تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت دوم فصل هشتم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

صدای شهاب مرا از افکار دور و درازی که مغزم را احاطه کرده بود بیرون آورد . به او نگاه کردم با صدای آرومی گفت : نگین مثل اینکه می خواستی چیزی بخری ، کجا بریم .  به یاد خرید لباس و همچنین کادویی که برای شهاب گرفته بودم افتادم اما چیزی نگفتم دوست داشتم درست در لحظه ای که می خواستیم از هم جدا شویم آن را به او بدهم لبخندی زدم و گفتم کجا رو نمی دونم اما قرار بود برای عروسی خواهرم لباس بخرم فکر می کنم خودت بهتر بدونی کجا بریم خرید . شهاب سرش را تکان داد و گفت اگه از این نمی ترسیدم که آشنایی ما را ببینه به مغازه خودم می رفتیم اما حیف که سر رو می چرخونی  باید با یکی سلام و احوالپرسی کنیم . فهمیدم یک مرکز خرید همین طرفاست که لباسهای قشنگی داره اونجا میریم چطوره ؟  شانه هایم را بالا انداختم و گفتم من که نمی دونم اینجا کجاست اما اگه تو میگی لباساش قشنگه حتما همینطوره .  شهاب نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت یعنی سلیقه منو قبول داری . سرم را به علامت تایید تکان دادم و گفتم از لباس سبزه ای که اون روز به من هدیه دادی این رو فهمیدم هر چند که موقعیتی پیش نیامد که درست و حسابی ازت تشکر کنم اما اون لباس قشنگترین لباسی بود که تا به اون لحظه پوشیده بودم .   شهاب نفس عمیقی  و همانطور که به شیشه جلوی خودرو نگاه می کرد  گفت : نمی دونم باور می کنی یا نه اما وقتی اون سری کار برا یمغازه رسید اول رنگ سبز لباس چشمم رو گرفت و بعد متوجه مدلش شدم و نمی دونم چطور شد آرزو کردم رنگ سبز اون لباس رو برای تو بفرستم تمام شش رنگ اون مدل کار رو یک هفته هم طول نکشید که همه رو فروختیم اما رنگ سبز اونو نفروختیم چون از اول تو رو توی اون مجسم کرده بودم دیگه نتونستم راضی بشم که اونو بفروشم این شد که اون لباس رو به یاد تو داخل ویترین نگه داشته بودم حتی به کاظم شریکم گفته بودم این لباس سفارشیه تا مبادا یک وقت اونو نفروشه جالب اینجاست با اینکه اونو پشت لباسا تو ویترین گذاشته بودم اما نمی دونم چطور دیده می شد که هر روز چند تا مشتری رد می کردم به طوری که صدای اقا کاظم دراومده بود که جریان این لباس چیه که وقتی دید خیلی کنجکاو شده بهش گفتم این لباس رو برای نامزدم نگه داشتم همین باعث تفریح و خنده کاظم شده بود هر روز صبح که به مغازه می اومد با خنده می گفت شهاب بلاخره نامزدت نیومد لباسش رو ببره .  تا اینکه به مغازه ام اومدید با اینکه از قبل نوید گفته بود که قرار است به مغازه بیاید و برای خواهرهایش لباس بخرد باور کن دست به دعا شده بودم که به سرش بزند از شما بخاهد با او به مغازه بیاید از اونجایی هم که خدا خیلی منو دوست داره این اتفاق افتاد و اون لباس به دست صاحبش رسید اما خیلی دوست دارم حتی برای یک بار هم که شده  اون لباس رو توی تنت ببینم . سرم را پایین انداختم البته نه از خجالت بلکه از اینکه شهاب چقدر خوب بود و نمی دانستم . با صدای شهاب نگاهم را به طرف او چرخاندم . شهاب ادامه داد جالب اینجا بود که فردای اون روز وقتی کاظم به مغازه اومد و لباس رو ندید پیش رفقا  وهمکارا چو انداخت که شهاب نامزد کرده منم که بدم نمی اومد الکی الکی دوست و آشنا رو یه شیرینی مهمون کردم .  شهاب طوری صحبت می کرد که گویی این جریان اتفاق افتاده و بعد از تمام شدن صحبت هایش رو به من کرد و گفت : نگین به نظر تو این کار شدنیه . مثل آدمی که از خواب برخاسته باشد به او نگاه کردم و گفتم کدوم کار ؟  شهاب لبخندی زد  و بعد از مکثی کوتاه گفت : اینکه من و تو با هم ازدواج کنیم ؟   واقعا خجالت کشیدم و سرم را به زیر انداختم احسا س می کردم صورتم داغ شده نمی دانستم شهاب شوخی می کند یا صحبتش جدی است اما در همان حال هم متوجه نمی شدم که چرا شهاب بی مقدمه حرف ازدواج را پیش کشیده است چند لحظه به سکوت گذشت صدای شهاب مرا از فکر و خیال بیرون آورد : نگین انتظار ندارم الان به من جواب بدی اما دوست دارم درموردش خوب فکر کنی . متوجه منظورش نشدم و با گیجی به او نگاه کردم و گفتم : به چی خوب فکر کنم ؟  ( أه این دیگه چقدر خنگه ) لبخندی بر لبهای شهاب بود اما به من نگاه نمی کرد و چشمانش رو به جلو بود . شهاب در جواب سوالم گفت : به پیشنهادم .  آدم منگ و گنگی بودم ( شکی نیست ) که فکر می کردم قدرت فهم از من گرفته شده . نمی فهمیدم که شهاب به من چه پیشنهادی کرده است اما از گردش چشمانم فهمید که حرفش را نگرفته ام یک بار دیگر گفت : شنیدی چی گفتم به پیشنهادم خوب فکر کن . احساس شاگرد کودنی را داشتم که متوجه منظور معلمش نمی شد هر چه فکر کردم که شهاب چه پیشنهادی به من کرده به خاطر نمی آوردم شاید پیشنهاد اینکه به مرکز خرید ی که او می گفت برویم و یا شاید منظورش چیز دیگری بود ترجیح دادم از او چیزی نپرسم مدتی بعد شهاب اتومبیلش را کنار خیابانی نگه داشت و من و او پیاده شدیم در همان وقت تلفن همراه شهاب به صدا درامد ، شهاب گویی می دانست که چه کسی پشت خط است زیرا با خنده گفت : نگین اگه گفتی کی پشت خط است . گفتم : نمی دونم . شهاب گفت : حدس بزن . کمی فکر کردم و ناگهان به یاد سام و بیتا افتادم و به شهاب نگاه کردم و گفتم سام ، شهاب بخندید و سرش را تکان داد بعد تلفن را جواب داد . همانطور که شهاب حدس زده بودسام پشت خط بود شهاب اشاره کرد تا من گوشم را نزدیکتر ببرم تا صحبت های او را بشنوم

