تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل پنجم و فصل ششم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

همگی خندیدند . نیما گفت : نخیر قبول نیست هرکس سوغات آورده خودش هم باید اون رو بده . و بعد دست زدند و گفتند : یالا یالا سوغات میخوام یالا . دو دستم را جلوی صورتم گرفتم و در حالی که هم خنده ام گرفته بود و هم دلم میخواست از خجالت بزنم زیر گریه کنار مادرم نشستم و سرم را به زیر انداختم . مادر به پردیس گفت که از داخل آشپزخانه سوغاتی هایی را که خریده بودم بیاورد . بعد از آوردن آنها پردیس سوغاتی ها را به صاحبانشان داد . مانده بودم که جواب نیما و پیروز را چه بدهم که مادر ظرفی عسل به همراه مقداری نان برنجی به نبما و همچنین پیروز و نوید داد و گفت : به هر حال دخترم نمیدانسته سلیقه شما اقایان چیست . باید بدی آن را به خوبی خودتان ببخشید . از مادر به خاطر این کار که آبرویم را حفظ کرده بود متشکر بودم . ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود که عمویم اعلام آمادگی برای رفتن کرد و متعاقب آن بقیه از جایشان بلند شدند . وقتی پدر و مادر از بدرقه عمو و زن عمو و خانواده اش برگشتند پدر به همراه پیروز و نیما به اتاق پذیرایی رفتند تا راحتتر صحبت کنند و من از مادر اجازه گرفتم تا از تلفن داخل اتاق خوابش که خطی مجزا داشت با بیتا تماس بگیرم . داخل اتاق خواب پدر و مادرم شدم و روی لبه تخت نشستم و شماره منزل بیتا را گرفتم . بعد از زدن دو بوق خود بیتا گوشی را برداشت و به محض شنیدن صدای من با خوشحالی فریاد زد : نگین خودتی این همه مدت کجا بودی ؟ بی معرفت نباید قبل از رفتن خبر می دادی ؟ به او گفتم مسافرتم خیلی ناگهانی شده و از اینکه بدون خداحافظی رفته بودم از او معذرت خواستم . بیتا خیلی خبر داشت یکی آنکه عاقبت با سام نامزد شده بود اما هنوز جشن نامزدی نگرفته بودند . گفت که فقط با سام به طور موقت صیغه محرمیت خوانده اند تا پس از ثبت نام در مدرسه یک روز به محضر بروند و عقد کنند . پس از نیم ساعت صحبت با هم خداحافظی کردیم . موقعی که از اتاق پدر و مادرم بیرون می امدم پیروز را دیدم که به طرف اشپزخانه می رفت به محض اینکه چشمش به من افتاد گفت : اجازه هست یک لیوان اب از آشپزخانه بردارم ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : بفرمایید .  پیروز لبخندی زد و گفت : میشه این افتخار را شما به من بدهید ؟ به ناچار برای دادن لیوانی آب به او به سمت اشپزخانه رفتم . وقتی در کابینت را باز کردم تا لیوانی از آن بردارم صدایش را شنیدم که میگفت : با پارچ هم قبول دارم . از کلامش خنده ام گرفت و در حالیکه لیوان برمیداشتم گفتم : همیشه که ادم اشتباه نمی کند شما هنوز یادتان نرفته ؟ و به طرف یخچال رفتم و آن را باز کردم تا پارچ اب را بیرون بیاورم . پیروز گفت ک اما به نظر من اون اشتباه قشنگی بود . لیوانی آب برایش ریختم و در حالی که به طرفش می گرفتم گفتم : فکر نمی کنم زیاد هم قشنگ بود چون به قیمت بریده شدن دستم تمام شد .

" راستی دستت خوب شد ؟ "

" فکر نمی کنم به هموژنی مبتلا باشم که زخم دستم اینقدر طول بکشه تا خوب بشه ."

ییروز با صدای بلند خندید و گفت : اما حتما جایش باقی مانده و هر وقت که چشمت به آن بخورد به یاد روز اول دیدارمان می افتی

" زیاد هم جایش باقی نمانده که بخواهد نقطه ضعفی باشد برای یاد آوری بی دست  پایی من . پیروز در حالی که هنوز می خندید گفت : نه نه اشتباه نکن منظورم گرفتن نقطه ضعف از تو نبود منظور من روی دیگر سکه بود . برای من اشنایی با تو خیلی جالب بود . به یاد ترس آنشب خود افتادم و خنده ام گرفت شاید اگر آن شب هم فکر میکردم که ممکن است بعد ها به کارهای خودم بخندم انطور رفتار نمی کردم . گفتم : به هر حال خوشحالم که برایتان روز اول ورودتان خاطره خوشی داشتید . پیروز لبخندی زد و گفت : در ضمن میخواستم تو هال پیش پردیس و نیما یک چیز بگم که دیدم جایش نیست اما حالا اونو به تو میگم . پیروز بعد از مکثی کوتاه گفت : همیشه یک سوغات را نباید که خرید خیلی چیزها را می شود به عنوان یاد بود هدیه داد . مثل یک لبخند و یک نگاه و یک ... و نگاهش را روی صورتم چرخاند . انقدر منظورش واضح و مشخص بود که احساس کردم اگر لحظه ای دیگری انجا بیاستم ممکن است اینبار پارچ  آب شکسته شود آن هم روی سر پیروز !

بدون اینکه لحظه ای درنگ کنم با شتاب از آشپزخانه بیرون آمدم و راه اتاقم را در پیش گرفتم . در اتاقم را باز کردم و خوشبختانه پردیس را در اتاق ندیدم . احساس عجیبی داشتم از یک طرف احساس می کردم از پیروز بدم نمی آید اما از طرفی از بودن در کنار او وحشت داشتم و شاید این وحشت حاصل همان تعاریفی بود که از او شنیده بودم . در آن حال جز اینکه منتظر بشینم و ببینم که چه سرنوشتی برایم رقم خورده چاره ای نداشتم

فصل پنجم

صبح روز دوشنبه به اتفاق بیتا برای ثبت نام به دبیرستان رفتیم بیتا برایم تعریف کرد که شب جمعه همان هفته سالگرد تولدش است و قرار است جشن نامزدی اش را همراه با جشن تولدش بگیرد . بیتا از من خواست که روز چهارشنبه برای کمک به تزئین اتاقش به منزلشان بروم و من نیز با کمال خوشحالی قبول کردم .  سبح چهارشنبه بیتا به منزلمان زنگ زد و ابتدا با مادر صحبت کرد و دعوت کرد که مادر هم به جشن نامزدی اش بیاید و مادر هم بعد از تشکر گفت که فردا مهمان داریم و گفت که انشاالله عروسی اش می آید . گوشی را از مادر گرفتم و با بیتا صحبت کردم و او گفت که ساعت چهار بعد از ظهر به همراه سام به دنالم می اید تا مرا به منزلشان ببرد که اتاقش را تزئیین کنیم . سام پسری با قدی متوسط و چهره ای مردانه و به نسبت زیبا و خیلی خوش رو بود و کاملا مشخص بود که بیتا را خیلی دوست دارد . به اتفاق بیتا و سام به منزلشان رفتیم . ساعتی بعد سام به کمک من و بیتا آمد و هر سه مشغول تزئیین اتاق پذیرایی شدیم . شایسته خانم مادر بیتا برایمان چای و میوه آورد و هر بار که به اتاق پذیرایی می آمد کلی از من تعریف و تشکر می کرد به طوری که حسابی خجالتم می داد . سام مردی خوش برخورد و بذله گو بود و در تمام مدتی که مشغول تزئیین اتاق بودیم کلی لطیفه های بامزه و خنده دار تعریف کرد که من و بیتا از خنده ریسه می رفتیم . در آن لحظه با خودم گفتم که آن لطیفه ها را به خاطر می سپارم تا بعد برای پردیس تعریف کنم اما وقتی به منزل رفتم حتی یک لطیفه هم یادم نیامد . برای تولد بیتا به پیشنهاد پردیس قرار شد همان لباسی را که برای مهمانی خردیه بودم به تن کنم و موهایم را هم به طور ساده با گیره ای ببندم .  چون تمام کارهایی که باید انجام میدادم از قبل برانامه ریزی شده بود خیلی زود آماده شدم . کادویی که برای بیتا خریده بودم به همراه دسته گلی که سلیقه پردیس بود حاضر و آماده روی میز اتاقم قرار داشت . وقتی زنگ در منزل به صدا در آمد من به پوریا اشاره کردم که در را باز کند . پوریا آیفون را برداشت و در را باز کرد خوشبختانه پدر بود . به همراه پدر نیما هم امده بود و من با ناامیدی به مادر نگاه کردم تا تکلیفم را بدانم . مادر رو کگرد به پدر و گفت که مرا به خانه دوستم برساند . پدر نگاهی به من کرد و مرا حاضر و اماده دید . سرش را تکان داد که نیما پیشنهاد کرد تا او این کار را بکند و پدر با خوشحالی موافقت کرد . نیما مرا به منزل بیتا رساند . بیتا با خوشرویی به استقبالم آمد . بیتا لباسی به رنگ شیری به تن کرده بود که خیلی به او می آمد لباسش ببلند و از جنس ساتن بود و گلهای ریزی از همان جنس روی یک طرف یقه اش کار شده بود . موهایش را جمع کرده بود . دستی به موهایم کشیدم تنها وسیله ی ارایش که داشتم و آن رژ صورتی رنگ بود به روی لب و کمی هم به گونه هایم زدم . همانطور که مشغول بودم پرسیدم ک بیتا خییلی مهمان دعوت کرده اید ؟

" ای میشه گفت یه تعدادی هستند . "

بیتا که روبه رویم ایستاده بود تا آماده شوم و مرتب اصرار می کرد تا چهرهام را ارایش کنم . به او گفتم : از مامانت خجالت می کشم . "

" نترس مامان مشغول پذیرایی از مهمانان است . تازه اگر بیای پایین اونوقت پشیمون میشی که چرا تا نتونستی نمالیدی . "

با خنده به او گفتم : جدی  میگی .  بیتا در حالی که رژ لبش را پررنگ تر میکرد گفت : آره باور کن نمی دونی پایین چه خبره . از لوازمی که او برایم آورده بود مدادی برداشتم و داخل چشمانم کشیدم و گفتم : خوبه ؟

بیتا رژ لب زرشکی رنگش را به طرفم گرفت و گفت : آره خیلی خوب شد خوش به حالت مژه هات اونقدر مشکیه که احتیاج به ریمل نداری . نگین اینو بگیر اون رنگ رژ خیلی کم رنگه از این روی لبت بزن . برای اولین بار چهره ی آرایش شده ام را می دیدم راستش از قیافه خودم خیلی خوشم آمد . با احساس رضایتی که به دست آورده بودم به اتفاق بیتا به طرف اتاق پذیرایی رفتیم .  به محض اینکه وارد سالن شدم متوجه شدم جشنشان مختلط است . چنان با شتاب به طرف بیتا برگشتم که بیتا یکه ای خورد و گفت : چی شد ؟

گ بیتا جشنتون قاطیه ؟ "

"  آره مگه نمی دونستی ؟ "

سرم را تکان دادم و گفتم : نه به خدا .

در حالی که مرا به جلو هل می داد خندید و گفت : برو عادت میکنی .

" وای نه بیتا بزار برم روسریمو بیارم . "

" دیوونه نشو . هیس سام داره میاد اینجا . "

تا خواستم لب به اعتراض باز کنم صدای سام را از پشت سرم شنیدم که سلام کرد . با خجالت به طرفش برگشتم و جوابش را دادم .

سام گفت  : نگین خانم خوش امدی تنها امدی ؟  متوجه منظورش نشدم و سرم را تکان دادم . بیتا نگاهی به من کرد و رو به سام گفت : اره عزیزم بهت که گفته بودم تهای تنهاست .   سام ابتدا به من و بعد به او نگاه کرد و گف : عیب نداره خودم هوای هر جفتتون رو دارم . سرم را به زیر انداختم و در حالی که بیتا در یک طرفم و سام در طرف دیگرم قرار داشت به طرف جمع رفتم . ابتدا فکر کردم همه به من زل زده اند و مرا نگاه می کنند اما وقتی با احتاط سرم را بالا آوردم متوجه شدم هر کس توی حال خودش است و خوشبختانه آنقدر هم مورد توجه نیستم . دور تا دور سالن پذیرایی سی و پنج متری را صندلی چیده بودند و حدود چهل پنجاه نفری نشسته بودند . قسمت بالای اتاق که کمی از بلند گوهای بلند موسیقی دور بود افراد مسن تری نشسته بودند که من در بین آنها خاله و زن دایی بیتا را شناختم . بیتا اشاره به همان طرف کرد و گفت : اون خانم که لباس آبی ررنگ پوشیده مادر سامه . مادر سام آنقدر جوان به نظر می رسید که به زحمت می شد باور کرد دارای پسری به بزرگی سام است . از بیتا پرسیدم : راستی منظور سام از اینکه تنها آمده ام چه بود ؟  بیتا خندید و گفت : منظورش این بود که چرا با خودت بوی فرندت رو نیاوردی ؟

" بوی فرندم ؟ جدی میگی . خوب تو مگه به سام نگفتی من دوست پسر ندارم ؟ "

" چرا از دیروز تا به حال ده بار پرسیده منم بیست بار براش توضیح دادم که تو اهل این حرفا نیستی . "

" یعنی به قیافه ام می خوره این کاره باشم که سام بعد از  بیست بار توضیح تو قبول نکرده ؟ بیتا خندید و گفت : ولش کن سام خیلی شوخه مگه ندیدی هوای هردومونو داره .  من که تازه متوجه منظور سام شده بودم لبخندی زدم اما پیش خودم فکر کردم که شوخی سام زیاد هم جالب نبود . بیتا گاهی پیش من می امد و از من پذیرایی می کرد و گاهی نیز اقوام و اشنایان را به من معرفی میکرد . سام به طرف من امد و درخواست کرد با او برقصم اما من گفتم که در حال حاضر آمادگی برای رقص ندارم و او دست دختری که یک صندلی با من فاصله داشت را گرفت و به وسط رفت . سام با تمام احساس همراه با خواننده برای ان دختر که بعدا فهمیدم دخترعمه اش می باشد می خواند . به جای بیتا احساس کردم از ناراحتی قادر به دیدن نیستم اما بیتا خونسرد و بی خیال کناری ایستاده بود و به آن صحنه نگاه میکرد . با خودم فکر کردم حتما من خیلی حسودم که نمی توانم چنین صحنه ای را تحمل کنم . بیتا در حالی که دست میزد به طرف من آمد و روی صندلی کنار من نشست . سرم را جلو بردم و گفتم : اون دختره که با نامزدت رقصید کی بود ؟

" کدوم ؟ لباس قرمزه ؟ "

" نه اون که اول رقصید . "

" دختر عمه ش بود . "

و بعد چشمکی زد و با لبخند گفت : چطور؟

" حالا خودت هیچی نمی گی من چی بگم . "

بیتا خندید و گفت : تازه خبر نداری قرار بوده همین دختر عمه شو براش بگیرن .  با تعجب به او نگاه کردم و گفتم : جدی ؟   بیتا سرش را تکان داد و گفت : آره اون دختر عمه دومیشه . اسمش سوسنه و یکی یکدانه هم هست . در ضمن وضع پدرش توپه توپه .

نمی دانم چرا بیتا به این راحتی در این باره صحبت میکرد . با بیتا در حال صحبت کردن بودم که متوجه شدم مرد جوانی به همراه دختری زیبا که خیلی هم خوب لباس پوشیده بود وارد اتاق پذیرایی شد .  مرد جوان دسته گل بزرگی در دستش بود که آن را جلوی صورتش گرفته بود و چهره اش دیده نمی شد . شلواری جین به پا داشت و بلوزی اسپرت و  آستین کوتاه به رنگ سفید به تن داشت . بیتا به محض دیدن آنها از جا بلند شد و با گفتن : "  زود برمیگردم " برای استقبال از تازه واردان رفت . مرد جوان سبد گل را از جلوی چهره اش پایین آورد و آن را با کمال احترام به بیتا تقدیم کرد با اینکه نیم رخ تازه واردان به سمت من بود اما متوجه شدم مرد جوان نیز مانند دختری که در کنارش ایستاده بود نیم رخ زیبایی داشت . دختر هم که فکر میکردم نامزد مرد جوان است کادویی تقدیم به بیتا کرد و به سمتی که مسن ترها نشسته بودند رفت .  مرد جوان هم با تعدادی از جوانها دست داد و بعد به سمتی که من نشسته بودم برگشت و شروع به احوالپرسی کرد . به محض اینکه رویش را به طرف من چرخاند احساس کردم قلبم لحظه ای ایستاد و بعد از آن دست و پایم شروع کرد به سست شدن . در همان لحظه ی اولی که تمام رخ چهره او را دیدم متوجه شدم او کسی نیست به جز شهاب دوست نوید پسرعمویم . کمی با احتیاط سرم را بالا کردم و خوشبختانه متوجه شدم شهاب برای احوالپرسی با دیگر اقوامش به سمت دیگر رفت . نفس راحتی کشیدم و منتظر فرصتی بودم تا بدون اینکه جلب توجه کنم از اتاق خارج شوم . در همان حال با خودم فکر میکردم که آیا شهاب ازدواج کرده است ؟ در این فکر بودم که صدای بیتا مرا به خود آورد .

" کجایی فکر کردم جیم شدی . "

" باور کن اگر میتوانستم همین کار را میکردم . "

نمی دانم چه حالی بودم اما بیتا به من نگاه کرد و گفت : وای چقدر سرخ شدی . تو که رقص بلدی چرا هول کردی ؟

چشمم را از او گرفتم و گفتم : مسئله رقص نیست چرا نمی فهمی ؟  بیتا که تازه باور کرده بود من چه می گویم لبخند زد و گفت :  خوب چی شده تو که تا چند دقیقه پیش حالت خوب بود یهو چت شد ؟ با نگرانی گفتم : اون آقایی که الان اومد .

" کی ؟ "

" همان پسر جوانی که بهت دسته گل داد . "  بیتا سرش  تکان دادو گفت : خوب خوب فهمیدم شهاب رو میگی اون پسر عمه سامه . خوب چی شده ؟

" اون دوست پسرعمومه . "

بیتا به من نگاه کردو گفت : خوب چی شده ؟

" دیگه میخواستی چی بشه اون منو میشناسه "

بیتا نفس عمیقی کشید و گفت : برو گمشو منو ترسوندی گفتم حالا چی شده . می ترسی بره به پسرعموت بگه تو رقصیدی ؟ و بعد خندیدو ادامه داد :  فکر کردی پسرها هم مثل ما هستن که از سیر تا پیاز رو برای دوستاشون بگن . اونا خوب می دونند چه چیزهایی رو نباید بگن .

" بیتا خواهش میکنم خواهش میکنم اگه میخوای تا آخر جشنت بمونم اصرار نکن برقصم . "

بیتا گفت : من کاری ندارم خودت به سام بگو .  سرم را تکان دادم و گفتم : باشه خودم بهش میگم تو هم لطف کن یک روسری برام بیار من روی سرم بکشم .

بیتا گفت : مسله تو با یک روسری حل میشه ؟

" باز بهتر از هیچیه . "

بیتا بلند شد و به طرف دیگر اتاق رفت و هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که با شالی نازک برگشت و بعد آن را به طرفم گرفت و گفت و گفت : بگیر خوبه ؟ شال را روی سرم انداختم و گفتم : خیلی نازکه موهامو خیلی نشدن میده ؟

" نه زیاد "

با اینکه میدانستم آن شال فقط برای دکور و گول زدن خودم می باشد اما ازا ینکه آن را به سر داشتم خیالم راحتتر بود .  شهاب خیلی جذاب بود و من ناخودآگاه به چهره و اندام برازنده اش چشم دوخته بودم همچنین با همپای رقصش خیلی قشنگ می رقصید به طوری که معلوم بود هردو از قبل تمرین کرده اند . در یک لخحظه چشم شهاب به من افتاد و در همان حال ناگهان ایستاد . حرکتی که انجام داد آنقدر ناگهانی و غیر منتظره بود که هم دختر جوان و هم چند نفر دیگر که به او نگاه میکردند برگشتند ببینند که او با دیدن چه کسی اینجور میخکوب شده است و خوشبختانه از بین جمعیتی که من بین آنها بودم کسی متوجه نشد چشم شهاب به من بوده است . دختر به او اشاره کرد تا ادامه دهد . شهاب را میدیدم که میرقصد اما کاملا مشخص بود که تمرکز ندارد . چند لحظه بعد از جمعیت تشکر کرد و خود را کنار کشید اما سر جایش برنگشت و درست رو به روی من کنار در ورودی اتاق ایستاد . به شدت چشمانم را مهار میکردم تا مبادا به سمتی که او ایستاده استنگاه کنم اما این کشمکش درونی اعصابم را خیلی خورد کرده بود . نوبت به اهدا کادو ها بود من با احتیاط به سمتی که شهاب ایستاده بود نگاه کردم اما او آنجا نبود . با چشم به دنبال او میگشتم و نمی دانم تا چه حد تابلو اینکار را انجام دادم عاقبت او را دیدم که سمت دیگری ایستاده و با لبخند به من نگاه می کند وقتی دید که من هم او را دیده ام با اشاره گفت دنبالم نگرد من اینجا هستم .

نمی دانم از کجا فهمیده بود که من دنبال او هستم با خجالت چشم از او برداشتم و نشان دادم که هنوز شخص مورد نظرم را پیدا نکرده ام و بعد با دیدن بیتا به  او اشاره کردم . بیتا خود را به من رساند و گفت : چیه عزیزم پشیمان شدی ؟ می خواهی بگم یک اهنگ شاد بزنند؟

لبخندی زدم و گفتم : دست بردار می خواستم بگم کادوی مرا نشان نده .

برای بیتا گردنبندی با زنجیر بلند گرفته بودم که روی پلاک گردنبند نوشته بود پیوندتان مبارک . وقتی خواستم سر جایم برگردم یک لحظه صذای شهاب را شنیدم که گفت : خانم فروغی حالتان چطور است ؟

بیتا موضو را میدانست اما سام با تعجب به من و شهاب نگاه میکرد . لبخندی زدم و گفتم : سلام .  شهاب متقابل لبخندی زد وگفت : هیچکس مارو که معرفی نمی کنه . خودمون باید گلیممون رو از آب بیرون بکشیم .  سام جلو آمدو گفت : نه که تو خیلی کم رویی احتیاجم داری یکی معرفیت کنه . نگین خانم معرفی میکنم ایشون شهاب پسر عمه کم رو و کم حرف و خجالتیم . و بعد رو به شهاب کرد وگفت : ایشون هم خانم فروغی که جنابعالی نام فامیلشون رو جلوتر از من میدونستی .  شهاب خندید و گفت : خانم فروغی دختر عموی یکی از دوستانم است و به خاطر همین فقط فامیلیشون رو میدونستم و بعد رو به من کرد و گفت :  نگین خانم حال اقا نوید چطوره ؟

" خوبه " بدون اینکه به او نگاه کنم سرم را خم کردم و گفتم : اگه اجازه بدید من سر جایم برگردم و شما هم باقی کادوها را باز کنید .  چون شهاب کنار سام وبیتا ایستاده بود من میتوانستم بدون جلب توجه به او نگاه کنم . به نظرم شهاب خیلی شیطان و پر سرو زبان می امد . از این فاصله ای که من ایستاده بودم صدایشان را نمی شنیدم اما از خنده بیتا و سام معلوم بود که شهاب برایشان لطیفه تعریف میکند . دادن کادوها و گرفتن عکس از اقوام تمام شد و نوبت به پخش کیک رسید . بیتا و سام به اتفاق هم کیک را تقسیم کردند به طوری که به همه رسید و مقداری هم اضافه آمد . صدای شهاب را شنیدم که می گفت : آدم حسابدار اینش خوبه که یک کیک فسقلی رو جوری تقسیم میکنه که مقداری هم اندوخته فردایش باشد .  صدای خنده از اطرافیان بلند شد . سام سرش را به علامت تهدید تکان داد و گفت : فکر میکنم تنت می خاره می خوای همین الان جلوی همه بگم به من و بیتا چی گفتی ؟  شهاب سرش را خم کرد و به حالت مظلومی گفت : نوکرتم . باشه هرچی تو بگی من قبول دارم . بقیه خندیدند و عده ای با وعده و وعید به سام می خواستند از او حرف بکشند . بعد از خوردن کیک و پشت آن خوردن یک فنجان چای مهمانان بلند شدند و بعد از خداحافظی با سام و بیتا و آرزوی خوشبختی برای آنها به خانه هایشان می رفتند . بیتا به من لخندی زدو گفت : چیه باز به ساعتت نگاه میکنی ؟  با نگرانی به او گفتم : نمی دانم چرا پدرم هنوز به  دنبالم نیامده نکنه منو یادشون رفته ؟   بیتا با چشمانی که از آن شیطنت میبارید به من نگاه کرد وگفت : برو ناقلا منو رنگ میکنی ؟ مثل اینکه من به مامانت گفته بودم که شام اینجا هستی . شام را به صورت سلف سرویس و توسط کارکنان رستورانی که قرار بود از آن غذا بگیرند برای مهمانن که تعداد آنها زیاد هم نبود سرو کردند . بیتا بشقابی غذا برای من و خودش کشید و بعد پیش من آمد در حالی که یک نقطه خلوت را انتخاب میکرد تا با هم شام خبوریم گفت : این پسره مارو کشت از بس گفت خانم فروغی رو برای دیدن مسابقه من که دو هفته دیگه است دعوت کنید .  لبخند زدم و و آهسته گفتم : شهاب ؟ 

"  آره همون . "

" چه مسابقه ای ؟ "

" مسابقه     . هیس دارن میان به رو نیار با هم در این مورد صحبت کردیم . "

جرأت نداشتم به پشت برگردم و ببینم بیتا چه کسی را میگفت که دارند می آیند . فقط چشمانم را بستم و به خودم تلقین کردم نگران چیزی نیستم . صدای سام را از پشت سرم شنیدم که خطاب به کسی میگفت : بیا بچه کم رو خودت هرچی می خوای بگو . نگین خانم این مارو خفه کرد از بس به جونمون نق زد .  سام به سمت بیتا آمد و کنار او نشست و بشقاب غذای خودش و همچنین شهاب را روی میز کوچکی که بشقاب من و بیتا روی آن بود جا داد . در حالی که به پشت سر من نگاه میکرد گفت : چیه چرا اینجوری نگاه میکنی مگه دروغ میگم اونجا سر ماو خوردی پس چرا حالا چیز مونی گرفتی و حرف نمی زنی .  صدای شهاب را از پشت سر شنیدم که گفت : باشه دیگه اینجوریه ؟ یادت باشه تلافی میکنم .  و بعد خطاب به بیتا گفت : بیتا خانم خیلی حرفها دارم که براتون بگم . وظیفه انسانی من حکم میکنه قبل از اینکه زن پسر دایی من بشید خیلی مطالب رو در موردش بگم که خودای نکرده بعدها نیاین بگین چرا قبلا چیزمونی گرفته بودی . 

سام گفت : من نوکرتم . نگین خانم حرف منو باور نکنید این من بودم که با خودم فکر میکردم حتما شما رو برای دیدن مسابقه این قهرمان ماشین باز دعوت کنم .  بیتا در حالی که میخندی گفت : صبر کن صبر کن حرف رو عوض نکنید آقا شهاب شما باید هرچی در مورد پسرداییتون میدونید به من بگسد چون در این مورد وظیفه انسانی اقتضا میکنه که من همه چیز رو در مورد سام بدونم . صدای خنده شهاب و سام بلند شد و شهااب گفت : راسسستش میخواستم این رو بهتون بگم که با دومین مرد خوش قلب و مهربون و نجیب و وفادار دنیا دارید ازدواج میکنید . بیتا نگاهی به سام انداخت و گفت : چه خوب حالا اولیش کیه ؟

" خوب معلومه اولیش حی و حاضر جلوی پاتون ایستاده و منتظره یکی تعارفش کنه تا بنشینه . شهاب منتظر تعارف کسی نشد و همانجا برای خود یک صندلی آور و کنار ما نشست . رفتارش خیلی راحت و بی تکلف بود . بعد ا ز خوردن شام ضرف های همه را جمع کرد و سپس به راحتی با دستمال کاغذی روی میزمان را پاک کرد . سام به بیتا نگاه کرد و با خنده گفت : عزیزم میدونستی شهاب قبلا کارگر رستوران بوده ؟  آنقدر کلام او برایم جالب بود که بدون اینکه متوجه باشم با تعجب به شهاب نگاه کردم . صدای خنده بیتا بلند شد . شهاب گفت : دست شما درد نکنه فکر میکنم شغل من خیلی از تو بهتر بود یادت رفته من خودم تو رو به صاحب کارم معرفی کردم و هزار خواهش و تمنا کردم تا بتونی اونجا کار کنی . حالا خوبه من ظرفشور همون رستورانی بودم که تو اونجا زمین میشستی . من هاج و واج مانده بودم و به جا ی آنها از خجالت به میز خیره شده بودم و با تعجب فکر میکردم که این چه طرز اشنایی است . شهاب و سام خیلی جدی بدون اینکه بخندند با همدیگر بحث می کردند . سام گفت : یادته اون اولا هر بار که بشقابی رو می شکوندی صاحب کارت دو شب شام جریمت می کرد و از گرسنگی به من التماس می کردی که باقی مانده غذامو بهت بدم . سرم را به زیر انداخته و از خجالت حرف سام کم مانده بود از جایم بلند شو تا مبادا شهاب از فاش شدن گذشته اش توسط او جلوی من غرورش شکسته شود که صدای شهاب را شنیدم که خیلی عادی گفت : آره یادمه چه روزایی بود . حالا اون که خوب بود تو چی اولین روزایی که رفته بودی مجبور بودی ته مانده ظرف مشتری ها رو بخوری .  صدای خنده بیتا بیش از هرچیز مرا ناراحت کرد . سام لیوانی آب به سمت بیتا گرفت و با مهربانی خطاب به او گفت : عزیزم چه خبرته تمام ارایشت بهم خورد شنیدن بدبختی آدما که انقدر خنده نداره .     بیتا آب را از دست سام گرفت و به لبش نزدیک کرد و جرعه ای نوشید . در این فکر بودم که خانواده سام چه جور آدمهایی هستند که بدون ملاحظه ی آدم غریبه ای مثل من پته زندگی همدیگر را بیرون می ریزند .  بیتا که کمی حالش جا آمده بود گفت : جفتتون خیلی فیلمید بیچاره دختر مردم الان باور میکنه که شما راستی راستی اینکاره بودید . ابتدا منظورش را متوجه نشدم اما لحظه ای بعد فهمیدم که این جر و بحث ها همش سیاه بازی بوده و من بیچاره ساده لوح فکر می کردم که واقعیت دارد . تا نیم سعت بعد دیگر یک مهمان هم در سالن نبود و من از تاخیر زیاد پدر نگران شدم و رو به بیتا گفتم : بهتره من خودم برم ممکنه صحبتهای پدر با مهمانان طولانی شده باشه و یا شاید آنها فراموش کرده اند که من اینجا هستم . بیتا گفت : صبر کن الان که سام اومد می گم که تو رو برسونه . شهاب لبخندی زد و گفت : ما هم باید دیگه بریم اگه اجازه بدید من شما رو می رسونم . نمی دانستم چه بگویم فقط گفتم : خیلی ممنون .

سام در حالی که دستهایش را بهم میزد از در اتاق پذیرایی داخل شد و در همان فاصله گفت : چی شد معامله جوش خورد ؟  بیتا گفت : معامله چی ؟

" منظورم اینه که نگین خانم راضی شد به دیدن مسابقه لاک پشت ها بیاد . لبخندی زدم و بیتا به جای من گفت : از الان تا دو هفته دیگه خیلی وقت است تا ببینیم چی میشه .  سام گفت : د نشد اگه قراه نگین خانم بیاد باید همین الن بگه تا این شهاب خودشو آماده کنه و مثل همیشه از اول آخر نشه .   وقتی بیتا به سام گفت که سر راه شهاب مرا به خانه میرساند سام مخالفتی نکرد و گفت : فقط چون به شهاب به اندازه یکی از چشمام اعتماد دارم قبول میکنمم دوست خانمم را برساند . به همراه بیتا به اتاقش که در طبقه دوم ساختمانشان بود رفتم تا مانتو و کیفم رو بردارم .  وقتی برای صحبت نداشتم آهسته به بیتا گفتم: خیلی حرفها برات دارم . او نیز گفت : من هم همینطور خدارو شکر از دوشنبه مدرسه ها باز میشود و میتوانیم به مدت نه ماه حرف بزنیم . شهاب نیز اتومبیلش را روشن کرد و من بعد از خداحافظی با سام و بیتا روی صندلی پشت جا گرفتم . خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم به خیابان منزلمان رسیدیم و بدون اینکه من به شهاب نشانی را بدهم او درست جلوی درب منزل نگه داشت و از آینه به من نگاه کرد و گفت : فکر کنم ذرست اومدم اینطور نیست .  تعجب کردم و گفتم : بله متشکرم .   از خودرو پیاده شدم و شهاب نیز همراه من شد و گفت : حتما باید به نوید سفارش شما و خواهرتان را بکنم که شما را همراه خودش بیاورد . ناخودآگاه از زبانم پرید و گفتم : نه خواهش می کنم اینکارو نکنید . با تعجب به من نگاه کرد و پرسید : چرا ؟ به اجبار خجالت را کنار گذاشتم و گفتم : من با پسر عمویم زیاد صمیمی نیستم الام هم از شما می خواهم به اونگویید که من را دیده اید . شهاب سرش را تکان داد وگفت : بله متوجه شدم . پس به این ترتیب مطمئن باشید به نوید نمیگویم که مسابقه دارم خوبه ؟

" اگر شد بیام قبلا به بیتا خبر میدم . "

شهاب لبخندی زدو گفت : از امشب دعا می کنم که بشود بیایی .  لبخندی زدم و گفتم : منم امیدوارم دعاتون برآورده شه .  شهاب سرش را خم کرد و گفت : خدا منو خیلی دوست داره دعامو زود برآورده می کنه . نمی دانم شوخی می کرد یا جدی میگفت اما آنقدر کلامش بی ریا و راحت بود که نتوانستم چیزی بگویم . در حالی که از خودرو دور می شدم گفتم : خداحافظ .   صدای او را شنیدم که گفت : به امید دیدار . 

 

فصل ششم   

 

اول مهر با تمام زیباییش با بوی پاییز و بارش باران از راه رسید . وقتی بیتا را در حیاط مدرسه دیدم از خوشحالی فریاد زدم و به طرفش دویدم . آنقدر مشتاق دیدنش بودم که از شوق صورتش را چند بار بوسیدم . بیتا نیز با خوشحالی با من احوالپرسی کرد . تا زمانی که زنگ تعطیلی مدرسه به صدا درآمد من و بیتا نتوانستیم با هم صحبت کنیم . اما وقتی از مدرسه بیرون آمدیم بیتا گفت : خفه شدم از بس حرفن رو نگه داشتم . نگین فیلم ها و عکس ها آماده شده اگه تونستی بیا خونمون فیلم رو ببین . گفتم چطور شده ؟ منم تو فیلم هستم ؟

" ماه شده و تو که خیلی ناز افتادی . عکساتم خیلی خوشگل شده به سام گفتم از اون چند تایی که تو توشون هستی برات بده چاپ کنن . بیتا گفت : نگین می دونی سام چی گفت ؟

" درباره چی ؟ "

" سام میگفت شهاب گلوش پیش تو گیر کرده . دلم فرو ریخت . با اینکه سعی کردم می کردم  نشان دهم برایم اهمیتی ندارد اما از شنیدن این موضوع غرق در لذت شدم .  با صدایی که سعی می کردم خیلی عادی و بدون کوچکترین لرزشی باشد گفتم : سام از کجا این موضوع رو فهمیده ؟

" اوه تو اون دو تا رو نمیشناسی خیلی باهم جورند . اون روز تو اون هیر و ویر هی تند تند زیر گوش سام میگفت : د بجنب قضیه رو ردیف کن دیگه . من از سام پرسید که جریان چیه ؟ سام هم گفت : بابا بچه چشمش دوستت رو گرفته . حالا می خواد من براش دست بالا کنم .  ناخودآگاه لبخند زدمو به یاد شوخی آن روزشان درباره شغلشان افتادم . مثل اینکه بیتا هم به یاد آن موضوع افتاد زیرا او هم خندید . در همین موقع چند جوان که از رو به رو می آمدند با دیدن ما متلکی بارمان کردند صدای یکی از آنها رو شنیدم که گفت : وای خدا چه ناز می خندن .  و دیگری گفت : واسه همینه که خمیر دندون روز به روز قیمتش بالا میره .  سر خیابان باید از بیتا جدا میشدم و با اتوبوس به منزل میرفتم . پیش از خداحافظی بیتا گفت : راستی برای جمعه میای مسابقه ؟

" شاید پردیس بتونه کاری کنه که من بتونم بیام اما ین مسابقه کجا برگذار میشه ؟ "

" منم برای اولین باره که میرم اما سام میگفت تو پیست اتومبیل رانی مجموعه ورزشی آزادی برگذار میشه . اگر تصمیم گرفتید بیاید سام ما ور میبره .  با امیدواری گفتم : امیدوارم بتونم بیام .  و بعد از او خداحافظی کردم . روزها به سرعت سپری میشدند . با وجودی که خیلی دوست داشتم در مورد شهاب از بیتا بپرسم اما از ترس اینکه او فکر نکند خیلی خوره بازی درمی آورم هیچ  چیز نمی گفتم ، آرزو میکردم اتفاقی نیفتد که باعث شود من نتوانم به مسابقه بروم . پردیس هم هر روز ذهن مادر را برای پانزدهم مهر آماده میکرد و میگفت که برای آمادگی آزمون دانشگاه برنامه اردو دارند و برای اینکه از هر جهت راحت باشد می تواند من را هم ببرد . در این مورد پردیس طوری فیلم بازی کرده بود که خود من هم فکر میکردم به راستی یک چنین اردویی در کار است . عاقبت پانزدهم مهر از راه رسید . ساعت هشت برای بیدار کردن پردیس او را تکان دادم . پردیس به سرعت لباسش را از تن در آورد و روی تختش انداخت و سپس به من نگاه کرد وگفت : تو چرا به من زل زدی بدو برو حاضر شو دیر میشه . سرم را تکان دادم و به طرف کمد رفتم . شلوار جین مشکیم را با مانتوی مشکیم را به تن کردم و به دنبال روسری مشکی ام میگشتم و وقتی آن را پیدا کردم ان را کنار آینه گذاشتم و مشغول بستن موهایم شدم . پردیس به سر تا پایم نگاهی انداخت و گفت : می خوای برای مجلس ختم ؟

" مگه بده ؟ "

" نگین سعی کن یواش یواش یاد بگیری که چطور لباس بپوشی . و بعد به طرف کمدم رفت و مانتوی شیری رنگم که مدلش زیپ خور و کلاه دار بود و قدش تا زانویم بود از کمدم در آورد و به من گفت : زود باش مانتوت رو عوض کن .  پردیس به سر تا پایم نگاه کرد و گفت : نمی دونم تو اگه من رو نداشتی چی کار میکردی ؟ حالا اون کفش اسپرت شیری ات خیلی این تیپت میاد . چون من خیلی خوبم کیف شیری خودم رو بهت می دم تا تیپت کامل شه .  بدون اینکه سر و صدا راه بیندازیم حدود ساعت یک ربع به نه از در منزل خارج شدیم . به اتفاق پردیس به طرف خودروی سام رفتیم . بعد از احوالپرسی به اتفاق راهی شددیم . خیلی زود به مقصد رسیدیم . امدن به چنین مکانی برای من که تا به آن لحظه پا به آن مکان نگذاشته بودم بسیار هجیان انگیز بود . و پردیس نگاه کردم او نیز مانند من اولین باری بود که پا به چنین مکانی گذاشته بود . اما طوری به اطراف نگاه می کرد که گویی سالهاست با چنین ممکانی آشناست . کم کم تماشاچیان برای دیدن مسابقه می آمدند . ساعت نه صبح تایمگیری از خودروهای شرکت کننده آغاز شده بود . هنوز محو تماشای اطراف بودم و نمی دانستم این مسابقه چگونه انجام میشود و حتی نمی دانستم خودروی شهاب چه رنگی است . از هر نوع اتومبیلی برای مسابقه امده بود. بعضی از خودروها آرم به خصوص ی داشتند و بعضی دیگر رنگهای بسیار جالبی داشتند . خودروها با سرو صدا به داخل پیست می آمدند و گزارشگری از بلندگو جزئیات و اسم شرکت کنندگاهن را میخواند . من و بیتا به تنها جایی که حواسمان نبود مسابقه بود به طوری که وقتی نام شهاب را از بلندگو اعلام کردند من و بیتا ان را نشنیدیم . پردیس سلقمه ای به پهلویم زد و من به طرفش برگشتم و گفتم : چی شد ؟

" اسمشو خوند نشنیدی ؟ "

" نه . "

" پس که حرف میزنی . نگاهی به خودروهایی که با سوصدا وارد پیست می شدند انداختم . اما نمی دانستم که کجا باید دنبال شهاب بگردم . همچنان سرگردان به اتومبیل ها نگاهی می کردم که فریاد سام من و بیتا را از جا پراند او که با دوربینش به خودروها نگاه می کرد با فریادی که بند بند وجودم را جدا می کرد گفت : اوناهاش خودشه . به جهتی که سام اشاره می کرد نگاه کردم . سام شماره خودرو را گفت و من با دقت بیشتری کردم . باورم نمی شد راننده ای که پشت فرمان آن نشسته و کلاه ایمنی بر سر دارد شهاب باشد . خودروها به دنبال خودرویی که چراغ قرمزی مانند پلیس روی آن بود حرکت کردند . آهسته از بیتا پرسیدم : مسابقه شروع شد ؟   سام برای ما توضیح داد که به این دور از مسابقه دور مارشال می گویند و اتومبیل های مسابقه دهنده برای بهتر با پیست به دنبال خودروی راهنما با مسیر آشنا می شوند .  با چشم خودروی شهاب را تعقیب می کردم بعد از یک دور کامل خودروها توسط یک راهنما روی خط شروع قرار گرفتند . خیلی دوست داشتم برای یک لحظه هم که شده شهاب از خودرو خارج شود و من او را ببینم . خوشبختانه آرزویم خیلی زود برآورده شد شخصی به خودروی او نزدیک شد و ورقه ای به  او نشان داد و بعد از آن شهاب را دیدم که از اتومبیلش خارج شد . شهاب بند کلاه ایمنی اش را باز کرد و من باور کردم که او همان مردی است که در این مدت کم قلب مرا اسیر خودش کرده است . سام به طرف ما آمد و رو کرد به بیتا و گفت : عزیزم من الان برمی گردم . سپس با شتاب به سمت شهاب رفت . من و بیتا به هم نگاه کردیم و بیتا گفت : فکر کنم سام رفته خیال شهاب رو از اینکه تو اومدی راحت کنه .

"  مگه قرار نبود بیام . "

"  شهاب به یام گفته باور نمی کنه که تو بیایی . "

"  یعنی فکر می کرده من انقدر بد قولم ؟ "

" خانم باور نکردن با بد قول بودن خیلی فرق می کنه . "

تمام خودروها آماده حرکت بودند . در اینن موقع مسابقه با سبز شدن چراغ راهنما شروع شد . صدای غرش خودروها و همچنین دلهره ای که به وجودم چنگ انداخته بود ارام و قرارم را گرفته بود و مانع از این می شد که با آرامش سر جایم بنشینم . بیتا سعی داشت که دوربین را از دست سام بگیرد و گفت : سام دوربین رو بده می خوام ببینم ماشین شهاب کدومه .  سام همچنان به دوربین چسبیده بود و معلوم بود که حواسش اصلا اینجا نیست . از کشمکش او و بیتا سر دوربین من و پردیس بی صدا می خندیدیم . سام آنقدر از خود بی خود شده بود که پاک یادش رفته بود که بتا دوربین را می خواهد او همچنان که با چشم مسابقه را تعقیب می کرد با فریاد گوشخراشی مرتب می گفت : برو برو .  گویی پدال گاز خودروی شهاب با صدای او گاز می دهد . عاقبت بیتا که دید سام به هیچ وجه دوربین را از خود جدا نمی کند با لج دستش را عقب کشید و رو به من گفت : می بینی مردا رو اینجور موقع ها باید شناخت . من و پردیس بی صدا خندیدیم . وتازه در پایان دور ششم فهمیدم که خودرویی که شهاب با آن مسابقه میدهد پژو موتور تقویت شده ای به رنگ مشکی است که خطی پهن به رنگ طلایی روی سقف خودرو و آرمی مانند عقابی طلایی روی کاپوت جلو و عقب خودرو نقش زده شده است . عاقبت آنقدر پردیس گفت اوناهاش اونجاست تا خودرو دیدم اما باور نمی کردم که پشت رل آن شهاب  پایش به پدال دوخته باشد سرعت اتومبیل ها زیاد بود و این تازه مرا به فکر انداخته بود که در تمام این مدت باید نگران سلامتی شهاب می بودم . عاقبت با فریاد های گوش خراش سام که گویی خودش به خط پایان رسیده بود متوجه شدیم مسابقه  با دوم شدن شهاب به پایان رسید . نمی دانستم حالا که مسابقه شهاب تمام شده چه باید بکنیم ایا باید بمانیم و دور بعدی مسابقات را تماشا کنیم یا برای دیدن شهاب به طرف جایگاه اتومبیلها برویم که من شخصا با دومی موافق بودم که تلفن همراه سام به صدا در امد قلب من نیز همراه صدای زنگ همراه صدای زنگ همراه سام شروع به تپیدن کرده بود و بی جهت تلاش می کردم خودم را خونسر نشان بدهم . قبل از اینکه سام به تلفنش پاسخ بدهد من می دانستم چه کسی پشت خط است . حدسم نیز درست بود که شهاب پشت خط است سام با او قرار گذاشت ساعت دوازده و نیم جلوی در پارکینگ همدیگر را ببینیم . 

 


نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 11:24 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم