تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر

رمان ایرانی بوسه تقدیر

سلام به خواهر خوب و دوست داشتنی ام . امیدوارم هر روزت بهتر از روز قبل باشد و هیچ کسالت و نگرانی وجود نازنینت را نیازارد . نگین جان دل همه ما برایت تنگ شده است و لحظه ها را بریا دوباره دیدنت می شماریم نمی خواهم از حال خانواده برایت بگویم چون می دانم که خبرشان را داری . حال همه خوب است . اما مطلبی که باعث شد بریات نامه بنویسم این بود که می خواستم چیزی را برایت بنویسم ، که نتوانستم پشت گوشی مستقیم به تو بگویم . بارها از اینکه این ماموریت را به عهده گرفته ام از خودم متنفر شده ام اما این ماموریتی بود که هیچ کس به عهده من نگذاشت و من خودم خواستم قبل از آنکه خودت بفهمی خودم آن را به تو بگویم . نگین جان خوشحالم که آنجا نیستم تا واکنش تو را بعد از شنیدن خبری که می خواهم بریات بنویسم بینم اما فراموش نکن من این تجربه را پبش از تو کسب کرده ام . قبول میکنم فراموش کردنش سخت است اما غیر ممکن نیست . حرف خودت را به یادت می آورم . از تقدیر گریزی نیست . نگین مرا ببخش بدون اینکه خبر را به تو می دهم دلداری ات می دهم اما می دانم با هوش سرشاری که تو داری متوجه شده ای که این خبر از چه کسی می تواند باشد . نگشن شهاب ماه گذشته با دختری ازدواج کرده است . شاید فکز کنی دیوانه شده ام که هخبر ازدواج او را طوری می دهم که گوی خبر مرگش را می دهم اما این مهم نیست که او ازدواج کزده است مهم این است که همسر ا.و نوشین دختر عمویمان است . مرا ببخش که این خبر را به تو دادم اما تو خودت دیر یا زود می فهمیدی . سعی کن خوب فکر کن . به زندگیت و به پیروز فکر کن . امیدوارم نخواهی با شنیدن این خبر عشق و علاقه پیروز را نسبت به خودت نادیده بگیری . کانون زندگیت را خراب کنی . تو را هم به خدا می سپارم و منتظر نامه ایت هستم . قربانت پردیس .

مدتها روی صندلی پارک نشستم و فکر میکردم . شاید این نهایت خودخواهی ام بود اما من از ازدواج شهاب ناراحت نبودم . چه بسا که وقتی از او دل می کندم وقوع آن را پیش بینی میکردم . اما چرا ؟ چرا نوشین ؟ شاید شهاب می خواست با این کارش به من نیشخند بزند اما چرا عمو موافقت کرده بود ؟ چرا پدر جلوی این کار را نگرفته بود ؟ چرا نوشین او را قبول کرده بود ؟ وقتی به خودم آمدم هوا تاریک شده بود و من هنوز روی صندلی نشسته بودم و به دریاچه کوچک یخ بسته پارک چشم دوخته بودم . حتی متوجه نشدم با وجود لبا سکمی که در تن داشتم بدنم در حال یخ بستن است . نمی خواستم از جا بلند شدم . آنقدر خسته و افسرده بودم که دوست داشتم همانجا دراز بکشم . به راستی خوابم گرفته بود اما فکرم راحت تر شده بود . در آن لحظه به تنها چیزی که فکر می کردم لحظه ای خوابیدن بود . با خودم فکر کردم که چشمانم را می بندم و لحظه ای استراحت میکنم و بعد از جا بلند می شوم و به خانه بر میگردم . می دانستم هم اکنون پیروز بریا پیدا کردنم به تمام جاهایی که فکر میکرده می توانم باشم سر زده است . دوست نداشتم او را نگران کنم اما تمایلم به خواب آنقدر شدید بود که با خودم گفتم فقط یک دقیقه به چشمانم استراحت میدهم بعد به خانه میروم . سرم را روی سینه ام خم کردم و چشمانم را بستم . در حالتی بین خواب و بیداری بودم که صدای پیروز در گوشم طنین انداخت : تا بیا اینجاست . سپس درستان او را دور بدنم حس کردم و در یک لحظه احساس کردم در فضا معلق هستم . اخرین صدایی که شنیدم صدای آشنای پیروز بود که گفت : خدای من . نگین عزیزم بلند شو . تو نباید بخوابی . تام سریعتر ماشین رو بیار باید هر چه زودتر او رو به بیمارستان ببریم . و بعد زا آن دیگر هیچ چیز نشنیدم فقط صذای جویباری را می شنیدم که برایم چون نوای لالایی خواب آور و لذت بخش بود .

از خطر بزرگی جان سالمبه در برده بودم . مدت دو هفته کامل در رختخواب بودم تا تواسنتم سلامت اولیه ام را بدست بیاورم . پیروز هیچ وقت از من نپرسید که چرا بلیطها را پاره کرده بودم و چرا به آن پارک رفته بودم در حالیکه لباس کمی به تنم بود و چرا تا حد مرگ در سرما باقیمانده بودم . شای خودش فهمیده بود و شاید نامه ریز ریز شده پردیس را سر هم کرده بود و خوانده بود . به هر صورت او چیزی نپرسید و من نیز چیزی نگیفتم . پیروز حتی دیگر برای رفتن به ایران صحبتی به میان نیاورد و گذاشت تا خودم از او بخواهم مرا به ایران ببرم . اما من دیگر قصد برگشت نداشتم کسی را ببینم . قید همه خانواده ام را زده بودم اما هنوز نمی توانستم بگویم که از پردس هم بریده ام چون او را دوست داشتم . فکر میکردم تنها انسان صداق با من اوست . با این حال به نامه او پاسخ ندادم . به زمان بیشتری احتیاج داشتم شراط را آنطور که هست بپذیرم .

فصل بیست و یکم

دو سال و نیم بود که به سوئد آمده بودم . اکنون دیگر به طور کامل با زبان آن کشور آشنا شده بودم و تا حدودی نیز به اطرافم آشنایی پیدا کرده بودم . اکنون می تواسنتم برای خرید ه مرکز شهر بروم . کم و بیش دوستانی پیدا کردهبودم که یکی از آنها یارانی و نامش مینا بود . او اهل رامسر وبد و در فروشگاهی با او اشنا شدم . طریقه اشناییمان به این صورت بود که وقتی گوشه سبدش به دست من خورد معذرت خواس . البته این کلمه را به سوئدی گفت اما من ناخودآگاه به فارسی گفتم اشکالی نداره . او با تعجب به من نگاه کرد و من حرفم را تصحیح کردم و به زبان سوئدی به او گفتم که مهم نیست . اما او به زبان فارسی گفت : شما ایرانی هستید ؟ من نیز از دیدن کسی که فارسی صحبت میکرد ذوق زده شده بودم گفتم : بله . و او با خوشحالی با من دست داد . وقتی شب این خبر را به پیروز دادم در حالیکه به شوخی نفس عمیقی می کشید گفت : خدا رو شکر دیگه کمتر نق میزنی . حالا با این دوستت می تونی رفت و آمد کنی . و کمتر به پر و پای من بپیچی . منم می تونم یه نفس راحت بکشم . به پیروز نگاه کردم . با اینکه معلوم بود به شوخی این حرف را زده اما من از حرفش ناراحت شدم . بدون اینکه محلش بگذارم از جا بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا این خبر را به برتا بدهم . پیدا کردن دوستی مانند مینا افسردگی ام را کمتر می کرد . او زن خوبی بود . همسن پردیس بود و همسر مردی سوئدی شده بود . زندگی اش خیلی خوب بود اما هنوز بچه دار ننشده بود گویا مشکل از همسرش بود با این وجود او و همسرش همدیگر را خیلی دوست داشتند و یا دست کم اینطور وانمود میکردند . صحبت با مینا ناراحتی ام را کمتر میکرد زیرا احساس میکردم اخلاق پیروز تغییر کرد و کمتر به من توجه نشان میدهد . از طرفی از وقتی نامه پردیس را خوانده بودم نه به ایران زنگ زده بودم و نه نامه ای برایشان نوشته بودم . یک بار پدر به محل کار پیروز زنگ زده بود و جویای حال من شده بود که پیروز به او گفته بود که حال من خوب است و مشکلی در کار نیست . همان شب پیروز از من خواست تا با خانواده ام تماس بگیرم . اما من به بهانه های مختلف از آن کار سرباز میکزدم . روزی تازه از بیرون برگشته بودم که برتا گفت چند دقیقه پیش از امدنم مادرم به خانمان زنگ زده است . با شنیدن این خبر ناخودآگاه به طرف تلفن رفتم و شماره تلفن خانمان را گرفتم . دلم هوای شنیدن صدایش را کرده بود . ارتباط بدون هیچ مشکلی برقرار شد و من صدای مادر را شنیدم . مادر با شنیدن صدای من ذوق زده شده بود من نیز کینه ام را فراموش کردم . مادر گله مند بود که دوبار به من زنگ زده است که نبودم و پیغام گذاشته که با او تماس بگیرم اما هر چه منتظر شده خببری از من نشده و ناچار شده به پیروز زنگ بزند . با خنده به او گفتم حالا که زنگ زدم شما هم من را خجالت ندهید . از او حال همه را پرسیدم و مادر گفت : نگین چرا یه سر نمیای ایران . نکنه میخوای خبر مرگ ما رو بشنوی بعد بیای .

" اینطور حرف نزنین مامان . میام ... شاید بهار سال دیگه . "

" اوه تا اون موقع شاید من مرده باشم . "

" انشاالله که صد سال زنده باشید . پوریا چطوره ؟ "

" اونم خوبه . دیگه بریا خودش حسابی مرد شده . یک وقتهایی می ره به پدرت کمک می کنه ، تازگیها هم شده وردست عموت . " با شنیدن نام عمو خونم به جوش آمد و گفتم ک مگه پسرای عمو چه غلطی میکنن که پوریا رفته زیر دست اون . مگه نمی تونه به بابا کمک کنه .

" نه نگین جان این حرف رو نزن . طفلی عموت مریض احواله . نیما که نمی تونه چون خودش مطب داره . تازه مگه پوریا و نوید و نیما چه فرقی با هم میکنن . "

" خیلی فرق می کنن مگه بابا خیلی حالش خوبه که احتیاج به کمک نداشته باشه . "

" خدا نکنه نگین جان ، حال بابات خیلی خوبه اما عمو حالش بده . ماه پیش چند روزی تو بیمارستان خوابیده بود . "

با بی تفاوتی پرسیدم : چش بود ؟

" درست نمی دنم اما مثل اینکه کبدش ناراحته . "

شانه هایم را بالا انداختم حرف را به جای دیگر نشاندم . چند شب بعد پیروز هم خبر بیماری عمو را به من داد . مثل اینکه بیماری اش خیلی جدی بود که پدر به پیروز زنگ زده بود . اما من مایل به شنیدن خبری از او نبودم و با بی تفاوتی آن را ندده میگرفتم . اما هنوز یک هفته از آن موضوع نگذشته بود که بار دیگر پیروز از من خواست که اگر مایل هستم به ایران بروم . ب حالت مشکوکی به او نگاه کردم و پیروز در حالیکه دستهایش را به حالت تسلیم بالا کرده بود با خنده گفت : عزیزم باور کن هیچ منظوری ندارم . اما گفتم شاید دلت بخواد یک سفر به ایران بری .

از اینکه چنی از او زهر چشم گرفته بودم خنده ام گرفتهبود پرسیدم : جنابعالی در این مدت چکار خواهید کرد؟ پیروز لبخندی زد و گفت: اول اینکه دعا به جونت و بعد اینکه به محض تموم شدن کارم یک بلیط میگیرم و با کله خودم رو به تو میرسونم . لبخندی زدم و گفتم : صبر میکنم کارت تموم بشه با هم بریم . این چطوره ؟

" خوب این خیلی خوبه اما شاید دیر بشه . "

" اشکالی نداره . دو سال و نیم به ایران نرفتم این دو سه ماه روی اون . پیروز نفس عمیقی کشید و گف : گوش کن نگین . ایین از نظر من اشکالی نداره اما امروز پدرت به شرکت زنگ زده بود و از من می خواست که ترتیبی بدم حتی برای چند روز هم که شده به ایران بری . با نگرانی گفتم : بریا پردم اتفاقی افتاده ؟ پیروز با آرامش لبخندی زد و گفت : نگران نباش عزیزم . اتفاقی نیفتاده اما مثلا اینکه حال عمو خوب نیست و پدرت می خواد بریا دیدن او به تهران بری . لبخند تمسخر آمیزی به لبم نشست گفتم : از کی تا حالا اینقدر عزیز شدم که عمو مایل به دیدن من است . پیروز با حالتی جدی گفت : دائی داصر در استانه مرگه . اون سرطان کبد داره و دکترها از اون قطع امید کردن . هنوز هم نیم خوای به ایران بری ؟ لحظه ای به فکر فرو رفتم . ترس وجودم را گرفت . به پیروز نگاه کردم او نیز با نارحتی به نقطه ای چشم دوخته بود . بدون صحبت به اتاقم رفتم و از پشت پنجره به منظره بیرون چشم دوختم . عمو در آستانه مرگ بود . آن عظیم الجثه و خود رای حالا محتاج به بخشش و رضایت من بود . هم او که یک بار قلب مرا شکسته بود و مرا چون کالایی قابل خرید و فروش دانسته بود . هم او که نامزدم را از من گرفته بود و مرا در مقابل دیون پدرم به پیروز واگذار کرد اما به همین هم راضی نشد و نامزد مرا به عنوان داماد خودش قبول کرد ، یعنی همسر دخترش . چگونه می تواسنتم او را ببخشم ؟ چگونه میتوانستم به دیدنش بروم ؟ چگونه میتوانستم با داماد او روبه رو شوم . با شهاب که هم اینک عضوی از خانواده شدهب ود . سرم را به زیر انداختم و با خودم گفتم نه ، من به ایران نمی روم . بگذار عمو با این درد بی درمانش بسازد . به من مربوط نیست که او مریض است و چیزی به مرگش نمانده . نه نمی خواهم به ایران بروم . آن شب به پیروز گفتم که نمی خواهم به ایران بروم . او ناباورانه به من نگاه کرد و گفت : نگین لج بازی نکن . تو باید به دیدن عموت بری . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : نمی خوام زور که نیست . پیروز صحبتی نکرد اما لحظه ای فکر کرد و گفت : نگین چرا اینقدر از پسر دایی ناصر نفرت درای ؟

" نفرتی در کار نیست اما حوصله دیدن کسی رو ندارم . "

" اما من میدونم چرا . "

به پیروز نگاه کردم فکر کردم ائ این کلام را بدون منظور گفته است . اما پیروز در حالیکه از جایش بلند میشد و به طرفم آمد و کنارم نشست . او دستش را دور کمرم انداخت و بعد سرم را روی سینه اش گذاشت و آرام آرام شروع کرد به صحبت . او از همه چیز خبر داشت حتی میدانست که من قبل از او با شهاب نامزد بوده ام و شهاب هم اکنون داماد عمویم بود . قلبم به تپش افتاده بود . باورم نمی شد که پیروز تمام راز زندگیم را بداند اما او همه چیز را میدانست . مانند گناهکاری که مچم را گرفته باشند جرات نداشتم سرم را از روی سینه اش بردارم و به او نگاه کنم . اما او با انگشتانش موهایم را نوازش میکرد و با کلماتی زیبا میگفت که دانستن این موضوع هیچ چیزی از علاقه اش نسبت به من کم نمیکند و هنوز مرا دوست دارد . پیروز مکثی کرد و از من معذرت خواهی کرد . از شدت خجالت چشمانم را بستم . بجای اینکه من بخاطر اینکه با او صادق نبودم از او معذرت بخواهم او بود که از من می خواست او را ببخشم . علت معذرت خواهی اش را این عنوان کرد که او روحش هم از نامزدی من و شهاب خبر نداشته


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 01:48 ق.ظ توسط محبوبه ... نظرات |

هفت ماه از آمدنم به سوئد می گذشت . کم کم به محیط زندگیم عادت کردم و پذیرفتم که زندگی جدیدی را آغاز کرده ام . اوایل سفرم این پذیرش آسان نبود . گاهی اوقات به قدری دلتنگ می شدم و دلم هوای ایران را می کرد که هیچ چیز نمی توانست راضی ام کند . در این موقع آنقدر می گریستم که پیروز مجبور می شد برای دلداریم به هزار حیله متوسل شود و مانند کودکی به من وعده و وعید دهد . البته او به وعده هایش عمل میکرد و همسر خوبی بود . من با او هیچ مشکلی نداشتم تنها مشکل من با او دوستان زنی بودند که داشت . بخصوص از زمانی که از کارهایش در شرکت و همچنین مارتینا صحیت می کرد احساس می کردم نمی خواهم چیزی بشنوم . اوایل زیاد حساسیت نشان نمی دادم اما کم کم حس می کردم تحمل خنده ها و صحبت های او را با مارتینا ندارم بخصوص که گاهی اوقات از خانه با او تماس می کرفت و برای مدت طولانی با او صحبت میکرد . از حرفهایش چیزی سر در نمی آوردم چون هنوز نتوانسته بودم زبان سخت آن کشور را که تلفیقی از چند زبان بود یاد بگیرم . این جور مواقع روی مبل می نشستم و با اینکه چشم به تلوزیون دوخته بودم از درون حرص میخوردم . گاهی پیروز کنارم می نشست و همونطور که دستش را دور شانه ام می انداخت و مرا به خود می فشرد به صحبتش با او ادامه می داد . در این حال آنقدر از دستش شاکی می شدم که دلم میخواست سرش فریاد بکشم اما تنها کاری که میکردم این بود که خودم را از آغوشش بیرون بکشم و به بهانه ای به اتاق بروم . در این مدت چند بار با پدر و مادر و پوریا تلفنی صحبت کرده بودم اما مکالمه هایم در حد سلام و احوالپرسی و خبر گیری از سلامتی آنان و دادن خبر سلامتی خودم بود . در تمام این مدت فرصتی نشد که با مادر مفصل صحبت کنم . البته من نیز حرفی برای گفتن نداشتم . کسی اطرافم نبود که بخواهم از آن صحبت کنم . هر بار که تلفن میکردم از مادر می خواستم به پریچهر و پردیس و صادق و سروش هم سلام مرا برساند . دلم برای مادر می سوخت طفلی یکی از دخترانش به شهر دوری رفته بود و دختر دیگرش به کشوری دورتر . فقط خواهر بزرگم پریچهر بود که خانه او هم با مادر فاصله داشت اما همان دلم را گرم میکرد دست کم یکی از دخترانش نزدیکش است . پریچهر به تازگی برایم نامه فرستاده بود . البته خبر هایی که پریچهر در نامه اش نوشته بود از خودش و کودکش و صادق و پدر و مادر بود . او مثل همیشه آنقدر متانت داست که جز خودش و چیز هایی که مجاز به گفتن بود چیز دیگری نمی کفت . پریچهر عکسی از پدرام کوچکش را برایم فرستاده بود که در ان عکس پسرش خیلی به صادق شبیه بود . عکس پدرام خواهر زاده ام را بوسیدم و آن را در قاب کوچکی گذاشتم و کنار میز ارایشم قرار دادم . بعد از مدتها انتظار نامه ای از پردیس به دستم رسید که چهار صفحه بود . از رسیدن آن نامه به قدری خوشحال شدم که چندین بار برتا را بوسیدم و به او گفتم : متشکرم . متشکرم . نامه پردیس را مانند شی گرانبها به قلبم فشرم و از ضخیم بودن آن دچار هیجان شدم . می دانستم پردیس مام چیزرهایی را که مایل به شنیدن هستم برایم نوشته است . او بر خلاف پریچهر همه چیز را کامل تشریح میکرد . بطوریکه خودم را در بین آنها احساس می کردم . پردیس بعد از کلی سلام و احوالپرسی برایم نوشته بود اوضاع در خانواده عادی و مثل همیشه است . هنوز پوریا با توپ به درختان بیچاره ضربه میزند و هنوز مادر همان تکیه کلامش را بر زبان دارد : وا حاج آقا مگه میشه ؟ و پدر با خنده میگوید : چرا نمیشه خانم . از این نوشته پردیس کلی خندیدم بطوریکه ناخوداگاه اشک از چشمانم جاری شد . او اوضاع خانواده را طوری نوشته بود که مو به مو آنچه را میخواندم احساس میکردم . پردیس از خودش و سروش نوشته بود که سروش مثل کسی که بخواهد دنیا را بگیرد کار میکند و او برای اینکه شلوار سروش دو تا نشود مرتب خرج میکند . البته جلوی آن نوشته بود زیاد جدی نگیر و سپس نوشته بود که هنوز از بچه خبری نیست و در ادامه اضافه کرده بود که نه که فکر کنی نازا هستم بلکه هم من هم سروش ، البته بیشتر من فکر میکنیم هنوز یکم زوده . بذار عمه تا فرصت میکنه برام حرف دراره بعد با آوردن یک پسر کاکل زری و یک دختر پیرهن زری حالش رو میگیرم . نامه پردیس مجموعی از طنز و شوخی بود و عجیب اینجا بود که با اینکه سنندج بود اما از تهران بهتر از هرکسی خبر داشت . پردیس نوشته بود : نیشا با مردی که افسر نیروی هواییست به نام اردشیر نامزد کرده و قابل توجه خواهر خوبم که خانواده اردشیر اصفهانی هستن و سر مهریه با عمو کلی چک و چونه زدن بطوریکه عمو از دادن نیشا به انان دل چرکین است . اما نیشا که احمد پسر توران خانم رو دیده بود از ترس اینکه مبادا زن آن غول بی شاخ و دم شود پایش را کرده در یک کفش که اردشیر را می خواهد و عمو حریف خیره سری او نشد ، عاقبت رضایت داده و آن دو نامزد کردند و قرار است بعد از محرم و صفر عقد کنند . نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم : باز خدا رو شکر که عمو به زور او رو به احمد نداده . پردیس از نوید هم نوشته بود که روی دست نیما بلند شده و به زن عمو گفته برایش دست بالا کنند و همسر محبوب او کسی نیست به جز شیدا خانم گل که با زبانش پسر عموی رشید ما را تور کرده و خواسته به این طریق از نربان موفقیت بالا برود اما بیچاره خبر نداره که این نردبان فقط مخصوص دزدهاست و خبری آن بالا ها نیست . به اینجای نامه که رسیدم از ته دل خندیدم . پردیس استعداد خوبی برای انتقال احساساتش داشت . دیگر نوشته بود که چطور عمه را دست انداخته و یا چطور دم جاری اش را که قصد فضولی در کارش داشته چیده است . پردیس در آخر نامه اش از من خواسته بود جواب نامه اش را بدهم و بگویم که زندگی ام با پیروز چطور است و آیا اینکه خبری از بچه هست یا نه و جمله اش را با این جمله پایان داده بود که در انتظار جواب نامه ات روز و شب ندارد و خواب و خوراک را برای خودش و همسرش حرام میکند . پردیس . حتی خداحافظی اش هم با طنز بود و می داستم که او سروش را بیشتر از آن دوست دارد که بخواهد خواب و خوراک را از او بگیرد . همان لحظه جواب پردیس را نشوتم . برای او نوشتم که از زندگی ام راضی هشتم و اوضاعم بد نمیگذره . کمی از وضعیت زندگی ام و همچنین از اخلاق خوب پیروز نوشتم اما برای او ننوشتم که به تازگی به تلفن هایش حسودی میکنم زیرا می دانستم از پردیس بعید نیست به پیروز زنگ بزند و در این مورد به او سفراش کند . هر چقدر تواسنتم از خوبی ها برایش نوشتم اما دوست نداشتم به او بگویم مکه گاهی دلم برای هوای تهران و حتی دیدن کسی را میکند که هنوز نتوانستم فراموشش کنم . نامه من برخلاف نامه پردیس یک صفحه بود . در اخر برای او نوشتم از چیزی که پرسیده بود خبری نیست و فکر هم نمیکنم حالا حالاها خبری باشد . به او اطمینان دادم به محض اینکه خبری شود قبل از هر کس او را در جریان بگذارم . پس از اتمام ان ، ان را به تام دادم و از او خواستم که همان لحظه آن را پست کند . بعد از ظهر وقتی پیروز به خانه آمد نامه پردیس را برای او خواندم البته نه همه قسمتهای آن را و پیروز از شدت خنده ریسه میرفت .

چند ماه دیگر گذشت و در این مدت من پیسرفت خوبی در یاد گیری زبان کردهب ودم به طوریکه صحبت ها را کم و بیش متوجه میشدم اما هنوز خیلی کامل و خوب نمی توانستم صحبت کنم و بیشتر ترجیح می دادم ششنونده باشم . در این مدت به جشنی دعوت شدیم که جشن سال نو بود . آن شب لباس بلندی به رنگ مشکی به تن کردم و پالتویی از پوست روی آن پوشیدم اما همینکه از خانه خارج شدم احساس سرمای شدیدی کردم . سرمای کشور سوئد تنها چیزی بود که هنوز به آن عادت نکرده بودم .با اینکه بخاری ماشین روشن بود اما بریام کافی نبود . تا به مهمانی که در کاخی بزرگ و زیبا بود برسیم لب و ددانم از سرما کبود شده بود . پسروز وقتی دید که دندانهایم ا ز سرما به هم می خورد یک دستش را دور شانه ام گذاشت و مرا تنگ در اغوش گرفت و با دست دیگرش ماشن را هدایت . او عقیده داشت که آنقدر خودم را در خانه حبس کرده ام که حتی برای قدم زدن از خانه خارج نمی شوم و به خار همین بدنم هنوز به سرما عادت نکرده است . اما خوبی میدانستم میدانستم همیشه از سرما عاجز بوده ام و این کارها فرقی به حالم نداشت . تعدادی از مهمانان را میشناختم زیرا آنان را در مهمانی خانه پیروز دیده بودم . مارتینا هم آمده بود او لباس بابا نوئل به تن کرده بود و لبها و گونه هایش را به طرز خنده آوری سرخ کرده بود . موهای طلایی و درخشانش زیر نور پرژکتورهای بزرگ سالن میدرخشید . او به محض دیدن من و پیروز جلو آمد و پس از دست دادن با من ، صورت پیروز را بوسید . فکر کردم اشتباه میبینم . پیروز متوجه تعجب من شد و گفت : عزیزم این یک رسمه که در شب کریسمس مثل سال نوی خودمان کسانی که تعلق خاصی نسبت به هم دارند ، همدیگر رو میبوسند . بعد در حالی که به رویم لبخند میزد گفت : عشق من زیاد تعجب نکن چون من و تو هم باید طبق این رسم همدیگر رو ببوسیم و من بی صبرانه منتظر تحویل سال هستم . پیروز میخواست کار مارتینا را توجیه کند . اما برای من این توهین بزرگی بود به خصوص که او خیلی ساده میگفت کسانی که تعلق خاصی نسبت به هم دارند . سعی کردم رفتارم عادی باشد اما قلبم تیر میکشید . پیروز دستش را دور کمرم انداخت و مرا به طرف دوستان دیگرش برد تا به این ترتیب اثر بدی را که رفتار مارتینا در ذهنم گذاشته بود در ذهنم پاک کند . اما از حالت عصبی اش می خواندم که او نگران فکری است که من درباره او و مارتینا میکنم و دقیقا این همان چیزی بود که من در حال انجام آن بودم . از مارتینا با آن خنده های بی تکلف و ساده اش و لباسی که او را چون دلقکی نشان میداد ، متنفر شده بودم . از پیروز هم دلزده و نارحت بودم با این وجود حتی خم به ابرورم نیاوردم و سعی کردم رفتارم خیلی عادی باشد . نیمه شب برای لحظه ای چراغها خاموش شد و بعد روشن شد و این نشانی برای تحویل سال نو میلادی بود . اما من عید خودمان را که همه دور هفت سین می نشستیم ، به آن ترجیح میدادم . همانطور که پیروز گفته بود افرادی که در سالن بودند همدیگر را میبوسدند و با شادی سال نو را به هم تبریک گفتند . پیروز خم شد تا من را ببوسد و من ناخوداگاه سرم را چرخاندم . دوست نداشتم به او اجازه بدهم مرا ببوسد و به خصوص اینکه هنوز به خاطر کار مارتینا توجیه نشده بودم ، او خیلی عادی و بدون اینکه اتفاقی افتاده باشد جلوی چشم من همسرم را بوسیده بود و من نمی توانستم مطمئن باشم که دور از چشم من آن دو چه رابطه ای با هم دارند . پیروز لحظه ای به من نگاه کرد ، نشان دادم که متوجه او نیستم اما کاملا احساس میکرم که میفهمد ناراحتی من از چیست . لحظاتی بعد باز مارتینا نزدیک من و پیروز آمد . این بار در دستش ظرفی میوه بود ، ابتدا با خنده ظرف را به طرفم گرفت و من دست او را رد کردم و گفتم میلی به خوردن ندارم . او بدون اینکه اصرار کند به طرف پیروز رفت و با خنده و شوخی می خواست اولین خوراکی سال نو را خودش در دهان پیروز بگذارد . کاملا مشخص بود پیروز از رفتار او جلوی من راضی نیست اما در عین حال نمی تواست به او چیزی بگوید . مرتب با لبخندی که می دانستم طبیعی نیست از مارتینا می خواست دست از لودگی بردارد و او را به حال خودش بگذارد . اما او طوری با پیروز رفتار میکرد که گویی همسرش و یا کس نزدیکش است و این نشا میداد که میشه رفتاری خودمانی با او دارد . تا نیمه شب که برای دیدن مراسم آتش بازی از ویلای کاخ مانند خارج شدیم و تا زمانی که وارد ماشین شدیم تا به خانه برگردیم ساکت و صبور بودم اما از درون می سوختم . آنقدر به خود فشار آورده بودم که تمام دیده هایم را ندیده بگیرم مغزم در حال ترکیدن بود . در آن لحظه سرمایی احساس نمیکردم و قلبم چون کوه آتشفشان مواد مذاب به جای خون به رگهایم میریخت . احساس فریب خورده ای را داشتم که راهی دیگر برایش باقی نمانده است . دست پیروز به کمرم خورد . او میخواست مانند زمانی که به جشن میرفتیم مرا به خود بفشارد اما من خود را کنار کشیدم و بدون اینکه به او نگاه کنم سرم را به جهت مخالفش چرخاندم و از پشت به سیاهی شب چشم دوختم . صدای پیروز را شنیدم که از من معذرت می خواست و کار مارتینا را به حساب سادگی و از روی حماقتش می خواند . اما این چیزی را تغییر نمی داد . حدود یازده ماه بود که همسر او بودم و در این مدت به این اندازه از او متنفر و زده نشده بودم . به منزل که رسیدیم پالتو را ازتن کندم و آن را روی مبل هال انداختم سپس بدون اینکه کلامی با او صحبت کنم از پلکان بالا رفتم و خود را به اتاق خواب رساندم و در را از داخل قفل کردم و بعد از تعویض لباس به رختخواب رفتم . اما عجیب بود که خیلی زود خوابم برد و ان طور که فکر میکردم بی خوابی به سرم نزد . صبح روز بعد وقتی چشمانم را باز کردم متوجه شدم که آن شب را بدون پیروز سر کرده ام . برای اینکه بدانم کجاست از تخت پایین آمدم و در اتاق پایین آمدم و در اتاق را باز کردم و از روی پلکان سرک کشیدم . هیچ صدایی به گوش نمی رسید . برتا و تام دو هفته مرخصی داشتند و به خانه دخترشان در نروژ رفته بودند . نمی دانستم پیروز کجاست . یک لحظه فکر کردم که نکند او شب گذشته را خارج از خانه سپری کرده و همین فکر مرا از طبقه بالا به پایین کشاند . به اطراف نگاه کردم و او را دیدم که روی کاناپه اتاق پذیرایی به خواب رفته و به جای پتو پالتوی مرا روی خودش کشیده بود . از اینکه اینگونه به خواب رفته بود دلم برایش سوخت . بریا جبران کاری که کرده بودم به آشپزخانه رفتم و صبحانه مفصلی فراهم کردم و چون رویم نمی شد او را صدا کنم تلوزیون را روشن کردم تا سر و صدای آن او را بیدار کند . همین طور هم شد . پیروز بعد از برخاستن از خواب به حمام رفت و بعد از دوش و اصلاح با ظاهری مرتب و اراسته به آشپزخانه آمد . او در مورد جریان شب گذشته هیچ چیز به رویش نیاورد چویی چنین چیزی اتفاق نیافتاده بود . با خوشحالی نگاهی به میز صبحانه انداخت و بعد لبخندی به من زد و گفت : عزیزم صبح اولین روز سال نو مبارک . من نیز به او تبریک گفتم و این اولین آشتی قهر بی سر و صدایمان بود . پیروز گردنبندی زیبا که با سنگهای قیمتی تزیین شده بود به مناسبت سال نوی میلادی به من هدیه داد و من هم کروات گران قیمتی به رنگ طوسی به او هدیه دادم . با وجود مبود برتا و تام من و پیروز خودمان به کارهای خانه می رسیدیم و این تجربه شیرینی برای من بود . پیروز از پس کار خانه به خوبی بر می آمد و بیشترین قسمت کار را او انجام میداد . من فقط آشپزی می کردم و غذاهایی را که یاد گرفته بودم می پختم . با وجودی که تمام سعی ام را می کردم که غذاهایم به خوشمزگی غذاهایی باشد که برتا می پزد اما فکر میکردم اینطور نیست و همیشه یک چیز کم دارد اما پیروز با چنان اشتهایی دست پختم را میخورد و به به و چه چه می کرد که فکر میکردم بهترین آشپز در تمام جهان هستم . در این مواقع به او نگاه میکردم تا متوجه شوم که دستم انداخته یا نه . اما وقتی میدیدم کم مانده ته ظرف غذا را بلیسد یقین میکردم که به من دروغ نمیگوید . دو هفته از تعطیلات کریسمس از بهترین روزهای سال بودند اما با تمام شدن و برگشتن پیروز به سرکار باز هم آن احساس لعنتی به سراغم آمد . از مارتینا متنفر بودم و کار کردن پیروز در محیطی که او بود ، برایم زجر آور بود . برای گمراه کردن افکارم سعی کردم کتابهایی به همان زبان بخوانم تا هم زبانم را تقویت کنم و هم اینکه بتوانم سرگرمی داشته باشم . سه روز بعد از تمام شدن تعطیلات نامه پردیس به دستم رسید و من آن ا باز هم به قلب فشردم . برا خواندن نامه به اتاقم رفتم تا برتا و تام شاهد ذوق های بچه گانه من به هنگام خواندن نامه نباشند . به محض رسیدن به اتاق روی تخت شیرجه دم و نامه را باز کردم . پردیس کارت پستالی با منظره زیبای شیرازو حافظیه برایم فرستاه بود و سال نو میلادی را به من تبریک گفته بود . برایم آروزی شادمانی کرده و پیشاپیش سالگرد ازدواجم را با پیروز تبریک گفته بود . همان لحظه به یاد آوردم که چند وقت دیگر سالگرد ازدواجم با پیروز است . نامه پردیس برخلاف قبل دو برگ بود اما همان هم برای من خیلی ارزش داشت . پردیس از حال پدر و مادر پوریا و پریچهر و صادق و پدارم کوچک نوشته بود و بعد نوشته بود که نیشا و ارشیر عقد کرده اند و قرار است بعد از عید نیشا به خانه بخت برود . نوید هم با شیدا نامزد کرده بود . یاسمین هم باردار بود . نامه پردیس خیلی زود تمام شد اما خوبی اش این بود که میدانستم چه خبرهایی است . هر وقت دیگر بود از شنیدن اینکه یکی از دختر عموهایم قرار است ازدواج کند ذوق زده می شدم و به فکر تهیه لباس می افتادم اما با بعد مسافتی که وجود داشت می دانستم نباید برای عروسی نیشا و نوید دلم را خوش کنم . سه هفته بعد سالگرد ازدواجم بود ، پیروز از قبل میزی در رستوران رزرو کرده بود که برای گرفتن جشن دو نفره ای به آنجا رفتیم . او می خواست مانند سال قبل جشنی در خانه بگیرد که من مانع انجام این کار شدم چون دوست نداشتم به غیر او خودمان افراد دیگر هم در جشنمان حضور داشته باشند . آخر شب وقتی به خانه برگشتیم متوجه شدم هال خانه به کاغذ رنگی و چراغهای چشمک زن تزئین شده و شمعی زیبا روی میز گذاشته شده و دو هدیه نیز کنار شمع قرار دارد . فهمیدم جز برتا و تام کسی این محبت را به من و پیروز نمیکند به پیروز نگاه کردم و از اینکه آن دو موجود دوست داشتنی را در جشنمان شریک نکرده بودم خیلی متاسف شدم . فردای ان روز پیروز جشن دیگری در خانه به پا کرد و من و خودش برتا و تام تنها مهمانان آن بودیم . ماهها پشت سر هم می گذشتند و زمستان سپری شد . عید نوروز من با کمک برتا سفره هفت سین چیدم . خیلی دوست داشتم برای دیدن خانواده ام به ایران بروم اما چیزی به پیروز نگفتم . پیروز قصد داشت مرا برای دیدن کشور ایتالیا ببرد . او از آثار دیدنی آن کشور و کلیسای واتیکان و برج معروف پیزا و خلی جاهای دیگر برایم حرف زد و من از اینکه می توانستم کشوری را که پیروز آن را مهد باستان می نامید از نزدیک ببینم خوشحال و ذوق زده بودم . چهار هفته به کشور ایتالیا رفتیم و در این مدت آنقدر به من خوش گذشت که دلم نمی خواست این چهار هفته تمام شود اما وقتی به خانه خودمان برگشتیم به پیروز گفتم هیچ کجا خانه خودمان نمی شود . پیروز مرا در آغوش گرفت و حرفم را تایید کرد . بعد از برگشتن پیروز به سرکار من نیز بی کار ننشستم و با خواندن کتابهایی که او در خانه داشت و متعلق به زمان دانشگاهش بود می خواستم اطلاعاتم را زیاد کنم . پیروز مرتب تشویقم می کرد برای رفتن به دانشگاه خودم را آماده کنم و من نیز بدم نمی آومد تحصیلات دانشگاهی ام را ادامه بدهم . بعضی اوقات هم خود او کمکم می کرد . اوایل ماه جولای که به عبارتی تیر ماه خودمان بود پیروز می خواست بریا انعقاد قرار دادی به دانمارک برود و این کار چون مربوط به کارهای شرکتش بود قرار نبود مرا همراه خودش ببرد . پیروز مدت سفرش را دو هفته تخمین زده بود . او سفارش مرا خیلی سفت و سخت به برتا و تام کرد و از آنان خواست نگذارد زیاد تنها بمانم . به تام گفت که گاهی مرا برای گردش با اتومبیل بیرون ببرد اما من کارهای مهمتری داشتم . آخر همان ماه قرار بود برای دادن آزمون به یکی از دانشگاهای همان شهر بروم و هنوز کلی درس بود که باید میخواندم . پیروز رفت و من با خودم فکر می کردم که این دو هفته را چگونه برنامه ریزی کنم که تمام مدت مشغول باشم و تنهایی حاصل از نبود او آزارم ندهد . این اولین بار بود که مرا برای مدت طولانی تنها میگذاشت . همان شب پیروز به من تلفن کرد و گفت که به سلامت به دانمارک رسیده و به هتلی در شهر راندرس رفته و شماره اتاق و تلفن هتل را به من داد تا در صورت بروز مشکل بتوانم با او تماس بگیرم . شب اولی که او به دانمارک رفته بود تا پاسی از شب بیدار بودم و به او فکر می کردم . دوری اش با اینکه هنوز یک روز از آن نگذشته بود آزارم می داد و احساس می کردم دلم برایش تنگ شده است . از اینکه دو هفته باید بدون او سر می کردم با کلافگی خودم را روی تخت انداختم و سعی کردم بخوابم . هر دو روز یک بار سر ساعت مشخصی به او در هتل زنگ می زدم و با او صحبت می کردم . بعد از هر تلفن فکر میکردم که دلم خیلی هوای دیدارش را میکند و دوری اش بی تابم کرده است . یک هفته از سفر او گذشته بود و من برخلاف اینکه فکر میکردم خیلی کار برای انجام خواهم داشت حوصله هیچ کاری را نادشتم . دوست داشتم پیروز کنارم بود تا با او صحبت میکردم . دلم برای صحبت به زبان خودمان تنگ شده بود . به طرف تلفن رفتم تا به کسی زنگ بزنم . ابتدا تلفن خانه پدر را در ایران گرفتم اما نتواستم تماس بر قرار کنم . همین که خواستم تلفن را سر جایش بگذارم به یاد پیروز افتادم . فکر نمیکردم آن روز او در هتل باشد اما ناخودآگاه شماره تلفن هتل را گرفتم . با خود گفتم بریاش پیغام می گذارم به محض اینکه برگشت با من تماس بگیرد . برخلاف تماس با ایران خیلی زود توانستم شماره هتل را بگیرم . از مردی که گوشی را برداشت خواستم ارتباطم را با اتاق او که شماره آن سی و سه بود بر قرار کند . بعد از چند بوق ارتباط برقرار شد و من با خوشحالی فکرکردم صدای پیروز را خواهم شنید . اما شنیدن صدای زنی که تلفن را جواب داد یک لحظه فکر کردم اشتباه کرده ام و یا اطلاعات هتل اشتباه تلفن را وصل کرده است . با تردید و صدایی که کمی لرزش داشت به زبان سوئدی که تازه آن را یاد گرفته بودم گفتم : اتاق سی و سه ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 02:53 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

سلام دوستای گلم ...

اول اینکه ازتون فراووون عذر میخوام که آپ ایندفه خیلی با تاخیر بود . دوم اینکه میخواستم بهتون خبر بدم داستان با دو آپ دیگه که سعی میکنم آخر هفته بعد و آخر هفته بعدَ بذارم تموم میشه ...

اخر داستان و از دست ندید ، خیلی قشنگ تموم میشه ...

خوبی فعلا بای ...


نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 01:23 ب.ظ توسط محبوبه ... محبوبه |

ین سوالیه که فقط خودت باید به اون جواب بدی . حالا به من بگو شهاب چیکار کرده بود که با تمام دوست داشتنت به یه کلکه همه چیز رو خراب کردی ؟

" پردیس من و شهاب برا ی هم ساخته نشده بودیم . باور کن اینو وقتی فهمیدم که با هم نامزد کرده بودیم . خواستم تا دیر نشده راهم رو جدا کنم . "

بچه جون خر خودتی . من تو رو از زمان به دنیا اومدنت میشناسم پس راستشو بگو و خودت رو خلاص کن . شهاب رو نمی خواستی که وقتی تو خیابون دیدیش میخواستی خودت رو بکشی .  می دانستم پردیس چون باز پرسی تا ته و توی قضیه رو از زبانم بیرون نکشد دست از سرم برنخواهد برداشت از طرفی سرما و خستگی عذابم میداد . چشمانم را بستم و به طرف پردیس برگشتم و دستش را گرفتم و گفتم : پردیس بهت راستشو می گم اما تو ور خدا باز هم مثل همیشه باش . نمی خوام کسی از این موضوع باخبر بشه . قسم خور . پردیس چشمان اشک آلودش را به دوخت و گفت : بهت قول می دم . به جون مامان و بابا . به مرگ سروش قسم می خورم که چیزی به کسی نمی گم . سرم را خم کردم و گفتم : آره بهت دروغ گفتم . هنوز شهاب رو دوست دارم و اونو میپرستم .

" خب ؟ "

" دیگه چی دوست داری بدونی . "

" یعنی با اون لجبازی کردی ؟ حرفتون شده ؟ چیزی بهت گفته بود ؟ "

" نه اون خوب تر از این بود که بخواد کاری کنه که من ناراحت بشم . "

" خوب چی شد که گفتی نمی خوایش ؟ "

" گفتنش بی فایده س . همه چیز تموم شده . "

" نگین من میرم با اون حرف میزنم . بهش میگم تصمیمت بچه گانه بوده . اشتباه کردی . اونم تو رو دوست داره اینو از نگاه امروزش فهمیدم . "

" نه پردیس تو این کارو نمی کنی . "

" چرا ؟ "

" م حالا نامزد پیروز هستم . یادت رفته ؟ "

پردیس با حالت کلافه ای دستش را به صورتش کشید و گفت : تو واقعا پیروز رو می خوای ؟

لبخند زدم و گفتم : اگه این بار هم بگم پیروز رو  نمی خوام بابا سرم رو می ذاره گوشه باغچه گرد تا گرد میبره .  اخمهای پردیس درهم شد و گفت : نگین راستشو بگو اگه پیرزو رو نمی خوای من تا آخرش پشتت هستم . نمی ذارم کسی به تو زور بگه .

حرف پردیس تعارف نبود می دانستم او به هر قیمت که شده این کار را می کند اما بریا هر کاری دیر شده بود شاید اگر همان روز اول صحبت پدر و عمو را شنیده بودم این موضوع را با پردیس در میان می گذاشتم او راه حلی برای مشکلم پیدا میکرد اما حالا خیلی دیر شده بود و این دیگر چیزی را عوض نمی کرد . سرم را تکان دادم و گفتم : پیروز مرد خوبیه . میتونم اونو دوست داشته باشم . شاید فراموش کردن شهاب خیلی طول بکشه اما با تکیه به پیروز اونو فراموش می کنم . اره حتما فراموشش می کنم . پردیس نفس عنیقی کشید و گفت : نگفتی چرا ... .  حرفش رو قطع کردم و گفتم که پردیس دیگه چیزی نپرس همه چیز رو می گم اما حالا نه چون می خوام . نم یتونم چیزی بهت بگم . بعد . بعد حتما همه چیز رو بهت میگم . پردیس حال خرابم رو درک کرد و دیگر چیزی نپرسید . به همراه او به خانه رفتیم . سردرد و سرگیجه ام نشان می داد که باز هم مریض شده ام و بدون اینکه میلی به خوردن شام داشته باشم به اتاقم رفتم تا بخوابم . آن شب کابوس تا سپیده صبح همراه من بود . تا چشمم را به هم می گذاشتم خواب میدیدم که اتوبوسی غول پیکر از روی بدنم رد می شود ، حتی صدای خرد شدن استخاون هایم را میشنیدم و سراسیمه از خواب می پریدم . تا صبح چند بار این کابوی تکرار شد به طوری که می ترسیدم چشمانم را ببندم و آندر به سیاهی شب از پنجره اتاقم نگاه کردم که به سپیدی تبدیل شد و ان وقت می توانستم با خیال  راحت چند ساعتی بخوابم .

پیروز به ایران آمد و من از معدود کسانی بودم که برا ی استقبالش به فرودگاه رفتم . به غیر از من و پردیس که او هم همراه سروش آمده بود دختر دیگری از فامیل به فرودگاه نیامده بود . عمو و زن عمو نیما هم آمده بودند . پیروز بعد از روبوسی  با پدر و عمو و نیما  و سروش و سلام و احوال پرسی با مادر و زن عمو به طرف من و پردیس آمد . بعد از خوش و بش با پردیس نگاهی به من کرد و با لبخند گفت : سلام و سپس دستش را به طرفم دراز کرد .غمگین و دلشکسته بودم اما لبخندش را پاسخ گفتم و دستم را در داخل دستش گذاشتم . دو روز وقت داشتم تا به او فکر کنم ، به او که در این بازی شوم گناهی جز دوست داشتن من نداشت . مقصر او نبود ، سرنوشت من اینگونه رقم خورده بود پس دلیل نداشت گناه دیگران را به گردن او بیندازم . او دستم را فشرد و گفت : نگین تو این مدت خیلی تغییر کردی .  نپرسیدم چه تغییری فقط سرم را تکان دادم و حرف او را تایید کردم . همراه او از سالن فرودگاه بیرون آمدیم . پدر او را دعوت کرد به خانه مان بیاید اما پیروز ترجیح داد به همراه نیما به منزلش برود . نیما و پیروز در توقفگاه فرودگاه از ما جدا شدند . ما و خانواده عمو هم به طرف خانه برگشتیم . بعد از رسیدن به منزل رفتم تا در اتاقم چن ساعتی استراحت کنم .  

فصل هجدهم

آنقدر به سرعت مقدمات عقد من فراهم شد که خودم نیز به حیرت افتادم . گویی زمین و زمان همه دست به دست هم داده بودند تا هر چه زودتر سرنوشت مرا تایین کنند . من نیز مانند کسی که در سراشیبی تندی قرار گرفته باشد و از طرفی باد تند از پشت سرش بوزد تن به قضا داده بودم و خودم را به دست تقدیر سپرده بودم . به فاصله یک هفته بعد از مراسم عروسی یاسمن و امید وقتی مانند خواب زده ای به خودم آمدم که لباس عروسی به تن داشتم و منتظر پیرو زبودم که با اتفاق او به هتلی که قرار بود عقدم نیز انجا برگزار شود بروم . پیروز با خودروی پاترول مشکی رنگی که با حصیرهایی به شکل پاپیون و گلهایی سرخ و زیبایی تزئین شده بود به دنبالم آمد . لحظه ای که او از در آرایشگاه داخل شد بغض شدیدی گلویم را می فشرد و دلم میخواست بگریم . او کت و شلواری به رنگ مشکی و بلوزی سفید به تن دشات و کراواتی به رنگ سفید و مشکی به یقه آن زده بود . به محض وردش بوی ادکلن خوشبویی که زده بود فضا را معطر کرده بود . پیروز خیلی برازنده بود اما یان دلم را راضی نمی کرد . هنوز نمی توانستم او را به چشم همسرم نگاه کنم . دلم را می خواستم تا بتوانم او را بپذیرم اما دلم سرجایش نبود . من دلم را جایی گذاشته بودم که نمی دانشتم کجاست اما نمی توانستم به سراغش بروم . این موجب آزارم بود . نمیخواستم به پیروز خیانت کنم اما دوست داشتم به جای او شهاب بود که از زیبایی چهره ام بهره می گرفت و او بود که تو روی صورتم را پس میزد . او با آن چشمان سیاه شیطان که دنیایی حرف در آن بود به رویم لبخند میزد . احساس می کردم بی تاب شده ام و دوست دارم و تور را از روی سرم بکشم و لباس عروسی را به تنم پاره کنم و چون دیوانه ای گیسو پریشان کرده و فریاد کنم : دلم به من برگردانید . عشقم را از من نگیرید . دلم میخواست آنقدر فریاد کنم که روحم دست از کالبد خاکی ام بردارد . پیروز با نگاه مهربانی که به چشمانم دوخته بود مستقیم به طرفم امد . نگاهم را از چشمانش که عشق و تحسین از آن می بارید گرفتم و به زیر دوختم . از او خجالت می کشیدم زیرا احساس میکردم به او خیانت میکنم . او نگینی را می خواست که روح و جسمش از آن خودش باشد . مانند عروسکی ایستاده بودم تا او جنسی را که برایش بهای گزافی پرداخته بود ببیند و این بیشتر از هر چیز باعث عذابم بود . پیروز مهربان بود و با لطافت و ظرافت با من رفتار می کرد اما این فکر لحظه به لحظه

اما این فکر لحظه به لحظه در من بیشتر شکل می گرفت که عمو مرا از شهاب دزدیده و پیروز این جنس دزدی را خریده و فکر میکردم در این معامله فقط او ضرر کرده است . به همین جهت دلم برایش می سوخت . پیروز تور را از روی سرم برداشت . اما به او نگاه نکردم . دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را به طرف خودش بالا کشید . باز هم به او نگاه نکردم و نگاهم را از او دزدیدم . او بدون شک می توانست از نگاهم بخواند که هنوز نتوانسته است رضایت قلبم را جلب کند . پیروز خم شد و بوسه ای به لبانم نشاند . تکان سختی خوردم . گویی شوک بزرگی به من وارد شده بود خواستم خودم را عقب بکشم اما او با دستش مرا  نگه داشته بود . سرم را پایین انداختم و با تنفر دندانهایم را بهم فشار دادم اما او متوجه این حرکت من نشد . صدایش را شنیدم که با احساس و مهربان بود : نگینم ، عزیزم ، همسر کوچولوی دوست داشتنیم . فکر میکنم رو ابرا قدم بر میدارم . بهت قول می دم که هیچ وقت نخوام از این احساس بیرون بیام . بهت قول میدم که همیشه مثل حالا دوستت داشته باشم . و بعد دوباره دستش را به زیر چانه ام برد و گفت : نگین تو نمی خوای به من قول بدی ؟ به رنگ چشمان طوسی و خوش رنگش نگاه کردم و مانند گنگی پرسیدم : چه قولی ؟

" اینکه همیشه دوستم داشته باشی . به من وفادار بمونی و همیشه متعلق به من باشی .  "   بیشتر احساس گناه کردم . کمی مکث کردم باید همان لحظه به او جواب میدادم . من دیگر متعلق به شهاب نبودم . پس روا نبود بازی خطرناکی را با پیروز شروع کنم . اگر او را نمی خواستم باید همان لحظه این را به او می گفتم و اگ رقرار بود گذشته ام را فراموش کنم و آینده ام را با تکیه بر او اغاز کنم باید به او میگفتم که تا آخر به او وفادار خواهم ماند حتی اگر آن لحظه هم نمی توانستم به او بگویم که دوستش دارم اما می بایست سعی می کردم که دوستش داشته باشم . به پیروز نگاه کردم و گفتم : قول میدم روزی اونطور که باید دوستت داشته باشم . از همین لحظه و برای همیشه . یعنس تا جاییکه زمان اقتضا کنه به تو وفادار خواهم بود . پیروز با لبخند به من نگاه  کرد و معلوم بود که در حرفم تامل می کند .

در اتاق عقد مجللی که متعلق به هتل بود و خیلی زیبا آذین بندی شده بود کنار پیروز نشستم و عاقد خطبه عقد را جاری کرد . عاقد با صدایی پر ابهت صیغه عقد را می خواند و طنین صدایش به قلبم فشار می آرود . ندایی از دورن تلنگری بر احساسم می زد که نگین تو از این پس متعلق به پیروزی . فقط اوست که می تواند فرمانروای لبت باشد . این ازدواج تقدیر توست . . پس بوسه تقدیر را بر پیشانی ات بپذیر و راضی به این تقدیر باش . انقدر طنین این صدا در گوشم بلند بود که صدای عاقد را نمی شنیدم که به عربی جملاتی را می خواند اشک در چشمانم حلقه زد . با گفتن بله برای همیشه باید دلم را فراموش می کردم . نمی بایست این بله فقط  در زبانم جاری میشد . بلکه با تمام قلب و روحم می بایست پیروز را قبول می کردم . صدای عاقد را شنیدم که گفت : دوشیزه مکرمه . محترمه . سرکار خانم نگین فروغی صبیه گرامی اقای نادر فروغی . ایا به بنده وکالت می دهید که شما را با مهریه معلوم یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات و عداد هزار و چهارده سکه تمام بهار آزادی به نیت چهارده معصوم متبرک و پاک به عقد دائم آقای پیروز بهزاد فرزند مرحوم پولاد بهزاد در بیاورم ؟ آیا وکیلم ؟       هنوز زور بود این خطبه باید دو بار دیگر خوانده میشد . پردیس به من یاد داده بود که بعد از سه بار خواندن خطبه بگویم : با اجازه پدر و مادر عزیزم و عموی گرامی ام و دیگر بزرگان فامیل بله . اما دلم نمی خواست این خود شیرینی را بکنم . اگر خواست پدر عزیز و عموی گرامی ام نبود پس من اینجا چه غلطی میکردم . چشمانم را بستم . دو قطره اشک از روی چشمام به وری گونه هایم سرید . پیروز متوجه اشکی که از چشمانم می چکید شد زیرا از داخل اینه بزرگ مقابلم مرا نگاه میکرد . اهسته سرش را جلو اورد و گفت : نگین حالت خوبه ؟  سرم را تکان دادم و نشان دادم که هیچ مشکلی وجود ندارم . بار دیگر خطبه خوانده شد . در حین خواندن خطبه دوم سرویسهای طلا و جواهری که به عنوان زیر لفظی از طرف اقوامی که در اتاق بودند به من داده شد . بدون اینکه صحبتی رد و بدل شود یکی یکی داخل سبد بزرگی که به شکل قو بود و کنار سفره عقد گذاشته بود سرازیر می شد . با وجودی که دلم لبریز  از غم و نگرانی بود اما از این کار خنده ام گرفته بود به نظرم می رسید که آنها نیز سهم مرا از این بازی پرداخت می کنند . برا ی دومین بار هم جوابی ندادم . به محض شروع خطبه سوم پردیس سرش را جلو اورد و گفت : این دفعه یادت نره . همون جور که گفتم بگو . باشه ؟ سرم را تکان دادم اما به هیچ وجه قصد نداشتم کلامی را که پردیس سر هم کرده بود بگویم . همانطور که عاقد خطبه را می خواند با خودم گفتم : به خاطر خوبی پیروز ، بخاطر مهربانی اش . بخاطر اینکه مرا دوست دارد و بخاطر اینکه شهاب در تقدیر من نبود . در همین موقع عاقد با صدای کشداری گفت : عروس خانم وکیلم ؟  نفس عمیقی کشیدم و لحظه ای چشمانم را بستم و سپس گشودم  و در حالیکه به پیروز که او هم چشم به من دوخته بود نگاه می کردم گفتم : بله . صدای دست و مبارک باد بلند شد . پدر و سپس عمو صورتم را بوسیدند و بعد از آن مادر مرا در آغوش گرفته بود اما من احساسی در برابر شادی آنان نداشتم . دوست داشتم این بازی زودتر پایان بگیرد . از بس از این و ان تشکر کرده بودم و سرم را تکان داده بودم سرگیجه گرفته بودم . بعد از عقد من و پیروز مدت کوتاهی با هم تنها شدیم . پیروز دستم را گرفت و روی صندلی نشاند و خودش کنارم نشست . لبخند دلنشینی روی لبهایش بود . در ان لحظه مانند سر داری بود که از فتح بزرگی باز گشته باشد . ناخود آگاه من نیز لبخند زدم . همه چیز تمام شده بود . شام در هتل صرف شد و بعد از گشتی در شهر به خانه پدر برگشتیم . به محض رسیدن به خانه لباسم را از تنم خارج کردم و ارایش صورتم را تا حدی پاک کردم . اخر شب بود و معدودی از مهمانان که همه از اقوام نزدیک بودند و بعد از گردش به خانه مان آمده بودند برخاستند تا برای خواب به خانه ی عمو بروند . هیچ کس قرار نبود در خانه ما بماند و این موجب تعجب من شده بود اما وقتی که فهمیدم قرار است پیروز امشب در خانه مان بماند و در اتاق مهمان بخوابد و همچنین فهمیدم که قرار است من نیز برای خواب به اتاق او بروم . انقدر احساس بدی به من دست داد که ناخودآگاه سر پردیس که این موضوع را به من گفته بود . فریاد کشیدم . پردیس که خیلی هول شده بود با دین مرا به آرامش


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 01:06 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

زندگی برایم جهنمی شده بود که بدتر از آن را سراغ نداشتم . بارها خواستم دست به خودکشی بزنم و خود را از شر این دنیا خلاص کنم اما احساس عاطفه ای که نسبت به پدر و مادرم احساس می کردم مانع از انجام این کار می شد . مرگ من جز گرفتاری و بدبختی و بی آبرویی سودی به حال آنان نداشت . حال آنکه وجودم برای آنها سودمندتر و پر ارزش تر بود . شبی که عمو با من صحبت کرد تا صبح نخوابیدم و فقط فکر کردم ، به خودم ، به پدر و مادرم و خاونواده ام . انتخاب بین خانواده  و دلم آسان نبود . شهاب عشق من بود . سلطان قلبم بود . خوشبختی ام در زندگی با او بود . اما خانواده ام چه ؟ آیا می توانستم کانون قشنگی برا ی خودم بسازم در حالیکه پدر ورشکسته و بیمار بود و هر آن ممکن بود که طلبکارها حم جلبش را بگیرند ؟ شهاب یک مرد واقعی بود . زیبا و دوست داشتنی بود . می توانست با انتخاب دختری بهتر از من زندگی اش را بسازد . او عاقبت مرا فراموش می کرد اما خانواده ام چه ؟ آیا می توانستم آنان را برای همیشه به فراموشی بسپارم ؟ پدرم که تمام دلخوشی اش سعادت فرزندانش بود و در این راه جوانی اش را به خزان پیری تبدیل کرده بود آیا میتوانستم او را ندیده بگیرم ؟ نه نمی توانستم به قیمت از هم پاشیدن خانواده ام با او زندگی کنم . صبح روز بعد در حالی که قلبم شکسته بود و چشمانم در اثر کم خوابی و گریه به خون نشسته بود به محل کار عمو زنگ زدم و به او گفتم که قلبم را ندیده گرفته ام و سعادت خانواده ام را به خودم ترجیح داده ام . عمو سفارش کرد که اگر شهاب زنگ زد با او صحبت نکنم و گفت که خودش به منزلمان می اید . خوشبختانه و یا بدبختانه تا موقعی که عمو به خانه مان آمد شهاب تماسی با من نگرفت . شاید به محض شنیدن صدایش خود را می باختم و از بازی شومی که قرار بود نقش اولش را بازی کنم منصرف میشدم . عمو زمانی به خانه ما آمد که پدر و مادرم به خرید رفته بودند . شاید این نقشه ای بود بین پدر و عمو تا به جز من شاهدی برای آمدن او نباشد . آن روز عو مرا چون حیوان دست آموزی تعلیم داد . او به من گفت که در برابر تمام صحبت هایی که می شنوم سکوت کنم و فقط یک جمله بگویم : شهاب را نمی خواهم . آه لعنت به این جمله . دروغ بود آن هم دروغی کثیف و شرم آور . مسخره بود سالها به من تعلیم داده بودند که تلخی راستی را با شیرینی دروغ عوض نکنم اما حالا می بایست دروغی تلخ می گفتم . دروغی که قلبم را صد تکه می کرد . عمو به این هم قانع نشد و از من خواست نامه ای را که او به من دیکته می کند به خط خود برای شهاب بنویسم . نمی توانستم این کار را بکنم . تنها چیزی که برای شهاب می توانستم بنویسم این بود که دوستش دارم . عمو وقتی دید در این مورد نمی خواهم با او همکاری کنم بار دیگر نطقی غرا از فداکاری و عاطفه و این جور چیزها بیان کرد که حالم را از هرچی دوستی  و درست بودن بود به هم می زد . هرکار کردم نتوانستم حتی کلمه ای برای او بنویسم و عمو که دید در حال جان کندن هستم در حالی که احساس می کردم حسابی شاکی شده است عاقبت دست از سرم برداشت و از من خواست که تلفن های شهاب را بی جواب بگذارم . عصر همان روز شهاب با دسته گلی به خانه مان آمد تا یادآوری کند که صبح فردا برای آزمایش خون برویم اما من در اتاقم را به روی خودم قفل کرده بودم . پشت به در داده بدم و می گریستم . مادر بی خبر از همه جا چند بار از پایین پله ها  مرا صدا کرد . اما من پاسخی ندادم تا اینکه عاقبت به طبقه بالا آمد و با صدای آهسته ای از پشت در گفت : نگین چه مرگته ؟ چرا در اتاقت رو قفل کردی ؟ نشنیدی گفتم آقا شهاب آمده . اشکهایم را پاک کردم و گفتم : بگو نگین نیست . بگو خوابیده . بگو مرده . صدای عصبانی مادر را شنیدم که گفت : باز کن درو ببیینم چی میگی ؟ آخه چی شده ؟

" شما به او بگویید برود . بعد میگم چی شده . "  صدای آهسته مادر را شنیدم که گفت :  خدا ذلیلت نکنه دختر . آخه من چطور بهش بگم بره ؟ بیا بیرون انقدر منو حرص نده . چیزی نگفتم و مادر بعد از اینکه دید من نه جواب می دهم و در را باز می کنم ، پایین رفت . از پشت پنجره رفتن شهاب رو دیدم و به صورتم چنگ کشیدم . فدای اون رفتنش که سرش به زیر خم شده بود و شانه هایش افتاده بود و شاید غرورش نیز شکسته بود . اما این لازم بود . شهاب هر چقدر بیشتر از من متنفر بشه بدون اینکه قلبش بشکند فراموشم می کرد . برای این عشق یک قربانی کافی بود . بعد از رفتن شهاب در اتاق رو باز کردم و منتظر مادر شدم . چون می دانستم که به سراغم می آید . همین طور هم شد . مادر خشمگین و ناراضی به اتاقم آمد . به او نگاه کردم از خشم دندانهایش را به هم فشار میداد . گفت : چرا این کارو کردی ؟ مثل ظبط صوت حرفهایی را که عمو یادم داده بود تکرار کردم :

" من شهاب رو نمی خوام "  ابتدا مارد مات و حیران نگاهم کرد و بعد که گویی معنی این حرف رو تازه فهمیده بود . قدمی جلو گذاشت و گفت : چی ؟ غلطی که کردی یک بار دیگه بگو . چشمانم را بستم و مثل طوطی تکرار کردم : شهاب رو نمی خوام . نفهیمدم چه شد . اما در یک لحظه سوزشی روی لبهایم احساس کردم . کشیده مادر مستقیم به دهانم زده شده بود تا دیگه از این غلطها نکنم . شوری خون را از لبم که حس میکردم در جا باد کرده احساس می کردم . صدای مادر چون غرش رعدی در گوشم پیچید : غلطی که الان کردی دیگه تکرار نشه . ذلیل شده بی آبرو . کی زورت کرده بود ؟ خودت خواستی ، نخواستی ؟ مگه این همون پسره نبود که بخاطرش فکر آبروی من و پدرت رو نکردی ، فکر کردی من نفهمیدم تو و اون ...     فهمیدم که می خواهد با هم دیده شدن من و او را در میدان انقلاب که نوید شاهد آن بود را به رخم بکشد . با دست خونی را که لبم را رنگین کرده بود پاک کردم و باز گفتم : حالا دیگه اون رو نمیخوام . چشمانم را بستم تا وحشت و درد را با هم تجربه کنم . ساعتی بعد با موهایی آشفته که دسته هایی از ان هم کنده شده بود گوشه اتاقم کز کرده بودم . هنوز جای گازی که مادر از بازویم گرفته بود ( !!!!!) می سوخت . وقتی استین بلوزم را بالا زدم کبودی بزرگی مانند جای مهر روی بازویم بود . ارزو کردم ای کاش هیچوقت جای آن از بین نرود تا همیشه یادم بماند که گفتم شهاب را نمی خواهم به خاطرش چه کتکی خوردم . هنوز حرفها و تمت هایی که مادر در حالی که کتکم میزد نثارم میکرد به یاد داشتم . او مرا بی آبرو و بی همه چیز و خیلی چیزای دیگر خوانده بود امانمی دانست تمام اینها به خاطراو و پدر بوده است . عصرهمان روز شهاب تلفن کرد تا با من صحبت کند اما من با او حرف نزدم .  ان شب حتی برای لحظه ای پایین نرفتم . می دانم مادر جریان را برای پدر تعریف کرده بود یا فکر کرده بود که با همین کتک مرا سرعقل آورده است اما وقتی سر و کله عمو و زن عمو به خانه مان پیدا شد همه موضوع را فهمیده اند . مادر به اصطلاح از عمو و زن عمو برای سرعقل اوردن من کمک گرفته بود . زن عمو به اتاقم امد و کلی نصیحتم کرد که با این کار ابروی پدر و مادرم را نبرم و خودم را انگشت نمای مردم نکنم . با تمام دردی که در وجودم بخصوص قلبم احساس میکردم اما خنده ام گرفته بود . همان لحظه یاد شعری افتادم که در دفترچه بیتا خوانده بودم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ، کارم از گریه گذشته که چنین می خندم .  و به راستی خنده ای تلخ بر لبم نشسته بود . عمو گفت که اگر شهاب را بخواهم ابروی خانواده ام می رود و زن عمو برعکس این را میگفت . دلم می خواست فریاد بزنم و. به انها بگویم که بروند گم شوند . اما سکوت کردم و هیچ نگفتم . از فردای ان روز از هر کسی را که می شناختم برای نصیحت و سرعقل اوردن من به خانه مان امد . حتی نیشا مرا از ان کار منع کرد و گفت : نگین عقلت و از دست دادی ؟ حیف شهاب نیست ولش کنی . دیگه چه کسی رو می خوای از اون بهتر باشه ؟ اما بدتر از همه جواب دادن به خواهرانم بود . پریچهر با اینکه پا به نه ماهگی گذاشته بود و حرکت برایش خیلی سخت شده بود برای نصیحت کردن من به خانه مان امد و بدون نتیجه و در حالی که از دستم ناراحت بود به خانه اش برشگت . بدتر از او پردیس بود که به خاطراین موضوع به تهران امد تا با من حرف بزند و بفهمد چه مرگم شده است که بی خود و بی جهت پشته پا به ابروی چندین و چند ساله پدرم میزنم . پردیس تمام خاطره های او را به یاد اورد .خوبی های او را به من یاد اوری کرد . نصیحتم کرد و اخر سرم فریاد کشید .و شاید دلش می خواست مانند بچگی ها کتکم بزند اما این کار را نکرد در عوض با من قهر کرد و گفت که دیگر دلش نمیخواهد خواهری به نام نگین داشته باشد . تنها جواب من برای تمام انها سکوت بود . خبر به خانواده شهاب هم رسیده بود که نگین کور شده شهاب را نمی خواهد . خاله شهاب به خانه مان امد اما من در اتاق را قفل کردم تا بااو رو به رو نشوم . هر که ازخانواده اش به خانه مان زنگ می زد تا با من صحبت کند قبول  نمی کردم اما وقتی بیتا به خانه مان زنگ زد دلم نیامد بری اخرین بار صدایش را نشنوم . گوشی را برداشتم . او گریه می کرد ، التماس می کرد و گفت که این کار را با شهاب نکنم بیتا گفت که شهاب گفته که من حتی حاضر نشدم تا با او صحبت کنم و دلیل نخواستنم را به او بگویم . بیتا قسمم داد که دلیل این کارم را به او بگویم اما من فقط گریه می کردم و تکرار کردم او را نمی خواهم و بعد بدون خداحافظی تلفن را قطع کردم . بعد از یک هفته که تمام تحقیرها و توهین ها را با درد شکسته شدن قلبم تحمل کردم عاقبت شبی پدر سر مادر و پردیس که با مرا دوره کرده بودند فریاد کشید و گفت : راحتش بذارید ، کشتینش از بس بهش سرکوفت زدید . دلم ترکید از بس جلوم بچمو تیکه پاره کردید . گوش کن پروین . دیگه دوست ندارم کسی به این به توهین کنه . مش تقصیر من گردن شکستس . پدر نتونست ادامه دهد کاملا مشخص بود که بغضش سرباز کرده اما نمی خواست جلوی ما غرور مردانه اش را بشکند . پشتش را به ما کرد و به اتقش رفت . اما همین کلامی بود برای تمامی سرزنش ها ، گویی با پذیرافتن این موضوع از طرفپدر پرونده من و شهاب نیز بسته شد . دو روز بعد با وکالت من به عمو صیغه ام فسخ شد . حلقه نشان نامزدی و چادر نیم کاره ای را که تازه ان را با نخ کوک کرده بودیم به همراه هدایایی که در این مدت شهاب برایم خریده بود و سکه ای را که خاله اش به من هدیه داده بود  در بسته ای گذاشتم ،حتی گردنبندی را که به عنوان مهریه عقد موقتم از شهاب گرفته بودم در ان جای دادم و ان را به دست عمو دادم تا به شهاب برگرداند . عصرهمان روز که عمو واسطه بین من و شهاب بود به خانه مان امد و پاکتی به دستم داد . در پاکت بسته بود اما مشخص بود جسمی حجیم به همراه کاغذی داخلام است . دیگر ماموریت عمو تمام شده بود و این اخرین یادگار از عشق نافرجامم بود . به اتاقم رفتم و نامه را باز کرم . گردنبندی که مهریه ام بود داخل پاکت قرارداشت به همراه یک نامه به خط او ، نامه را بوییدم و روی قلبم گذاشتم . جرات باز کردن تای ان را نداشتم . می دانستم نباید انتظار نامه ای عاشقان داشته باشم اما همین که به خط شهاب بود با تمام دنیا برابری می کرد . شهاب در نامه نوشته بود : (وای بچه ها نوشتن این تیکه اش خیلی برام سخته کاش میشد ننویسمش ... )  :

قتل این خسته به  شمشیر تقدیر نبود     ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم     هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیر نبود

سلام ، شاید این کلمه مقدس لایق چنین خداحافظی تلخی نباشه زیرا خداوند عالم به بشر نامی از نامهایش را هدیه کرد تا به وقت دیدار هم امن را تکرار کنند و برای هم مهر و سلامت  را بطلبند . شاید من و تو هیچ گاه در خط مستقیمی از سرنوشت قرار نگیریم  اما من اخرین طلب سلامتی را خواهانم . ان هم برای تو که حتی مرا لایق کلامی ندانستی تا خطای ناکرده ام را به من بگویی و مرا از این سرگردانی و عذاب برهانی . از لحظه ای که از هم جدا شدیم مرتب از خودم می پرسم که چه کرده ام که به چشمان تو گناهی نابخشودنی به حساب امد . بارها با امید به استانت روی اورده ام تا و گناه نکرده ام را ببخشی و رسته محبتت را نگسلی اما افسوس که تو حتی حرمت عشق را نگه نداشتی . حتی نخواستی پیش رویت زانو بزنم و از تو بخواهم مرا بخششی  و حتی خداحافظی نکردی  . اما چرا ؟ به چه جرمی محکوم به شکست شدم و پیش چشم خانواده و دوستانم خوار و حقیر جلوه کردم . بعد از گذشت هفته ای از جداییمان ، هنوز جوابی برای دل پرسشگرم نیافتم . آیا این تقدیر بود یا تقصیر؟ کدام یک ؟ نمی توانم نامت را به زبان بیاورم و قلبم را از این زخم ریش نبینم اما تو بگو جرم من بیشتر بود که نخواستم حرمت عشق را با گرمی لذت هوس لکه دار کنم یا تو. که عشق مرا به بهای اندکی فروختی ؟ کدام یک ؟ تو با من چه کردی ؟ تو بگو با این قلب زمی چه کنم ؟ چطور به او بفهمانم که همه دختران عشق را با پول مبادله نمی کنند . چطور باید دیگر به زنی اعتماد کم و قلبم را خانه عشقش کنم ؟ اما چه سخت است اسیر دروغ بودن ، عشق به رویا داشتن و دلبه سراب بستن . تو چون سردابی در مسیر زندگیم پیدا شدی تا بعد از مرگ  عزیز تراین کسانم امید از دست رفته ام را به من بازگردانی اما افسوس باید می دانستم سراب فقط سراب است و هیچ گاه به حقیقت نمی پیوندد . برایم سخت است بارو کنم الهه ای که هر شب در محراب عشقش سربر سجده می گذاشتم بتی تراشید ه از سنگ باشد . بتی زیبا که عشق و احساس در قلب سنگی اش یک بازیچه است . چیزهایی که برایم پس فرستادی برای همیشه حفظ خواهم کرد تا درس عبرتی باشد برای یاد اوری حماقتم که هیچ گاه از یاد نبرم که نباید قلبم را خالصانه تقدیم به دختری کنم که مفهوم عشق را نمی داند . اما گردنبند را برمی گردانم . چون مهریه ات برای زندگی کوتاهت با من بود و ان متعلق به توست زیرا نشان مهری بود که به تو داشتم و امید وارم ان هم برای تو یاداور بازی شومی باشد که با قلب یک جوان عاشق کردی .

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام    برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام      تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو     هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سایه شدی    به جرم ان داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود           ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای نساز              از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من  نیازمند بخششت         چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام

گناهکار هرکه بود کیفر ان مال من است      به جرم ان داغ عطش برلب خود نشانده ام

به آرامی نامه شهاب را تا کردم و ان را روی لبه پنجره گذاشتم و خودکاری از روی میز برداشتم و پشت نامه اش نوشتم : حالا دیگه تو رو داشتن خیاله ، دل اسیر آرزوهای محاله ، غبار پشت شیشه میگه که رفتی ، ولی هنوز دلم باور نداره . حالا راه تو دوره ، دل من چه صبوره ، کاشکی بودی و میدی زندگیم چه سوت و کوره ، اسمون از غم دوریت ، حالا روز و شب میباره ، دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا میذاره ، خاطره مثل یه پیچک میپیچه رو تن خستم ، دیگه حرفی ندارم دل به خلوت تو بستم .


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1390 ساعت 04:32 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

فکر کردم گوشهایم اشتباه می شنود و یا این چیز ها را در خواب می بینم ، تمام بدنم بی حس شده بو به طوری که هر کار کردم نتوانستم خودم را حرکت دهم و تصور کردم که فلج شده ام . پیروز مرا خواسته بود به ازای پرداخت دیون پدرم ؟ او گفته بود که نمی خواهد معامله کند اما چیز دیگری نمی شد اسمش را گذاشت . چون چیزی کمتر از یک معامله کلان نبود همانند تجارت پرسودی که قرار بود سود سرشارش زندگی پدرم را از این رو به آن رو کند . حال جنس این تجارت دختری بود به نام نگین که عقد کرده مردی بود به نام شهاب . شهابی که نگین او را می پرستید ، کسی جز خدا نمی دانست که در چه برزخی دست و پا می زدم . صدایی از پدرم درنمی آمد و نمی دانستم در چه حالیست ، یک لحظه از اینکه شاید این خبر بیشتر از خبر از دست رفتن سرمایه اش او را ناراحت کرده و او هم اکنون در شرایط روحی بحرانی قرار دارد . چنان ترسیدم که ناخودآگاه فشاری به خود آوردم تا از جا بلند شوم و در صورت لزوم به کمک او بروم که صدای او مرا ازبلند شدن منصرف کرد .

" خدایا کمکم کم . نادر باید چه کار کنم ؟ "

" خودت باید تصمیم بگیری . یا باید پیشنهاد پیروز را قبول کنی یا ... " می دانستم یا باید زندان برود و آبرویش ریخته شود و زنش دق کند . صدای درمانده پدر به گوشم رسید : نمی تونم ناصر . شهاب پسر خوبیه ، از همه مهمتر اونا بهم علاقه دارن . می تونم به خاطر خودم ، به خاطر حماقتم ، به خاطر بلند پروازیم اونا رو بدبخت کنم .

" چی می گی مرد بدبخت کدومه ، فکر می کنی اگه نخوای قبول کنی کی بدبخت می شه ؟ نه تنها به اون بلکه به اونای دیگه هم صدمه می خوره بخصوص به پوریا که تازه باید بیاد زیر دستت کار رو یاد بگیره نه اینکه زندون بیاد ملاقتت . تازه فکر می کنی همون نگین می تونه وقتی تو زندون باشی خوشبخت زندگی کنه ؟ به خدا هر دختری آرزو داره زن مردی مثل پیروز بشه . خودت که اونو می شناسی . شاید اگر نگین هم بفهمه از خوشحالی بال دربیاره . کدوم دختره که نخواد یا آرزو نداشته باشه بره خارج . بابا منطقی فکر کن کار یه قرون دوزار نیست . والا وقتی پیروز به من گفت این مبلغ رو می پردازه ، تازه یه چیزی هم می ده تا سرمایه کنی . به خدا قسم فکر کردم پسره عقلش پاره سنگ برمیداره . اخه خودت فکر کن کی میاد این کارو به خاطر دلش انجام بده ؟

تمام بدنم به لرزه افتاده بود عمو چه  می خواست بکند . چطور داشت پدر را متقاعد می کرد تا سر زندگی من قمار کند . ای کاش شهامت داشتم از مخفی گاهم بیرون بیایم و سر عمو و هر کس دیگر که می خواست خوشبختی مرا به تارج ببرد فریاد بکشم و با ناخن هایم تکه تکه اش کنم . اما مثل کرمی بی دست و پا همانجا نشسته بودم و منتظر پاسخ پدر بودم . گویی تعیین کننده مرگ و زندگیم بود . صدایی از پدر درنمی امد و در عوض من صدای عمو را می شنیدم که گفت : ببین بخدا اگه پیروز هر کدوم از دخترای منو خواسته بود به جان خودشون قسم اگه خودشون هم نمی خواستند با زور و کتک روانه شان می کردم .

در این شک نداشتم چون به خوبی می دانستم که پیروز چطور مثل یک بت مقبول خانواده عموست . احتیاجی به زور و کتک نبود . صدای از ته چاه درآمده پدر را شنیدم که گفت : ناصر نگین عقد کرده ست .  عمو گفت : آخه این چه حرفیه . عقد کدومه . اونا فقط یه صیغه محرمیت خوندن . یلدا یادت رفته . مگه اون دختر من نبود . تازه عقد کرده اون پسره جوالق ، محمود بود . مگه من گفتم چون عقد کرده ست باید بدبخت بشه . الان یلدا چه زندگی داره . به نظرت اون پسره معتاد یه لاقبا بهتر بود یا علی آقا که الان دامادمه . خیلی از دختر ها تا مرحله عقد پیش می رن و بعد عقدشان بهم می خوره . حالا خدارو شکر کن که مال تو هنوز عقد نکرده و توهمین مرحله ست . تو از چه علاقه ای حرف میزنی ؟ هنوز که ازدواج نکردن نتونن از هم دل بکنن .. اون علاقه ای رو هم که تو از اون حرف میزنی ، کم کم فراموش میشه . بخدا داداش من نگین رو مثل دخترای خودم دوست دارم . تو فکر می کنی ، اونم خوشبخت میشه . تو که نمی تونی اونو در حالی عروس کنی که هر لحظه ممکنه طلبکاری حکم جلبتو بگیره . از کجا معلوم که تو اون عروسی پلیس با دستبند وارد نشه . تازه غیر از این تو پیروز رو با شهاب مقایسه می کنی ؟ شهاب کجا به پای اون می رسه . نگین بچه س . هنوز خوب و بدشو نمی دونه . شهاب چی داره ؟ درسته نمی گم پسر بدیه اما یه کاسب که سرمایه کلانی هم نداره چطور می خواد آینده دخترتو تامین کنه ؟

مثل سرمازده ای لرزیدم می لرزیدم و فقط گوش می کردم . ای کاش عمو می فهمید که عشق من و شهاب قبل از اینکه به عقد هم دربیاییم ، شکل گرفته . شهاب قابل مقایسه با نامزد اول دختر عمویم که معتاد و آسمون جل بود ، نبود . از اینکه عمو شهاب رو با نامزد اول دخترش مقایسه می کرد دلم می خواست بکشش . طفلی شهاب نازنین من طوری به عمو احترام می گذاشت که گویی او ناجی همه انسانهاست . از اینکه عمو در مورد شهاب اینطور صحبت می کرد خیلی ناراحت شده بودم . شهاب تمام تلاشش را می کرد که متکی به کسی نشود . روی پای خودش بایستد . اما کسانی مثل عمو که همه چیز را با پول مقایسه می کردند نمی توانستند خوبی شهاب را انطور که باید ببینند . نمی دانستم به خودم و شهاب فکرکنم یا به پدر که می دانستم با آن هیکل درشتش اکنون مانند گنجشکی خیس شده در باران می لرزد و یا به مادر ، خواهران و برادرم فکر کنم .  دستم را جلوی صورتم گرفته بودم اما گریه نمی کردم . چون گریه فایده ای نداشت و کار من از گریه گذشته بود . صدای عمو رو شنیدم : نادر من دیگه نمی دونم چی بگم . بخدا من هر چی داشته باشم در طبق اخلاص تقدیمت می کنم . اما موجودی و سرمایه اندک من تا چه حدی می تونه کمکمت کنه ؟ حالا خود دانی بهتره خوب فکراتو بکنی . البته تا هنوز دیر نشده .

" دیگه چطور می خواد دیر بشه ؟ "

صدای لااله الا الله گفتن عمو به گوشم رسید و شنیدم که به پدر گفت : منظورم اینه که تا هنوز اتفاقی بین اونا نیفتاده و اسم شهاب تو شناسنامه نگین نرفته میشه کاری کرد .

طاقتم تمام شده بود . احساس سوزشی در  قلبم می کردم همین الان قلبم از حرکت می ایستاد . خدایا چرا پدر چیزی نمی گفت تا من را راحت کند . چرا به عمو نمی گفت برود گم شود و او را مانند شیطان تحریک نکند . صدای پدر را شنیدم که گفت : نمی دونم باید چکار کنم . ناصر ، پیروز هفده سال از نگین بزرگتره .  صحبت پدر طوری بود که گویی اختلاف سن من و پیروز تنها مسئله باقی مانده است . احساس بدی داشتم و کم مانده بود فریاد بکشم . فریادی از خشم و درد ، سر کسانی که احساسات جوانانشان را ندیده میگیرند . آه من چه می خواستم . یا چه انتظاری داشتم . این تنها راه پدر بود اما او حق نداشت بدون توجه به احساس و علاقه ام برای من تصمیم بگیرد . آن لحظه برای اولین و اخرین بار از پدر متنفر شدم و کینه عمو را برای تمام عمر به دل گرفتم . نفرت از پدر شاید خیلی زود از  دلم بیرون شد زیرا در آن لحظه  او ناتوان و بدبخت بود . اما کینه و نفرت از عمو با شیرازه جانم در هم آمیخت زیرا به خوبی می دانستم شاید راههای دیگری برای نجات دادن پدر وجود اشت که او از کم خطرترین آن استفاده کرده بود و آن پیش پا گذاشتن این راه جلوی پدرم بود یعنی به گرو دادن من به پیروز برای دادن بدهی هایش . صدای پدر آخری صدایی بود که می توانستم تحمل کنم : نادر نگین و شهاب چی ؟ اونا رو چطوری راضی کنم ؟ شهاب رو چطوری راضی کنم دخترم رو رها کنه ؟

" صحبت با نگین با من . راضی کردن شهاب هم با من . من خود با اونا صحبت می کنم .

مانند گذبه ای به روی شکم چرخیدم و خزیده خزیده از پله ها بالا رفتم و به آرامی وارد اتاقم شدم و به طرف دیگر تختم که بین دیوار بود رفتم و روی زمین نشستم . جاییی که نشسته بودم طوری بود که اگر کسی از در وارد می شد مرا نمی دید . سرم را روی زانوانم گذاشتم و به فکر فرو رفتم . شاید ساعتها در همان حال بودم . وقتی به خود آمدم متوجه شدم هوا کاملا تاریک شده و اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته است . دلم نمی خواست از جایم بلند شوم . نمی دانستم عمو هنوز آنجاست یا به خانه اش رفته اما دلم نیم خواست هیچ وقت دیگر با او رو به رو شوم . از جا بلند شدم و مانتویم را پوشیدم و از اتاق خارج شدم . احتیاج داشتم مدتی در هوای آزاد قدم بزنم و یا شاید با کسی حرف بزنم . بیش از هر کسی آرزوی دیدن پردیس را داشتم چون نیم توانستم شهاب را ببینم و از این اتفاقات برای او صحبت کنم . می دانستم تا سه ماه متعلق به شهاب هستم و هیچ کس نمی تواند مرا از او جدا کند . اما بعد از سه ماه چی ؟ با خود گفتم : به کسی این اجازه را نمی دهم تا برای زندیگ پر از عشق و علاقه ام تصمیم بگیرد حتی اگر آن کس پدرم باشد . در همان لحظه که این حرفها را برای خودم دیکته می کردم به یاد چهره پژمرده پدر و صرت مهربان مادرم افتام و احساس کردم که دوست دارم گریه کنم اما اشکم درنمی امد و مرا در همان برزخ عذاب گذاشته بود . در خانه هیچ کس نبود و معلوم بود که در هم از خانه خارج شده است . زنگ تلفن مرا به طبقه پایین کشید . منتظر تلفن شهاب نبودم چون برای خرید جنس به بندر عباس رفته بود . با بی میلی به سمت تلفن رفتم و ان را برداشتم . مادر بود که نگران برنداشتن گوشی شده بود . با نگرانی حال پدر را پرسید . به او گفتم که در اتاقم خوابیده بودم و وقتی بلند شدم پدر خانه نبد و گفتم شاید برای  قدم زدن تا خانه عمو رفته . به او نگفتم که عمو به خانه مان آمده بود زیرا نمی خواستم در این باره از پدر چیزی بپرسد و پدر بفهمد که من خانه بودم . مادر دستوراتی در مورد پختن غذای شب به من داد و گفت تا نیم ساعت دیگه به خانه بر میگردد . برای پختن غذا به اشپزخانه رفتم اما حوصله ای برای پخت و پزی که تازه شروع به فرگیری آن کرده بودم نداشتم . وقتی مادر به خانه آمد من هنوز روی صندلی نشسته بودم و در فکر بودم . مادر از اینکه من تا آن لحظه هنوز شروع نکرده بودم متعجب شده بود . با ناراحتی گفت که باید کم کم احساس مسئولیت کنم و تن به کار بدهم تا بتوانم مانند دو خواهرم خانه دار قابلی شوم  . از جا بلند شدم و گفتم : سرم گیج میره . فکر کنم مریضیم برگشته . می رم تو اتاقم بخوابم . شام هم نمی خورم . مادر سرش را تکان داد و بعد گفت : آره الان می تونی به من بگی چون خودم شام نمی خورم درست هم نمی کنم اما پس فردا که خونه شوهرت رفتی چه شام بخوری چه نخوری باید غذا درست کنی و از این حرفها خبری نیست .  بدون اینکه چیزی بگویم به طرف پلکان و به اتاقم رفتم . آن شب تا نیمه های شب بیدار بودم و فکر می کردم که چه باید بکنم . گفتگوی عمو و پدر را که مخفیانه شاهد آن بودم بار دیگر مانند فیلمی وحشتناک به یاد اوردم و مشغول باز بینی آن شدم . آخرین کلامهای عمو را به یاد آوردم که به پدر گفت که تا دیر نشده ... پس ممکن بود دیر هم بشود . بله این امکان داشت که پیروز دختری دست خورده را نپسندد . ار هر موقع دیگری بود باید از خجالت خیس عرق می شدم اما می دانستم بعد ها وقت خواهم داشت که خجالت امروز را بکشم اما حالا موقعیت فرق داشت و من باید کاری میکردم تا دیگر نشود روی من قرارداد بست . اگر پیروز قبول کرده بود به ازای داشتن من مبلغ پانصد میلیون به پدر بدهد پس میشد با او صحبت کرد و به او گفت که من و شهاب مدتی است با هم ازدواج کرده ایم . شاید وقتی او فهمید من دیگر آن نگینی که او میشناخت نیستم قبول می کرد بدون اینکه در این قمار بردی داشته باشد به پدرم کمکم کند  حتما هم اینطور بود زیرا پیروز مرد بد طینتی نبود و مطمئن بودم با وجود این همه زنی که دور و برش یافت میشد نبوده دختری مانند من اذیتش نکند . با این فکر جرقه ای در مغزم زده شد اما مشکلی در این بین بود و آن اینکه من چطور می توانستم به شهاب بگویم دست به چنین کاری بزند . فکر اینکه خودم این پیشنهاد را به او بکنم نفسم را می برید اما میدانستم این تنها فکر مغز کوچکم می باشد . دلم نمی خواست حقیقت را به شهاب بگویم زیرا نمی خواستم او تصویری زشت از پدر و عمویم در ذهن داشته باشد . صدای پوریا پشت در اتاقم مرا از فکر و خیال بیرون کشید :

" نگین ، آقا شهاب پشت خط منتظرته . بدو تا قطع نشده . "  مثل فنر از جا پریدم و با هیجان به طرف در دویدم چنان با ضرب در اتاقم را باز کردم که طفلی پوریا یک قدم به عقب جهید . از اینکه او را ترسانده بودم معذرت خواستم و خواستم از پلکان پایین بدوم که پوریا گفت : کجا گوشی رو برات آوردم بالا . راه رفته را بازگشتم و گوشی را از دست پوریا قاپیدم . پوریا با تعجب به رفتار من که هیچ کدام در اختیارم نبود نگاه می کرد و در حالیکه زیر لب می خندید به طرف پایین رفت . گوشی را به اتاقم بردم و در اتاقم را بستم و بعد آن را به گوشم نزدیک کردم .

" بله شهاب جان خودتی ؟ "

" سلام عزیز دلم خوبی ؟ "

" سلام از کجا زنگ می زنی ؟ "

" از بندر ، دلم طاقت نیاورد که صبح برسم تهران باهات تماس بگیرم . "

اشکم سرازیر شده بود و با دلتنگی گفتم : دلم برات تنگ شده ، می خوام ببینمت . "

" منم همینطور ، امشب راه می افتم ، شاید فردا صبح تهران باشم . " 

بااو خیلی کم صحبت کردم اما همان چند کلام دلم را از غم پر کرد . صدای خش خش تلفن آنقدر زیاد بود که شهاب متوجه نشد گریه می کنم . اینطور خیلی بهتر بود زیرا نمی دانستم دلیل گریه ام را چه عنوان کنم . همان بهتر که او از هیچ چیز خبر نداشت . روز بعد شهاب از بندر مراجعت کرد . با وجود خستگی راه بعد از اینکه به خانه رفته و سر و صورتش را اصلاح کرده بود به دیدنم آمد . شهاب به محض دیدنم فهمید که ناراحت و کسلم  و من دلیل آن را بیماری عنوان کردم . شهاب برایم بلوز خوش نقش و زیبا از بندر آورده بود که از من خواست آن را بپوشم تا آن را به تنم ببیند . در حالیکه لباس را به تنم می کردم اشک در چشمانم حلقه زده بود . هر شب از دیدار عمو و پدر می گذشت دلشوره ی من بیشتر میشد . پدر به راستی مریض شده بود  و با اینکه مادر قرص و دواهایش را مرتب به خوردش می داد اما بهبودی در  حالش پیدا نمی شد و در این بین فقط من می دانستم او چه دردی دارد . زمانی که پدر در اتاقش را می بست تا مثلا دور از سر و صدای تلوزیون استراحت کند می دانستم در چه برزخی دست و پا میزند . نمی دانستم چکار باید بکنم . هر کار بجز از دست دادن شهاب و متاسفانه فقط این کار می توانست او را نجات دهد . اما همین کار مرا نابود می کرد زیرا بدون او نمی خواستم زندگی کنم . دو روز از ان روز شوم گذشته بود و من خیلی به این موضوع فکر کرده بودم . تنها کاری که به نظرم عملی رسید این بود که باید کار از کار میگذشت تا پدر و عمو از فکر اینکه به وسیله من پیروز را راضی به پرداخت دیون پدرم کنند بیرون بیایند . مطمئن بودم وقتی پیروز می فهمید من متعلق به کس دیگری هستم از فکرم بیرون می آمد و بدون چشم داشتی به پدر کمک می کرد و اگر همه دیونش را پرداخت نمی کرد دست کم مانع رفتن او به زندان می شد . من پیروز را می شناختم او انسان تر از این بود که بخواهد مانند حیوانی طعمه را از دهان کس دیگری بیرون بیاورد . ای کاش شماره تلفن او را داشتم و می توانستم خودم با او صحبت کنم . شاید این صحبت سخت تر از صحبت برای آزادی شهاب نبود . به یاد روزی که برای آزادی شهاب به خانه او رفته بودم ، افتادم . آن روز او با متانت و بزرگواری به سخنانم گوش داده بود و برای خواسته ام ارزش قائل شده بود در صورتی که خیلی راحت می توانست با آن مخالفت کند . بدون شک این بار هم او به خاطر علاقه ای که به من دشات حتما کمکم میکرد دلم برای پیروز هم می سوخت زیرا باز هم می خواستم از علاقه او به خودم سواستفاده کنم . اما چطور می توانستم با او تماس بگیرم ؟ این بیاد قبل از صحبت عمو با من صورت می گرفت . آن روز عصر من در خانه تنها بودم . پدر به سرکار برگشته بود تا شاید امید یا راهی بریا از هم نپاشیده شدن زندگی اش پیدا کند . مادر هر چقدر اصرار کرده بود که مدت دیگری هم استراحت کند تا سلامت کاملش را پیدا کند پدر قبول نکرده بود تا در خانه بماند و مادر را قانع کرده بود که هوای خانه او را کسل و افسرده کرده و بریا بدست آوردن سلامتش باید از خانه خارج شود . آن روز پدر بعد از چند روز خانه نشینی به سر کار رفته بود و مادر بیچاره ام که فکر می کرد پدرم سلامتش را بدست آورده با خیال راحت رفتهب ود تا سری به پریچهر بزند . پوریا هم که مطابق معمول به مدرسه رفتهب ود . من نیز افسرده و غمگین بریا پیدا کردن راه حل به جایی خیره مانده بودم . صدای زنگ خانه مرا به خود آورد . قرار نبود کسی به خانه بیاید در حالی که این زنگ بی موقع تعجب کرده بودم ، ایفون را برداشتم .

" کیه ؟

صدای شهاب را شنیدم : سلام منم .

با شنیدن صدایش گویی دنیا را به من داده بودند با خوشحالی گفتم : بفرمایید تو . سپس در را باز کردم . اما خوشحالیم فقط یک لحظه یود . به یاد گرفتاری پدر و صحبت های عمو افتادم و خوشی حاصل از آمدن او زایل شد اما همان موقع جرقه ای به مغزم زده شد و همان لحظه را برای اجرای نقشه مناسب دیدم . بخصوص که می دانستم کسی از خانواده ممکن نیست به خانه بیاید . ترس حاصل از کاری که می خواستم انجام دهم ، طاقت را از من گرفت و لحظه ای روی مبل کنار در هال نشستم . از طرفی میدانستم شهاب بدون اجازه وارد خانه نخواهد شد . برای اینکه وقت را از دست ندهم از جا بلند شدم و در راهرو را باز کردم و بدون اینکه پوششی روی سرم بیاندازم به سمت در کوچه دویدم . شهاب با دیدنم لبخند زد و به شوخی گفت : نگین پس چادرت کو ؟ نکنه برای هر کسی همین طور به استقبال میای . خندیدم و گفتم : نترس این استقبال فقط مخصوص توئه .

" مامان و باب خونه اند ؟  "

" نه کسی خونه نیست . "

شهاب چند برگه از جیبش بیرون کشید و گفت : این برگه رو از محضر گرفتم . اینم ورقه نوبت ازمایش خونه . اومدم بگم پس فردا صبح آماده باش و مواظب باش این دفعه مریض نشی . چون باز کارمون عقب می افته . و بعد لبخندی زد و گفت : البته این رو هم می تونستم از پشت تلفن بگم اما راستش دلم برات تنگ شده بود . دنبال بهانه ای برای دیدنت بودم که با یان برگه ها اون رو پیدا کردم . از جلوی در کنار رفتم و او را به داخل دعوت کردم . او گفت چون پدر و ماردم نیستند درست نیست داخل شود . یک لحظه دستش را کشیدم و گفتم ک بیا تو . کارت دارم . شهاب نگاهی به اطراف انداخت و قدمی به داخل گذاشت و در حیاط را پشتش نیمه بسته کرد . همانطور که دستش را گرفته بودم گفتم : بیا بریم تو . شهاب دستم را کشید و با خنده گفت : نگین چکار میکنی ؟ می خوای بدبختم کنی ؟ می دونی اگه الان کسی سر برسه چه فکری میکنه اونم بعد از اون حرفهایی که پیش اومده . عصر میام خونتون . بابا و مامان باشن بهتره . اون وقت باهم صحبت میکنیم . با لجبازی دستش را کشیدم و گفتم : بریم تو . کارت دارم . مطمئن باش کسی نمیاد . شهاب با حالتی معذب دستی را که ازاد بود به موهایش کشید و گفت : باور کن من از خدا می خوام بیام تو اما این درست نیست . نگین خودت می دونی چی میگم .   میدانستم دیگر فرصتی از این بهتر پیدا نخواهم کرد . نمی خواستم کار از کار بگذره . امروز حتما عمو می خواست که با من صحبت کند و من باید قبل از آن راه هرگونه شرط و معامله را بر روی خودم  می بستم . شاید فکرم درست نبود اما این تنها راهی بود که به ذهنم رسیده بود . راه دومی هم نداشتم جز اینکه واقعیت را به شهاب بگویم اما نمیتوانستم این کار را بکنم . نگاهی به شهاب کردم و گفتم ک اگه الان نیای تو دیگه هیچ وقت نمی تونی پا به خونمون بذاری و شهاب فکر کرد که شوخی میکنم و خندید . اما من کاملا جدی بودم . جدی و سرد . شهاب به دقت به من نگاه کرد و گفت : نگین امروز چت شده ؟ حالت سر جاش نیست . پشت به او کردم و گفتم : بیا تو کارت دارم . شهاب با یک حرکت خود را به من رساند و در حالی که مرا به سمت خود می چرخاند گفت : خانم خوشگله نمی شه کارت رو همین جا بگی ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390 ساعت 02:55 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

 سرم را به زیر انداخته بودم  و به بخاری که از استکانها بر می خواست نگاه می کردم موهایم در دو طرف صورتم رها شده بود و ترس من از آن بود که نکند چادرم به عقب برود . چون در ان صورت با سینی در دست نمی دانستم که چگونه باید آن را به جلو بکشم . وقتی جلوی پذیرایی رسیدم صدای صحبت به گوش می رسید و من احساس کردم که شهامتم را برای برداشتن قدمی دیگر از دست داده ام . لحظه ای مکث کردم و یاد حرف پریچهر افتادم اما هر چه کردم نتوانستم آنها را مانند بقیه مهمانها بدانم . پشت در اتاق پذیرایی رسیده بودم که صدای مادر را شنیدم .

" نگین جان بیا تو مادر "

لحن مادر گرم و صمیمی بود و شاد . این گرمی جلوی مهمانان بود اما همان قلب مرا گرم کرد و اعتماد به نفس بیش از حدی به من بخشید . با صدایی که لرزش آن را آهنگین کرده بود سلام کردم و برای یک لحظه سرم را بالا گرفتمم . اما در همان لحظه متوجه شدم که شهاب کجا نشسته است . صدای به به خوش امد از زنانی که هیچ کدامشان را نمی شناختم اما می دانستم خاله های شهاب هستنمد . بلند شد . با خجالت به طرف زنانی که همه در یک ردیف نشسته بودند رفتم و سینی را جلوی اولین آنها گرفتم . دومین زن را شناختم مادر سام بود . او را در نامزدی بیتا دیده بودم . سومین و چهارمین زن را نشناختم اما حدس زدم انکه از همه مسن تر است زندایی او باشد . چهار مرد نیز آمده بودند که شوهر خاله او را که صاحب خودروی سی یلو بود از بین آنها شناختم . شهاب بین او و آقا صادق نشسته بود . وقتی با سینی چای جلوی او ایستادم دستانم به وضوح می لرزید و احساس می کردم وزن سینی که حالا نصف بیشتر آن خالی شده بود برایم غیر قابل تحمل است . شهاب سر به زیر بود و زمانی که سینی چای را جلوی او گرفتم چای را با دستی که لرزش نداشت برداشت و آهسته گفت : متشکرم . اما حتی نگاهش را به چهره ام نینداخت . او خیلی محکم و سنگینم بود اما چهار ستون بدن من به لرزه در آمده بود . زمانی که به صادق چای تعارف کردم کم مانده بود سینی در دستم رها شود . صادق با دستش زیر سینی را گرفت و این فرصتی بود تا من تجدید قوا کرده باشم . با نگاه قدر شناسی به او نگاه کردم و او با لبخند آهسته سرش را تکان داد . بعد از اینکه سینی خالی شد می خواستم از اتاق خارج شوم که دای زن عمو را شنیدم که گفت : نگین جان بیا اینجا بشین . کم مانده بود ضعف کنم . من چگونه می توانستم با آن حال رو به روی مهمانان بنشینم . به مادر نگاه کردم  و دعا کردم تا او چیزی بگوید و مرا از نشستن در پذیرایی معاف کند اما مادر اشاره کرد تا به طرف صندلی خالی که کنار زن عمو بود بروم . با قدم هایی آرام به آنجا رفتم و روی صندلی نشستم و سرم را به زیر انداختم . حرفهای متفرقه در جریان بود و عمو با مردی از بستگان او صحبت می کرد . عمو از شهاب شغلش را پرسید و شهاب با صدای آرامی که خیلی جذاب و خواستنی بود گفت که مغازه ای را می چرخاند . می  دانستم که عمو شهاب را کاملا می شناسد زیرا خودش ضمانت او را کرده بود البته به سفارش پیروز و همچنین می دانست که او دوست نوید است . اما این رسم بود که به هر حال باید از داماد شغلش را می پرسیدند . به جای پدر عمو صحبت می کرد و من می دانستم این به خاطر احترامی است که پدر به عمو می گذارد . عمو از شهاب پرسید که میزان درآمدش چگونه است  و آیا خانه ای برای سکونت دارد یا نه . نفهمیدم شهاب پاسخ عمو را چگونه داد اما من از پرسشهای چرند و پرند عمو حرص می خوردم . به کسی چه که شهاب چقدر در آمد دارد .من راضی بودم با لقمه نان خالی هم بسازم و در یک چهار دیواری با او زندگی کنم . دوست داشتم از جا بر می خواستم و خارج میشدم . به مادر نگاه کردم و با نگاه از او خواستم تا بگذارد بیرون بروم . گویی مادر از نگاهم خواند زیرا سرش را تکان داد از جا برخاستم و بعد از جمع کردن استکان ها از اتاق خارج شدم . بعد از ساعتی مهمانان عزم رفتن کردند . پریچهر مرا صدا کرد تا آنها را بدرقه کنم . خاله ها و زن دایی او رویم را بوسیدند و به گرمی ازمن خداحافظی کردند . تا کنار در هال آنها را بدرقه کردم و بعد به اشاره پریچهر به آشپزخانه برگشتم . بعد از رفتن آنها جلسه مشورتی در خانواده برگزار شد . به خوبلی مشخص بود که خانواده او مورد تایید پدر و عمو قرار گرفته اند اما بیشترین بحث سر شغل و در آمد بود . آنجا بود که فهمیدم پدر شهاب خانه ای داشته که هنوز هم هست زیرا شهاب گفته بود که تا شبنم ازدواج نکرده و جهیزیه اش را تهیه نکرده و او را با آبرو به خانه بخت نفرستاده دست به فروش آن نخواهد زد . عاقبت معلوم شد که پدر از شهاب خوشش آمده و او را مناسب دامادی خودش تشخیص داده است . وقتی این مضوع را از پریچهر شنیدم کم مانده بود بدون ملاحظه او را بغل کنم و ببوسم . اما به محض اینکه به یاد شکم او افتادم از این کار منصرف شدم و در عوض با خوشحالی دستانم را با خوشحالی دور گردن او انداختم و اورا بوسیدم . تحقیقاتی که لازم بود درباره او شود به عهده صادق گذاشته شد و من از این بابت به حدی خوشحال بودم که حد نداشت چون صادق آدم درستی بود و پدر نیز به او اطمینان داشت . بعد از مراسم معارفه یک هفته برای جواب مهلت خواسته بودیم اما اگر به عهده من بود دوست داشتم همان لحظه جوابم را بدهم . مادر با اینکه هنوز نشان نمی داد که شهاب را پسندیده است اما دیکر چیزی نمی گفت و من می دانستم که غررو او اجازه ابراز خوشحالی اش را نمی دهد . پوریا نیز شهاب را پسندیده بود . بعد از تایید صادق که او را از همه نظر مناسب تشخیص داده بود پدر اجازه داد تا آنها بار دیگر به منزلمان بیایند . پدر به عمو گفته بود به خاطر اینکه شهاب پشتیبانی ندارد و حالا که روی پای خودش ایستاده نم خواهد شرایطی بگذارد که او را از نظر مالی در تنگنا بگذارد . مادر به پردیس تلفن کرد و جریان را گفت و فردای آن روز پردیس و سروش به تهران آمدند . شب پنجشنبه که مصادف با شب چله هم بود خانواده شهاب به منزلمان آمدند . این بار بدون چادر و با بلوز و دامنی از جنس حریر و به رنگ شیری برای پذیرایی رفتم و پردیس حتی نمیگذاشت روسری سر کنم اما مادر به او گفت که شرایط خودش فرق می کرده و سروش به هر حال فامیل بوده . عاقبت با روسری حریر شیری رنگی که به رنگ بلوز و دامن حریر گلدارم خیلی می آمد با سینی چای وارد شدم . صدای ماشاالله و به به دلم را تپش انداخته بود . این بار بدون لرز و ترس چای را تعارف کردم و حتی موقعی که به شهاب چای تعارف می کردم به او نگاه  کردم . شهاب چای را از سینی برداشت و نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت : متشکرم . چشمانش میخندید و مرا بیشتر از بیش واله و شیدای خودش کرد . وقتی در مورد مهریه و سایر تشریفات صحبت کردند من در اتاق نبودم اما پردیس به من گفت : که بدون بحث و صحبت مهریه ام به نیت چهارده معصوم پانصد و چهارده سکه تعیین شده است و قرار است بعد از آزمایش خون در محضر عقد کنیم و بعد از عقد جشن کوچکی بگیریم . قرار عروسی هم آخر تابستان سال دیگر تعیین شده بود . وقتی صدای مبارک باد از اتاق شنیده شد چشمانم را بستم و خدا را شکر کردم . پردیس به دنبالم آمد و گفت که به آتاق پذیرایی بروم . مادر سام که بزرگترین خاله شهاب بود انگشتری به دستم کرد و مرا بوسید و بعد چادری سفید سرم انداخت و با سلام و صلوات آن را اندازه زد . پس از ان پردیس به مهمانان شیرینی تعارف کرد . به پیشنهاد عمو برای اینکه من و شهاب بتوانیم راحت تر مقدمات آزمایش خون و سایر تشریفات قبل از عقد را مثل خرید و غیره را انجام دهیم به مدت یک ماه صیغه شویم . مادر که از کلمه صیغه خوشش نمی آمد ساز مخالف را زد اما پدر گفت که منظور راحتی هر دو خانواده است . می دانستم عروس و داماد بعد از خواستگاری با هم به تنهایی صحبت می کنند اما در مورد من این خبرا نبود . گویی هیچ کس لزومی نمی دید که من و شهاب با همدیگر صحبت کنیم و شاید هم یادشان رفته بود که من و او هستیم که باید به تفاهم برسیم . در مورد خانواده او می  دانستم همه آنها می دانند که شهاب حدود دو سال با من دوست بوده است اما خانواده خودم چه ؟ به نظرم جز پردیس کسی نمی دانست که من با او دوست بودم و گاهی هم مخفیانه بیرون می رفتم . شاید هم من اینطور فکر می کردم و مثل کبکی سرم را در برف کرده بودم . آن شب بعد از رفتن مهمانان فهمیدم که صبح روز بعد به محضری خوایم رفت تا بین من و شهاب صیغه محرمیتی خوانده شود و صبح روز جمعه بود . مادر ساعت هشت صبح مرا از خواب بیدار کرد . با عجله از رختخواب بیرون آمده و حاضر شدم . قرار شد پردیس هم با من بیاید . ساعت یازده بود که شهاب و شوهر خاله اش به همراه خاله بزرگ او که خاله سام بود به منزلمان آمدند . پدر به عمو زنگ زد تا از او بخواهد با ما به محضر بیاید . با اینکه این کار لزومی نداشت اما پدر در همه حال احترام عمو را نگه می داشت . من نیز به اتفاق پدر و پردیس سوار شدیم و به طرف محضری در حوالی خیابان سنایی رفتیم که سر دفتر آن دوست عمو بود و او مرا به مدت سه ماه به عقد موقت شهاب در آورد . وقتی محضر دار گفت : برای مهریه این سه ماه آقای داماد چه مهری را برای عروس خانم تعیین می کنند ؟ شهاب گردنبندی از جیب بغلش درآورد و آن را در دست من گذاشت . محضر دار لبخندی زد و گفت : ماشاالله داماد جوان فهمیده و برازنده ایست . انشاالله مبارک باشد . خاله شهاب نیز سکه ای به عنوان هدیه به من داد و بعد از بوسیدن صورتم , شهاب را هم بوسید و گفت : انشاالله سفید بخت بشید . وقتی از در محضر بیرون امدیم ، شوهر خاله شهاب به اصرار می خواست ما را به نهار دعوت کند که پدر گفت خانواده برادرم ناهار منزل ما هستند انشاالله دفعه بعد . موقع خداحافظی شهاب با پدر دست داد و گفت که برای عرض ادب بعد از ظهر خدمت می رسد و پدر با خوشرویی گفت که قدمش سر چشم .  ساعت چهار بعد از ظهر بود که شهاب با دسته گلی بزرگ به خانه مان آمد . جلو رفتم و دسته گل را از او گرفتم . مادر با لبخند به استقبال او امد و پس از دست دادن با او با لبخند صورتش را بوسید . از تعجب کم مانده بود شاخ دربیاورم اما بعد پردیس برایم توضیح داد که مادر برای همیشه محرم او شده است حتی اگر من و شهاب با هم ازدواج نکنیم . به مناسبت آمدن او لباس سفید رنگ و آستین کوتاه و یقه بازی را به همراه دامنی مشکی و تنگ به تن کرده بوردم که با ز مثل همیشه انتخاب پردیس بود اما جلوی پدر و مادر چادر سر کرده بودم . پدر بعد از مدتی که پیش شهاب نشسته بود از جا برخاست و به او گفت که می خواهد بیرون برود . شهاب بلافاصله از جا برخاست که او هم برود اما پدر با خنده به او گفت که از زمانی که او را به عنوان داماد پذیرفته او را مثل پسرش می داند و از او خواست که آنجا را منزل خوش بداند و با خنده گفت که می خواهم سری به آن یکی دامادم بزنم تا مبادا فکر کند او را از یاد برده ام . خیلی واضح بود که این کار پدر برای این بود که شهاب اگر خواست با من حرف بزند راحت باشد و شرم حضورش او را معذب نکند . مادر و پوریا هم با پدر به منزل پریچهر رفتند و فقط پردیس منزل ماند که من تنها نباشم . بعد از رفتن پدر و مادر پردیس برا ی شستن حیاط رفت تا ما راحتتر صحبت کنیم . اما قبل از رفتن چادر مرا از سرم کشید  گفت که بده به من این چادر و آخه چه کسی جلوی همسرش رو میگیره اونم اینجور که تو گرفتی . شهاب سرش را به زیر انداخت و پردیس با لبخند معنی داری به او اشاره کرد . اولین بار نبود جلوی شهاب بی حجاب قرار می گرفتم ما نمی دانم چرا منثل کسی که می خواهد کار خطایی انجام دهد وحشت زده بودم . بلوزم چسبان بود و برجستگی بدنم را به خوبی نشان می داد . خیلی از او خجالت م یکشیدم اما منو او محرم بودیم . بعد از رفتن پردیس شهاب سرش را بلند کرد و نگاهی به من کرد . سرم را به زیر انداختم و به گلهای قالی خیره شدم . صدای شهاب را شیندم که گفت : حرف بزن تا باور کنم خواب نیستم . اما من نیز چون خواب زده ای بودم که همه ی اینها را رویا می پنداشتم . هنوز مثل کودک خطاکاری ایستاده بودم شهاب اجازه نشستنم را صادر کند . شهاب از روی مبل بلند شد و به نزدیکم آمد و دستش ار زیرر چانه ام گذاشت و سرم را بالا گرفت . سپس  نگاهی عمیق به چشمانم انداخت و گفت : من به خوشبختی رسیدم و باید با تمام وجود سعی کنم تا تو رو هم خوشبخت کنم . نگین دوست دارم برات زندگی خوبی بسازم تا اونایی که فکر می کنند داماد کوچیکه حاجی وضعش مثل اون دوتای دیگه نیست از حرفی که زدن پشیمون بشن . نمی خوام کسی فکر کنه من تو رو به خاطر ثروت بابات یا موقعیت خونوادگتیتون انتخاب کردم . می خوام به همه ثابت کنم من نگین رو فقط به خاطر خودش دوست دارم . بخاطر تمام وجودش . اون چشمای خوشگلش ، اون نگاه شیرینش ، اون صورت جذاب و دوست داشتنیش ، اون لختد شیطونش ، اون لبهای خوش فرمش می خوام . شهاب مکثی کرد و با لبخند نگاهش را از رو ی لبانم برداشت و ادامه داد : دوست دارم زندگی برات بسازم که شاید بتونه لایق وجود نازنینت باشه . می خوام خونه ای داشته باشم که وقتی نگین نازنینم پا تو اون می ذاره لایق قدمهای خوشگلش باشه . و بعد لبخندی زد و گفت : حالا که بابات به ابن بچه یتیم رحم کرده و دختر خوشگلشو بهش داده منم باید نشون بدم که می تونم لیاقت داشتنشو داشته باشم . شهاب قدم دیگری به جلو برداشت و با دستانش بازوانم را گرفت .  

شهاب قدم دیگری بهجلو برداشت و بادستانش بازوانم راگرفت . احساسی شیرین از تماس دستای گرمش به بازوان برهنه ام به من دست داده بود. شها ب نیزی چنین احساسی داشت زیرا نفسهایش کشدار و عمیق بود و با هر نفسی چشمانش را می بست . با نگاهم صورت زیبایش راکاویدم و تک و تک اجزای متناسب آن را به خاطر سپردم . گاهی نگاهم به مردمک چشمان سیاهش که به من خیره شده بود گره می خرود و گاهی نیز نگاهم بهروی لبان خوش فرم ودندانها ی ریفش که پر از کلمات شیرین بود می سرید . دوست داشتم بریا اولین بار لذت اغوشش راتجربهکنم اما او همچنان بادستانش فاصله مان راحفظ کردهبود . از فکری که میکردم از خودم شرمم می شد. به خودم گفتم : نه بهاون خجالت اولتو ه بهاین بی حیایی فکرت . مدتی طولانی شهاب مرابه همان وضعیت نگه داشته بود و من هر لحظه انتظار داشتم اوبا نیروی بازوانش مرادر آغوش بگیرد که بر خلافتصورم ، نگاه شهاب کمی سخت شد و بعد سرش را به آسمان بلند کرد و گفت : نگین مقاومت در مقابل جاذبه تو خیلی سخته اما شکستن غرور نیزبرای منکه سالها سعی کردم روی پای خودم بایستم از اون سخت تره . شهاب سرش را پایین آورده بود و در حالیکه با نگاه نافذی به چشمانم خیره شده بود گفت : بنابراین تا زمانی که نتونم زندگی دلخواه یا دست کم زندگی کوچکی در شانتو برات تهیه کنم وتو رو با لباس سفید عروسی به خونه خودم نبرم به ارواح خاک پدر و مادرم قسم میخورم تا اون زمان چشم از جسمت بپوشم و تصاحبت نکنم . کلام شهاب چنان مراتکان داد که از خجالت سرم را به زیر انداختم و او بار دیگر با لبخند به دستانش تکانی داد تا من بار دیگر به او نگاه کنم . اما من نتوانستم به چشمان او نگاه کنم و به یاد بیاورم که او صحبت از جسمم کرده و همان لحظه من نیز در این فکر بودم که آیا تا زمانی که شهاب خانه ای نخریده من نیز باید حسرت آغوشش را بر دل بکشم ؟ راستش این صحبت او درست در لحظه ای که به اوج انتظار رسیده بودم ومنتظر بودم که مراکه از نظر شرعی و عرفی حلالش بودم در آغوش بگیرد کمی سرخورده کرد . اما برخلاف انتظارم شهاب با دستانش مرا جلو کشید و بعد دستانش را از بازوانم جدا کرد و یک دستش را دور کمرم انداخت و با دست دیگرش سرم را به طرف خود بالا آورد . از کار او تعجب کرده بودم چون هنوز از سوگند خوردن او چند لحظه نگذشته بود و نه تنها جسم من بلکه روح مرا به تصاحب خودش در آورده بود . بوی ادکلن ملایمی که بهصورتش زده بود با بوی خوش بدنش هوشو حواس رااز سرم بردهبود و مانند کسی کهداوی مخدری در اواثرکنددرحالگیج شدن بودم . بانیروی ضعیفی خودمراعقب کشیدم و در حالیکهسرم را کمی عقب می بردم گفتم : تو نبودی که الان قسم خوردی ؟ شهاب حلقه دستانش را تنگ تر کردو گفت : چرا خود خودم بودم .  مقاوتم رابیشتر کردم و گفتم : پس معلوم هست داری کار میکنی ؟ شهاب لبخندی زد و گفت: آره معلومه ، دارم زن خوشگل خودمو  برا ی اولین بار دراغوش می کشم . این از نظر تو اشکالی داره . اخمی کردموگفتمک پس قسمت چی میشه ؟ شهاب سرش رانزدویک صورتم آورد و در همان حال گفت : نگین تصاحب جسمبااینخیلی فرق دارهاگه خبوام از اینم پرهیز کنم اونوقت خودم هم توی مردی خودم شک می کنم . با وجودی که از حفش خجالت می کشیدم اما با سماجت پرسیدم : چه فرقی داره ؟ م یخوام بدونم . شهاب با نگاه خندانی مدتی به چشمانم خیره شد و بعد گفت : از پردیس بپرس بهت میگه. و منکهحضور او را با تمام وجود حس میکردم دست از پرسش وپاسخ کشیدم وبا خودم گفتم :حتمایادمباشهاینو از پردیس بپرسم. اولینتنهایی یعد از عقد موقتم با شهاب جربهشیرینی برایم گذاشت که تا عمر دارم هیچ گاهفراموشش نخواهم کرد. بعد از ساعتی کهمثلاحرفهایمان تمام شد و از اتاق بیرون آمدیم پردیس برایمان دو لیوان چای آورد به همراه بیسکوییت و ظرفی میوه . نگاهی به پردیسکردم و باخنده گفتم : شهابو نمی دونم اما من یادم نمیاد تا حالا لیوانی چای خورده باشم .

پردیس نگاه معنی داری بهمن کردو گفت: عیب نداره تجربه اش کن . این تجربه بعد از اون تجربه برات لازمه . متوجه حرفش نشدم و بازمثل همیشه که تا خودش معنی حرفش را نمیگفت چیزی سر در نمی اوردم سرم را تکان دادم کهیعنی چه ؟ پردیس به شهابنگاهی کردو بالبخندگفت: ریالا شهاب زندگی با نگین یک کم مشکله چون باید معنی همه حرفهاتونو براش ترجمه کنید . شهاب به من نگاه کرد و لبخند زد و بعد رو به پردیس کرد و گفت : خوب بیاید یه کار کنیم که هر حرفی من زدم شما ترجمه کنید و هر حرفی کهشما زدید من ترجمه کنم. چطوره ؟  پردیس خندید و گفت : قبول اینوطری خیلی بهتره .البته من چونمی فهمم که شما چه تکه هایی به خواهر من میندازید . صدای خنده شهاب بلند شد ومن بهلب و دهان خوش فرم او که با زیبایی به خنده باز شد  ه بود نگاه میکردم . پردیسنگاهی به من انداخت و در حالیکه از اتاق خارج می شد گفت :نگینچند دقیقه میای بالا ؟ کارتدارم . بعد از رفتن اوبه شهاب نگاه کردم وگفتم : الان بر میگردم!شهاب لبخندی زد و سرش راتکان داد وگفت : نگین یادت باشه معنی اون چیزی رو کهتو اتاقبهتگفتم از پردیس بپرسی . لبخند زدموسرم راتکان دادمو گفتم :تا تو چاییتروبخوری اومدم.پردیس در اتاقم منتظربود. وقتی وارد شدماو را دیدمکهروی تختم نشسته و به فضای بیرون خیره شده بود . به کارش رفتمو گفتم: چیه تو فکری ؟ چشمانش را دور اتاق چرخاند و گفت :داشتم بهروزهایی که تو این اتاق زندگی می کردیم فکر می کردم . یادش بخیر چهروزهای خوبی بود . کنارش نشستموگفتم : یه طور حرفمیزنی انگار سروش مرد بدیه، تو که خیلی خوشبختی .

" نگین معنی این حرف رو اون موقعی می فهمی که با خوشبختی در کنار شهاب زندگی کنی و یکزمانی از کنار اون خوشبختی بلند شی بیای خونه مامان و تو اتاقی که سالهات خاطره های جوونیتو تو اونگذروندی چند لحظه بشینی . تا حدودی حرفش رو درک کردم اما نه تا ان حد که او تجربه کرده بود .


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 21 آبان 1390 ساعت 02:47 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

من صدای شهاب را از میلیون ها صدای دیگر تشخیص می دادم . صدای بیتا ضعیف به گوشم می رسید اما شنیدم که می گفت : باشه بابا نکش سیمش پاره میشه . و بعد صدای افتادن گوشی و خنده سام را شنیدم . شنیدم که بیتا به او می گوشد : خدا رحم کرد نشکست و گرنه مامان حسابی به خدمتمون می رسید . و بعد خنده سام . حالتی بین خواب و بیداری پیدا کرده بودم . می دانستم بیدارم اما باور این بیداری برایم سخت بود . صدای شهاب را شنیدم که گفت : سلام . نمی دانم گفتم سلام و یا به جای سلام نام او را صدا کردم .

" فدای سلام کردنت ، فدای ریتم قشنگ صدات . فدای وفات . "

" شهاب !؟ "

" شهاب برات بمیره "

" کجا بودی ؟ "

بلااصله از بیان حرفم پشیمان شدم . اما دیر شد . شهاب مکثی کرد و با صدای گرفته ای گفت : تو جهنم بودم . جریانش مفصله . بعد بهت می گم .

با خوشحالی گفتم : تو هرجا باشی اونجا بهشته اما اصلا مهم نیست کجا بودی . مهم اینه که الان صدات رو میشنوم .

" آره عزیزم مهم اینه . مهم اینه که بیشتر از پیش دوستت دارم و بیشتر از هر وقت دیگه می خوامت . "

" شهاب دوستت دارم . "

" بگو . بازم بگو . "

" دوستت دارم بیشتر از هر وقت دیگه . بیشتر از هر کس دیگه . بیشتر ا ز هر چیز دیگه . "

" آخ نگین نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده . "

" منم همینطور ، به خدا کم مونده بود دق کنم . "

" مگه شهاب مرده باشه تو اینطور حرف بزنی . "

" نگین می خوام ببینمت . "

" کی ؟ "

" هر روز . هر ساعت . همیشه . الان چطوره ؟ "

به وسایل روی میز نگاه کردم و بعد نگاهی  به هوا که رو به غروب می رفت  انداختم و گفتم : الان ؟

" نگو الان نه . چون چیزی به شب نمانده . اما فردا صبح چطوره ؟ "

" خوبه من فردا بعد از کلاس آزمون آزمایشی دارم . "

" بعد از کلاس وقت داری ؟ "

" تمام کلاسهای دنیا فدای سرت . فردا اصلا سر کلاس نمی رم . یاعت نه و نیم سر میدان خوبه ؟ "

" عالیه . "

و بعد با صدای بلند خندید . با لذت چشمانم را بستم و قربان صدقه صدای خنده اش رفتم . . دلیل خنده او بیتا و سام بودند .

" نگین اگه بدونی این دوتا چکار می کنن از خنده ریسه می ری . "

" مگه چکار میکنن ؟ "

" هیچی بیتا رو بیرون می کنم سام کله میکشه . سام رو دک می کنم . بیتا کنار تلفن کار داره . خلاصه از همون اول خی اونا رو بیرون می کنم درو می بندم اما مگه از رو می رن . حالا هر دوتا کله هاشونو از لای در کردن تو اتاق به من زل زدن می خوان ببینن من به تو چی می گم . ندید بدید ها انگار نه انگار که تازه عروس و داماد هستن عوض اینکه ما به اینا حسودی کنیم اونا به ما حسودی می کنن . صدای بیتا را شنیدم که می گفت : صبر کن بازم میای منتم رو بکشی به نگین تلفن کن من باهاش حرف بزنم . اگه دیگه تلفن کردم . شهاب خندید و گفت : نه ببخش نوکر جفتتون هستم . نگین این بیتا و سام نبودن روح دو تا آدم شرور بود که می واستن مزاحم تلفن تو بشه . صدای خنده سام و اعتراض بیتا را شنیدم و من نیز خندیدم . وقتی شهاب خداحافظی کرد و گفت که نمی خواهد مانع کارم شود دلم میخواست به او بگویم که که تلفن را قطع نکند تا باز هم صدایش را بشنوم . اما هوا کاملا تاریک شده بود و من هنوز شام را آماده نکرده بودم . با وجودی که دلم نمی خواست ،  به امید دیدار او در صبح روز بعد ارتباط را قطع کردم . آن شب شام معجونی شده بود که لنگه نداشت با وجودی که حواسم را جمع کرده بودم غذای خوبی درست کنم اما یادم رفته بود به ان نمک بزنم و شامی بدون نمک معلوم است چه از آب در خواهد آمد . در عوض حتی یک عدد از ان را نسوزانده بودم . ان شب پدر بخاطر شامی بی نمکی که پخته بودم ، خیلی سر به سرم گذاشت و من با سرخوشی خندیدم . بعد از مدتها آن روز بهترین روزی بود که داشتم . اما شب از ذوق رسیدن صبح روز بعد خوابم نمیبرد . صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم به یاد شهاب افتادم . درست مثل روزی که میخواستم به دیدن پیروز بروم بی تاب بودم . اما آن روز کجا و این روز کجا . ان روز دلهره و ترس داشتم اما حالات هیچ چیز برایم مهم نبود حتی اگر تمام عالم می فهمیدند که به دیدن شهاب می روم برایم اهمیت نداشت فقط به شرطی که بتوانم بار دیگر او را ببینم و بعد از ان دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت فقط به شرطی که بتوانم بار دیگر او را ببینم و بعد از آن دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت .  طبق معمول هر روز بعد از خداحافظی با مادر به  بهانه رفتن به کلاس از خانه خارج شدم و باز مثل روزی که به دیدن پیروز می رفتم تا سر خیابان دویدم اما نه ، پرواز کردم چون نفهمیدم کی به سر میدان رسیدم . سر خیابان به اطراف نگاه کردم و بعد از چند لحظه سر خیابان بهار شیراز شهاب را در رنوی مشکی رنگی منتظر خود دیدم . تمام شتاب و چابکی که در خود احساس می کردم به یکباره تبدیل به لرزش زانوانم شد . به طرف رنو رفتم و سوار آن شدم . خدای من شهابم کمی لاغر شده بود اما این لاغری او را تغییر نداده بود . همان چشمان زیبا . همان صورت خوش ترکیب و همان موهای مشکی و موج دار و همان لبخند جذاب و دوست داشتنی . شهاب دستانش را دراز کرد و من به راحتی دستم را در میان دست او گذاشتم . با گرمی دستش خون تازه ای در رگهایم جریان پیدا کرد و مانند نهالی که بعد از مدتها به آب رسیده باشد جان تازه ای گرفتم . صدای گرم و طنین سلام او که نشان از سلامت عشقمان داشت لذت خلسه عمیقی را به من می چشاند . چشمانم را بستم و گفتم سلام . شهاب چشم از من بر نمی داشت . به میدان اشاره کردم و به خنده گفتم : مثل اینکه اینبار قراره سر خیابئن خودمون دیده بشیم .

شهاب خندید و گفت : اگه اینبار کسی مارو با هم دید چاره ای جز فرار نداریم . خندیدم و به او گفتم که حرکت کند . شهاب دستم را روی دنده گذاشت و دست خودش را روی دستم گذاشت و ماشین را به حرکت درآورد . قرار بود جای دوری نرویم زیرا بیشتر از دو ساعت نمی توانستم از خانه غیبت کنم . نزدیکترین پارک هم به ما پارک ساعی بود که از ترس اینکه مبادا مثل دفعه قبل کسی ما را ببیند به آنجا نرفتیم . شهاب دوست داشت جایی بایستیم تا او هم بتواند مرا خوب بیند اما نمی دانست کجا بایستد که جلب توجه نکنیم . خیلی حرفها بود که دوست داشتم به او بگویم اما بیشتر از امن دوست داشتم صدای او را بشنوم . او هم از من می خواست که حرف بزنم . لحظاتی که با او بودم شیرین ترین لحظات زندگیم به شمار میرفت .

وقتی به خانه آمدم یک ربع از ساعت ورود همیشگیم گذشته بود اما مادر متوجه تاخیرم نشد . من سرخوش از دیدار شهاب خودم را برای پیدا کردن راهی برای ملاقات بعدی مشغول کردم .

فصل پانزدهم

نگین بجنب . کجا موندی . الان مهمونا میان .

" همین الان میام . پری جون سر پایی ام رو پیدا نمی کنم . "

" اخ امان از گیجی تو . اونو که پایین گذاشتی . "

" وای آره یادم افتاد . اونقدر عجله داشتم که نمی دانستم چکار کنم . اتاقم تا به ان لحظه رنگ شلوغی را به آن صورت ندیده بود . اکثر لباسهای کمدم روی تختم ریخته شده بود اما هنوز لباسی را که دوست داشته باشم پیدا نکرده بودم . و کمدم را زیر و رو میکردم . عاقبت بلوز سفید بقه توری را نتخاب کردم و آن را با دامن مشکی بلندی که چاک بلندی نیز در پشت آن بود به تن کردم . مثل کسی که مرض وسواس گرفته بود به خودم در آیینه نگاه کردم . فکر می کردم چیزی کم دارم . صدای پریچهر به گوشم رسید که اومدی نگین ؟

" آره . آره اومدم . "

هنوز ا زدر بیرون نرفته بوم که یادم افتاد جوراب پایم نکرده بودم . به طرف کشوی کمدم رفتم وبعد از برداشتن جوراب به طرف در رفتم تا به طبقه پایین بروم . قبل از خارج شدن از در نگاه دیگری  در ایینه به خودم انداختم . موهایم مرتب و صاف با گره ای پشت سرم بسته شده بود و دنباله آن تا روی کمرم میرسید . جلوی موهایم کوتاه بود و تقریبا تا چانه ام می رسید آن را از فرق باز کرده بودم . بد نشده بود دو تکه لخت لوی موهایم مانند قاب عکسی سیاه اطراف صورتم را قاب گرفته بود . بعد  از اینکه مصمئن شدم همه چیز مرتب است از اتاق خارج شدم . پریچهر یک پایش را روی پله ها گذاشته بود و روی آن تکیه داده بود و با صبوری منتظر من بود . می دانستم نباید زیاد به خودش فشار بیاورد . او چهر ماهه باردار بود و من تا پنج ماه دیگر خاله می شدم اما از همان موقع احساس عشق و عاطفه نسبت به فرزند او در دلم ریشه داوانده بود در حالی که نمی توانستم با دامن تنگ و بلندی که به تن داشتم قدمهای بلند بردارم اما تند تند از پله ها پایین رفتم و وقتی که به کنار پریچهر رسیدم دستی به شکم او کشیدم و گفتم : خاله جون ببخشید اذیتت کردم .

پریچهر خندید وگفت : نگین این منم که اذیت میشم نه اونکه تو جای گرم و نرمش خوابیده . و بعد دستش را پشتم گذاشت و در حالیکه مرا به طرف آشپزخانه هل می داد گفت : بدو خانم دکتر دیگه مامان حسابی حرصی شده . سرم را تکان دادم و آهسته گفتم : مامان هنوز ناراحته ؟

پریچهر مثل مواقعی که نمی خواست جواب بدهد شانه هایش را بالا انداخت  و گفت : والله چه عرض کنم .

نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم . مامان اگه شهاب رو ببینه حتما از اون خوشش میاد . وقتی به آشپزخانه رفتم مادر مشغول دم کردن چای بود . بلور و دامن شیکی به تن داشت که به تنش خیلی برازنده بود . به او سلام کردم تا حضورم را اعلام کنم . مادرم به طرفم برگشت و نگاهی به سر تا پایم اندخت . اما چیزی نگفت بعد به طرف کابینتها رفت تا لیوانهای شربت را داخل سینی بچیند . آهسته گفتم : مامان همین جوری خوبه ؟ بار دیگر برگشت و گفت : آره خوبه . چادر سفید رو گذاشتم روی مبل هال بیارش اینجا . از دهانم پرید و گفتم : باید چادر سر کنم ؟

" پس می خوای همین جوری بری جلوی مهمونات . "

خاری در قلبم خلید . مادر مهمانهایی که تا ساعتی دیگر از راه می رسیدند را مهمانان من میدانست . طوری لفظ مهمان را بیان کرد که گویی آنان را به عنوان مهمانان خودش قبول ندارد . از طرفی هیچ کدام از خواهرانم برای مراسم خواستگاریشان چادر به سر نداشتند . حتی پریچهر که خودش خیلی خجالتی بود با روسری از مهمانانش پذیرایی کرد و پردیس که حتی روسری هم نداشت . اما مادر از من می خواست که چادر به سر کنم . شهامت به خرج دادم و گفتم : مامان اشکالی داره چادر سر نکنم ؟ مادر با اخم نگام کرد و گفت : خالی از اشکال هم نیست . ما اونا رو نمیشناسیم . از کجا معلوم شاید این وصلت سر نگرفت . دلم بدجوری گرفت . برای اوردن چادر از اشپزخانه خارج شدم اما در حقیقت این بهانه ای بود که مادر جمع شدن اشک در چشمانم را نبیند . در همان حال در دلم گفتم : مادر عزیزم اگه بدونی لحظه های وصل دو عاشق چقدر با شکوهه اینقدر با دختر عاشقت لجبازی نمی کردی . مادر خوبم میدونم که سعادت منو می خوای اما باور کن سعادت من تو زندگی با شهابه و اگه بدونی شهاب چقدر خوبه ازش بدت نمی یاد و سعی می کنی جای مادر از دست رفته اش رو پر کنی . در همان حال به باعث و بانی آنکه این تخم تنفر را در قلب مادرم کاشته بود لعنت می فرستادم . مادرم بدون آنکه شهاب را ببند از او خوشش نمی آمد . نمی  دانم چرا اما معلوم نبود نوید پست فطرت شهاب را چطور شناسانده بود که مادر وقتی شنید که او می خواهد به خواستگاری ام بیاید خیلی جوش آورد . شاید در نظر مادر ، شهاب پسری لات و آسمان جل بود که بخاطر ثروت پدر من جلوی راهم دام پهن کرده بود . به هال رفتم و چادر سفید تا شده ای را ری صندلی دیدم . چادر را برداشتم در همان موقع پدر در حالی که اصلاح کرده بود و کت و شلوار به تن داشت از اتاقش خارج شد و با دیدن من لبخندی زد  و گفت : چطوره بابا ؟ خوبه ؟

" وای بابا جون محشر شدید . "

آخ که چقدر پدر را دوست داشتم . شبی که خاله بزرگ شهاب یعنی مادر سام به خانه مان زنگ زد و اجازه گرفت تا به منزلمان بیاید . این پدر بود که به مادر اشاره کرد که به او بکوید که می توانند تشریف بیاورند و با اینکه مادر نظر مساعدی نسبت به خواستگارانم نداشت اما خیلی بزرگ منشانه به مادر گفته بود که تا نمی دانیم آنها چطور آدمهایی هستند درست نیست در موردشان قضاوت نادرست کنیم .

همه چیز آماده ورود مهمانان بود اما عمو هنوز نیامده بود و من از تاخیر او با حرص دندانهایم را به هم فشار می دادم . در همان لحظه زنگ به صدا در آمد و من تکان شدیدی خوردم . پدر لبخندی به من زد و دست روی شانه ام گذاشت و گفت : نترس بابا . این باید داداش باشه .  حدس پدر درست بود . عمو و زن عمو آمده بودند . زن عمو از همان حیاط با اشاره پرسید : نیامدند ؟ پدر سرش را تکان داد و سلام کرد و گفت : قرارمون تا نیم ساعت دیگه است . جلو رفتم و با عمو و زن عمو احوالپرسی کردم . زن عمو با لبخند به من نگاه کرد و گفت : به به عروس خانم . و بعد صورتم را بوسید مادر که گویی این کلمه به مزاجش خوش نیامده بود با لحن جدی خطاب به من گفت : نگین برو برای عمو و زن عمو شربت درست کن . در سکوت به آشپزخانه رفتم اما فکرم به گذشته نه چندان دور افتاد.   به دو ماه و نیم قبل یعنی درست سه روز قبل از ماه محرم . روز سه شنبه بود و دو روز از ملاقات من و شهاب می گذشت . فردای آن روز قرار بود پردیس و سروش برای اولین بار بعد از ازدواجشان به تهران بیاد . مادر و پدر برای خرید بیرون رفته بودند  و طبق معمول من و پوریا در خانه تنها بودیم . چیزی به باز شدن مدارس نمانده بود و پوریا از آخرین فرصتهایش برا ی بازی استفاده می کرد و طبق معمول در حیاط مشغول کوبیدن توپ به دیوار بود . و من نیز تدارک شام را دیده بودم و برات یآن شب قورمه سبزی گذاشته بودم و در هال مشغول تماشای تلوزیون بودم . ساعت از چهار گذشته بود که تلفن زنگ زد . می دانستم چه کسی پشت خط است . تلوزیون را خاموش کردم و گوشی را برداشتم . حدسم درست بود شهاب بود . در حال حرف زدن با شهاب بودم که زنگ خانه به صدا در آمد . به سرعت از شهاب خداحافظی و تلفن را قطع کردم ابتدا فکر کردم پدر و مادر هستند و آیفون را زدم . اما زنگ یک بار دیگر به صدا در آمد و من فهمیدم که پدر و مادر نیستند و در راهرو را باز کردم و دیدم که پوریا به طرف در می ررود . پوریا در را کاملا از کرد و به کسی تعارف کرد تا وارد شود . نمی دانستم چه کسی آمده که پوریا او را به داخل دعوت می کند . اما چند لحظه بعد پوریا داخل شد و با عجله به من گفت : آقا پیروز آمده . با دستپاچگی گفتم : چی ؟

" نشنیدی ؟ آقا پیروز . آقا پیروز آمده . "

" کو ؟ "

" داره میاد تو "

"  اما آخه ...  " می خواستم بگویم اما آخه مامان و بابا که نیستند اما پوریا به حیاط برگشت تا او را به داخل راهنمایی کند . تا به حال پیش نیامده بود که پیروز سرزده به خانه مان بیاید . می دانستم این آمدن بدون اطلاع به چه منظوریست . با عجله نگاهی به سرتاپایم انداختم . لباسم بد نبود . اما وقتی هم برای تعویض نداشتم . به سرعت به اتق خواب پدر و مادرم دویدم و عطر مادر را به تمام قسمتهای لباسم اسپری کردم . بعد از اتاق بیرون دویدم و خود را به آشپزخانه رساندم تا اگر پیروز آمد از در آشپزخانه بیرون بیایم . صدای صحبت پریا می آمد و بعد در هال باز شد و پوریا که دیگر بزرگ شده بود با صدای دو رگه ای به تقلید از پدر گفت : یاالله . از آشپزخانه خارج شدم و گفتم : سلام . بفرمایید . خوش آمدید .  سبد گلی زیبا در دست پیروز بود . همچنان که به سبد خیره شده بودم جلو رفتم تا ان را از دست او بگیرم . پیروز قدمی به سمت من برداشت و سبد را به طرفم دراز کرد و گفت : قابل شما رو نداره و لبخندی زدم و به او نگاه کردم و گفتم : خیلی ممنون . خیلی قشنگ است . پیروز به من نگاه کرد و لبخند می زد . گویا می خواست چیزی بگوید که ملاحظه پوریا را می کرد . سبد را از او گرفتم و به او تعارف کردم تا به اتاق پذیرایی برود . پیروز  و پوریا به اتاق پذیرایی رفتند و من بعد از گذاشتن سبد گل در روی میز برای آوردن لیوانی شربت از اتاق خارج شدم  . پوریا پشت سرم به اشپزخانه امد و با اخم گفت : چرا اینجوری اومدی جلوی اون ؟ نگاهی بیه سر تا پایم کردم و گفتم ک چه جور ؟ با قیافه ای اشاره ای به سر تاپایم کرد و گفت : همین جور .

" مگه بده ؟ "

اخمی کرد و گفت : آره خواستی بیای چادر سرت کن .  و بعد بیرون رفت . فهمیدم رگ غیرت و تعصب پوریا گل کرده . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : اینم واسه ما دم در اورده . شربت را درست کردم و چادرم را زیر بغلم زدم و با سینی به پذیرایی رفتم .پوریا و پیروز مشغول صحبت بودند که با ورود من قطع شد . به پیروز نگاه کردم و دیدم که صورتش را به دستش که روی مبل بود تکیه داده است . احساس کردم پیروز از اینکه چادر به سر کرده ام خنده اش گرفته و برای اینکه این خنده را نشان ندهم دستش را به چانه اش کشید . از پوریا که اینطور مرا به مسخره گرفته بود خیلی حرصم گرفت اما گویی او از اینکه مرا مجبور به سر کردن چادر کرده بود خیلی راضی بود . چون بلند شد و سینی شربت را از من گرفت و به پیروز تعارف کرد. هر سه سکوت کرده بودیم و تا پیروز چیزی نمی پرسید صحبت نمی کردیم . حرفی هم نداشتیم شاید پیروز ملاحظه بودن پوریا را می کرد زیرا می دانستم که اگر او نبود زیاد صحبت می کرد . خوشبختانه هنوز دو سه دقیقه ای نگذشته بود که زنگ در به صدا در آمد . مطمئن بودم این بار پدر و مادر هستند . پوریا برای باز کردن در بلند شد و من با چشم قدمهای او را دنبال کردم و بعد به پیروز نگاه کردم او نیز به من نگاه کرد و لبخند زد و سرش را تکان داد . پوریا بعد از باز کردن در برای خبر دادنن به پدر و مادر به حیاط رفت و پیروز به شوخی گفت : آخیش . جذبه پوریا من رو هم گرفته بود . تو چطوری ؟ من که جرات نکردم جلوی داداشت حالت رو بپرسم . خندیدم و گفتم : اون زورش فقط به من می رسه . بلاخره باید یه جور نشون بده


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت 03:32 ب.ظ توسط محبوبه ... محبا دوستان |

فصل سیزدهم

پیروز لیوانی آب برای خود ریخت و آن را یک نفس سر کشید . من مانند ماتم زده ای درحال پنهان کردن قطره های اشکم بودم . دلم برای رژینا خیلی سوخت . البته بیشتر برای پیروز متاثرشدم اما به هر حال اتفاقی  بود که افتاده بود و از آن سالها گذشته بود و پیروز کاملا با آن کنار آمده بود . به  او نگاه کردم لحظه ای با چشمان بسته درفکر بود اما بعد چشمانش را باز کرد و لبخند آشنایش را برلب آورد . اما لب  من به خنده باز نمی شد . پیروز گفت : عزیزم قصه  تلخی بود اما دوست داشتم تو از اون خبر داشته باشی . بعد از مرگ رژینا سعی کردم دیگه عاشق نشم . و همینطورهم شد . در طول دوازده سالی که بعد از مرگ اون درسوئد بودم و همچنین مسافرتهایی که به کشورهایی دیگه داشتم هرگز زنی را نیافتم که بتواند قلبم را به تپش در بیاورد و فکرم را مشغول خود کند . از مدتها قبل از تجرد خسته شده بودم و تصمیم گرفته بودم ازدواج کنم اما این تصمیم هر روز به روز دیگر موکول می شد تا اینکه به یاد مادربزرگ افتادم و تصمیم گرفتم برای ازدواج دختری از ایران و تا حد امکان از اقوام انتخاب کنم . همانطور که به پیروز نگاه میکردم به یاد اولین  روزی افتادم که شنیدم قرار است  او به ایران  بیاید . همان شب پردیس به من گفته بود که پیروز بی شک همه نوع زن را امتحان کرده و به  نتیجه رسیده  که  با وفا ترین زن را درایران می شود پیدا کرد . پردیس آن شب به شوخی این حرف را بیان کرد اما حالا از خود او می شنیدم که چنین چیزی حقیقت دارد . به خود آمدم و متوجه شدم که به او چشم دوخته ام ،پیروز چانه اش را به دستش تکیه داد بود و با لبخند به من نگاه می کرد . به سرعت چشمانم را از او برگرفتم و به میز نگاه کردم . اما صدای او را شنیدم که گفت : وقتی به ایران برگشتم دربرخورد اولم با تو ابتدا از سادگی ات خوشم اومد اما این خوش امد فقط در حد یک علاقه معمولی و حس خوشایند خویشاوندی فراتر نرفته بود . راستش درابتدا به نظرم بی دست و پا و خجالتی آمدی اما کم کم متوجه شدم هوش سرشارت را پس چهره ساده ات پنهان کرده ای . اما هرگز با وجود اختلاف فاحش سنی بینمان فکر نمی کردم روزی برسد که دوست داشته باشم به تو فکر کنم و یا به تماشایت بنشینم . هر گز حتی درمخیله ام نمی گنجید که روزی عاشقت شوم اما بعد از پانزده سال فهمیدم برخلاف تصورم آن روز سرد همراه با جسد رژینا قلبم را خاک نکرده ام و هنوز قلبم می تواند عشق کسی را درخود جایی بدهد و با یاد کسی بتپد . آه نگین ، نگین ، باور کن وجودت ، نگاه پر حرفت و چشمان زیبات کم کم این احساس را درمن به وجود آورد که می توانم عشق بورزم . زمانی به خود آمدم که فهمیدم عاشقت شدم . پیروز سکوت کرد . من مانند گنگ و لالی به صندلی چسبیده بودم و فقط صحبتهای پیروز را می شنیدم . پیروز ادامه داد : من خیلی به این موضوع فکر کردم و سعی کردم دراین انتخاب علاوه بر قلب و احساس عقلم را نیز شریک کنم و این انتخاب حاصل سازگاری عقل و قلبم بود . نگین شنیده بودم نخستین عشق هیچ گاه از خاطرمحو نخواهد شد اما من عقیده دارم که انسان ممکن است بارها عاشق شود اما فقط یک بار عشق حقیقی اش را پیدا خواهد کرد . من نیز پس از پشت سر گذاشتن شر و شور نوجوانی به این نتیجه رسیدم که شاید علاقه ام به رژینا مخلوطی از عشق و حماقت بود . این را گفتم اما یک وقت فکر نکنی حالا که او در این دنیا نیست تا از حق خود دفاع کند می خواهم خودم را توجیه کنم . من دیوانه ی او بودم بله بی شک دیوانه اش بودم چون بارها از او بی وفایی دیدم و حتی از رابطه او با نزدیکترین دوستم اطلاع داشتم اما باز هم نتوانستم غرور و تعصبم را حفظ کنم . ننگ بی غیرتی را به خود پذیرفتم و از او تقاضای ازدواج کردم . اما من دیگر نوجوانی سرگردانی نیستم که به دنبال عشقی بخواهد خلا زندگیش را پر کند بلکه مرد کاملی هستم که با دیدی باز و تصمیمی درست  انتخابم را کرده ام . مردی که پیش رویت نشسته کسیست که تکه های پازل وجودش را به هم چسبانده تا کامل شده فقط تکه ای از پازل قلبش مانده بود که با دیدن تو آن را نیزپیدا کرده . من با وجود تو کامل خواهم شد و زندگی سراسرعشق را برای تو خواهم ساخت . عشق اول من با تردید شروع شد و شک و بی اعتمادی درسراسر او سایه افکنده بود . من و رژینا از دو فرهنگ متفاوت و از دو دید جدا به زندگی نگاه می کردیم . صرف نظر از علاقه بینمان گاهی در فهم یکدیگر دچار مشکل میشدیم اما مطمئنم در انتخاب تو اشتباه نکرده ام . مطمئنم .

پیروز سکوت کرده بود اما من تمام تنم مورمور شده بود . احساس سرما می کردم . خدای من نمی دانستم خواستن او تا این حد جدی باشد . پیروز مرا انتخاب کرده بود اما آیا نمی خواست نظر من را هم بداند ؟ بی شک پیروز می توانست مرا به خوشبختی برساند اما من چی ؟ آیا با وجود قلبی که قبل از او به گرو محبت کس دیگری رفته بود می توانستم عشق را به او هدیه کنم ؟ بی شک او مرا دوست داشت . اما شهاب هم مرا دوست و من نیزشهاب را میپرستیدم . خدای من چگونه می توانستم به مردی که طعم تلخ خیانت را چشیده بود باردیگر زهر نچشانم . چگونه می توانستم از او بخواهم مردی را که می پرستم از زندان بیرون بیاورد . شاید اگر پیروز بویی از علاقه من به شهاب می برد کاری می کرد که او هیچ وقت آزاد نشود . در جنگ افکار سختی غرق بودم و همچنان به رو به رویم خیره شده بودم . صدای پیروز برای چندمین بار مرا از فکر بیرون آورد .

" نگین چیزی بگو . من حرفهامو زدم حالا نوبت توست که صحبت کنی . اما قبل از اون باید میوه پوست بکنی تا من یه قهوه درست کنم . خودت رو آماده صحبت کن . باشه ؟ "  

به او نگاه کردم از جا بلند شده بود تا برای درست کردن قهوه برود . لبخندی روی لبانش بود . سرمک را تکان دادم . قبل از رفتن به آشپزخانه به طرف ضبط صوت رفت و نوار داخل ان را در آورد و سپس رو به من کرد و گفت ک دوست داری چه نواری بذارم ؟

آهی کشیدم و گفتم : فرقی نمی کنه .  کمی فکر کرد و بعد کاستی از روی کاستهای روی میز برداشت و آن را درون دستگاه گذاشت و بعد به طرف آشپزخانه رفت . از شنیدن آهنگ غمناکی که پخش می شد دلم گرفت و دلم می خواست بگریم . بارها این ترانه را شنیده بودم اما این بار حس کردم معنی آن برایم جور دیگریست .

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن                 دو تا بسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیواراز سنگ سیاهه ، سنگ سرد و سخت خارا        زده قفل بی صدایی به لبای خسته ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار                 همه عشق من و تو قصه است ،قصه دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو                 با همین تلخی گذشته شب و روزهای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده               تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم              واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم    توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه             میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

شاید اگر خانه خودمان بودم به راحتی در اتاقم را می بستم و اب خیال راحت گریه می کردم اما آنجا خانه خودمان نبود و هر لحظه ممکن بود پیروز سر برسد و مرا ببیند که در حال گریه کردن هستم . اما با تمام تلاشی که برا ی متقاعد کردن خودم برای گریه نکردن انجام داده بودم نتوانستم قطره های اشکی را که از شدت تاثر قلبی از چشمانم به خارج راه پیدا کرده بودن بگیرم . اما هنوز به روی گونه ام نرسیده بود که با دستانم آن را پاک رکدم . در همین موقع پیروز با دو فنجان قهوه به طرف میز آمد و در حالی که فنجانی قهوه به طرفم می گرفت گفت :

د مگه قرارنبود میوه پوست بکنی پس چرا چیزی نخوردی ؟ فکرکنم خودم باید برات پوست بکنم . خوب حالا قهوه ات رو بخور تا سرد نشده . از او تشکر کردم و قهوه را از دستش گرفتم . قهوه خوش طعمی بود که به تلخی می زد . با وجودی که خوردن قهوه آن هم از نوع تلخ عادت نداشتم اما سعی کردم ان را جرعه جرعه بنوشم . پیروز بعد از خوردن قهوه خودش را به پوست کردن میوه مشغول کرد اما معلوم بود که منتظر شنیدن صحبتهای من است . بیش از این تاخیررا جایزندانستم چون به خوبی درک کرده بودم هرچقدرحرفم را به تاخیر بیندازم بیان آن سختتر خواهد شد . تصمیم گرفته بودم کاری را که بخاطرش به آنجا امده بودم تمام کنم . میخواستم برای نجات شهاب قدمی بردارم حتی اگر این تلاش به قیمت نرسیدن به او بود . می خواستم در عالم عاشقان حقیقی جایی برای خودم باز کنم . در رمانهای تاریخی خوانده بودم که عاشقان جاوید مردانی بودند که بخاطر معشوق فداکاری کرده اند مثل مجنون مثل فرهاد . من می خواستم بدون اینکه نامم در صفحه ای از تاریخ ثبت شود به خاطر عشقم فداکاری کنم . ان لحظه به هیچ  چیز جز سعادت شهاب فکر نمی کردم . به راستی از خودم گذشته بودم و بخاطراو دلواپس بودم . شروع صحبتم سخت بود چگونه باید آغاز کنم اما شروع کردم . با صدایی که به زحمت از حنجره ام بیرون می آمد گفتم :

" من ... می خواستم از شما تقاضایی کنم . نمی دونم کارم درست ست یا نه و شما اون رو به چه چیزی تعبیر میکنید اما تنها راهی که عقلم پیش روم گذاشت این بود که پش شما بیام و با جسارت از شما بخوام که ... آب دهانم به شدت خشک شده بود و منی که تا چند لحظه پیش از شدت سرما به لرزه افتاده بودم از شدت گرما عرق کرده بودم . پیروز برای اینکه نشان بدهد با توجه کامل به صحبتهایم گوش میکند میوه ای را که پوست کنده بود جلو من گذاشت و با دقت کامل به چشمانم خیره شد . شاید اگر او همچنان به کارش مشغول بود من نیز راحتتر صحبت میکردم اما نگاه دقیق او صحبت را برایم مشکل می ساخت اما میبایست حرفم را تمام میکردم . نگاهم را به ظرف میوه پیش رویم انداختم و ادامه دادم : یعنی از شما تقاضا کنم که یک انسان را نجات بدید . "

احساس کردم با این حرف از فشار عصبی من نیزکاسته شد . برای نفس تازه کردن سکوت کردم وهمچنین منتظرواکنش او در مقابل شنیدن این حرف بدم . پیروز که معلوم بود توجهش به این موضوع حسابی جلب شده است . گفت : من یک انسان رو نجات بدم ؟ خوب این خیلی خوبه . چکار میتونم انجام بدم.

واکنش خوب او این احساس رابه من داد که می توانم با او راحتتر صحبت کنم وشاید همین واکنش خوب او مرا هول کرد و به طرز بسیار ناشیانه ای گفتم : من از شما ... هفت میلیون ... تومن قرض می خوام . احساس کردم پیروز از حرف من خنده اش گرفت . خودم هم قبول داشتم خیلی مسخره و ابتدایی تقاضایم را مطرح کرده ام . احساس کردم جوری مبلغ هفت میلیون تومان را به زبان آوردم که  گویی به هفتصد تومان احتیاج داشتم . لبم رابه دندان گرفتم و به او نگاه کردم . احساس کردم پیروز دلش می خواهد بخندد اما شاید ملاحظه رنگ صورت مراکه  از خجالت سرخ شده بود می کرد . از اینکه در همان ابتدای کار خراب کرده بودم واز دست خودم حسابی شاکی بودم و حرص میخورم . صدای پیروز که باخنده همراه بود به گوشم رسید.

" عزیزم حرفی نیست .تمام زندگیم روبخواهی تقدیمت می کنم ( الهی بگردم ) . اما اگر اشکالی نداره می خوام بخوام بپرسم هفت میلیون رو برای چه کاری می خواهی . مثل این بود که  گفتی  اون  رو برای نجات کسی احتیاج داری . اینطور نیست . "

حواسم را  متمرکز کردم  و در حالیکه بنا به عادت اینکه هر وقت هول میشدم موهایم  را بدون اینکه درآمده باشد پشت گوشم می زدم گفتم : من این پول رو برای پرداخت دیه لازم دارم. چشمان پیروز از تعجب گرد شده بود . به من فهماند که ممکن است باز هم خرابکاری کرده باشم و فوری فهمیدم که خرابی از کجاست و در پی اصلاح حرفم گفتم : یعنی یکی از دوستام ... برادرش یا عابری تصادف کرده و او کشته شده و هم اکنون برادرش به عنوان قتل غیر عمد درزندان است .

نگاه پیروز همچنان با خنده همراه بود و با اینکه نمی دانستم چه خواهد شد اما دست کم خیالم راحت بود که باری از روی دوشم برداشته شده است وعاقبت توانسته ام با هزار جان کندن حرفم رابزنم . سکوت پیروز میرساند که او در تجزیه و تحلیل صحبت من است . اما چهره اش چیزی نشان نمی داد . هر چقدر سکوت بین من و او طولانی تر میشد نگرانی من نیز شدت میافت . عاقبت پیروز سکوت را شکست و گفت که بخاطرمن این کار را خواهد کرد اما کنجکاو بود که بداند انگیزه من برای اینکار چیست و من حدس زدم او دریافته که شاید چیزی در این بین هست که باعث شده من بخاطر برادردوستم به هر دری بزنم . برای اینکه او از کمک به شهاب منصرف نشود به او گفتم که او برادرصمیمی ترین دوستم است من چون او را خیلی دوست دارم نتوانستم ناراحتی اش راببینم وخواستم تا برایش کاری انجام دهم . پیروز نام دوستم و همچنین نام برادرش را پرسید . فکر اینجایش را نکرده بودم . ابتدا قصد داشتم نام بیتا را ببرم اما ممکن بود بعد ها قضیه لو برود و دستم رو بشود بنابراین نام شبنم ا به پیروز گفتم و هنگامی که خواستم نام شهاب را بگویم خیلی مراقب بودم صدایم لرزش نداشته باشد .پیروز نام شهاب پژوهش را وی ورقی نوشت و آن را در کیف جیبی اش گذاشت . من نیز نفس راحتی کشیدم به ظاهر توانسته بودم او را قانع کنم زیرا دیگر چیزی نپرسید و بعد از اینکه مقداری از میوه پوست کنده بشقاب جلوی مرا برداشت به من اشاره کرد تا میوه ای را که برایم پوست کنده بود بخورم . من نیز چون بچه حرف گوش کنی قطعه ای از میوه را برداشتم و به  دهانم گذاشتم. اما وقتی گفت در اسرع وقت توسط عمو ناصر و وکیلش این کار را انجام خواهد داد کم مانده بود  میوه به داخل مجرای تنفسی ام بپرد. به زحمت میوه را فرو دادم و برای اینکه جلوی سرفه ام را بگیرم دستم را جلوی دهانم گذاشت . پیروز از جا برخاست و با لیوانی اب کنارم امد و در حالیکه دستش را روی شانه ام گذاشته  بود می خواست اب را به خوردم بدهد . آب را از دستش گرفتم و با دست اشاره کردم که حالم خوب است . او نیز اصرار نکرد . از زیر دستش شانه خالی کردم وخودم را جمع و جور کردم و او سر جایش برگشت . وقتی حالم خوب جا امد با نگرانی به او گفتم که نمیخواهم کسی از خانوده از موضوع  باخبرشود حتی اگر نتوانم به دوستم  کمک کنم و نمیخواهم پدر و عموفکرکنند که از شما و اخلاقتان سو استفاده کرده ام . پیروز بعد از شنیدن این حرفم قول داد بدون اینکه کسی ازاین موضوع  با خبر شود ترتیب این کار را بدهد و طوری با عمو ناصر صحبت کند که او و یا دیگران کوچکترین  بویی از اینکه من پیروز را وادار به پرداخت دیه کرده بودند نبرند . خدای من همانطور که انتظار داشتم پیروز در کمال سخاوت قبول کرده بود هفت میلیون برای آزادی شهاب بپردازد . پس شهاب آزاد می شود . بعد چه پیش می آمد دیگر خدا بزرگ بود . دیگر کاری در منزل او نداشتم و دوست داشتم به خانه برگردم و آزادی شهاب را در اتاقم جشن بگیرم . به ساعت دیواری رو به رویم نگاه کردم . ساعت دو بعد از ظهر بود . پیروز از جا برخاست و گفت که برای صرف ناهار به رستورانی در همالن نزدیکی برویم و گفت که اگر مایل باشم می تواند سفارش دهد غذا را به خانه بیاورند . از او تشکر کردم و گفتم ترجیح می دهم بیرون برویم . به اتفاق او از خانه خارج شدیم و بعد از صرف غذا با هم به پارک نیاوران رفتیم و ساعت شش بعد از ظهر به همراه او به خانه برگشتم .

اوضاع خانه عادی بود بود با این فرق که نرگس از سنندج آمده بود و با نگاه معنی داری که خنده و شادی از آن موج میزد به من و پیروز که از در وارد شدیم نگاه می کرد . این نگاه در چهره تک تک اعضا خانواده ام مشهود بود . همه سعی می کردند رفتارشان عادی باشد اما در چشمان همه حتی پوریا برادرم می خواندم چه فکری می کند و این به قلبم آتش می زد . من به پیروز احترام می گذاشتم و با جوانمردی او این احترام صد چندان شده بود اما نمی توانستم عاشقش باشم زیرا دلم را به کسی دیگری سپرده بدم و نگاه های پر معنی اطرافیان که هنوز پردیس نرفته بود منتظر ازدواج من بودند به روحم چنگ می اناخت . دلم میخواست از زیر بار نگاه آنان فرار کنم و خودم را در اتاقم حبس کنم اما تا زمانی که پیروز در خانه مان بود نمی توانستم این کار را بکنم چون او به خاطر من آنجا آمده بود و من احساس میکردم به او مدیونم . بله من به او مدیون بودم . مدیون آزادی شهاب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 02:57 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

. از آن پس رژینا با من همخانه شد و من از اینکه مجبور نبودم برای دیدن او مسافت طولانی را طی کنم خوشحال بودم . من و رژینا مثل زن و شوهری با هم زندگی می کردیم اما او هوز راضی نشده بود این رابطه را به نام ازدواج در سندی ثبت کنیم . به عکس او که تمایلی برای اینکار نشان نمی داد من دوست داشتم رابطه شرعی و حلالی یا او داشته باشم و بعد از ان صاحب فرزندی شویم اما رژینا از بچه هم بیزار بود و حتی صحبت از ان هم او را ناراحت می کرد . ده ماه از زندگی مشترک من و او گذشته بود که از دانشگاه فارق التحصیل شدم . در جشنی که به همین مناسبت برگزار کردم اکثر دوستان و آشنایم را دعوت کردم . اکثر دوستانم من و رژینا را زن و شوهر می دانستند و من نمی خواستم که آنها بدانند که من و او هنوز با هم ازدواج نکرده ایم . فقط چند تا از دوستان خیلی صمیمی ام می دانستند که ما هنوز ازدواج نکرده ایم . آن شب متوجه نگاه خیره رژینا به یکی از دوستان شدم و همین باعث شد که نتوانم لذت جشنرا احساس کنم . حس می کردم رژینا با منظور خاصی به سامان نگاه میکند و این برای من قابل تحمل نبود اما نخواستم مسموم افکار ناخوشایندی شوم که در ذهنم ایجاد شده بود . پس  از رفتن مهمانان با حالت ناراحتی به گوشه ای خزیدم و در افکارم غرق شدم اما او که تازه سرحال شده بود مرتب سربه سرم می گذاشت تا عاقبت مرا از ان حال بیرون اورد . برای اولین بار از او خواستم که قبول کند و همسرم شود اما او باز هم موضوع را به شوخی گرفت. به طوریکه سرش فریاد کشیدم و او نیز با اوقات تلخی و قهر گفت که اگر بخواهم او را تحت فشار قرار بدهم مجبور می شود ترکم کند . راستش از این حرف نمیدانم چه احساسی به من دست داد که کوتاه آمدم . شاید از اینکه گفته بود ترکم می کند وحشت کرده بودم اما خودم را باز به این هوا که باز هم به او فرصت بدهم راضی کردم . آن شب گذشت تا اینکه یک ماه بعد یکی از دوستان صمیمی ام را ملاقات کردم و او به من گفت که رژینا را با سامان در باری دیده است و نصیحتم کرد که تا دیر نشده خودم را از حصار حماقتی که به دور خود کشیده ام نجات بدهم . با وجودی که به او اطمینان داشتم و می دانستم بی جهت نمی خواهد رژینا را خراب کند اما نخواستم با اولین بدگویی ذهنم را نسبت به او خراب کنم و تا از این بابت اطمینان حاصل نکردم او را توبیخ کنم . اما کم کم تخم شک در دلم کاشته شد و رفتار مشکوک او باعث شد تا چند وقت او را زیر نظر بگیرم و عاقبت یک روز در بار هتلی نه چندان لوکس او را کنار سمان و و رفیقش غافلگیر کردم اما در آن لحظه چیزی به او نگفتم و صبر کردم تا به منزل برسیم وقتی تنها شدیم سکوت کردم تا خودش توضیحی در این باره بدهد اما او با جسارت لباسش را عوض کرد و در همان حالت چنان قیافه ای گرفته بود که گویی به جا او من با زنی خلوت کرده بودم . هنگامی که از او خواستم به من توضیح بدهد در چشمانم نگاه کرد و با خشم گفت که من و او هیچ تعهدی نسبت به هم نداریم و او خود را ملزم به پاسخ گویی نمی داند . همیشه از همین می ترسیدم . این حرف او مثل پتکی به سرم فرود آمد . ناخودآگاه دستم بالا رفت و کشیده ای روی صورتش نشاندم . فکر می کنم خیلی محکم به صورتش زدم چون مانند نهالی از زمین کنده شد و به زمین پرت شد اما من عصبانی تر از آن بودم که بخواهم از روی زمین بلندش کنم . بدون هیچ کلامی از خانه خارج شدم . نیمه شب وقتی به خانه برگشتم او را ندیدم . با همان چمدانی که شبی به خانه ام پا گذاشته بود رفته بود . حتی نامه ای هم باقی نگذاشته بود تا دلم را به آن خوش کنم . دوری اش برایم خیلی سخت بود بخصوص که دیدنش برایم اعتیاد شده بود . نمی دانستم کجاست و چه می کند اما از تصور اینکه او را کجا می توانم پیدا کنم خون درون رگهایم می جوشید و اگر همان لحظه او را میدیدم چه بسا می توانستم دستم را به خونش آلوده کنم . من دیوانه ای بودم که عشق و تنفر را یکجا با هم داشتم . از او متنفر بودم اما در عین حال او را می خواستم و دوری اش عذابم می داد . به همین ترتیب سه ماه از رفتن او گذشت . با اینکه در این مدت خیلی غذاب کشیده بودم اما قبول کرده بودم که رفتنش را بپذیرم . تا اینکه شبی تلفن به صدا درآمد . بعد از اینکه گوشی را برداشتم صدای کسی را نشنیدم . ابتدا فکر کردم اشتباهی رخ داده و گوشی را سر جایش گذاشتم اما بعد از لحظه ای باز هم تلفن زنگ زد و کسی جواب نداد . فهمیدم که اشتباهی در کار نیست و کسی پشت خط است که می خواهد صدای مرا بشنود . ناخودآگاه به یاد رژینا افتادم و قلب لعنتی ام شروع به تپیدن کرد . تملم تمرین های فراموش کردن او از خاطرم رفت . آهسته نام او را به زبان آوردم و در همان لحظه صدای گریه اش را شنیدم . از شنیدن صدای گریه اش متاثر شدم و آرام آرام با او صحبت کردم . به او گفتم که به خاطر همه چیز او را بخشیده ام و او می تواند به خانه اش برگردد. شاید باز هم حماقت کرده بودم اما من هنوز او را دوست داشتم . رژینا حتی یک کلام هم صحبت نکرد حتی به سوالم که پرسیدم هم اکنون کجاست پاسخ نداد فقط می گریست و بعد از چند لحظه تلفن را قطع کرد . آن شب گذشت اما وقتی فردا از سر کار به خانه آمدم  او برگشته بود . چنان که گویی هیچ وقت آنجا را ترک نکرده بود . خیلی دوست داشتم بپرسم این سه ماه کجا بوده و چگونه زندگی کرده اما این کار را نکردم چون لازم به پرسش نبود خیلی واضح بود در این مدت خیلی به او سخت گذشته است زیرا پای چشمانش حلقه ای سیاه افتاده بود و خیلی لاغر شده بود . اخلاقش تغییر نکرده بود و همچنان می خندید و سروش بود اما من دیگر پیروز قبل نبودم . دوستش داشتم اما دیگر به او اطمینان نداشتم . گاهی که فکر می کردم این مدت سه ماهی را که او دور بوده و در اغوشهای متعددی سپری کرده دلم می خواست خفه اش کنم . گاهی از او چنان متنفر می شدم که دوست نداشتم ببینمش اما لحظه ای هم طاقت دوری اش را نداشتم . بارها با کوچترین بهانه ای او را زیر مشت و لگد می گرفتم اما حتی یکبار هم به کارم اعتراض نکرد . شاید فهمیده بود که در این مدت دوری اش تا چه حد عذاب کشیده ام . رفتار رژینا برخلاف من که پرخاشگر و عصبانی شده بودم خلی آرام و متین شده بود او مانند زنی وفادار رفتار می کرد . روزهایی که خانه نبودم از خانه ارج نمی شد و تا حد زیادی رفتار توهین آمیز مرا تحمل می کرد تا اینکه روزی در حال صرف صبحانه بدون مقدمه گفت که اگر هنوز مایل باشم می خواهد با من ازدواج کند . این بار نوبت من بود که او را به تمسخر بگیرم اما او اشک ریخت و گفت که خوبی من به او ثابت شده و عاقبت فهمیده که با وجود اینکه شایستگی همسری مرا ندارد آما تنها آرزویش این است که با مردی مثل من زندگی کند . آن روز پاسخ درستی به او ندادم اما مرا به فکر فرو برد . دو دل بودم . هنوز او را دوست داشتم اما دیگر عاشقش نبودم و بدتر از همه اینکه به او اطمینان نداشتم و می دانستم سایه یک عمر شک و تردید زندگی ام را خدشه دار خواهد کرد . اما از طرفی نمی توانستم او را طرد کنم زیرا او کسی را غیر از من نداشت . نمی داستم چه کار باید بکنم . هرشب تا دیر وقت در محل کارم باقی می ماندم و هنگامی که به خانه برمی گشتم او مانند کدبانویی شام را گرم نگه داشته بود تا آن را با من صرف کند . اما اکثر اوقات یا شام خورده بودم یا میلی به خوردن نداشتم . دست خودم نبود و نمی خواستم زنی که به من پناه آورده بود را مرود ازار و اذیت قرار بدهم اما نمی توانستم مثل قبل به او اطمینان داشته باشم . من به زمان احتاج داشتم تا بار دیگر او را باور کنم . اما افسوس که برای باور دوباره من فرصتی باقی نمانده بود . یک روز صبح قبل از ترک خانه هنگامی که برای خداحافظی به اتاقش رفتم دیدم که از درد به خود می پیچد . خلی زود او را به بیمارستان رساندم و آنجا بود که متوجه شدم او سه ماهه باردار است . از شنیدن این خبر متحیر شدم لحظه خوشحالی تمام وجودم را گرفت اما هنوز لحظه ای نگذشه بود باز هم دیو شک و دو دلی در وجودم سر برآورده بود . نمی داستم فرزندی که او در بطن دارد از من است یا ...   پیروز سکوت کرد و با کلافگی به پیشانی اش فشار آورد . کاملا واضح بود برای ادامه دادن خیلی تلاش می کند . با ناباوری به او خیره شده بودم . پیروز داستانی را برایم تعریف می کرد که اطمینان  داشتم غیر از من کسی از ان خبر ندارد . خدای من چگونه می توانستم باور کنم مردی که فکر می کردم ثروتمند و خوشبخت است این چنین سرگذشتی داشته باشد . پیروز از روابطش با آن دختر خیلی راحت صحبت می کرد و قاعداتا می بایست از خجالت اب میشدم اما عطش شنیدن سرگذشت او خجالت را از یاد من برده بود . صدای او که کمی اهسته تر از معمول بود باعث شد از خودم بیرون بیایم و تمام توجه ام را به او معطوف کنم .

" دکتر عقیده داشت قلب او مریض است و بارداری برای او خطر جدی در بر دارد بخصوص که بیماری قلبی او مادرزادی تشخیص داده شد . دکتر عقیده داشت که تا دیر نشده و بچه بزرگتر از این نشده رژینا کورتاژ کند و قبل از آن رضایت پدر بچه و همچنین خود او لازم است .من و رژینا هنوز با هم ازدواج نکرده بودیم بنابراین از نظر قانونی من نمی توانستم رضایت بدهم . می ماند خود او که او هم مخالف شدید و صد در صد این کار بود . دیگر دیوانه شده بودم زمان یکبار دیگر به عقب برگشته بود و اخلاق من و او کاملا به عکس هم شده بود . زمانی من بچه می خواستم و او از بچه کتنفر بود و حالا من از او می خواستم رضایت بدهد تا بچه را کورتاژکند و او به هیچ عنوان راضی به این کار نمی شد . بعد از دو هفته استراحت رژنا از بیمارستان مرخص شد . قبل از مرخص کردن او دکتر خیلی مفصل با من صحبت کرده بود که تا دیر نشده او را راضی به سقط جنین کنم و من با ناامیدی به دکتر گفتم که سعی خودم را خواهم کرد . وقتی او را به خانه بردم . با اینکه نمی خواستم اما برای اینکه نسبت به او اطمینان حاصل کنم از او خواستم تا واقعیت ماجرا را برایم تعریف کند و به من بگوید که پدر این بچه کیست . او در حالی که اشک می ریخت قسم خورد که بچه از آن من است . برای اولین بار بعد از مدتها احساس کردم باز هم می توانم به او اطمینان کنم و حرفش را باور کنم . از رژینا خواستم با من ازدواج کند و با کمال تعجب دیدم باز هم او مخالف این کار است با وجودی که به توصیه دکتر باید رعایت حالش را می کردم اما ظاقت نیاوردم و سرش فریاد کشیدم که حالا چه بهانه ای داری . او در حالیکه به شدت اشک می ریخت گفت می داند که دلیل ازدواج من با او این است که رضایت بدهم تا او فرزندش را سقط کند . نمی توانستم به او دروغ بگویم اما من برا ی نجات جان او چاره دیگری نداشتم . به ناچار حقیقت را به او گفتم که دچار بیماری قلبی است و بچه بریا او به منزله خودکشی است . در کمال تعجب دیدم که در حالیکه چشمانش اشک الود بود خندید . لحظه فکر کردم که دچار شوک شده است وقتی با عجله برخاستم تا برایش لیوانی آب بیاروم با دست اشاره کرد که حالش خوب است و وقتی خوب آرام شد در حالیکه ارام ارام اشک می ریخت گفت که او از بیماری قلبی اش خبر داشته است و حتی میدانست که این بیماری مادرزادی است و پرونده بیماری اش هم اکنون در شهر کریستی محفوظ است و این موضوع را هم ماری و هم پی یر می دانستند و او هیچگاه نمی تواند ازدواج کند و اگر ازدواج کند هرگز نباید باردار شود . با ناباوری به او خیره شدم و نمی توانستم باور کنم که او این چیزها را می دانسته و از این بابت تاکنون چیزی به من نگفته است . برای اولین بار نتوانستم تکیه به غرور مردانه ام کنم و در حالیکه حتی سعی نمی کردم تا جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم به او گفتم که چرا چیزی به من نگفته و اینطور با جانش بازی کرده است . رژینا در حالی که سرش را در سینه ام پنهان کرد گفت : که از روزی که مرا دیده احساس کرده عاشقم شده اما بخاطر اینکه تجربه تلخی از عشق ناکام مادرش و همچنین از سابقه بیماری اش مطلع بوده نخواسته خود را درگیر عشق من کند و سعی کرده تا مرا فراموش کند اما هر بار با دیدن من این عشق رو به فزونی گذاشته تا اینکه با زندگی در خانه ام از این عشق احساس خطر می کند و به دنبال راه چاره ای می گردد . با دیدن سامان از خاطرش می گذرد که اگر عشق جدیدی پیدا کند می تواند کم کم مرا به فراموشی بسپارد . با سامان دوست می شود اما عشق را در وجود او پیدا نمی کند و سامان بعد از یکماه از خسته شده و روزی بی خبر او را ترک می کند . رژینا اقرار کرد که به غیر از من کسی او را صادقانه دوست نداشته و مردان دیگر صرفا بخاطر زیبایی و جوانی اش او را می خواهند . بعد از اینکه دوباره او را پذیرفته و گناهش را بخشیده بودم او برای جبران گذشته خواسته با فداکاری عشقش را به من ثابت کند . رژینا می دانست که من عاشق بچه هستم و به همین خاطر خواسته بود با آوردن فرزندی خط بطلانی بر زندگی گذشته اش بکشد و برای همیشه به من وفادار بماند . اشکهای رژینا سینه ام را خیس می کرد و اشکهای من بر روی موهای چون شبش فرو می ریخت و در آن فرو می رفت . بار دیگر عشق او را تجربه می کردم و آرزویی جز سلامتی او نداشتم . بار دیگر با اطمینان و حتی خواهش از او خواستم تا با من ازدواج کند و او موافقتش را مشروط به دنیا آوردن بچه اعلام کرد . هر کار کردم نتوانستم نظرش را برگردانم با پزشک معالجش تماس گرفتم و جریان را به او گفتم و سپس با ارسال تلگرافی خواهان کپی پرونده اش از شهر کریستی شدم . دو دکتر متخصص و مجرب پیدا کردم و او تحت مراقبت پزشکی قرار گرفت . پزشکان عقیده داشتند به شرطی که قلب او طاقت بیاورد و بتواند تا هفت ماهگی کودکش را نگه دارد می تواند با عمل سزارین بچه را به دنیا بیاورند و او را در دستگاه رشد بدهند و او نیز از بار سنگین هشت و نه ماهگی که بیشترین فشار را به قلب می آورد نجات خواهد یافت . من از پزشکی سر در نمی آوردم اما پزشکان و خوش بین بودند و با اطمینان می گفتند که این کار عملیست . حال عمومی رژینا هم خوب بود اما از اینکه بجای خانه در بیمارستان به دیدن او می رفتم دلگیر بود و مرتب می خواست تا او را به خانه ببرم و من به شوخی به او گفتم اگر با من ازدواج کند در اولین فرصت این کار را خواهم کرد او می خندید و می گفت ترجیح میدهد تا به دنیا آمدن بچه اش صبر کند . هر ماهی که او پشت سر می گذاشت با دلشوره و تشویش من همراه بود . به راستی نگران حالش بودم . وقتی چهار ماهگی را پشت سر می گذاشت یک روز که به دیدنش رفتم با خوشحالی گفت که تکانهای بچه را احساس می کند . او خوشحال بود و شادی می کرد اما این خبر برای من نگران کننده بود . زیرا تکان های شدید کودک به منزله ی خنجری برای قلب او بود به همین دلیل پزشکان با دادن داروهای آرامبخش جنین را در حال استراحت نگه می داشتند . با وجودی که رژینا روزی چهار ساعت مستلزم پیاده روی بود و همچنین تحت رزیم غذایی خاصی بود اما اضافه وزن پیدا کرده بود و دست و پاهایش باد کرده بودند . خودش عقیده داشت که خیلی زشت شده است اما من  طور دیگری او را می دیدم . او مادر فرزندم بود هرچند ازدواج ما هنوز ثبت نشده بود اما فرقی هم نمی کرد و او بعد از به دنیا آوردن آن طفل همسرم میشد . وقتی رژینا پا به پنج ماهگی گذاشت در سلامت کامل بود . پزشکان معالجش از وضعیت او کالا راضی بودند و نگرانی من نیز تا حدودی تخفیف پیدا کرده بود . اما روحیه او بر اثر ماندن در بیمارستان خیلی کسل کننده شده بود بخصوص که کریسمس نزدیک بود . رژینا برای برگشتن به خانه خیلی بی تابی بی تابی می کرد بخاطر همین برای تعطیلات کریسمس به اصرار او به رضایت پزشکانکه ماندن در بیمارستان را برا یروحیه و مضر می دانستند او را به خانه بردم و قرار شد به محض کوچکترین تغییری در حال او پزشکانش را مطلع کنم . حال او کاملا خوب بود و من نیز با کمال دقت مواظب او بودم تا داروهایش را سر وقت و به موقع مصرف کند . شب عید کریسمس به خوبی سپری شد ما روز بعد دیدم رنگ او کمی پریده است . این نکته را به او متذکر شدم و از او خواستم به بیمارستان برویم اما او گفت که حالش خوب است و دوست دارد روز اول سال نو را در خانه و د رکنار من باشد . عصر روز اول ژانویه بود و من در حال صحبت تلفنی با یکی از دوستان بودم . رژینا کنار شومینه روی صندلی راحتی نشسته بود و چشمانش را بسته بود . می دانستم خواب نیست اما گذاشتم استراحت کند و برای دقایقی از اتاق خارج شدم تا فنجانی قهوه برای خودم آماده کنم . رفتن و برگشتن من دقایقی بیشتر طول نکشید اما وقتی به هال برگشتم او را دیدم که در حالیکه دستانش را روی شکمش گذاشته خم شده است . فنجان قهوه از دستم رها شد و خودم را به او رساندم و از دیدن رنگش که به کبودی می زد وحشت تمام وجوم را گرفت . به سرعت به اورژانس بیمارستان تلفن کردم و تقاضای آمبولانس کردم و خواستم دکتر او را خبر کنند . تا رسیدن امبولانس و دکتر او فقط بیست دقیقه طول کید . دکتر به محض مشاهده او بدون اینکه حتی او را معاینه کند با تماس تلفنی با بیمارستان خواست که اتاق عمل را آماده کنند . نمی دانستم چه پیش آمده اما به خوبی مشخص بود که فرزندم را از دست داده ام اما این برایم مهم نبود مهم خود رژینا بود که آرزو داشتم جان سالم به در ببرد . بعد از گذاشتن او در آمبولانس و حرکت آن خود را به ماشین رساندم و با سرعت برق به بیمارستان حرکت کردم . زمانی به آنجا رسیدم که او را به اتاق عمل برده بودند و چون بیهوشی برا ی او مضر بود با بی حسی موضعی مشغول عمل سزارین بر روی او بودند . به من نیز اجازه دادند به اتق عمل بروم تا او که به هوش بود با حضور من احسا س ترس نکند . اما خود من هم روحیه خوبی نداشتم . دیدن خون و چاقوهای مختلفی که مغول بریدن عضوی از زن مورد علاقه ام بود و همچنن احساس اینکه هم اکنون فرزندم را از دست خواهم داد حالم را بد می کرد و دلم می خواست از ان محیط دردآلود فرار کنم اما من می بایست میماندم و در این شرایط بحرانی او را تنها نمی گذاشتم . با لبخندی غیر واقعی و درد آور به چشمان زیبا و پراز نگاه رژینا که به چشمانم خیره شده بود نگاه میکردم و دست او را در دستان گرفته بودم . عاقبت کودکم را مرده خارج کردند . علت مرگ چرخش و پیچ خوردن بند ناف به گردن نوزاد بود . من نتوانستم طاقت بیاورم و تکه خونین و کوچکی که دکتر به عنوان بچه از شکم او خارج کرد ببینم . چشمانم را بستم و از درون فریاد کشیدم . فشار دست رژینا را در دستم احساس کردم و به او نگاه کردم . از فشاری که به خودم آورده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود قطره اشکی را که از گوشه چشم رژینا به طرف موهایش می چکید را دیدم و با سر انگشتم صورت او را نوازش کردم اما نمی توانستم او را دلداری بدهم که بار دیگر بچه دار خواهد شد چون می دانستیم دیگر چه امکانی وجود نخواهد داشت . در آن لحظه فقط آروزی سلامتی او را داشتم و چیز دیگری نمی خواستم . اما حال رژینا به دلیل خون ریزی و ضعف جسمانی رو به وخامت گذاشت . به سرعت کیسه ای خون به رگهای او وصل شد اما برای همه چیز خیلی دیر شده بود خیلی خیلی دیر . قلب ضعیف او با مرگ فرزند من و خودش شکسته شده بود و قلبی که شکسته شود مطمئنا از تپیدن دست برخواهد داشت . رژینا به آرامی یک خیال مرا ترک کرد . هنگام مرگ دستش در دست من بود و من آنقدر ان را نگه داشتم تا کاملا سرد شد . تازه آنوقت بود که باور کردم او مرده است و من او و فرزندم را با هم از دست دادم . تا آخرین لحظه بالای سرش بودم و بخند مات او نشان از راضی بودن به سرنوشتی بود که از وقوع آن خودش اطلاع داشت . جسد او و بچه را تحویل گرفتم و هر دو را در گورستان شهر کریستی که می دانستم به آن شهر علاقه خاصی دارد دفن کردم .      


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1390 ساعت 12:00 ق.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

 

این داستان مربوط به زمانی است که تازه آغوش گرم و پر مهر مادر بزرگ را ترک کرده و به دیار غریب و سردی مثل سوئد سفر کرده بودم . اون موقع جوانی نوزده بیست ساله بودم . اوایل سفر خیلی سخت می گذشت چون کشوری بود که همه چیزش برام بیگانه بود حتی هوای سرد و منجدش و از همه بدتر زبان اون کشور را نمی فهمیدم و برای کوچکتری خواسته ام با ایما و اشاره صحبت می کردم . زبان انگلیسی که خیلی هم به آن مسلط  بودم زیاد به کارم نمی آمد و می بایست زبان سوئدی یاد می گرفتم که آن موقع به نظرم سخت ترین زبلن دنیا می رسید . تا با کمک مباشر مادربزرگ منزلی اجاره کنم و برای پاییز سال بعد تو دانشگاه ثبت نام کنم و تا حدودی با شهر و منطقه  ای که در آن زندگی می کردم اشنا بشم سه ماه گذشت . سه ماهی که فکر میکنم به اندازه قرنی برایم طول کشید . در این سه ماه بارها به سرم زد که قبل از دانشگاه سوئد را ترک کنم و به کشور آلمان یا انگلیس بروم اما کم کم به زندگی در اون کشور عادت کردم و با شهری که محل اقامتم بود خو گرفتم . فقط گاه گاهی که نامه مادربزرگ و یا نیما که از همان کودکی با هم دوست بودیم به دستم می رسید . باز یادم فیل هندوستان می کرد و دوست داشتم به وطنم برگردم اما این هم فقط چند ماه بود بعد کم کم چنان به اون کشور عادت کردم که دیگر دوست نداشتم اونجا رو ترک کنم . دیگه روزها و شبها برایم سخت نمی گذشت و تو این مدت دوستهای زیادی هم پیدا کرده بودم که اکثرا وقتم را با اونها پر می کردم . بودن با این دوستها که چندتا از آنان سوئدی بودند باعث شد کم کم در یاد گیری زیان پیشرفت کنم و تا وقتی که دانشگاه شروع شد مشکلی برای زبان نداشتم . رفتن به دانشگاه از بهترین دوران من در سوئد بود . دیگه برنامه زندگیم کامل شده بود . هفته ای پنج روز دانشکده می رفتم و باقی اوقات یا با دوستانم بودم و یا روزهای تعطیل برای دیدن شهرهای دیگه تور می گرفتم . نیم سال اول به همین ترتیب گذشت تا اینکه در تعطیلات کریسمس به پیشنهاد دو نفر از دوستانم که یکی از آنها ایرانی و دیگری اهل آسکارا بود برای دیدن دریاچه وترن به شهر کارستاد رفتم . هوا سرد بود و دریاچه یخ زده بود . بعضی از مردم در محدوده هایی که از طرف شهرداری بی خطر شناخته شده بود اسکیت می ردند . روبن رفیق سوئدی ام پیشنهاد کرد برای بازی روی دریاچه برویم ام من نه بلد بودم  و نه دوست داشتم . من و حامد ترجیح دادیم داخل بار هتلی به انتظار او بمانیم . با اینکه حامد حدود یک سال میشد که به سوئد آمده بود اما چند بار به کارستاد آمده بود و به همین خاطر به گوشه و کنار آنجا آشنا بود .  حامد با خنده گفت : جایی میبرمت که هر شب تو خواب آرزو کنی کاش اونجا بودی . با اینکه می دانستم حامد این حرف را به شوخی عنوان می کند اما چیزی نگفتم و منتظر بودم که و مرا به جایی که می گفت ببرد ، اما وقتی جلوی در مسافرخانه کوچکی ایستاد با تمسخر نگاهش کردم و گفتم یعنی تو هر شب آرزوی آمدن به چنین جایی رو داری ؟  حامد خندید و گفت : آره تو هم اگه صبر کنی به حرف من میرسی .    یا وجودی که رستورانها و هتل های خیلی قشنگ و زیبایی در گوشه و کنار دیده میشد اما حامد اصرار داشت تا به این مسافر خانه برویم و این خیلی باعث تعجب من شده بود . به همراه او داخل شدم با دیدن فضای خفه و تاریک باز نگاه عاقل اندر سفیهی به حامد انداختم و فکرکردم که او می خواهد با این کار مرا دست بیندازد  . میز و صندلی های چوبی و فرسوده ای در فضای کوچک چیده شده بود که نور کمی از پنجره های غبار گرفته آن داخل را روشن می کرد چراغهای فانوسی از سقف آویزان شده بود که مرا به یاد قهوه خانه های قدیم ایران می انداخت . بار کوچکی گوشه سالن بود با تعجب به اطراف نگاه می کردم و منتظر بودم که چه وقت حامد این بازی را خاتمه خواهد داد . حامد که گویی بارها به این مسافر خانه کوچک و عجیب آمده بود مانند کسی که سالها در آن زندگی کرده باشد به طرف دری رفت که از آنجا به پشت بار راه داشت و کسی را صدا کرد و بعد به طرف صندلی های پایه بلند جلوی بار رفت و نشست . بعد به طرف من برگشت و با دیدن من که سرگردان ایستاده بودم خنده بلندی کرد و گفت : چیه چرا اونجا خشکت زده بیا تو . با قدمهای نامطمئنی داخل شدم و وقتی که کاملا نزدیک او رسیدم گفتم : تو واقعا می خوای اینجا بمونی ؟  حامد صندلی کنار خود را کنا ر کشید و گفت : بشین کارت نباشه . خواستم چیزی دیگری بگویم که ورود زنی مسن مرا از ادامه صحبت منصرف کرد . حامد او را ماری صدا کرد و خیلی گرم با او احوالپرسی کرد و مرا به عنوان یکی از دوستانش به او معرفی کرد و گفت که برایمان دو لیوان نوشیدنی بیاورد . ماری زن مهربان و خوشرویی بود و تقریبا پنجاه ساله به نظر می رسید قدش بلند و به نسبت فربه بود . وقتی برای اوردن نوشیدنی رفت حامد را دست انداختم و به او گفتم که زودتر به من می گفتی که عاشق ماری شدی   اما حامد مانند آدمی که هیچ چیز نمی شنود سکوت کرده بود و با لبخند به من گاه می کرد . چند لحظه بعد که ماری با دو لیوان برگشت . حامد از او تشکر کرد و حال شخصی به نام پی یر را از او پرسید و ماری برای او توضیح داد که حال او خوب است اما نه چندانکه سرپا بایستد و آنجا را بگرداند . از صحبت هایشان فهمیدم که پی یر همسر ماری است و در حال حاضر بیمار می باشد . از کار حامد سر در نمی آوردم و نمی دانستم ماری و پی یر چه نسبتی با او دارند که او این چنین نگران حالشان است اما وقتی حامد از ماری پرسید رژینا کجاست ؟ فهمیدم انگیزه آمدن او به این مسافرخانه چیست . ماری گفت او بالا مشغول پرستاری از پی یر است و حامد از ماری خواست تا او را صدا بزند و سپس اسکناسی در دست او گذاشت . ماری با لبخند سرش را تکان داد و لحظه ای بعد از در کوچکی که متصل به بار بود خارج شد . ماری را تا نقطه آخر دید دنبال کردم و سپس به حامد نگاه کردم . با خنده به من خیره شده بود . آهسته به او گفتم : دخترشه ؟   حامد سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت : نه رژینا خواهرزاده پی یر است . خواهر او در فرانسه با مردی ایرانی ازدواج می کند که حاصل این ازدواج این دختر است که تا چند لحظه بعد او را خواهی دید . مادر رژینا اینطور که ماری می گفت زن قشنگی بود که تو تئاتر کار می کرده . پدر رژینا یکی از هموطنان خوش مراممون که با دیدن کاترین عاشقش می شه . بعد هم یک ازدواج از روی عشق و هوس زود گذر و بعد از اینکه عشقش ته میکشه فیلش یاد هندستون میکنه و میذاره میره . وقتی اون به اصطلاح مرد کاترین رو ول می کنه اون هفت ماهه حامله بوده که از قرار معلوم با وجود فرزندی که در شکم کارش رو هم از دست می ده . خلاصه خسته ات نکنم کاترین بعد از پشت سر گذاشتن سختی هایی که می کشه رژینا رو به دنیا میاره . اول می خواسته اونو بذاره یتیم خوه اما وقتی می بینتش به خاطر شباهتی که به پدرش داشته دلش نمیاد این کارو بکنه و تصمیم می گیره بزرگش کنه . به این ترتیب رژینا پیش اون میمونه . از قراری کاترین هنوز عاشق شوهرش بوده و انتظار داشته که یک روز اون برگرده چون با وجود اصار پی یر و ماری قبول نمی کنه که فرانسه رو  ترک کنه و به سوئد برگرده . اما تامین مایحتاج زندگی برای یک زن تنها توی یک کشور غریب خیلی مشکل بوده . به خصوص که کاترین هنوز زیبا و جوان بوده . اما گویا با وجود داشتن فرزند کار خوبی نمی تونه بدست بیاره و مجبور میشه توی یک بار کار کنه به خاطر همین رژینا رو توی یک پانسیون می ذاره تا بتونه راحتتر کار کنه . اما کار توی محیط آلوده و ناسالم بار ، کم کم در زیبایی و سلامتی اون تاثیر بد میذاره به طوری که اون زن زیبا و سالم رو تبدیل به موجود فاسد و ناسالم می کنه . تنها چیزی که در کاترین دست نخورده بود همون احساس علاقه اش نسیت به فرزندش بود تا اینکه وقتی رژینا دوازده ساله میشه کاترین بر اثر بیماری سختی فوت میکنه . اما قبل از اینکه از دنیا بره چون می دونسته از بیماری که داره جون سالم به در نمی بره ، رژینا رو به سوئد میاره و او را به پی یر و ماری می سپاره و از اونا می خواد که سرپرستی او را قبول کنند و خودش هم به فرانسه برمی گرده و همون جا میمیره .بعد از صحبتهای حامد به خودم اومدم و متوجه شده چنان تحت تاثیر کلام او قرار گرفته ام که از شدت ناراحتی دلم می خواهد مردی که اینچنین بی رحمانه و ناجوان مردانه زندگی زنی رو به بازی می گیره با دستان خودم خفه کنم . بدون اینکه رژینا رو ببینم دلم به حال اون می سوخت و از همه بیشتر برای کاترین که زندگیش رو اینچنین مفت از دست داده بود ناراحت بودم . رو به حامد کردم و گفتم : کاترین مجبور بود مشتریان کافه رو سرگرم کنه چون در کشوری غریب بود و پشتیبانی نداشت اما دخترش چی آیا او هم مجبور با وجودی که پیش دایی اش زندگی می کنه ... و نتوانستم حرفم را تمام کنم . اما حامد متوجه منظورم شد و لبخندی زد و گفت : نه اشتباه نکن . پی یر از سالها پیش حتی قبل از اتفاقاتی که برای کاترین بیفته این مسافر خونه و این بار کوچیک رو اداره می  کرد و کاترین وقتی اونو به پی یر می سپرد از اون قول گرفته بود که هیچ وقت در هیچ شریطی نذاره اون سر میز مشتریان بره و از آنها پذیرایی کنه و خواسته بود که اون فقط پشت بار و دور از مشتریان کار کنه . مشتریای اونم از قماش ادمایی هستن که به زحمت دستشون به دهنشون میرسه . اکثر اونها کارگرانی هستن که از دست غرغر های زن و سر و صدای بچه های بیشمارشون به اینجا میان تا لبی تر کنن اما رژینا هیچوقت از پشت بار خارج نمی شه .       با تمسخر به حامد نگاه کردم و گفتم : اما اگر یه مشتری به پست این مسافر خونه بخوره چی ؟ مثل حالا که پول خوبی به ماری دادی . اون وقت رژینا حق داره به هر جا که مشتری خواست بره ؟    حامد چیزی نگفت اما من پاسخ سوالم رو گرفتم . انقدر در فکر بودم که متوجه آمدن دختری از در متصل به بار نشدم . حامد دستی به شانه ام زد و مرا متوجه او کرد .

با دیدن او یک لحظه احساس کردم قلبم تکان خورد . دختری ظریف و زیبایی را پیش رویم دیدم که باورم نمی شد چنین موجود زیبایی هویت زمینی داشته باشد . چنان به او خیره شده بودم که اگر حامد بازویم را تکان نمی داد حالا حالا ها به خود نمی آمدم . دختر با دیدن حامد لبخند زد و جلو آمد و با زبان فارسی دست و پا شکسته ای گفت سلام .  حامد به من نگاه کرد و گفت : رژینا در کودکی در پانسیونی زندگی می کرده که اون رو یک ایرانی می چرخونده و به خواست مادرش فارسی رو به اون یاد  میده . حامد دست رژینا رو گرفت و به من اشاره کرد و گفت : رژیا این پیروز دوست منه . و او به من نگاه کرد خدای من چقدر چشمانش پر احساس و زیبا بود . او سرش را خم کرد و به سختی گفت : پیروز دوست حامد خوشبخت هست من .   لحظه ای فکر کردم زبانم را گم کرده ام در حالی که دستپاچه شده بودم به زبان سوئدی به او گفتم : از آشنایی با تو خوشبختم .   رژینا همچنان به من نگاه می کرد و شکر خند بر لب داشت . چشمان سیاهش دنیایی راز در خود داشت و ظرافت و زیبایی اش دلم را لرزاند . او روی صندلی پشت پیشخان بار نشست و  در حالیکه یک دستش در دست حامد بود شروع کرد به صحبت با او .حامد اصرار داشت با زبن فارسی با او صحبت کند و رژینا با ابنکه تکلم با این زبان برایش سخت بود اما با کلماتی که با شیرینی خاصی همراه بود با او همکلام بود .  گاه گاهی به من نگاه میکرد و با همین نگاه اتش به جانم می زد . وقتی حامد گفت باید به هتلی که روبن در آنجا منتظرمان بود برویم دلم میخواست سرش فریاد بکشم . احساس می کردم مرا به صندلی پایه بلند بار زنجیر کرده اند و تازه انوقت بود متوجه شدم چند ساعت است یا سخنان شیرین و جادویی آن دختر ظریف و کوچک چون مسخ شده ای چشم به دهان او دوخته ام . برخلاف میلم از جا برخاستم و نشان دادم که آماده رفتن هستم اما دلم نمی خواست لحظه ای از کنار پیشخان بار دور شوم .  حامد به نرمی صورت او را نوازش کرد و به او گفت که بعد او را خواهد دید . به اتفاق حامد از در مسارخانه به بیرون امدم اما همچنان در فکر رژینا بودم . حامد وقتی دید خیلی تو فکرم به من گفت : چیه هنوز تو فکر دختره ای ؟ به اون نگاه کردم و سرم را تکان دادم . حامد با لحن چندش اوری گفت : می خوای امشب با اون باشی . با اخم نگاهش کردم و گفتم : بیشتر از اون دختر به فکر تو هستم .

" چرا من ؟ "

" تو این فکرم که پدر رژینا هم یکی مثل تو بوده . "

    " چرا اینطور فکر می کنی ؟ "

" از آدمهایی که از بی کسی یه زن سو استفاده می کنن حالم بهم می خوره "

" اشتباه نکن من هیچوقت به رژینا قول ازدواج ندادم اون تعهدی نسبت به من نداره . خیلی راحت میتونه منو فراموش کنه و زندگیش رو اونطوری که دوست داره ادامه بده . "

" راستی تو نمی خوای با اون ازدوج کنی ؟ "

" پسره احساساتی . فقط همین مونده دست اونو بگیرم ببرم ایران به ننه بابام نشونش بدم بگم این عروستونه که با اون تو یه بار اشنا شدم و پیش از عقد شرعی با اون رابطه داشتم . هه . پیروز فکر می کنم عقلت پاره سنگ برمیداره . من با صد تا خوشگلتر و خانواده تر از او دوست بودم . البته قبول دارم اون یه چیزی غیر از اونای دیگه است اما سر و تهشون از یه کرباسن . این دخترا برای ازدواج ساخته نشدن . تو فکر می کنی من تنها پولدار این شهر بی در و پیکرم ؟ "

اون لحظه دلم می خواست با مشت تو صورت حامد بکوبم اما میدانستم که حقیقت را می گوید . خودم را کنترل کردم  و بدون اینکه صحبت دیگری کنم در سکوت تمام راه را طی کردیم و به هتل مجهزی که چند خیابان با مسافرخانه فاصله داشت رفتیم . روبن در رستوران هتل منتظرمان بود . بعد از شام حامد بلند شد تا بیرون برود . قبل از رفتن نگاه معنی داری به من کرد و گفت ک ایا دوست دارم با اون بروم . می دانستم که اون به مسافرخانه برمی گردد . سرم را به نشانه منفی تکان دادم و حامد رفت . من و روبن به اتفاق به سوئیت سه تختخوابه ای که برای آن شب اجاره کرده بودیم رفتیم . روبن خیلی زود برای خواب به تختش رفت اما من خوابم نمی برد . گویی دیو خشم و حسادت و شاید غیرت در درونم سر بر آورده بود و کلافه ام کرده بود . انقدر در هال کوچک سوئیت قدم زدم که تقریبا از پا افتادم و روی کاناپه ای که برای استراحت نشسته بودم خوابم برد . صبح روز بعد وقتی از خواب بلند شدم حامد برگشته بود و روی تختش خواب بود . با نفرت به اون نگاه کردم و از هتل بیرون زدم . خودم را به کنار دریاچه یخ بسته وترن رساندم . شعاع خورشید به یخها می خورد و بازتاب آن مانع از دید دوردستها می شد . هوا سرد و منجمد ود و از اسکیت بازانی که محوطه طرق کرده بودند . خبری نبود . دلم گرفته بود و دوست داشتم از اونجا برم شاید بخاطر اینکه دوست داشتم خاطره دیدار آن دختر رو به فراموشی بسپارم . تقریبا ظهر شده بود که برای ناهار به هتل برگشتم اما حامد باز هم رفته بود . به اتفاق روبن برای صرف غذا به رستوران هتل رفتیم و هنوز پیش خدمت غذا رو نیاورده بود که حامد برگشت و ناهار را با ما صرف کرد . بعد از آن با اصرار مرا به مسافر خانه کوچک برد . با وجودی که مخالفت کردم اما ته دلم راضی به رفتن بودم و دلم می خواست حامد به زور هم که شده مرا به آنجا ببرد که همین طور هم شد . برای بار دوم رژینا رو دیدم . ان روز لباس صورتی یقه بازی به تن داشت و گل صورتی زیبایی هم به یقه لباسش سنجاق شده بود . خرمن موهای مشکیش با پوست سفید بدنش تضادی دلخواه به وجود آورده بود . چنان شیفته نگاهش کردم که گویی خودش هم متوجه این شد که مورد توجه ام قرار گرفته است به خاطر همین با هیجان چشمانش را به من دوخت و لبخندی وسوسه گر بر لبانش نقش بسته بود . با خود فکر می کردم ای کاش او را چنین جای و در چنین شرایطی ملاقات نمی کردم . ان روز حامد من و او را تنها گذاشت تا با هم آشنا شویم . اما من و او چیزی برای گفتن به هم نداشتیم و در چند ساعتی که با هم بودیم فقط همیدگر را نگاه میکردیم . همچنان که به او خیره شدم بودم در دل زیبایی اش را می ستودم اما کلامی برای ابراز احساسی که در عرض این مدت کم در من به وجود آمده بود در ذهن نداشتم . حتی نتوانستم به او  بگویم که دوستش دارم چون فکر می کردم که روزی پدر او در قالب چنین کلماتی باعث بدبختی مادر او شده است . بخصوص که آن مرد هم ملیت من بود و بی شک او هم می دانست پدری که او هیچگاه ندیده بود ایرانی بوده است . آن روز بدون هیچ کلامی از رژینا جدا شدم و صبح روز بعد به شهر محل اقامتم اوربرو برگشتم . اما فکر او لحظه ای مرا رها نکرد . تا اینکه بعد از دو یا سه ماه به اتفاق گروهی دیگر از دوستان به شهر کارستاد رفتم و به محض ورود برای دیدن رژینا به مسافرخانه رفتم . اتفاقا ماری مشغول پذیرایی چند مشتری بود و به محض دیدن مرا شناخت و ا خوشرویی حالم را پرسید و از حامد خبر گرفت . به او گفتم که حامد برا ی تعطیلات به ایران برگشته است . ماری نوشیدنی خنکی برایم اورد و بدون اینکه ازاو بخواهم خودش رژینا را صدا کرد . با دیدن رژینا احساسی که به او داشتم سر به طغیان گذاشت . در یک هتفه ای که برا ی ملاقات به کارستاد رفته بودیم فقط شبها دوستان را میدیدم و روزها تمام مدت در مسافر خانه اطراق کرده بودم . با سخاوت تمام به ماری پول می دادم تا او اعتراضی به ماندن من در مسافرخانه نداشته باشد در صورتی که ماری با اصرار از من می خواست شب نیز همان جا بمانم و هربار اگه می خواستم به هتل برگردم با نگرانی می پرسید که ایا روز بعد هم به انجا خواهم رفت یا نه . اما من دوست نداشتم رژینا فکر کند رفت و آمد من به ان مسافر خانه به خاطر تصاحب جسم اوست . در این یک هفته به اندازه سالها با روح لطیف و اسیب دیده او اشنا شدم و از زبان خودش ماجرای زندگیش را شنیدم . اخر هفته از او جدا شدم و به دانشگاه رفتم اما دو هفته بعد باز هم به خاطر دیدن او به کارستاد رفتم و دو روز در مسافرخانه ماری اتاقی اجاره کردم و مبلغی که برای اجاره به او دادم برابر با اقامت بک هفته در هتل لوکسی در همان منطقه بود . اما ان مسافرخانه برای من از تمام هتل های پنج ستاره که می شناختم پرارزش تر بود . من عاشق رژینا شده بودم و ماری هم این را خوب می دانست اما عشق من هوا و هوس نبود . من اورا به خاطر زیبایی و حرارت اغوشش نمی خواستم او را دوست داشاتم چون روح لطیف و شکننده ای داشت  .عاقبت وقتی به خودم آمدم که عشق ان دختر در تمام تار و پودم ریشه دوانده بود . دوست داشتم با او ازدواج کنم و او را از محیطی که می دانستم عاقبت خوبی در انتظار او نیست نجات می دادم . اما مشکل اینجا بود که نمی توانستم بدون رضایت مادر بزرگ و بدون اطلاع او ازدواج کنم چون او را دوست داشتم و و او بیش از هر کس دیگر در بزرگ کردن و تربیت من زحمت کشیده بود . مدام یک فکر مرا آزار میداد و آن اینکه همیشه به یاد حرف حامد می افتادم . من چطور می توانستم به مادر بزرگ پاک و متعصبم که در زندگی اش فقط یک مرد آن هم مردی که همسرش بود . به خود دیده بود بگویم که می خواهم با دختری ازدواج کنم که زیبایی و اغوش گرمش مامن مردهای هرزه و خودپرستی ست که او را فقط برای راضی کردن هوسهای ناپاکشان می خواهند نه برای روح لطیف و آسیب دیده اش . پیروز نفس عمیقی کشید و سکوت کرد . گویا زنده کردن خاطرات گذشته برایش زیاد راحت نبود چون چون چهره اش خیلی غمگین و گرفته به نظر می رسید . من آنقدر غرق در شنیدن صحبتهای او بودم که حتی خودم را هم فراموش کرده بودم چه برسد به اینکه فکر سر هم کردن داستانی برای آزادی شهاب باشم . دوست داشتم بدانم عاقبت این عاشقی چه خواهد شد . هرچند که می دانستم اگر پیروز با رژینا ازدواج کرده بود زحمتی به خود نمی داد تا برای من از گذشته اش حرف بزند . اما به هر صورت دوست داشتم بدانم چه بر سر آن دختر آمده و الان کجاست .

پیروز بلند شد و به آشپزخانه رفت . حدس زدم برای آوردن لیوانی آبی رفته باشد و من مات و مبهوت کلامش منتظر آمدنش بودم . به یاد آوردم روزه که با پردیس و نیشا و نوشین آلبوم او را می دیدیم در میان انبوه عکسهای او عکس کوچکی از یک دختر چشم و ابرو مشکی را دیدم که پشت عکس نوشته شده بود : تقدیم به پیروز عزیز. از طرف رژینا . و چون با پردیس سر نام او بحث کرده بودم این نام در خاطرم مانده بود . آرزو می کردم که ای کاش بار دیگر آن عکس را ببینم . با آمدن پیروز صاف نشستم و او با لبخند ظریفی میوه و پارچی اب روی میز گذاشت و گفت : عزیزم ببین از اومدنت اونقدر هول شدم که رسم مهمون نوازی رو هم پاک فراموش کردم و به جای پذیرایی با صحبت هام خسته ات کردم .  در لیوانی که روی میز بود مقداری آب ریخت و ان را به طرف من گرفت . با آنکه تشنه نبودم اما لیوان از دستش گرفتم و جرعه ای از آن را نوشیدم و لیوان را روی میز گذاشتم . پیروز با لبخند نگاهم می کرد و نمی توانستم معنی لبخندش را بفهمم . همانطور که به او نگاه می کردم به فکر روح بلند و تربیت صحیحی که عمه پدر در مورد او اعمال کرده بود ، فکر می کردم . در همان لحظه پیروز دستش را دراز کرد و لیوان آبی را که جلوی رویم بود برداشت و بعد آن را چرخاند و لبانش را جایی روی لیوان گذاشت که لبان من با آن تماس پیدا کرده بود و بعد هم چشمانش را بست و یک نفس تمام آب را سر کشید . از اینکه او نیم خورده مرا آن هم به این طرز سرکشیده بود با خجالت سرم را به زیر انداختم . در همان لحظه احساس کردم از شدت گرما خیس عرق شده ام و مطمئن بودم این عرق به خاطر گرمی هوا نبود زیرا هوای خانه کاملا خنک و مطبوع بود . در آن لحظه دوست داشتم از جایم بلند شوم و خود را از دید او پنهان کنم . با خود فکر کردم که نباید واکنشی نشان دهم که پیروز بفهمد که من متوجه کار او شده ام اما مطمئن بودم صورت سرخ شده ام چیزی را پنهان نمی کرد . صدای پیروز مرا به خود آورد : نگین این شرم و حیای وجودت بیش از زیبایی چهره ات تو رو خواستنی جلوه میده . من عاشق همین شرم و سرخی چون گل چهره ات هستم . از حرف پیروز خوشحال نشدم . من به خانه او نیامده بودم تا کلام عاشقانه ای از او بشنوم . کلامی که در نظرم خیانت به عشقم بود . سرم را بلند نکردم و همچنان جدی و سرد به میز خیره ماندم . صدای پیروز را شنیدم که گفت : نگین مرا ببخش . گاهی اوقات یادم میره تو رسم قشنگ خودمون یک دختر قبل از عقد دریچه قلبش رو به همسرش باز نمی کنه . انقدر از حرف پیروز جا خوردم که ناخودآگاه به او نگاه کردم و با وحشت فکر کردم نکند آمدن من به خانه پیروز این باور را به او داده که من موافق ازدواج با او هستم . خدای من اگر چنین چیزی بود باید چه خاکی به سرم میکردم . در صندلی جابه جا شدم و با لکنت گفتم : ف .. فکر می کنم سوء تفاهمی شده .من ... تا اینجا اومدم تا ... .   أه لعنت به من تا این به لحظه ای می رسیدم که میبایست از پیروز بخواهم تا تدارک آزادی شهاب را فراهم کند ، زبانم قفل میشد . با عجز به میز خیره شدم و در افکار شلوغم به دنبال واژه ای بریا تکمیل صحبتم می گشتم . مدتی گذشت و من در حالی که هنوز نتوانسته بودم جمله ام را کامل کنم و با خودم کلنجار می رفتم . صدای پیروز مرا به خود اورد :

" مایلی ادامه سرگذشتم رو بشنوی ؟ "
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 03:46 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

آن شب تا نیمه های شب به فکر سر هم کردن داستانی بودم که باید برای پیروز تعریف می کردم . صبح روز بعد به محض اینکه  چشمانم را باز می کردم با عجله از رختخواب بیرون پریدم .بعد از اینکه دست و صورتم را شستم  سریع حاضر شدم ، سعی کردم لباس زیبایی بپوشم ، برای اینکه مادر شک نکند از خیر پوشیدن روسری گذشتم و مقنعه سر کردم و بعد از برداشتن کلاسورم از اتاق خارج شدم . آن روز قرار بود ناهید دختر عموی بزرگم از سنندج به تهران بیاید تا مانند عروسی پریچهر به مادر کمک کند . از دو سه روز پیش هم اقا صادق پریچهر را برای کمک به خانه مان می آورد و شبها بعد از شام او را به منزل می برد . به اشپزخانه رفتم . مادر  حال تدارک ناهار بود با دیدن من که آماده بیرون رفتن بودم گفت : نگین می خوای بری آموزشگاه ؟

" بله اگه بشه می خوام امروز یه سری به اونجا بزنم . "

مادر به طرف میز شاره کرد و گفت : بشین صبحونه تو بخور . با عجله لقمه ای ان و کره برداشتم و راهی شدم . بعد از اینکه با صدای بلند با مادر خداحافظی کردم از منزل خارج شدم . برای اینکه مبادا با آقا صادق و پریچهر رو به رو شوم و آقا صادق نخواد من ور برسونه و همچنین وقت رو از دست ندم تا سر خیابان دویدم . ابتدا تصمیم گرفتم با تاکسی تلفنی به خانه پیروز بروم اما ترسیدم پول کافی برا یپرداخت به راننده نداشته باشم . مطمئنن پول تاکسی تا خانه پیروز که حوالی قیطریه بود پول زیادی بود . تازه باید پولی هم باری بازگشت به منزل نگه می داشتم . از اینکه پول بیشتری با خود نیاورده بودم خیلی پشیمان شدم . به طرف تاکسی های خطی که بالاتر از میدان ایستاده بودند رفتم و سوار خودرویی که از بزرگراه مدرس به سمت میدان تجریش می رفت شدم . روی صندلی عقب نشستم و کمی که رفتیم به راننده گفتم که می خواهم به قیطریه بروم و از از ائ خواستم که مرا در مسیری مناسب پیاده کند . خوشبختانه مسیر تاکسی بسیار نزدیک خانه پیروز بود . نزدیک پارک قیطریه پیاده شدم و با ماشین دیگری جلوی خانه پیروز پیاده شدم . با دلی امیدوار اما لرزان وارد وحوطه ورودی ساختمان شدم . نگهبانی با ورود من سرش را بلند کرد . شاید نگاه پرسشگر نگهبان مرا به این فکر انداخت که می خواهم چه کار کنم و همین فکر بود که حس ترس و تردید را که دیروز با ان بیگانه بودم در وجودم زنده کرد . در یک لحظه تصمیم گرفتم عقب گرد کنم و از ساختمان خارج شوم اما یاد شهاب و حضور مرد نگهبان مانع از انجام این کار شد . مرد از جا برخاست و با خوشرویی پرسید : سلام خانم می تونم کمکمی به شما بکنم ؟ آنقدر در فکر بودم که فراموش کردم به آن مرد که هم سن و سال پدرم بود سلام کنم با لحن پوزش خواهانه ای سلام کردم و گفتم : با آقای بهزاد کار داشتم . آقای پیروز بهزاد . نگهبان به فتری که جلوی رویش بود نگاهی انداخت و گفت : می خواهید ورودتان را به ایشان اطلاع بدهم ؟ فکر بدی نبود بهتر از این بود که سرزده جلوی در خانه اش ظاهر شوم . با تکان دادن سر به شانه تایید از او خواستم که این کا را بکند و نگهبان تلفن را برداشت  و شماره آپارتمان او را گرفت . کسی گوشی را جواب نمی داد . از این فکر که پیروز خانه نیست و بایستی این همه راه را بدون نتیجه برگردم ناامیدی تمام وجودم را گرفت . اما بعد از چند لحظه که به نظرم خیلی طول کشید گویا پیروز گوشی را جواب داد که نگهبان با لحن محترمانه ای گفت : سلام اقا صبح عالی به خیر . با عرض معذرت از اینکه مزاحمتان شدم خانمی تشریف آورده اند که با شما کار داردند لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد : بله چشم ایشان را به بالا راهنمایی می کنم خدانگهدار .  نگهبان مرا به طرف آسانسور هدایت کرد و کلید طبقه سوم را فشار داد . احساس می کردم کم کم شهامتم را از دست داده ام و فکر رو به رو شدن با پیروز تنم را می لرزاند . سادگی کاری که می خواستم انجام دهم در نظرم به دشواری عملی سخت تبدیل شده بود و نمی دانستم چه باید بکنم . وقتی آُانسور ایستاد با قدمهایی لرزان و و قدمی لرزان تر از آن خارج شدم و طمانی به خود آمدم که خود را جلوی در خانه او دیدم .راهی برای بازگشت نبود و به ناچار زنگ آپارتمان را به صدا درآوردم . چند لحظه بعد که برایم به مدت عمری طول کشید گذت تا پیروز در را باز کرد . به محض دیدن او فهمیدم که او را از خواب بیدار کرده ام زیرا چشمانش هنوز خواب آلود بود و ربدوشامبری به تنش بود که معلوم بود آن را همان لحظه به تن کرده است . زیرا در حال بستن کمربندش بود . پیروز با دیدن من ابتدا کمی مکث کرد و بعد دستی به چشمانش کشید و با ناباوری گفت : اشتباه نمی بینم ؟ نگین تو هستی ؟

نگاهم را به زیر انداختم تا فکری برای حضور بی موقع ام کرده باشم . با صدای آرامی گفتم : سلام . همان لحظه نگاهم به پاهای او افتاد که سرپایی مردانه ای به پا داشت و برهنه بود از اینکه به او فرصت پوشیدن لباس نداده بوم ، با خجالت چشم از پاهای یرهنه و پر موی او برداشتم و ترجیح دادم به جای آن به چشمانش نگاه کنم . از اینکه با این وضعیت رو به رو شده بودم خیلی به حال خودم تاسف می خوردم . صدای پیروز را شنیدم که با هیجان می گفت : نگین . بیا تو  . باورم نمیشه تو رو اینجا میبینم . باور کن فکر میکنم هنوز دارم خواب میبینم .   واز جلوی در کنار رفت تا من وارد شوم . برخلاف پیروز که بدون خجالت با لباس خواب جلوی رویم ایستاده بود من از خجالت دوست داشتم قطره ابی بودم و به زمین فرو می رفتم . بعد از لحظه ای مکث وارد شدم پیروز طبق عادتی که داشت دستش را دراز کرد و من با او دست دادم و او همانطور که دست من در دستش بود دست دیگرش ا به کمرم گذاشت و مرا به طرف مبلهای که اخل هال گرد و زیبایش یود هدایت کرد . از احساس دست پیروز به روی کمرم دچار احساس غریبی بین ترس و وحشت گیر کرد بودم اما چون برای منظوری به خانه او آمده بودم بایستی وجود این احساس را تحمل می کردم . به طرف مبلها رفتم و روی ان نشستم پیروز هم روی بلی رو به رویم نشست و چند لحظه در سکوت نگاهم رد و بعد دستی به موهایش کشید و گویی تازه یادش افتاده بود گفت : راستی تنهایی ؟

" بله "

پیروز لبخندی زد و گفت : نگین چند لحظه تنهات می ذارم تا لباسم را رو عوض کنم . منو ببخش نمی دونستم قراره به اینجا بیای . امروز هم کمی دیر از خواب بیدار شدم چون دیشب تا نزدیکی های صبح بیرون بودم و در حالی که از جایش بلند میشد گفت : چه خوب امروز صبحونه رو با هم می خوریم . و بعد بدون اینکه رو در بایستی کند گفت : نگین تا من دوش بگیرم و لباسم را عوش کنم برای اینکه حوصله ات سر نره زحمت درست کردن صبحانه رو بکش و بدون اینکه منتظر دیدن واکنش من شود به طرف ضبط رفت و کاستی داخل آن گذاشت و رو به من کرد و لبخندی زد و بدون صحبت برای تعویض لباسایش رفت . صای آهنگ ملایمی که از دستگاه بلند می شد تاثیر خوبی در ارامش روانم داشت . نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم چرا پیروز از اینکه مرا در خانه اش می بیند متعجب نشده . حتی از من نپرسیده آنجا چه می کنم چرا تنها به خانه او آمده ام . رفتار پیروز خیلی برایم عجیب بود او با من طوری رفتار می کرد که انگار نه انگار برای اولین بار به منزلش پا گذاشته بودم و گویی سالهاست که مانند دوستی به خانه او رفت و آمد داشته ام . او حتی از من خواسته بود صبحانه را فراهم کنم و من شک نداشتم که با این کار می خواسته من هم احساس راحتی بیشتری در خانه اش داشته باشم . کیفم را روی مبل گذاشتم و از جا برخاستم و به طرف آشپزخانه رفتم . قبل از ورود چشمم به ساعت بزرگ دیواری افتاد از دیدن ساعت ده و چهل دقیقه لبم را به دندان  گرفتم تا بیست دقیقه دیگر ساعت کلاسهای آموزشگاه تمام می شد و اگر تا یک ساعت دیگر به خانه نمی رفتم مادر بی شک نگرانم می شد . فقط یک ساعت وقت داشتم اما من هنوز هیچ صحبتی با پیروز نکرده بودم به سرم زد از  غیبت پیروز استفاده کنم و از خانه او خارج شوم ام این فکر فقط چند لحظه بود می دانستم در آن صورت کار را خرابتر خواهم کرد . با کلافگی نفس بلندی کشیدم و به طرف اشپزخانه  رفتم . آشپزخانه زیبایی بود که با وجودی که مرد مجردی در آن خانه زندگی می کرد از تمیزی برق میزد. سرویس کابینت و هر چه داخل آن دیدم حتی کاشیها و لوازم   و لوازم برقی و همچنین میز چهار نفره داخل آشپزخانه همه به رنگ لیمویی و آبی بود و این رنگها با هم هماهنگی خاصی داشت که حتی فکرش را هم نمی کردم . هر نوع وسیله برقی مورد نیاز در دسترس بود . نگاه حیرت آوری به اطرافم انداختم و از دیدن چنین مکان زیبایی با خود فکر کردم که با داشتن  چنین آشپزخانه ای ذوق هنری و اشپزی حتی بی ذوق ترن آدم ها تحریک می شود . برای پیدا کردن کتری نگاهی به اطراف انداختم و آن را کنار اجاق گاز دیدم . کتری را از شیر آب پر کردم و آنرا روی اجاق گاز گذاشتم و به دنبال کبریت به اطراف نگاه کردم و خیلی زود متوجه شدم با کلید فندک گاز می تئانم آنرا روشن کنم. در مدتی که کتری به جوش بیاید روی صندلی اشپزخانه نشستم و با شنیدن صدای موسیقی ملایم که از بلندگوهایی که روی دیوار اشپزخانه نصب شده بود به گوش میرسید به فکر فرو رفتم . متوجه شدم که صدی سوت از کتری است که آبش جوش آمده . مئتی طول کشید تا قوری و ظرف چای خشک را پیدا کردم و چای را دم کردم . تا دم کشیدن چای مشغول اماده کردن میز صبحانه شدم . داخل یخچال وسایل یک صبحانه مفصل از کره و خامه و سایر مخلفات بود . میز را چیدم و یک فنجان چای ریختم و روی میز گذاشتم فقط نمی دانستم ظرف نان را از کجا باید پیدا کنم . همانطور که فکر می کردم صدای پیروز را شنیدم که گفت : نان تو سبده . برگشتم و پیروز را دیدم که دستانش را به سینه زده و با لبخند به من نگاه میکرد . لباس کامل به تن داشت که بلوزی مردانه و استین کوتاه به رنگ سفید و شلوار جین به پایش بود . صورتش را هم اصلاح کرده بود . به طرف سبدی که به آن اشاره کرده بود رفتم و آن را روی میز گذاشتم . پیروز نگاهی به میز انداخت و با لبخند گفت : به خیلی عالی و اشتها برانگیزه . و بعد با دیدن یک فنجان چای گفت : چرا یه فنجان ؟

" من صبحانه خوردم . "

پیروز به طرف گنجه رفت و بعد از برداشتن فنجانی آن را پر از چای کرد و رو به روی خودش روی میز گذاشت و گفت : قرار نشد منو از لذت کامل این صبحانه محروم کنی .     اشتهایی  برای خوردن نداشتم اما به ناچار پشت میز نشستم . پیروز هم رو به رویم نشست و چند لحظه نگاهم کرد . طاقت قرار گرفتن زیر نگاه نافذش را نداشتم به خصوص که فکر می کردم از نگاهم می خواند که اگر مجبور نبودم هیچ وقت پا به منزلش نمی گذاشتم . پیروز در حال خوردن صبحانه بود و من در حالی که با فنجان چایم بازی می کردم در فکر این بودم که چطور سر صحبت را باز کنم . صدای پیروز را شنیدم که گفت : نگین کسی می دونه ؟    با نگاه استفهام آمیزی به او نگاه رکدم . متوجه منظورش نشدم . بدون پرسشی خودش گفت : منظورم اینه که مامان و بابا می دونن اینجا هستی ؟

نگاهم را از او گرفتم و سرم را یه نشانه منفی تکان دادم . پیروز ابروانش را بالا برد و مدتی سکوت کرد و سپس گفت : قبل از هر چیز اجازه بده من به خونه اطلاع بدم که تو اینجا هستی . با نگرانی نگاهش کردم اما نتوانستم از او بخواهم که این کار را نکند زیرا تا چند دقیقه دیگر تمام منزل از غیبت من آگاه میشدند  و ان وقت ممکن بود کار به جاهی باریکتری بکشد . چشمانم را بستم و سعی کردم نگرانی را از خودم دور کنم شاید بعد می توانستم فکری برای حضورم در منزل پیروز پیدا کنم و عذر موجهی برای پدر و مادرم بتراشم. پروز از جا برخاست و تلفن همراهش را از روی میز برداشت و شماره تلفن منزلمان را گرفت . بدون اینکه بدانم چه

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 05:46 ق.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

ساعتی از صحبت من با بیتا گذشته بود با اینکه کلی گریه کرده بودم اما هنوز آرام نشده بودم . صدای پردیس به گوشم  خورد که با شادی به سمت اتاقمان می امد . در همان حال با صدای بلند با کسی صحبت می کرد . دوست نداشتم پردیس بفهمد گریه می کرده ام اما می دانستم چشمان خون افتاده و صورت سرخم مرا لو می دهد . به طرف پنجره رفتم و وانمود کردم به حیاط نگاه میکنم . پردیس وارد اتاق شد و با دیدن من با صدای بلندی گفت : إ نگین تو اینجایی ؟ فکر می کردم رفتی بیرون . برای اینکه به من بند نکند با صدایی که سعی می کردم اروم باشد به او سلام کردم و او جوابم را داد و گفت : نگین کارت عروسیمو گرفتم بیا  بیرم پایین ببین چطوره . بدون اینکه سرم را به طرفش برگردانم گفتم : مبارکه میام می بینم . گویا پردیس عجله دات و فقط آمده بود لباسش را عوض کند زیرا به طرف کمدش رفت و به سرعت لباسش را عوض کرد و گفت : نگین یه زحمت بکش و مانتو و روسری من رو آویزون کن . سروش پایین منتظره . می خواهیم کارتها رو بنویسیم . تو نمی یای ؟  آرام گفتم : چرا تو برو من بعد میام . 

" راستی مامان کارت داشت . امشب عمو اینا میان خونمون . اگر کارت تموم شد بیا پایین کمک . پاسخی ندادم . پردیس در حالی که موهایش را برس می کشید متوجه کاغذهای پاره روی زمین شد و پرسید : نگین به سرت زده اینا چیه پاه کردی ؟

" کاغذ باطله "

پردیس در حالی که از اتاق خارج میشئ گفت : نگین دیر نکینی مامان دست تنهاست . وقتی از تاق خارج شد نفس عمیقی کشیدم و خودم را آماده کردم تا از اتاق خارج شوم . آن شب برای اولین بار دوش به دوش مادر در آشپزخانه مشغول کار بودم و حتی فرصت سرخاراندن نداشتم . با تمام اینها حتی یک لحظه از فکر شهاب بیرون نیامدم . وقتی کارها تا حدی تمام شد مادر گفت : به عنوان اولین درس از خانه داری بعد از پخت و پز در آشپزخانه به اتاقت برو و لباست را عوض کن . لباس یک کدبانوی خوب نباید بوی آشپزخانه بدهد . با وجودی که این درس را قبلا آموخته بودم برای اطمینان مادر سرم را تکان دادم . از فرصتی که به دست آمده بود استفاده کردم و به اتاقم رفتم و دیگر دوست نداشتم از انجا خارج شوم . با شنیدن زنگ خانه که خبر از آمدن مهمانها می داد با سستی از جا برخاستم لباسم را عوض کردم و از اتاق خارج شدم . اولین مهمانان دختر عموهایم بودند که به محض رسیدن مشغول نوشتن اسامی پشت کارتها شدند . به پذیرایی رفتم و با انها سلام و احوالپرسی کردم . هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود که عمو و زن عمو به همراه نیما به خانه مان امدند . از نوید خبری نبود و من امیدوار بودم که او نیاید و چشمم به او نیفتد زیرا نمی توانستم نگاه تمسخر آمیزش را تحمل کنم اما از انجا که دعاهایم بی اثر شده بود ساعتی بعد او هم آمد و از قضا من در را به رویش باز کردم . نوید با دیدن من لبخندی زد و من بدون توجه به لبخند او بدون اینکه محلش بگذارم به آشپزخانه رفتم . همان لحظه مادرم ظرفی به دستم داد تا به زیر زمین بروم و مقداری زیتون و خیارشور بیاورم . لحظه ای که از پله های زیرزمین بالا می آمدم صدای باز شدن در را شنیدم . وقتی به طرف در نگاه کردم پیروز را دیدم که با سبدی گل وارد خانه شد . پیروز با دیدن من لبخندی زد و سرش را خم کرد و گفت : سلام .  سعی کردم خشک برخورد نکنم . به زحمت لبخندی زدم و گفتم : سلام . پیروز کاملا به من نزدیک شده بو.د و در حالی نگاهی که به سرتاپایم می انداخت گفت : نگین امروز چقدر تغییر کردی تو همیشه من رو به یاد کسی می اندازی که یک زمانی خیلی علاقه داشتم اما ...  پیروز ادامه نداد و با نگاه متفکری به من خیره شد . با اینکه خیلی کنجکاو شده بودم تا بدانم او را به یاد چه کسی می اندازم اما بدون توجه به حس کنجکاوی ام نگاهم را از چشمانش گرفتم و گفتم : خوش آمدید . بفرمایید داخل . پیروز قدمی جلوتر گذاشت و گفت : نگین انقدر خشک و رسمی رفتار نکن . با من راحت باش حتی اگر دوست نداشتی تحملم کنی راحت بگو اما هیچ وقت نقش بازی نکن چون چشمای قشنگت نمی تونه چیزی رو تو خودش قایم کنه . اینو می فهمی ؟   مانند شاگردی مودب سرم را به زیر انداختم صدای پیروز را شنیدم که گفت : نگین حاضری ظرفی رو که دستته با این دسته گل عوش کنی ؟ آخه می دونی من عاشق زیتونم . سرم را بلند کردم و ظرف زیتون را به او تعارف کردم . پیروز با لبخند زیتونی برداشت و آن را به دهان گذاشت و با لذت سرش را تکان داد . منتظر بودم تا باز هم زتون بردارد اما او ظرف زیتون را از من گرفت و دسته گل را به طرفم دراز کرد و گفت : تقدیم به نگین قشنگی که خیلی بیشتر از زیتون عاشقشم .  ناخئآگاه به چشمانش نگاه کردم . خیلی عمیق و گیرا بود . اما از هیجانی که باید در وجودم حس می کردم خبری نبود . کلام او نه هیجان زده ام رکد و نه خجالت زده . گویی هیچ حسی در وجودم نبود . لحظه ای مکث کردم و بعد گل را از او گرفتم . پیروز ظرف خیارشور را هم از من گرفت و اشاره کرد تا داخل بروم و در همان حال گفت : نگین می خوام باهات صحبت کنم .  ایستادم و رویم را به طرف او کردم تا حرفش را بزند . پیروز خندید و ابتدا به راهرو و بعد به ظرفهای دستش اشاره کرد و گفت : نه اینجا و نه اینجور . می خوام باهم بریم بیرون . البته خیلی طول نمی کشه اما دوست دارم یه چیزهایی رو بهت بگم که حتما لازمه بدونی . چیزی نگفتم واو ادامه داد : موافقی ؟ بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم : نمی دونم ! پیروز لبخندی زد و بعد اشاره کرد که به منزل برویم . وقتی با دسته گل وارد هال شدم مادر و پدر را دیدم که منتظر هستند تا از او استقبال کند و فهمیدم علت نیامدن کسی به حیاط برا ی استقبال او من بوده ام . لبخند رضایتی که روی لب مادر بود که احساس می کردم خونم را به جوش می اورد . مادر را دوست داشتم اما نمی توانستم رفتار او را تحمل کنم . آن شب تا زمانی که سفره چیده شد پردیس و سروش به همراه نیشا و نیما و نوید و همچنین پیروز مشغول نوشتن اسمای مهمانان پشت کارتهای عروسی بودند . گاهی صدای نوید می امد که لطیفه ای را تعریف می کرد و خنده آنان من را می ازرد به خصوص که من در حال جان کندن بودم و آنان مشسته بودند و سر خودشان را با نوشتن کارت گرم می کردند . با اینکه پریچهر و یاسمین در چیدن سفره به من کمک می کردن اما از بس خم و راست شده بودم کمرم درد گرفته بد . بعد از شام هم کلی ظرف شستم و آشپزخانه را هم تمیز کردم . آن شب اولین تجربه کار در خانه را به دست آوردم که به نظرم ناخوشایند  رسید . هنگام خواب آنقدر خسته بودم که گویی کوه کنده بودم اما با تمام خستگی خوابم نمی برد و فکر شهاب لحظه ای آرامم نمی گذاشت . صبح روز بعد قتی از خواب بیدار شدم شوقی برای رفتن به کلاس نداشتم و تصمیم گرفتم آن روز را هم به کلاس نروم . وقتیس مادر علت رفتنم را پرسید . خستگی و سردرد را بهانه کردم . قرار بود فردا که پنجشنبه بود جهیزیه پردیس را با خاور به سنندج بفرستند . بعد زا ظهر کارگران شرکت و حمل و نقل به منزلمان آمدند تا وسایل او را یسته بندی کنند . در تمام این مدت من در اتاق مشترکمان بودم و به پردیس بریا بسته بندی اثاثیه اش کمک می کردم . اتاق مشترکی که تا چند روز دیگر تنها به من تعلق می گرفت اما من خوشحال نبودم . از همان موقع دوری از او به قلبم فشار می اورد . پردیس در حال جمع کردن چیزهایی بود که قرار بود با خود به سنندج ببرد این وسایل شامل لوازم شخصی و لباسها و کفشها و کتابهایش می شد . خیلی دوست داشتم گریه کنم اما نتمی خواستم با گریه او ار هم ناراحت کنم . اتاقمان مانند بازار شام شلوغ بود . تمام .وسایلی که در کمد و کتابخانه اش بود بیرون اورده شده بود و روی تخت و میزو صنلی و حتی جلوی پنجره پخش بودند . پردیس چند تا از لباسهایش را به من هدیه داد و من در این فکر بودم که هر وقت برای او دلتنگ شدم لباسا را در اغوش خواهم کشید . وقتی کار بسته بندی تمام شد هوا کاملا تاریک شده بود . آن شب با دلی پر از غم به رختخاواب رفتم . دوری از شهاب و بعد از آن پردیس و ازدواج بیتا بهترین دوستم مرا خیلی تنها می کرد و من از همان موقع مزه تلخ تنهایی را می چشیدم . صبح پنجشبه کارگران وسایل پردیس را بارگیری کردند و این کار برخلاف دیروز خیلی زود تمام شد و ساعت ده ونیم کامیون حامل جهیزیه در میان صلولت و دود اسپند حرکت کرد مادرم را دیدم که در حالیکه قران در دستش بود در حال زمزمه دعا بود و اشکهایش روی چهره اش نشسته بود . زن عمو هم در حال دعا خواندن بود و به کامیون فوت می کرد . بعد از رفتن کامیون به اتاق برگشتم و احساس کردم که اتاق خیلی بی روح و خالی شده .   

با اینکه هنوز کمد و تخت و کتابخانه پردیس سر جایشان بود اما آنها نیز به زودی به جای دیگری منتقل می شدند . با خودم فکر کردم بیشتر وسایل اتاق را وسایل پردیس پر کرده بود و با رفتن انها اتاق خالی و قلبم خالی تر می شد . نفس عمیقی کشیدم و دلم می خواست دل سیر گریه کنم اما اشکهایم در نمی آمد و در عوض بغضی به اندازه سیب درشتی گلویم را می فشرد . بعد از ظهر پردیس به اتفاق سروش با هواپیما به سنندج پرواز کرد زیرا می خواست خودش در چیدن وسایل منزلش نظارت داشته باشد . این کار پردیس مثل کارهای دیگر او غیر از بقیه بود . وسایل پریچهر را دختر عموهای بزرگم بدون حضور او چیدند اما پردیس اصرار داشت که با سلیقه خودش وسایلش چیده شود . بعد از رفتن پردیس مادر و پدر به منزل عمو رفتند و من و پوریا هم منزل ماندیم . پوریا به حیاط رفت تا مانند همیشه به دور از چشم پدر با توپ به در و دیوار و درخت بکوبد و مثلا گل کوچیک بازی کند و من در هال نشستم و تلوزیون را روشن کردم اما حوصله تماشای هیچ برنامه ای را نداشتم . آن را خاموش کردم و به طرف ظبط صوت رفتم و کاستی را که مورد علاقه ام بود داخل آن گذاشتم و صدای آن را دور به دور از اعتراض پدر و مادر بلند کردم و خود را روی مبل رها کردم

چی بگم از دست تو ای روزگار     

  ای که در ناپایداری پایدار

دیگه دستت رو بذار تو دست من     

  به تو چی می رسه از شکست من ؟

ازم ارامو بگیرید راحت دنیامو بگیر 

  ازلبم جامو بگیر و دلخوشیهامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر

اگه گنجی سر راهه جلوی راهو بگیر 

  اگه دنیا همه کامه همه دنیامو بگیرو دلخوشیهامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر

ای فلک بر سر من یه دنیا منت بگذار

واسه عاشق شدنم بازم یه فرصت بگذار

تو دیار بی کسی در نمیاد باز نفسم

من گذشتم از خودم برای او دلواپسم

 

گره از بغضم بازشده بود وارام ارام می گریستم گویی صدای خواننده صدای قلب من بود . چهره زیبای شهاب را از لای مژگانم می دیدم و دلتنگی ام برای او بیشتر می شد . صدای زنگ تلفن باعث شد از آن حال و هوایی که داشتم خارج شوم . گوشی را برداشتم با شنیدن صدای بیتا دلم بیشتر گرفت . بیتا فهمید گریه کردم صدای او هم غمگین بود . با شنیدن صدای او با گریه جریان بردن جهیزیه پردیس را برای او تعریف کردم به او گفتم که خیلی دلم گرفته و احساس تنهایی میکنم . بیتا گفت که سالنی را باری هفته بعد رزور کرده اند و من وقتی فهمیدم که روز عروسی او با روز عروسی پردیس در یک روز است دلم بیشتر گرفت . همیشه دوست داشتم او را در لباس سفید عروسی ببینم و بهانه دیگرم برا ی رفتن به جشن او دیدن شهاب بود . بیتا هم گریه می کرد اما نمی دانم دلیل گریه او چه بود شاید از شنیدن صدای گریه من ناراحت شده . سعی کردم خودم را آرام کنم . بعد از لحظاتی سکوت بی مقدمه از او پرسیدم که پیغامم را به شهاب رسانده یا نه . بیتا با گریه گفت که به سام گفته تا او این کار را بکند . چشمانم را بستم و گفتم : بیتا شهاب کجاست ؟

بیتا لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت ک نمی دونم .

" با اینکه می دونم دروغ می گی اما بهم بگو حالش خوبه . بیتا باز هم سکوت کرد اما بعد از لحظاتی گفت : نگین میام خونتون در این مورد با هم صحبت می کنیم . "

" کی ؟ "

" سعی می کنم فردا بیام . البته قول نمی دم اگر شد حتما میام . "

" باشه منتظرم . "

فردای ان روز هرچه منتظر بیتا شدم نیامد . جمعه با همه دلتنگیهای خودش گذشت و شنبه از راه رسید . عصر ان روز قرار بود پردیس به منزل برگردد. در حالی که از رختخواب بیرون می امدم با خود گفتم پایان این هفته پردیس برای همیشه از من جدا خواهد شد هم او هم بیتا . ان روز مادر باری خرید مواد غذایی به همراه پوریا به بازار رفته بود و من کاری در خانه نداشتم که انجام دهم . بار اینکه کاری کنم به حیاط رفتم و مشغول شستن حیاط شدم . این کاری بود

که خیلی ان را دوست داشتم . همانطور که با فشار اب گرد را از روی موزاییک های حیاط می شستم صدای زنگ در خانه را شنیدم . شیر را بستم و برای باز کردن در رفتم و از دیدن بیتا با خوشحالی او را در آغوش گرفتم . بیتا با دسته گلی به دیدنم امده بود . با لبخند به او نگاه کردم و گفتم که خودت گل بودی چرا زحمت کشیدی ؟ بیتا لبخند غمگینی زد و گفت : گل رو برا یگل اوردم از طرف گل . از این نغز او خندیدم اما متوجه منظورش نشدم و او را به داخل تعارف کردم . بیتا وارد حیاط شد و نگاهی به دو رو بر انداخت و گفت : داشتی حیاط میشستی ؟

" از بی کاری . "

در حالیکه به طرف داخل می رفتیم بیتا پرسید : کسی خونه نیست ؟

"  نه پردیس که هنوز برنگشته . مامان و پوریا هم رفتن خرید . "  بیتا لبخندی زد و نفس عمیقی کشید . احساس کردم بیتا مثل همیشه سرحال نیست و از چیزی ناراحت است . با خودم گفتم که شاید چون این اخرین دیدارمان است دلش گرفته است . سعی کردم غمم را فراموش کنم و از این دیدار خاطره خوبی برایش به جا بگذارم . بیتا روی مبل نشست و من نیز با دسته گلی که بیتا آورده بود یه اشپزخانه رفتم تا انها را در گلدانی بگذارم . همانطور که به غنچه های زیبای گل سرخ نگاه می کردم ناخوداگاه جمله ای را که بیتا کنار در حیاط گفته بود بخاطر اوردم . گل رو برای گل اوردم از طرف گل . این کلمه مرا تکان داد . از طرف گل ! خدای من یعنی بیتا خودش را گل وصف کرده یا از این کمه منظور دیگری داشته . نکند ...

سعی کردم ارامشم را حفظ کنم اما دلم بی قرار تر از آن بود که بتوانم آرامش کنم . با گلدان گل و ظرفی میوه به هال برگشتم و همانطور که بشقاب میوه و گل را روی میز می گذاشتم گفتم : بیتا کلمه های رو که کنار در گفتی رو میشه یه بار دیگه تکرا کنی .

"  چی گفتم ؟ "

" تو گل رو به من دادی گفتی گل اوردم برای گل از طرف گل .  "  بیتا سرش را تکان داد به چشمانش نگاه کردم و گفتم : بیتا گل از طرف خودته ؟   بیتا نفس عمیقی کشید و گفت : اره از طرف خودمه اما به سفارش ....

نفس را در سینه ام حبس کردم و گفتم : به سفارش...

" آره به سفارش همون که خودت می دونی . "

" شهاب ؟ "

" آره "

" اون برگشته ؟ "

" از کجا ؟ "

" مگه نگفته بودی رفته دبی ؟ "

بیتا نفس عمبقی کشید و به گل خیره شد و گفت : خودتم می دونستی که بهت دروغ گفتم . مگه همینو بهم نگفتی ؟

" بیتا پس به من بگو اون چرا خودشو از من قایم می کنه ؟ "

بیتا با لحن غمگینی گفت : اون خودشو قایم نمی کنه . نمی تونه با تو تماس بگیره .

" آخه چرا ؟ "

بیتا پشت سر هم نفس عمیق می کشید و من احساس می کردم با این کار می خواهد نگذارد اشکهایش سرازیر شود زیرا تجمع اشک را در چشمانش به وضوح می دیدم . او سکوت کرده بود و من بار دیگر پرسیم : بیتا بگو چرا شهاب نمی تونه با من تماس بگیره ؟

" نگین بهت می گم چرا اما قسم بخور به کسی نمی گی من بهت چی گفتم و یا از ن چی شنیدی . هیچ وقت . نگران شدم و در یک لحظه دلم هزار جا رفت اما خیلی زود افکارم را متمرکز کردم و به بیتا گفتم : بیتا چیزی شده ؟ بیتا با صدای بغض الودی گفت : تو قسم بخور تا من بهت بگم . چشمانم را بستم و گفتم : بیتا به خدا به جون همون شهاب قسم می خورم به کسی نگم تو چی به من گفتی .

" هیچ وقت . "

" باشه هیچ وقت به کسی چیزی نمی گم حالا بگو چی شده . چونم به لبم رسید .

" سام بفممه من به تو چبزی گفتم خیلی ناراحت میشه چون شهاب ازش خواسته این موضوع هیچوقت به گوش تو نرسه . "

" شهاب ؟ آخه برای چی ؟ "

" چند وقت پیش شهاب دسته چکش رو گم میکنه . حالا نمی دونم چطور . یا ازش می دزدن یا اونو گم می کنه اما به هر صورت بعد از چند وقت دو تا چک که یکیش سیصد هزارتومن و یکیش به مبلغ پونصد هزارتومن بوده برگشت می خوره . شهاب هم که می دونست تو این مدت چکی نکشیده تازه اون موقع میفهمه دسته چکش رو گم کرده . سر او چکها یه مدت تو جریان دادگاه و باز پرسی و اینجور برنامه ها بود اما به هر حال اون مشکل با هزار مصیبت حل میشه . تا اینکه اون شبی که نسرین خانم برای سومین بار با مادرت صحبت می کنه و اون می گه که با ازودواج تو و شهاب موافق نیست شهاب باز هم به خاله اش اصرار میکنه اما او زیر بار نمی ره . شهاب بعد از جر و بحث با عصبانیت از خونه خارج میشه . همون شب با ماشین یکی از دوستاش که دستش بوده تصادف میکنه .

دستم را روی قلبم گذاشتم و لبم را به شدت زیر ندان گرفتم اما برای اینکه بیتا را از صحبت باز ندارم هیچ نپرسیدم . بیتا ادامه داد : شهاب زخمی میشه و ماشین کلی خسلرت میبینه اما ماشینی که شهاب با اون تصدف می کنه با اینکه خسارت زیادی نمی بره اما ....  بیتا لحظه ای مکث کرد . من حتی نفس هم نمی کشیدم تا مبادا مانع صحبت کردن او شوم اما درونم مانند کوه آتشفشانی در حال فوارن بود. بیتا نفسی تازه کرد و نگاهش را از چشمانم گرفت و در حالیکه با نارحتی به گلدان گل خیره شده بود با صدای اهسته ای گفت : پیرمردی که بغل دست راننده نشسته بود سرش به لبه داشبورت برخورد می کنه و بهحالت اغما فرو میره .

احساس کردم تمام تنم فلج شده بود . در همان حال فکر می کردم تمام این صحبتها را در خواب می شنوم و آرزو می کردم که هر چه زودتراز خواب بیدار شوم . با این وجود تلاش می کردم تا ارام باشم تا بیتا حرفش را تمام کند . بیتا مثل کسی که دویده باشد نفس بلندی کشید و گفت : شهاب بعد ازدو سه روزی که در بیمارستان بستری بوده مرخص میشه اما پیرمرد هنوز از حالت کما خارج نشده بود . وقتی شهاب مرخص میشه . خودش رو به نیروس انتظامی معرفی میکنه . روز بعد با سندی که شوهر خاله اش می گذاره موقتا ازاد میشه اما بدبختانه فردای همان روز پیرمرد در حالت کما فوت میکنه و شهاب به جرم قتل غیر عمد بازداشت میشه . الان هم که سام و و شو هر خاله اش درگیر دادگاه و گرفتن رضایت از خانواده اون پیرمرد هستن ما هم نمی خواستیم حالا عروسی بگیریم اما این اصرار بزرگای فامیل و خود شهاب بود چون ماه دیگه محرم و صفر شروع میشه . چون بعد از عروسی سام ازیه سری گرفتاریها خلاص میشه و می تونه دنبال کار شهاب رو بگیره . بیتا خودش بلند شد تا از اشپزخانه لیوانی اب برای خودش بیاورد . من که مانند مجسمه سنگی سر جایم خشک شده بودم و فقط به یک چیز فکر می کردم . به اینکه شهاب هم اکنون به عنوان قاتل در بازداشت است . خدای من حاضر بودم بمیرم اما این خبر را نشنوم . ای کاش دلیل ندیدن شهاب همان رفتن به دبی و حتی تنفر از من بود اما نمی شنیدم که او اینک          

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1390 ساعت 11:38 ق.ظ توسط محبوبه ... محبن دوستان |

فصل یازدهم

اواسط  مرداد ماه بود و گرما بیداد می کرد . دو هفته از تماس تلفنی من با شهاب می گذشت اما هنوز نتوانسته بودم فرصتی هر چند کوتاه برای بیرون رفتن با او پیدا کنم . روزهایی که کلاس داشتم به آموزشگاه میرفتم و چون مادر از ساعت ورود و خروجم اطلاع داشت سر موقع به خانه برمیگشتم . چند روزی بود که سروش به تهران آمده بود و راه امید را برای من که منتظر فرصتی بودم تا به همراه پردیس به دیدن شهاب بروم بسته بود . بعد از روزی که با شهاب از خانه بیتا تلفنی صحبت کرده بودم . یک بار ان هم چند دقیقه با او صحبت کردم و او در همان مکالمه کوتاه از من خواست که هر طور می توانم از خانه خارج شوم تا برای لحظه ای مرا ببیند . به هر دری زدم که برای ساعتی هم که شده از خانه خارج شوم نتوانستم گویا از بعد از اتفاقی که در میدان انقلاب افتاده بود حس اعتماد مادر از من سلب شده بود و فقط برای رفتن و آمدن به آموزشگاه می توانستم تنها بروم . با این رویه ای که مادر پیش گرفته بود مطمئن نبودم که جاسوسی برایم گمارده نشده باشد . هر جا که می خواستم بروم یا باید با پردیس می رفتم و یا مادر ، پوریا را به من زنجیر میکرد . بعد از اخرین تلفن کوتاهی که با شهاب داشتم چند روزی بود که از او خبر نداشتم . در این مدت یک بار هم به مغازه تلفن کردم اما گفتند که او بیرون رفته است . هر چقدر که شماره موبایلش را می گرفتم میگفت که شماره مورد نظر در دسترس نمی باشد . از دوری شهاب حسابی کلافه بودم و کم کم نگران حالش می شدم . یک بار فرصت کردم تا خانه را خالی گیر بیاورم و با مغازه شهاب تماس بگیرم . بعد از چند بوق  تماس برقرار شد و من منتظر بودم صدای کسی را بشنوم که از او سراغ شهاب را بگیرم . صدای زیادی از گوشی شنیده میشد و مثل این بود که کسی گوشی را برداشته خواسته صدای زنگ آن را قطع کند و یادش رفته به آن پاسخ بدهد . در بین صداهایی که مانند جر و بحث بود صدای شهاب را شناختم که مشغول صحبت بود . ابتدا فکر کردم اشتباه می کنم وقتی دقت کردم شنیدم که گفت :   ببین عزیز من اینطور نیست . من برات توضیح می دم ... .   با اینکه صدای شهاب عصبانی بود اما از طرز صحبتش متوجه شدم که خودش می باشد . چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم . می دانستم تا لحظاتی بعد صدای دلنشینش را می شنوم و خود را آماده کرده بودم تا با کلماتی عاشقانه دلتنگی این چند روز را از دل دربیاورم . صداهایی که می شنیدم مبهم بود و معلوم نبود که آنجا چه خبر است . کسی هم جوابم را نمی داد گویا فراموش کرده بودند کسی پشت خط است . با خود فکرکردم شاید وقت مناسبی برای صحبت با او نباشد اما من دیگر فرصتی بهتر از آن پیدا نمی کردم تا با او حرف بزنم . باید به او می گفتم که بعد از ظهر همان روز قرار بود به همراه پردیس و سروش به خرید بروم و پردیس گفته بود می تواند طوری ترتیب رفتنمان را بدهد که در حینی که او و سروش بیرون هستند من بتوانم با شهاب دیداری داشته باشم . البته سروش نباید کوچکترین بویی از این ماجرا می برد و با قابلیتی که پردیس داشت می دانستم که این کار شدنی بود . در حال مرور حرفهایی بودم که باید به شهاب می گفتم که شنیدم کسی از پشت خط گفت : الو الو . قبل ا زاینکه تلفن را قطع کند گفتم : الو . سلام آقا . ببخشید من با آقای پژوهش کار داشتم .

" با کی ؟ "

" آقای پژوهش . شهاب پژوهش . "

" شما ؟ "

" من دختر خالشون هستم . "

شخصی که پشت گوشی بود لحظه ای مکث کرد و بعد گفت : ببخشید خانم ایشون نیستند . .     حال عجیبی شدم احساس کردم از بلندی به زیر افتادم . من لحظاتی قبل صدای شهاب را شنیده بودم . گفتم : ببخشید نمی دونید کی تشریف میارن ؟

" والله چه عرض کنم نمی دونم خانم . یعنی اطلاعی ندارم . "

با حالتی وارفته تشکر کردم و گوشی را سر جایش گذاشتم . اما صدایی در گوشم زنگ میزد که شهاب آنجا بود اما چرا نخواست با من صحبت کند . شاید از اینکه گفته بودم دختر خاله اش هستم مرا نشناخته بود . با خودم گفتم ای کاش اسمم را می گفتم . ای کاش می گفتم به او بگویید نگین کارش دارد . نمی دانستم چه باید بکنم . همان لحظه تلفن زنگ زد و من به خیال اینکه شهاب باشد با شتاب جواب دادم . از بدشانسی پیروز پشت خط بود . با شنیدم صدایم سلام کرد و من که شوقم از شنیدن صدای او فرو کش کرده به آرامی جوابش را دادم . پیروز گفت :  مثل اینکه منتظر کسی بودی . از طرز صحبتش جا خوردم اما خودم را کنترل کردم و گفتم : بله . نه . چطور مگه ؟

" اولش با خوشحالی گوشی را برداشتی اما بعد ... "

" آه بله راستش منتظر تلفن دوستم بودم . "

" خوش به حال این دوستت که دست کم با لحن خوش با او حرف می زنی . ما که از وقتی اومدیم یک روی خوش ازت ندیدیم . چیزی نداشتم تا در جواب او بگویم و ترجیح دادم سکوت کنم .

" نگین هنوز اونجا هستی ؟ "

" بله . "

" مثل اینکه حواست اونجا نیست . "

" نه داشتم فکر می کردم اگه دوستم بخواد زنگ بزنه تلفن اشغاله . "

" خب فهمیدم یعنی اینکه زحمت رو کم کنم . "    از اینکه منظورم را متوجه شده بود به هیچ وجه ناراحت نشدم . پیروز گفت : یک پیغامی برای زندایی دارم بهش می رسونی ؟

" بله بفرمایید . "

" به زندایی بگو برای فردا شب جایی قرار نذاره چون به همراه دایی ناصر و بچه ها می خواهیم برویم بیرون . می خوام قبل از عروسی پردیس سور شرکت تازه تاسیسم رو بدم .  با کنایه گفتم : زحمت می کشید .  پیروز خندید و گفت : اما یک پیغام هم برای خودت دارم گوشت با منه ؟    چیزی نگفتم و پیروز ادامه داد : نگین . من هنوز سر حرفم هستم . دوست دارم ان رو هم بدونی که مخالفتی با درس خوندنت ندارم . خودتم بهتر از هر کس دیگه ای اینو می دونی اما تو بهانه دیگری داری که پشت درس اونو پنهون کردی دوست دارم بهم بگی . لبم را گزیدم و با نگرانی چشمانم را بستم . صدای پیروز مرا به خود آورد : خداحافظ . بدون اینکه پاسخی بدهم گوشی را سر جایش گذاشتم سرم را به مبل تکیه دادم و چشمانم را بستم . تا بعد از ظهر یک بار دیگر به مغازه شهاب زنگ زدم به امید آنکه مثل ان موقع ها خودش جواب تلفن را بدهد اما وقتی صدای نا آشنایی را شنیدم بدون اینکه جوابی بدهم تلفن را سر جایش گذاشتم . خیلی کلافه و سردر گم بودم و در این مدت هم از بیتا خبری نداشتم . همان لحظه به بیتا زنگ زدم اما او خانه نبود و مادرش گفت که به همراه سام برای دیدن تالاری رفته که  قرار است برای جشن ازدواجشان رزرو کنند . به شایسته خانم گفتم که هر وقت بیتا به منزل برگشت با من تماس بگیرد . شب ساعت هشت و نیم بود که بیتا زنگ زد و من بعد از احوالپرسی از او احوال شهاب را پرسیدم که او گفت خبری از شهاب ندارد و گفت چند وقتی است به دلیل گرفتاری و کارهایی که مربوط به عروسی شان است حتی فرصت نکرده به من هم تلفن کند . سام هم در مورد شهاب چیزی به او نگفته است . از بیتا خواستم که در مورد شهاب از سام خبر گیری کند و بعد به من اطلاع دهد . بعد از صحبت با بیتا تا حدودی خیالم راحت تر شد زیرا می دانستم که بیتا در مورد خواسته ام کوتاهی نخوهد کرد . عصر روز بعد به همراه تمام اعضای خانواده که شامل پریچهر و صادق و سروش و همچنین خانواده عمو که امید هم دیگر عضوی از آن  شده بود با پنج ماشین به سمت پارک ملت رفتیم و بعد از آن برای شام به رستوران مجلل هتل استقلال رفتیم که پیروز از قبل برایمان میز رزرو کرده بود . آن شب بعد از مدتها   احساس سر حالی و نشاط می کردم و این احساس خوشایند در رفتارم نیز تاثیر گذاشته بود . پیروز آن شب توجه زیادی به من نشان می داد و این کار پیروز موجب حسادت نیشا و نگاه های چپ چپ نوید میشد . راستش از این موضوع نه تنها بدم  نیامده بود بلکه برای اولین بار دوست داشتم نسبت به محبت پیروز احساسات به خرج دهم اما این تا زمانی بود که زن عمو در موقعیتی آهسته زیر گوشم گفت : نگین نمی دونستم اینقدر بلایی . با دست پس میزنی . با پا پیش میکشی ؟ بیچاره پسر مردم .( عفریته ! )  لحن زن عمو موقعی که می گفت پسر مردم حالتی داشت که گویی منظور او کس غیر از پیروز است . حالت کلامش مثل این بود که می خواست مرا به یاد کسی بیاندازد . به هر صورت نفهمیدم در این کلام چه سری نهفته بود که دلم می خواست بزنم زیر گریه .   شاید نفهمیده به شهاب خیانت کرده بودم اما این کار من فقط به خاطر احساس کینه نسبت به نوید و فخر فروشی به نیشا بود . اما همین کلام زن عمو آبی بود که روی احساست من ریخته شد و از همان لحظه باز به لاک خودم فرو رفتم . وقتی به خانه رفتیم هر چقدر مادرپاپی ام شد که زن عمو چه به من گفت که اخلاقم صد و هشتاد درجه تغییر کرد چیزی نگفتم . اما از زن عمو که با این حرف شهاب را به یادم آورده بود متشکر بودم . روز بعد بیتا به من زنگ زد و گفت که زا سام حال شهاب را پرسیده و او با حالت طنز گفته بود که حالش بد نیست اما کشتیهایش غرق شده و چک هایش برگشت خورده . بیتا از او پرسیده بود که معنی حرفش چیست اما سام برای دادن جواب طفره رفته بود و بیتا ترسیده بود اگر زیاد کنجکاوی کند سام فکر هایی کند . دل به دریا زدم و از بیتا خواستم تا به سام بگوید که می خواهم با شهاب صحبت کنم و بیتا قول داد که ترتیب این کار را بدهد . اما تا چند روز هر چه منتظر تلفن بیتا شدم بی فایده بود به ناچار خودم با او تماس گرفتم و او گفت که گرفتاری های پیش از مراسم عروسی وقتی برایش نمی گذارد تا با من تماس بگیرد  با اینکه رویم نمی شد اما از بیتا پرسیدم : بیتا جون به سام گفتی من می خواهم با شهاب صحبت کنم ؟

" آره بخدا یک بار نه سه چهار بار این موضوع رو یادآوری کردم اما هر دفعه یک بهانه می آورد تا آخر که دیروز خیلی جدی این موضوع رو عنوان کردم و سام گفت که شهاب برای مدتی به دبی رفته . "

" دبی ؟ برای اوردن جنس ؟ "

" والله نمی دونم . اما مثل اینکه سام گفت برای کار رفته . "

" کار ؟ اونجا ؟ "
" نگین بخدا نمی دونم . سام که اینجور می گفت . "

احساس کردم بیتا از چیزی ناراحت است فکر کردم شاید با سام جر و بحث کرده و یا شاید گرفتاری های قبل از ازدواج او را خسته کرده است . بیتا کسی نبود که در مکالماتی که می کردیم برای خداحافظی پیش قدم شود .   پرسیدم :

" بیتا چیزی شده ؟ "   اول کمی از صحبت کردن طفره رفت  ولی وقتی اصرا کردم گفت : از دستت یه کم ناراحتم .

" از دست من ؟ برای چی ؟   "

" فکر می کنم تو با من صادق نبودی . "

" بیتا معلومه چی می گی ؟ "

" اره نگین . می فهمم چی می گم . "

" بیتا تروخدا درست حرف بزن ببینم چی می گی ؟ "

" نگین تو به من نگفته بودی نامزد داری . "

" نامزد ؟! بسم الله معلومه چی میگی ؟ "

" باور کن دروغ نمی گم . پسر عموت به شهاب گفته نامزد داری تازه عکسی را که با هم انداختید هم بهش نشون داده .    مغزم کار نمی کرد گویا صدای بیتا را در خواب می شنیدم . من ؟ نامزد ؟! خدای من نکند شهاب حرف نوید را باور کرده بود و آن روزی که به مغازه تلفن کردم و صدای او را شنیدم و آن مرد گفت که او نیست به خاطر این بوده که او نخواسته با من حرف بزند . با صدایی که از ناراحتی می لرزید گفتم :  بیتا گوش کن تو رو به خدا کاری کن که من با شهاب صحبت کنم . بهش بگو نگین گفت به همون که می پرستی نوید دروغ گفته و نامزدی در کار نیست . بیتا به خدا راست می گم .

" نگین نمی خواد خودتو ناراحت کنی من همون موقع به سام گفتم که این امکان نداره و تو اگه نامزد کرده باشی اولین نفر من با خبر میشوم اما سام گفت که مامانت به عمه اش گفته که قراره ازدواج تو را با کس دیگری گذاشته اند . 

کم مانده بود دیوانه شوم : " مامانم ؟! عمه سام ؟! کی ؟ "

" نگین بیچاره من مثل اینکه تو از چیزی خبر نداری . عمه سام همون خاله شیرین شهابه که با مامانت صحبت کرده بود تا قراره خواستگاری رو بذاره که مامانت گفته بود ببخشید ما به هر کسی که از راه برسه دختر نمی دیم به پسرتون بگید سر راه دختر ما سبز نشه چون اون موقع طور دیگه ای رفتار می کنیم .  "

  سرم گیج  می رفت اما می بایست می فهمیدم دور و برم چه خبر است . به بیتا گفتم : اما روزی که خاله شهاب به خونمون زنگ زده بود پردیس شنیده که مامان گفته دخترم داره درس می خونه فعلا قصد ازدواج نداره . یعنی پردیس بهم دروغ گفته ؟ آخه مامانم چطور میتونه چنین چیزی رو بگه ؟

" اون دفعه رو نمی گم . "

" چی ؟ "

" نگین فکر میکنم نمی دونستی که نسرین خانم بعد از اون دو بار دیگه هم به خونتون زنگ زده و از مامانت خواسته که اجازه بدهند اونا به منزلتان بیایند تا بیشتر با خانواده آنها آشنا بشین ؟ "

این کلام بیتا مانند آب یخی بود که رویم ریخته شد :

" دو بار دیگه ؟ "

" آره سام می گفت بعد از اینکه برای اولین بار نسرین خانم به خونتون زنگ میزنه و مامانت جواب رد می ده شهاب باز هم به خاله اش اصرار می کنه تا باز هم زنگ بزنه و از مامانت خواهش کنه تا اجازه بدهد یک ملاقات حضوری با او داشته باشه تا بتونه او را قانع کنه اما مثل اینکه مامانت از جریان دوستی تو و شهاب خبر داشته که به نسرین خانم می گه ما تو فامیل از این برنامه ها نداشتیم و پدر نگین اجازه نمی ده هر کسی بخواد خودش رو خواستگار دخترش جا بزنه . نمی دونم نگین اما مثل اینکه مامانت فکر میکنه شهاب از این پسرهای خیابونیه که بگرده دنبال یه دختری که وضع مالیش خوب باشه بخواد ازاین راه آینده شو تامین کنه . "   بیتا صحبت می کرد و من بی صدا اشک میریختم . بیتا گفت که خاله شهاب بعد از سومین باری که به خانه مان زنگ میزنه و مادرم به او می گوید که نگین نشون شده کسیست خواهش می کنم دیگر به اینجا زنگ نزنید . با ناراحتی به شهاب گفته که از فکر این دختر بیرون بیاد و یا دیگر از او نخواهد خودش را خوار و سبک کند و شهاب بعد از اینکه موفق نمی شود خاله اش را قانع کند تا بار دیگر بریا خواستگاری از تو اقدام کند با قهر منزل خاله اش را ترک می کد و حتی برای دیدن شبنم هم به منزل آنها نمی رود .   با  اینکه سوالات زیادی  در ذهنم بود که باید از بیتا می پرسیدم اما گریه مجال صحبت را به من نمی داد گویا غم با خبر شدن از این اتفاقات و دوری از شهاب دست به دست هم داده بود تا زمینه را برای گریه بی امان فراهم کند . بدون خداحافظی گوشی را گذاشتم و همانطور که سرم را روی دستم می گذاشتم به این فکر می کردم که چقدر بدبختم . بعد از اینکه خوب عقده دلم را خالی کردم و تا حدودی آرام شدم به فکر فرو رفتم . حالا معنی خیلی چیزها را می فهمیدم . حرفهای ضد و نقیض سام که یک بار به بیتا گفته بود که شهاب مشکل چک پیدا کرده و حالا هم که می گفت برای کار به دبی رفته همه برای این بود که شهاب دیگر نمی خواست مرا ببیند و یا شاید آنها می خواستند که من دیگر شهاب را نبینم تا او کم کمک مرا از یاد ببرد . آخرین حرفی که به بیتا زدم این بود که اگر شهاب را دید به او بگوید که هر چه شنیده دروغ بوده و جز اینکه من دوستش دارم و می خواهم او را ببینم . در حالی که باز هم دلم می خواست بگریم اما امیدوار بودم که در روزهای بعد خبر از او به دست آورم . دو روز بعد هنگامی که بعد از اتمام کلاس با اتوبوس به خانه برمی گشتم همانطور که از پشت پنجره اتوبوس به رفت و آمد ادم ها و ماشینها نگاه می کردم چشمم به ماشینی افتاد که به نظرم خیلی اشنا آمد . همان لحظه به یاد آوردم که زمانی نه چندان دور به همراه شهاب سوار این ماشین شده بودم . اشتباه نمی کردم این همان سی یلویی بود که شهاب می گفت مال شوهر خاله اش است . همان موقع اتوبوس ایستاد تا مسافرانی را پیاده کند . و من فرصت کردم تا شخصی را که پشت فرمان نشسته بود را ببینم . مردی مسن با موهای جوگندمی پشت فرمان نشسته بود . حدس زدم که او شوهر خاله شهاب باشد ، متوجه شدم مرد از ماشین پیاده شد و با نگاهی نگران به سمتی نگاه  کرد و سرش را تکان داد واز حرکت لبهایش خواندم که گفت : چی شد ؟  ناخودآگاه مسیر نگاه مرد را دنبال کردم و سرم را به سمتی که مرد اشاره چرخاندم از چیزی که می دیدم کم مانه بود فریاد بکشم . شهاب را دیدم که به سمت ماشین می آمد و سرش را با تاسف تکان میداد . خدای من چقدر تغییر کرده بود
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 12 مهر 1390 ساعت 07:20 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

بله اشتباه نمی کردم کسی که با مادر صحبت می کرد خاله شهاب بود . اما لحن مادر خیلی سرد بود و مرا نگران می کرد . نمی دانم خاله شهاب به مادر چه گفت که مادر به من نگاه کرد . طرز نگاه مادر زیاد خوشایند نبود . خودم را به راهی زدم که اصلا متوجه صحبت های مادر نیستم اما گوشم یا بهتر بگویم تمام حواسم به مکالمه مادر بود هرچند که مادر سکوت کرده بود و فقط گوش می داد و گاهی کلمه کوتاهی می گفت مانند ک بله ، نه خواهش می کنم والله چه عرض کنم . نمانم مکالمه مادر چقدر طول کشید اما شنیدم که می گفت : بله خواهش می کنم اجازه بدهید قبل از آن با پدر صحبت کنم بعد به شما اطلاع می دهم . بعد از اینکه مادر گوشی را گذاشت بدون توجه به من و پوریا به طرف اشپزخانه رفت . خیلی دوست داشتم از او بپرسم که با چه کسی صحبت می کرد اما میدانستم با طرز سوال کردن و رنگ و روی پریده ام هنگام صحبت با مادر خودم را لو می دهم و مادر می فهمد که از همه چیز خبر دارم . آن شب هر چه انتظار کشیدم مادر حرفی در رابطه با تلفنی که شده بود به پدر نزد . فکر کردم شاید نخواهد جلوی بچه ها به خصوص پوریا با صحبت خواستگاری از من را عنوان کند و این موضوع را وقتی با پدر تنها می شد عنوان می کند . به یاد خواستگاری از دیگر خواهرانم افتادم . بله بدون شک همینطور بود و ما بعد از اینکه پدر و مادر خوب صحبت هایشان کرده بودند از موضوع خواستگاری آنان مطلع میشدیم . شب هنگام خواب آرام و قرار نداشتم زیرا فردای آن روز پنجشنبه بود و اگر پدر اجازه می داد شاید فردا شب شهاب به منزلمان می آمد . سراسر روز پنجشنبه برای من روز دلهره آوری بود . هر روز تلفنی که زنگ زده میشد قلب من تکان می خورد و با خود می گفتم : خاله شهاب است که می خواهد جواب بگیرد . اما هر چه منتظر بودم نا امیدتر میشدم به خصوص که فهمیدم آن شب شام منزل عمو هستیم و می دانستم که پیروز هم منزل عمو می آید . بعد از ظهر همان روز تقریبا ساعت شش و نیم بود که با پدر و پوریا برای خرید کفش بیرون رفتیم و خریدمان بیش از یک ساعت طول نکشید . وقتی به خانه رسیدیم ساعت هفت و نیم بعد از ظهر بود . مادر به من و پوریا گفت که حاضر بشویم تا به خانه عمو برویم . پوریا با فریاد شادی اش را نشان داد و به سمت اتاقش دوید . اما من که اصلا دوست نداشتم به خانه عمو بروم و با نوید و پیروز رو به رو بشوم ترجیح دادم خانه بمانم اما نمی توانستم با رفتن مخالفت کنم . با بی میلی به اتاقم رفتم تا لباسم را عوض کنم . هنوز لباسم را از تنم بیرون نیاورده بودم که پردیس به اتاق آمد و روی تختش نشست . چهره پردیس مثل همیشه نبود و انگار حرفی داشت که می خواست به من بگوید . فکر می کردم ناراحتی اش بخاطر دوری سروش است . زیرا حدود یک ماهی میشد که او را ندیده بود . البته ان دو یک روز در میان حدود یک ساعت با یکدیگر با تلفن حرف می زدند . لباسم را عوض کردم و جلوی آینه نشستم تا موهایم را برس بکشم  و بعد از پردیس خواستم که موهایم را ببافد . پردیس بدون حرف موهایم را در دست گرفت و مشغول بافتن شد . از آینه به او نگاه کردم . چهره اش خیلی افسرده بود بطوریکه طاقت نیاوردم و از او پرسیدم : پردیس چت شده ؟ چرا ناراحتی ؟   پردیس از آینه به من نگاه کرد و گفت : همین طوری . لبخندی زدم و گفتم : خیلی دلت براش تنگ شده . نه ؟

" نه موضوع این نیست . " پردیس موهایم را با کش بست  و بدون اینکه به من نگاه کند گفت : خاله شهاب زنگ زد . با عجله گفتم : کی ؟ 

" همین که با بابا رفتی ده دقیقه بعد زنگ زد . من خودم گوشی را برداشتم وقتی که گفت من مهرتاش هستم با خانم فروغی کار دارم . بدون اینکه بدونم فامیل خاله شهاب چیه فهمیدم که باید خودش باشه . مامان رو صدا کردم . وقتی مامان گوشی رو گرفت سلام و علیک کرد و به من اشاره کرد به غذا سر بزنم خودم فهمیدم که می خواد من رو از سر باز بکنه . رفتم آشپزخانه اما گوشم با مامان بود . شنیدم که به خاله شهاب گفت .....پردیس مکث کرد و من که قلبم به سرو صدا افتاده بود با عجله پرسیدم : چی گفت ؟  پردیس در حالی که به میز تکیه می داد گفت : مامان گفت راستش باید با پدرش صحبت می کردم اما هم من هم پدرش معتقدیم که ازدواج برای دخترم زوده . دخترم می خواد به درسش ادامه بده . خدا بخواد قراره سال دیگه در کنکور شرکت کنه و در حال حاضر قصد ازدواج نداره . با ناباوری به پردیس نگاه رکدم و گفتم : راست می گی ؟ پردیس سرش را تکان داد وگفت : آره وقتی مامان به آشپزخانه اومد ازش پرسیدم که کی تفن کرده بود گفت یکی از دوستامه که تو نمی شناسی .

نمی دانم چه حالی داشتم که دلم می خواست جیغ بکشم . مادر حق نداشت بدون اینکه چیزی به من بگوید خواستگاری را که برایش جان می دادم رد کند . آن لحظه با خود گفتم که ای کاش به جای نوید گشت نیروی انتظامی مرا با شهاب گرفته بود و قضیه طوری لو می رفت که پدر و مادر نتوانند خواستگاری شهاب را رد کنند . مادر حتی از من نپرسیده بود که چه نظری دارم . شاید او هنوز مرا بچه می دانست اما چطور او وقتی که چند ماه قبل پیروز به خواستگاری ام آمد مخالف نبود و معتقد بود که من دیگر بزرگ شده ام و می توانم تشکیل زندگی مستقلی را بدهم . آه که انقدر عصبانی و مستاصل بودم که نمی دانستم چه باید بکنم . از سر ناامیدی اشک در چشمانم حلقه زده بود اما نمی توانستم بگریم . فقط بغضی خفه کننده گلویم را می فشرد . صدای پردیس را شنیدم که گفت : نگین بلند شو مامان صدامون می زنه .  صدای مادر به گوشم رسید : پردیس ، نگین ، بابا منتظره . د بجنبین . دیر شد .   برای اولین بار از مادر با تمام خوبیهایش متنفر شدم و از این موضوع هیچ احساس گناه هم نکردم . پردیس از کمد مانتویی برایم بیرون آورد و مانند کودکی آن را به تنم کرد و بعد از آن روسری زرشکی رنگی را به سرم کرد . آنقدر بی اراده بودم که نمی توانستم فریاد بزنم و به او اعتراض کنم تا دست از سرم بردارد . با وجودی که پردیس گناهی نداشت و در تمام لحظه ها حامی ام بود اما از او هم متنفر بودم . این تنفر شامل خودم هم می شد که مانند عروسکی آمده شده بودم تا با مادر و پدر به مهمانی بروم بدون آنکه به آنها اعتراضی بکنم . دوست داشتم کاری کنم تا به این مهمانی که از تمام آدم های آن نفرت داشتم نروم . دوست داشتم فریاد بزنم و با گریه و لج به انها بفهمانم من نیز انسانم و من نیز می توانم از کمترین حقم که انتخاب سرنوشتم است دفاع کنم . اما هیچ کاری نکردم . بغضم را فرو خوردم و سرم را به زیر انداختم و جلوتر از پردیس از اتاق خارج شدم تا مثل بچه خوبی همراه مادر و پدر به مهمانی بروم . چند لحظه بعد در ماشین نشسته بودم و به سمت خانه عمویم رفتیم . هماطور که به خیابان نگاه می کردم در فکر بودم که هم اکنون شهاب در چه حالیست و چه فکری می کند  . با به یاد اوردن اینکه چقدر منتظر بودم که شبی از شبها شهاب به منزلمان بیاید و با به یاد آوردن این آرزو احساس بی قراری کردم و برای اینکه اختیار از دست ندهم و فریاد نکشم دستهایم را به هم قلاب کردم و سرم را روی دستانم گذاشتم . فاصله خانه مان با خانه عمو نزدیک بود . بنابراین خیلی زود به مقصد رسیدیم . هنگام پیاده شدن  متوجه ماشین پیروز شدم که جلوی خانه عمو پارک شده بود . پردیس چیزی راجب پیروز به پدر می گفت ، نمی فهمیدم چه می گوید تمایلی هم به شنید ن هر موضوعی که مربوط به او باشد نداشتم . از همه متنفر بودم و ای تنفر به قدری زیاد بود که گویا روی چهره ام نیز تاثثیر گذاشته بود زیرا مادر جلو آمد و آهسته گفت : نگین باز که قیافه گرفتی . صد دفعه بهت گفتم آدم جایی میره با رووی باز میره . چته مه با مردم دعوا دداری اخماتو باز ن . اه .  بدون اینکه به مادر اهمیتی بدهم خیره  به او نگاه کردم اما مادر یا متوجه نشد و یا ترجیح داد محلم نگذارد . به طرف پدر رفت تا کیفش را از دست او بگیرد . پدر که متوجه ما شده بود روبه مادر کرد و گفت : پروین . نگین چشه ؟چه می دونم . کفشش ر که خریده ، دیگه نمی دونم چه طلبی داره که این جور بق کرده .   پدر با لبخند به من نگاه کرد و گفت : چیه بابا . چقدر طلب دای بهت بدم که بخندی ؟   لحن پدر شوخ بود  و نشان می داد که خیلی سرحال است .سرم را به زیر انداختم و بدون اینکه چیزی بگویم به طرف در خانه عمو رفتم . پوریا زنگ زد لحظاتی بد صدای زمخت و نخراشیده نوید را شنیدم که گفت : در دلم ناسزایی نثارش کردم . پوریا گفت : پسر عمو ما هستیم .  در از شد و من صبر کردم تا آخر از همه و قبل از پدر وارد شدم . به هیچ وجه دلم نی خواست چشمم به قیافه کسی بیفتد اما به هر حال می دانستم بر خلاف میلم امشب را هم دندان به جگر بگذارم و قیافه همه را تحمل کنم . نوید به استقبالمان آمدو من بدون اینکه به او  نگاه کنم همانطور که قیافه گرفته بود پشت سر پردیس وارد شدم حتی به ا سلام هم نکردم . صدای او را میشنیدم که با پدر خوش و بش می کرد و من از حرص دندانهایم را به هم فشار می دادم  عمو و زن عمو به استقبالمان آمدند .از زن عمو به شدت متنفر بودم اما نمی توانستم به او هم سلام نکنم . با عمو و زن عمو به اجبار روبوسی کردم و با دخترا دست دادم . همان اول فهمیدم که امید هم منزل عموست زیرا یاسمین ارایش کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود . پدر و مادر به طرف پذیرایی رفتند و من نیزدر حالی که دست عمو روی شانه ام بود به همن سمت هدایت شد . بعد از چند روزی که پیروز به ایران آمده بود تازه همان لحظه بود که بااو رو به ور می شدم . آهسه سلام کردم و او با لبخند پاسخم را داد . به سرعت چشم از او برداشتم و به امید سلام کردم اما حال اینکه از او حالش را بپرسم ناشتم و ماننند مهمان غریبی به سمت مبلی که در گوشه ای قرار داشت نشستم و سرم را به زیر انداختم . آن شب نیما کشیک بود  و این برای من خیلی بهتر بود زیرا حوصله حرف زدن با او را نیز نداشتم . همنطور که چشم به میز وسط پذیرایی دوخته بودم عمو مرا صدا کرد و پرسید: نگین چیه عمو وچرا اینقدر ساکت و کم حرف شدی ؟ با بی تفاوتی به عمو نگاه کردم ما جوابی ندادم . صدای مادر را شنیدم که گفت: نگین عمو جان با تو بود نشنیدی ؟  لحن مادر آمرانه بود معلوم بود که می خواهد رعایت ادب را به من کند . بدون اینکه به مادر نگاه کنم در پاسخ عمو گفتم : عمو جان حالم خوب نیست . سرم درد می کند . فقط مین . لحنم عصبی بود و کی لرزش داشت اما شاید همان عمو را قانع کرده بود و به راستی باور کرده بود که حالم خوب نیست زیرا دیگر چیزی نپرسید و صحبت را با دیگرن ادامه داد . خیلی دلم می خواست تنها باشم و به چیزی که دوست داشتم فکرکنم . به شهاب که نمی دانستم در آن وقت چه می کرد و چه حالی دارد . فکر کردن به شهاب باعث می شد بغضی در گلویم سفت شده بود  تبدیل به اشک شود اما من نمی خواستم بگریم زیرا آنجا جایی برای گریه نبود . فکرم را به جای دیگری متمرکز کردم و از جا بلند شم تا از اتاق خارج شوم .  وقتی زن عمو اعلام کرد که شام آماده است دلم می خواست سر سفره بروم زیرا نه میلی به خردن شام داشتم   و نه دیگر می توانستم آن محیط را تحمل کنم . به هر صورت که بو خخودم را قانع کردم که باید این چند ساعت را تحمل کنم  هنگام خوردن شام بدون توجه به تعارف های  زن عمو که مدام چشمش به بشقاب این و آن بود باغذایم بازی می کردم که صدای او را شنیدم که گقت : نگین جان  چی شده . دوست نداری ؟ سرم را بلند کردم و متوجه شم که همه نگاه ها به سمت من دوخته شده است . از اینکه زن عمو با این کار می خواسته به همه بفهماند من از چیزی ناراحتم خیلی لجم گرفت به خصوص که نگاهم به نوید افتاد که کنار پیروز نشسته بود و لبخند تمسخر  آمیزی روی لبش بود . با کینه چشم از او برداشن و به ز عمو گفتم : چرا دارم می خورم . بد از شام وقتی سفره جمع شد به آشپزخانه نرفتم تا کمکی کنم و در عوض داخل هال نشستم و به ظاهر  تلوزیون تماشا می کردم اما فقط چشمانم به صفحه تلویزیون بود و از آن چیزی که نشان میی داد نمی فهمیدم . حتی متوجه نشدم که نوید کانال را عوض کرد وبعد بدون توجه به من  که چشم به صفحه آن دوخته بوم تلوزیون را خاموش کرد . صدای اعتراض نوشین بلند شد :إ داشتم نگاه می کردم .

" بیخود . لازم نیست نگاه کنی . بهت گفته بودم بلوزم رو بشوری . شستی ؟ "

" خب یادم رفت . ببخشید فردا برات می شورم . نوید تو رو خدا روشنش کن ببینم چی شد  " ( أه حالم بهم خورد . خاک تو سرت نوشین )

" نه همین الان می ری می شوریش . من فردا لازمش ددارم . فهمیدی ؟ "

" خوب بذار فیلم تموم شه می رم . "

" همین که گفتم . "

حالم از خود خواهی نوید به هم خورد اگر من جای نوشین بودم به قیمت ندیدن فیلم هم که شده نه به او التماس می کردم و نه بلوزش رو میشستم . موجو خبیث ! صدای نوشین را شنیدم که گفت : نوید تو رو خدا تلوزیون رو روشن کن نگین هم داشت  ففیلم رو نگاه می کرد . صدای نوید خونم را به جوش آمورد . با لحن موذیانه ای گفت : اون که از دنیا خاج شده . فکر می کنم خیلی حالش گرفته شده . خوب حق هم داره . هر کی جای اون بود همین حال رو داشت . درست نمی گم نگین ؟ ا اینکه دوسست نداشتم حتی نگاهی به او بیاندازم اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . در حالی که دندانهایم را روی هم فشار می دادم رو کردم به او و با حرص گفتم : تو آدم خیلی کثیفی هستی . فقط همین رو می تونم بهت بگم .پس جلوی چشمان حیرت زده نوشین که باورش نمیشد من با نوید این طور حرف بزنم از جا بلند شدم تا هال را ترک کن که همان لحظه متوجه پیروز شدم که در استانه اتاق پذیرایی ایستاده بود و با تعجب ما را نگاه می کرد . چشمانم را به زیر انداتم  از کنارش رد شدم و جایی کنار مادر نشستم و تا لحظه ای که نمی خواستیم خانه را ترک کنیم از جایم تکان نخوردم . به خانه که برگشتیم مادر به خاطر قیافه ای گرفته بودم کلی سرزنشم کرد و از رفتارم انتقاد کرد اما من حتی معذرت هم نخواستم زیرا دلیلی برای معذرت خواهی نمی دیدم .

فردای ان روز اولین روز کلاسم بود  و می بایست به آموزشگاه می رفتم اما دیگر وقتی برای درس خواندن نداشتم حتی دیگر دوست نداشتم زنددگی کنم  شب گذشته خیلی فکر کرده بودم دیگر دلم نمی خواست اداممه تحصیل بدهم . دوست داشتم با همه لج کنم و حتی دلم نمی خواست به آموزشگاه بروم اما می دانستم این فقط به ضرر خودم تمام می شود و نرفتن به آموزشگاه بهانه دیدارهای گاهی اوقات را هم از من خواهد گرففت . با سستی از رختخواب بیرون آمدم و بعد زا اینکه لباسهایم را عوض کردم به طبقه پایین رفتم . مادر هنوز از دستم ناراحت بود و من نیز هنوز از او دلگیر بودم .  به او سام کردم و مادر با سنگینی پاسخم را داد . نمی خاستم نشان دهم از او دلخورم که مانع ا رففتنم به آموزشگاه شود . دوست داشتم از خانه خارج شوم و در اولین فرصت با شابتماس بگیرم . فردای آن روز ساعت ده از خانه بیرون زدم کلاسم ساعت ده ونیم بود ، سر راه از یک سوپر مارکتی که تلفن سه دقیقه ای داشت به شهاب زنگ زدم اما مردی گوشی را برداشت و گت که هنوز نیامده است . ناامدانه هبه طف کلاس راه افتادم . در این فکر بودم  که چطور او را پیدا کنم که به یاد بیتا افتادم . هرگاه شهاب می خواست با من تماس بگیرد از طریق بیتا عمل می کرد پس من هم می توانستم این کار را بکنم  . وقتی به خانه برگشتم زود از همان تلفن پایین شماره بیتا را گرفتم و با او صحبت کردم . در فرصت مناسبی به  او گفتم که می خواهم با شهاب حرف بزنم از او خواستم تا او را برایم پیدا کند . بیتا وقتی شنید مادر چه هجوابی به خاله شهاب داده خیلی ناراحت شد و قول داد هر طور که می تواد کمکم کند . بعد از صحبت با بیتا تا حدودی آرامتر شدم و گویا دلم سبک تر شده بود و آن ناامیدی شب گذشته در وجودم نبود .  بعدازظهر ساعت از پنج گذشته بود و من مشغول  شستن حیاط بوددم که پردیس صدایم  کرد و گفت بیتا پشت خط است . نفهمیدم که شیر اب را بستم یا آنرا همانطور توی باغچه رها ردم و سراسیمه به طرف داخل دویدم . پردیس جلوی در هال راهم را سد کرد و آهست گفت : چرا یورتمه میری .  مامان الان می گفت که دیگه وقتشه نگین از این دستش دست برداره چه معنی داره یه دختر باب زن شوهر دار دوست باشه . الانم تو رو ببینه با کله داری می ری طرف تلفن یه چیزی بهت می گه . ذوق و شوقم فرو کش کرد . با ناراحتی فکر می کردم اگر مادر بخواهد این دلخوشی را هم از من بگیرد حتما دق می کنم . قبل از اینکه به تلفن برسم گفت : نگین بیخود اینجا حرف نزن دارم تلوزیون نگاه می کنم . گوشی رو بردار برو تو اتاقت اینجا زیر گوش من ویز ویز نکن . بدون اینکه به پردیس نگاه کنم فهمیدم او برای اینکه بتوانم با بیتا و احیانا با شهاب راحت صحبت کنم این حرف را زده است . همانطور که در دلم قربون صدقه مهربانی اش می رفتم با اخمی ساختگی گفتم : إباشه . وقتی خودش حرف میزنه کسی نیست بهش چیزی بگه . و بعد گوشی را گرفتم و از پله ها بالا رفتم . مادر که دعوای زرگری مارا باور کرده بود گفت : حالا هی سرو کله هم بزنین به روزی آرزوی در کنار هم بودن رو می کنین . از حرف مادر دلم گرفت به خصوص که می دانستم پردیس تا چند سال به خاطر کار سروش برای زندگی به سنندج می رود . اما من همیشه قدر او را می دانستم زیرا پردیس در بدتری شرایط تنها حامی ام بود . وقتی به اتاقم رسیدم دکمه ارتباط گوشی رو زدم و صدای بیتا رو شنیدم .

" سلام بیتا جون چه خبر . "

" خبر خیر . نگین وقتت رو تلف نمی کنم . شهاب اینجاست و می خواد باهات صحبت کنه . خداحافظ . "

" خداحافظ دوست بسیار عزیزم ."

 مدت کوتاهی که به نظر من ساعتی طول کشید گذشت تا من صدای شهابم را شنیدم .

" سلام . "

سلام عزیزم . "

"خوبی ؟ "

" نه . "

" چرا ؟ "

" چون تو مرحله حساسی از زندگیم رد شدم . "

" شهاب خودتم می دونی من مقصر نیستم . مامانم حتی به من نگفت که خاله ات تلفن کرده . "

" شاید ما رو قابل ندونسته . "

" اینطور نیست . نمی دونم چرا ، اما اون جوابی که قرار بود من به تو بدم نبود . "

" نمی دونم چی بگم اما از دیشب تا حالا بدجوری حالم گرفته شده .  "

" بخدا منم دست کمی از تو ندارم . "

" باور کنم ؟ "

" یعنی باور نمی کنی ؟ "

" چا اگه تو می گی حتما باور می کنم . "

" شهاب ؟ "

" بگو عزیزم . "

" تو از دست من ناراحتی ؟ "

" از دست تو؟ برای چی ؟ "

" نمی دونم اما فکر می کنم تو منو مقر می دونی . "

" انطور نیسنت مقصر منم چون بی گدار به آب زدم  . "

" چرا ؟ "

" بعد بهت می گم .  نگین می خوام ببینمت . "

" منم دوست دارم ببینمت اما اول بگو چرا این حرفو زدی . "

" مهم نیست فراوشش کن بگو چطور ببینمت . "

" بخدا نمی دونم . اما اجازه بده بینم چیکار میتونم بکنم . فکر کنم باید دست به دامن پردیس بشم . "

" به هر حال من منظرت هستم . می تونی به بیتا بگی یا با مغازه تماس بگیری . "

" باشه . شهاب هر اتفاقی بیفته دوستت دارم . "

" اتفاق که افتاده اما منم دوستت دارم . "

" خداحافظ "

" منتظرت هستم . خداحافظ  "

ارتباطم با شهاب قطع شد اما گوشی در دستم خشکیده بود . در فکر بودم که چه باید بکنم . لحن شهاب غمگین بود و این برایم غیر قابل تحمل بود .


نوشته شده در شنبه 9 مهر 1390 ساعت 07:15 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 3 ) 1 2 3