بله بفرمایید

صدای سام را شنیدم که گفت سلام کجایی چهار بار بهت زنگ زدم تلفنت خاموش بود . شهاب با خنده گفت : چون می دونستم ممکنه مزاحم داشته باشم اونو خاموش کرده بودم .   نشنیدم سام چه می گفت که شهاب با صدای بلند می خندید و در جئاب سام گفت تازه باید از من ممنون باشید که این فرصت رو در اختیارتون گذاشتیم که با هم تنها باشید .  صدای سام را شنیدم که گفت : چکار می کنید هنوز حرفاتون تموم نشده ، شهاب بسه مخ مردم رو خوردی .

باور کن ما هنوز دو کلام حرف نزدیم

پس این همه وقت چه غلطی می کردی ( واقعا ) مگه من این همه بهت یاد ندادم چطور دختر مردم رو تور کنی و بعد از آن با صدای بلند خندید . شهاب خندید و سرش را تکان داد و به من نگاه کرد و من نیز لبخند زدم . سام گفت : شهاب حالا کجایی ؟ شهاب به من چشمکی زد و گفت : تو بیابونای خارج تهران . سام لحظه ای سکوت کرد و گفت : پسر اونجا چه غلطی می کنی نکنه سر دختر مردم بلایی بیاری فکر نکن کشکه دوستش منو گرو نگه داشته   شهاب خندید و گفت : سام تو که از خداته گروگان باشی .

" تو به خدا خواهی من کار نداشته باش همین فرشته اگه بفهمه تو دوستش رو کجا بردی کله منو می کنه حالا جدی کجایی ؟  شهاب گفت : نترس تازه می خوایم بریم لباس بخریم

" به سلامتی کی می خوای ببریش خونه ؟ "

شهاب نگاهی به من کرد و گفت : اگه منظورت خونه خودمونه هر چی زودتر بهتر  .  سام خندید و چیزی به بیتا گفت و بعد گفت : شهاب زودتر خریدتون رو انجام بدید هر وقت خواستید برید خونه بهم زنگ بزن . شهاب چشمکی به من زد  وگفت : سام بعد از شام خوبه ؟

" چی شد جدی که نمی گی نه ؟ "

شهاب خندید و گفت : نه جدی نمی گم تو هم انقدر جوش نزن واست خوب نیست .  با لبخندی سرم را عقب کشیدم و به شهاب که همچنان با سام بحث می کرد نگاه کردم . بعد از چند کلام شهاب گوشی تلفن را به طرفم گرفت و گفت : بیتا می خاهد با تو صحبت کند .  گوشی را از شهاب گرفتم و بعد از لحظه ای صدای بیتا را شنیدم بعد از حال و احوال و اینکه آیا خوش می گذرد یا نه بیتا از من پرسید که کجا هستم و من که واقعا نمی دونستم کجا هستیم به شهاب نگاه کردم و گفتم شهاب اسم اینجا کجاست و شهاب با خنده گفت : به بیتا بگو داخل ماشین شهاب هستیم . همین کلام را به بیتا گفتم و او با خنده گفت : به اون بدجنس بگو اگه می خواد اسم اونجا رو نگه اما وای به حالش اگه یک تار مو از سر دوستم کم شه . شهاب سرش را جلو اورده بود و حرفهای بیتا را می شنید با خنده فت : بیتا خانم باور کن با موهای دوستت کار ندارم ، صدای خنده بیتا و سام شنیده میشد و معلوم بود که آنها نیز از یک گوشی مشترک استفاده می کنند . ادکلونی که شهاب به صورتش و موهایش زده بود و وهمچنین فاصله نزدیکی که با من داشت حواسم را پاک پرت کرده بود و نمی دانستم بیتا چه می گوید و من چه می شنوم . فقط شنیدم که بیتا باز هم امتحان فردا را یادآوری کرد و گفت اگر نتواند تا فردا درس را حاضر کند باید پیشش بشینم و جواب سوالا ت را روی ورقه ام به او نشان بدهم . از حرف او خیلی خنده ام گرفته بود و به او قول دادم که خیلی زود کارم تمام کنم و از شهاب بخاهم تا مرا به منزل برساند و بعد از او خداحافظی کردم و گوشی را به شهاب برگرداندم . قبل از پیاده شدن از خودرو به شهاب گفتم : شهاب .  هنوز از خودرو پیاده نشده بود که به رفم برگشت و گفت : جانم . لبخندی زدم و گفتم : یک خواهشی دارم .

" بگو عزیزم ."

" نه که نمی گی "

" نه نمی گم "

دسته اسکناسی را که مادر به من داده بود از کیفم دراوردم و آن را به طرفش گرفتم و گفتم : این پول لباسمه ، شاید خوب نباشه اونجا از کیفم در بیارم پس خوبه از الان پیش تو باشه . شهاب لبخندی زد و گفت : چیه می ترسی پول تو جیبم نباشه سرم را تکان دادم و گفتم : نه اما دوست ندارم با هم رودربایستی داشته باشیم این پول رو پدرم داده که باهاش لباس بخرم نمی خاوم مثل دفعه قبل تو زحمت بیفتی از طرفی اینطور راحتترم . شهاب لبخندی زد و گفت : حرفت برام خیلی ارزش داره اگه اینطور دوست داری باشه اما قرار نیست وقتی یه عاشق چیزی رو به کسی که دوستش داشت کادو بده و اون کسی که آدم دوستش داره فکر کنه که اون عاشق چه منظوری داشته . به سختی متوجه منظورش شدم و با خنده گفتم : اون عاشق هم نباید فکر کنه که کسی که دوستش داره نسبت به هدیه اش بی توجه بوده همچنان منتظر بودم که شهاب پول را از من بگیرد . او به دسته اسکناس و بعد به من نگاهی انداخت و گفت : عزیزم مشکلی نیست حالا که اینطور راحتتری من حرفی ندارم اما پول پیش خودت بمونه اگه لباسی رو پسندیدی همون جا ازت می گیرم . لبخندی زدم و گفتم : قول . سرش را تکان داد و گفت : آره قول .  به اتفاق او وارد مغازه ای شدیم که از بین تمام مغازه هایی که آنجا بود لباسهایی بهتری داشت ، همچنان که به لباسهای داخل نگاه می کردم منتظر بودم تا شهاب لباسی را انتخاب کند و او را می دیدم که به دقت به لباسها نگاه می کرد  لحظه ای بعد دختر فروشنده ای برای راهنمایی ما جلو آمد . به پیسنهاد شهاب دختر لباس یاسی رنگی برایم آورد تا آن را پرو کنم . وقتی داخل اتاق پرو شدم در حالی که به لباس نگاه می کردم مشغول درآوردن مانتویم شدم در همان حال در این فکر بودم که آیا این رنگ به پوستم می آید یا نه ، لباس را به تن کردم مدل خیلی شیک و قشنگی داشت ، پارچه لباس از جنس براقی به رنگ خیلی روشن بود یقه لباس از روی شانه هایم به صورت هایم ب صورت هفت بود بطوریکه شانه و قسمتی از سینه ام عریان بود . آستین لباس کوتاه بود و به زحمت بازوانم را می پوشاند . تن خور لباس خیلی شیک بود بخصوص قسمت پایین دامن که به حالت فون بود و پشت لباس کمی به زمین کشیده می شد . کمربند پهنی از بغل لباس خورده بود که در قسمت پشت به صورت پاپیون گره می خورد . به زحمت زیپ لباس را تا نیمه بالا کشیدم و با بسته شدن زیپ لباس را تا نیمه بالا کشیدم و با بسته ظدن زیپ لباس با اینکه نیمه بود متوجه شدم هم رنگ لباس و هم مدل آن خیلی به من می آید . هرکار کردم نتوانستم نیمه دیکر زیپ را بالا بکشم و بعد از تلاش زیاد از ادامه کار منصرف شدم . همچنان که به تصویر اندامم در اینه نگاه می کردم در این فکر بودم که ایا لباس را انتخاب کنم یا نه . می دانستم ممکن است مادر چنین لباسی را نپسندد اما مطمئن بودم که پردیس عاشق ان می شود . در این هنگام صدای دختر فروشنده را شنیدم که می گفت : خانم اجازه می دهید کمکتان کنم ؟ در اتاق پرو را باز کردم دختر با دیدن من لبخندی زد و گفت : به چقدر عالیه . به او لبخندی زدم و گفتم : لطفا زیپ مرا تا بالا بکشید . با بسته شدن کامل زیپ صدای دختر فروشنده را می شنیدم که از من تعریف می کرد و با اطمینان گفت : خانم مطمئن هستید همسرتان لباس را می پسندد. با تعجب به او نگاه کردم اما خیلی زود متوجه شدم منظور او شهاب بود که کمی دورتر از اتاق پرو ایستاده بود بدون کلامی لبخند زدم و سرم را تکان دادم . دختر از جلوی در اتاق پرو کنار رفت و در همان حال صدایش را شنیدم که خطاب به شهاب گفت : آقا تشریف بیاورید لباس خانمتان را ببینید . نفس در سینه ام حبس شد و با ترس به خودم در اینه نگاه کردم . در همان حال تقه ای به در خورد و من صدای شهاب را شنیدم که می گفت : خانم اجازه هست لباستان را ببینیم ؟ لبم را گزیدم و ونمی دانستم جواب او را چه بدهم . دوست نداشتم دختر فروشنده متوجه شود که من و شهاب بیگانه هستیم بخصوص که لحن شهاب درست مانند لحن مردی بود که برای همسرش لباسی را نتخاب کرده باشد . دل را به  دریا زدم و از جلوی در اتاق پرو کنار رفتم تا شهاب بتواند لباسم را ببیند . در همان حال دت چپم را روی سینه ام و روی شکستگی هفت یقه قرار دادم . نگاه شهاب ابتدا از پایین لباس شروع شد و کم کم بالا آمد و نقطه ایست آن به چشمانم بود . با وجودی که لبانش نمی خندید اما خنده در چشمانش موج می زد از خجالت قرار گرفتن زیر نگاه او مانند کبکی که سرش را زیر برف کند من نیز چشمانم را بستم تا بدین ترتیب خود را از عذاب وجدان راحت کنم . صدای شهاب را شنیدم که گفت : همین خوبه . اینو برمی داریم . و بعد از جلوی در اتاق پرو کنار رفت . به در اتاق پرو تکیه دادم و گویی تازه فهمیده بودم چه کار کرده ام بار دیگر خودم را داخل آین نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم و به یاد پردیس افتادم می دانستم اگر این موضوع را به او بگویم با گفتن اینکه یک نظر حلال است خیال مرا راحت می کند . با زحمت زیاد زیپ لباس را پایین کشیدم و لباس را از تنم درآوردم و بعد از پوشیدن مانتو ، لباس را به دست دختر فروشنده دادم تا آن را بسته بندی کند . در همان حال امیدوار بودم که مادر در مورد پوشیدن آن سخت گیری نکند . وقتی از اتاق پرو بیرون امدم شهاب را جلوی صندوق مشغول حساب کردن دیدم ، نفس عمیقی کشیدم و با ناراحتی در این فکر بودم که این بار چطور پول لباسم را به او برگردانم . وقتی از در فروشگاه بیرون اومدیم هوا رو به تاریکی می رفت و ن با نگرانی به آسمان نگاه کردم به محض نشستن روی صندلی خودرو دسته اسکناس را از کیفم دراوردم و آن را روی فرمان قرار دادم ، شهاب به من نگاه کرد و لبخند زد و گفتم : تو قول دادی . شهاب پول را به طرفم گرفت و گفت باشه دفعه بعد . سرم را به نشانه تکذیب تکان دادم و گفتم به هیچ وجه اگه الان سر قولت نباشی دفعه بعدی وجود نداره سرش را تکان داد وگفت باشه تسلیم . و بعد اسکناسها را شمرد و مبلغی از ان را به من برگرداند با وجودی که نمی دانستم پولی که به عنوان باقی مانده به من برگردانده چقدر است . اما حدس می زدم بیشتر از مبلغی است که باید برگردانده شود . شهاب خودرو را روشن کرد و به طرف منزل راه افتادیم سر راه جلوی کافی شاب کوچکی نکه داشت تا نوشیدنی بخوریم با اینکه نگران تاریک شدن هوا و اینکه کم کم داشت دیرم میشد بودم ام برای اینکه لحظه های آخر دیدارمان را خراب نکنم اعتراضی نکردم وبه همراه او از خودرو پیاده شدم شهاب سفارش دو بستنی داد و در حینی که مشغول خوردن بودیم گفت : نگین امروز روز خیلی خوبی برای من بود امیدوارم بازم تکرار بشه ، لبخندی زدم و گفتم : منم امیدوارم . بعد از بیرون امدن از انجا شهاب با تلفن همراهش به سام زنگ زد و به او گفت که به طرف منزل می رویم  . قرار شد شهاب و سام سر میدان هفت تیر به طرف ولیعصر همدیگر را ببیند کمتر از نیم ساعت بعد ما میدان هفت تیر بودیم پیش از پیاده شدن از اتومبیل کادویی را که برای شهاب خریده بودم از کیفم دراوردم و آن را به او دادم و شهاب با خوشحالی کادو را گرفت و از من تشکر کرد ، من نیز از او به خاطر حسن سلیقه اش در انتخاب لباس تشکر رکدم و بعد از اینکه از او خداحافظی کردم و به طرف خودرو سام که کمی جلوتر ایستاده بود رفتم قرار شد سام مرا به منزل برساند و با وجود بیتا این کار اشکال نداشت و اگر کسی هم ما را می دید . می توانستم بگویم که سر راه سام را دیده ایم و او ما را سئار کرد . بیتا و سام در مورد اینکه من و شهاب بوده ام چیزی به رویشان نیاوردند و خیلی عادی مثل اینکه اتفاقی نیفتاده رفتار کردند . بیتا از من پرسید کخ لباسم چه مدلیست و من گفتم که وقتی خودش به عروسی آمد آن را خواهد دید . سام به شوخی گفت : إ مگه ما هم دعوت داریم ؟ بیتا به من نگاه کرد و گفت : ببین چطور خودشو به اون راه می زنه حالا خوبه کارت عروسی را سه روز پیش بهش نشان دادم . سام خندید و گفت : نه منظورم از ما منظورم من و شهاب بود .  سرم را به زیر انداختم و با خجالت گفتم : من در این مورد نمی توانم کاری بکنم بخصوص با وجود پسر عمویم نوید . سام سرش را تکان داد و گفت : بله این کار فقط یک راه دارد و اون اینکه شهاب را قاطی گروه ارکستر جا بزنیم . صداشم خیلی خوبه . بیتا به سام نگاهی کرد و گفت  فکر دی نیست . من نیز خندیدم و با خودم گفتم : اگر اینطور بود چقدر خوب می شد . سام خودرواش را جلوی در منزل متوقف کرد و من بعد از کلی تشکر از اینکه آن روز هر دویشان را زحمت داده بودم از آنها خداحافظی کردم . بیتا در حالی که میخندید گفت : با اینکه نمره تک رو شاخمونه اما مطمئنم ارزششو داشت . سام در حالیکه به بیتا و بعد به من نگاه می کرد گفت : نگین خانم امروز برای من هم روز خوبی بود و من از اینکه فرصت پیدا کردم تا کمی با همسرم تنها باشم تشکر می کنم . میدانستم سام این را برا ی دلخوشی  من می گوید . لبخندی زد و با نگاه سپاسگزارانه ای به او و بیتا نگاه کردم و سپس پیاده شدم . مدتی ایستادم تا خودرو سام در پیچ خیابان ناپدید شد و بعد به طرف منزل رفتم .  وقتی وارد شدم متوجه شدم تعدادی مهمان از سنندج برایمان رسیده و هیچ کس هم نگران

 دیر کردن من نیست و شاید اگر ساعتها بعد از آن به منزل می رفتم کسی متوجه غیبت من نمی شد بعد از سلام و احوالپرسی با مهمانان برای گذاشتن وسایلم به طرف اتاقم رفتم و با این بهانه از شلوغی و سر و صدا فرار کردم . این بار مثل دفعات قبل نبود که وقتی لباس می خریدم آن را می پوشیدم تا مادر و بقیه ان را ببینند زیرا با وجود مهمانانی که در طبقه پایین بودند مادر فرصت سر خاراندن هم نداشت چه رسد به اینکه بخواهد لباس مرا ببیند . روی پله ها با پردیس مواجه شدم به او سلام کردم در حالی که پاسخ سلامم را می داد کلید در اتاق را به دستم داد و گفت هر وقت خواتی بیایی پایین در اتاق را قفل کن شش بار این وروجک ها ر از اتاق بیرون کردم باز از رو نرفتند . نگاهی به یک دختر کوچک و دو پسر که کمی از او بزرگتر بودند انداختم و لبخندزدم  بعد از جلوی پردیس که مثل چوپانی بچه را به طبقه پایین هدایت می کرد کنار رفتم ،، پردیس چند قدم که رفت برگشت و گفت راستی مامان گفت با بیتا رفتی لباس خریدی

" آره میای ببینی ؟ "

" الان میام بزار اینا  رو به ننه هاشون بسپارم که فکر نکنن واسه تفریح  به پارک اومدن خنده ام گرفته بود می دانستم پردیس همین کلام را هم به مادر بچه ها که از اقوام دور پدری ام بودند می گوید و در این مورد با کسی رودربایستی ندارد هنوز لباسم را تنم نکرده بودم که پردیس به اتاق آمد و با دیدن لباسم با تعجب گفت چه لباس خوشگلی سلیقه خودت بود ؟ سرم ر اتکان دادم و گفتم : نه . 

" سلیقه بیتا بود میدونستم خودت از این هنرا نداری حالا تنت کن ببینم چطوره بهت میاد . وقتی لباس را تنم کردم ، ابروان پردیس همراه با لبخندی بالا رفت و گفت : هی دختر چقدر خوشگله ، جون چه یقه ای داره با نگرانی به یقه لباسم در آینه نگاه کردم و گفتم به : به نظرت مامان چیزی نمی گه ؟  پردیس شانه بالا انداخت و گفت : برو بابا چی می خواد بگه مگه قراره لباسو تو مردا بپوشی . حرف پردیس دلگرمم کرد . در حالی که لباس را درمی آوردم گفتم : تا حدی خیالم راحت شد . پس از تعویض لباس  به اتفاق پردیس پایین رفتیم و تا آخر شب که خسته و کوفته به اتاقمان برگشتیم فرصت سرخاراندن نداشتیم حتی آن شب برخلاف شبهای قبل که گاهی پیش از خواب مدتی صحبت می کردیم  هیچ حرفی نزدیم و به محضی که سرمان روی بالش رفت خوابمان برد . صبح روز بعد با صدای مادر از خواب برخاستم . خیلی دلم می خواست که می توانستم باز هم بخوابم اما میدانستم که امروز خیلی کار مانده که باید انجام بدهیم . سرم را چرخاندم و پردیس را دیدم که بدون توجه به صدای مادر که او را صدا می کرد پتو را تا گردنش بالا کشیده و غرق در خواب بود البته من اینطور فکر می کردم چون بعد از چند بار که مادر او را صدا کرد با صدای واضحی گفت : متوجه شدم خیلی خوب الان بیدار میشم . مادر که خیالش از بیدار کردن ما راحت شده بود اتاقمان را ترک کرد . تونستم با وسوسه دوباره خوابیدن مبارزه کنم و دل از رختوخاب گرم و نرم بکشم اما گویا پردیس چنینی خیالی نداشت . از روی رختخواب پایین آمدم و به طرف پنجره اتاق رفتم . با دیدن آسمان متوجه شدم که خورشید هنوز بالا نیامده است . به ساعت نگاه کردم و متوجه شدم که ساعت 6و نیم صبح است . برای رفتن به مدرسه وقت داشتم . با حسرت به پردیس نگاه کردم که فارغ از درس و مدرسه همچنان چشمانش بسته بود و بعد از تعویض لباسم از اتاق خارج شدم . وقتی به طبقه پایین رفتم مادر داخل آشپزخانه مشغول تدارک صبحونه بود از دیدن نان تازه متوجه شدم که او خیلی پیشتر از م از خواب بیدار شده است . خستگی از تمام صورتش پیدا بود . به خوبی مشخص بود که شب گذشته فقط چند ساعتی استراحت داشته است . مادر پیشنهاد کرد که آن روز مدرسه نروم اما من که حوصله  شلوغی منزل را نداشتم به بهانه اینکه آن رو زامتحان ادبیات دارم منزل را ترک کردم . وارد حیاط شدم به آسمان نگاه کردم . با وجودی که خورشید کاملا بالا نیامده بود اما مشخص بود که ان رو زهوا مثل روزهای قبل صاف نیست . با نگاه کردن به آسمان سرم را تکان دادم و با خود فکر کردم عجب این همه روز هوا خوب بود حالا امشب که باید صاف باشه دلش گرفته . آخ اگر باران بیاد تکلیف صندلی هایی که قرار است داخل حیاط چیده شود چی ؟ قرار بود مراسم مردانه داخل حیاط برگزار شود و مراسم زنانه نیز داخل هال و اتاق پذیرایی باشد و اینطور به نظر خوب می رسید . اما اگر آن شب باران می بارید به احتمال زیاد مجلس مردانه منزل یکی از همسایگان برگزار می شد و در این صورت باید باهمان استریوی فکسنی نوید که صدایش از ته چاه در می امد و با این وجود خیلی به آن می نازید آن شب را طی کنیم . وقتی به مدرسه رسیدم متوجه شدم از تشکیل صف و مراسم صبحگاهی خبری نیست . یکراست به کلاس رفتم . بیتا را دیدم که کتاب ادبیات را جلویش گذاشته و با ولع مشغول خواندن می باشد . او متوجه ورود من نشده بود با اشاره سر با چند تا از بچه ها سلام و احوالپرسی کردم و سپس به طرف بیتا رفتم خم شدم و اهسته زیر گوشش گفتم : ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد ؟       خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد ؟

بیتا سرش را بلند کرد و با دیدنم خندید : آره خانم همون شکر ساز و قمر ساز شما مگه به داد من برسه تو کیفت کوکه . کیفم را زیر میز گذاشتم و در حالی که سرجایم می نشستم به شوخی  گفتم : بیتا جون بیخود تقصیر من ننداز سر و ته شهاب رو بزنی سه یا چهار ساعت بیشتر نبود نه ماه سال رو ول کردی یک دیشب باید درس می خوندی اونم چی ؟ ادبیات زبان مادری . بیتا با آرنج به پهلویم زد و گفت : من این حرفها حالیم نیست حالا خوندم یا نخوندم تو امروز از پیش من جم نمی خور . خندیدم و سرم  را به نشانه موافقت تکان دادم . بیتا که خیالش از بابت امتحان راحت شده بود کتابش را بست و در حالی که دفترش را باز می کرد و آماده نوشتن می شد گفت : خوب حالا شعری رو که خوندی کامل بخون می خوام بنویسم . آرنجم را به میز تکان دادم و سرم را روی دستم گذاشتم و شروع کردم به خواندن شعر و بیتا هم خیلی سریع شعر را نوشت .

ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد ؟     خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد ؟

ای باغ تویی خوشتر یا گلشن و گل در تو     یا آنکه برارد گل صد نرگس تر سازد ؟

ای عقل تو در دانش و در بینش              یا آنکه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد ؟

ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتاپی         چیزی است که از اتش بر عشق کم سازد

بیخود شده ی آنم سر گشته و حیرانم        گاهیم بسوزم پر گاهی سرو پر سازد

تا این جای شعر را حفظ بودم ف، می دانستم شعر از مولاناست ولی باقی آ ن را هرکاری که کردم به خخاطر نیاوردم اما به بیتا قول دادم که ادامه شعر را از کتابی که در منزل عمو بود بنویسم و برایش بیاورم . با آمدن معلم ادبیات به کلاس ما هم از حال و هوای شعر . شاعری بیرو آمدیم و خود را برای دادن امتحان آماده کردیم . بههر ترتیب بود آن روز سپری شد هرچند که سر امتحان کلی از دست بیتا حرص و جوش خوردم و انقدر از زیر میز لگد خوردم که کم مانده بود ورقه ام را جلوی او بگذارم تا راحتتر بنویسد و شک ندارم که خانم رضایی معلم ادبیاتمان فهمید که ما تقلب می کنیم اما به دلیل اینکه مثلا از شاگردان خوب کلاس بودیم به خاطر حفظ آبرویمان چیزی نگفت ولی از ابروان گره خوردش فهمیدم این نتظار را از ما نداشته است . با خوردن زنگ آخر به همراه بیتا از مدرسه بیرون امدم قرار شد آن روز بیتا زودتر به منزلمان بیاید تا برای شب موهای همدیگر را درست کنیم . وقتی به منزل رسیدم پدر در حال تتحویل گرفتن صندلی هایی بود که در حیاط چیده می شد و من تازه به یاد جشن و مراسم حنابندان پریچهر افتادم و شور و غوغایی در دلم به پا شد با وجودی که هوا ابری بود اما مشخص بود از آن نوع ابرهایی نیستند که با خود باران به همراه داشته باشند . چیدن صندلی ها توسط جوانان فامل با نظارت پدر و عمو و همچنین نصب چراغها توسط نوید انجام شد . با لذت به منظره حیاط نگاه میکردم و تا آن لحظه حیاط منزل را چنین با شکوه ندیده بودم صدای پدر مرا به خود آورد . نگین بابا اونجا نایست ممکنه چیزی بیفته روی سرت . به خود آمدم و به  پدر و عمو سلام کردم و سپس به طرف ساختمان به راه افتادم . داخل منزل هم خیلی تغییر کرده بود تمام اثاثیه  دکور منزل جمع شده بود ، فرشها و مبلها جایشان را با صندلی هایی مشابه صندلی های حیاط عوض کرده بودند دور تا دور اتاق دو و گاهی سه ردیف صندلی چیده شده بود ، تنها برای عروس و داماد مبل دو نفره استیل با روکشی سفید بالای اتاق پذیرایی گذاشته شده بود ، تمام وسایل اضافی داخل اتاق پدر و مادر که در همان طبقه اول بود گذاشته بود تعدادی از مبلها نیز داخل گلخانه روی هم انبار شده بودند . با وجودی که به نظر می رسید کاری باقی نمانده است اما ناهید و نرگس و همچنین یاسمین و زن عمو به سرکردگی مادر مانند زنبوران عسل پرکار مرتب به این طرف و آن طرف می رفتند ، از آشپزخانه بوی خوشی می آمد و من که عاشق این بو بودم به سرعت متوجه شدم که این بود به خاطر پختن اش رشته می باشد . در همان لحظه پریچهر را دیدم که تازه از حمام خارج شده بود با وجودی که سرش را با روسری حوله ای مخصوص حمام پوشانده بود اما خیلی زیبا شده بود به خصوص که ابروانش را نازک و بلند برداشته بودند و این زیبایی چهره اش را دو چندان کرده بود . ناهید با اسپند دود کن چینی از آشپزخانه بیرون آمد و با لیلی کردن به طرف پریچهر رفت بقیه از آشپزخانه بیرون آمده بودند  و همراه با دست زدن و کل کشیدن او را همراهی می کردند چند بچه نیز از نرده های پلکان طبقه دوم آویزان شده وبودند و با تعجب به زنها که هال و پذیرایی را روی سرشان گذاشته بودند نگاه می کردند ، من نیز مانند انسان منگی با همان کیف و مانتوی مدرسه وسط هال ایستاده بودم و به این منظره  چشم دوخته بودم و احتمال می دادم در اتاق باشد و یا به همراهسروش از فرصت به وجود امده استفاده کرده و به گشت و گذار رفته که این احتمال با توجه به اینکه فقط چند ساعتی به مراسم حناندان پریچهر باقی بود بعید به نظر می رسید من نیز باید عجله می کردم هنوز خیلی کار داشتم که باید انجام می داددم از جمله رفتن به حمام که مطمئن بودم با آمدن مهمانان فرصت انجام این کار را پیدا نخاهم کرد ، از همه مهمتر بیتا بود که قرار بود ساعتی بعد به منزلمان بیاید ناهید دختر عمویم که با وجود چند بچه قد و نیم قد و شیطان هنوز شور حال خوبی داشت به ظرفی که مانند دایره به دست گرفته بود ضربه می زد و همراه با آن تصنیفی در وصف در امدن عروس از حمام می خواند و بقیه نیز دست می زدند و معلوم بود که از همان لحظه جشن را شروع کرده اند با اینکه دوست داشتم بمانم و از این لحه های پر نشاط لذت ببرم اما با شتاب به طرف پلکان رفتم خود را به اتاقم براسانم که با صدای نرگس به طرف برگشتم .

 " نگین کلید "  نرگس را دیدم که کلید اتاقم را بالا گرفته بود به طرفش رفتم با خنده گفت پردیس سفارش کرده کلید اتاق را به جز تو به کس دیگری ندهم . کلید را گرفت و از او تشکر کردم .  گفتم ک نرگس جون پردیس کجاست ؟ با نیشا رفته آرایشگاه موهاشو درست کنه . تعجبم را در پشت لبخند پنهان کردم و باردیگر از او تشکر کردم و سپس به اتاقم رفتم . تازه از حمام بیرون آمده بودم و هنوز موهایم را خوب خشک نکرده بودم که صدای دختر عمویم را شنیدم که مرا به نام می خواند و پس ازان  تقه ای به در خورد و بیتا را دیدم که وارد اتاق شد . در دستش نایلونی بزرگ بود که حدس می زذم وسایلی از قبیل سشوار و بیگودی و دیگر لوازم درست کردن مو داخل آن است . برای اینکه مزاحمی نداشته باشیم در اتاق را قفل کردم و بیتا پس از دراوردن مانتو و روسری اش بدون اینکه وقت را از دست بدهد شروع کرد به پیچیدن موهای بلند و لخت من بیتا تابستان قبل یک دوره سه ماهه آرایشگری دیده بود و با وجودی که خودش میگفت چیز زیادی بلد نیست اما ب اندازه ای بلد بود که بتواند خود را آرایش کند و یا موهایش را درست کند هرچند که موهای بیتا کوتاه و مجعد بود . و با آن حالت زیبایی که داشت احتیاج به درست کردن نداشت و فقط کافی بود یک سشوار بکشد تا حالت زیبایی به موهای خرمایی و خوش حالتش بدهد . موهایم مرتب از زیر دست بیتا فرار می کردند اما او عزمش را جزم کرده بود که موهای مرا تحت کنترل دربیاورد و آنها را دور بیگودی بپیچاند،، از فشار سوزن و کشیده شدن موهایم کم مانده بود اشکم سرازسر شوند دو دستم را روی پیشانی ام گذاشته بودم و باا لتماس  از بیتا می خواستم که اگر به موهایم رحم نمی کند به پوست سرم رحم کند که کم مانده از جمجمه ام جدا شود . بیتا با خنده می گفت این به تلافی امروز که دلت نمی آمد ورقه ات را قشنگ بهمن نشان بدهی . با وجودی که از درد دندانهایم را به هم می فشردم از این حرف بیتا خنده ام گرفت . گفتم : بنازم به این رو ، دیگه چطور می خواستی کم مانده بود ورقه را جلوت بذارم تازه انقدر لگد به پام زدی که ساق پام کبود شده دیگه چه انتقامی باقی می مونه ؟ بیتا می خندید و برایم کرکری میخواند و من نیز چاره ای نداشتم جز تحمل درد جانکاه .

" نگین اون موقع که تازه رفته بودم آموزشگاه هر کی می نشست زیر دست ما کارآموزی جدید ، معلم آموزشگاه به شوخی به مدلمون می گفت : بکشید و خوشگلم کنید اولش معنی این جمله رو نمی دونستم اما بعد فهمیدم منظورش اینه که پدر اونی رو که زیر دستومن میشینه حسابی در میاریم . "

" مرده شور اونی که به تو مدرک داده رو ببرن . جای قصه گفتن کارتو زود تموم کن . "

" نگین کشتی منو اینقدر هم وول نخور من به کارم واردم ، این موهای تو معلوم نیست از کدوم قبیله ی سامورایی بهت ارث رسیده هکه مثل ماهی از دستم در میره . "

عاقبت بعد از یک سات و نیم کلنجار رفتن با موهایم کار پیچیدنشان تمام شد . اما سرم آنقدر درد گرفته بود که حس کردم به اندازه یک هندوانه باد کرده است ، بیتا روسری توری را دور سرم پیچید و گفت حالا مثل بچه آدم بشین می خوام سشوار بکشم . صدای سشار از یک طرف و داغی آن از طرف دیگر حسابی سرم را برده بود و چون به خاطر صدای بلند سشوار صدای منو بیتا به هم نمی رسید و برای حرف زدن با هم باید بلند بلند حرف می زدیم ترجیح دادم تا تمام شدن کار سکوت کنیم ، صدای در باعث شد بیتا سشئار را خاموش کند ودر اتاق را باز کند ، پردیس بود که از آرایشگاه برگشته بود . از دیدن او که موهایش را طرز زیبایی جمع کرده بود و با تحسین به او که خیلی زیبا شده بود نگاه کردم . پردیس گفت که با نیشا به همان آرایشگاهی رفته که قرار بود پریچهر را درست کند و چون آرایشگر برای پریچهر ساعت چهار بعد از ظهر وقت داده بود او و نیشا مجبور شدند که قبل از ساعت سه به آرایشگاه بروند  از پردیس پرسیدم که نیشا موهایش را چطور درست کرده و او گفت که نیشا موهایش را مدل شلوغ درست کرده است . و این مدل به او خیلی می آید با اینکه هنوز نیشا را ندیده بودم احساس می کردم به او حسادت می کنم اما هر چه فکر می کردم دلیلی برای این احساس  ناخوشایند پیدا نمی کردم شاید دلیل ان این بود که خیلی به کار بیتا اطمینان نداشتم و فکر نمی کردم که او بتواند مدل دلخواهم را روی موهایم پیاده کند . ساعت به سرعت می گذشت اما هنوز کار من به سرانجام نرسیده بود ، انقدر بیتا سشوار رداغ را روی سرم کشیده بود که حس می کردم بوی مغز پخته سرم بلند شده است ، اما بیتا با دست زدن به موهایم با تاسف گفت هنوز نم دارد . ساعت شش و نیم بود که صدایی از داخل حیاط قلب مرا به لرزه انداخت ، صدای موسیقی گروه ارکستر بود که از قرار معلوم مشغولنصب و ازمایش بلندگو و سایر ادوات بودند . با اینکه برای شروع مجلس هنوز زود بود اما م ندیگر طاقت نشستن نداشتم و دوست داشتم از اتاقم خارج شوم . می دانستم بیتا هم درست همین احساس را دارد و این را از نفسهای بلندی که می کشید و همچنین از نگاه های هر چند دقیقه یک بارش که از پنجره به داخل حیاط می انداخت فهمیدم . رو به بیتا کردم و گفتم : بیتا جون غلط کردم بیا اینا رو از سرم باز کن ، باور کن اونقدر خسته شدم که از همین الان خوابم گرفته .  بیتا به طرفم آمد و بعد از آزمایش مهایم گفت : نگین اگه نرم چرم نم دار هم بود تا حالا م بایست خشک شده بود ، نمی دانم موهای تو از چه جنسیه که انقدر ناجنسه . با اینکه حوصله نداشتم اما لبخند زدم و گفتم یادم باشه بعد از عروسی پری بدم جنسیتشو آزمایش کنن.
" حوصله کن بزار یک ربع دیگه بازش می کنم . "

" وای نه حتی یک دقیقه هم نمی تونم تحمل کنم خواهش می کنم بازشون کن هر چی شده قبول "

بیتا که بی حوصله گی مرا دید موهایم را باز کرد از چیزی که دیدم کلی خندیدم ، لبته چاره دیگری هم جز خنده نداشتم ، محض نمونه حتی نوک موهایم خم نشده بود چه رسد به فر و لوله ای که در روریا تصور می کردم ، بعد از اینکه کلی خندیدیم بیتا دست به کار شد و موهایم را سشوار کشید و انتهای آن را به طرف داخل حالت داد ، وقتی به ساعت نگاه کردم متوجه شدم سه ساعت و خورده ای سر موهایم علاف بودم و آخر هم مثل همیشه لخت و ساده روی شانه هایم پخش بود البته این بار نسبت به دفعه های قبل خوش حالت تر شده بود و موج داشت و این بخاطر همان پیچیدن چند ساعته بود که موهایم را از حالت صاف درآورده وبد . عاقبت کار موهایم تمام شد ، طفلی بیتا که  در این چند ساعت خسته شده بود مشغول آرایش خودش شد و لباسی را که برای شب آورده بود به تن کرد من هم لباس یشمی رنگی که شهاب به من هدیه کرده بود پوشیدم و تازه آن وقت بود که جریان لباس را به بیتا گفتم . وقتی به اتفاق بیتا از اتاق بیرون آمدیم هوا کاملا تاریک شده بود و کم وبیش مهمانان در حال آمدن بودند ...


نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت 02:22 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم