تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت آخر فصل هفتم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

 

 بعد از آن برای دیدن آقا صادق به اتاق رفتم اما خیلی زود بلند شدم و به همراه پردیس به اتاقمان رفتیم . با او درباره سروش و عمه صحبت کردیم . به پردیس گفت : الان زن عمو میگه خدارو شکر پردیس عروس ما نشد .  پردیس به من گفت : نگین یک نفر باید به عمه بفهماند که دست بالای دست بسیار است چنان ادبش کنم که حظ کند . با تعجب گفتم : می خوای کتکاری کنی ؟  پردیس خندید و گفت : نه بابا مگه ادب کردن به کتکاری و فحاشیه برای صحبت کردن درباره این موضوعات تو هنوز بچه ای . صبر کن میبینی . سرم را تکان دادم و گفتم : خدا به داد عمه برسد به قول بابا خودش را بدبخت کرد . پردیس شانه هایش را بالا انداخت و گفت : فکر می کنی بعد ها همیشه به خودش می گه عجب غلطی کردم از همون اول پردیس را برای سروش نگرفتم . با خنده به پردیس نگاه کردم و در این فکر بودم که آیا بعد ها واقعا همین چیزی که پردیس گفت می شود . وقتی پردیس مرا در فکر دید گفت : راستی از شهاب چه خبر ؟ چنان از جا پریدم که پردیس هم یکه خورد و گفت : چته ؟ به ساعت نگاه کردم و متوجه شدم پنج و ده دقیقه است و من می بایست ساعت پنج به شهاب زنگ میزدم . با نگرانی به پردیس نگاه کردم و گفتم : وای خیلی بد شد . پردیس سرش را تکان داد و گفت : حرف بزن ببینم چی شد0 ؟

" قرار بود ساعت پنج به شهاب تلفن کنم اصلا یادم نبود . پردیس گفت : خوب چرا معطلی زود باش . وبعد نگاهی به ساعت کرد و گفت : نگران نباش چند دقییقه تاخیر لازمه .   فکر کردم شوخی می کنه و با ناباوری به او نگاه  کردم .   پردیس گفت : مواظب باش زنگ زدی یک وقت نگی ببخشید سر وقت زنگ نزدم و از این جور حرفها . همیشه بذار یکی دو دقیقه تو انتظار بمونه اونجور بیشترذ طالب می شه . در فکر حرفهای پردیس بودم که از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با گوشی سیار به اتاق بازگشت . ان را به طرف من دراز کرد و گفت : بگیر و با خیال راحت حرفاتو بزن منم میرم پایین پیش قیه . نترس هواتو دارم تا کسی مزاحمت نشه . بعد که تلفن را به دستم داد گفت : راستی تا یادم نرفته می خواستم بگم اینقدر هم مثل بچه مدرسه ای ها حرف نزن . خوبم مرسی بله ، یک احساساتت تو بکار بنداز . اوندفه از حرف زدنت حالم بهم خورد . قشنگ با کلاس مثل دخترای فهمیده ، خیلی هم خشک صحبت نکن .  سرم را خم کردم و با دقت به حرفهای پردیس گوش میکردم چون واقعا به دردم می خورد . پردیس گفت : خوب فعلا کلاس تعطیل . برو ببینم چکار می کنی می تونی پسر مردمو خر کنی یا نه . خوب من رفتم پایین .   وقتی با تلفن تنها شدم لحظه ای ترس وجودم را گرفت . از اینکه به تنهایی میخواستم شماره بگیرم و با شهاب صحبت کنم کمی واهمه داشتم . با خودم گفتم کاش پردیس بود . اما میدانستم با حضور او نمی توانستم درسهای که از او یاد گرفته بودم را پیاده کنم . ابتدا بلند شدم و برای اطمینان بیشتر صندلی کوچک اتاقم را جلوی در گذاشتم تا اگر کسی غیر از پردیس خواست وارد شود نتواند و بعد به سمت تختم رفتم و با دستی لرزان شماره گرفتم . با اولین بوق تلفن وصل شد به طوری که خیلی جا خوردم . صدای شهاب را شنیدم که گفت : جانم بفرمایید ؟ خنده ام گرفته بود خیلی واضح بود که منتظر تلفن من بوده است . از طرفی از شنیدن صدای گرم و خوش آهنگش احساس خلسه می کردم . صدا بار دیگر گفت ک الو بفرمایید . حرف پردیس به یادم افتاد که مثل بچه مدرسه ای ها صحبت نکنم با لحنی که خودم خنده ام گرفته بود گفتم : سلام . صدای نفس کشیدن عمیق شهاب را شنیدم که گفت : آخخدا جون مردم . راست راستی خودتی ؟ گفتم : انتظار داشتی کسی دیگر باشد ؟

" نه اما ... " بعد مکثی کرد و گفت : قبل از هر صحبت یک سوال دارم ، با وجودی که  تعجب کرده بودم اما با حالت خونسردی که به نظرم خودم فکر می کردم خیلی به حرف زدن پردیس شبیه بود گفتم : بفرمایید می شنوم .  شهاب با لحن خیلی جذابی گفت : قربون اون شنیدنت برم . لبم را به دندان گرفتم و چشمانم را بستم تا تپش قلبم را که فکر میکنم از جایش تکان خورده و جا به جا شده بود مهار کنم . شهاب با لحن طنزی گفت : شما ساعتتان را با چه مبدایی تنظیم میکنید ؟   متوجه منظورش شدم و گفتم : تو چی فکر میکنی ؟ شهاب بی معطلی گفت : گرچه شک دارم با گرینویچ باشد اما از این به بعد ساعتتو با ضربان قلب من تنظیم بکن . نمی دونی چه حالی داشتم اگه تا ده دقیقه دیگه زنگ نمی زدی فکر میکردم منو از یاد بردی چون راه خونتون رو بلد بودم می اومدم دم خونتونو با یک سنگ شیشه های خونتونو میشکستم یا اگه زورم به شیشه های خونتون نمی رسید زنگ درتونو می زدمو فرار می کردم . لحنش انقدر به یک پسر بچه شیطان شبیه بود که در حالی که بی صدا از خنده ریسه رفته بودم روی تخت دراز کشیدم . صدای شهاب را که خودش هم میخندید شنیدم که گفت : خوب از خودت برام بگو خوبی ؟ باور کن این یک هفته برام مثل یک قرن گذشت . از حرف او لبخند زدم و با خودم گفتم بنده خدا خبر نداره این هفته برای من مثل برق گذشته . گفتم : ممنونم  تو چطوری ؟ سفر بهت خوش گذشت ؟   شهاب گفت : نه زیاد خوش نگذشت . باور کن چون قلبم را با خودم نبرده بودم . دلم اینجا بود و در این فکر بودم که تو الن چکار می کنی . می دونی چیه بعد از مرگ پدر و مادرم فکر نمیکردم هیچ وقت دلم برای کسی تنگ بشه اما از اون موقعی که تو ماشین دیدمت و بعد لباست جا موند . برات آوردم و خودم بهت تقدیم کردم احساس کردم قلبم هم تو لابه لای بسته لباست بود که نفهمیده تقدیمت کردم . نه اون اول کار نبود چون آدمی نیستم به راحتی قلبم را تقدیم کنم . شاید جرقه اولین عشق اون روز که در منزل عموت منتظر نوید بودم تو قلبم زده شد . اون روز که با ماشین پدرت اومدی و پدرت جلوی در منزل عموت از ماشین پیادت کرد و با دیدن نوید با لبخند سلام کردی  وبعد برای اینکه به دوست پسر عموت بی احترامی نکرده باشی نیم نگاهی به من کردی و زیر لب گفتی سلام . اون روز ساعتها تو کوچه نوید  را به حرف گرفتم و امیدوار بودم تو بار دیگر از در منزل عموت بیرون بیایی تا یک بار دیگر هم که شده اون چشمای قشنگ رو که مژه های سیاهش سایه بونش بود را ببینم . آخ نگین اون روز نیامدی هیچ تا سه چهار روز بعد هم من هر روز برای دیدن نوید به در خونشون می رفتم و ساعتها با او صحبت می کردم اما دیگه اون روز تکرار نشد . شاید باورت نشه تو این چند روز انقدر برای نوید خالی بسته بودم که خودم هم خسته شده بودم . خوب  تقصیر نداشتم چون حرفی نمونده بود که بزنیم . خیلی جالب بود که تو همون روزا نوید به شوخی به من گفت : چیه شهاب نکنه اینجا رو با امامزاده اشتباه گرفتی اگه اینطوره از الان بهت بگم این امامزاده معجزه نداره . من اونروز خندیدم و گفتم : نوید جون من از این امامزاده بی معجزه حاجتمو میگیرم . درست فردای همون روز داشتم برا ینوید خالی بندی م یکردم که تو را دیدم که با یک خانم جوان و چادری که حدس زدم باید خواهرت باشد به سمت منزل عموت می اومدی . باور نمیکنی اما انقدر هول شده بودم کم مانده بود نوید را در اغوش بگیرمو غرق ماچش کنم . همون موقعتو دلم گفتم دیدی آقا نوید از همین امامزاده بی معجزه تونستم حاجتمو بگیرم . ( چقدر حرف میزنه ... ) خودم رو از جلوی در کنار کشیدم تا ره عبور را نبندم . وقتی که جلو آمدید حدسم به یقین تبدیل شد  وخواهرت به من و نوید سلام کرد و تو درست مثل دفه قبل به یک سلام زیر لبی اکتفا کردی . نوید با خواهرت مشغول احوالپرسی بود و منم تمام هیکلم چشم شد و به تو خیره شده بودم که چشمت روز بد نبینه نوید سرش را چرخاند و منو دید که با نگاه مشغول خوردن تو بودم . بعد به شما تعارف کرد که داخل شوید و در حالی که اخم کرده بود گفت : شهاب حواست باشه این دختره غریبه نیست دخترعمومه اما حتی اگه دوستای خواهرانم هم بود خوشم نمی اومد کسی که وارد این خونه میشه بهش چپ نگاه بشه . غیر از این باشه دیگه دوست ندارم در این خونه پا بذاری . من اون روز از نوید معذرت خواستم و گفتم چون دخترعموت خیلی شبیه زن پسرعمومه فکر می کردم با اون نسبتی داره . که البته به اجبار این حرف رو هم خالی بستم . اما دیگه سعی نکردم برای دیدنت در خونه عموتم برم که اتفاقا چند روز بعد سر خیابون ولیعصر با یک نگاه شناختمت که همراه با دختر خانم دیگری بودی که بعد فهمیدم او نیز خواهرت است منتظر ماشین بودی . با وجودی ککه یکی از دوستایی که خیلی باهاش رودربایستی داشتم تو ماشین نشسته بود با این حال قید اینکه اون فکر کنه من مسافر کشی می کنم ترمز زدم و جلوی پاتون وایستادم و بعد هم که بخت با من یار بود لباست تو اتومبیلم جا موند . بعد هم نامزدی سام بیچاره کردن او از بس که خواهش و تمنا کردم تا مرا به تو معرفی کند و سرکار خانم را برای دیدن رالی دعوت کند و خلاصه تمام این اتفاقات باعث شد که خودم بیام و ببینم که عاشق عاشقم و الان هم که حرفهای من حقیر سراپا تقصیر رو میشنوی . شهاب پس از گفتن این حرفها نفس راحتی کشید و گفت : آخیش راحت شدم این حرفها خیلی وقت بود که روی قلبم سنگینی می کرد و تا به خودت نمی گفتم آروم نمی شدم . خوب حالا نوبت توست برام حرف بزن می خوام صداتو بشنوم و حس کنم هنوز بیدارم و باز هم این حرفها رو برای خودم نمی گفتم > شهاب سکوت کرد و منتظر شد تا من هم چند کلمه ای صحبت کنم اما آنقدر حرفهای شهاب فکرم را مشغول کرده بود که نمی دانستم چه بگویم . با صدایی که نشان از هیجان و ا لتهاب داشت  گفتم : شهاب فکر کنم یک کم شوکه شدم . بهم فرصت بده تا کمی درباره حرفهایت فکر کنم . شهاب نفس عمیقی کشید گفت : باشه حرفی ندارم اما تاکی باید منتظر تماس بعدی ات باشم ؟ گفتم : فقط تا فردا همین موقع .  شهاب گفت : با اینکه دوست ندارم باهات خداحافظ کنم اما چون تواینطور می خوای من حرفی ندارم اما قبل از آن بهم بگو ساعت منزلتون چنده که حداقل من ساعتم را با ساعت منزل شما تنظیم کنم . خندیدم و گفتم : الان ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه و چهرده پانزده شانزده ثانیه است .  شهاب خندید و گفت : نه بابا ساعتتون مثل صد و نوزده دقیق دقیقه پس چی شد ؟   گفتم : فردا ساعت پنج . گفت : گفتی پنج . یادت باشه یه وقت نشه پنج و بیست و پنج مثل امروز .

"  سعی می کنم . "

" سعی نکن بهم قول بده . جون شها قسم بخور . "

چشمانم را بستم و دستم را روی قلبم گذاشتم . خدای من لحن این پسر چقدر خواستنی و جذاب بود . گفتم : به جون خودم قول می دم .   صدای شهاب را شنیدم که گفت : نگین ... . منتظر باقی کلامش بودم که گفت : نگین جسارتم را ببخش الان یادم افتاد یک چیز دیگر روی قلبم سنگینی می کند و آن را هنوز بهت نگفتم .  لبخندی زدم و گفتم : بگو . شهاب مکثی کرد و گفت : اگر مرا می بخشی و شهامتم را به حساب جسارتم نمی گذاری می خواستم بگم دوستت دارم .      شهاب با من چه کرده بود که هر لحظه احساس می کردم در حال سقوط از یک بلندی هستم .  نفهمیدم چه گفتم و چطور خداحافظی کردم فقط زمانی به خودم آمدم که گوشی تلفن در دستم بود و من مات و مبهوت به آن نگاه میکردم . هنوز نتوانسته بودم فکرم را متمرکز کنم و صحبت های او را به یاد بیاورم که زنگ تلفن چون شوک برقی مرا از جا پراند . برای آنکه صدای آن را بخوابانم در همان لحظه اول به تلفن پاسخ دادم . عمو پشت خط بود که گفت : الو الو . با تردید پاسخ دادم : بله ، سلام عمو جان .

" سلام عمو . پردیس تویی ؟ "

" نه عمو جان من نگینم . "

" یک ساعت هست که شماره منزلتان را می گیرم . اشغال بود . "

به ساعت نگاه کردم و با خودم گفتم : ای عموی کلک بیشتر از نیم ساعت نیست که من و شهاب با هم صحبت کردیم . به عمو گفتم : عمو جان فکر میکنم باز دست کسی به گوشی دکمه خورده بود چون کسی با تلفن صحبت نمی کرد . و در دل گفتم : دروغ جواب دروغ . عمو گفت : خوب عمو ان اگه بابات هست گوشی را سریع بده بهش کار واجبی دارم . به سرعت در اتاقم را باز کردم و دوان دوان گوشی را پایین بردم و پشت در اتاق پذیرایی قدمهایم را آهسته کردم و با خونسردی پیش پدر که گرم صحبت با آقا صادق بود رفتم و گفتم : تلفن خودش رو کشت خوبه من به دادش رسیدم . و بعد گوشی را به سمت پدر گرفتم و گفتم : عمو جان با شما کار دارند . پدر گوشی را از من گرفت و مدتی با عمو صحبت کرد . گویی عمو می خواست به پدر بگوید که کشتی حامل محموله ای که سفارش داده بودند به بندر رسیده و می خواست پدر را از این موضوع کند . باشه داداش من میام اونجا مفصل در این باره صحبت می کنیم . آرهخدا روشکر . آره پاقدم سروش بود . بله خداحافظ . قربانت . آقا صادق از جا بلند شد و گفت  با اجازه من رفع زحمت می کنم تا شما به کارتان برسید . پدر او را نشاند و گفت : بابا جان برای دیدن من نیامده بودی تا حالا هم ما بی خود اینجا نشسته بودیم من می رم پیش داداش زود برمی گردم . امشب شام اینجا هستی . زنگ می زنم با جناقت هم  بیاد .  سپس با خنده از جا برخاست و از منزل خارج شد ما نیز از جا برخاستیم تا پریچهر و صادق را ساعتی با هم تنها بگذاریم . پریچهر باز هم مثل همیشه سرخ شده بود فکر میکنم از اینکه من و پردیس و مادر از تنها بودن او با صادق فکرایی کنیم خجالت می کشید . پردیس با اشاره چشم به من گفت : چی شد ؟ منم به او اشره کردم و گفتم : بعد میگم . آن شب صادق و سروش شام پیش ما بودند و کارهای خواهرهای من دیدندی بود . پردیس با اینکه هنوز به طور رسمی با سروش نامزد نکره بود اما مثل تازه عروسها از شوهرش پذیرایی میکرد و از انواع و اقسام سالاد و ترشی و سبزی خوردن و خورش و دوغ و هر چیز که دستش بود برای پذیرایی سروش دور بشغاب او ردیف کرده بود . جالبتر از آن خودش نیز کنار دست سروش نشسته بود و شاید اگر یک کم دیگر از پدر و مادر خجالت نمی کشید با سروش در یک بشقاب غذا می خورد . در عوض پردیس و سروش اقا صادق طرف سفره پیش پدرم نشسته بود و پریچهذ این طرف سفره پیش مادرم و نسبت به طرف سروش که هرچیز یافت میشد طرف آقا صادق خلوت به نظر می رسید . البته دور او هم سبزی و هم سالاد و هم ترشی بود . اما مثل سروش این مخلفات به بشقاب غذایش نچسبیده بود . فکر میکنم سروش هم از این وضعیت ناراضی به نظر می رسید . چون مرتب سبزی و سالاد را از کنار بشقابش بر می داشت و آن را به سمت دیگر می گذاشت اما پردیس بلافاصله جای آن را پر می کرد . هر وقت که چشمم به بشقاب سروش می افتاد چیزی نمانده بود پغی بزنم زیر خنده و به خاطر همین سعی می کردم به آنطرف نگاه نکنم . هنوز چند لقمه از غذایمان را نخورده بودیم که پردیس بشقال خورش را از جلوی من و پوریا برداشت . مانده بودم با آن می خواهد چکار کند . دور بشقاب سروش پر از خورش بود و من در حالی که چیزی نمانده بود بزنم زیر خنده فکر می کردم یا بشقاب را روی برنج سروش خالی می کند و یا آنرا روی زانوی او قرار می دهد . این کارش در نظرم خیلی افراطی و خنده دار بود که با تمام وجود تلاش می کردم جلوی خنده ام را بگیرم و مرتب لبم را زیر دندانهایم فشار می دادم . در همان لحظه پوریا که فکر میکردم چیزی سرش نمی شود برگشت و به یواشکی به من گفت : بیچاره  شوهر ندیده .  همان کلام کافی بود تا تمام تلاشم برای کنترل خنده ام به هدر برود . در حالی که دستم را جلوی دهانم گرفته بودم از جا برخاستم و به سرعت به آشپزخانه رفتم . از شدت خنده روی زمین ولو شده بودم . هنوز دو دقیقه ای  نگذشته بود که پوریا نیز در حالی که از خنده سیاه شده بود به اشپزخانه آمد و کنار من روی زمین خود را رها کرد . صدای مادر را شنیدم که با صدای بلندی به پوریا گفت : تو چت شد ؟  صدای خنده نیز از هال شنیده می شد . از شدت خنده نمی توانستم درست صحبت کنم با اشاره از پوریا پرسیدم چی شده که او هم آمده و او با همان شدت خنده گفت : سروش می خواسته ابش را بردارد که دستش به لیوان دوغی که درست بغل لیوان اب بود می خورد و تا می خواسته جلوی ریختن دوغ را بگیرد ظرف ماست توی سبزی برمیگردد و آستین سروش داخل ظرف خورش می شود . پوریا آنقدر خنده دار این صحنه را توصیف می کرد که فکر کردم فکم از جا درآمده است . واقعا دل درد گرفته بودم با این حال هنوز می خندیدم . وقتی پردیس با عجله به آشپزخانه آمد و من و پوریا را دید که از خنده مثل کرم توی آشپزخانه می لولیم خیلی عصبانی شد مخصوصا فهمید به او می خندیم . با نوک پایش لگدی به پوریا و لگدی هم به من زد و در حالی که دستمالی برای خشک کردن خرابکاری های سروش که خودش باعث آن شده بود برداشت از اشپزخانه بیرون رفت . آن شب من و پوریا دیگر به اتاق پذیرایی برنگشتیم چون می دانستیم به محضی که چشممان به سروش بیفتد میزنیم زیر خنده . هر دو در حالی که هنوز میخندیدیم به اتاقهایمان رفتیم . پوریا راحت بود چون اتاقش جدا بود اما من باید منتظر می ماندم تا پردیس بیاید و شماتتم کند که چرا خندیدم . اما بر خلاف تصورم وقتی پردیس به اتاق آمد نه تنها ناراحت نبود بلکه به محضی که چشمش به من افتاد زد زیر خنده و در حالی که سرش را تکان می داد گفت : وای نگین چی شد . فکر کنم سروش توبه کند که دیگر پا تو خونه ما بگذارد ، بنده خدا تا موقعی که با صادق می خواست از در خونه بیرون برود سرش پایین بود . آخ بمیرم براش که چقدر

خجالت کشید .   پردیس می گفت و خودش ریسه رفته بود . من نیز فکر میکردم آن شب به اندازه تمام عمرم خندیده بودم .گفتم : حالا فهمیدم دوستی خاله خرسه چه مدل دوستیه . خب حالا خودت چرا می خندی ؟ پردیس که روی تخت ولو شده بود گفت : تو که نمیدونی چی شد . همش یاد لحظه ای می افتم که داشتم دوغا و آبا رو و ماستا رو با دستال خشک می کردم چشمم به پای شلوار سروش افتاد که دوغی شده بود . مثلا می خواستم با دستمال شلوارشو پاک کنم که اصلا حواسم نبود دستمال ماستیه . تصور کردم پردیس چه خرابکاری کرده است دوباره خندیدم . آنقدر با پردیس خندیدیم که از شدت خنده به زوزه کشیدن افتاده بودیم . آن شب نتوانستم حتی یک کلمه در مورد شهاب با پردیس صحبت کنم چون تا می آمدم صحبت کنم خنده ام می گرفت . ترجیح دادم بخوابم و همین کار را هم کردم . اما نیمه شب از جا برخاستم و چون اثر خنده رفته بود تازه به این فکر افتادم که درباره شهاب فکر کنم . شهاب گفته بود پدر و مادرش فوت کرده بودند . فهمیدم حدسم درست بوده چون توی نامزدی بیتا از شهاب به شوخی شنیدم که گفت : یادم باشه به خاله بگم مواظب کلک های تو باشه . و من همان لحظه فهمیدم که شبنم به دلیلی پیش خاله اش زندگی می کند اما نمی دانستم آن چقدر تلخ است . شهاب به من گفته بود اولین بار جلوی منزل عمویم مرا دیده بود من آنروز را به یاد نداشتم اما بار دوم را که با پریچهر به منزل عمویم می رفتم خوب به خاطر داشتم . آن روز شهاب بلوزی مشکی به همراه شلوار جین سفید و کتانی مشکی به پا داشت که دکمه های بلوزش تا آخر باز بود  و به صورت آزاد روی لباسش رفته بود زیر بلوزش تی شرت سفید به تن داشت و آستین های بلوز رویی اش را نیز تا بالای آرنج تا کرده بود . دلیل توجه من به او خوش لباسیش بود . اما آن روز از ترس نگاه چپ چپ نوید زیاد به چهره اش توجه نکردم فقط نگاهم به موهای مشکی براقش خورده بود و تا آمدم نگاهم را روی صورتش بچرخانم نوید با لحن ناراحتی خطاب به من و پریچهر گفت   بهتر است به منزل برویم . وقتی وارد حیاط شدیم پریچهر به من نگاه کرد و گفت : یک دفعه چش شد ؟ من به او گفتم : شاید بازم جن زده توی سرش . و پریچهر خندید و اهسته گفت : هیس بده یک وقت دیدی شنید . اخلاق نوید خیلی عجیب بود یک بار خیلی خوش اخلاق بود و می گفت و می خندید اما درست همون لحظه که آدم می خواست فکر کند که او چقدر خوش برخورد و خنده روست اخلاقش درهم و عنق می شد طوری می شد که خیلی دوست داشتم خفه اش کنم . پردیس این جور مواقع میگفت : دعاشو گم کرد . و ما می فهمیدیم که منظورش چیست و خطاب به چه کسی است . وقتی به خودم امدم سپیده صبح سر زده بود و من دلم نمی خواست صبح  شود تا بتوانم باز هم به شهاب فکر کنم . آن روز جمعه بود اما من به خیال اینکه یک روز کاری است ساعت هفت از جا برخاستم و برای شستن دست و صورتم به آشپزخانه رفتم اما متوجه شدم برخلاف همیشه از سماور و قوری چای و گپ زدنهای پدر و مادر خبری نیست . همان موقع به یاد آوردم که آن روز جمعه است . به اتاقم برگشتم و دفتر خاطراتم را برداشتم و به طور مفصل اتفاقاتی که این چند روز برایم افتاده بود را نوشتم . تا ساعت پنج بعد از ظهر شود من نصفه عمر شدم . از بد اقبالی من پدر آن روز از ساعت چهار بعد از ظهر کنار تلفن نشسته بود و مشغول صحبت با یکی از دوستانش بود که ما به او خان باجی می گفتیم  . این لقب را پردیس به او داده بود و دلیلش این بود که وقتی گوش مفت پیدا میکرد از اوضاع سیاسی جهان گرفته تا کشفیات فلان کشور و نرخ جدید ارز و اعلام کوپن قند و شکرو خلاصه هر چیز که قابل بحث کردن بود صحبت می کرد . ساعت ده دقیقه به پنج بود که به پردیس گفتم : اگر تا پنج دقیقه دیگر پدر حرف بزند برای زنگ زدن به شهاب بهید خودم را به سر خیابان برسانم . پردیس لبخند زد و گفت : نگین از الان بهت بگم بدو برو حاضر شو این یارویی را که من می شناسم حالا حالا ها رضایت نمی ده . می دانستم پردیس درست می گوید چون برخلاف همیشه که پدر سرپایی و با عجله به حرفش گوش می کرد این بار با خیال راحت زمین نشسته بود و پاهایش را نیز دراز کرده بود و با کیف بخصوصی به صحبت های رفیقش گوش می کرد . به مادر گفتم : برای خرید کتابی تا سر خیابان میروم و زود برمی گردم . مادر گفت : صبر کن پوریا را باهات بفرستم موقع امدن کمی برای من خرید کن .  با اینکه پوریا را خیلی دوست داشتم ولی میدانستم این از مواردی نیست که بخواهیم ضد پردیس با او دست به یکی شوم ونیز به خوبی می دانستم که در این مورد نمی توانم روی همکاری او حساب باز کنم چون به تازگی کم و بیش از من و پردیس ایراد می گرفت که پردیس استینت کوتاهه نگین موهات بیرونه . و من می دانستم کم کم رگ غیرتش درآمده و باید کاملا با احتیاط عمل کنم . بدون اینکه مخالفتم را نشان دهم در فکر بودم که صدای پردیس را مانند فرشته نجاتی شنیدم . مامان با نگین می روم می خوام چیزی بخرم . مادر با میل و رغبت گفت : باشه . و صورت یک سری اجناس را به پردیس داد و ن و پردیس برای جلب نظر نکردن چادر پوشیدیم و از در منزل خارج شدیم . لیست خرید ما را معطل کرده بود تمام فاصله از در منزل تا سر خیابان را دویدیم . خوشبختانه هیچکس در خیابان طولانی و خلوت به چشم نمی خورد . هنوز به سر خیابان نرسیده بویم که با دیدن خودرو نیما هر دو درجا خشکمان زد . نیما ما را دید و کنار پایمان توقف کرد . از بخت بد پیروز هم با نیما بود و باز هم همان لبخند روی لبش بود . فکر میکنم از اینکه ما را با چادر میدید خیلی تعجب کرده بود که چنین لبخند می زد . هنوز فکر میکردم از دستش عصبانیم از خودم خنده ام گرفته بود مثل زنی بودم که شوهرش به او خیانت کرده باشد و او به طور اتفاقی عکس شوهرش را با زنان دیگر دیده باشد . نیما از خودرو پیاده شد و با لبخند گفت : دوشیزه خانمها کجا تشریف میبرن ؟ احساس میکردم دلم می خواد داد بزنم و بگویم که می خواهم بروم به شهاب زنگ بزنم . اما فقط تنها کاری که کردم فشردن دندانهایم بود . پیروز در خودرو را باز کرد و از آن پیاده شد . پردیس با نیما و پیروز صحبت می کرد و شاید می توانست بفهمد که از گذشت هر ثانیه به من چه زجری وارد می شود . چون خطاب به نیما و پیروز گفت : شما تشریف ببرید منزل ما همین الان برمگردیم . نیما در حالی که قصد داشت در خودرو را برای ما باز کند گفت سوار شوید خودم می رسانمتان . از حرص خنده ام گرفته بود و از سمجی دلم می خواست زار بزنم . پردیس به من نگاه کرد و لبخندی به من زد و گفت : من و نگین می خواهیم به خونه ی یکی از دوستانش که همین نزدیکیه برویم . همین حرف نیما را قانع کرد و او در حالی که دستی به موهایش میکشید گفت : اگه اینطوره مزاحمتان نمی شویم . پس خونه می بینیمتون . با عجله گفتم : بله خداحافظ . که چشمم به پیروز افتاد که به من چشم دوخته بود لحظه ای نگاهش کردم و بعد چشمانم را بستم و رویم را برگرداندم . وقتی نیما و پیروز سوار خودرو شدند ما دیگر صبر نکردیم تا نیما خودرو را روشن کند و راه افتایم چون می دانستیم که ممکن است نیما از آینه ما را ببیند دیگر ندویدیم اما مثل این بود که مسابقه دو ماراتن گذاشته بودیم چون با قدمهای بلند و تند گام برمی داشتیم . من آنقدر هول بودم که در یک لحظه متوجه نشدم و چادرم زیر پایم گیر کرد و به زمین افتادم . درد در یک لحظه فلجم کرد اما با ین وجود سعی میکردم از جا بلند شوم . در این بین چون چادرم به پایم گیر کرده بود توی آن گیر افتاده بودم . تعجب می کردم چرا پردیس کمکم نمی کند . وقتی چادر را از روی صورتم کنار زدم تا به او نگاه کنم او را دیدم که خم شده و دستش را به طرفم دراز کرده بود اما چون بی صدا از خنده ریسه رفته بود نمی توانست کاری کند . از خنده او خیلی حرصم گرفت . شاید اگر هروقت دیگر بود تا مدتی روی زمین مینشستم و شاید از شدت درد به گریه افتاده بودم اما بدون اینکه چیزی بگویم را عقب زدم و با وجود درد زانویم که امانم را بریده بود به شوق تلفن زدن شهاب از جا بلند شدم . نمی توانستم تندتر از آن حرکت کنم . زانویم به سوزش افتاده بود . هر طور بود لنگان لنگان خودم را به باجه تلفن سر خیابان رساندم . قبل از رسیدن به ان دعا می کردم که تلفن عمومی مثل اغلب اوقات خراب یا گوشی اش کنده نشده باشد . وقتی گوشی را به دستم گرفتم و بوق آزاد او را شنیدم از خوشحالی می خواستم گوشی تلفن را ببوسم . با وجودی که از خراب نبودن گوشی خوشحال بودم اما درد و سوزش زانویم مجال ابراز خوشحالی به من نمی داد . به پردیس گفتم : ساعت چنده ؟  پردیس خندید و گفت : پنج و ربع . لبم را به دندان گزیدم و گفتم : خیلی بد شد الان فکر می کنه من از قصد یک ربع تاخیر می کنم .  پردیس خندید و گفت : عیب نداره اگه حرف من یادت باشه باید بدونی که اگه یک کم تاخیر کنی به جایی بر نمی خوره در عوض عزیز تر می شوی . حرف پردیس را قبول نداشتم و نمی خاستم به خاطر بیشتر عزیز کردن خودم او را در انتظار قرار دهم . اما پیش پردیس چیزی نگفتم و شماره را گرفتم . پردیس فاصله اش را با من کمی بیشتر کرد تا من راحتتر صحبت کنم . با اولین زنگ شهاب گوشی را برداشت و این نشان می داد که چقدر منتظرم بوده است .

" سلام "   پاسخ سلامم را کشیده ادا کرد .

"  سلام عزیزم دیگه ناامید شده بودم فکر می کردم دیگه زنگ نمیزنی . "

" حالت خوبه ؟ "

" متشکرم عزیزم اگر حالم هم خوب نبود با شنیدن صدای تو حتما خوب میشدم . "  سپس مکثی کرد و گفت :  یک چیز رو میدونی ؟ قبل از اینکه تلفن کنی یعنی بعد از اینکه قرار بود ساعت پنج تلفن کنی اما دقیقه های ساعت مرتب از عقربه دوازده فاصله می گرفت و هر لحظه از آن دورتر میشدند داتشتم داشتم به یک چیز خیلی مهم فکر می کردم .

" به چه چیزی ؟ "

" با خودم فکر میکردم که یک زن و مرد از تمام چیزهایی که خدا براشون آفریده بهره مساوی برده اند به جز یک چیز  و اون هم دلیل خاصی داشته  . متوجه منظورش نشدم و از صحبتی که میکرد سر در نمی اوردم برای اینکه چیزی نگویم که اشتباه باشد ترجیح دادم سکوت کنم تا خودش منظورش را عنوان کند . شهاب مکثی کرد و ادامه داد : نگین می خوای بدونی اون چیز چیه و می خوای بدونی علتش چیه ؟

از اینکه نامم را اینطور صمیمی و بدون پسوند و پیشوند صدا کرده بود حال عجیبی بهم دست داده بود و فکر می کردم تلفظ نامم از زان او قشنگترین اوازیست که تاکنون شنیده ام آنقدر از تلفظ نامم از زبان او خوشم آمده بود که دوست داشتم او بار دیگر نامم را صدا کند و مرا به حالت خلسه ای از عشق ببرد . برایم دانستن فلسفه ای که مشغول شرحش بود مهم نبود فقط دوست داشتم صدایش را بشنوم . گفتم : بدم نمیاد یک درس فلسفه یاد بگیرم . خندید و گفت : خوب پس خوب گوش کن چون خیلی به دردت می خوره . گفتم : بگو می شنوم . شهاب گفت : قربون شنیدنت برم .  دلم فرو ریخت آه که چقدر این کلمه را قشنگ می گفت چشمانم را بستم و لبم را گزیدم . شهاب ادامه داد : همیشه فکر میکردم اما حالا دیگه مطمئن شدم اون موقعی که داشتند خوش قولی را تقسیم می کردند مادرمون حوا خواب بود و بهش چیزی نرسید . از اینکه با فلسفه بافی می خواست به من بفهماند که باز هم بدقولی کرده ام خنده ام گرفت و گفتم : احتیاجی نبود خودتو خسته کنی خودم میدونم بازم بدقولی کردم . شهاب خندید و گفت : اختیار دارید خانم بدقولی چیه هفده دقیقه دیگه کسی رو نکشته اما بی شوخی اگه می دونستی به ازای هر لحظه تاخیرت چند بار مردم و زنده شدم ، دلت نمی اومد بزاری اینقدر منتظر بمونم .  بی اختیار گفتم : شهاب .      با لحن قشنگی گفت : جون شهاب ، شهاب فدای اون صدا کردن قشنگت بشه .

" باور کن از قصد نبوده "

" باور می کنم عزیزم ، شوخی کردم خودم حدس میزدم که برات موقعیتی پیش اومده که نمی تونی زنگ بزنی .  "

گفتم : اتافاقا درست فکر کردی الان هم از بیرون بهت زنگ میزنم . "

" از بیرون ؟ یعنی از باجه تلفن عمومی ؟ "

" نگین یعنی به خاطر من از خونه بیرون اومدی ؟ "

" اره باور کن فقط به خاطر تو از خونه بیرون اومدم به خاطر همین هم یک ربع تاخیر داشتم . "

" یک ربع نه ، هفده دقیقه و بیست ثانیه "  از اینکه اینقدر دقیق حسابب لحظه ها را داشت خنده ام گرفته بود . نمی دیدمش اما فکر می کنم می خندید چون با لحنی که نشان میداد خیلی شیطون است جواب داد : می خوام یک چیز رو خوب بدونی و اون اینکه تو مرام من بدقولی جرم محسوب میشه و خودت می دونی تو قانون هر جرم یک مجازات داره .

" مگه عذر من موجه نبود ؟ "

" چرا چون ایندفه مجبور شدی به خاطر من از خونه بیرون بیای عذرت موجهه اما فقط همین یک دفعه . "

" پس خوشحالم "  پردیس را میدیدم که این پا و اون پا می شود و از نگاه کردنش می فهمیدم که کم کم تاخیرمان طولانی می شود اما دلم نمی اومد از گوشی دل بکنم . از جوابهای پراکنده و نامترکزم شهاب فهمید که نگرانم و به خاطر همین گفت :  چون از بیرون زنگ می زنی نمی خوام وقتت را بگیرم اما میشه یک چیز ازت بخوام ؟

نمی دانستم منظورش چیست فکری کردم و گفتم : تا چی باشه ؟

" نگین میشه ببینمت ؟ "  نمی دانستم چه جوابی بدهم  . من هم از خدا می خواستم او را ببینم اما نمی دانستم می توانم عذری پیدا کنم و از خانه جیم بشم یا نه . به پردیس نگاه کردم به من اشاره می کرد که سریعتر .  سرم را برایش تکان دادم و به شهاب گفتم : باید ببینم می تونم بهانه ای بیاورم . شهاب گفت ک کی بهم جواب می دی ؟   نمی دونم اما هر وقت شد بهت خبر می دم . شهاب با لحن طنزی گفت : ایشا... صد سال دوم دیگه نه ؟  خندیدم : نه سعی می کنم خیلی زود باشه .

" باشه اما یه جور نشه وقتی زنگ زدی بهت بگن چند روزیه که شهاب دق مرگ شده . "

" شهاب ! "

" جون شهاب دروغ نمی گم عزیزدلم اگه این تاخیر چند بار پشت سر هم تکرار بشه شهاب خاموش میشه .    پردیس با اشاره دست چیزی به من گفت که متوجه نشدم چیست . گویی میخواست به من بگوید که به هشهاب بگویم از منزل بهش زنگ می زنم . گفتم : می ترسم دیرم بشه و منزل نگران بشن . شهاب آهی کشید و گفت : باشه وقتت رو نمی گیرم از اینکه بهم تلفن کردیخیلی ممنون پس منتظرم باشه ؟

باشه

نگین

بله ؟

خیلی دوستت  دارم

لحظه ای برای پاسخ مکث کردم . قلبم دیوانه وار به قفس سینه ام می کوفت . گویی رنگم پریده یا خیلی قرمز شده بود که پردیس با دست به صورتش اشاهره کرد و با شاره پرسید که چی شده ؟ بدون اینکه پاسخ بدهم سرم را چرخاندم و آهسته گفتم : منم همینطور . صدای شهاب را شنیدم که گفت : عزیزم خداحافظ و به امید دیدار . با همان آهستگی گفتم : خداحافظ و با دستانی سست و قلبی ملتهب گوشی را سر جایش گذاشتم . پردیس نفس راحتی کشید و قدمی جلو برداشت و گفت : اوف مردم از بس وایستادم بدو هنوز خرید نکردیم الان مامان صداش در میاد . برای خرید تا خیابان اصلی رفتیم و پردیس سفارش های مادر را انجام داد . به منزل برگشتیم نیما و پیروز در اتاق پذیرایی مشغول صحبت با پدر بودند . حوصله نداشتم به آنجا بروم و دلم می خواست تنها باشم . به مادر گفتم درس دارم و بعد بدون اینکه به اتاق پذیرای بروم وخودم را نشان بدهم ره اتاقم را پیش گرفتم . موقع بالا رفتن از پلکان چشمم به تلفن افتاد و وسوسه به جانم افتاد خیلی دوست داشتم گوشی تلفن را بردارم و با شهاب تماس بگیرم و بار دیگر صدایش را بشنوم اما میدانستم این کار به هیچ وجه درست نیست . نفس عمیقی کشیدم و چشم از تلفن برداشتم و از پلکان بالا رفتم . تا موقعی که پردیس برای شام صدایم نکرده بود روی تختم دراز کشیده بودم و با اینکه کتاب درسی ام نگاه می کردم اما تمرکز برای درک مفاهیم ان نداشتم . پردیس در اتاق را باز کرد و گفت : نگین بلند شو بریم شام بخوریم . کتاب را روی میز بغل تختم انداتم و گفتم : نیما و پیروز رفتند ؟ پردیس ابرویش را بالا انداخته و گفت : نه بابا شام نگهشون داششته . از جایم بلند شدم و روسری را سرم کردم و با او وارد اشپزخانه شدم مادر که کنار گاز مشغول بود با دیدن من گفت : نگین تو برای سلام به مهمانها به اتاق پذیرایی نرفتی ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : نه چون وقتی با پردیس بیرون می رفتیم سر خیابون دیدمشون و سلام و احوالپرسی کردیم .  مادر نگاهی به چشمانم انداخت و گفت : یعنی اگر آدم مهمون رو بیرون ببینه دیگه نباید بیاد ازشون پذیرایی کنه ؟ مادر جون تو دیگه بچه نیستی پس فردا که پریچهر و پردیس به سلامتی به خونه بخت برن تو باید مسئولیت کار اونا رو قبول کنی . جوابی ندادم اما این حرف مادر مرا نگران کرد پریچهر را می دیدم که مرتب و تمام وقت در آشپزخانه بود و مانند کدبانویی به تمام امور منزل وارد بود و به تنهایی می توانست از پس تعداد زیادی مهمان برآید . پردیس هم خیلی کار می کرد و اگر آان دو ازدواج می کردند انطور که مادر میگفت می بایست مسئولیت کار آن دو نفر را برعهده بگیرم حتی فکر آن هم می توانست مرا بیمار کند . مادر که دید خیلی به فکر فرو رفته ام گفت : نگین اگه از الان کمی احساس مسئولیت کنی دیگه نگران این نیستی که چطور بعد از دو خواهرت کار را برعهده بگیری . از اینکه مادر فکرم را خوانده بود ترس برم داشت . نمی دانم چطور بود من هر فکری میکردم دیگران به راحتی از آن با خبر می شدند . چند یار دیگر این اتفاق افتاده بود . یک بار می خواستم سوالی از پردیس بپرسم که رویم نمی شد آن را عنوان کنم قبل از اینکه حتی سوالم را عنوان کنم پردیس گفت : برای مقدمه چینی جون نکن و خودش جواب سوالم را داد . تنها او نبود خیلی های دیگر با نگاه کردن به چشمانم توانسته بودند از فکرم باخبر شوند و این مرا که اکثر اوقات به شهاب فکر می کردم خیلی نگران می کرد . برای دعوت کردن پدر و نیما و پیروز به اتاق پذیرایی رفتم از آنها خواستم که برای شام به سر میز بیایند . نیما با دیدن من لبخندی زد و به همان یک لبخند اکتفا کرد اما پیروز گفت : چه عجب نگین خانم داشتم فکر میکردم دیدن ما برای شما ناخوشاینده که ترجیح می دی تو اتاقت بمونی . به پیروز نگاه کردم و با خودم گفتم : دیدن نیما نه ولی دیدن تو برای من خیلی ناخوشاینده و آرزو کردم که ای کاش این دفعه از اون دفعه هایی باشه که از نگاهم احساسم را درک کند . گفتم : اینطور نیست . فردا امتحان دارم باید درسم را حاضر کنم . پیروز با حالت خاصی سرش را تکان داد و گفت : بله متوجه ام . احساس کردم از گفتن این کلمه منظوری به خصوص دارد و مثل این بود که می خواست به من بفهماند که میداند دروغ می گویم . در تمام طول صرف شام پیروز گاهی با حالت خاصی به من خیره می شد و هر بار که سرم را بلند می کردم چشمم به او می افتاد که متفکر چشم به من دوخته است این نگاه به قدری آشکار بود که پدر و مادرم نیز متوجه شدند زیرا همان شب بعد از رفتن پیروز و نیما و زمانی که من و پوریا به اتاقهایمان رفته بودیم و پردیس و پریچهر مشغول تمیز کردن آشپزخانه بودند پردیس شنیده بود که مادرم به پدرم می گفت : آقا شما متوجه نگاه پیروز به نگین شدید ؟ و پدرم در جواب گفته بود : بله ایشاا.. خیره . مادر با لحن هیجان زده گفته بود : وای خدا به دادمون برسه اگه این آخری هم بره دیگه از چشم مردم در امان نیستیم . پدر خندید و گفته بود : هرچی خدا بخواد .   از پردیس که با خنده این موضوع را برایم تعریف می کرد پرسیدم : لحن مامان و بابا ناراحت نبود ؟ پردیس خندید و گفت : کجای کاری اگه پیروز بخواد تو رو بگیره بابا یک شتر می کشه .   اخمی کردم و گفتم : حالا کی گفته که پیروز می خواد بیاد منو بگیره تازه من از اون خوشم نمیاد عکس اون زنا رو تو آلبومش ندیدی ؟ پردیس خندید و گفت : دیوونه همه مردا قبل از ازدواج یکی رو دارن که سرشونو گرم کنه حالا یه آلبوم  از اون دیدی فکر کردی چه خبره تازه این چیزا تو خارج عادیه ، تازه پیروز که خوبه با اون وضع خوبش سه چهر تاهم داشته باشه چیز مهمی نیست همین نوید عمو رو ببین یک نردبون بیشتر نیستت اما خودت میگی نیشا عکس دوست دخترشو دیده که تو بغل هم عکس انداختن. از حرفهای پردیس که با خنده و شوخی ادا می شد خیلی حرصم گرفته بود . با عصبانیت سرم را روی بالش گذاشتم و گفتم : اینا همش حرفه همون طور که مردا دوست دارن دختری رو که می خوان بگیرن پاک باشه دخترا هم همین توقع را در مورد مرد زندگیشون دارن . پردیس با خنده از لبه ی تختم بلند شد و گفت : همین سروش هم قبل از من مارال را داشت یادت نیست ؟  از جایم نیم خیز شدم و گفتم : اون فرق داره سروش مارال رو نمی خواسته عمه ...  نگذاشت حرفم تموم بشه : می دونم عمه مجبورش کرده اما آیا مدتی عقد کرده سروش نبوده ؟ حالا کاری به سروش ندارم اما مردا تا بخوان دلبسته ی دختری بشن باید چند تا را تجربه کنن . بدون اینکه به پیروز فکر کنم فکرم به سمت شهاب کشیده شد و اینکه آیا او نیز قبل از من با دختری دوست بوده ؟   پردیس لباسش را عوض کرد و روی تختش دراز کشید و گفت : خوب جوابت چیه ؟  سرم را به سمت او چرخاندم و در نور شب خواب اتاقمون چشمانش برق می زد و خنده ای بر لبش بود . 

" جواب چی ؟ "

پردیس خندید و گفت : آره یا نه ؟

" چی ؟ "

" پیروز ؟ "

متوجه منظورش شدم اخمی کردم و پشتم را به او کردم و در حالی که پتو را تا روی گردنم بالا می کشیدم گفتم : نه  


نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1390 ساعت 02:11 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم