تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل هشتم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

فصل هشتم

هنوز خستگی مراسم پریچهر ا ز تنمان بیرون نرفته بود که این بار نوبت او بود که کمر همت برای مراسم نامزدی پردیس ببندد . اما مراسم نامزدی و در اصل بله برون او به شلوغی و ریخت و پاشی نامزدی پریچهر نبود . فقط خانواده ی عمو ناصر و پدر و مادر آقا صادق بودند که به قول پدر حالا جزیی از خانواده خودمان به شمار می آمدند .  پدر به دختر عمو ها و پسر عموهای بزرگم در سنندج زنگ زده بود اما آنها که تازه از تهران رفته بودند نم ی توانستند دوباره برگردند و ضمن آرزوی خوشبختی برای آن دو اظهار نمودند که انشاا... برای عروسی اش می آیند . در میان هلهله و شادی دختر عمو هایم سروش حلقه نامزدی اش را بر انگشتان کشیده و بلند خواهرم پردیس کرد . همان آقایی که برای پریچهر  صادق صیغه عقد را خوانده بود صیغه محرمیتی بین سروش و پردیس خواند تا بعد از ازمایشات مربوطه عقد آنها را در محضری ثبت شود . حالا هر دو خواهرم نامزد  کرده بودند و این برای مادرم که یک باره دو داماد گرفته بود کمی سر در گم و شاید هم گیج کننده بود . خرید  مادر دوبله شده بود و از هر چیزی که برای پریچهر می خرید لنگه اش را برای پردیس سفارش میداد . یه بار مادر خسته و مانده از خرید برگشته بود پدر به شوخی به او گفت : خانم را چرا این کار می کنی تو که این همه راه را برای  خرید دو تا جنس میری یکباره اش کن و سه تا بخر . میترسم نگین هم همین روزا پر بزنه اونوقت کارت درمیاد . مادر که از خستگی نای حرف زدن نداشت در جواب پدر اخمی کرد و گفت : وا حاج آقا من دیگه غلط کنم نگین رو شوهر بدم . اون حال حالا باید بمونه و دانشگاه بره . با این حرف مادر احساس کردم دلم گرفت . چون با خودم فکر می کردم اگه یه موقع شهاب بخواد بیاد خواستگاریم اگه مادر به هوای پریچهر و پردیس مخالفت کند من روم نمیشه به مادر بگم اون رو می خوام . آن سال سال خوبی برای خانواده ما بود چون هر دو خواهرم نامزد کرده بودند . وضعیت کاری پدر هم خیلی پیشرفت کرده بود به طوریکه علاوه بر مغازه اش در بازار در شرکت معتبر و بزرگی نیز پیمان بسته بود که کار آنها سرمایه گذاری بر روی صادرات اجناس مختلف به خارج از کوشر و وارد کردن اجناس به داخل بود . کار پدر چنان گرفته بود که تجارت های چند صد میلیونی می کرد . پدر نیز به عمو پیشنهاد می کرد تا با او در این کار شریک شود . اما عمو که خیلی محافظه کار و ماند پدر بلندد پرواز و اهل مخاطره نبود ترجیح می داد پیش از هر تصمیمی در مورد آن کار خوب تحقیق کند . هرگاه پدر به او پیشنهاد شراکت می داد عمو از جواب صریح طفره می رفت و از پدر می خواست فرصت بیشتری برای فکر کردن در این باره به او بدهد . چیزی به عید نمانده بود و جهیزیه پریچهر و پردیس در حال تکمیل شدن بود و از طرفی خانواده آقا صادق هم برای بردن عروسشان خیلی عجله داشتند و دلیل آن نیز بیماری قلبی مادر آقا صادق بود . برخلاف انتظار همه قرار شد مراسم ازدواج پریچهر خیلی زودتر از زمانی که ما پیش بینی می کردیم اتفاق بیفتد زیرا مادر آقا صادق به تازگی از بیمارستان مرخص شده بود و آرزو داشت قبل از اینکه حادثه دیگری برایش پیش بیاید تنها پسرش را سرو سامان بدهد . با توافق طرفین قرار شد جشن عروسی پریچهر را روز دهم اسفند که پدر آقا صادق تشخیص داد زمان سعدی برای جشن است برگذار کنند . من درگیر درسهایم بودم زیرا چیزی به امتحان ثلث دوم اما درسهایم باعث نشده بود از یاد شهاب غافل بمانم و هر وقت فرصتی بدست می آوردم به شهاب تلفن می کردم . شلوغی منزل و درگیر بودن مادر و پدر برای تکمیل آخرین تکه های جهیزیه پریچهر بهترین فرصتی بود که بتوانم آزادانه با شهاب تلفنی صحبت کنم . بیتا کم و بیش از ارتباط من و شهاب خبر داشت و آنقدر خوشحال بود که حد نداشت . گاهی به شوخی می گفت : سام و شهاب مثل دو برادرند و اگر تو شهاب با هم ازدواج کنید من و تو جاری می شویم و چی از این بهتر . بیتا هر بار که مرا میدید از اخلاق شهاب و اینکه او چقدر خوب و با شخصیت است صحبت می کرد و من هر بار به شوخی میگفتم : باشه بابا یک بله را چند بار باید بگویم و به راستی شهاب را می پرستیدم . روزی  بیتا کنجکاویم را رباره شهاب ارضا کرد . او گفت که سام درباره چگونگی فوت عمه و شوهر عمه اش که پدر و مادر شهاب باشند پرسیده است و سام برای او تعریف کرده است که عمه و شوهر عمه اش یکی از قشنگترین و دوست داشتنی ترین خانواده های فامیل بودند و در دوست داشتن همدیگر و داشتن تفاهم با هم الگو بودند . اما سرنوشت اینطور خواسته که در حادثه رانندگی که تابستان سه سال پیش در جاده شمال برایشان پیش می آید فوت می کنند آن موقع شهاب خدمت سربازیش را انجام می داده و شبنم که روی صندلی عقب خودرو پدرش خواب بوده به طرز معجزه آسایی نجات پیدا می کند .  پس از مرگ پدر و مادر شهاب سرپرستی شبنم را به عمه دوم سام که خاله شهاب نیز می شود را قبول می کند و حت به شهاب نیز پیشنهاد می دهد تا با آنها زندگی کند . اما شهاب ترجیح می دهد برای خودش زندگی مستقلی داشته باشد . وقتی بیتا سرگذشت خانواده شهاب را برایم تعریف میکرد قطره های اشک بی اختیار از چشمم فرو ریخت . بیتا که خود نیز از تعریف این ماجرا متاثر بود به من دلداری میداد . محبتم نسبت به شهاب هر روز بیشتر می شد . هر بار که تلفنی با او صحبت می کرد شهاب می گفت می خواهد مرا ببیند و من منتظر فرصتی بودم تا بتوانم بیرون از منزل او را ببینم . تا زمانی که قرار بود برای عروسی پریچهر به خرید لباس برویم نتوانستم قراری با شهاب بگذارم و او را از نزدیک ببینم . روز سه شنبه بود و قرار بود پنجشنبه جشن عروسی پریچهر برگزار شود . از روز قبل دختر عمو های قادرم از سنندج به تهران آمده بودند و ناهید و نرگس که در زرنگی و کاردانی نظیر نداشتند ، برای کمک به مادر به منزلمان آمده بودند و با وجود آن دو که واقعا زرنگ بودند و خا لصانه کار می کردند من و پردیس کاری نداشتیم و حتی حضورمان نیز اضافه و زیادی به شمار می آمد . سروش از ابتدای هفته به تهران آمده بود تا مثلا کاری در رابطه با عروسی است به پدر کمک کند اما او و پردیس فرصت خوبی گیر آورده بودند به متر کردن خیابان ها افتاده بودند و مرتب به گردش می رفتند . البته نه اینکه بخواهند از زیر کار در بروند چون با وجود افراد زیادی از اقوام که خالصانه کمک می کردند بار روی دوش کسی سنگینی نمی کرد . روز سه شنبه  وقتی از مدرسه به منزل برگشتم مادر طبق معمول مشغول تدارک دیدن و سفارش دادن بود . لباسم را عوض کردم و در هنگام نهار خوردن رو به مادر کردم و گفتم : مامان من هنوز لباسم را نخریدم فردا شب هم که حنابندون پری است پس کی باید برم خرید ؟  مادر به من نگاه کرد و گفت : پس چرا چیزی نمیگی ؟ خوب من از کجا باید بدونم تو چی می خوای مخصوصا با این وضع شلوغ خودت نباید به فکر خودت باشی ؟ گفتم : مامان من امروز کاری ندارم اجازه می دهید برم لباس رو بخرم ؟  مادر از خونسردی من کلافه شد و گفت : خوب اگه امروز نری بخری می خوای فردا که تمام مهمانها آمدند بری خرید ؟ تا حالا هم دیر کردی . من فکر می کردم با پردیس رفتی لباس خریدی . گفتم : نه پردیس و سروش با هم رفتن لباس بخرن .  مادر گفت : مگه نمی شد تو هم با اونها بری برای خوت لباس بخری ؟  آهسته گفتم : شاید درست نبود مزاحمشان بشوم . مادر مکث کرد گویی حرفم را قبول داشت زیرا اخم هایش باز شد و بعد از لحظه ای گفت : حالا دیگه گذشته الان یه کم استراحت ن وقتی مغازه ها باز شدند با پردیس برو هر چی دوست داشتی بخر . از دهانم پرید و گفتم : مامان میذاری با بیتا برم لباسم را بخرم ؟ با کمال تعجب دیدم که مادر گفت : باشه برو اما خودت می دونی که چی بخری زیاد لختی پختی و تنگ و ترش نباشه . انقدر خوشحال شده بودم که باقی اشتهایم کور شده بود با خودم فکر کردم امروز بهتری فرصتی است که بتوانم با شهاب قرار بذارم و با او برای خرید لباس بروم . از ترس اینکه مادر از چشمهایم پی به افکارم ببرد بدون اینکه دیگر به او نگاه کنم با سرعت وسایل ناهار را روی میز آشپزخانه جمع کردم و به اتاقم رفتم اما قبل از آن گوشی تلفن را برداشتم و به اتاقم بردم و شماره مغازه شهاب را گرفتم . دعا میکردم بتوانم پیدایش کنم . با خودم فکر می کردم که اگر مغازه اش نبود با شماره تلفن همراهش تماس میگیرم و در نهایت اگر نتوانستم پیدایش کنم به بیتا زنگ میزنم تا سام شهاب را پیدا کند . به مغازه زنگ زدم اما کسی گوشی را برنداشت حدس میزدم مغازه اش بسته است . شماره  تلفن همراهش را گرفتم یکی دو بار مشغولی زد و بار سوم بوق ممتد به من فهماند که تا لحظاتی دیگر صدایش را می شنوم . بعد از دو بار بوق شهاب خودش گوشی را برداشت و با صدای خسته ای گفت : بله . گفتم : سلام خسته نباشی . به محض اینکه صدایم را شنید با صدای بلند و با خوشحالی گفت : نگین خدای من امروز خورشید از کدوم طرف دراومده که اینقدر زود زنگ زدی ؟   خندیدم و گفتم : از همون جایی که همیشه طلوع می کنه . شهاب گوش کن وقت ندارم تلفن رو زیاد مشغول کنم اما امروز ساعت سه می خوام برای خرید برم بیرون فکر میکنم بتونم یک دو ساعت ببینمت .   صدای فریاد او را شنیدم : راست می گی ؟  بله اما یک مشکلی اینجاست . شهاب با عجله گفت : بگو عزیزم مشکلت چیه ؟  آخه به مامان گفتم با بیتا می ریم خرید . خدای من چی از این بهتر . خودم ترتیبشو میدم همین الان به سام زنگ میزنم و میگم بیتا را برای چند ساعت از خونشون بدزده . به شوخی گفتم : شهاب با اینکار موافق نیستم ، حاضر نیستم به خاطر خودم دوستم رو به خطر بندازم . 

" نگین تو از خونه بیا بیرون به باقی کارها کاری نداشته باش . "

" شهاب من کجا بیام ؟ "

" تو خیلی وقته که تو قلب من اومدی . و بعد فکری کرد و گفت : عزیزم بیا سر کوچه منزل بیتا من اونجا منتظرت هستم .  "

" ساعت چهر خوبه ؟ "

شهاب با لحن عجولی گفت : اوه تا اون موقع من صد بار میمیرم و زنده میشم .

" خوب کی بیام ؟ "

" همین الان بلند شو بیا . "

خیلی خندم گرفته بود . نمی انستم جواب این پسر عجول و شیطون رو چی بدهم . صدای شهاب را شنیدم که گفت : نگین جون شهاب پاشو بیا . باشه ؟   نمی دانستم چه بگویم نگاهی به ساعت انداختم ساعت یک ربع به دو بعد از ظهر بود . گفتم  شهاب من ساعت دو نیم حرکت می کنم . با لحن ناراضی گفت : باز اینکه باز خیلی دیره اما اگه فکر میکنی مصلحت اینه باشه من حرفی ندارم . پس ساعت دو و نیم منتظرت هستم . آقا شهاب دو و نیم راه می افتم .  شهاب با لجبازی گفت : نگین خانم قبول نیست من سر ساعت دو و نیم می خوام ببینمت .  تسلیم شدم و گفتم : باشه دو و نیم . اما طوری نشه که مامان به خونه بیتا زنگ بزنه و بفهمه که من با او نبودم .  شهاب خندید : مطمئنن باش این اتفاق نم افته همین الان ترتیبش و میدم . با شهاب خداحافظی کردم و در حالی که از همان لحظه دچار التهاب و هیجان بودم از اتاق خارج شدم . وقتی رفتم پایین آقا صادق و پریچهر را جلوی در هال دیدم که ایستاده بودند و به خنچه های عقدی که دو کارگر مشغول آوردن آن بودند نگاه می کردند . آقا صادق با دیدن من که از پله ها پایین می آمدم لبخندی زد . به او سلام کردم و او با مهربانی پاسخم را داد . به پریچهر نگاه کردم قرار بود بعد از ظهر برای اصلاح به آرایشگاهی که برایش وقت گرفته بودیم برود و من از قبل با او برنامه ریزی کرده بودم که با او به آرایشگاه بروم ، اما با پیش آمدن برنامه جدید باید صبر می کردم تا چهره اصلاح شده او را شب ببینم . پریچهر هم به من نگاه کرد و گفت : نگین ببین مدل خنچه ها خوبه ؟  نگاهی به خنچه ها انداختم و از سلیقه خوبشان تعریف کردم . با دیدن خنچه های عقد احسا عجیب به من دست داده بود . حس می کردم از همین حالا برای ازدواج کردن او دلم خیلی دلم گرفته است . بغضی گلویم را فشرد و برای اینکه فکرم ر به جهت دیگر مشغول کنم به طرف آشپزخانه رفتم و مادر را دیدم که مشغول دود کردن اسپند بود . همیشه بوی خوش اسپند به من احساس خاصی می داد و آن لحظه باعث می شد که چشمانم را ببندم و نفس عمیقی بکشم . مادر با دیدن من اسپند دان چینی را به دستم داد و گفتآن را دور صادق و پریچهر بچرخانم . اسپند دان را گرفتم و به طرف هال رفتم ناهید به خنده به خنده به من نگاه می کرد و آهسته گفت : نگین یادت نره از   آقا صادق شیرینی بگیری . به او نگاه کردم و گفتم : من روم نمیشه ، اگه می خوای تو اسپند رو دور سرشون بچرخون . ناهید با لبخند اسپند دان را از دستم گرفت و آن را دو سر آقا صادق و پریچهر چرخاند و آقا صادق هم چند اسکناس سبز به او تقدیم کرد که ناهید اسکناسها را به پریچهر داد . با لبخند به این منظره نگاه کردم اما در همان حال دلم به شور افتاده بود . رو به مادر کردم و گفتم : مامان من الان به بیتا زنگ زدم و بهش گفتم که با هم برویم لباس بخریم بیتا گفت که زودتر برم خونشون درس بخونیم و بعد ساعت چهار برویم خرید . در این وقت تلفن زنگ  زد و نرگس برای جواب دادن آن رفت و بعد از چند لحظه مرا صدا کرد و گفت : نگین یک خانمه که اسمش بیتاست . دلم فرو ریخت . می دانستم که بیتا جریان را فهمیده . گوشی را از نرگس گرفتم بیتا خندید  و گفت : سلام نگین جریان چیه ؟ نگاهی به اطراف اتاق انداختم و مطمئن شدم کسی متوجه من نیست با این حال اهسته به بیتا گفتم : سام بهت نگفته ؟  بیتا که معلوم بود خیلی خوشحال و سرحال است گفت : سام با عجله به من تلفن زد و گفت حاضر باشم تا به دنبالم بیاید و با هم بیرون برویم فقط گفت به مامانت بگو که با نگین برای خرید بیرون میرم . و بعد خندید و گفت : نگین خبریه ؟ فهمیدم که سام به طور مختصر جریان را به بیتا گفته اما او می خواهد جریان را از خودم بشنود .  اهسته گفتم : امروز قراره برای خرید لباس برم . اما با ...   ، بیتا لحظه ای سکوت کرد و بعد ناگهان فریادی کشید و گفت : اوه حالا فهمیدم خوب نمی خواد توضیح بدی خوش بگذره . بعد باهات تماس می گیرم فقط زیاد طولش نده فردا که یادت نرفته امتحان ادبیات داریم .  لبخندی زدم و گفتم : به من نگو خودت که می دونی از همین الان دارم زهره ترک می شم به سام بگو به اونم سفرش بکنه . بیتا خندید  و گفت : اون عاقل تر از اینه که احتیاج به سفارش سام داشته باشه یکی باید به سام سفارش منو بکنه .  هر دو خندیدیم و بعد بیتا گفت : نگین بهتره زودتر بری حاضر بشی سام به من گفت به تو یاد آوری کنم ساعت دو و نیم یادت نره . بعد از خداحافظی با بیتا گوشی را گذاشتم . و بعد از کسب اجازه از مادر به طرف اتاقم رفتم تا حاضر شوم . مثل همیشه در انتخاب لباس یه تردید افتادم متاسفانه در این مورد انقدر به پردیس متکی بودم که احساس می کردم خودم نمی تونم انتخاب خوبی داشته باشم . در کمد لباسم را باز کردم و به مانتوهایم خیره شده بودم و در ذهنم یکی یکی آنها را به تن کردم . اما حقیقتا نمی دانستم کدام را انتخاب کنم . لحظاتی به همان حال بودم تا اینکه به یاد آوردم وقت زیادی ندارم و باید به سرعت آماده شوم . دوست داشتم حال که برای اولین بار قرار بود با شهاب ملاقات کنم زیباتر از همیشه لباس بپوشم . با نگاهی به ساعت که پنج دقیقه به ساعت دو بعد از ظهر را نشان میداد ، تردید را کنار گذاشتم و عاقبت بارانی سرمه ای رنگ را که اوایل پاییز خریده بودم انتاب کردم . هوا ابری بود اما نه آن ابرهایی که قرار باشد باران یا برف ببارد و من نمی دانستم که آیا بارانی پوشیدن من مناسب است یا نه اما به هر حال چون می دانستم تیپم با پوتین زیبایی که برای همین فصل خریده بودم کامل می شود آن را به تن کردم . و چون روسری مناسبی پیدا نکردم مقنعه مدرسه ام را پوشیدم و پایین آن را در یقه مانتوی بارانی ام جا دادم . و بعد از برداشتن کیف دستی ام از اتاق خارج شدم . هنوز چند قدمی از اتاق خارج نشده بودم که به یاد کادویی که از خیلی وقت پیش برای شهاب خریده بودم افتادم . به اتاق رفتم و کادو را از کمد برداشتم . نگاهی به آن انداختم و احساس خوبی وجودم را فرا گرفت . هدیه ای که برای شهاب خریده بودم ادکلونی بود که به انتخاب پردیس حدود شانزده هزارتومن خریده بودم و پول آن را از مبلغی که شهاب با لباس سبزی که به عنوان هدیه به من داده بود فراهم شده بود . بسته کادو را در کیفم گذاشتم و از اتاق خارج شدم . مادر حدود سی هزارتومن برای خرید لباس به من داد . من نیز آن را در داخل کیفم گذاشتم . مادر برای چندمین بار سفارش کرد که مواظب کیقم باشم . در حال خداحافظی از بقیه بودم که آقا صادق گفت : نگین خانم من دارم میرم تا مسافتی شما رو می رسونم . به او نگاه کردم و لبخندی زدم و برای کسب تکلیف به مادر نگاهی کردم . مادر که معلوم بود از همان اول نگران خارج شدن من به تنهایی در آن وقت ظهر بود با خوشحالی از آقا صادق تشکر کرد و گفت : که این طور خیال او هم راحتتر است . همراه آق صادق از در منزل خارج شدم .

 همانطور که حدس زده بودم آقا صادق قصد داشت مرا درست جلوی در منزل دوستم از اتومبیلش پیاده کند و من برخلاف میلم او را راهنمایی کردم . هنوز به پیچ خیابانی که منزل بیتا در آن بود نرسیده بودیم که شهاب را دیدم . فاصله ما با شهاب زیاد بود اما من او را از تیپ و حالت ایستادنش شناختم . شهاب درست سر خیابن منزل بیتا کنار پیکانی به رنگ سفید ایستاده بود و آرنجش را روی در باز خودرو تکیه داده بود و به روبه رو نگاه میکرد بلوزی به رنگ قرمز و شلوار جینی به رنگ مشکی به تن داشت . با دیدن شهاب احساس کردم دست و پاهایم یخ کرده اما در عوض قلبم با سر و صدا به سینه ام می کوفت . بدتر از همه این بود که حس می کردم از چهره ام بیش از بخاری روشن خودرو آقا صادق حرارت میزند . در همان حال دعا می کردم که آقا صادق سرش را به طرفم برنگرداند تا مرا ببیند چون احساس کردم آنقدر سرخ شده ام که او با دیدنم بلافاصله متوجه می شود که حتما خبری شده که این چنین خون به چهره ام دویده است . وقتی به جلو یدر منزل بیتا رسیدیم با صدای لرزانی به آقا صادق گفتم : خیلی ممنون دیگر رسیدیم . منزل دوستم همین جاست .  لرزش صدایم کاملا محسوس بود اما خوشبختانه اینطور فکر می کردم که او آنقدر در فکر پریچهر بود که متوجه حالم نشد و در حالی که توقف می کرد گفت : خوب نگین خانم اگر دوست داشتی عصر برای بردنت بیام . تشکر کردم و گفتم : که به همراه دوستم برا ی خرید لباس بیرون می رویم و از همان راه به منزل می روم . صادق لبخندی زد و از من خداحافظی کرد و من نیز به طرف منزل بیتا رفتم و دستم را روی زنگ گذاشتم اما آن را فشار ندادم چون نمی دانستم که بیتا هنوز منزل است یا باسام بیرون رفته . خوشبختانه صادق دیگر صبر نکرد تا در منزل باز شود و حرکت کرد . چند لحظه بعد در پیچ خیابان از نظر محو شد . آنگاه بود که من سرم را به طرف دیگر چرخاندم . برا یدیدن جایی که شهاب ایستاده بود باید تا سر خیابان می رفتم اما من جرئت نداشتم زیر از این می ترسیدم که مبادا صادق گوشه و کناری ایستاده باشد و مرا ببیند . که به جای رفتن به منزل دوستم راه رفته را برمی گردم . دوباره به راهی که صادق از آن طرف رفته بود نگاه کردم و نه تنها خودرو را ندیدم بلکه در آن وقت ظهر پرنده نیز پر نمی زد اما من همچنان در شک و تردید به سر می بردم . به ساعتم نگاه کردم دو و نیم بود و من همچنان که جلوی در منزل بیتا ایستاده بودم در فکر بودم که چه باید بکنم ، در تردید و اظطراب به سر می بردم که صدای کوتاه بوق اتومبیلی مرا به خود آورد ناخودآگاه به سمت صدا برگشتم و با کمال تعجب شهاب را دیدم که با دست به من اشاره می کند که سوار شوم . نگاه سریعی به اطراف انداختم و سپس بدون تردید و به سرعت به سمت خودرو رفتم و شاید هم می دویدم . با همان سرعت در خودرو را باز کردم و خودم را روی صندلی جلو انداختم و شهاب نیز بدون درنگ خودرو را به حرکت در آورد . در آن حال حس می کردم تمام مردم کوچه و خیابان مرا زیر نظر دارند و مرا دیده اند که سوار خودرو جوانی شده ام . در افکار ناراحت کننده ای غوطه می خوردم و در حالی که دستم را روی قلبم گذاشته بودم تا ضربان آن را مهر کنم چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم افکار بد را از ذهنم به کناری بگذارم ، او همانطور که رانندگی می کرد نگاهی به من انداخت و با صدای آرامی گفت : سلام . یادم افتاد از بس هول بوده ام سلام نکردم . با شرمندگی گفتم : آه ببخشید سلام آنقدر هول شدم که حتی فکر می کنم اسم خودم را هم فراموش کردم .  شهاب که با لبخند به من نگاه میکرد گفت : عیب نداره عزیزم خودم اسمتو یادت می یارم . اسمت اونقدر قشنگ و خوش آهنگه که محاله کسی نام نگین را بشنوه و بعد بتونه اونو فراموش کنه . بخصوص بعد از دیدن صاحبش . نگاهم را از چشمانش گرفم و با خجالت سرم را به زیر انداختم اما در همان حال تمام وجودم از احساس شیرینی پر شده بود . احسا س می کردم با وجود او دیگر نگران هیچ چیز نیستم . خودرو شهاب به سرعت از محل دور می شد نمی دانستم کجا می رویم اما نه نگران بودم و نه می خواستم فکرم را در یک لحظه از فکر کردن به او به چبز دیگر مشغول کنم . دیگر برایم خرید لباس مهم نبود و نگرانی از اینکه اگر کسی مرا در خودرو او ببیند مفهمومی نداشت . در مغز یک فکر جریان داشت و آن شهاب بود و دیگر هیچ .  به همین خاطر بدون اینکه متوجه باشم به نیم رخ زیبای صورتش خیره شدم و با خود فکر می کردم سوار بر مرکب شاهزاده رویاهایم شده ام و در کنار او خوشبخت ترین دختر دنیا هستم . شهاب نیز گاهی چشم از خیابان برمی داشت و در سکوت به چشمان مشتاق من که قادر به مهارشون نبودم و همچنان خیره به او مانده بودم نگاه می کرد و لبخند میزد و گاهی نیز سرش را تکان میداد . نمی دانم چه فکری می کرد و حتی از احساسش خبر نداشتم اما حالت قشنگی در نگاهش بود که نقش چشمان زیبا و نگاه جذابش مانند نقش کنده شده در سنگ برای همیشه در قلبم باقی ماند . به حقیقت آن لحظه ها از شیرین ترین لحظه های عمرم بود . هم اکنون که آن خاطره های شیرین را می نویسم در این فکرم که چرا در ان لحظه ها هیچ کداممان صحبت نمی کردیم و نمی دانم اما من که چیزی به ذهنم می رسید البته نیازی نبود زیرا چشمانمان بهتر از زبانمان احساسمان را بیان می کرد . به یاد حرف بیتا افتادم که روزی می گفت نگین باور کن گاهی اوقات زبان نگاه بهتر از صحبت کردن احساس انسان را بیان می کند و من نیز تا به آنروز و تا به آن لحظه این شنیده را تجربه نکرده بودم . با وجودی که خودرو دستگاه پخش داشت و نواری روی آن بود اما شهاب با سکوت و سرعتی که من فکر می کردم خیلی زیاد است وارد بزرگراه شده بود و از خط سوم بزرگراه به سمتی که بعد از روی تابلوهای نصب شده در بزرگراه فهمیدم به سمت شرق تهران است حرکت می کرد . عاقبت خود او سکوت را شکست و به من که از ترس سرعت زیاد خودرو روی صندلی محکم نشسته بودم  گفت : نگین عزیزم احساس می کنم خواب می بینم . با نگرانی به او نگاه کردم و گفتم : شک ندارم که اینطوره چون منم بعضی وقتها خواب می بینم که سوار اتومبیلی شده ام که به این سرعت حرکت می کنه . شهاب خنده ای بلند کرد و گفت : حیف که این ماشین نمی کشه وگرنه بهت می گفتم سرعت به چی می گن ؟  آرام گفتم : اما من از سرعت زیاد می ترسم و ادامه کلامم را در دل گفتم درست مثل الان که احساس می کنم نفسم بند خواهد آمد . شهاب خنده ای کرد و گفت : جدی که نمی گی ؟  و سپس برای سبقت گرفتن از خودور پژوی مشکی رنگی که در جلوی خودرو به سرعت حرکت می کرد کمی به چپ و به طرف جدول وسط بزرگراه منحرف شد تا از راهی که باز بود از خودرو پژو سبقت بگیرد و در همان حال با زدن بوق و چراغ به خودرو جلو فهماند که قصد گرفتن سبقت دارد . در این لحظه خودرو پژو فرمانش را به چپ و جلوی خودرو ما چرخاند و نشان داد که قصد دادن راه به شهاب را ندارد . شهاب که غافل گیر شده بود پایش را از روی گاز برداشت و روی پدال ترمز زد و شاید اگر اینکار را نمی کرد با همان سرعت به خودروی جلویی برخورد می کردیم . جرات صحبت نداشتم . از ترس خودم را به همان صندلی خودرو می فشردم و با نگرانی به شهاب نگاه می کردم با دقت به جلو خیره شده بود و ابروانش را در هم گره داده بود . مشخص بود که دندانهایش را به هم می فشارد زیرا می دیدم که استخوان های فکش سفت شده بود . خودرو پژو که دو جوان سرنشینان آن بودند به سمت راست متمایل شد و نشان داد که را باز کرده است اما حتی من که با تمام بی تجربگی ام در امر رانندگی متوجه شدم که آنها قصد سر به سر گذاشتن و اذیت کردن دارند و معلوم است می خواهند عمل قبلی شان را تکرار کنند . مرد جوانی که بغل راننده نشسته بود به پشت برگشت و با حرکت دست به شهاب اشاره کرد که رد شود و من با ترس به او و سپس شهاب نگاه کردم . سعی می کردم کوچکترین صدایی نکنم تا تمرکز او را بهم نزنم فقط در دلم دعا می کردم که شهاب آنقدر عاقل باشد که نخواهد سر به سر گذاشتن آن دو را تلافی کند . فاصله خودرو ما با پژو زیاد نبود و ما درست پشت آن در خط سوم حرکت می کردیم ، با اینکه خودم به چشم رانندگی شهاب را در پیست اتومبیلرانی دیده بودم و مطمئن بودم که اگر او بخاهد روی آنها کم شود این کار برای او سخت نخواهد بود . اما در همان حال دعا می کردم با حضور من نخواهد این کار را انجام دهد زیرا در همان لحظه با وجود آن سرعت که به قول شهاب چیزی نبود کم مانده بود از ترس سکته کنم . شهاب کمی از سرعتش کم کرد و خودرو را به سمت راست منحرف کرد و با پژو فاصله گرفت . درست در لحظه ای که من فکر می کردم از فکر سبقت گرفتن از خودرو منصرف شده پایش را روی پدال گاز گذاشت . بعد از گذاشتن از پژو به سمت چپ و خط سوم رفت و با همان سرعت به جلو راند به طوریکه تا چند لحظهد بعد اثری از خودرو پژ< دیده نمی شد . من نیز آنقدر در سکوت خودم را به صندلی فشرده بودم که فکر می کردم عنقریب پایه های صندلی فنرش از جا در می آید . نشستن در خودرو شهاب مرا به یاد نشستن ترن هوایی می انداخت که در عمرم فقط یکبار سوار آن شده بودم و بعد از آن توبه کرده بودم که دیگر هیچ گاه سوار آن نشوم . شهاب همچنان به سرعت پیش می راند و من از  چهره ی متبسمش می خواندم از اینکه خودرو پژو را از دیدش مح..و. کرده است خیلی از خود راضی شده است اما از جهتی از اینکه حتی فکر مرا که بغل دستش بودم و از ترس در حال قبض روح بودم را نمی کرد خیلی ناراحت شدم . چون خودرو دیگری را جلوی رویمان دیدم و مطمئن شدم که شهاب می خواهد از آن هم سبقت بگیرد با صدایی گرفته گفتم : شهاب خواهش می کنم کمی سرعتت را کم کن باور کن قلبم داره می ایسته . شهاب به من نگاه کرد و وقتی از رنگ پریده ام باور کرد که از سرعت زیاد خودرو حسابی ترسیده ام پایش را از روی پدال گاز خودرو برداشت و گفت : آه جدی عزیزم ترسیدی ؟ واقعا معذرت می خوام . به زور لبخندی زدم و گفتم : هرچند لازم نیست اما می بخشمت . و بعد از لحظه ای گفتم : البته می دونم از یک قهرمان اتومبیلرانی نمیشه انتظار داشت مطابق میل دختر ترسویی مثل من رانندگی کند . شهاب لبهایش را جمع کرد و با حالت شرمندگی گفت : من فدای اون ترست بشم . باور کن نمی دونستم وگرنه غلط می کردم این کارو بکنم . نگین حالا حالت چطوره ؟ با وجودی که هنوز حالم جا نیومده بود اما از اینکه باعث شده بودم شهاب خودش را ملامت کند از خودم لجم گرفت . برای اینکه مطمئن شود که آن طور که رنگ پریده ام نشان می دهد خیال غش و ضعف ندارم لبخندی زدم و گفتم : الان که حالم خوبه اونقدر که قیافه ام نشون میده ترسو نیستم ولی خوب دیگه همه که مثل تو سر نترس ندارند . شهاب با وجودی که در چهره اش نگرانی خوانده می شد اما نگاهی به من کرد و بعد لبخندی زد و سپس به خیابان جلوی رویش خیره شد و گفت : می خوام یک اعتراف پیشت بکنم تا قبل از آشنایی با تو و حتی دیدنت وقتی پشت اتومبیل می نشستم به تنها چیزی که فکر می کردم رسیدن به اوج سرعت پرواز روی زمین بود و رسیدن به این احساس مهمترین چیز تو زندگیم بعد از مرگ پدر و مادرم بود اما حالا وقتی پشت فرمان می شنینم درست لحظه ای که باید سرعتم به اوج خودش برسه چشمای قشنگ و اون نگاه شیرینت درست مثل یک تابلوی احتیاط جلوی چشمام ظاهر می شه و همون لحظه ست که با خودم می گم شهاب مواظب باش حالا دیگه کسی رو تو این دنیا داری که باید بخاطرش زنده بمونی تا به اون برسی . به خاطر همینه که فکر می کنم دیگه هیچوقت تو مسابقات نتونم برنده بشم . شهاب سکوت کرد و من سرم را به زیر انداختم و تشنه شنیدن باقی صحبتهای او بودم . در آن دچار احساس غریبی شده بودم . نمی دانم این احساس چی بود آیا این احساس شرمندگی که وجودم ر فرا گرفته بود نشئت گرفته از آن بود که مانعی برای موفقیت او شده بودم و یا از اعتراف عشق او نسبت به خودم دچار سردرگمی و حیرت شده بودم نمی دانم هر چه بود احساس عجیبی بود نه خوشایند و نه ناخوشایند . احساسی بود مانند ماندن در مه آن هم در شب . احتیاج به سکوت داشتم تا وسعت عشق او را در ذهنم تحلیل کنم و خوشبختانه این سکوت درست در همان لحظه که به آن احتیاج داشتم بدست آمد . شهاب صحبتی نمی کرد و من در همان حال که به دسته کیفم که روی زانویم قرار داشت خیره شده بودم به او فکر می کردم . نمی دانم چند لحظه درباره شهاب فکر کردم شاید زیاد نبود اما چند لحظه به اندازه یک عمر فکر کردم و نتیجه آن اینکه قلبم مهر تایید بر عشق شهاب زد و عقلم نیز آن را درست اعلام کرد و من نیز تصمیم گرفتم تا آخر این راه بروم راهی که انتهای آن رسیدن به مردی که عاشقانه دوستم داشت و من نیز عشق او را باور داشتم . خودرو همچمنان جاده ای را که به نظرم بی انتها رسید می شکافت و به سوی مقصد نامعلومی که نمی دانستم کجاست پیش میرفت . رفتار شهاب آنقدر مطمئن و گرم بود که این احساس را به من نمی داد که برای اولین بار یا جوانی که شاید هیچ شناختی روی او نداشتم بیرون رفته باشم ، احساس می کردم سالها با او اشنا هستم و چهره و نام و پیکر او حتی قبل از از خلقتم در ضمیر ناخودآگاهم نقش بسته بود . شاید برای اولین بار باید خیلی بیشتر از این کم رو و خجالتی می بودم اما نمی دانستم تظاهر به چیزی می کنم که نیستم . تنها چیزی که بین من و او وجود نداشت همان احساس غریبی اولین بار بود . شاید رفتار بی تکلف شهاب این حس ر به من القا کرد که او را از هر کسی به خود نزدیکتر ببینم . با وجود شهاب در کنارم متوجه نشدم چه مدت در راه بودیم اما عاقبت او خودرویش را کنار میدان بزرگی پارک کرد و من به محض پیاده شدن چشمم به تابلوی آن افتاد که روی آن نوشته شده بود میدان نبوت . نام این میدا را بارها شنیده بودم اما برای اولین بار بود که به آنجا پا می گذاشتم و کم و بیش می دانستم این میدان در شرق تهران است و و هانجا متوجه شدم علت اینکه شهاب با من این مسافت طولانی را طی کرده بود که خیال خودش و من را از این جهت که مبادا اشنایی ما را باهم ببیند راحت کند . شهاب به من نگاه کرد و با لبخند گفت : دوست داری یک گشتی تو این میدان بزنیم ؟ سرم را تکان دادم و به اتفاق هم وارد میدا شدیم و به

طرف یکی از حوضهای آن رفتیم . میدان نبوت میدن بزرگ و قشنگی بود که بیشتر  به یک پارک مدور شباهت  داشت تا یک میدان .   هفت حوض در اطراف این میدان بود که بعد فهمیدم به آن هفت حوض هم میگویند . با وجودی که هنوز فصل زمستان بود اما میدان زیبای نبوت به همت باغبان دلسوز و زحمتکشش درست مثل فصل سرسبز بهار پرگل و زیبا بود . همچنان که به درختی در کنار یکی از حوض های میدان خیره شده بودم با خودم فکر می کردم ، چه زیباست احساس اینکه به زودی بهار طبیعت از راه خواهد رسید و چه زیباتر است احساس بهار عشق در قلبها که فصل خاصی را نمی شناسد و این بهار عشق در قلب من در فصل سپید زمستان پدیدار شد . چشم از درخت برداشتم و به شهاب که در فاصله ی نزدیکی در کنارم ایستاده بود نگاه کردم و او را دیدم که به من خیره شده و لبخندی بر لبانش نقش بسته است من نیز به او لبخند زدم اما نمی دانم چرا حرفی برای گفتن به ذهنم نمی رسید که آن را عنوان کنم . پشت تلفن هر دو پر حرفتر بودیم اما حالا که رو در روی هم قرار گرفته بودیم چیزی به فکرم نمی رسید که آن را عنوان کنم همچنان که در ذهنم بدنبال واژه ای برای شکستن سکوت می گشتم به چهره ی او نگاه می کردم و در همان حال صحبت درباره زیبایی چهره و گیرایی نگاهش تنها کلماتی که در آن لحظه به خاطرم می رسید اما آن کلام ستایش از چهره و چشمان نافذ و زیبایی او هم فقط در ذهنم و برای خودم گفته می شد به او نگاه کردم و با دقت نقش چهره اش را به خاطر سپردم . او نیز با چشمان زیبا و خوش حالتش و با نگاهی نجیب که تحسین در آن موج میزد به من خیره شده بود شاید او هم چون من در حال سپردن نقش چهره ام در خاطرش بود . در حال ضبط خصوصیات چهره اش بودم و به هیچ وجه فکر نمی کردم نگاه خیره ام به او ممکن است زننده باشد . شهاب زیبا بود . رنگ چشمانش قهوه ای تیره بود و مژگان بلند و پرپشتش حیرت آور بود . ابروان صاف و مشکی اش با دنباله ای به شکل هشت روی چشمانش نقاشی شده بود که وقتی اخم می کرد جذابیت خاصی به چهره اش می داد . به اندازه یک ربع ساعت و شاید هم کمتر من و او در سکوت کنار درختی مشرف به حوض ایستاده بودیم و از هوای خوب و دیدن چهره ی هم لذت می بردیم اگر حضور باغبان و تذکر او به من  و شهاب به خاطر اینکه می خواهد محدوده را آبیاری کند نبود شاید ساعتها بدون اینکه گذر زمان را متوجه باشیم و همچنان که به چهره هم خیره شده بودیم با زبان نگاه با هم هم راز و نیاز می کردیم . شهاب با لبخند به باغبان نگاه کرد و بعد به من اشاره کرد که حرکت کنیم . همانطور که ب سمت دیگر میدان می رفتیم . چشمم به مسجدی در ضلع غربی میدان افتاده و بلافاصله نگاهم روی تابلوی کلانتری در جنب مسجد ماند . با ترس به شهاب نگاه کردم و به ان سمت اشاره کردم . شهاب متوجه منظورم نشد و سرش را تکان داد و گفت : چی شده ؟ باز هم به ان سمت اشاره کردم و گفتم : کلانتری .    شهاب که تازه متوجه منظورم شده بود به سمت کلانتری نگاهی کرد و سپس به طرف من برگشت و لبخندی زد و گفت : چطور ؟    . فکر کردم که متوجه منظورم نشده با نگرانی به او نگاه کردم و گفتم : اونجا رو ندیدی؟ کلانتری .  شهاب بدون کوچکترین واکنشی با همان لبخند گفت : خب . به اطاقم نگاهی کردم و با ترس گفتم : اگه ما رو بگیرن ؟ شهاب ابروانش را بالا برد و گفت : برای چی ؟ با ناباوری به او نگاه کردم و گفتم : مثل اینکه تو متوجه نیستی اگه الان بیان از ما بپرسن شما چه نسبتی با هم دارید چی بگیم ؟  شهاب همچنان که لبخندی می زد گفت : اولا امیدوارم که چنین اتفاقی نیفته در ضمن با اون قیافه ای که تو گرفتی اگه کسی نخواد کاری به ما داشته باشه با دیدن چهره وحشت زده تو مشکوک میشه و فکر میکنن من تو رو دزدیدم  و انوقت ممکنه چنین اتفاقی بیفته . شهاب با طنز این کلام را ادا می کرد و معلوم بود که در این مورد نگرانی ندارد اما من بدون اینکه بتوانم لبخند بزنم به شهاب گفتم : من می ترسم بیا از این جا بریم اگه ما را بگیرن چی ؟ از تصور اینکه یک چنین چیزی مو بر اندامم راست شد   . صدای شهاب مرا از افکار ناخوشایندی  که ذهنم را به خود مشغول کرده بود بیرون آورد .

" نگین حالت خوبه ؟ "

سرم را تکان دادم و گفتم : فکر می کنم اکه از ازاین جا بریم حالم خوب بشه .  شهاب بدون هیچ حرفی سرش را تکان داد و به اتفاق به سمت خودرواش که در گوشه ای از میدان پارک کرده بود رفتیم . تا موقعی که شهاب خودرو را حرکت نداده بود آرام و قرار نداشتم و هر لحظه فکر می کردم که خودرو گشت نیروی انتظامی جلوی ما را خواهد گرفت . از میدان که دور شدیم نفس بلندی کشیدم . چند دقیقه بعد من کاملا از یاد بردم که چه چیز باعث نگرانی ام شده بود اما متاسفانه عقربه های ساعت با سرعتی غیر قابل باور با یکدیگز مسابقه دو گذاشته بودند و هر لحظه به زمان بازگشت نزدیک می شد اما من و شهاب حتی یک کلام درست و حسابی با هم صحبت نکرده بودیم نگاهم به ساعتم افتاده و با نگرانی گفتم : وای چقدر زود گذشت . شهاب با لبخندی که از لبانش دور نمی شد گفت : همینه دیگه گاهی اوقات دوست دارم زمان زودتر بگذره اما مثل اینکه زمان هم با ما سر لج گذاشته و حالا که دوست دارم از زمان خارج بشیم انگار باز هم با من لج کرده . تو چرا چیزی نمی گی ؟  شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : چیزی به فکرم نمی رسه باور کن هیچ چیز . تو یه چیز بگو . شهاب گفت : عجیب همنم درست همین حالت رو دارم فکر میکنم تمام حرفهام از یادم رفته . با وجودی که احساس می کنم کلی حرف برای گفتن دارم اما نمی دونم چرا چیزی به ذهنم نمی رسه . می دونم همین که ازت جدا بشم تازه حرفها یکی یکی یادم می افته و انوقت خودم را سرزنش می کنم که چرا اون موقع این چیزا یادم نیامد . شهاب نگاهی به پخش خودرو انداخت و بعد نواری که در آن بود به داخل فشار داد و هر دو در سکوت به آن گوش دادیم .

ای سزاوار محبت ، ای تو خوب بی نهایت     همه ذرات وجودم به وجوت کرده عادت

                         به خدا دوست داشتن تو ، هم عشقه هم عبادت   

تو سزاواری که باشی همدم روزها و شبهام           تا که عشقو ببینی توی جونم و تو رگهام

                         بشنو دوست دارم رو حتی از حرم نفسهام

با نوازشهای دستت سوختن رو از تب شناختم       تب عشق آتشینی که من به اون قلبمو باختم

قاصد بودن من بود موج خوشحال چشمات         وقتی که عشقو می دیدم تو قطره های اشکات

هرکی ازعشق گریه کرده ، شادی رو تجربه کرده   تا شبی در حرم عشق ، سفری به کعبه کرده

ای که برده ای مرا مرز یک عشق خدایی     بیا پاره تنم باش تو که پاک و بی ریایی

اوج فریاد دلم شد عاشقانه دل سپردن         در وجد تو شکفتن با تو بودن یا که مردن


نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور 1390 ساعت 02:14 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم