تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت آخر فصل دوم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

بعد از صرف صبحانه پردیس استکان ها را می شست و من و پریچهر مشغول جمع و جور کردن آشپزخانه بودیم. مادر گفت : امشب از سنندج مهمان می رسد و باید تدارک ببینیم . پریچهر پرسید : به غیر از نرگس و ناهید و ایرج مگر کس دیگری هم می اید ؟ مادر پاسخ داد : آره سینا و همسرش ...سروش هم قراراست بیاید . زیر چشمی به پردیس نگاه کردم ، او را دیدم که مکثی کرد و چشمانش را بست . در یک لحظه استکانی که در دستش بود با صدا به داخل ضرفشویی افتاد اما خوشبختانه نشکست . مادر و پریچهر به طرف او برگشتند و مادر گفت : چه خبره از دیشب تا به حال بشکن بشکن راه انداختید؟ پردیس استکان را باالا آورد و گفت : ایناهاش نشکسته . " خوب میخوای محکم تر بزن شاید بشکنه . " پردیس خندید و گفت : خودتون گفتین ها.

ساعتی بعد پدر وپوریا به همراه پیروز به خارج از منزل رفتند . مادر در حال نوشتن فهرستی بود که باید برای مهمانان تهیه ببیند و پریچهر در این کار به او کمک می کرد. پردیس در اتاق بود و من در یک لحظه به فکرم رسید نکند پردیس به وجود دفتر خاطراتم پی برده باد ، به این خاطر از جا بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. با تقه ای به در آن را باز کردم و پردیس را دیدم که تمام لباس هایش را روی تخت انداخته و با دقت مشغول تماشای آنها می باشد . با تعجب به او نگاه کردم و به بهانه برداشتن کتابی به سمت کتابخانه ام رفتم. پردیس زیر لب شعری را زمزمه می کرد و من بعد از برداشتن کتاب اتاق را ترک کردم و او را با افکارش تنها گذاشتم . صدای  زنگ تلفن باعث شد که پله ها را به سرعت پایین بروم تا گوشی تلفن را بردارم اما پریچهر زودتر از من اینکار را کرد. از احوالپرسی اش فهیدم که زن عمو پشت خط است پریچهر بعد از چند لحظه گوشی را به مادرم داد . از قرار زن عمو می خواست که برای شام منزل آن ها برویم و مادر به زن عمو گفت که پریچهر را برای کمک به منزل آنها می فرستد و بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت. به مادر نگاه کردم و گفتم : اجازه می دهید من هم به منزل عمو بروم ؟ مادر نگاهی به دستم انداخت و گفت : آخه تو چه کاری می تونی انجام بدی ؟ می ترسم بری نیشا را هم از کار و زندگی بیندازی .

" نه مامان باور کن این کارا نمی کنم حالا درسته که نمی تونم دست به آب بزنم ولی میتونم که ... "

" می تونی که حرف بزنی و سرشون رو بخوری ... " و بعد ادامه داد : اشکالی نداره اما حالا که کار نمی کنی مواظب باش جلوی دست و پا نباشی .

با خوشحالی از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. پردیس چند دست لباس انتخاب کرده بود و آنها را روی تخت گذاشته بود تا انها را یکی یکی امتحان کند. وقتی مرا دید که مشغول پوشیدن مانتو هستم گفت : کجا میری ؟

" زن عمو ما را برای شام دعوت کرده من و پریچهر می خواهیم برای کمک به منزلشان بریم . "

پردیس به سر تا پایم نگاه کرد و گفت : همین جوری ؟

" اره مگه بده ؟ "

پردیس لبهایش را برچید و گفت : وقتی میگم خیلی بچه ای ناراحت می شی امشب تمام فامیل دور هم جمع میشن بعد تو میخوای مثل گداها جلوشون ظاهر بشی .

نگاهی به سر تا پایم کردم و گفتم : لباس من مثل گداهاست ؟

" وقتی بهت میگم عوضی میشنوی ناراحت می شوی ، منظورم اون گداهایی که فکر می کنی نیست من نمی دونم چطور تو کله پوکت فرو کنم تو دیگه بزرگ شدی نمی خوای تو جمع بدرخشی ؟ "

" بدرخشم آخه واسه چی ؟ "

" مگه قراره آدم واسه چیزی یا کسی بدرخشه . بابا این همه پول خرج میکنه اما تو همش دوست داری اون دامن دراز بی قواره مشکی رو تن کنی با یک بلوز گشاد که به تنت زار بزنه . "

از داخل آینه قدی نگاهی به سرتا پایم انداختم و حق را به پردیس دادم . به پردیس نگاه کردم و شانه هایم را بالا انداختم . " تو بگو من چی بپوشم " پردیس در کمدم را باز کرد و نگاهی به لباس هایم اناخت و گفت : باور کن خیلی بد سلیقه ای خروار خروار لباس داری اما همشونو جمع کنی یک دونه درست و حسابی از توش بیرون نمیاد بسکه دوست داری لباس های گشاد بپوشی .

گفتم : اون سبزه چطوره .

" همون که می پوشی عین طوطی میشی ؟ با اون روسری سبز لجنی که سرت می کنی و فکر  می کنی خیلی تیپ زدی فقط یه منقار کم داری تا خود طوطی بشی ."

" قرمزه که خوبه خودت یه دفه گفتی ... "

" اون دفه یه چیزی گفتم دلت خوش بشه . تازه مگه میخوای نقش شمرو بازی کنی. "

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : من نمی دونم خودت یکی انتخاب کن .

پردیس کمدم را زیر و رو کرد و عاقبت لباسی از آن بیرون آورد و گفت : این بد نیست .

" این که خیلی مجلسیه میخوای بهم بخندن؟ "

" برو بابا یک کت بی قواره با یک دامن تنگ کجاش مجلسیه ؟ فکر کنم تو به لباسی که من امشب می خوام بپوشم می گی برای مشرف شدن به دربار پادشاهاست ."

" مگه می خوای چی بپوشی؟ "

پردیس به لباس شرابی رنگی اشاره کرد و گفت : میخواهم این را بپوشم .

چشمانم از تعجب گرد شد . " راست میگی ؟ اما اون که خیلی تنگه فکر میکنی مامان اجازه بده ؟ "

پردیس شانه هایش را بالا انداخت و گفت : داد که داد نداد نمیام .

لباسم را به تن کردم . لباس کت و دامن بلوطی رنگی بود که خیلی خوش دوخت بود یقه کت انگلیسی و قد آن تا روی رانهایم بود ، دو برش زیبا از روی سینه هایم رد میشد و امتداد خط برش زیر جیب نمای لباس محو میشد دامن لباس هم تنگ و کوتاه بود . لباس خیلی بهم می آمد اما احساس می کردم خیلی معذبم . با اینکه دامن آن تا زیر زانویم بود اما فکر میکردم خیلی کوتاه است. پردیس روسری قهوه ای رنگ و حریری که متعلق به خودش بود را برای آن شب به من قرض داد و گفت : اینو بهت میدم تا بعد خودت بری یه دونه بخری . اما فکر نکن این مقنعه مدرسته ها ، قشنگ سرت کم اینجوری که من برات میبندم . پردیس روسری را روی سرم انداخت و گره آن را خیلی شل و زیبا بست . و تا خواستم گره آن را محکم تر کنم اخمی کرد و گفت : " چه خبرته طناب دار نیست که خودتو باهاش خفه کنی حالا زود برو تا پشیمون نشدم روسری ازت بگیرم .

نگاهی به سر تا پایم انداختم و لبخندی زدم اما مطمئن بودم مادر اجازه نمی دهد با این لباس به منزل عمویم بروم . مانتویم را به دست گرفتم و طبقه پایین رفتم . به محضی که مادر و پریچهر را دیدم با لبخند به من نگاه کردند ، مادر لبهایش را جمع کرد و گفت : چه عجب این لباس را پوشیدی ؟ و بعد رو به پریچهر گفت : بچم یکم سلیقه به خرج داده . پریچهر لبخندی زد و گفت : غلط نکنم این این کار پردیسه وگرنه نگین ازاین هنرا نداره .

به همراه پریچهر به منزل عمویم رفتیم ، در خانه عمو وقتی مانتویم را در آوردم متوجه شدم نیشا در حالی که ابروانش را بالا گرفته بود با تعجب به لباسم خیره شد . با خود فکر کردم حتما نیشا هم از اینکه به سبک جدیدی لباس پوشیده ام متعجب شده است . اما وقتی نیما و نوید به منزل آمدند احساس کردم از اینکه جلوی آنها اینطوری بگردم خجالت می کشم. نیما وقتی مرا دید لبخندی زد و گفت : به به چقدر خانم شده ای .

اما نوید فقط سلامم را پاسخ داد و بعد نگاهی به سر تا پایم انداخت و ابروانش در هم گره خورد. از دیشب تا حالا نوید را خیلی بداخلاق دیدم و دلیلش را نمی دانستم . شب با وجود مهمانان زیادی که آمده بودند فضای خالی زیادی داشت . از سنندج دختر ها و پسر بزرگ عمو قادرم آمده بودند. همچنین پسرهای عمه سولان یعنی سینا به اتفاق همسر و فرزندش و همچنین سروش هم آمده بود . سروش  را خیلی وقت بود ندیده بودم و حالا با دیدن او فکر می کردم دلم برای این پسرعمه ی درشت هیکل و خوش قیافه ام تنگ شده بود به خصوص که میدانستم سروش هنوز هم دیوانه وار پردیس را دوست دارد و این را از نگاه عاشقانه سروش به پردیس فهمیدم . زمانی که برای سلام و احوالپرسی با مهمانان به اتاق آمد متوجه نگاه او شدم اما این نگاه زمانی که پردیس مانتویش را از تن در آورد و به غم و اخم مبدل شد. زمانی  که پردیس به اتفاق مادر به منزل عمو امد منتظر بودم تا او مانتویش را در بیاورد تا لباسش را ببینم . وقتی دیدم که پردیس لباس دلخواهش را به تن دارد از تعجب کم مانده بود یک جفت شاخ دربیاورم . لباس پردیس پارچه زیبایی از حریر و به رنگ شرابی بود که در ناحیه آستین هایش استر نداشت و بازوان سفیدش را سخاوتمندانه در معرض دید قرار می داد . لباس او شامل پیراهنی بلند بود که بالا تنه چسبانی داشت و دامن لباس با اندام زیبای پردیس هماهنگی داشت و فقط از این تعجب کرده بودم که چرا هیچکس واکنشی مبنی بر اینکه او لباسی اینچنینی پوشیده از خود نشان نمی دهد. اما وقتی بقیه را دیدم متوجه شدم لباس پردیس اونطوری هم که فکر میکردم خیلی زننده نیست. پریچهر هم یکی از لباسهایی را که تازه خریده بود به تن داشت که آن لباس خیلی به تنش برازنده بود و موجب تحسین و تعریف عمه و یاسمین و زن عمویم قرار گرفت. یاسمین نیز لباسی از جنس گیپور و به رنگ سفید به تن داشت که فکر میکردم با پوست سفید او خیلی جور نیست اما رویم نشد که به او بگویم که رنگ لباسش به او نمی آید. اما نیشا لباسی به رنگ بنفش کم رنگ پوشیده بود که خیلی قشنگ بود به خصوص با کمربند طلایی رنگی که باریکی کمرش را نمایان می کرد . نوشین هم کت و دامن مشکی به تن داشت که او نیز کمربند ضریفی بسته بود تا نشان دهد کمر او نیز به باریکی خواهرش می باشد. آن شب پیروز بلوزی اسپرت به رنگ لیمویی و شلوار جینی به رنگ سفید به تن داشت. با رفتار خودمانی خودش تمام فامیل را شیفته خود کرده بود. از بین اقوام تنها جای عمه سوزه که به علت کهولت سن و ناراحتی قلبی نیامده بودو همچنین امید که در دانشگاه شیراز مشغول تحصیل بود خالی بود.

از زمانی که به منزل عمویم آمده بودم و مانتویم را درآورده بودم احساس می کردم گاهی نوید به من خیره میشود و تا متوجه اش می شوم ابروانش به هم گره می خورد . از این موضوع سر در نیاوردم که چرا طرز پوشیدنم باید نوید را ناراحت کند در صورتی که خواهران خودش خیلی تابلوتر از من لباس پوشیده بودند. شانه هایم را بالا انداختم و سعی کردم به نوید فکر نکنم . در هنگام پذیرایی از مهمانان احساس کردم پردیس به عمد می خواهد بهسروش کم محلی کند و اورا ندیده بگیرد. برای اینکار شیوه عجیبی را انتخاب کرده بود . پردیس در هنگام تعارف کردن چای موقعی که نوبت سروش رسید به بهانه ای به طرف دیگر رفت و به وضوح دیدم که رنگ چهره سروش حسابی سرخ شد. به اطراف نگاه کردم و دیدم کسی متوجه کار پردیس نشده است. دلم خیلی برای سروش سوخت. در عوض او تا  میتوانست از پیروز پذیرایی کرد به طوری که چندین بار لیوان چای برای پیروز آورد . آخرین باری که پردیس لیوان چای را به دست پیروز می داد گفت : اقا پیروز چون می دانم خیلی چای دوست دارید برایتان چای آوردم .

پیروز به چشمان پردیس نگاه کرد و لبخند زد و گفت : از کجا فهمیدی که من چای زیاد میخورم؟ پردیس لخند زیبایی زد و دندانهای سفید براقش را نمایان کرد و گفت : از اونجایی که هر بار برایتان چای اوردم رویتان نمی شود که بگویید که دیگر نمیخورید .

پیروز با صدای بلند خندید و گفت : پس تا حالا مرا دست انداخته بودید ؟

" نه فقط به شما لطف می کردم "

خیلی تعجب کرده بودم از اینکه پدر وعمو بدون هیچ تعصبی به صحبت پردیس و پیروز گوش میکردند و لبخند میزدند. پردیس تنها کسی بود که بدون اینکه رنگ چهره اش تغییر کند حرفش را میزد . به خوبی می دانستم تمام دختران حاضر آرزو داشتند که اینچنین رک و بی پروا باشند . به خوبی احساس می کردم که سروش از اینکه او اینقدر صمیمی با پیروز گفت و گو میکند  خیلی ناراحت است زیرا در بین حاضران فقط سروش بود که سرش را زیر انداخته بود و در تفکراتش غرق بود. من پیش مادر نشسته بودم و شنیدم عمه آهسته زیر گوش مادرم گفت که لباس پردیس در شان او نیست. مادرمم نگاهی به پردیس انداخت و به عمه گفت : آبجی حریفش نشدم شما که اورا میشناسید ؟ عمه آهسته گفت : به هر حال نمیبایست به او اجازه میدادی تا اینطور زننده لباس بپوشد .  از این لحن عمه خیلی حرصم گرفت و میدانستم اگر پردیس بوئی از این ماجرا ببرد برای لجبازی با او هم که شده بدتر میکند . به خوبی میدانستم که خواهرم از عمه سر جریان سروش خیلی کینه به دل گرفته زیرا عمه خیلی تلاش کرد که با گرفتن دختری برای سروش او را از فکر پردیس خارج کند و حتی میدانستم برای نشاندن سروش سر سفره عقد دست به چه کارهایی زده است . از جمله انکه سروش را تهدید کرده بود که اگر ازآمدن سر سفره عقد سرباز زند خودش را میکشد وبرای اینکار حتی قسم هم خورده بود. آن شب بخاطر اینکه دستم بریده بود دست به سیاه و سفید نزدم حتی از جایم بلند هم نشدم تا لیوانی را جابه جا کنم . اخر شب هنگامی که پدر بلند شد تا به اتفاق تعدادی از مهمانان به منزلمان برویم پیروز هم از جا برخاست تا به همراه ما به منزلمان بیاید و در جواب اصرار عمو که از او خواست تا منزل آنان بماند گفت : وسایل و چمدانهایم انجاست و دیگر اینکه فقط تا فردا مزاحم پسر دایی نادر هستم  فردا میخواهم برای اقامتم منزلی مناسب  پیدا کنم .

پدر با خودرویش تعداد زیادی از مهمانان و مادر و پریچهر را به منزل برد و قرار شد من و پردیس و پوریا به اتفاق ایرج و همسرش و همچنین پیروز پیاده به منزل برگردیم . هنگامی که کنار در با نیشا خداحافظی میکردم به او گفتم : مثل اینکه قرار بود بعد از تعطیلات مدرسه با هم برویم کلاس شنا ثبت نام کنیم یادت که نرفته ؟ نیشا با لحن کنایه داری گفت : فکر نمیکنم تو وقت اینکارارو داشته باشی . با لبخندی گفتم : برای چی ؟ با طعنه گفت : فعلا که شاهین بخت حساب سرتو گرم کرده .

خشکم زد هیچ فکر نمیکردم نیشا چنین حرفی بزند . هنگامی که به سمت منزل میرفتم در این فکر بودم که چرا نیشا اینقدر تغییر کرده ، در صورتی که ماندن و نماندن پیروز در منزلمان به من ربطی نداشت. هر چند که پیروز فقط تا بعد از ظهر روز بعد در منزلمان ماند و بعد از آن به هتل رفت و تا آماده شدن آپارتمان مبله ای که برای مدتی اجاره کرده بود در هتل ماند . بعد از آن هم به آپارتمان مرتب و مبله اش نقل مکان کرد و گاهی به منزل ما و عمو ناصر سر میزد.


نوشته شده در شنبه 25 تیر 1390 ساعت 07:19 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم