تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل چهارم رمان بوسه تقدیر

رمان ایرانی بوسه تقدیر

با دیدن او تکانی خوردم و با خجالت لبخند زدم . او خندید و گفت : غصه شو نخور گاهی اوقات من هم بد جایی گیر میکنم اما وقتی کمی استراحت میکنم میتوانم درست تصمیم بگیرم . و بعد  گفت : برای چند لحظه تنهات میگذارم  چون باید با خاله سلام و احوالپرسی کنم و بعد میام تا کمی باهم حرف بزنیم . سرم را تکان دادم و گفتم : باشه منتظرم . سروش لبخندی زد و بعد دست کرد در جیبش و پاکت نامه ای را بیرون آورد و به طرفم گرفت و گفت : این نامه برای توست هرچند که ترجیح میدادم همانجا روی قلبم باشد اما به هرحال باید به دست صاحبش برسانم . با تعجب نامه را از دستش گرفتم و نگاهی به آن انداختم . با دیدن خط پردیس قلبم تکان خورد . نگاهی به سروش انداختم و گفتم : قابل شما را ندارد .

 لبخندی زد و گفت : میدانم تعارف است اما آرزو دارم در این نامه نامی از من هم باشد . لبخندی زدم و گفتم : قول میدهم اگر نامی از شما بود آن را برایت بخوانم . سروش رفت و من با شتاب نامه را باز کردم . پردیس نامه را اینطور شروع کرده بود :

سلام نگین ، نمیدانم اول نامه ام را چطور شروع کنم . الان میفهمم که صحبت کردن درباره همه چیز آسان تر از نوشتن درباره آنهاست . حوصله مقدمه چینی ندارم پس بهتر است خیلی زود بروم سر اصل مطلب . نگین وقتی فکرش را میکنم خیلی دلم برایت تنگ شده و هر شب رختخواب خالی ات به من میفهماند که بدجوری به تو عادت کرده ام . البته می دانم جای بدی نرفته ای و می دانم هوای سنندج خیلی خوب است و بهتر از اینجاست که تا یک دقیقه کولر را خاموش می کنی عرق از سر و صورتمان روان می شود . از مقدمه چینی درباره دلتنگی و حرف زدن درباره چگونگی آب و هوا بگذریم . نگین مثل اینکه قرار بود برایم سفر نامه ات را بنویسی . اما امروز که چهار روز از رفتنت می گذره ممکن است اصلا یادت رفته باشد که خواهری چشم به راه داری . شوخی کردم و خوب میشناسمت و میدانم که نامه ات هم اینک در راه است . اما دلیلی که باعث شد برایت نامه بنویسم این بود که خبرهای زیادی شده که دوست دارم روی هم جمع شوند . اول اینکه دوستت دو بار به خونمون زنگ زد و سراغت رو گرفت . دوستت گفت اگر نگین تماس گرفت بهش بگو که من قبول شدم . منظورش را نفهمیدم اما حدس میزنم که این کلمه را رمزی گفت چون جواب کارنامه ها را خیلی وقت است داده اند . خیلی دوست داشتم بهش بگویم خودتی اما به خاطر تو جلوی زبانم را گرفتم . راستش یک خبر خیلی جدید که می دانم حتی فکرش راهم نمی کنی و آن اینکه مادر فولاد زره مدتی که اینجا بوده در فکر زدن مخ عمو ناصر بوده تا نیشا را برای پسرش خواستگاری کند . اما مامان می گفت که زن عمو گفته برای نیشا زود است که شوهرش بدهند . خودت که می دانی معنی این حرف یعنی چه . یعنی اینکه برای هر کس دیگه زود است اما فقط کافیست پیروز لب تر کند همین زن عمو با کله نیشا را به او می دهد . راستی حرف پیروز شد یادم افتاد که پیروز یک خانه مبله خیلی قشنگ اجاره کرده و آخر همین هفته ما و عمو را به منزلش دعوت کرده . خلاصه جایت خیلی خالی است که کمی سر به سرش بگذاریم . در ضمن از اون سروش کله خر هم برایم بنویس . خوب فعلا خداحافظ تا بعد اما سعی کن زود به زود برایم نامه بنویسی .     

    خواهرت پردیس

 خبری که مرا خیلی به فکر فرو برد این بود که حتی فکرش را هم نمی کردم که عمه قصد داشت نیشا را برای سروش خواستگاری کند . همانطور که فکر می کردم سروش را دیدم که به طرفم می آید و در این فکر بودم که جواب او را چه بدهم زیرا به او قول داده بودم اگر پردیس نامی از او بره بود به او بگویم . فکری به خاطرم رسید و آن اینکه فقط نام سروش را به او نشان بدهم و جمله ای لطیف و احساسی به جای کلمه خر بر آن اضافه کنم . سروش وقتی به من رسید لبخند زد و گفت : امیدوارم زود نیامده باشم و نتونسته  باشی نامه را بخوانی . سرم را تکان دادم و گفتم : خیلی وقت است نامه را تمام کرده ام .

" حال خانواده خوب بود ؟ "

" بله همه خوب هستند . "

سروش همانطور به من نگاه می کرد و گفت : خوب تعریف کن .

" چه چیزی را ؟ "

" از خودت بگو و ار آینده تحصیلی ات چه فکری کرده ای ؟

میدانستم سروش می خواهد سر صحبت را باز کند اما راستش در آن لحظه حوصله توضیح دادن درباره آینده تحصیلی ام را و دوست داشتم راجع به چیز های مهمتری صحبت کنم  . از جمله اینکه او برای آینده اش چه تصمیمی گرفته و چه کار میخواهد بکند . آیا می خواهد صبر کند تا هم خودش و هم خواهرم به پای یک عشق نافرجام بسوزد و یا مرد و مردانه پاپیش بگذارد و هم خودش و هم پردیس را از این بی تکلیفی نجات دهد . پاسخی به سروش ندادم و او را دیدم که سرش را تکان میدهد که یعنی چه شد ؟ نفس عمیقی کشیدم و بی مقدمه پرسیدم : نظرت درباره خواهرم چیست ؟  ابروان سروش بالا رفت و برای یک لحظه به من خیره شد و با صدای  ارام گفت : می دونم که خودت بهتر از هر کسی می دونی که نظر من  درباره پردیس چیه .

سرم را به زیر انداختم و بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم : پس چرا انقدر دست دست می کنی پردیس خیلی خواستگار دارد میترسم اگر دیر برسی از دستت برود . احساس کردم سروش با حالت معذبی در صندلی جابه جا شد و بعد از چند لحظه گفت : تو نامه چیزی درباره این موضوع نوشته  کسی به خواستگاری اش آمده ؟ فکری به خاطرم رسید و گفتم : این موضوع جدیدی نیست . پردیس خیلی خواستگار دارد اما اگر تا به حال تمام آنها را رد کرده حتما دلیل خاصی داشته و شاید شما بدونید دلیل اون چیه . سروش نفس عمیقی کشید و گفت : اما من به مادرم گفتم که با دایی و پردیس صحبت کند . پردیس خودش قبول نکرد . نیشخندی زدم وگفتم : آقا سروش من تو همون خونه ای زندگی می کنم که پردیس زندگی می کنه . عمه جان بعد از جدایی شما از نامزدتان یک بار به پدر آن هم خیلی سربسته گفت که از پردیس بپرس می تونم برای سروش به خواستگاری اش بیایم ؟ تو باشی چی میگفتی ؟ با خوشحالی می گفتی بله بفرمایید من خیلی وقت است منتظرتان بودم . من نباید این را بگویم و شاید دختر بدی باشم که اسرار خواهرم را برای شما فاش میکنم اما خوب است این را بدانید شبی که ما در تهران شنیدیم شما با دختری نامزد شده اید خیلی جا خوردیم . البته منظور از ما من و پردیس بود . من همان شب با صدای گریه پردیس از خواب بیدار شدم حالا شما از او چه انتظاری دارید ؟ دل پردیس با نشستن شما سر سفره عقد شکسته شد و بعد انتظار دارید بعد از یک سال با یک جمله که از پردیس میتونم  برای سروش خواستگاری اش بیایم دلش را به دست بیاورد و بعد او با روی باز شما را بپذیرد ؟

نمیدانم این کلمات را از کجا اورده بودم اما احساس میکردم این حرفها یک سال بود که روی دلم سنگینی می کرد و دوست داشتم آنها را با کسی در میان بگذارم . سرم را بلند کردم و به سروش نگاه کردم . به نقطه ای زل زده بود و خیلی  عمیق در فکر بود . سکوت کردم تا خوب فکر کند . سروش مدتی در فکر بود بعد با کشیدن نفس عمیقی به من نگاه کرد و در حالی که از جا برمی خواست گفت : نگین از تو ممنونم که این چیز ها را به من گفتی . از اینکه ترکت می کنم مرا ببخش من باید تنها باشم تا بتوانم خوب فکر کنم . اما خوشحالم که تو پیش ما هستی . بعد سرش را تکان داد و بدون هیچ کلام دیگر رفت . من به پردیس فکر کردم به اینکه این بازی تا کی میخواهد ادامه داشته باشد .  خورشید به غروب خود نزدیک میشد . وقتی به خودم امدم متوجه شدم  ساعتها به نقطه ای سروش  از آنجا گذر کرده بود خیره شده ام .

فصل چهارم

روز ها از پی هم میگذشتند و تا چشم به هم زدم حدود سه هفته از آمدنم به منزل عمه سوزه گذشت . در این مدت سروش مرتب به ما سر می زد اما فرصتی برای صحبت پیش نیامد . مارال را یک بار دیگر دیدم که منزل عمه سوزه آمد ام خیل یزود رفت . در این مدت اتفاق جدیدی نیافتاده بود تا آن را برای پردیس بنویسم اما خبر هایی که پردیس برایم می نوشت خیلی جالب توجه بودند . پردیس برایم نوشته بود که صادق یک بار دیگر توسط خانواده اش از پریچهر خواستگاری کرده است و این بار قرار است رسمی به خانه مان بیایند . اما هنوز پریچهر نگفته که آیا جواب منفی است یا نه . در ضمن پردیس برایم نوشته بود کخ به منزل پیروز رفته اند . منزل او بیش از آنکه فکرش را میکردند بزرگ و مجلل دیده اند در ضمن نوشته بود اتاق خواب پیروز را هم دیده اند که یک تخت بزرگ دو نفره داخل ان بوده است . به نظر پردیس یک تخت دو نفره برای یک مرد مجرد کمی عجیب و شک بر انگیز بود. می دانستم که  پردیس در مورد این جور مسائل خیلی حساس و کنجکاو است . ما هرچه فکرمی کردم نمی دانستم دلیل این همه کنجکاوی چیست . راستش بعد از خواندن پردیس کمی احساس دلگیری به من دست داد اما نمی دانستم این دلگیری از چه منظور است . با اینکه از بودن در کنار عمه راضی بودم اما دلم برای خانه و اتاق خودم تنگ شده بو و فکر میکردم سالها از آن دور بودم . روز دوشنبه بود . من و عمه و مینو طبق معمول هر روز بعد از ظهر زیر درخت بید داخل حیاط نشسته بودیم و مینو در حال دادن دارو های عمه بود که خودروی سروش جلوی محوطه حیاط ایستاد و سروش از آن پیادخه شد . این هم برای من هم برای عمه تعجب داشت زیرا او روز پیش یعنی یکشنبه به دیدنمان آمده بود . وقتی سروش از خودرواش پیاده شد یک جعبه شیرینی در دستش بود . وقتی به ما نزدیک میشد عمه گفت : اشتباه نکنم خبر خوشی شده که اینطور سرحال است . با حالتی متعجب به عمه نگاه کردم که چطور از این فاصله با وجود چشمان ضعیفش تشخیص داده که سروش خوشحال است . در این فکر بودم که عمه به من نگاه کرد و با لبخند گفت : تعجب نکن من سروش را بزرگ کرده ام . درست است که خاله اش هستم اما آنقدر با روحیاتش آشنا هستم که با وجودی که عینک به چشم ندارم و سایه ای محو از اندام او را می بینم اما میتوان تشخیص بدهم که خوشحال است یا ناراحت . از اینکه عمه متوجه شده بود من چه فکری کرده ام با خجالت سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم . سروش وقتی به کنار ما رسید با خوشحالی سلام کرد و عمه را بوسید . عمه با خوشحالی گفت : خوش خبر باشی پسرم . میبینم خیلی خوشحالی. سروش لبخند زد به من نگاه کرد و گفت : به سلامتی از تهران خبر رسیده که به زودی یک عروسی در پیش داریم . با وجودی که خبر خوشحال کننده ای بود اما قلب من فرو ریخت و با خودم فکر کردم تمام شد . در این لحظه با وجودی که نمیدانستم سروش قرار است خبر عروسی چه کسی را بدهد اما یقین داشتم که خبر بی شک متعلق به ازدواج پیروز می باشد اما نمی دانستم که شاهین بخت روی شانه کدام یک از دختر  آرزومند ازدواج با او نشسته است . این لحظه برایم خیلی طول کشید تا عمه از او پرسید : به سلامتی این خبر خوش متعلق به دختر کدام برادرم می باشد ؟ بدون اینکه سرم را بلند کنم شنیدم که سروش گفت : خاله جان از کجا مطمئنید که می خواهم خب عروسی دختران برادرتان را بدهم ؟ عمه خندید و گفت : به هر حال فرقی نمی کند چون هم دختر دم بخت داریم و هم پسر دم بخت . حالا بگو کدام برادر زاده ام می خواهد به سلامتی عروس یا داماد می شود ؟ سروش باز خندید و گفت : بازم میخوام ببینم که از کجا فهمیدید که یکی از برادر زاده هایتان قرار است عروس یا داماد شود ؟ سروش خیلی سرحال بود اما برخلاف آن من خیلی بی حوصله تر از آن بودم که احساس سرحالی او به من هم منتقل شود اما عمه جان  میخندید و در این بیست سوالی با او همکاری می کرد . این کلام سروش شکی برایم نگذاشت که او حامل خبر ازدواج پیروز می باشد اما دلیل اینکه چرا بیش از شنیدن این خبر احساس دلگیری داشتم برای خودم هم غیر منطقی و نامفهوم بود . آنقدر مشغول جواب دادن چراها در ذهنم بودم که متوجه نشدم سروش چه گفت فقط صدای خوشحال و بلند عمه را شنیدم که گفت : به به مبارک باشد و انشاالله خوشبخت شوند . به سلامتی . با گنگی سرم را بلند کردم و به سروش نگاه کردم و گفتم : چی گفتی ؟ سروش لبخندی زد و گفت : مثل اینکه اصلا نشنیدی من چی گفتم ؟ آره راستش اصلا حواسم نبود. سروش گفت : منم متعجب بودم که آدم چه طور میشه خبر ازدواج خواهرش را بشنود و واکنشی نشان ندهد . هاج و واج به او نگاه کردم و گفتم : خواهر من ؟ سروش به علامت مثبت سرش را تکان داد . با گنگی پرسیدم : کدامشان ؟ سروش با حالت به خصوصی لبخند زد و لبانش را جمع کرد و در حالی که ابرویش را بالا میداد به من خیره شد. معنی نگاهش آنقدر واضح بود که ناخود آگاه لبخند زدم . در نگاهش خواندم که خطاب به من می گفت : آه کدام دیوونه ای با شنیدن خبر ازدواج تنها عشق و دختر مورد علاقه اش انقدر خوشحال می شود ؟ در حالی که هنوز حواسم سر جایش نبود گفتم : پریچهر ؟ سروش چشمانش را بست و من با لبخند در حالی که به جایی خیره شده بودم با خود فکر می کردم : پس پریچهر انتخاب شد .

" نگین نمی خوای بدونی دامادتون کیه  ؟ "

به او نگاه کردم و گفتم : خودم میدانم .  سرو ش با حات متعجبی به من نگاه کرد و گفت : می دونی ؟ تو مگه آقا صادق رو میشناسی ؟  با  در آمدن  نام صادق از دهان سروش احساس عجیبی به من دست داد احساسی مثل رها شدن از زندان دلتنگی . و از این رها شدن طوری بود که هم عمه وهم سروش از این واکنش با تعجب به من نگاه کردند . طوری تکان خوردم که باعث شد هم میز تکان بخورد . با خوشحالی فریاد زدم : وای عاقبت پریچهر آقا صادق رو قبول کرد ؟ عمه پرسید : عزیزم مگه غیر از این را انتظار داشتی ؟

برای اینکه شک او و سروش را برطرف کنم گفتم : آخه عمه جان پریچهر خواستگاران زیادی داشت که من دوست داشتم با بهترین آنها ازدواج کند . فکر میکنم صادق پسر خوبی باشد . سروش لبخندی زد و گفت : و بهترین آنها نیز هست . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : در این مورد فقط امیدوارم . دو روز بعد از این خبر پدر با سروش تماس گرفت و از او درخواست کرد ترتیب بازگشت مرا به تهران بدهد . این خبر را سروش بعد از ظهر چهارشنبه برایمان آورد . برای دیدن خانواده چنان بی قرار بودم که وقتی روز پنجشنبه سروش برای بردنم به فرودگاه آمد مدتی بود که وسایلم را جمع کرده بودم و آماده در حال نشسته بودم . قرار بود سروش مرا به فرودگاه برساند اما قبل از آن به اتفاق به بازار رفتیم . سروش از طرف خود چای اصل و گران قیمت برای مادرم خرید . در آخرین لحظه که از هم جدا می شدیم گفت : نگین سلام مرا به پردیس برسان و به او بگو که خیلی دوستش دارم و به زودی با تمام قلب و روح به دیدنش می آیم . و بعد یک بسته ی کادو پیچ شده ای را از جیبش درآورد و به طرف من گرفت و خواست آن را به پردیس بدهم . وقتی مهماندار از مسافران خواست که برای بلند شدن از باند فرودگاه سنندج کرمندهای ایمنی شان را ببندند در حالی که کمربندم را میبستم در این فکر بودم که اکنون ساعتی وقت دارم تا خوب فکر کنم و پی به این احساس جدید ببرم . کمربندم را بستم . و سرم را به صندلی تکیه دادم و به فکر فرو رفتم . من دختر کوچکی بودم که با وجودی که می دانستم هیچ فرصتی برای برنده شدن ندارم و بدون اینکه حتی خودم بدانم دلم را به مردی باخته بودم که می دانستم هیچ امیدی برای به دست اوردنش ندارم . من یک ماه مانند تبعیدی خودم را از شهرم دور کرده بودم تا با احساس جدیدی که در قلبم شکل گرفته بود کنار بیایم اما نمی دانم چرا در تمام مدتیکه با پردیس مکاتبه میکردم در کلمه کلمه نامه اش نشانی از او می جستم تا با شنیدن کلامی از آتش دلم را خاموش کند اما از این واقعیت غافل می بودم که او مرا برای دیدنش حریصتر می کند . وقتی مهماندار بار دیگر اعلام کرد که مسافران برای نشستن هواپیما کمربندهای خود را ببندید چشمانم را باز کردم و متوجه شدم طول سفر برایم به چشم به هم زدنی گذشته . چند دقیقه بعد هواپیما در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست . و یک ساعت بعد از آن به همراه پدرو پوریا و پردیس که به استقبالم امده بودند به منزل بازگشتیم . وقتی به منزل رسیدیم مادر و پریچهر به استقبالم آمدند و مادر برایم اسپند دود کرد و من از این همه ابراز محبت واقعا ذوق زده شدم . بعد از کلی تعریف از آب و هوای آنجا و همچنین صحبت از عمه بزرگم چمدانم را باز کردم و سوغاتی هایی را که برای خانواده خودم و همچنین عمو و زن عمو و دختر عمو ها خریده بودم به مادر سپردم تا سر فرصت انها را به دست صاحبانش بسپارد . وقتی هم که سوغاتی که سروش برای مادر خریده بود را به او دادم مادر با صدای بلند گفت : به به نادر این از همون چایی هاست که من خیلی دوست دارم . دستش درد نکنه واقعا زحمت کشیده . به پردیس نگاه کردم و دیدم که رنگش کمی سرخ شده بود و در آن لحظه با خودم فکر کردم اگر بفهمد سروش هدیه ای همراه کلامی عاشقانه برای او فرستاده چه حالی می شود ؟ بودن در جمع گرم خانواده این احساس را به من داد که هیچ کجای دنیا بهتر از کانون گرم خانواده نیست و کانون خانواده همان بهشت زمینی است که خداوند به بندگانش هدیه می دهد .

تا لحظه خواب من و پردیس نتوانستیم لحظه ای تنها باشیم . اخر شب بعد از شب بخیر گفتن به پدر و مادر وقتی من و پردیس در اتاق مشترکمان تنها شدیم او در حالی که لباس خوابش را میپوشید روی تختم نشست و با صدای آرامی گفت : خوب نگین تعریف کن . لبخندی زدم و گفتم که بتوانیم با هم تنها باشیم صد بار مردم و زنده شدم . سرش را تکان داد و گفت : چطور ؟ گفتم : آخه برات خبر دارم . بعد مکثی کردم و حرفم را تصحیح کردم و گفتم : البته خیلی که نه ولی میشه گقت خیلی خیلی مهم . اما قبل از اینکه من این را بگم می خواهم بدانم جریان این نیما چیه ؟ مگه تو نامه ننوشتی که قراره برای پریچهر بیاد خواستگاری ؟ پردیس برخلاف همیشه که تا خبری را نمی شنید خبری نمی داد گفت : آره اون موقع که نامه را نوشتم خبر نداشتم که نیما قراراست برای خواستگاری از من بیاد اما وقتی بعد فهمیدم گفتم صبر کنم تا خودت بیای . البته حالا هم طوری نشده هنوز هیچ خبری نیست . پرسیدم : چطور قضیه خواستگاری از تو را عنوان کردند ؟ هیچی زن عمو به مامان گفته که خیلی وقت است که به نیما پیشنهاد میکنم که درسش تمام شده و شغل خوبی هم دارد اجازه بدهد تا برایش دست بالا کنیم . تا چند ماه پیش که تا صحبتش را می کردیم می گفت حالا زود است اما چند وقتی است خودش پیشنهاد کرده برایش استین بالا بزنیم . ما هم راستش خیلی ها را به او معرفی کردیم اما میلش نبوده تا اینکه پردیس را به او پیشنهاد کردیم نیما هم مخالفتی نشان نداد ما هم اومدیم ببینیم نظر شما چیه . خندیدم و گفتم : خوب تو چی گفتی ؟ پردیس به من نگاه کرد و با خنده گفت :  منم گفتم نیما غلط زیادی کرده مگه کیه که بخواد منو انتخاب کنه من برای خودم هدف دارم احتیاج هم به آقا دکتر عمو ندارم .

" میشه به من بگی  هدفت چیه ؟ "

پردیس اخمی کرد و گفت : دیوونه چیه نه کیه اما این دیگه از اون حرفهاست و فکر میکنم هدف من فقط به خودم مربوط میشه . خوب حالا بنال ببینم خبر مهمت چیه چون احساس می کنم هر لحظه دلم میخواد داد بزنم . از حرف او خنده ام گرفت چون به خوبی معلوم بود پردیس چه تلاشی تا به اصطلاح صبور باشد . با یک خیز پریدم و رو به رویش ایستادم و در حالی که به چشمان سبزش خیره شده بودم گفتم : پردیس خیلی دلم برایت تنگ شده برایت تنگ شده برای اینکه اون خبر مهم رو بهت بگم اول باید اجازه بدی صورت رو ببوسم .

" خوب زود باش صورت من رو ببوس خبر رو بده میترسم امشب مجبور باشم با کتک کاری خبر را ازت بگیرم . " خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم : پردیس احساس میکنم خیلی دوستت دارم این رو زمانی فهمیدم که ازتو دور بودم . با وجودی که لبخند بر لب داشت اما حالتی مغرورانه که میدانستم خصلت ذاتی اش است گفت : خوب بعضی از آدما مثل تو قدر نعمتی که کنارشونه  رو نمی دونن . و بعد زیر خنده زد  و گفت : بدون شوخی میگم . منم دلم برایت تنگ شده بود و از رفتاری که بعضی موقع ها با تو داشتم خیلی پشیمون بودم . از ذوق او را بغل کردم و صورتش را چند بار بوسیدم و تا قبل از اینکه اعتراضش بلند شود به طرف چمدانم رفتم و از داخل آن بسته اهدایی سروش را درآوردم و رو به پردیس گفتم : تقدیم به خواهرعزیزم با تمام احترامات و تبریکات .

" میشه بگی این هدیه به مناسبت چیه ؟ "

سرم را خاراندم و گفتم : حتما که نباید کادو به مناسبت چیزی باشد اما حالا که دوست داری می خوای اونو به عنوان تقدیم عشق قبول کنی . پردیس لبخندی زد و گفت : واقعا که دیوونه ای.

با لحن موزیانه ای گفتم : کی دیوونه است من یا او؟   پردیس لحظه ای مکث کرد و گفت : او کیه ؟   گفتم : همون که کادو داده.

کادو در دستان پردیس خشکید . با حالت ناباورانه ای به من نگاه کرد و گفت : نگین این کادو را کی داده ؟  

" این کادو را همان هدفت داده . "

چهره پردیس در هم شد و گفت : هدفم داده ؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی ؟

بیش از این نخواستم او را اذیت کنم و گفتم : این کادو را آخرین لحظه ای که در فرودگاه از سروش خداحافظی می کردم به من داد و گفت آن را به تو بدهم همراه با یک جمله . پردیس به من خیره شد اما مطمئن بودم دیگر مرا نمیبیند و الان در عالمیست که باید تنهایش بگذارم تا خوب فکرکند . تا خواستم تختم را ترک کنم پردیس گفت : نگین او چه گفت :  لحظه ای در جایم ایستادم و گفتم :  سروش گفت سلام مرا به پردیس برسان و به او بگو خیلی دوستش دارم و به زودی با تمام قلب و روح به دیدنش می آیم . پردیس بدون اینکه حرفی بزند به آرامی یک نسیم از تختم بلند شد و به طرف پنجره اتاق رفت و از پشت شیشه به تاریکی شب چشم دوخت و من برای اینکه او راحت باشد روی تختم دراز کشیدم و چشمانم را بستم . صبح روز بعد وقتی از خواب بلند شدم پردیس را در رختخواب ندیدم . لباسن را عوض کردم و به طبقه پایین رفتم و او را در آشپزخانه مشغول کار دیدم . در حالی که من به او نگاه می کردم در این فکر بودم که چطور سر حرف را باز کنم و رشته صحبت را به سمت پیروز بکشم . در همین فکر بودم که پردیس نیشخندی زد و گفت : چی تو اون کله میگذره خوب میدونم در حال نقشه ای برای حرف کشیدن از منی خوب بپرس . گفتم : میشه بگی سروش چه هدیه ای بهت داد ؟  پردیس لبخندی زد و بعد دکمه ی لباسش را باز کرد . چشمم به زنجیر نسبتا زخیم گردنبندی افتاد که بلندی آن تا سینه اش بود و پلاکی به شکل قلب بر جسته داشت که نام سروش شروی آن حک شده بود . لبخندی لبانم را از هم گشود و در دل به حال پردیس غبطه خوردم که مردی مانند سروش دوستش دارد . صدای پردیس مرا از افکارم بیرون آورد . نگین تو دقیقا همان چیزی را گفتی که او بهت گفت ؟

" باور کن حتی یک جمله از آن را هم کم و زیاد نکردم چون خیلی دقیق گوش دادم . " پردیس نفس عمیقی کشید و گفت : خوب مثل اینکه بابا باید به فکر جور کردن دو تا جهیزیه باشد . از اینکه پردیس اینقدر رک و بی پرده از تهیه جهیزیه و ازدواج صحبت می کرد خنده ام گرفت گفتم : پس به این ترتیب راه برای دختر عموها باز شد . پردیس نیشخندی زد و گفت : آره بشین تا پیروز بیاد بگیردشون .

" تو از کجا میدونی شاید نظر پیروز غیر ازاین باشد ."  پردیس به نقطه ای خیره شد و گفت : من خوب می دانم پیروز از دختر هایی که مثل مرغ بخوان خودشونو بنمایند خوشش نمی یاد . پردیس وقتی سکوت مرا دید به چشمانم خیره شد و گفت : خوب گوش  کن اگه به یه مردی علاقه مند شدی هیچوقت نشون نده دوستش داری ، چون اون موقع ممکنه با احساساتت بازی کنه . صبر کن تا موقعی که از عشقش مطمئن شدی اونوقت علاقه ات رو نشون بده . حرف پردیس مرا به فکر فرو برد و با خودم فکر کردم این بهترین چیزی بود که در تمام طول عمرم شنیده بودم . چند لحظه ای هیچ کداممان حرفی نزدیم . این من بودم که سکوت را شکستم و گفتم : از رفتنتون به خونه پیروز تعریف کن . خونش چطوری بود ؟

" عالی بود . همه حیرون مونده بودن هر امکاناتی که بخوای تو ساختمونشون بود . استخر سونا . فقط دلم میخواست تو هم بودی و می دیدی . خیلی عالی بود . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : قسمت نبود .

" غصه نخور خودم به پیروز میگم یک روز باز هم دعوتمون کنه . "

خندیدم و گفتم : زشته . " زشت کدومه پول داره باید خرج کنه . تازه خیلی هم دلش بخواد دختر دایی های خوشگل پدرش افتخار بدن برن خونش . خندیدم و از سر میز بلند شدم تا به پردیس کمک کنم میز صبحانه را جمع کند . مادر بریا جمعه نهار خانواده عمو را دعوت کرده بود تا هم دیداری تازه کنیم و هم اینکه من سوغاتی هایشان را بدهم . در ضمن به پیروز هم زنگ زده بود تا او هم بیاید . برخلاف همیشه که تو نخ این نبودم که چه بپوشم و یا چطور بگردم این بار دلم میخواست خیلی مرتب و آراسته باشم و در چنین مواقعی پردیس بهترین مشاوره زیبایی و سلیقه بود که در کنار داشتم . وقتی جریان را به او گفتم با خوشحالی گفت : نه با با مثل اینکه عاقبت داری بزرگ میشی . این شد یک چیزی . زود حاضر شو بریم برات لباس بخرم . مادر در حالی که دسته ای اسکناس به پردیس میداد گفت : مادر جون یک لباس سنگین و قشنگ برای نگین بخر . پردیس لبخندی زود گفت : قول قشنگیشو میدم اما سنگینی نه . اونو بذار هر وقت سنش بالا رفت بخره . الان جوونه باید مد روز بخره . از مادر خداحافظی کردیم و از منزل بیرون امدیم . با یک خودرو خود را به میدان هفت تیر رساندم و به فروشگاه های آن اطراف سری زدیم . تمام لباس هایی که او انتخاب می کرد یا به درد اتاق خواب می خورد یا آنقدر تنگ بود که مانند مایو به بدن می چسبید . عاقبت سر یک لباس من و او به توافق رسیدیم . لباس بلیز و شلواری به رنگ شکلاتی بود که ژیلتی به رنگ بز داشت . وقتی در اتاق پرو آن را تن کردم پردیس لبش را به دندان گرفت و گفت : وای عجب چیزیه . وقتی از فروشگاه بیرون آمدیم آفتاب کاملا غروب کرده بود و ما بدون اینکه دیگر جایی بایستیم به سمت خیابان رفتیم تا به خانه برویم . خودرویی جلوی پایمان ایستاد و سوار شدیم . راننده مرد جوانی بود که به محض اینکه ما سوار خودرو شدیم از داخل آیینه به ما نگاه می کرد . یک جوان دیگر هم بغل دستش بود و معلوم بود دوست راننده است . مرد جوان گفت : خانم ها کجا تشریف میبرند ؟ پردیس گفت : اگر مسیرتان به هفت تیر میخورد که ممنون میشیم و اگر هم نه تا جایی که مسیرتان خورد ما را برسانید . مرد جوان سرش را خم کرد و خودرو را حرکت در آورد . زمانی که میخواستیم از ماشین پیاده شویم پردیس گفت : چقدر باید تقدیم کنم ؟ جوان لبخندی زد و گفت : هیچی مسیرم بود . عاقبت بعد از کلی تشکر و بفرمایید گفتن رضایت داد تا قبول کند آن جوان ما را افتخاری رسانده و بعد من از ماشین پیاده شدم و بسته لباس را داخل آن جا گذاشتم . من و پردیس مسافت نسبتا طولانی را تا منزل پیاده طی کردیم . به او گفتم : میدونی چیه کسی که مارا رساند یکی از دوستان نوید بود چون من یکی دو بار او را با نوید دیده ام .

" آخه خنگ خدا حالا میگن ؟ زودتر میگفتی تا خوب ازش تشکر کنم . "

" تو یک ساعت ازش تشکر می کردی ، خدا رو شکر که نگفتم چون اون موقع معلوم نبود چند ساعت می خواستی تشکر کنی ."

پردیس خندید و گفت : گم شو تو حایت نیست . من هم خندیدم و تازه آن وقت بود که چشمم به دستش که خالی بود افتاد  . گفتم : لباس کو ؟

" مگه دست من بود مثل اینکه اونو تو فروشگاه بهت دادم . "

" وای حتما تو ماشین جا مونده "

پردیس سرش را تکان داد و گفت : حالا مطمئنی اون دوست نوید بود ؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم . پردیس گفت : حالا نمیخواد غصه بخوری . الان که رفتیم به نوید زنگ میزنم و جریان رو بهش می گم . در همین موقع صدای بوق اتومبیلی باعث شد من و پردیس به پشت سرمان نگاه کنیم . از دیدن خودرو دوست نوید چنان خوشحال شدم که کم مانده بود از خوشحالی به هوا بپرم . خودرو جلوی ما ایستاد و بعد دوست نوید از خودرو پیاده شد و گفت : ببخشید مزاحم شدم اما میخواستم بپرسم شما داخل خودروی من چیزی جا گذاشتید ؟ پردیس به او لبخندی زد و گفت : اتفاقا ما تو فکر بودیم که شما را کجا باید پیدا کنیم . جوان لبخندی زد و گفت : اما من نمی دانستم شما را باید کجا پیدا کنم . جوان لبخندی زد و گفت : اما من می دانستم شما را باید کجا پیدا کنم .

" جدی می گویید اما من به یاد ندارم شما را دیده باشم . "

جوان خندید و گفت : بله شما نه اما خواهرتان چند بار مرا به همراه پسر عمویتان نوید خان دیده اند . وبعد به من نگاه کرد . به پردیس نگاه کردم و اشاره به آسمان کردم هوا کاملا رو به تاریکی رفته بود اما مثل اینکه پردیس خیال نداشت از هم صحبتی با دوست نوید دل بکند . پردیس را می شناختم با هر مردی هم کلام نمی شد . فقط به مردانی که خوش تیپ و خو ش قیافه بودند توجه نشون می داد و اتفاقا دوست نوید هم از گروه مردانی بود که هم خوش تیپ بود هم چهره زیبایی داشت . عاقبت بعد از یک ربع پردیس رضایت داد تا کلامش را با دوست نوید به پایان برساند . در یک لحظه پردیس گفت : به هر حال خیلی لطف کردید و با وجودی که به هم معرفی نشدیم اما از دیدارتان خوشحال شدیم .

" باور کنید تا به حال اینقدر دور از اصول وآداب نبودم که فراموش کنم خودم را معرفی کنم . بنده کوچیک شما شهاب پژوهش ." پردیس لبخندی زد و گفت : آقا شهاب از آشنایی با شما خیلی خوشحالیم خب اگر اجازه بدهید از حضورتان مرخص شویم .  

" خواهش می کنم  اجازه بدهید شما را برسانم . "

پردیس تشکر کرد و گفت : تا منزل راهی  نیست ترجیح میدهیم این مسافت را قدم بزنیم . خدانگهدار . شهاب سرش را تکان داد و ابتدا به پردیس و بعد به من نگاه کرد و گفت : خدانگهدار و به امید دیدار . من و پردیس به سمت خانه به راه افتادیم . تا مسافتی از راه را بدون اینکه حرف بزنیم در کنار هم راه می رفتیم . صدای پردیس مرا از فکر خارج کرد .

" نگین چطور بود ؟ "

" چی چطور بود ؟ "

" چی نه کی "

 متوجه منظورش  نشدم و گفتم : خوب کی ؟

" فراش مدرستونو میگم . خنگ خدا خوب شهاب رو میگم دیگه ."  بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم : به نظر من سروش خیلی بهتر است .

" ا جدی میگی ؟ خوب اگه به نظرت اینطور می رسه می خوای جای اونا رو با هم عوض کنیم ؟ "

" منظورت چیه ؟ "

" به نظر من شهاب پسر خوبیه . "

" تو از کجا میدونی اون پسر خوبیه . به نظر من خیلی هم پررو بود . "

" چکار کرد که فهمیدی پرروست ؟ "

" نمی دونم اما احسا س کردم خیلی پرروست . "

" اون احساس بچه گونه به درد خودت می خوره . اتفاقا به نظر من بچه خوب و نجیبی به نظر می رسید . خیلی هم مشتاقانه به تو نگاه می کرد . "

این کلام پردیس قلبم را تکان داد . چون کم کم به این باور رسیدم که من هم می توانم مورد توجه قرار بگیرم . این احساس لعنتی که هنوز فکر می کردم خیلی بچه هستم کم کم دست از سرم بر می داشت . وقتی به منزل رسیدیم مادر آنطور که من فکر میکردم نگران نبود . مادر از لباس خوشش امد و گفت آن را بپوشد تا ببیند . مادر به دیدن لباس در تنم لبخندی زد و گفت : خیلی قشنگ است و هم خیلی بهت میاد . آن شب میلی به خوردن شام نداشتم و پردیس به شوخی گفت از شوق لباس است و پز دادن جلوی دختر عموهاست . صبح روز بعد با صدای مادر که من و پردیس را به نام می خواند چشم باز کردم . از رختخواب پایین امدم و بعد ازعوض کردن لباس پایین رفتم . تا ساعت یازده مشغول تدارکات بودیم و بعد از آن من و پردیس به اتاقمان رفتیم تا لباسهایمان را عوض کنیم .  پردیس صبر کرد تا من لباس را تنم کنم بعد شروع کرد به دستور دادن که این دکمه را باز بذار اون گره را شل کن . با اینکه روز گذشته قرار بود یک روسری هم برای لباسم بخرم اما تازه یادم افتاده بود که خرید آن را فراموش کرده ام و قرار شد پردیس رووسری که بار قبل در مهمانی خانه عمو از او قرض گرفته بودم را سرم کنم . پردیس در حالی که موهایم را درست کرد گفت : نگین من از خیر این روسری گذاشتم این روسری مال خودت اما به جاش باید برای من یک روسری بخری . با خوشحالی گفتم : باشه یک روسری خوشگل برایت می خرم .  کارم که تمام شد از اتاق بیرون رفتم و تا پردیس اماده شود برای کمک به مادر رفتم . اما هنوز کارم تمام نشده بود که زنگ در منزل خبر رسیدن مهمان را داد . پدر برای استقبال به حیاط رفت . پردیس در آستانه در اشپزخانه ظاهر شد و در حالی که نفس نفس میزد گفت : ببین نگین عمو اینا هستند . تو دست عمو سبد گلی است حالا نمی دانم سبد گل را برای تو آورده اند یا منظور دیگری دارند . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : نیما هم با آنها بود ؟

" نمی دانم یعنی ندیدم فقط نوید را ... "

ادامه کلامش را صدای نوشین و نیشا که جلوی در با مادر احوالپرسی می کردند قطع کرد . نوشین و نیشا هیچکدام چیزی به عنوان اینکه خیلی تغییر کردم به من نگفتند اما یاسمین به محض دیدن من گفت : وای چقدر خوشگل شدی . خیلی دلم برایت تنگ شده بود . ناقلا تو این مدت خیلی چاق شدی . ازکلام یاسمین خنده ام گرفت او جوری به من گفت خیلی چاق شده ام که در همان لحظه به یاد نانوایی سر خیابانمان که صاحب آن مرد خیلی چاقی بود افتادم و ناخودآگاه خودم را مانند او تصور کردم . من با لبخند به طرف اشپزخانه رفتم اما هنوز دو قدمی از اشپزخانه دور نشده بودم که صدای زنگ بلند شد . برای باز کردن در به طرف آیفون رفتم و دکمه را فشردم و بعد برای اینکه ببینم چه کسی آمده است از پنجره در حیاط را نگاه کردم . به محض دیدن پیروز قلبم شروع کرد به تپیدن . پیروز پله های جلوی تراس را دو تا یکی کرد و من کم مانده بود در حیاط را رها کنم و به طرف هال بدوم . اما هنوز در فکر ماندن و فرار کردن بودم که او را مقابل خود دیدم .

با صدای اهسته ای به او سلام کردم و او با لبخند به چشمانم خیره شد و بعد قدمی به عقب برداشت و نگاهی به سر تا پایم انداخت و سرش را خم کرد یک ابرویش را بالا انداخت و بعد با لبخند معنی داری گفت : سلام عزیزم رسیدن به خیر فکر میکنم اب و هوای سنندج بهت خیلی ساخته . نمی  دانم منظورش به تیپ جدیدم بود یا این دو کیلو اضافه وزنم . به هر صورت بود بدن اینکه بخواهم به معنی کلامش دقیق شوم خودم را کنار کشیدم و به او اشاره کردم که : بفرماییید .

بدون اینکه از جایش تکان  بخورد همچنان به چشمانم خیره شد و با لبخند گفت : خانم ها مقدم ترند . د راین لحظه پردیس را دیدم که در هال را باز کرد . اگر هر موقع دیگری بود ازترس نیشه و کنایه های پردیس رنگ و رویم را می باختم اما با اطمینان از اینکه پردیس می تواند مرا از این بحران نجات دهد و به او نگاه کردم . پردیس با دیدن پیروز لبخند زد و با صدای بلندی گفت : به سلام چه عجب مشرف فرمودید . و به طرف من و پیروز  آمد . پردیس با لحنی با پیروز احوالپرسی می کرد که تاکنون چنین لحنی را از او ندیده بودم و احساس می کردم بیشتر با او شوخی می کند تا احوالپرسی و وقتی به کنار پیروز رسید  با کمال حیرت متوجه شدم پیروز دستش را جلو آورد و پردیس با او دست داد . پردیس به من نگاه کرد و اشاره کرد تا من به اتاق پذیرایی بروم اما من انقدر از اودلگیربودم که بدون ابنکه به اشاره اش واکنش بدهم به آشپزخانه رفتم و روی صندلی خودم نشستم . تا زمانی که پریچهر برای بردن ظرف شیرینی به آشپزخانه امد من همانجا نشسته بودم . پریچهر به محض دیدن من گفت : وا نگین تو چرا اینجه نشستی ؟ بلند شو برو بشقاب ها رو بچین قرار نشد از زیر کار در بری . با بی حوصلگی ظرف را از او گرفتم اما پریچهر آن را رها نکرد و گفت : صبر کن ببینم نگین این چه قیافه ایه به خودت گرفتی ؟ مگه با خودت قهری ؟ با این قیافه ممکنه مهمان ها ناراحت بشن و فکر کنن تو از آمدن آنها ناراحتی . لحن پریچهر مثل مادری بود که به فرزندش درس اخلاق می اموخت و من برا ی اینکه او راضی باشد به رویش لبخند زدم . وقتی با ظرف شیرینی وارد اتاق شدم سرها به سمت من چرخید و من به زحمت لبخندی زدم و از همان جلو شروع کردم به تعارف شیرینی . وقتی شیرینی را به نوید تعارف کردم اظهار کرد میل ندارد و من بدون اینکه اصرار کنم ان را به عمویم که کنار او نشسته بود تعارف کردم و بعد نوبت به تعارف پیروز رسید . بدون اینکه به او نگاه کنم منتظر بودم تا اواز داخل ظرف شیرینی بردارد که اینکار به طول انجامید و من برای اینکه ببینم چرا او نه حرفی میزند و نه شیرینی بر میدارد به او نگاه کردم و او را دیدم که به چهره ام خیره شده است . از اینکه او نه ملاحظه عمو را میکند و نه ملاحظه بقیه خانواده را خیلی ناراحت شدم و بدون اینکه دیگر به او تعارف کنم ظرف شیرینی را به طرف پوریا گرفتم که صدایش را شنیدم که می گفت : فکر نمیکنم گفته باشم که میل ندارم . بدون اینکه لبخندی بر لب داشته باشم گفتم : آخه برنداشتید من فکر کردم شما میل ندارید و بعد ظرف را مقابلش گرفتم . در حالیکه شیرینی بر می داشت گفت : آخه نمی دونستم این شیرینی رابخورم را شیرینی اخلاق شما رو . با تعجب به او نگاه کردم و او را دیدم که بدون اینکه به من نگاه کند با دقت مشغول برداشتن شیرینی تر از ظرف است . به محض اینکه پیروز شیرینی را برداشت بدون اینکه فرصت بدهم او شیرینی را داخل ظرفش بگذارد آن را به طرف پوریا گرفتم . برای چیدن میز غذا یاسمن و نیشا به کمکان آمدند البته نیشا که کمک نمیکرد فقط روی صندلی نشسته بود و مرتب از من سوال می کرد که سنندج چه خبر بود . صدای نیشا مرا به خود آورد : نگین جات خالی ما رفتیم خونه اقا پیروز نمی دونی چه جور جایی بود هم خونش هم محلش خیلی قشنگ بود . نمی دونی چه دخترایی تو محلشون بود . هم سن و سال ما با شلوارک دوچرخه بازی می کردند . با ناباوری به او نگاه کرد و گفتم : نیشا تو اینا رو تو خواب ندیدی؟

" نه به خدا از پردیس بپرس . تازه پردیس از یکیشون چند سالته . دختره هم گفت هفده سالش . باور کن هم سن تو بود . "

 بدون اینکه قانع شده باشم گفتم : پس محله ای که پیروز در آن می نشیند خیلی اروپایی است . بعد از صرف ناهار پریچهر و یاسمین و پردیس مشغول شستن ظرفها شدند و من بعد از کمی کمک به اتاق پذیرایی رفتم تا اگر آنجا کاری بود انجام دهم . روی مبل کنار مبل نشستم و به صحبت های عمو با پیروز در مورد کار گوش دادم . وقتی پریچهر و یاسمین آمدند و پشت سر آنها هم پردیس با یک سینی چای خوشرنگ وارد شد فهمیدم که می توانم به گوشه اس بروم و با خیال راحت از اینکه کسی با من کاری ندارد مشغول صحبت و در حقیقت شنیدن خبرهایی جدید از نیشا باشم . اما در این فکر بودم که مادر گفت  : نگین جان نمی خواهی سوغاتی هایی که از سنندج اوردی بدی ؟ از مادر خجالت کشیدم چون سوغاتی هایی را که اورده بودم آش دهن سوزی نبود که قابل دادن در ان جمع باشد . با صدای نیما به او گاه کردم و او را دیدم که دستهایش را به هم میمالد و در حالی که به پیروز نگاه میکرد گفت :  آخ جون من یکی از سوغاتی های سنندج خیلی خوشم می اید . پیروز خندید و به من نگاه کرد و گفت : حالا صبر کن ببین اصلا برای من و تو چیزی آورده من که چشمم آب نمی خوره . نیما خندید و گفت : نگین هرکسی رو فراموش کنه منو یادش نمیره چون میدونه خیلی ازش توقع دارم . از خجالت کم مانده بود آب شوم چون موقع خرید سوغاتی تنها کسی  که به یادم نبود همین پسر عموی پرتوقعم بود .آرزو من دست غیبی بودم که کمکم کند . درهمین موقع صدای نوید که در حالی که به زیبایی لبخند ژوکوند بر لب داشت گفت : نگین فکر نکن من صدام درنیامده  توقع ندارم راستش رو بخوای عجله من از نیما و پیروز بیشتره . آنقدر از لحن بی مزه  و لوسش حرصم گرفته بود که خیلی دوست داشتم بگویم  : ا جدی میگی . من اگه به هرکسی کادو بدم به تو یکی نمی دم . اما بدون اینکه به او نگاه کنم رو به مادر گفتم : مامان شما می دونستی من چیز قابل داری نیاوردم خوب نبود اینقدر خجالتم می دادید حالا که اینطور شد خودتون زحمت دادنشو بکشید و من هم برم یه گوشه خودمو از خجالت پنهان کنم


نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1390 ساعت 06:04 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم