تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت دوم فصل هفتم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

آن شب پیروز و نیما و سروش شام منزل ما بودند و پیروز همه ما را به اضافه آقا صادق نامزد پریچهر برای روز سه شنبه یعنی دو روز بعد به منزلش دعوت کرد . فردای آن روز بیتا را در مدرسه دیدم و او باز هم از سام برایم تعریف کرد اما من هر کار کردم رویم نشد جریان لباس اهدایی شهاب و همچنین صحبت تلفنی ام را با بیتا در میان بگذارم . اما بیتا به ن گفت که شهاب امروز به دبی می رود و من با اینکه از این موضوع اطلاع داشتم اما خودم را به بی خبری زدم و نشان دادم که تازه آن را می شنوم . از همان سه شنبه صبح که به مدرسه رفتم در خیالم منزل پیروز را مجسم کردم و ذوق داشتم زودتر منزل او را ببینم . انقدر پردیس و نیشا از منزل او و همچنین محله و دختر ها و پسر هایآنجا تعریف کرده بودند که دوست داشتم زودتر عصر شود و من بتوانم با پردیس و دختر عوهایم به آنجا بروم به خصوص که می دانستم منزل شیدا دوست نوید نیز در همان محله است . می خواستم بدانم دوست نوید چه جور دختریست که باعث شده او فکر کند برای خودش کسی شده است . این بار بدون اینکه از پردیس کمک بخواهم لباسی انتخاب کردم و آن شلوار مشکی راسته ای بود که به همراه بلوزی یقه مردانه به رنگ چهر خانه قرمز به تن کردم بلندی بلوزم تا روی رانهایم را می پوشاند و رنگش به صورتم خیلی مش آمد . روسری مشکی و حریرم را برای اینکه با رنگ شلوارم همرنگ شود سر کردم . به قول پردیس کم کم راه افتاده بودم و سر از تیپ زدن ر آورده بودم . وقتی مادر لباسی را که پوشیده بودم دید برخلاف همیشه چهره اش زیاد راضی به نظر نمی رسید . با تعجب به لباسم نگاه کردم و گفم : چی شده مامان لباسم خوب نیست ؟ مادر نگاهی به بلوزم کرد و گفت : بلوزت خوبه اما شلوارت خیلی تنه . با تعجب پایم را جلو آوردم و گفتم : مامان این کجاش تنگه ؟ مادر با عجله مشغول بستن دستبندش بود گفت : بیا قفل اینو ببند از نظر من مشکلی نداره اما نمی خوام عمه جونت غرغر کنه بگه حیا ازدختر های این زمانه افتاده . جلو رفتم و قفل دستبند مادر را بستم و گفتم : مامان این همان شلواریه که با نیشا خریدیم هر دومون یک مدل و یک سایز حالا چطور شده نیشا جلوی هر کی اون با بلوز می پوشه هیچکس لهش حرفی نمی زنه . مادر نفس عمیقی کشید و گفت : چون ایندفه عمه همراه ماست برای اینکه حرف و حدیثی پیش نیاد شلوارتو عوض کنی بهتره . صدای پردیس را از پشت سر شنیدم که می گفت : نگین می خوای بدونی چرا پشت اونا کسی حرف نمی زنه ؟ مادر با کلافگی نفس عمیقی کشید و گفت : پردیس  شروع نکن بدو الان صدای بابات درمیاد .  پردیس با سماجت گاهیبه مادر کرد و گفت : من تا حرفم را نزنم از جام تکون نمی خورم . و بعد رو به من کرد و گفت : به دو دلیل یکی اینکه زن عمو مثل مامان به عمه رو نمی ده که هرچی دلش بخواد بگه . دوم اینکه تو می خوای هیکل اون مارمولک و با خودت یکی کنی یادت رفته برا ینگه داشتن کمر شلوارش فانسوقه می بنده . از حرفف پردیس خنده ام گرفت و به مادر نگاه کردم مادر در حالیکه سعی می کرد لبخندش را به ما نشان ندهد لبش را به دندان گرفت و گفت : لا اله الاا... لعنت بر شیطون . پردیس با شیطنت خندید و گفت : منظور مامان از شیطون منم . مادر که می دانست حریف زبان پردیس نمی شود برای اینکه روی او را به خود باز نکند فقط نگاهی به پردیس اندخت و پس از تکان دادن سرش از اتاق بیرون رفت . صدای پدر که مادر را می خواند تا کمی عجله کند مرا به این دداشت به اتاقم بروم تا شلوارم را عوض کنم که پردیس بی صدا به بازویم زد و اشاره کرد که حرف مادر را زیاد جدی نگیرم مادر چادرش را برداشت و نگاهی به من و پردیس اداخت و گفت : چرا وایسادین صدای باباتونو نشنیدین ؟ به مادر نگاهی انداختم و گفتم ک حالا واقعا برم شلوارمو عوض کنم ؟  مادر نگاهی به شلوارم انداخت و در حالیکه از اتاقش خارج میشد گفت : نمی خواد همین خوبه فقط بجنب الان صدای بابات در میاد اما....و از ادامه کلامش منصرف شد . من نیز منتظر بودم تا مادر حرفش را بزند . که پردیس در حالی که مانتوی مرا روی سرم می انداخت گفت : مامان بدو الان اوقات پدر تلخ میشه ها .  سپس سقلمه ای به پشت من زد و اهسته گفت : بی سیاست .

ساعت پنج و نیم بود که عاقبت از در منزل بیرون رفتیم . آقا صادق هم جلوی در منزل منتظر ما بود . با دیدن او که کت و شلواری به رنگ طوسی به تن داشت و در کنار پیکان مدل جوانانش ایستاده بود ، پردیس لبهایش را جمع کرد و با چشم و ابرو به پریچهر اشاره کرد . پریچهر لبخند کم رنگی به پردیس زد و سرش را زیر انداخت . هنگامی که می خواستیم سوار خودرو شویم مادر به پریچهر گفت که سوار خودرو آقا صادق شود و پریچهر با کم رویی پیشنهاد کرد که بهتر است به جای او من و پردیس سوار خودرو آقا صادق شویم که این باعث خنده من و پردیس شد . می دانستم که خواهرم رویش نمی شود جلوی روی پدر سوار خودرو آقا صادق شود به راستی که پریچهر دختری کاملا محجوب  و نجیب بود . پدر که متوجه او شده بود با لبخند خطاب به او گفت : دخترم دیگه به سلامتی باید با شوهرت این طرف و آن طرف بروی . پریچهر سرش را به زیر انداخته بود و صورتش سرخ شده بود . من و پردیس هنوز می خندیدم و از اینکه او اینقدر خجالتی است تعجب کرده بودیم شاید به قول مادر دخترای جدید حیا را قورت داده بودند یک آب هم روش . اما من دلیلی برای خجالت کشیدن پریچهر که قراربود سوار خودروی همسرش شود نمی دیدم . پردیس سرش را جلو آورد و گفت : اوه این که الان اینطوره اگه بابا شب عروسیش دستشو تو دست صادق بذاره می خواد چکار کنه ؟ و بعد با شیطنت ادامه داد : مخصوصا که همه می دونن اون شب چه خبره . لبم را گزیدم و به پردیس نگاه کردم و گفتم : به نظر من اخلاق پری خیلی بهتر از توست که اصلا خجالت سرت نمی شه .  پردیس در حالی که به طرف خودرو پدر می رفت گفت : کسی نظر توو را نخواست . در حال که من نیز ناخوداگاه به حرف پردیس فکر می کردم به دنبال او سوار خودرو پدر شدم . با رفتن پریچهر جایمان باز تر شده بود و من و پردیس از اینکه مثل همیشه فشرده نمی نشستیم و به قول او اتوی لباسمان بهم نمی خورد خیلی خوشحال بودیم . وقتی مادر و پدر نیز سوار شدد و پدر خودرو را به حرکت درآورد پردیس گفت : آخیش از دس پریچهر راحت شدیم . مادر که این حرف پردیس برایش گران تمام آمده  بود به عقب برگشت و با اخم گفت : طفلی بچم جای تو را تنگ کرده بود ؟ پردیس که با جسارت م یخندید گفت : آره بخدا فقط جامون تو ماشین خیلی تنگ کرده بو . نخستین کسی که خندید پدر بود . مادر نگاهی به او انداخت و در حالی که خودش خنده اش گرفته بود گفت : می بینی چه آتیشیه ؟  پدرم که آن روز خیلی سر حال و قبراق بود گفت :  مگه بده ؟ اخلاقش به خواهرم رفته بچم رک و روراسته . پردیس نگاهی به من که از حرف پدر می خندیدم کرد و آهسته زیر گوشم گفت : زهرمار نخند تا یک چیز بهت نگفتم . سعی کردم نخند و برای شنیدن مطلب او سرم راتکان دادم . پردیس گفت : برای خودم متاسف شدم اگه می دونستم اخلاقم مثل عمه ست تا حالا سعی می کردم خودم را سر به نیست کنم . نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم به طوری که پدر و مادر و همچنین پوریا که طرف دیگر پردیس نشسته بود با تعجب پرسیدند چی شده ؟      سر خیابان خودرو عمو را دیدیم که زن عمو و یاسمین و نیشا و نوشین و عمه داخل آن بودند . نوشین و نیشا جلو نشسته بودند و یاسمین روی صندلی پشت بودند و عمه و زن عمو و یاسمین روی صندلی پشت بودند . حدس زدم نوید و سروش با خودرو نیما خواهند بود ولی در این فکر بودم که آنها اکنون کجا هستند . پدر که همه جا مراعات بزرگی عمو را میکرد اجازه داد تا عمو جلو تر از ما حرکت کند . حدود نیم ساعتی در راه بودیم تا اینکه پردیس زیر گوشم گفت ک نگین رسیدیم . من روی صندلی صاف نشستم و از شیشه به بیرون چشم دوخته بودم تا عجایبی را که پردیس از محله ای که پیروز درآن سکونت داشت برایم تعریف کرده بود به چشم ببینم . اما تنها چیزی که دیدم چند دختر بودند که در حالی که بلوز و شلوا پوشیده بودند بدون روسری مشغول توپ بازی بودند . سن دختر ها تقریبا سیزده و چهارده ساله بود . به دخترها اشاره کردم و خطاب به پردیس گفتم : اینا رو میگی ؟ هنوز پرئیس سرش را خم نکره بود تا آنها را ببیند که چشمم به دختر نوجوانی افتاد که با آرایش غلیظ بدون حجاب کنار در منزل ایستاده بود و با پسری قد بلند صحبت می کرد . صدای آه مادر و استغفر ا... گفتن پدر را شنیدم و به پردیس و نگاه کردم و لبخند زدم .  پوریا برادرم نیزتا آخری که به ته خیابان رسیدیم سرش را صد و هشتاد درجه چرخانده بود و تا آخر به  آن دختر و پسر زل زده بود . وارد فضای سبز و پر درخت شدیم که خانه های بلند و آپارتمانی داشت . وقتی جلوی اپارتمانی که منزل پیروز در آن بود از خودرو پیاده شدیم به نمای ساختمان نگاه کردم . ساختمانی بسیار مجلل که بیشتر به یک هتل شبیه بود تا به یک ساختمان مسکونی و به نیشا حق دادم که دلش بخواهد در چنین ساختمانی زندگی کند . پدر و عمو و آقا صادق اتومبیلهایشان را در محوطه ی پارکینگ پارک کردند و به اتفاق هم از پله های عریض و وسیع جلوی آپارتمان بالا رفتیم . به محض اینکه وارد سالن عریض ساختمان که بعد از پردیس شنیدم به آن لابی می گویند شدیم مردی با لباس فرم خود را به ما رسانید و با لحن محترمانه ای خطاب به عمویم گفت که می تواند کمکمان کند و عمو به او گفت که با آقا پیروز بهزاد ساکن منزل شماره سیصد و چهار است کار دارد . نگهبان با گرفتن شماره داخلی منزل پیروز حضور ما را به او اطلاع داد و ما با آسانسور به طبقه سوم رفتیم . من که هیچوقت زندگی در آپارتمان را دوست نداشتم و فکر می کردم هم اکنون وارد یک قفس می شوم با منزلی بزرگ و وسیع که امکاناتش از یک منزل ویلایی هتر و مجهزتر بود مواجه شدم . پردیس و نیشا که بار دومشان بود هیجان زده بودند چه رسد به من که برای نخستین بار بود چنین جایی را می دیدم . خود پیروز کنار در منزلش منتظرمان بود . به او نگاه کردم مشغول سلام و احوالپرسی با بزرگتر ها بود و با رویی باز ورودمان را خوش آمد می گفت . پیروز بلوزی به رنگ مشکی به تن کرده بود که اسکلتی به رنگ سفید جلوی آن نقش بسته بود . آستین لباسش خیلی کوتاه بود و بازوان برجسته اش به خوبی نمایان می کرد به طوری که من احساس کردم از قصد آن بلوز را به تن کرده تا اندامش را که نشان می داد بدنسازی کار می کند به نمایش بگذارد . شلوار لی راسته ای نیز به پا داشت که روی زانوان آن  شلوارش وصله های چهارگوش بزرگی خورده بود . بلوزش روی شلوارش افتاده بود و موهایش نیز براق و مرتب بود . چشم پیروز به من و پردیس و نیشا و نوشین افتاد که مانند مرغ بهم چسبیده بودیم و به ظاهر منتظر بودیم تا بعد از پدر و مادر هایمان داخل شویم . اما در حقیقت مشغول تماشای صحنه ای در محوطه ی جلوی منزل بودیم که از شیشه سراسری داخل راهرو نمایان بود . داخل محوطه چمن تعدادی پسر به همراه سه دختر بزرگ همسن و سال خودمان را دیده بودیم که مشغول بازی وسطی بودند . یکی از دخترها تی شرت و شلوار لی  به پا داشت و موهای بلندش آزادانه روی شانه هایش فرو ریخته بود . یکی دیگر از دختر ها شلواری به رنگ قرمز و بلوزی آستین کوتاه به همان رنگ به تن داشت و آستین های ژاکتش از پشت مانند دامنی به نظر می رسید . دختر سوم شلواری مشکی و به همراه بلوزی لیمویی به تن داشت و موهای کوتاهش که زیر نور طلایی به نظر طلایی به نظر می رسید . پردیس در حالی که لبخند می زد گفت ک عجب توازنی . پیروز به مسیر نگاهای ما نگریست و در حالی که می خندید گفت : بچه ها این بی توازنی به خاطر کمبود جنس لطیف است پس مرا به خاطر این تعداد جنس لطیف آن هم از نوع اعلا چشم نزده اند داخل شوید . پردیس و نیشا می خندیدند و نوشین هم که به تازگی احساس می کردم سر و گوشش می جنبد خنده بلندی کرد که نیشا به او نگاه تندی انداخت . ابتدا پردیس وارد شد و با پیروز دست داد و بعد نیشا و بعد هم نوشین و عاقبت نوبت به من رسید . من که هنوز در فکر آن سه دختر بودم بدون اینکه لبخندی بزنم بعد از نوشین داخل شدم ، پپیروز به من نگاه کرد و دستش را برای گرفتن دست من دراز کرد . به دستش نگاه کردم و ناخودآگاه دستم را در دستش گذاشتم . خیلی سریع می خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم که او فشاری به دستم داد و آن را در دستش نگاه داشت و بعد در حالی که به چشمانم خیره شده بود گفت : نگین به نظر تو حرف من خنده نداشت ؟   در التهاب عجیبی به سر میبردم بدون اینکه دیگران بفهمند به دستم فشار آوردم که آن را از دستش خارج کنم اما او با خونسردی در حالی که به من خیره شده بود دستم را می فشرد . به جای من نیشا جواب داد : چرا اما همیشه دوزاری نگین کمی بعد می افتد . بدون لبخند به نیشا که اینطور موقع ها می خواست خودش را خیلی ملوس جلوه بدهد نگاه کردم و همچنان که سعی داشتم دستم را از پنجه هایش بیرون بکشم گفتم ک من از نعارف های بی مز خوشم نمیاد . پیروز با لبخند ابروانش را بالا برد و گفت : اگر به حساب تعارف نذاری می خواهم بگویم به منزل من خوش آمدی . و بعد دستم را رها کرد . نفس عمیقی کشیدم . احساس کردم وزنه سنگینی به دستم آویخته است . با این حال لبخند کم رنگی زدم و سرم را به نشانه تشکر کمی خم کردم نگاهم به نیشا افتاد که با قیافه به من نگاه می کند . به او لبخندی زدم اما او بدون توجه به من به دنبال نوشین به طرف اتاق پذیرایی رفت .. پردیس به نیشا اشاره کرد و چشمانش را با اطواری بانمک چپ کرد . این کار او از چشم پیروز دور نماند و من  ناخودآگاه نگاهم به پیروز افتاد و هر دو از کار پردیس به خنده افتادیم . نیشا به عقب برگشت و تصور کرد که من و پیروز به او می خندیم و با قیافه اخمالو سرش را چرخاند . با خودم گفتم : همین یک خنده زمینه قهر نیشا را با من فراهم کرد و اتفاقا حدسم درست بود و او تا مدتی با من سر سنگین بود . پیروز برای پذیرایی از مهمانانش کارگری را استخدام کرده بود و آن خانم که زنی مسن بود در آشپز خانه مشغول بود و خود پیروز پذیرایی از مهمانانش را بر عهده داشت . زن عمو هر چه قدراصرار کردکه اجازه بدهد کار پذیرایی را دختر ها  انجام بدهند او قبول نکرد گفت دوست دارد خودش این کار را انجام بدهد . از اخلاق پیروز خیلی خوشم امده بود زیرا کار او برای من که همیشه دیده بودم زن ها کار می کنند و مرد ها دست به سیاه و سفید نمی زنند خیلی تازگی داشت . عمو به لحن شوخی به پیروز گفت : ا...ا...دایی جان این چه کاریه که می کنی ؟ با این کارت ابروی هرچی کرد با اصالته بردی . پدر نیز خندید و در ادامه حرف عمو گفت : مرد هم فقط مردای قدیم . پیروز می خندید اما چیزی نگفت . خیلی دوست داشتم منزل بزرگ او را بگردم و سر از بالا و پایین آن دربیاورم بخصوص پلکانی مارپیچ از کنار هال به سمت بالا می رفت و من این مدل آپارتمان را تا آن لحظه ندیده بودم و خیلی دوست داشتم بدانم آن پلکان به کجا می رود . اکثر اقوام پدری و مادری ام منازل ویلایی داشتن و دختر عمویم نیز که در آپارتمانی مجلل زندگی می کرد آپارتمانش به این شکل نبود . همچنان که به پلکان نگاه می کردم در فکر این بودم که از پردیس بپرسم در یک اپارتمان چند طبقه ایا منزل به خانه بالایی هم راه دارد . پیروز در حالی که بشقابی میوه روی میز کنار دستم گذاشت آهسته گفت : باور کن اون پلکان چیز عجیبی

نیست پله ها به دو اتاق خوابو یک سالن راه دارد . حالا میوه ات را بخور دوست داشتی آپارتمان را بهت نشون می دم . از اینکه اینقدر راحت فهمیده بود که من از پلکان تعجب کردم خیلی خجالت کشیدم . کلمه دوبلکس را خیلی شنیده بودم اما هیچوقت فکر نمی کردم به ساختمانهایی که به این صورت است دوبلکس می گویند . حرفی نزدم و او نیز مشغول گذاشتن میوه برای بقیه بود و پردیس با چهره محجوبی که برای اولین بار این حالت را از او میدیدم مشغول صحبت با عمه بود . کمی که دقت کردم متوجه شدم عمه از او درباره درسش می پرسد که آیا تمام شده یا هنوز می خواند . نفسم را در سینه حبس کردم و با دقت مشغول شنیدن شدم از این سوالات بوی خبر های خوبی به مشام می رسسد گویی سروش عمه را راضی کرده بود تا از در صلح  و دوستی وارد شود به عمه نگاه کردم ، چهره خشن و سردش با وجودی که هنوز هم در این سن جذاب بنظر می رسید اما قابل دوست داشتن نبود . خوشحال بودم که چهره سروش فقط به عمه رفته است و اخلاقش از زمین تا اسمان با او متفاوت است . ساعتی بعد سروش و نیما و نوید هم آمدند . پس  از صرف ناهار که پیروز آن را به رستوران سفارش داده بود کارگرانی که آنها نیز از همان رستوران بودند در عرض چشم به هم زدنی میز را جمع و ظرفها را شستند و پیروز حتی اجازه نداد کسی لیوانی اب جا به جا کند . سلیقه او خیلی جالب توجه بود و پانزده سال تنهایی زندگی کردن به او یاد داده بود که گلیمش را به خوبی از آب بیرون بکشد . او به خوبی یک کدبانو می توانست از مهمانها پذیرایی کند . پس از صرف نهار مرد ها از جمله صادق که خیلی خوب با بقیه کنار امده بود مشغول صحبت شدند و پردیس و نیشا و نوشین و من به پیشنهاد یروز برای صحبت کردن به سالن کوچکی که به صورت دایره بود و راحتی های کوچکی نیز به شکل دایره داشت ، رفتیم تا دور از جنجال بزرگتها با هم صحبت کنیم . نیشا که یادش رفته بود با من قهر است با هیجان گفت : اینجا قشنگ است اینطور نیست ؟   سرم را تکان دادم و گفتم : خیلی عالیه . در همان حال از پیروز متعجب بودم با وجودی که یک نفر است چرا آپارتمانی به بزرگی اینجا انتخاب کرده است . اپارتمانی که شاید ماه به ماه به اتاقهای آن سر نمی زند . همانطور که صحبت می کردیم پیروز سینی پر از چایی را برایمان آورد و پردیس که از سینی به دست گرفتن او خنده اش گرفته بود گفت : آقا پیروز چه احساسی دارید ؟ پیروز که به قول پردیس مانند پیشخدمت حرفه ای رستوران سینی چای را به دست گرفته بود سرش را تکان داد و لبهایش را جمع کرد و گفت : راجع به چی ؟ پردیس که همانطور لبخند می زد گفت : از اینکه سینی به دست گرفته اید . پیروز خندید و گفت : در حال حاضر یک احساس شیرین و دوست داشتنی به خاطر اینکه میزبان دوشیزدگان زیبایی چون شما هستم . همانطور که به پیروز نگاه میکردم در این فکر بودم که او قرار بود منزل را به من نشان دهد . خیلی دلم می خواست تمام اتاقهای منزل را ببینم صدای پردیس را می شنیدم که می گفت : آقا پیروز شما آلبوم عکس هم دارید ؟  از سوال پردیس خنده ام گرفتو با خود فکر کردم عجب آدم بی فکریست . مگر البوم یک آدم مجرد دیدن دارد ؟ پیروز گفت : بله البته دوست دارید ببینید ؟  پردیس و نیشا با هم گفتند : بله . وبعد هم به هم نگاه کردند و خندیدند و پردیس گفت : اگر زحمتی نباشد خیلی خوشحال می شویم . صدای نیما را شنیدم که پیروز را با نام می خواند گویی در مورد مسا له ای  از او نظر می خواست پیروز رو کرد به پردیس و گفت : پردیس جان اتاق من داخل کمد چمدانیست فکر می کنم آلبومم داخل چمدان است و بعد فکری کرد و گفت : اگر انجا نبود حتما توی کشوی بغل تختم است لطف کن بگرد و خودت پیدایش کن تا من ببینم دکتر چکارم دارد . پردیس سرش را تکان داد و از جا بلند شد من از پردیس تعجب کرده بودم که با یک تعارف از خدا خواسته بلند شده بود . می دانستم که از نظر پردیس پیروز بهترین پیشنهاد را کرده بود چون آنقدر ذوق زده شده بود که مرتب مژه هایش بهم می خورد . من که سالها با پردیس زندگی کرده بودم و به اخلاق او آشنا بودم میدانستم در پس چهره به ظاهر خونسردش چه آتشی زبانه می کشد . نیشا با خوشحالی به پردیس نگاه کرد و گفت : چرا وایستادی بدو تا پشیمان نشده بریم . پردیس سرش را تکان داد و به طرف اتاق پیروز به راه افتاد با اینکه خیلی دلم می خواست خوددار باشم و به همراه آنها نروم اما کنجاوی امانم را بریده بود و به خاطر همین به همراه نوشین به دنبال آنها روان شدیم . بعد از گذشتن از روان شدیم . بعد از گذشتن ازز راهرویی که دو طرف آن گلخانه ای سنگی پر از گلی داشت و در حوض کوچک و زیبا نیز در دو طرف ان بود به اتاق خواب بزرگ و زیبایی وارد شدیم . در ابتدای ورود چشمم به تخت دو نفره ای افتاد که رو تختی زیبایی داشت که روی آن تصویر زنی زیبا با چشمانی آبی و لبانی قرمز نقش شده بود . احساس کردم هر چهار نفرمان با تعجب به این منظره نگاه کردیم چون در یک لحظه همه مان خشکمان زده بود . اولین نفری که به خودش امد پردیس بود که با جسارت در کمد پیروز را باز کرد و شروع به تجسس کرد . من تا آن زمان تصور می کردم که فقط پردیس در مورد زندگی دیگران کنجکاو است اما وقتی نیشا را دیدم که با چه دقتی و وسواسی وسایل اتاق را بررسی می کند خنده ام گرفته بود . من و نوشین هم گوشه ای ایستاده بودیم  و به طرز گشتن پردیس و نیشا نگاه می کردیم . همانطور که آنها را نگاه می کردم به یاد فیلمهای پلیسی تلوزیون افتادم که چطور خانه متهمی را زیرو رو می کردند . پردیس سرش را بلند کرد و زمانی که مرا دید که لبخند بر لب دارم و آنها را نگاه می کنم گفت : به جای خندیدن بلند شو تو هم بگرد . چشمانم را برگرداندم و شانه هایم را بالا انداختم و پردیس بدون اینکه چیزی بگوید زیپ چمدان را کشید بعد از گذاشتن ان سر جایش یکی دیگر از چمدان ها ی او را از کمد بیرون کشید . به نیشا نگاه کردم که در ادکلون های او را که روی میز چیده شده بود را باز می کرد و آنها را می بویید . با خنده گفتم : نیشا به نظر تو عکسا تو اون شیشه ها جا می گیرن /  پردیس سرش را بلند کرد و با دیدن او خندید . نیشا که تازه متوجه کار شده بود خندید و گفت : نگین بیا ببین عجب بوی خوبی داره . چمدانی که پردیس ان را باز کرده بود پر از مدارک و اسناد به زبان انگلیسی و کارت شناسایی و پاسپوت و مقدار زیادی چک های مسافرتی و پول نقد و دسته ای نیز پول خارجی بود که متوجه نشدم پول کدام کشور است به اضافه یک دسته چک و یک کارت اعتباری و یک آلبوم و یک دسته عکس . از اینکه هر لحظه پیروز سر برسد و ما را دور چمدانش ببیند خیلی معذب بودم . پردیس آلبوم و عکسها را برداشت و چمدان را به کناری گذاشت و سپس البوم را ورق زد . کنجکاویم برای دیدن اتاق او ارضا شده بود و تمایلی برای دیدن عکسهای او نداشتم . تصور می کردم در آلبوم او چیز قابل توجهی وجود ندارد و سراسر آن پر از عکسهایی است که با دوستانش انداخته است اما در همان صفحهد اول آلبوم چشمم به پیروز افتاد که با بلوزی رکابی به رنگ مشکی روی صندلی نشسته و زنی زیبا با موهای کوتاه و فری در حالی که تاپی به رنگ قرمز به تن داشت پشت صندلی پیروز ایستاده بود و آرنجهایش را روی شانه های پیروز گذاشته بود و سرش را به دستانش تکیه داده بود . گردنبند بلندی بر گردن زن بود . زنجیر بلند گردنبند به روی صورت پیروز افتاده بود و پیروز پلاک ان را با دندان گرفته بود . احساس می کردم اب دهانم خشک شده است و مطمئن بودم بقیه نیز دست کمی از من ندارند حتی پردیس را می دیدم که با حالت خاصی به عکس پیروز خیره شده است . باز هم به زنی که اینچنین صمیمی به پیروز تکیه داده بود نگاه کردم زنی زیبا و ظریف بود که چشمانی به رنگ آبی و لبخند زیبایی بر لب داشت . لحظاتی بعد پردیس به خود آمد و آلبوم را ورق زد از پنجاه برگی که در آلبوم پیروز بود سی برگ او را در حالی نشان می داد که یا زنی را در آغوش داشت و یا زنی او را در آغوش گرفت بود تمام زنها هم خیلی زیبا بودند و هم خیلی خوش هیکل و اکثر آنها بلوند بودند و این نشان می داد که پیروز خیلی به زنان بلوند و زیبا علاقه دارد . تعدادی از عکسها نیز او را کنار دریا با مایو نشان می داد که از پردیس خواستم آلبوم را ورق بزند که بیش از این چشممان به اندام برهنه او نیفتد . بعد از دیدن آلبوم به دیدن عکسها مشغول شدیم پردیس عکسها را تند تند ورق میزد و در این دسته از عکسها پیروز را با دوستان مردش و همچنین به تنهایی در جاهای مختلفی از جمله برج ایفل در پاریس و مجسمه آزادی در آمریکا و همچنین اثار باستانی رم و خیلی جاهای دیگر که متوجه نشدم کجاست نشان می داد . در بین عکسها چشممان به عکسی افتاد که در آن زنی با چشم و ابرویی مشکی به چشم می خورد که پشت آن نوشته بود : به پیروز عزیزم از طرف رژینا . به چهره زن می خورد که ایرانی باشد اما پردیس معتقد بود که رژینا نامی فرانسوی است . عکس سیاه و سفید بود و به آن می خورد که متعلق به خیلی وقت پیش باشد . بعد از دیدن عکسها پردیس آنها را درست مانند قبل در چمدان قرار داد و چمدان را سر جایش گذاشت . احساس عجیبی داشتم ، هنوز در فکر آلبوم پیروز و عکسهای چندش اور آن بودم . نمی دانستم چرا نسبت به پیروز احساس تنفر می کردم و همچنین از خودم که روزی عاشق و شیدای این موجود خبیث شده بودم . نیشا و پردیس در فکر بودند و نوشین که شک داشتم احساستش کامل شده باشد با بی تفاوتی سرش را به اطراف می چرخاند . و به عکسهای در و دیوار اتاق او نگاه می کرد . از اینکه مثل احمقها هنوز در اتاق خواب او بودم احساس بدی داشتم . فکر میکردم با داشتن این آلبوم مرتکب جنایت شده و به همه ما خیانت کرده است . از جا برخاستم و خطاب به پردیس گفتم : بهتره زودتر از اتاق بیرون بریم . بقیه نیز بدون صحبت از جا برخاستند و از اتاق بیرون رفتیم . دو راه به پذیرایی متصل می شد . پشت دیواری که به اتاق پذیرایی می رفت همان هال کوچک و گرد بود که قبلا آنجا نشسته بودیم . پردیس گفت : اگر پیروز پرسید که آلبوم را دیدید بهتر است بگوییم هنوز نرفتیم چطوره ؟ نیشا سرش را تکان داد و گفت : فکر می کنم اینطوری بهتر باشه . با بی تفاوتی به آنها نگاه کردم و حرفی نزدم اما از اینکه آنها می خواستند نشان دهند که آلبوم را  ندیده اند متعجب بودم . برعکس انها من خیلی دلم می خواست به پیروز بفهمانم که متوجه خصلت کثیف او شده ام . احساس می کردم دوست ندارم هیچ وقت دیگر او را ببینم . حدود یک ربع ساعت انجا نشستیم اما حرفی نداشتیم که با هم بزنیم تا اینکه صصدای زن عمو را شنیدم که نیشا و نوشین را به نام می خواند و این نشان آن بود که می خواستیم به منزل مراجعت کنیم . با خوشحالی از جایم بلند شدم اما نیشا و نوشین و پردیس همچنان سر جایشان باقی ماندند . به پردیس گفتم : حالا چرا نشستید نشنیدید می خواهیم برویم ؟ آن سه نفر بدون حرف از جا بلند شدند . قیافه نیشا و پردیس نشان می داد هنوز در فکرند و من حدس می زدم از اینکه تا آن لحظه ندانسته فک می کردند پیروز نجیب ترین مرد دنیاست و با میل و رغبت تن به شوخیها و زبان بازی هی مکارانه ی او می دادند پشیمانند . اما خبر نداشتم آنها تازه به خود امیدوار شده اند که مردی با داشتن این همه دوست دختر زیبا باز هم به آنها توجه پیدا کرده است . این را زمانی که برای خداحافظی با او دست می دادند متوجه شدم . پیروز دستش را برای گرفتن دستم دراز کرد اما من بدون ناراحتی از اینکه دیگران چه فکری در موردم خواهند کرد به دست او نگاه کردم و بعد با گفتن یک خداحافظی از منزلش بیرون رفتم . وقتی با پردیس تنها شدم او مرا به خاطر این کار شماتت کرد و گفت : نگین درست نبود که بری خونش و این همه ازت پذیرایی کنه آخر سر هم اون کارو بکنی . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : اصلا ازش خوشم نمیاد من از مردای کثیف بدم میاد .  پردیس گفت : اما فراموش نکن اونجا ایران نیست که ای کارو بد بدونن . بی درنگ گفتم ک اما پیروز ایرانیه نیست ؟ پردیس لبخندی زد و گفت : اوه ببخشید این دفعه بهش یاداوری می کنم . من نیز خندیدم و تصمیم گرفتم دیگر به او اهمیت ندم اما نمی شد . نمی دانم چه احساسی داشتم از اینکه عکسهای پیروز را به اینصورت دیده بودم خیلی دلگیر بودم شاید پردیس حق داشت پیروز هم مجرد بود و نسبت به کسی تعهد نداشت اما تمام اینها  مرا قانع نمی کرد . احساس نفرت شدیدی نسبت به پیروز داشتم و شاید این نفرت از حسادت ریشه می گرفت . با وجودی که دیگر به پیروز علاقه شدیدی نداشتم اما از اینکه یک زمانی من او را دوست داشتم و او مردی اینچنین بود هم از خودم و هم از او متنفر بودم . بعد که بیشتر خودم را شناختم فهمیدم از اینکه مردی بخواهد به زنی غیر از زنی که دوستش دارد به دیگری توجه کند بشدت متنفر بودم . مدتی طول کشید تا از فکر البوم چندش آور پیروز بیرون بیایم و خودم را قانع کردم تا دیگر به پیروز فکر نکنم . سراسر هفته بر سر دادن امتحانات ماهانه گذشت و حتی یک بار که پیروز به منزلمان آمد به بهانه داشتن امتحان از اتاقم خارج نشدم و بعد از طرف مادر و پردیس سرزنش شدم  اما از اینکه او را ندیدم خیلی راضی بودم . پنجشنبه بود  ومن نیز مشول خواندن درس بودم . البته خواندن که نه چون فقط کتاب جلوی رویم باز بود و من فقط به آن نگاه می کردم اما حال درستی نداشتم گویی سرما خورده بودم . حوصله ماندن دراتاق و حتی بیرون رفتن از اتاق را نداشتم . گاهی چشمانم روی عقربه ساعت می ماسید و همراه با عقربه ثانیه شمار آن مردمک چشم من هم به حرکت می افتاد . از اینکه ساعت اینقدر کند می گذشت احساس کلافگی می کردم . قرار بود ساعت پنج به شهاب تلفن کنم . اما هنوز ساعت دو هم نشده بود . پردیس در اتاق را باز کرد و با هیجانی که بعد دلیلش را متوجه شدم گفت : نگین بلند شو برو پایین مهمان داریم . تنها چیزی که حوصله اش را نداشتم همان مهمان و پذیرایی از آن بود . با این حال پرسیدم : کی امده ؟ پردیس در حالی که لباسهایش کمدشش را زیرو رو می کرد با عجله گفت : عمه .   پوزخندی زدم و گفتم : عمه از نامزدی پریچهر به بعد تهران مونده . پردیس که به سرعت مشغول عوض کردن لباسش بود با صدای آهسته اما با حرص گفت : نگین اینقدر از من سوال نکن بدو برو پایین خودت می فهمی . با کرختی از جا برخاستم و به پایین رفتم . عمه سولان به همراه سروش و عمو و زن عمو به منزلمان آمده بودند و من از دیدن چهره آرام سروش خیلی زود متوجه شدم آنها چه منظوری دارند . بعد از سلام و احوالپرسی با مهمانان برای کمک به پریچهر به اشپزخانه رفتم و چند لحظه بعد پردیس را دیدم که بلوز زرشکی رنگی به همراه دامن مشکی تنگی به تن داشت به آشپزخانه آمد . از دیدن بلوز چسبان و زرشکی رنگش به یاد خودم که به سنندج رفته بودم افتادم که عمه با دیدن رنگ بلوزم چه گفت . از یاد اوردن آن روز خنده ام گرفت و به پردیس که با دقت به دست پریچهر نگاه می کرد تا مبادا رنگ چایی ها همرنگ در نیاید گفتم : لباس تحریک کننده ای پوشیدی . پردیس و پریچهر هر دو با تعجب به من نگاه کردند و من که هنوز می خندیدم به پردیس گفتم : عمه لباس زرشکی من سنندج .  پردیس به من خیره شد و در این فکر بود که با کلام تلگرافی ام چه چیز را می خواهم به یادش بیاورم . ناگهان بعد از اینکه فهمید منظورم چیست شروع به خندیدن کرد و در همان حال به لباسش نگاه کرد و با لحن شوخی به پریچهر گفت : بعد از زفتن من خیلی سریع یک لیوان آب قند درست کن چون فکر کنم از اینکه جلوی چشم عمه پسرش را تحریک می کنم غش کند . من و پردیس می خندیدم اما پریچهر که سر از حرفهای ما در نمی اورد با اخم به ما نگاه می کرد . پردیس ماجرا را برای او تعریف کرد و پریچهر که تازه ماجرا را فهمیده بود از خنده ریسه ذفت و ما نیز از خنده او می خندیدم . پردیس در حالی که هنوز لبخند بر لب داشت با سینی از در اشپزخانه بیرون رفت . عمه سولان با لحنی که کاملا برایم تازگی داشت و می دانستم پشت آن لحن مهربان چه مکر و کینه ای پنهان شده با پدر صحبت می کرد و بعد از کلی صغرا و کبرا چیدن عاقبت گفت که اگر پدر اجازه بدهد تا قبل از بازگشتشان به سنندج از پردیس رسما خواستگاری کند . اما خیلی زود گفت : برای برگذاری مراسم نامزدی عجله ای ندارند و می توانند صبر کنند تا خستگی حاصل از مراسم نامزدی پریچهر از تن پدر و مادر بیرون برود . پدر به مادر نگاه می کرد و من احساس می کردم با وجود خستگی مفرط مادر طی این چند روز اما در ته چشمانش برق رضایت پیداست . در تمام مدتی که عمه سخنرانی می کرد سروش سرش را به زیر انداخته بود و با جدیت به صحبت های مطرح شده گوش می کرد . فقط زمانی که پدر گفت : کی از پسرم سروش بهتر اما باید دید نظر پردیس چیست . متوجه لبخندی بر گوشه ی لبانش شدم که با دیدن ان من نیز ناخودآگاه لبخند زدم . سروش سرش را بلند کرد و به پردیس که رویروی مبلی کمار پدر نشسته بود نگاه کرد . پردیس هم به او نگاه کرد و لبخند زد . چنین مراسم خواستگاری ندیده بودم . پردیس همه چیزش با همه فرق میکرد . به جای آنکه خودش را توی هفت سوراخ کند کخ مادر داماد که عمه حرف ساز خودم باشد بعد ها نگوید خودت از خدا خواسته بودی آمده بود روبه روی سروش و کنار پدرم نشسته بود و به جای آنکه سرش را پایین بیندازد و نشان دهد که متوجه نیست همه او را برانداز می کنند با سری افراشته به اطرافیان نگاه می کرد و در مورد مسائله مهریه و چگونگی برگذاری مراسم اظهار نظر می کرد . به جای پردیس مادر رنگ به رنگ می شد و چهره اش سرخ شده بود اما پردیس نسبت به حرص خوردند هاو چشم غره های مادر بی خیال و بی توجه بود به طوریکه گویی در یک مجلس مهمانی خیلی عادی نشسته است نه مراسم خواستگاری خودش . بعد که مادر با ناراحتی به او گفت که این چه کاری بود که تو جلوی عمه و عمو و زن عمویت کردی ، خیلی خونسرد و عادی جلوی پدر گفت : د اگه من اونجا نبودم که عمه سر همتون کلا ه گذاشته بود . مادر به پدر نگاه کرد و لبش را به ندان گرفت . یکی از خصلت های خوب مادر این بود که تا به ان وقت ندیده بودم از فامیلهای پدر جلوی خودش بدگویی کند . پردیس به پدر نگاه کرد و گفت : مگه دروغ میگم . ایناهاش اینم داداشش می تونی اخلاق خواهرشو از خودش بپرسی و بعد به پدر اشار کردم . من نیز مانند مادر متحیر مانده بودم به پدر خیره شدم . پدر با قیافه ای که معلوم بود خیلی خنده اش گرفته به پردیس نگاه کرد و با دیدن قیافه حق به جانب او نتوانست خودش را نگه دارد و با صدای بلند زد زیر خنده و در میان خنده هایش گفت : حقا که پدر سوخته راست میگه ، خواهرم خبر نداره که امروز با دست خودش خودش رو بدبخت کرده و ار ان تخت سلطنتی که سالهایکه و تنها به اون تکیه داده بود خودشو به زیر کشونده . مادر همچنان لب بر دندان گرفته بود اما چشمانش پر از خنده بود و در همان حال گفت : آقا این همینجوریش چوب دستشه وای به وقتی که به  اون بگید حق با توست می ترسم اون موقع قمه به دست بگیره . این اصطلاحی بود که مادر در مورد پردیس به کار می برد و همیشه در این جور مواقع پردیس می گفت : کو بابا من چیزی دستمه ؟  منتظر پردیس شدم که باز هم دستش را نشان بدهد که همین طور هم شد و پردیس با طرز خیلی با نمکی این کلام را تکرار کرد و پدر که هنوز می خندید گفت : نه بابا چیزی تو دستت نیست اما اونو تو زبونت قایم کردی . مادر که خیلی دوست داشت بخندد اما نه جلوی پردیس سرش را چرخاند و به طرف اشپزخانه رفت اما معلوم بود خیلی خوش را کنترل می کند که نخندد. شاید مادر نیز از دست عمه خیلی شاکی بود اما به حرمت پدرم تمام این سالها را سکوت کرده بود .  پس از رفتن عمه آقا صادق برای دیدن پریچهر به منزلمان امد و تا پریچهر به استقبال او رفت من به پردیس کمک کردم تا ظرفهای چای و میوه را از اتاق پذیرایی جمع کند .


نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور 1390 ساعت 01:22 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم