تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل هفتم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

ساعت دوازده و ربع به اتفاق به سمت پارکینگ راه افتادیم قبل از اینکه به سر قراری که با شهاب داشتیم برسیم سام دستش را تکان داد و ما به رو به رو نگاه کردیم و شهاب را دیدیم که جلوی سیم توری های پارکینگ ایستاده است . پاهایم در اختیاره خودم نبود و هر لحظه تصور می کردم برای طی کردن این فاصله می خواهم بال در بیاورم تمام وجودم دو چشم شده بود که سعی می کردم از این فاصله چهره او را ببینم دقیقا می دانستم هجده روز از دیدارمان می گذرد و در آن لحظه فکر می کردم که آیا او هم تا این حد دلش برای من تنگ شده است ؟  وقتی به نزدیکی اش رسیدیم احساس کردم دلم می خواهد خودم را پشت سر همراهانم پنهان کنم . سام به بیتا و بعد به من نگاه کرد و گفت : به خصوص این دو تا که  از اول تا آخر مسابقه یک بند دعا می خواندند و بهت فوت می کردند . شهاب با خنده به بیتا و من نگاه کرد و بعد رو به سام کرد و گفت : جدی می گی ؟   سام با مسخره سرش را تکان داد و گفت : آره کاملا جدی جدی این دو تا از اون اولی که تو جایگاه نشستن تا اون آخری که می خواستیم بلند شیم یکسره خندیدن اصلا فکر نمی کنم مسابقه رو دیده باشن . من و بیتا به هم نگاه کردیم گویی هر دو به یک چیز فکر می کردیم و از اینکه تله پاتی مان انقدر قوی بود که با نگاه متوجه منظور هم شده بودیم به هم لبخند زدیم .  سام و شهاب در مورد مسابقه شروع به صحبت کردند و دوباره جر و  بحثشان شروع شد پردیس با حالتی که نشان می داد خیلی از آن دو خوشش آ»ده به آنها نگاه کردد .  شهاب پیشنهاد کرد که برای خوردن نهار به یک رستوران برویم بعد ا زاینکه سام خودرویش را از پارک در آورد قرار شد شهاب پشت رل بنشیند و سام  و بیتا هم جلو نشستند و من و پردیس هم روی صندلی عقب نشستیم . در طول راه سام مرتب به شهاب می گفت : آقاا یواش تر محض اطلاع می گم اینجا بزرگراه است و سرعت غیر مجاز جریمه داارد . شهاب فقط می خندید و می گفت : بله متوجه ام .  وقتی به شهر رسیدیم مدتی طول کشید تا جلوی رستورانی پیاده شدیم وقتی در طول صرف نهار چند بار چشمم به شهاب افتاد و فوری نگاهم رو دزدیدم شاید در آن لحظه فکر می کردم که نباید خود را مشتاق نشان بدهم اما تعلیماتی که پردیس به من داده بود به درد دلم نمی خورد چون دلم با عقلم موافق نبود و به من امر و نهی می کرد . پردیس مشغول صصحبت با سام و بیتا بود و حواسشان به ما نبود شهاب هم ساکت بود و از گردش چشمانش که گاهی به آنها نگاه می کرد و گاهی دزدانه به من خیره میشد احساس کردم می خواهد دور از چشم آنها حرفی به من بزند اما این فرصت تا هنگامی که می خواستیم از در رستوران بیرون برویم پیش نیامد بعد از شستن دستهایم به اشاره شهاب بیرون رفتم و شهاب در حاللی که مواظب بود کسی نیاید شماره تلفنی از جیبش در آورد و آن را به من داد و گفت : نگین خیلی دلم بریات تنگ شده بود اما حالا خوشحالم که می بینمت ااین شماره تلفن منه هر روز از ساعت سه بعد از ظهر تا نه و نیم شب اینجا هستم . خوشحال میشم صداتو بشنوم . شماره را از او گرفتم و سرم را تکان دادم شهاب از جلوی در کنار رفت تا من خارج شوم پردیس نگاهی به ساعتش انداخت و من با اینکه دلم نمی خواست اما متوجه شدم به زمان بازگشت به خانه نزدیک شده ایم . سام من و پردیس را سر خیابان منزلمان پیاده کرد وقتی از خودرو پیادده شدیم پردیس از سام به خاطر نهار و مسابقه و زحمتی که کشیده بود تشکر کرد و همچنین به شهاب به خاطر موفقیتش تبریک گفت و برایش ارزوی موفقیت کرد . سام با خوشرویی گفت که نهایت افتخارش بوده که امروز با ما بوده است . شهاب از اینکه این افتخار را داده بودیم و به دیدن مسابقه اش آمده بودیم خیلی تشکر کرد و امیدوار بود که باز هم این افتخار را به او بدهیم . من هم نه به خوش زبانی پردیس اما از سام و بیتا تشکر کردم اما  رویم نشد به شهاب چیزی بگویم و فقط به او نگاه کردم و گفتم : خداحافظ

من و پردیس صبر کردیم تا خودرو سام حرکت کرد و بعد به سمت خانه به  راه افتادیم . پردیس به من نگاه کرد و گفت : عجب اردوی باحالی بود . دختر این نامزد دوستت چه پسر خوش فکریه .   فوری گفتم : حتی از سروش هم بهتره !  پردیس خندید و گفت : تو چرا هر چی میشه حرف سروش رو پیش میکشی . خندیدم و گفتم : برای اینکه اون یادت نره .  پردیس با خنده به پشتم زد . وقتی به منزل رفتیم برایاولین بار صادق نامزد پریچهر را دیدم که برای دیدن پریچهر به همراه مادرش به منزلمان آمده بود . دسته گل بزرگی روی میز اتاق پذیرایی بود متوجه شدم و قتی صادق را دیدم از اینکه پردیس آنقدر خوب توصیف کرده بود خنده ام گرفت . صادق مردی بلند قد و چهرشانه بود که کمی جلوی موهایش ریخته بود اما در عوض چهره اش خیلی جذاب و مردانه بود . مادر مرا به خانم رضایی مادر آقا صادق و همچنین آقا صادق معرفی کرد و گفت که شب خواستگاری منزل نبودم و به جشن نامزدی دوستم رفته بودم آقا صادق نیز با لحن بسیار مودبانه ای از آشنایی با من اظهار کرد ، خیلی خوشحال بودم که پریچهر به امید واهی ننشست و با انتظار برای اینکه شاید پیروز به خواستگاری بیاید آینده اش را خراب نکر . به یاد پیروز افتادم و اینکه حدود دو هفته بود گویی برای اقامت یک ماهه در شمال ویلایی را در شمال اجاره کرده بود . نا خود آگاه صادق را با پیروز مقایسه کردم همسن بودند اما رفتار موقر و سنگین صادق کجا و طبع خوشگذران و نگاه پر شیطنت پیروز کجا .

 

فصل هفتم

ده روز از رفتن برای ریدن مسابقه اتومبیل رانی و دادن شماره تلفنی که شهاب در رستوران به من داده بود گذشته بود اما من هنوز جزأت نکرده بودم با او تماس بگیرم انقدر شماره تلفن را نگاه کرده بودم که ان را حفظ شده بودم . حتی یک دفعه که کسی منزل نبود به طرف تلفن رفتم و هنوز دو شماره نگرفته بودم که آنقدر قلبم به تالاپ و تلوپ افتاد که به سومین شماره نرسیده ناچار شدم گوشی تلفن را سر جایش بگذارم تا قلبم آرام شود . سه شنبه آخرین روز مهر ماه بود . چهرشنبه به مناسبتی تعطیل بود و قرار بود بیتا و سام بعد از ظهر همان روز که اتفاقا شب ولادت یکی از ائمه هم بود در محضری به عقد هم دربیایند و بیتا اصرار داشت که مننیز به عنوان ساقدوشش به محضر بروم . می دانستم رفتنم امکان ندارد زیرا پنجشنبه همان هفته یعنی دو روز بعد جشن نامزدی پریچهر بود و سر مادر حسابی شلوغ بود . پردیس بیچاره مانند کارگری بی مزد و مواجب از صبح تا شب مشغول جا کندن بود . آنقدر با آب و تاید در و دیوار هایی که تازه رنگ زده بودیم و همچنین پله ها و نرده ها را سابیده بود که به قول خودش رنگشان تغییر کرده بود . وقتی شب پایش به رختخواب می رسید آنقدر خسته بود که حتی فرصت نمی کرد پتویش را رویش بکشد . برای جشن نامزدی پریچهر از خرپشتک منزل تمیز کرده بودیم و من و پردیس می دانستیم همین بساط بعد از مراسم نامزدی او هم جریان خواهد داشت . خوشبختانه آتش بس برقرار شده بود و ماموریت پردیس موقتا تمام شده بود . قرار بود من و پردیس به اتفاق نیشا و نوشین به مغازه یکی از دوستان نوید که بوتیک لباس داشت برویم و برای نامزدی پریچهر لباس بخریم .  وقتی نیشا زنگ زد تا ما نیز آماده شویم و پردیس به او گفت که ما خیلی وقت است آماده ایم و منتظر آنها هستیم . حدود یک رربع بعد آنها به منزل ما رسیدند .  نیشا روی صندلی جلو کنار نوید نشسته بود و نوشین هم کنار من و پردیس روی صندلی پشت نشست و سپس نوید خودرو را به حرکت در آورد . نوید خودرو را در یک خیابان پارک کرد و بقیه راه را که  مسافت نسبتا زیادی بود پیاده طی کردیم . مغزه دوست نوید در یک پاساژ درست در میدان ولیعصر بود که با پلکانی به سمت پایین می رفت . نوید به طرف ته پاساژ که به سمت دیگری پیچ می خورد رفت و من متوجه شدم که به سمت مغلزه دوستش می رود . نوید داخل مغازه دوستش شد و لحظه ای بعد از جلوی در مغازه خطاب به من و پردیس گفت : بیاین داخل .  پردیس اشاره کرد تا من راه بیفتم اما شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : من نمیام .

" بیا بریم تو زشته می خوای بیاد یه چیز دیگه بهت بگه . "

" من نمی خوام از اینجا لباس بخرم . ایشاالله مغازش آتیش بگیره و نوید هم توی اون باشه . "

 " هیس بیا بریم اگه از لباسا خوشت نیومد خودمون می ریم خرید . " نوید بار دیگر به کنار در آمد و با لحن ملایمی به پردیس گفت : پس چرا نمیای ؟   پردیس به من نگاه کرد و گفت : نگین بیا .  پردیس قبل از من وارد شد و من نیز در حالی که سرم را پایین انداخته بودم پشت سر او بودم که احساس کردم پردیس لحظه ای صبر کرد و بعد سلام کرد . سرم را بلند کردم که برخلاف میلم به دوست نوید که ندیده بودمش سلام کنم که همان لحظه از دیدن چیزی که میدیدم احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد . . شهاب همان کسی بود که من قبل از وارد شدن به مغازه اش آرزو کرده بودم که لباس های مغازه اش آتش بگیرد . نمی دانم چطور به او سلام کردم و چطور او پاسخ سلامم را داد و یا حتی اصلا به یاد ندارم که بعد از آن چه کردم اما لحظه ای به خود آمدم که پردیس دستم را گرفت و من را به طرف اتاق پرو هدایت کرد . صورتم مثل گل ذغال سرخ سرخ بود و به همان داغی که از صورتم حرارت بیرون میزد . بلاتکلیف در اتاق پرو ایستاده بودم که پردیس از لای در لباسی به طرفم گرفت تا مثلا آن را پرو کنم . نگاهی به لباسی که پردیس برای پرو به من داده بود انداختم . لباسی به رنگ سبز کم رنگ بود و معلوم بود که اصلا به سایز من نمی خورد اما فهمیدم که پردیس با این کار مرا از رسوا شدن جلوی دختر عمو ها و پسر عمویم نجات داده بود. ضربه ای به در اتاق پرو خورد و پردیس وارد اتاق کوچک پرو شد و در حالیکه اشاره می کرد بلند حرف نزنم با لبخند سرش را  تکان داد و نشان داد که خودش هم خیلی جا خورده . زیر گوشش از او پرسیدم :  عکس العمل شهاب چطور بود ؟ نوید چیزی نفهمید ؟  

" نه اگه صورت تو لومون نده هیچکس هیچی نفهمیده . "

وقتی از اتاق پرو خارج شدم پردیس اشاره به لباس هایی کرد که روی مانکن پشت ویترین قرار داشت و من مشغول تماشای آن شدم و بدون اینکه چیزی بفهمم .  صدای نوید را شنیدم که خطاب به شهاب گفت : خوب پس به سلامتی راهی سفری انشاالله  کی ؟

" دو هفته دیگه چند روزی میرم و برمی گردم . "

" با کاظم می ری ؟ "

" نه اون اینجا میمونه مغازه رو نمی بندیم . باا پسر داییم می رم . "

" اگه کار نداشتم خیلی دوست داشتم که من هم باهاتون بیام . "

نمی دونستم منظور شهاب از پسر داییش سام بود یا کسی دیگر .  صدای نوید را شنیدم که گفت : دختر عمو شما چیزی انتخاب نمی کنید ؟

پردیس گفت : چرا منتظرم نیشا از اتاق پرو بیاد بیرون تا این لباس رو پرو کنم . لحظاتی بعد نیشا نوید و پردیس را صدا کرد تا لباس او را ببینند . شهاب به من نگاه کرد و من نیز نتوانستم چشم از آن چشمان خندان سیاه بردارم .

شهاب به تلفن اشاره کرد و سرش را تکان داد به این معنی که چرا به او تلفن نمی کنم و من با بستن چشمانم به او فهماندم که حتما این کار راا می کنم . شهاب به نوید و پردیس که مشغول نظر دادن بودند نگاه کرد و بعد چشمانش را بست و سرش را تکان داد , منظورش را کاملا متوجه شدم او می خواست به من بفهماند که دلش خیلی برایم تنگ شده و من نیز با لبخندی به او فهماندم که دل من نیز کمتر از او نیست . نوید به سمت شهاب برگشت و گفت : از این لباس بنفشه رنگه دیگرش رو ندارید ؟   شهاب بعد از لحظاتی لباسی از همان مدل به رنگ لیمویی به دست نوید داد و بعد از چند دقیقه لباسی از پشت ویترین و لا به لای لباس ها در آورد و در حالیکه به من اشاره می کرد گفت : شما این لباس را خواسته بودید ؟ با دستپاچگی سرم را تکان دادم و متوجه منظور شهاب نشدم . اما پردیس که کنار نوید ایستاده بود گفت : فکر کنم همین بود آره نگین ؟  از حرف پردیس فهمیدم که شهاب خودش برایم لباسی را انتخاب کرده تا آن را پرو کنم . رنگ لباس سبز یشمی بود و من حدس زدم آن رنگی است که مورد علاقه اوست . بعد از اینکه لباس را در اتاق پرو پوشیدم از اینکه شهاب سایزم را اینقدر خوب متوجه شده بود با خجالت و حیرت به اندامم داخل آینه نگاه کردم .  لباسی که شهاب خودش آن را انتخاب کرده بود لباس ساده و در عین حال شیک بود که تن خور فوق العاده ای داشت . پارچه لباس از تافته سبز بود و بلندی آن تا روی کفش هایم بود یقه لباس قایقی و آستینهایش کوتاه بود و همچنین چاک بلندی تا بالای زانوهایم از پهلو لباس داشت که وقتی قدم برمی داشتم به طرز زیبایی پای چپم را نشان می داد . حتی پردیس را صدا نکردم که لباس را در تنم ببیند . وقتی لباس به دست از در اتاق پرو بیرون آمدم پردیس متعجب نگاهم کرد و گفت : چرا لباس را نپوشیدی ؟

 

" چرا پوشیدم همین را  برمیدارم . "

" پس چرا صدا نکردی لباستو ببینم ؟ " در حالی که لباس را در پیشخان مغازه می گذاشتم تا شهاب آن را بپیچد گفتم : وقتی رفتیم خونه اونو می پوشم ببینی .   بعد از انتخاب لباس هایمان نوید مشغول حساب کردن شد و من و بقیه که دیگر کاری نداشتیم بعد از خداحافظی از شهاب از در مغازه بیرون آمدیم . نوید بعد از چند لحظه بیرون آمد و به اتفاق او از پاساژ خارج شدیم . پردیس بسته لباس های من و خودش را در دست گرفته بود . آن را به دست من داد و با نوید مشغول صحبت درباره قیمت لباسها شد تا پولی که مادر برای خرید لباس داده بود با نوید حساب کند .  وقتی به منزل رفتیم برای پوشیدن لباس به اتاقم رفتم پردیس هم که با من آمده بود تا لباسش را یک بار دیگر به تن کند قبل از باز کردن بسته لباس ها گفت : نگین وای به حالت اگه تنگ یا گشاد باشه .   و من با خنده گفتم : باشه اگه تنگ یا گشاد بود وای به حالم . و بسته لباس را باز کردم . به محضی که کادویی که دور لباسم بود باز کردم دسته های اسکناس هزار تومانی از داخل لباسم ه بیرون ریخت و من با تعجب به پردیس که با حیرت به اسکناس های پخش شده روی تختم خیره شده بود نگاه کردم . پردیس در حالی که به من نگاه می کرد گفت : این دیگه چه جورش بود ؟  شانه هایم را بالا انداختم نشان  دادم که مغزم از دیدن انچه میبینم به کلی از کار افتاده است . پردیس فکری کرد و در حالی که اسکناس ها را جمع می کرد گفت : صبر کن صبر کن فهمیدم جریان چیه .   و من به او نگاه کردم تا بگوید موضوع از چه قرار است . پردیس مشغول شمردن اسکناسها شد و من در حالیکه به لبخندی که او بر لب ذاشت خیره شده بودم در این فکر بودم که شمردن پولها چه ربطی به جریان اسکناسهای داخل لباسم دارد و این همهه پول آنجا چه میکند . پردیس بعد از شمردن اسکناسها در حالیکه با دستش مشغول حساب کردن بود با خنده به طرف بسته لباس خودش رفت و کاغذ لباسش را باز کرد و بعد در حالی که میخندید گفت :  فهمیدی چی شده ؟

سرم را به علامت نفهمیدن آنچه اتفاق افتاده بود تکان دادم و گفتم : اصلا .  پردیس در حالیکه میخندید گفت : در خنگ بودن تو که شکی نیست اما این دیگه نهایت خنگیه که ندونی شهاب این پولا رو اینجا گذاشته .  پوزخندی زدم و گفتم : من که خنگم و حرفی نیست اما خانم عقل کل آخه چه دلیلی داره شهاب این کارو بکنه ؟ پردیس در حالیکه به نقطه ای خیره شده بود با لحنی مانند یک گاراگاه گفت : تو لباستو خودت انتخاب نکردی کردی ؟  گفتم : نه . پردیس به من نگاه کرد و گفت : خوب خنگ خدا شهاب می خواسته اون لباسو که سلیقه خودشم بوده بهت هدیه بده و به طبع آدم برای هدیه اش که میده پول نمی گیره . بهت زده به پردیس نگاه کردم و با لحنی که نشان میداد هنوز قانع نشدم گفتم : اگه اینطوره که میگی می تونست پول لباسو از نوید نگیره نه اینکه پولا رو بگیره و بعد اونا رو تو بسته لباس من بذاره . ( وای این دیگه چقدر خنگه ...) پردیس پوزخندی زد و گفت : تو یا واقعا خنگی یا اینکه خودت را به نفهمی می زنی خوب اگه اینطور بود نوید که مثل تو خنگ نبود نفهمه که چرا پول لباس بقیه را حساب کرده اما مال تو رو هدیه داده . و بعد پیش خودش گفت : هرچند که بنده خدا پول لباسهای ما رو هم خخیلی کم حساب کرد . پردیس پول را به طرفم گرفت و گفت : بگیر . و بعد لبخندی زد و گفت : انقدر نشستی دعا کردی یکی مثل سروش گیرت بیاد که اومد اگه می دونستم دعات انقدر میگیره سفرش می کردم برای منم دعا کنی . ابتدا به پول و بعد به پردیس نگاه کردم و گفتم : برای چی این رو به من میدی ؟  پردیس گفت : برای اینکه مال خودته خوب این پول لباسیه که باید می خریدی .  دستش را رد کردم و گفتم : من که حالا پول لازم ندارم بده به مامان . پردیس همانطور که به من نگاه میکرد گفت : به مامان بگم پول چیه ؟  شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : بگو از لباسا باقی مانده است . پردیس با همان دسته اسکناس به به سرم زد و گفت : می ترسم تا من بخوام تو رو ادم کنم خودم خر شده باشم آخه دیوانه مامان نمیگه چطور پول لباسا اینقدر کم شده در ضمن کی می خوای یاد بگیری شهاب اگه تورو برای دوستی یا چه میدونم چیز دیگه ای می خواست که نمی اومد لباس به این گرونی رو بهت هدیه بده پس حتما تو رو به عنوان دیگه ا ی دوست داره که هدیه ای به این گرونی بهت داده حالا تو هم باید برای او یک هدیه بخری . این پولو بردار براش یک هدیه بخر که فکر نکنه خیلی خر بودی و نفهمیدی .  نمیدانم چرا این به فکر خودم نرسیده بود . ناگهان از دهانم پرید و گفتم : خوبه بهش تلفن کنم و ازش تشکر کنم . پردیس که برهنه می شد تا لباسش را بپوشد گفت : چه عجب یمک فکر عاقلانه به سرت زد . و بعد مکثی کرد و گفت : ببینم مگه تو شماره تلفنش را داری ؟  سرم را تکان دادم و گفتم : آره .

" کی بهت داد ؟ "

همون روزی که برای دیدن مسابقه اش رفته بودیم . پردیس نگاهی به من کرد و گفت : پس چرا تا حالا لال مونی گرفته بودی . میترسیدی از چنگت درش بیارم ؟ پاسخ دادم : نه بخدا اگه تا به حال نگفتم به خاطر این بوده که روم نمی شده بهت بگم . پردیس نگاهش را از من گرفت و با لحن نیمه عصبی گفت : حالم ا این رو نشدن ها بهم می خوره حالا لباستو تنت کن تا ببینم بهت میاد ؟ وقتی لباسم را پوشیدم پردیس کمکم کرد و زیپ پشت لباس را بالا کشید و بعد چند قدم به عقب برگشت و گفت : بچرخ . وقتی خوب چرخیدم با نگاه متعجب و در عین حال معنی دار او مواجه شدم . پردیس در حالی که می خندید گفت : نگین مطمئنی به جز مسئله شماره تلفن همه چیز را به من گفتی ؟   متوجه منظورش نشدم و در حالیکه به او نگاه می کردم گفتم : مثلا چی رو ؟   پردیس با لحنی که مشخص بود شوخی می کند گفت : مثلا اینکه این آقا شهاب چند بار اندازه ی تو را گرفته بود که اینقدر دقیق برات لباس انتخاب کرده . اخمی کردم که نشان بدهم از حرفش ناراحت شدم اما در همان حال احساس لذت سیرینی وجودم را فرا گرفته بود . در حالیکه تقلا می کردم زیپ لباس را پایین بکشم گفتم : پردیس خیلی بی مزه ای . و پردیس که می خندید گفت : اتفاقا خودم فکر می کنم خیلی بامزه ام و در حالیکه می خندی زیپ لباسم را پایین کشید . لباسم مورد پسند مادر و پریچهر قرار گرفت و من شب هنگام قبل از خواب یکبار دیگر آن را از کمدم در آوردم و به آن خیره شدم . در آن لحظه احساس کردم دلم خیلی برای ششهاب تنگ شده است .  جشن نامزدی پریچهر با زحمتی که مادر و پدر و بقیه کشیده بودند برگذار شد اما از تمام مراسم آن فقط شلوغی و صدای گروه ارکستر و غرغر های پردیس خوب به خاطرم مانده بود . نه یک چیز هم خوب به خاطرم مانده بود و آن اینکه وقتی با لباس سبز رنگم وارد مجلس شدم متوجه نگاه خیره اطرافیانم شدم به خصوص که لباس مانند قالبی زیبا اندامم را در برگرفته بود و زمانی که با دختر خاله ها و دختر دایی ام روبوسی می کردم شنیدم که خاله ام به مادرم گفت : پروین دیگه چیزی نمونده که خواستگارای نگین پاشنه در خونه تو از جا دربیارن . و من در همان لحظه در دلم گفتم : خواستگارا غلط می کنن تنها کسی که حق داره در این خونه رو به خاطر من به صدا دربیاره فقط شاب خودمه . طفلی پردیس که با لباس زیبای زرشکی رنگش خیلی زیبا شده بود از اول تا آخر جشن مشغول پذیرایی از مهمانان و رسیدگی به وضع خوردن و راحتی آنان بود . بعد از اینکه جشن تمام شد و من و پردیس خسته و کوفته به اتاقمان رفتیم تا لباسهایمان را در اوریم پردیس در حالی که با خستگی و حرص لباسش را از تن خارج می کرد گفت : همش کشک بود اگه میدونستم این لباسو براای پذیرایی از مهمانان می خرم غلط می کردم اونو بپوشم . به او نگاه کردم و گفتم : اگه می دونستی اونایی که تو با این لباس ازشون پذیرایی کردی چه کیفی کردن دلت نمی ومد اینو بگی . پردیس پوزخندی زد و گفت ک برو بابا تو که خیلی راحت بودی من بیچاره را بگو که تمام سنگینی مسئولیت پذیرایی رو به دوش من انداخته بود . خندیدم و به او گفتم : حق با توست امروز مامان خیلی ازت کار کشید پردیس که با این حرف من جری تر شده بود گقت : این مامان بیچارمون کرد از بس گفت مراقب باش به تمام مهمونا میوه بدی . خوب بگو این همه میوه خودشون کوفت کنن. دیگه چه مرضیه هی جلوشون دلا راست بشی آه یاسمین حق داشت می  گفت عروسی خودمونی را فقط به  خاطر اینکه آدم از اول تا اخر جشن مال خودش نیست دوست نداره . من خنگ فکر کردم چون عروسی مال خود ادمه خیلی کیفش بیشتره پس بگو اون سر یلدا تجربه داشته . و بعد به من نگاه کرد و گفت : راستی تو متوجه عمه شدی چطور به من نگاه می کرد ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : فقط اون موقعی که می رقصیدی عمه رو دیدم که با نگاه خطرناکی نگاهت می کرد . من و پردیس خندیدیم و او می واست چیزی بگوید که از گفتن ان پشیمان شد و حدس زدم می خواست از عمه بدگویی کند که ترجیح داد این کار راا نکند . چون درست شبی که ما از خرید لباس برگشته بودیم و سروش هم به همراه عمه به تهران امده بود در حالی که من مراقب بودم کسی متوجه ان دو نشود سروش و پردیس توی زیرزمین منزلمان با هم صصحبت کرده بودند.  گویی در مورد ازدواج به تفاهم کامل رسیده بودند زیرا حرکات پردیس طوری بود که گویی روی هوا گام برمی دارد آن شب توی تاریکی مطلق زیرزمین به سرش چه گفت و از او چه شنید نمی دانم هرچند می دانستم اگر پردیس بود حتما این را از من می پرسید اما من نخواستم بپرسم زیرا در مورد چیزی که خودم میدانستم لزومی نداشت سوال کنم ان شب آنقدر خسته بودم که به محضی که سرم روی بالشم رفت متوجه نشدم کی خوابم بردفقط اخرین لحظاتی که می خواست خوابم ببره صدای پردیس را شنیدم که گفت : نگین امشب را اسوده بخواب که از فردا باید مشغول بشور و بساب باشیم . و من لبخندی زدم اما یادم نیست که آیا به او جوابی دادم یا نه . پردیس درست می گفت تا دو روز بعد از مراسم نامزدی پریچهر چنان مشغول بشور و بساب بودیم که پاک یادم رفته بود به شهاب زنگ بزنم و از بابت لباس تشکر کنم . قبل از مراسم یادم بود این کار را کن اما آنقدر منزلمان شلوغ بود که نتوانستم فرصتی پیدا کنم و به شهاب تلفن کنم . یکشنبه بعد از ظه بود که من تازه این موضوع را به یاد آوردم . در حالی که لبم را می گزیدم هین بلندی کشیدم . پردیس که مانند خدمتکار ورزیده ای مشغول کشیدن فرچه به روی سرامیک های آشپزخانه بود سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد و گفت : چی شد ؟ پردیس منتظر بود تا من لب باز کنم و به او بگویم که چه اتفاقی افتاده که گفتم : یادم رفته به اون تلفن کنم و به خاطر اون چیز تشکر کنم .   پردیس سرش را تکان داد و گفت : راست می گی ؟  سرم را تکان دادم . با افسوس سرش را تکان داد و گفت : خاک بر سر بی لیاقتت .  سرم را به زیر انداختم و به او حق دادم . پردیس هم مشغول کاررش شد در همان حال گفت : سیب سرخ اسیر دست چلاقه .  نمی دونم اون سیب سرخ شهاب بود یا منظور پردیس لباس اهدایی او بود که اسیر چلاقی مانند من شده بود . وقتی ساعتی بعد کار پردیس تمام شد و مادر اعلام کرد که دیگر کاری با او ندارد او برای برداشتن حوله و لباسهایش به اتاق رفت . من پشت میز کنار پنجره نشسته بودم و مشغول حاضر کردن درسهایم بودم که پردیس گفت : تلفن کردی ؟  سرم را به علامت منفی تکان دادم . پردیس با عصبانیت گفت : نمی  خواهی زنگ بزنی ؟ این  بار سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم : چرا می خواستم زنگ بزنم اما فکر کردم شاید زشت باشه بعد از دو روز تلفن کنم .  پردیس گفت : فکرای احمقانت به دد خودت می خوره دیر تلفن کنی بهتر از اینه که اصلا تلفن نکنی . از جا برخواستم و گفتم : تو مواظب هستی کسی نیاد ؟ گفت : تو که تا حالا نزدی صبر کن تا من از حمام برگردم تلفنو میارم اینجا که راحت بتونی صحبت کنی . تا پردیس از حمام بیاید فکر می کردم ساعتها سپری شده است . پردیس گوشی سیار را از حال پایین به بقه بالا آورد و با لبخند گفت : نگین تا مامان از غیبت گوشی خبر دار نشده حرفاتو بزن . با دستی لرزان شماره تلفن مغازه شهاب را گرفتم . بعد از سه بوق کسی گوشی را برداشت قلبم با شدت به سینه ام می کوفت . سعی می کردم خیلی آرام باشم اما صدای بلند ضربان قلبم مانع شنیدن حرفهای خودم می شد . صدای پشت گوشی گفت : بله بفرمایید ؟  نمی دانستم  صدای شهاب است یا کس دیگری گوشی را برداشته است . آب دهانم را قورت دادم و گفتم : سلام . صذدا با لحن کشیده ای گفت : سلام . گفتم ببخشید آقا شهاب تشریف دارن . لحن صدا عوض شد و با حالتی که نشون می داد کمی هول شده است گفت : بله چند لحظه گوشی دستتان باشد تا صدایش کنم ببخشید شما ؟ نمیدانستم چطور خودم را معرفی کنم ناچار گفتم : من دختر خاله اش هستم . و در همان حال فکر می کردم ایا او ذختر خاله دارد یا نه ؟ چند لحظه ای طول کشید گذاشت تا اینکه صدای خودش را از پشت گوشی شنیدم که میگفت : جانم بفرمایید . نمی دانستم چه بگویم که بار دیگر طنین صدای گرمش قلبم را لرزاند : دختر خاله شما هستید ؟ نمیدانم جدی می گفت یا شوخی می کرد با صدایی که بعد پردیس به من گفت مثل بع بع بزغاله بوده گفتم : سلام . شهاب چند لحظه مکث کرد و در حالی که تن صدایش کمی بم شده بود گفت : اول بگو خودتی یا من تو خیالم صداتو می شنوم ؟ نمی دانم منظور شهاب از خودتی خود من بودم یا کسی دیگری را مد نظر داشت . در حالی که همانطور میلرزیدم گفتم : صدای چه کسی را می خواهی بشنوی ؟  شهاب نفس عمیقی کشید بی تامل گفت : تنها صدایی که دوست دارم بشنوم صدای نگین باارزشم است همان کسی که مدتها خواب و خوراک را از من گرفته و به جایش فکر و خیال برایم گذاشته همان که هرشب به خوابم می آید و با همان چشمانی که دیوانه ام کرده برایم نازمی کند و منحیران و سرگردان سر در پی اش می گذارم و زمانی که چشمانم را باز می کنم متوجه می شوم که باز هم خوابش را دیده ام ، حال نمی دانم هنوز خواب می بینم یا تعبیر خوابم به بهتری شکل در بیداری در آمده .  خیلی قشنگ صحبت می کرد به طوری که اگر با برنامه قبلی به او زنگ زده بودم فکر می کردم برای این لحظه مقاله ای آماده کرده و صحبت هایش همه از روی متن است . ( پسرا همه از این روده درازیا بلدن ) نمیدانستم چه بگویم مانند انسان لالی که اتفاقا شنوایی قوی داشته باشد فقط میشنیدم اما قادر به پاسخ گویی نبودم .  شهاب صحبت می کرد و من فقط شنونده بودم و تمام حرفهایش را از بر می کردم . در همان حال با خودم فکر می کردم به احتمال زیاد کتابهای شعر و نثر عاشقانه زیاد خوانده که کلامی چنین فصیح دارد . به خودم آمدم و صدایش را شنیدم که گفت : نگین هنوز اونجا هستی ؟  صدای از ته چاه درآمده خودم را شنیدم که می گفت : بله اینجا هستم .  شهاب ادامه داد : عزیزم خوب کاری کردی به من زنگ زدی چون می خواهم به یک مسافرت بروم و تا زنگ نمیزدی نمیتوانستم دل از مغازه و تلفن بکنم . صدایم واضح تر شد و احساس کردم صحبت از دوری ، خجالت و ترسم را ریخت ، شتابزده پرسیدم : کجا می ری ؟  شهاب با صدایی که نشان می داد خوشحال است گفت : از رفتنم ناراحت می شی ؟ بدون اینکه لحظه ای تامل کنم گفتم : فکر می کنم بله . نه حتما بله . صحبت ما به خصوص با حضور پردیس که جلوی در اتاق ایستاده بود خیلی معمولی و در حد تعارف و خوش و بش بود اما بعد از خداحافظی و قط کردن تلفن احساس کردم تا الان که در زنگ زدن تاخیر کرده بودم احمق بودم و می بایست خیلی زودتر اینها با او تماس می گرفتم . هم اکنون احساس می کردم شهاب را می پرستم و با تمام وجود به او عشق می ورزم قرار بود او برای سفری چهار روزه به همراه یکی از پسر عمه هایش به کیش و بعد به دبی برود و من می دانستم مانند زنی که همسرش برای اولین بار به سفر می رود تا بازگشت او نیمه جان می شوم . شهاب از من قول گرفت که پنج شنبه هفته آینده ساعت پنج بعد از ظهر به او تلفن کنم . من نیز در کمال میل این قول را به دادم ، وقتی از هم خداحافظی کردیم آنقدر در خودم غرق شده بودم که حتی نفمیدم که پردیس چه وقت تلفن ر از دستم گرفت و برای بردن و گذاشتم آن سر جایش از اتاق خارج شد فقط زمانی به خودم آمدم که پردیس در اتاق را باز کرد و خطاب به من گفت : اوه هنوز تو که اینجا نشسی بلند شو بیا مهمان داریم . وقتی پایین رفتم پیروز را دیدم که به همراه نیما و سروش به منزلمان آمده بودند خبر داشتم که پیروز برا یشرکت د رمراسم پریچهر ا زویلایش در شمال دل کنده و به طور موقت به تهران بازگشته و قرار بود این بار برای یک هفته به اتفاق نیما که مرخصی گرفته بود به شمال بروند . اما تا آن لحظه او را ندیده بودم . سروش با دیدن من از جا برخاست و من با لبخند به او نگاه کردم و مشغول احوالپرسی با او شدم و بعد با نیما و آخر از همه با پیروز احوالپرسی کردم . وقتی با پیرو زاحوالپرسی می کردم نگاهم به چشمان او افتاد و باز همان نگاه معنی دار را د رچشمانش دیم . چشم از او گرفتم و برا یکمک به پریچهر به آشپزخانه رفتم . صدای خنده و صحبت پردیس را می شنیدم با وجودی که پریچهر از من می خواست تا چای ریخته شده را برای مهمانان ببرم قبول نکردم و کاری را که او انجام می داد یعنی پوست گرفتم سیب زمینی ها را به عهده گرفتم تا خودش سینی چای را برا ی مهمانان ببرد . هیچ دوست نداشتم با پیروز رو به رو شوم و باز هم نگاه چندش آورش را روی خودم احساس کنم . صدای خنده بلند نیما و آهسته تراز آن صدای سروش را می شنیدم و می دانستم باز هم پردیس مشغول بلبل زبانی است که خنده مرد ها به آسمان بلند شده است . اگر هر وقت دیگر بود از دست پردیس شاکی می شدم اما با شنیدن صدای خنده بلند سروش دیگر خیالم جمع بود که اگر زیاد هم شیرین زبانی کند جلوی سروش است و او خودش می تواند از پس پردیس بر اید. در این افکار بودم که از شنیدن صدای پیروز تکان خوردم . پیرو زبه همراه پریچهر وارد اشپزخانه شد و با او مشغول صحبت بود پریچهر همان طور که در مورد کار صادق توضیح می داد وارد اشپزخانه شد و سینی چای را روی میز کنار دست من گذاشت . بدون اینکه سرم را بلند کنم نشان دادم سخت مشغول کار هستم اما با چاقوی بلند ی که پریچهر عادت به کار کردن با آن داشت نمی توانستم به راحتی کار کنم و پوست سیب زمینی هایی به بزرگی طالبی را چنان می کندم که وقتی پوست در می آمدند تبدیل به سیب زمینی هایی به کوچکی یک نارگیل می شدند و من با توجه به کارم حواسم را در گوشهایم تمرکز کرده بودم .  صدای پریچهر و پیروز چند لحظه قطع شد و من با کنجکاوی سرم را چرخاندم تا بفهمم چرا آنها سکوت کرده اند که متوجه شدم پیروز در حالی که بسته ای در دست دارد با لبخند به من نگاه میکند و پریچهر نیز در حالی که سرش را تکان می داد به من که سر سیب زمینی ها این بلا را آورده بودم خیره شده بود . می دانستم اگر پردیس بود بدون ملاحظه تیکه بارم میکرد اما پریچهر این اخلاق را نداشت که جلوی کسی کنفم کند پریچهر با نگاهی معنا دار به من نگاه کرد و گفت ک نگین جان پاشو من خودم باقی کار را انجام می دهم تو برو پیش بقیه .  هنوز حرکتی نکرده بودم که پیروز به طرف میز آمد و در حالی که بسته را روی میز قرار می داد صندلی رو به روی من را کشید و به پریچهر گفت تا چاقوی کوچکی به او بدهد پریچهر با خجالت به او گفت تا دستهایش را کثیف نکند اما پیروز بعد از گرفتن چاقو از دست پریچهر گفت ه او کار کردن را دوست دارد و اینطور احساس راحتی بیشتری می کند و سپس بدون اجازه چاقو را از دست من گرفت و آن را داخل سینی گذاشت و با همان چاقوی کوچک شروع کرد به پوست گرفتن یک سیب زمینی و چنان با مهارت پوست سیب زمینی را به حالت مارپیچ جدا کرد که وقتی پوست را داخل سینی گذاشت دوباره به شکل اولیه سیب زمینی در آمد . از مهارتش جا خوردم و به پرچهر که او هم دست کمی از من نداشت نگاه کردم . پیروز از پریچهر خواست به ازای سیب زمینی هایی که  من خراب کرده بودم چند سیب زمینی به او بدهد و گفت که این کار را به من یاد می دهد . من نیز که از ابتدا از دیدن او گریزان بودم با کمال میل خواهان شدم تا او این کار را به من یاد بدهد . پریچهر بعد از اینکه سیب زمینی ها را به پیروز داد مدتی بالای سر ما ایستاد تا او هم قلق کار را یاد بگیرد و بعد از اینکه پیروز یک سیب زمینی پوست گرفت برای بردن سینی چای به اتاق پذیرایی رفت . گاه گاهی صدای بلند خنده نیما به گوش می رسید اما من کاملا گرم یاد گرفتن پوست کندن سیب زمینی از پیروز بودم که بعد ها نیز یان کار برایم جز عادت درآمد و هر میوه ای را که دستم می رسید به همان صورت پوست می گرفتم . پیروز چاقویش را به من داده بود تا خودم به تنهایی این کار را بکنم . من با تمام حواس مشغول این کار بودم . یک لحظه سرم را بلند کردم تا کارم را به او نشان بدهم که متوجه شدم پیروز به جای دستم به صورتم خیره شده و در افکار عمیقی غرق است . نگاهش زننده نبود و مانند این بود که اصلا مرا نمی بیند و در خیالاتش غوطه ور است . وقتی سرم را بلند کردم نگاهش رن گرفت و به چشمانم خیره شد . احساس کردم رنگ چشمانش را در این فاصله کم به راحتی میتوانم تشخیص بدهم و چون این فکر که رنگ چمان او چه رنگی است از کودکی با من بود برای دانستن ان چشمم را از چشمانش برنداشتم و چند لحظه خیلی گذرا به چشمانش خیره شدم . حدسم درست بود رنگ چشمانش طوسی تیره و دور تا دور عنبه اش نیز رنگ مشکی داشت . به نظرم رنگ چشمانش خیلی جالب بود . مردمک وسط چشمش به همراه هاله ای از اطراف عنبه اش مشکی بود و بقیه به رنگ طوسی بود که می توانست هر رنگی را به خود بگیرد . من درباره کشفی که در مورد رنگ چشمان او کرده بودم فکر می کردم و متوجه نبودم که چشمان او خیره شده ام زیرا آنقدر در فکر بودم که حتی پیروز را هم نمی دیدم در این موقع صدای تک سرفه پردیس مرا به خود آورد و من مانند کسی که تازه از خواب برخواسته باشد چشم از صورت پردیس گرفتم و متوجه شدم پردیس و پشت آن مادر وارد اشپزخانه شدند . مادر نگاه متعجبی به من که با فاصله کمی رو به روی پیروز نشسته بودم انداخت و در حالی که احساس کردم فکر ناخوشایندی به مغزش هجوم آورده گفت : آقا پیروز چرا شما زحمت می کشید ؟ به پردیس نگاه کردم و او را دیدم که با لبخندی پر از معنی به پیروز چشم دوخته است . صدای پیروز را می شنیدم که خونسردانه با مادر صحبت می کرد . اخلاق مادر را می دانستم که چقدر به پذیرایی مهمان اهمیت می دهد و میدانستم مادر از حظور مهمان در آشپزخانه خیلی معذب است و دوست ندارد از او در این مکان پذیرایی شود . با وجودی که مادر با خنده و چهره ای باز با پیروز صحبت می کرد و از او به خاطر اوردن سوغاتی هایی که از شمال برایمان اورده بود تشکر می کرد اما من مانند آدم خطاکاری بودم که مچش را در لحظه ارتکاب جرم گرفته باشند و به همین خاطر جرأت نداشتم سرم را بلند کنم و به مادر و یا پردیس نگاه کنم . در همان حال سرم را به پوست کندن سیب زمینی گم کردم . با تعارف مادر پیروز به همراه او به اتاق پذیرایی رفت و پردیس در حالی که به سمت بسته ای که او آن را روی میز گذاشته بود می رفت تا آن را باز کند و از محویاتش با خبر شود گفت : چی شد ؟ خلوتتنو بهم زدیم ؟ نه ؟  با آهی که می خواستم بی گناهیم را ثابت کنم به او خیره شدم و گفتم : خدا من فقط داشتم فکر می کردم رنگ چشماش چه رنگیه .  پردیس به آرامی به سرم ضربه ای زد و با خنده گفتت : آه خوب شد گفتی وگرنه فکر می کردم داشتی مژه هایش را می شمردی . با ناراحتی به او نگاه کردم و گفتم : به نظرت مامان فهمید ؟  پیروز در حالیکه سوغاتی هایی را که پیروز از شمال برایمان آورده بود و آن انواع شیشه های مربا و کلوچه بود روی میز می چید گفت : فکر نمی کنم اما نترس مطمئن باش اگر مامان دیده بود که پیروز تو را هم می بوسد تازه خیلی خوشحال هم میشد . با ناراحتی گفتم : پردیس . او نگاه کرد و گفت : فکر می کنی دروغ میگم می خوای یکبار امتحان کن . با اخم چشم از او گرفتم و از اشپزخانه خارج شدم و تا روی پله ششم رسیده بودم که هنوز صدای خنده خفه او را می شنیدم .  


نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390 ساعت 12:16 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم