تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت اول فصل دوم رمان بوسه ی تقدیر

رمان ایرانی بوسه تقدیر

به پوریا نگاه کردم و فکر کردم شوخی می روی مبل اتاق پذیرایی منزلمان نشسته بودم و به نقطه نامعلومی چشم دوخته بودم کاری نبود که انجام دهم و به خاطر همین  احساس می کردم خیلی کلافه و سردرگم هستم . ساعت ده و نیم شب بود و هیچ کس در منزل نبود .همه برای استقبال از پیروز به فرودگاه رفته بودند و من در این فکر بودم که آیا آنها به فرودگاه رسیده اند یا نه. وقتی از بهت خارج شدم نگاهی به ساعت انداختم هنوز یک  ربع از رفتن خانواده ام نمی گذشت با این حال همین مدت کوتاه برایم به اندازه چند ساعت گذشته بود.

بای اینکه کاری انجام دهم از جا بلند شدم و گشتی در منزل زدم. ابتدا به آشپزخانه  رفتم تا از جور بودن وسایل دود کردن اسپند مطمئن شوم نگاهی به اسپند دود کن چینی انداختم و با صدای بلندی گفتم : مثلا خیلی کار داشت که حتما باید یکی می ماند تا فقط آن را به برق بزند؟ و بعد با حرص نفس عمیقی کشیدم و از آشپزخانه بیرون رفتم . در همین حال به یاد دفتر خاطراتم افتادم و با خوشحالی فکر کردم که الان بهترین وقت برای بیرون آن است تا دور از چشمان کنجکاو خواهرم پردیس بتوانم چند خط یدرآن بنویسم. خیلی وقت بود که سراغی از دفترم نگرفته بودم یعنی از وقتی که امتحانات خرداد ماه شروع شده بود و تا الانکه بیست وششم تیر ماه بود یعنی یک ماه و بیست و سه چهار روز برای آوردن دفتر خاطراتم به طرف حیاط رفتم . تمام چراغ های حیاط روشن بودند . نمای درختان پر برگ باغچه زیر نور لامپ های رنگین حیاط منظره زیبایی به  وجود اورده بودد. نگاهی به زیر زمین منزل انداختم با اینکه می دانستم چیز ترسناکی در آن وجود ندارد اما از رفتن به طرف انجا احساس ترس کردم . در یک لحظه تصمیم گرفتم  که از خیر آوردن دفتر خاطراتم از داخل انباری منزل بگذرم اما شوق دیدن دفتر بیش از آن بود که حتی احساس ترس از تاریکی هم بتواند منصرفم کند. می دانستم یک چنین فرصتی کم پیش می آید و نباید آن را از دست بدهم یعنی دست کم  تا زمانی که پردیس ازدواج نکرده باید همینطور مخفیانه دفترم را بنویسم ، چون فقط کافی بود که دست پردیس به دفترم برسد آنوقت دیگر میشدم بنده زر خرید دست وپا بسته او. برای اینکه بر احساس ترسم غلبه کنم تمام چراغ های زیرزمین را از داخل حیاط روشن کردم و با صدای بلند شروع کردم با خودم صحبت کردن درست مثل اینکه کسی همراهم باشد.

" خدا بگم چکارت کنه پردیس که با وجود داشتن اتاقی به ان بزرگی باید دفترم را از ترس تو توی شصت سوراخ قایم کنم "

وقتی به داخل زیرزمین رفتم احساس کردم آن طور هم که فکر می کردم نمی ترسم اما بدون لحظه ای تاخیر در انباری را باز کردم و از بین جعبه ها بسته کوچکی که داخل مشمایی مشکی بود بیرون آوردم و بعد به سرعت از داخل انباری بیرون آمدم و به طرف پله ها دویدم در همان لحظه ترس به سراغم آمد و احساس کردم کسی از پشت سر می خواهد مرا بگیرد و با همین احساس با وحشت پله های زیرزمین را دو تا یکی طی کردم و بون اینکه چراغ های زیر زمین را خاموش کنم به طرف داخل خانه دویدم .

وقتی در حال را بستم نفس عمیقی کشیدم با وجودی که داخل منزل هم تنها بودم اما احساس ترس نمی کردم. نگاهی به دور و اطراف انداختم و بعد به طرف مبلهای راحتی هال رفتم و روی آنها نشستم و دفتر را باز کردم. در صفحه نخست دفتر چشمم به دو بیت شعر افتاد که از دوستم بیتا خواسته بودم تا آن را برای افتتاح دفترم با خطی خوش بنویسد.

همانطور که به خط کشیده و زیبای بیتا نگاه میکردم در فکر او بودم و با خود گفتم فردا با او تماس میگیرم . سپس با کشیدن آهی دفترم را ورق زدم در ان چیز خاصی در ارتباط با خودم وجود نداشت تمام اتفاقات روز مره ای بود که اغلب در هر دفتر خاطراتی نوشته می شد . اما چیزی که باعث میشد آن را از چشمان کنجکاو خواهرم پردیس پنهان کنم جریانی بود که فکرم را به خود مشغول کرده بود و آن جریان دوستی بیتا با جوانی بود که به تازگی با آن شده بود و من کم وبیش در جریان آشنایی آن دو بودم. دفترم را ورق زدم و به صفحه ای رسیدم که بیتا با هیجان برایم تعریف کرده بود که با جوانی به نام سام آشنا شده است.یک شب هنگامی که از سر کلاس تقویتی زبان برمیگشته چند جوان علاف مزاحمش میشوند اما در این حین مرد جوانی سر میرسد و جلوی آنان در می آید و بعد بیتا را به منزلشان میرساند.بیتا برای تعریف کرده بود که سام در شرکتی که در همان خیابانی که او به موسسه زبان می رود به عنوان حسابدار مشغول به کار می باشد. من سام را ندیده بودم اما بیتا میگفت که او پسری سبزه رو و میانه قد و لاغراندام است ، اما خیلی جذاب و تو دل برو است. من فقط یک بار که به خانه بیتا رفته بودم تا باهم درس بخوانیم صدای سام را از پشت تلفن شنیده بودم زیرا بیتا تلفن را روی آیفن گذاشته بود تا من بتوانم صدایش را بشنوم. غرق در خواندن دفتر خاطراتم بودم که با صدای تلفن به خود آمدم و به ساعت نگاه کردم و دیدم نیم ساعت از رفتن خانواده ام به فرودگاه گذشته است . از جا بلند شدم و به طرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم  صدای بوق آزاد تلفن نشان می داد که ممکن است خط روی خط افتاده است . گوشی را گذاشتم و سر جایم برگشتم . دفتر را به دست گرفتم اما دیگر مشغول به خواندن نشدم شروع کردم به نوشتن خاطرات مهمی که در این مدت برایم اتفاق افتاده بود.

نوشتم :در فرصتی که فرصت نوشتن نداشتم آن هم به دلیل امتحانات و جریانات بعد از آن حالا فرصتی پیدا کرده ام تا اتفاقاتی که در این مدت  پیش آمده را بنویسم. اول اینکه بیتا هنوز با سام دوست است و از قرار معلوم بعد از تعطیلات قرار است با خانواده اش برای خواستگاری از بیتا به منزلشان برود اما تا دیروز که با بیتا تماس داشتم هنوز خبری نشده بود. راستی تا یادم نرفته مینا خواهر بیتا هم با شوهرش آشتی کرده است و سر زندگی اش برگشته و این را دیروز بیتا با خوشحالی برایم گفت. ترس او فقط این بود که مبادا موقعی که سام وخانواده اش برای خواستگاری از او به منزلشان می آیند مینا هنوز با مازیار قهر باشد. اما خبرخیلی مهم و قابل توجه ای که به قول پردیس خانواده پدری ام را چون زلزله ای زیرو رو کرده است این است که قرار است پیروز از سوئد برگردد. البته نمیدانم این بازگشت دائمی است یا موقتی ، اما به هر حال این خبر برای خانواده بزرگ ما خیلی تکان دهنده است. بهتر است از اول ماجرا شروع کنم. وقتی پیروز طی تلفنی به عمویم گفت که بزودی قرار است به ایران برگردد شور وغوغایی در خانواده بزرگ پدری ام برپا شد. همه به تکاپو افتادند و این تلاش برای این بود که خود را برای ورود پیروز آماده کنند. من اورا به  یاد نداشتم چون زمانی که به خارج رفت شش سال داشتم و هنوز در شور بچگی ام بودم. از قیافه او تنها چیزی که به یاد دارم چشمانش بود که فکر می کنم چیزی به رنگ سبز و یا طوسی بود ، البته درست رنگ آن را به یاد ندارم  چون شاید در عالم بچگی هنوز نمی توانستم رنگ ها را درست تشخیص دهم ولی از رفتن او خاطره ی پررنگی در ذهن داشتم.

پیروز نوه ی عمه بزرگم بود که حدود پانزده سال پیش برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود. اما اینکه چرا آمدن پیروز شور و هیجان تازه ای به زندگی مان بخشیده بود خود شرح مفصلی دارد. ابتدا به شرح اصل و نصب خانوادگی مان می پردازم.برای معرفی خانواده بزرگ پدری ام که گاهی خودم را هم گیج می کند باید به شجره نامه خاموادگی مان رجوع کنم و از پدر پدربزرگم بنویسم.

پدر پدربزرگم اهل کردستان و یکی از خان های آن زمان بوده است که در زمان آخرین شاه قاجار صاحب خدم و خشم فراوانی بوده . و همچنین مالک چند ده و آبادی بوده و علاوه بر آن دارای ثروت زیادی از جمله زمین و ملک فراوانی بوده که از تمام این ملک و ابدی ها یک سوم آن بعد از تقسیم اراضی به تنها پسرش طهماسب خان که پدر بزرگم بود و همچنین گهرناز خاتون به ارث رسید. پدربزرگم نیز با وجود داشتن دو همسر و هفت فرزند که دو تای انها قبل از پدر بزرگم فوت کردند آنقدر زمین و ملک داشت که تا چند پشت آنها نیزبتوانند زندگی راحتی داشته باشند.

خانواده پدری من خانواده ای بزرگ و پرجمعیت بودند که سه برادر و دو خواهر تشکیل میشد. عموی بزرگم قادر که سالها پیش به رحمت خدا رفته است دارای دو پسر به نامهای ناهید ونرگس می باشد. دو دختر و یکی از پسرهایش ازدواج کرده اند و آخرین پسرش امید هم اکنون بیست و چهار سال سن دارد و در سنندج مشغول تحصیل می باشد. دومین عمویم ناصر دارای چهار دختر و دو پسر می باشد که از چهار دخترش فقط یلدا دختر بزرگش ازدواج کرده بود و سه دختر دیگرش به ترتیب یاسمین بیست ویک سال ، نیشا هیجده سال و نوشین شانزده سال و دو پسرش نیما بیست وهفت سال و نوید بیست وسه سال دارند.نادر که پدر من می باشد سومین پسر خانواده است و دارای سه دختر و یک پسر می باشد که خواهرانم پریچهر بیست سال و پردیس نوزده سال و من نیز هفده سال و برادرم پوریا چهارده سال دارد. دو عمه ام هردو در کردستان زنندگی می کنند ، عمه بزرگم سوزه یک دختر به نام ساره داشت . متاسفانه به همراه شوهرش در مسافرت ماه عسلشان در تصادفی در گذشته بودند. عمه دیگرم سولان فقط دو پسر دارد که سینا ازدواج کرده و دارای یک پسر چهار ساله است و سروش نیز یک سال پیش با دختری ازدواج کرده و بعد از هفت هشت ماه از همسرش جدا شده بود. عمو ناصر و بعد از آن پدرم در زمان نوجوانی برای تحصیل و کار به تهران می آیند و ازدواج می کنند . عموی بزرگم که آن زمان یکی از ثروتمندان شهر خودش بود از برادرانش می خواهد به کردستان برگردند و در ملک پدریشان در کنار او زندگی کنند اما اصرار او بی نتیجه بوده و پدر و عمو ناصر که در آن موقع تازه به طور مشترک مغازه ای در بازار خریداری کرده بودند حاضر نشدند دست از کار و زندگی خود بکشندو در تهران ماندگار می شوند. عمو قادر پس از اینکه از آمدن آنها ناامید می شود سهم ارث خواهران و برادرانش را می دهد تا برادرانش با سرمایه کلانی که سهمشان بود موقعیت شغلی خود را تثبیت کنند. عمه کوچکم سولان در سنندج و در نزدیکی منزل عمو قادرم دارای خانه و زندگی مرفهی است و گاهی برای دیدن عمو درم به تهران می آید اما عمه بزرگم در شهر کوچک و خوش آب و هوایی به بلبلان آباد ساکن است .و تا جایی که به یاد دارم به علت ناراحتی قلبی و کهولت سن به تهران پا نگذاشته است.

اما پیروز که تنها بازمانده نسل عمه بزرگ پدر بود تا زمانی که به سن قانونی برسد تحت کفالت عموی بزرگم و مادربزرگش یعنی گهرناز خاتون بوده که او هم سرگذشت جالبی دارد که خیلی  دوست دارم  آن را هم بنویسم. عمه بزرگ پدرم گهرناز خاتون آنطور که میگفتند زن زیبا و دلربایی بوده که یکی ا زشاهزاده های دوران قاجار خاطرخواه او شده و با وجود سه همسر و هشت فرزند با او ازدواج می کند. گهر ناز با ازدواج با اتابک خان سوگلی و گل سرسبد زن های او می شود به خصوص با آوردن پسری به نام پولاد این عزت و قرب به اوج خود میرسد اما این باعث نمی شود گهرناز با غرور و خودخواهی که اکثر زنان آن دوره داشتند در پی بیرون کردن حریفانش یعنی همسران قبلی اتابک خان بودند از میدان شود. اینطور که میگفتند گهر ناز با وجود سن کمی که داشت خیلی عاقل و زیرک بوده و با داشتن عقل و تدبیر سعی در برقراری مساوات وبین خود و دیگر همسران اتابک خان داشته و این خود علت تشدید علاقه اتابک خان نسبت به او می شد و باز اینطور که می گفتند اتابک خان بدون اجازه همسر زیبا و جوانش حتی آب نمی خورده.

بعد از مرگ اتابک خان ثروت عظیم او بین همسران و فرزندانش تقسیم شد و سهم گهرناز و پولاد با وجود که نیمی از سهم الارث خودش را به زنان دیگر بخشید ثروتی افسانه ای شد که  بیشتر آن ملک و زمین و آبادی بود. گهرناز یکی از زنان ثروتمند عصر خود به شمار می رفت زیرا علاوه بر سهم ارث پدری اش ثروت کلانی نیز از همسرش اتابک خان به او رسیده بود و به همین خاطر خواستگاران فراوانی داشت. اما او با وجودی که بعد مرگ اتابک خان هنوز خیلی جوان بود و از طرفی خواهان زیاد داشت ازدواج نکرد و تمام هم و تلاشش را برای تربیت تنها فرزندش پولاد نمود و زمانی که او دوره دبیرستان را تمام کرد او را برای ادامه تحصیل به خارج فرستاد.

پولاد پس از اتمام تحصیل و گرفتن دکترا در سن سی و هشت سالگی در فرنگ با زنی اهل بلژیک آشنا می شود و حاصل این  ازدواج پسری به نام پیروز بود که پس از به دنیا آمدن پیروز، پولاد از همسرش جدا شد و به همراه پسرش به ایران باز می گردد و گهرناز در تدارک گرفتن همسری ایرانی برای او بوده که اجل مهلت این کار را به پولاد نمی دهد و او طی حادثه ای در می گذرد و در این بین پیروز تنها وارث ثروت کلان  پولاد می شود. زمانی که پولاد در گذشت ، پیروز هشت ساله بود . بعد از آن سرپرستی او به مادربزرگش گهرناز می رسد که او نیز از هیچ تلاشی برای تربیت پیروز فرو گذاری نکرده بود. دو سال بعد از اینکه پیروز مدرک دیپلمش را می گیرد اورا برای ادامه تحصیل به خارج می فرستد . از پیروز چیزی به خاطر ندارم فقط به یاد دارم در آن زمان من ونیشا و نوشین  تا آخر که اورا بدرقه می کردیم به شکل وشمایلش می خندیدیم ، همین خنده باعث شد که هر سه نفرمان موقع بازگشت یکی یک پس گردنی بخوریم زیرا صدای کرکر خنده مان از صدای هق هق مادر و زن عمو ها و عمه ها بلندتر بود.

بعد از مرگ گهرناز که دو سال بعد از رفتن پیروز به خارج بود و همچنین مرگ عموی بزرگم که فاصله ای با مرگ عمه بزرگش نداشت اختیار نصف بیشتر ثروت او به دست پدر و عمویم می افتد که قرار بر این می شود که آنها تا زمانی که پیروز  به سنی برسد که بتواند با سرمایه اش کار کند با آن تجارت کنند و سود حاصل را به حساب او در یکی از بانکهای معتبر خارج از کشور بگذارند. کسی نمی دانست ارزش این ثروت چه قدر است. و اما حالا بعد از پانزده سال قرار است او به ایران بازگردد و همین انگیزه ای بود برای تحولی عظیم در خانواده پدری ام.

 

درست اواخر ماه خرداد بود و من تازه امتحان آخرم را داده بودم که خبر آمدن او را شنیدم . موقعی که بعد از دادن آخرین امتحانم به تنهایی از مدرسه به خانه برگشتم در این فکر بودم که امسال هم رتبه اول کلاس را برای خودم به دست آورده ام واز این بابت خیلی خوشحال بودم و تمام تلاشم به ابن جهت بود تا برای شرکت در کنکور آن هم در رشته پزشکی که تنها آرزویم بود ، بتوانم رتبه بیاورم. برایم جای خوشحالی بود که پشتکارم در درس زبانزدتمام فامیل بود ووقتی از گوشه و کنار می شنیدم که دیگران می گفتند که نگین مغز فامیل است با غرور به خود می بالیدم. اما حیف که نیشا دختر عمویم که ازهرکس در فامیل با من صمیمی تر بوذد و تقریبا هم سن بودیم ، بعد از گرفتن سیکل ترک تحصیل کرد و برای یادگیری آرایشگری به یک آموزشگاه رفت.

 آن روز تنها به منزل برگشتم زیرا نوشین چند روزی بود که تعطیل شده بود وقتی به منزل رسیدم همین که از در وارد شدم بیشتر اسباب و اثاثیه را گوشه حیاط دیدم. یک لحظه به فکرم رسید که نکند پدر منزل را فروخته و مادر تدارک اسباب کشی هستیم ولی این از واقعیت خیلی دور بود زیرا با وجودی که سرم به درس و مدرسه گرم بود اما میفهمیدم که پدر قصد فروش منزل را ندارد. در حال فکرکردن بودم و در ذهنم حدس هایی میزدم که پردیس را دیدم که با جعبه ای در دست از در ساختمان وارد حیاط شد وبا دیدن من گفت : بدو نگین ، خوب شد اومدی بیا کمک کن.

به طرف او رفتم و گیج به او نگاه کردم

"پردیس چه خبره"

" خبرخیر "

" بابا خونه رو فروخته ؟ "

" برو بابا دلت خوشه خبر نداری؟ قراره زلزله بیاد ."

با وحشت به او نگاه کردم و گفتم : زلزله ؟

پرردیس که میخواست به داخل برود خندید وگفت :

" آره جونم زلزله "

وحشت تمام وجودم را دربرگرفته بود ودر این فکر بودم که اگر  قرار است زلزله بیاید پس چرا اسباب و اثاثیه را جمع می کنند؟ نگاهی به تمام اثاثیه انداختم تمام اسباب های حیاط شامل خرده ریزه ای قدیمی و خرت وپرت هایی بود که شاید ارزش زیادی هم نداشت و من در تعجب بودم که اینها چه چیز هایی هستند که آنقدر مهم هستندکه مادر میخواهد زیر اوار نماند.

در خیالاتم سر می بردم که صدای پردیس را شنیدم

" نگین چته خشک شدی بیا دیگه "

به او نگاه کردم و به دنبالش روان شدم. وضعیت خانه دست کمی از بیرون آن نداشت  ،همه جا به هم ریخته و شلوغ بود و من برای پیدا کردن جایی که بتوانم لباسهایم را عوض کنم این طرف و آن طرف می رفتم و در همان حال فکر میکردم که حتما زلزله آمده که منزل به این  صورت  ریخت وپاش کرده . مادر را دیدم که از پلکان طبقه بالا می آید . با دیدن من گفت :

"نگین جان امدی مادر ؟ چه خوب شد خیلی به کمکت احتیاج داریم. بدو لباست را عوض کن بیا که خیلی کار داریم"

جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم :مامان راستی راستی قرار است زلزله بیاید؟

مامان لبش را به دندان گرفت و گفت : زشته دختر این حرف عیبه .

" مامان پردیس گفت "

مادر سرش را تکان داد و با لحن سرزنش باری گفت : می خواد از این بزرگتر بشه تا بد وخوب و بفهمه .

و بعد به دنبال کارش رفت و مرا در بهت و حیرت گذاشت . نمی دانستم مخاطب مادر من بودم یا پردیس ولی از نگاه چپ پردیس به خودم فهمیدم که چه کسی مخاطب مادر است. پردیس با اخم از من رو برگرداند و با حرص گفت : بیخود میگن تو مغز متفکری ، به نظر منکه یک احمق مغز خر خورده بیشتر نیستی . پاک گیج شده بودم هیچ کس حرف درستی نمیزد تا من هم بفهمم چه خبر شده است. در این حین صدای پوریا را شنیدم که مادر را صدا می کرد . با عجله به طرف حیاط رفتم و او را صدا زدم. " پوریا پوریا "

پوریا با دیدن من سرش را تکان داد و خندید . " پوریا جون کجایی داداش ؟ "

" چیه بازم می خوای برات خرید کنم ؟ "

" نه داداشی . میخوام بهم بگی چه خبر شده ؟ "

پوریا وقتی فهمید من از چیزی خبر ندارم اول خودش را لوس کرد اما مثل خیلی از اوقات زود جریان را لو داد.

" قراره خونه رو رنگ بزنیم و دکور را عوض کنیم "

" برای چی ؟ "

" آخه مثل اینکه قراره عمه بابا بیاد تهران "

کند عمه پدرم ده سال بود که فوت کرده بود و تا کنون استخوان هایش نیز خاک شده بودند. به پوریا گفتم : برو بی مزه !

اما پوریا با جدیت به من نگاه کرد و گفت : " به خدا راست میگم " و همین باعث شد تا مطمئن شوم که او شوخی نمی کند.

" منظورت عمه سوزه است یا عمه سولان ؟ "

" اونا هم قراره بیان وقتی امروز صبح بابا به خونه زنگ زد مامان گفت : حتما عمه ها هم میان "

" کی میخواد بیاد ؟ از کجا ؟ "

" از خارج "

تازه متوجه شدم منظور پوریا از عمه بابا نوه اوست نه خود خدا بیامرزش . با تعجب گفتم : وای پوریا راست میگی ؟

سرش را تکان داد و من با حیرت فکر کردم که این خبر می تواند اتفاق بزرگی در خانواده پدری ام باشد . آن روز پدر خیلی زود به منزل آمد . و در پی خرده فرمایش های مادربه دنبال بنا و نقاش و گچ کار و غیره رفت و من و پردیس وپریچهر و حتی پوریا مثل یک گارگر تمام خرده ریزه ها رابه حیاط منتقل کردیم . همیشه از خانه تکانی عیدی که مادر انجام میداد وحشت داشتم و حال آرزو می کردم که ای کاش ده تا خانه تکانی با هم انجام می دادیم اما اینجور تو خاک و خل وول نمی خوردیم . من دلیل کار مادر را نمی دانستم اما از پردیس شنیدم که پیروز قرار است برای ازدواج به ایران بیاید و عمو و پدر سعی می کنند این طعمه لذیذ را به طرف خود بکشند . خوشبختانه یا بدبختانه خواهرم پردیس خیلی رک گوست و بعضی اوقات اگر سر کیف باشد و مرا به چشم دشمنش نگاه نکند از حرفهایش می توانم سر از خیلی چیزها در بیاورم اما وای به زمانی که عنق است ، آن وقت به قول مادرم با یک من عسل هم نمی شود اورا قورت داد .

همان شب پردیس به من گفت که ثلثی از ثروت افسانه ای پیروز در دست پدر و عمو است و انها با ثروت او تجارت هنگفت  می کنند و نیم دیگر آن به صورت ملک و زمین است و مقداری از آن هم در بانک های خارج ازکشور است و سود سرشاری به آن تعلق می گیرد . نمی دانم پردیس از کجا این اطلاعات را به دست آورده بود ولی با اخلاقی که او داشت ، بعید نبود برای به دست آوردن آنها مخفیانه به صحبت ای پدر و مادر گوش کرده باشند .حالا من نیز می دانستم که پیروز به ایران آمده تا همسری اختیار کند و پدر و عمو در این فکر هستند که هر کدام دختر خود را کاندید این ازدواج کنند.

راستش خودم هم در این فکر بودم که آیا پیروز هم خواهان ازدواج با خواهران یا دختر عوهای دم بختم می باشد یا نه ؟ اما از قرار معلوم آن طور که از گفته های پدر فهمیدم پیروز به او گفته بود که قصد دارد همسری ایرانی اختیار کند چون زنان ایرانی در وفا و وقار کم نظیرند . حالا نمی دانم این فکر از کجا به مغزش خطور کرده بود که زنان ایرانی وفاردارترین زنان دنیا هستند . به قول پردیس بی شک او همه نوع زن را امتحان کرده و بعد به چنین نتیجه ای رسیده است !

اما این روز ها حال خواهرم پریچهر و از طرف دیگر یاسمین و نیشا طور دیگراست. با اینکه بخت نیشا خیلی کمتر از آن دو است اما از خودش شنیدم که می گفت پدرش گفته اگر پیروز هر کدام از دخترهایم را بخواهد کاری به رسم و رسومات ندارم که اول باید دختر بزرگ سروسامان داد. مطمئن بودم پدر نیز همین عقیده را دارد . من آرزو می کنم تا دست کم یکی از خواهرانم زودتر ازدواج کند تا من از هم اتاقی شدن با پردیس نجات پیدا کنم حالا که سر درد ودلم باز شده بهتر است بنویسم که با وجودی که با وجودی که منزلمان دارای پنج اتاق خواب است اما مادر یکی از اتاق ها را برای مهمان نگاه داشته است . تمام اعضای خانواده به جز من و پردیس اتاق های مجزایی دارند و همین باعث شده که پردیس مرا مزاحم و اضافه بداند .پریچهر که دختر ارشد خانواده می باشد و دارای اتاق مجزایی است وهر جایی میرود در اتاقش را میبندد و خیالش راحت است پوریا نیز چون پسر است می باشد حتما می بایست دارای اتاق خواب مجزایی باشد و دراین بین فقط من و پردیس هستیم که باید یکدیگر را تحمل کنیم. من حاضر بودم مثل سارا کوری زیر یک اتاق شیروانی زندگی کنم و یا دست کم با پوریا اتاق مشترکی داشتم اما با پردیس توی یک قصر زندگی نکنم. پردیس همییشه حامل خبر است با اینکه مادر بارها به او گفته است که این کار خوبی نیست و مممکن است بعدها در زندگی دچار مشکل شود اما گوشش بدهکار این حرفها نیست و همیشه کار خودش را می کند.

بعد از رنگ کاری منزل نوبت به تغییر دکوراسیون مبلها و وسایل رسید . که پدر از هیچ تلاشی برای این کار فروگذاری نکرد . خانه درست مثل منزل نو عروس ها زیبا وتمیز شده بود ودر این بین ما نیز بی نصیب نمانیدم و صفایی به اتاقهایمان دادیم از جمله اینکه پدر رای من و پردیس کتابخانه ای مجزا خرید که قفل و بند داشت و این بیش از هر چیز باعث خوشحالی من بود چون دیگر می توانستم وسایلم را درون ان بکذارم و با خیال راحت درش را قفل کنم . البته نه هرچیزی چون پردیس به هرچیز قفل و بند است حساس است و تا ته توی قضیه را در نیاورد دست بردار نیست.

نمی دانم چرا اما برایم آرزو شده بود که پردیس زودتر از پریچهر ازدواج کند و لااقل من یکی از شرش خلاص شونم. خواهر بزرگم پریچهر خواهان زیادی دارد ، حال این خواهاان به خاطر موقعیت خانوادگی مان است  ویا به خاطر خود او ، دیگر خدا عالم است. اما تا جایی که می دانم پدر روی دخترانش حساس است و به قول خودش تا دامادی که در شـأن منزلتشان پیدا نکند شوهرشان نمی دهد. و راستی که تا به حال از هیچ تلاشی برای راحتی ما فرو گذار نکرده است . البته چند خواستگار نیز برای پردیس قد علم کرده بودند که بنده خداها حسابی مسخره او شدند. گاهی اوقات فکر می کنم پردیس به کدام یک از اعضای خانواده مان رفته است. او خیلی زیبا در عین حال خیلی متکبر و خود خواه است و همچنین ماجرا جوست و مادر همیشه می گوید که نگران آینده اوست.

پردیس چشمان سبز و همچنین پوست سفیدش را از مادر به ارث برده است و قد بلند و اندام درشتش را از پدر گرفته است وبه قول پدر یکی از کرد های دبش است که این حرف پدر باعث عصبانیت او که خود را تهرانی اصیل میداند میشود. اما پریچهر خواهر بزرگم دختری آرام و محجوب است و از نظر شکل و قیافه نسخه کاملی از پدر می باشد ، چشمانی مشکی و درشت و ابروانی پرپشت که میدانم اگر آنها را اصلاح کند خیلی زیبا می شود ، پوستی سبزه و قدی بلند از دیگر خصوصیات اوست.

من نیز که سومین دختر خانواده ام خصوصیاتی متفاوت از دیگر خواهرانم دارم. با وجودی که قد بلند آن دو را ندارم اما سفیدی پوستم به مادر رفته است و سیاهی چشمان و مویم را از پدر به ارث برده ام. گاهی اوقات پردیس با حرص به مادر می گوید شما و پدر سر نگین پارتی بازی کرده اید و از هر چیز خوبی که داشتید به او داده اید .من به خوبی می دانم پردیس رنگ سبز چشمانش را دوست ندارد ، همچنین از قد بلند واندام درشت خوشش نمی آید تنها چیزی که می دانم دوست دارد رنگ سفید و شیشه ای پوستش می باشد که واقعا هم زیباست. با اینکه در کل پردیس دختری زیباست اما به چیزی قانع نیست و میخواهد هر چیز خوبی از آن او باشد. گاهی اوقات حرفهایی میزند که فکر می کنم سلامت عقلش نقصان دارد. اما با این حال نفوذ زیادی روی خانواده مان دارد و با همان اخلاق قلدری اش به من وپویا و گاهی پریچهر فرمان میدهد و بعضی اوقات آنقدر ترشرو و بد اخلاق میشود که همیشه آرزو می کنم که او زودتر ار پریچهر ازدواج کند تا من و پوریا نفس راحتی بکشیم.مثل اینکه از پردیس خیلی بدگویی کردم . نمی دانم چرا هر کاری می کنم باز هم قلمم به سمت غیبت کردن از پردیس کشیده می شود.

به هر صورت منزلمان با کمک چند کارگری که پدر برای کمک به مادر آورده بود خیلی زود آماده شد و همه منتظر آن بودند که پیروز با یک تلفن ورود خودش را اعلام کند.

عاقبت آن روز رسید و پیروز با گرفتن تماس تلفنی با عمو ناصرم روز ورودش را به او گفت. تلفن پیروز مانند بمبی در منزل منفجر شد. پریچهر با وجودی که به کلاس خیاطی می رفت و می توانست برای خود لباس بدوزد اما چند دست لباس قشنگ آماده خرید و مخفیانه و دور از چشم مادر یکی دو ردیف از ابروان پرپشتش را برداشت. پردیس هم برای اینکه از او عقب نماند خرج چند دست لباس را بر گردن پدر گذاشت و در این بین باز هم سر من بی کلاه ماند. زیرا کسی فکر نمی کرد بین دو خواهر زیبا و بلند قدم من نیز بتوانم عرضه اندام کنم . البته خودم نیز نه چنین حوصله ای دارم و نه اصلا فکرش را می کنم . من ترجیح می دهم خودم را کنار بکشم و منتظر بمانم .

البته ناگفته نماند وضعیت در خانه عمو نیز دست کمی از مال ما ندارد. یاسمین با اینکه قرار بود با امید پسر عمو قادرم که او نیز دانشجوی سال آخر مهندسی الکترونیک است ازدواج کند اما گویا چنین قراری با آمد پیروز خوذدمبه خود لغو شده است . او بیشتر از همه تلاش می کند تا برنده این مسابقه باشد. البته نیشا و بعد نوشین خیلی زیباتر از یاسمین هستند . یاسمین دختر کوتاه قد اما سفید روییست که چهره اش به زن عمویم رفته ودر کل قیافه اش چنگی به دل نمی زند اما خیلی خیلی مهربان و خوش زبان است به خاطر همین خواستگارانش کم نیستند. اما نیشا ونوشین هر دو به خانواده پدری ام رفته اند و هردو بلند قد و سبزه رو و جذاب هستند.

پدر برای ورود پیروز با عمه هایم در کردستان تماس گرفت و به آنها روز ورود او را اطلاع داد. امروز صبح همه در التهاب بودند و خود را برای امشب که قرار است پیروز بیاید آماده کرده اند . اول قرار شد همه با هم به فرودگاه برویم اما بعد مادر گفت که بهتر است یکی از ما دختران در منزل بمانیم تا وقتی پیروز خواست احیانا به منزل پسر دایی نادرش بیاید کسی باشد تا اسپندی روی آتش بگذارد . و من میدانستم بدون شک آن یک نفر من خواهم بود زیرا پریچهر که حتما باید می رفت و پردیس هم اگر نمی رفت ممکن بود زمین و زمان نیز دوخته شود و پوریا نیز سوای تمام این برنامه ها بود . بنابراین خودم داوطلبانه خواستار ماندن در خانه شدم و فکر می کنم با این کار خودم را هم بی ارزش نکردم.

از نوشتن دست کشیدم چون احساس کردم دستم درد گرفته است با این حال فکر کردم زیاد خوب ننوشته ام و کمی بی پروا نوشته ام دفترم حالت سیاسی به خود گرفته و این به خاطر بدگویی از پردیس و بقیه در دفترم بود . در یک لحظه از ذهنم گذشت بعضی چیزهایی که در دفترم نوشته ام را خط بزنم یا پاره کنم اما زنگ تلفن باعث شد از جام بلند شوم و به طرف آن برم .

گوشی را برداشتم : " بله بفرمایید "

صدای نا آشنایی گفت : " منزل آقای فروغی ؟ "

" بله بفرمایید ؟ "

صدا خیلی خودمانی گفت : " خدا را شکر بلاخره یکی پیدا شد "

از حرفش چیزی سر در نیاوردم و گفتم : شما ؟ "

صدا که معلوم بود خیلی سر حال است گفت : و اما شما ؟

اخمی کردم و در یک لحظه فکر  کردم که ممکن است مزاحمی تماس گرفته باشد و می خواستم گوشی را بگذارم که به یاد آوردم او نام و فامیلی پدر را گفت . بعد از لحظه ای مکث گفتم : من دختر ایشان هستم . امری هست بفرمایید .

صدا با سرحالی گفت : میشه بفرمایید کدام دخترشان ؟

از حرص دندانهایم را به هم فشردم و در همان حال زیر لب گفتم : مسخره

اما مثل اینکه صدایم بهه گوش طرف رسیده بود زیرا گفت : با من بودید ؟

با دستپاچگی گفتم : آقا اگر با پدرم کار دارید ایشان تشریف ندارند شما لطف کنید بعد تماس بگیرید.

صدا گفت : خیر خانم بنده فعلا با پدرتان کار ندارم اما اگر شما افتخار آشنایی بدید می توانیم ...

بدون اینکه بگذارم شخص پشت گوشی صحبتش را ادامه دهد گوشی را گذاشتم . هنوز قدمی از تلفن دور نشده بودم که زنگ تلفن دوباره به صدا در آمد .

" بفرمایید "

باز همان صدا را شنیدم که گفت : برای چه قطع کردی ؟

گفتم : " آقا اگر شما کمی تربیت داشتید مزاحمت ایجاد نمی کردید " . و بعد با حرص گوشی تلفن را گذاشتم . در همان حال فکر کردم که خدا نکند که آشنا باشد .

وقتی برای بار سوم زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را برنداشتم و سعی کردم آن را نشنیده بگیرم اما زنگ تلفن اعصابم را خرد کرده بود و می خواستم سیم را از تلفن بکشم اما فکر کردم ممکن است پدر و مادر تماس بگیرند و بعد نگران شوند . چون دیدم مزاحم دست بردار نیست تلفن را برداشتم تا چیزی به او بگویم که به تندی گفت :" بابا دختر نادیی نادر قطع نکن . باور کن نه بی تربیتم نه مزاحم. من پیروز بهزاد فرزند پولاد بهزاد ،  نوه عمه آقای نادر فروغی پدر شما هستم ."

 


نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر 1390 ساعت 05:32 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم