تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت آخر فصل هشتم...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

با وجودی که ظهر هم نهارم را مختصر و هول هولکی خورده بودم اما هنوز گرسنه ام نشده بود اما نمی توانستم از آش شب عروسی خواهرم بگذرم ، بخصوص که ان آش رشته هم بود . به آشپزخانه رفتم و همانجا دو کاسه آش برای خودم و بیتا ریختم و هر دو شروع کردیم . تازه آنجا یادم افتاده بود که از بیتا بپرسم سام چه وقت می آید و بیتا گفت او گفته ساعت نه شب منزل ماست و من با خودم فکر کردم که سفارش او را به نیما کنم تا احساس غریبی نکند . ساعتی بعد با ورود پریچهر به منزل که از آرایشگاه برگشته بود صدای دست و سوت به آسمان بلند شد ، پریچهر در میان مه غلیظی از دود اسپند و آهنگ مبارم باد ارکستر و کف زدن مدعوین به همراه آقا صادق وارد منزل شد ، چادر سفید روی سر پریچهر مانع از دیده شدن صورت او می شد و صادق با کت و شلواری به رنگ شیری با اندامی بلند و برازنده زیر بازوی او را گرفته بود . وقتی با اجازه مادر آقا صادق ودادن رو نما از طرف بزرگترهای مجلس چادر را از روی سر پریچهر برداشتند از شدت شوق و احساس گنگی که هما ن لحظه در من به وجود آمد اشک در چشمانم پر شد . پریچهر واقعا زیبا و دوست داشتنی شده بود ، اندام بلند و زیبای او در پیراهنی به رنگ شیر که درست همرنگ کت و شلوار اقا صادق بود او را انقدر زیبا و رویایی کرده بود که صدای تحسین و به به از خیلی ها بلند بود . چهره اش نیز با آراش ملایمی به رنگ نقره ای ملاحت و زیبایی خاصی به او داده بود ، موهایش را جمع کرده بودند و تاجی بر روی موهای مشکی و براقش زیبایی اش را کامل کرده بود ، پریچهر واقعا زیبا و دوست داشتنی شده بود بخصوص با رفتار محجوبی که داشت مطمئن بودم داغ حسرت را به دل بعضی از اقوام و آشنایانی که پسر دم بخت داشتند و زودتر از آقا صادق اقدام به خواستگاری از او نکرده بودند می گذاشت  ، این را به وضوح از چشمان خیلی از آنها خواندم اما به نظر من از آقا صادق برازنده تر برای پریچهر پیدا نمی شد ، حتی پیروز که زمانی آرزو داشتم با پریچهر ازدواج کند .  ساعت ده و نیم شب ببود و اتاق پذیرایی و هال منزل از کثرت جمعیت جا برای سوزن انداختن نداشت ، تمام اقوام و دوستانی که می شناختیم آمده بودند با وجود ملایمت هوا گرما داخل منزل بیداد می کرد و من نیزبعد از جست و خیز بسیار (همون رقص ) بدنم خیس عرق شده بود برای اینکه نفسی تازه کنم تصمیم گرفتم به حیاط بروم و در بین زنانی که گوشه ای از بالکن ایستاده بودند و جشن و پایکوبی مرداها را نگاه می کردند بایستم به بیتا پیشنهاد کردم که همراه من به حیاط بیاید و او از خداخواسته پیشنهادم را قبول کرد ، از اتاقم مانتوی خودم و بیتا را آوردم و هر دو به بالکن رفتیم و در گوشه ای که کمتر جلب نظر کنیم ایستادیم در همان چند دقیقه اول فهمیدم که دیدن رقص و پایکوبی مردان جالبتر است به خصوص که همان لحظه نوید را برای رقصیدن بلند کردند و او با آن قد بلندش مانند قرباقه ای ورجه وورجه می کرد و حسابی ما را خنداند ، صدایی از کنار گوشم گفت : حالا دیگه به آقا داداش من می خندی ؟ به طرف نیشا که خودش هم در حال خندیدن بود برگشتم و گفتم خودت برای چی می خندی ؟  نیشا که جوابی نداشت به طرفی اشاره کرد و گفت : خوبه الان پیروز را بلند کنند ، ببینیم او چطور می رقصد . به طرفی که اشاره کرده بود نگاه کردم و پیروز را دیدم که گوشه ای ایستاده و دستهایش را زیر بغل زده و با لبخند به مردانی که وسط می رقصند نگاه میکند . پیروز کت و شلواری به رنگ تیره پوشیده بود که بلوزی به رنگ قرمز تیپ او را منحصر به فر کرده بود ، کنار او نیما ایستاده بود و من در همان لحظه به یاد آوردم که سفارش سام را به او نکرده ام میان جمعیت به دنبال سام می گشتم که با سقلمه ای که بیتا به پهلویم زد تکانی خوردم ، ضربه ای که او به پیلویم زده وبدآنقدر محکم بود که دردی داخل بدنم پیچید با تعجب به او که به گوشه ای خیره شده بود نگاه کردم و گفتم چه مرگته روده هام ترکید . بیتا بدون اینکه به من نگاه کند آهسته گفت : اونجا رو . به سمتی که او اشاره کرده بود نگاه کردم و از چیزی که دیدم کم مانده بود فریاد بکشم شهاب را دیدم که کنار سام ایستاده بود و کنار آن دو نوید را دیدم که مشغول صحبت با اوست ، نمی دانستم که شهاب چطور و با دعوت چه کسی آمده است ام احدس می زدم نوید او را دعوت کرده است و به خاطر همین تمام کینه ای که نسبت به او در دلم احساس می کردم مانند بخاری به آسمان رفت ، شهاب اسپرت لباس پوشیده بود ، بلوزی به رنگ کرم و یا شاید به رنگ سفید به تن داشت و شلواری جین به پا داشت و با کتانی سفیدی که به پایش بود مثل همیشه خوش قیافه و برازنده جلوه می کرد . موهایش را هم کوتاه کرده بود ، سام هم کنار او ایستاده بود و کت وشلواری به رنگ تیره به تن داشت ، با شوق به  او نگاه کردم و در این فکر بودم که چطور به او بفهمانم که آنجا هستم ، آنقدر از دیدن او ذوق زده شده بودم که نه حضور کی را احساس می کردم و نه دیگر صدای بلند موسیقی را میشنیدم برای من در آن لحظه فقط یک چیز معنی داشت و آن دیدن شهاب و شنیدن صدای او بود ، صدای نیشا مرا به خود آورد . نگین به پوریا شاباش نمی دید و تازه اونوقت بود که متوجه شدم برادر خجالتی و کم رویم را بلند کرده اند تا برقصد به خوبی می دانستم هم اکنون او مانند لامپ های قرمز ریسه های چراغانی سرخ شده است . پوریا با التماس به کسانی که او را کشان کشان به وسط مجلس می بردند می گفت بلد نیست برقصد . در آن لحظه آنقدر چهره او به نظرم مظلوم رسید که در حینی که خنده ام گرفته بود دلم برایش سوخت ، پوریا راست می گفت بلد نبود برقصد اما مگر کسی حرف سرش میششد . عاقبت یکی از جوانها در حالی که دستهای او را گرفته بود شروع کرد به رقصیدن و دستهای او را مانند عروسک خیمه شب بازی در هوا می چرخاند به خاطر همین رقص بی معنی او ابتدا پدر و سپس عمو و بعد از آن یکی یکی از اقوام اسکناسهای سبزی به عنوان شاباش داخل دهان و جیب های برادرم می چپاندند ، پیروز را دیدم که جلو آمد و دو اسکناس سبز به پوریا داد و بعد از آن آقا صادق بود که پنج اسکناس سبز به پوریا داد . صدای نیشا را شنیدم که با خنده می گفت خدا شانس بده وضع پوریا حسابی توپ شد . رو به او کردم و گفتم : حالا خوبه رقص بلد نیست . بار دیگر سقلمه بیتا به پهلویم خورد و وفهمیدم که باید کجا را نگاه کنم ، سام در گوش شهاب چیزی گفت مثل این بود که پوریا را معرفی می کند و پس از آن شهاب را دیدم که از جیب پشت شلوارش کیفش را درآورد و او نیز دو اسکناس سبز به پوریا شاباش داد . پوریا را به حال خود گذاشتم و نگاهم را روی شهاب متمرکز کردم و در آن لحظه دوست داشتم حس تله پاتی ام آنقدر قوی بود که می توانستم به مغزش رسوخ کنم و به او بفهمانم که سرش را چند درجه بچرخاند و مرا ببیند نمی دانم چه مدت به شهاب خیره شده بودم که ناخودآگاه نگاهم به روی پلکان بالکن افتاد و دختری را دیدم که از پشت شبیه نیشا بود به همان روسسری زرشکی رنگی که به سر داشت و همان مانتوی استخوانی رنگ ، دختر با سینی پر از چای به حیاط می رفت و با دیدن او با تعجب به پشت سرم نگاه کردم تا او را به نیشا نشان بدهم اما نیشا کنارم نبود و متوجه شدم او خود نیشا است که با سینی پر از چای به طرف جمعیت مردها می رفت . بیتا هم متوجه او شد و آهسته زیر گوشم گفت : دختر عموت رو ببین . به او نگاه کردم و سرم را تکان دادم ، نیشا به طرف جایی که شهاب و سام ایستاده بودند می رفت و من با تمام وجود آرزو کردم که ای کاش به جای او بودم ، نیشا شروع کرد به تعارف چای به مردانی که آن قسمت حیاط بودند و کم کم به شهاب نزدیک شد و بیتا دستش را روی بازویم گذاشت و مرا تکان داد و گفت : نگین می بینی ؟ گفتم : آره کور که نیستم .  نمی دانم در ان لحظه چه حسی داشتم که دوست نداشتم نیشا به شهاب چای تعارف کند گویی کسی از داخل به روده هایم چنگ می انداخت نمی دانستم واکنش شهاب در مقابل نیشا چیست ، نیشا آن شب خیلی زیبا شده بود به خصوص با آرایش ملیحی که بر چهره اش داشت و روسری زرشکی رنگی که خیلی به او می آمد ، احساس ناخوشایندی لحظه لحظه وجودم را می گرفت ، نیشا جلوی شهاب رسید و شروع کرد سلام و احوالپرسی کردن از او ، شهاب را می دیدم که هسرش را به طرفی خم کرده بود و با تواضع به تعارفات او پاسخ می داد احساس کردم خیالم راحت شده است اما دیدن صحنه ای قلبم را فشرده کرد ، آرزو کردم بیتا آن صحنه را نبیند ، کنار شهاب سام را دیدم که با نگاهی خیره به نیشا می نگرد ، در همان لحظه احساس کردم پنجه های بیتا که روی بازویم بود سفت شدو فهمیدم که بیتا هم چیزی را که من دیده ام متوجه شده است ، دندانهایم را به هم فشردم و در خیالم با التماس از سام می خواستم که بیشتر از این قلب دوستم را جریحه دار نکند ، شهاب دست نیشا را برای برداشتن چای رد کرد و با تکان دادن سر و تشکر معلوم بود که به نیشا می گوید که میل به نوشیدن چای ندارد ، نیشا سینی چای را به مردی که کنار سام ایستاده بود تعارف کرد بیتا سرش را روی دستش که بروی من حلقه شده وبد گذاشت  من با وجودی که می دانستم ناراحتی او از چیست اما خودم را به راهی دیگر زدم و گفتم بیتا چت شد ؟ بیتا سرش رابلند کرد و نگاهی به من انداخت و گفت چیزی نیست فکر می کنم فشارم پایین امده . با وجودی که می دانستم ناراحتی بیتا از چیست اما نمی خواستم فکر کند که من متوجه حرکت ناشایست سام شده ام به او گفتم : بریم یک لیوان آب قندی شیرینی چیزی بدم فشارت بیاد بالا . دست او را گرفتم تا به داخل برویم اما او سر جایش ایستاد و نگذاشت تکان بخورم من نیز وقتی دیدم مایل هست همانجا بماند اصرار نکرم زیرا خودم نیز نمی توانستم از آنجا دل بکنم . به جایی که شهاب ایستاده بود نگاه کردم و او را دیدم که مشغول تماشای مردانی است که دست جمعی کردی می رقصند ، سام نیز در حالی که چایش را سر می کشید به وسط میدان نگاه می کرد ، به دنبال نیشا گشتم که در حال دادن سینی چای به دست نوید است . نوید چیزی به نیشا گفت و او سرش را به زیر انداخت و به طرف بالکن به راه افتاد بدون اینکه بدانم بین او و نوید چه گذشته حدس می زدم که نوید او را به خاطر این کار تشر زده است و من این را از چهره نیشا که خیلی سخت و جدی شده بود فهمیدم . نیشا نیشا پس از بالا آمدن از پلکان بالکن به طرف من و بیتا آمد و در جایی که قبل از آن ایستاده بود قرار گرفت به طرف او برگشتم و گفتم دوباره نوید از دنده چپ بلند شده ؟ شانه هایش را بالا انداخت و گفت : بره گم شه می دونم مرگش چیه . از اینکه درست زده بودم وسط خال لبخندی زدم و گفتم چشه ؟ نیشا که معلوم بود از دست نوید حسابی شاکی است گفت شیدا جونش رو دعوت کرده بود نیامده و حالا دق و دلیشو سر این و او خالی می کنه . چون این یکی را دیگر حدس نمی زدم با تعجب به او نگاه کردم و گفتم : راست می گی ؟ سرش را تکان داد و گفت : آره . نگاهی به نوید انداختم که در حال چای به مردان بود و در همان حال در فکر نقشه ای بودم که از نیشا حرف بکشم ، خیلی دوست داشتم بدانم تا چهحد شهاب را می شناسد ، با وجودی که میدانستم آن لحظه که نیشا با شهاب احوالپرسی می کرده او را ندیده است . اما رو به نیشا کردم وگفتم : ناقلا خوب با پسره گرم گرفته بودی شاید همین نوید رو شاکی کرده بود . نیشا با تعجب به من نگاه کرد و وگفت : کدوم پسره ؟ همون بلوز سفیده . و به جایی که شهاب ایستاد وبد اشاره کردم و گفتم : چقدر هم خوشتیپه . نیشا به جهتی که من اشاره کرده بودم نگاهی انداخت و از لبخندی که زد معلوم بود صحنه برخوردش با نوید را فراموش کرده است .

" اون می گی ؟ اون یکی از دوستان نویده تو هم که اونو میشناسیش ، همون که این لباستو ازش خریدم مغازش تو میدون ولیعصره .  " نشان دادم که تازه او را به جا نیاوردم و گفتم : إ این همون پسرست ؟  

" آره اسمش شهابه خیلی هم خونمون میاد . "

" حتما به خاطر اونم چایی برده بردی تو حیاط "

نیشا به شوخی به بازویم زد و خندید . خنده نیشا این احساس را به من می داد که گویی همین طور هم بوده و این مرا خیلی شاکی کرد با حالتی که سعی داشتم نشان ندهم خیلی از او لجم گرفته با طعنه گفتم : شاید نوید هم به خاطر همین اونو دعوت کرده این طور نیست ؟   نیشا خندید و گفت : والا چی بگم  . بیتا سرش را جلو آورد و به طوری که نیشا نشوند گفت : بپرس سام رو هم میشناسه . از حرف بیتا خنده ام گرفته بود اما برای اینکه او خیالش راحت شود گفتم : نیشا اون پسره که بغل دوست نوید چی بود اسمش آهان شهاب وایستاده اون کیه ؟ نیشا شانه هایش را بالا انداخت و گفت : نمی دونم نمی شناسش . به بیتا نگاه نکردم اما احساس کردم خیالش راحت شده است برای اینکه خیال خودم را هم راحت کنم گفتم : نیشا جدی برای چی چای بردی حیاط ؟ نیشا که یادش افتاده بود ناراحت است اخمی کرد و گفت : همش تقصیر توارن خانمه این همه آدم فقط من یکی رو گیر اورد .

" توران خانم بهت گفت چایی ببری تو مردا ؟ "

" آره "

توران خانم یکی از اقوام پدری ام بود که با زن عمویم هم نسبت داشت و واسطه ازدواج عمو و زن عمویم هم او بود . همانطور که در فکر وبدم که چرا توران خانم از نیشا خواسته که چای میان مردان ببرد ناگهان بیاد آوردم که چندی پیش مادر و زن عمو از احمد پسر توران خانم که به تازگی از هلند برگشته بود صحبت می کردند و همچنین چند بار توران خانم را منزل عمو دیده بودم که با نگاه خریدارانه ای نیشا را برانداز می کرد ، نیشا هم این موضوضع را میدانست توران خانم او را برای تنها پسرش در نظر گرفته است اما می دانستم که نیشا به این خواستگاری پاسخ مثبت نخاهد داد در ذهنم به دنبال کشف این معما بودم ناگهان فکری به ذهنم رسید ، در میان جمعیتی که ایستاده بودند به دنبال پسر  توران خانم گشتم و زا قضا او را کنار امید پسر عموی بزرگم دیدم که  هر دو نزدیکی در منزل ایستاده بودند و حدس زدم که پوران خانم با نقشه می خواست نیشا را به احمد نشان بدهد از گوشه چشم به نیشا نگاه کردم او در فکر بود و نگاهش وسط میدان خیره بود به احمد که با دهانی به بزرگی یک غار مشغول خندیدن بود نگاه کردم  و نفس عمیقس کشیدم احمد از خانواده محترم و بزرگی بود و ثروت قابل توجهی داشت ، تحصیلاتش را هم در کشور هلند به پایان رسانده وبد و هم اکنون صاحب شرکتی معتبر در زمینه بازرگانی بود او از هر نظر ایده آل بود به جز یک چیز و آن اینکه چهره ای بی اندازه زشت داشت احمد قدی بلند و اندام ورزیده ای داشت ، موهای فرری او چهره خلافی به او بخشیده بود ، صورتش مانند بوکسورهای حرفه ای درب و داغان بود و جای چند بخیه روی صورتش به خوبی نمایان داشت ، چشمانی ریز و نافذ داشت بینی کوفته ای و دهانی گشاد روی صورتش خودنمایی می کرد که به صورت درشتش هیبتی وحشتناک بخشیده بود ، بخصوص سبیلهای آویخته اش مرا به یاد ناصر الدین شاه قاجار می انداخت ( چه عتیقه ایه واسه خودش ) که زمانی در تلوزیون سریالش را دیده بودم با افسوس پیش خود فکر می کردم اگر دختری هیچ وقت خواستگاری نداشته باشد خیلی بهتر از این است که چنین هیولایی خواستارش باشد با اینکه بعضی اوقات از کارهای نیشا خیلی حرصم می گرفت اما در این مورد دلم خیلی برایش سوخت . صدای بیتا همراه با فشلری که به پهلویم داد مرا از فکر نیشا خارج کرد . به طرف بیتا برگشتم ، بیتا اهسته گفت نگین بریم تو حوصله ندارم اینجا بایستم . می دانستم بیتا بیتا هنوز از آن جریان ناراحت است با اینکه دلم نمی امد از حیاط دل بکنم اما به خاطر بیتا موافقت کردم و هر دو به داخل رفتیم اما بیتا تا آخر مجلس همچنان در خود بود . ساعت یک و خورده ای مراسم تمم شد و گروه ارکستر یساطشان را جمع کردند و مهمانان یکی یکی منزل را ترک کردند می دانستم که شهاب با سام است و هر دو منتظرند که بیتا منزل را ترک کند به همین خاطر بیتا را نگه داشتم تا مجلس کمی خلوت تر شود ، زمانی که بیتا می خواست منزل را ترک کند برای بدرقه او به کنار در رفتم . دوست داشتم هر طور که بود شهاب را ببینم و این خواسته به قدری بود که هیچ فکر دیگری نمی کردم ، بیتا نگاهی به اطراف خیابان انداخت تا اتومبیل سام را ببیند و پس از دیدن آن به من گفت ماشین سام اونجاست نگین من خودم می رم تو هم  بهتره بری تو ، تا بعد خداحافظ .

" بیتا صبر کن منم می خوام بیام . "   بیتا با تعجب به من نگاه کرد و گفت : کجا ؟

" تا دم ماشین "   بیتا لحظه ای مکث کرد و گفت : می خوای شهاب رو ببینی ؟    سرم را تکان دادم و گفتم : آره .  بیتا پوزخندی زد و گفت ک برعکس من که دوست ندارم قیافه نحس سام رو ببینم .  اخمی کردم و گفتم : منظورت چیه بیتا ؟   بیتا نگاهش را از چشمانم گرفت و در حالی که به جوی آب خیره شده بود گفت : منظور منو بهتر میدونی ، به من نگو که ندیدی چطور سام داشت به چشماش دختر عموت رو قورت می داد . با اینکه حق با بیتا بود اما برای اینکه حرفی زده باشم گفتم : اوه تو چقدر حساسی نگاه سام به نیشا بی منظور بود باور کن راست می گم شاید می خواسته ببینه اون کیه که ... بیتا نگذاشت حرفم تمام شود با بی حوصلگی گفت : خیلی خوب نمی خواد کار سام رو توجیه کنی اگه دلت می خواد بیای شهاب رو ببینی بجنب چون من حوصله ندارم اینجا وایسم به دفاعیه تو گوش کنم .  به نظرم بیتا خیلی گوشت تلخ و بداخلاق رسید و طرز صحبتش حرصم را دراورد . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : به من چه خودت می دونی با سام همین که دیدیش بزن تو گوشش تا دیگه از این غلطا نکنه انگار من به اون گفتم به دختر مردم زل بزنه .   بیتا به من نگاه کرد و بعد زد زیر خنده من نیز خنده ام گرفت فکر خوبی بود این کارو می کنم .  سپس به اتفاق هم به طرف خودروی سام رفتیم به کنار آنان نرسیده بودیم که به  بیتا گفتم یادت نره بگی تو منو به زور اوردی اینجا . بیتا خندید و گفت باشه می گم خودت به زور اومدی . نگاهی به  او کردم و خندیدم ، سام با دیدن ما از اتومبیل خارج شد همانطور که حدس میزدم شهاب روی صندلی جلوی خودرو کنار سام نشسته بود .او هم با دیدن ما در را باز کرد اما پیاده نشد . من و بیتا جلو رفتیم سام سلام بلندی کرد و بعد رو به بیتا کرد و گفت : عزیزم تو این مدت دلم حسابی برایت تنگ شده بود . به بیتا نگاه کردم او با چهره ای جدی سرش را تکان داد و با همان جدیت گفت سام بریم اون طرف کارت دارم . سام از برخورد خشک بیتا  جا خورد و نگاهی به من انداخت و سپس با لبخند به بیتا گفت باشه عزیزم متوجه شدم سپس آن دو از خودرو فاصله گرفتند . شهاب پایش را روی زمین گذاشت تا خارج شود که من تندی گفتم نه همین جور بهتره ممکنه کسی ما رو ببینه . شهاب سرش را تکان داد و گفت : باشه عزیزم خوب چطوری؟

" ممنون خوبم خوشحالم که اومدی . "

" اگه لطف پسر عموت نبود نمی تونستم بیام . "

" نوید دعوتت کرد ؟ "

" آره . نوید امروز صبح بهم زنگ زد و گفت کامران یکی از دوستای مشترکمون که قرار بود نوید برای امشب بیاره خونتون برنامه اجرا کنه برای مدتی به دبی رفته و از من خواست کسی دیگه ای رو سراغ دارم بهش معرفی کنم منم نشونی یکی از بچه هایی رو که می دونستم کارش بد نیست بهش دادم این شد که نوید به خاطراین خوش خدمتی من رو هم دعوت کرد که منم بی تعارف با کله خودمو رسوندم .  

" به خطار همین منم باید از نوید متشکر باشم . "

شهب نگاهی به چشمانم انداخت و وگفت : نگین فردا اون لباسی رو که با هم خریدیم تنت می کنی ؟  سرم را تکان دادم و گفتم : بله . شهاب نفس بلندی کشید و گفت : خیلی قشنگ بود از دیروز تا به حال یک لحظه از فکرم بیرون نمیره . لبخندی زدم وگفتم : چی ؟ لباس ؟

" نه فرشه ای که اونو پوشیده بود . "

سرم را زیر انداختم و صدای شهاب را شیدم که گفت : نگین خیلی دلم می خواست که اون لباس رو برای نامزدیمون خریده بودیم .  دلم فرو ریخت خدای من چقدر شهاب را دوست داشتم صدای بیتا که با عجله صحبت میکرد نگاهم را به سوی او کشاندم ، بعد از دیدن بیتا چشمانم به دو مرد افتاد که در تاریکی کوچه ببه سمت ما می آمدند ، بیتا به سمت من آمد و گفت : نگین فکر میکنم از بستگانتون باشه . صورتم را بوسید با اینکه قلبم به تپش افتاده بود اما  نشان دادم ازچیزی نگران نیستم و صبر می کنم تا خودروی سام حرکت کند و بعد بروم ، شهاب به عنوان خداحافظی سرش را تکان داد حالا دیگر دو مرد کاملا نزدیک شده

بدودند و من توانستم تشخیص بدهم که آن دو نفر پیروز و نیما هستند ، آنان نیز مرا دیدند ، بیتا با صدای بلندی گفت : نگین جون از پذیرایی ات ممنون فردا میبینمت . سوار شد و پیش از اینکه در را ببندد گفت : راستی قرارمون فردا همون ارایشگاه . سرم را تکان دادم و بیتا در را بست ، سام نیز خداحفظی کرد و خودرو را به حرکت دراورد . نیما و پیروز ایستاده بودند تا من را همراهی کنند من بعد از حرکت خودروی سام به طرف آنان رفتم وسلام کردم ، پیروز نگاه عجیبی به سر تا پایم انداخت اما چیزی نگفت . نیما گفت : نگین اینجا چه میکنی ؟ لبخندی از سر اجبار زدم و گفتم : برای بدرقه دوستم آمده بودم . احساس کردم نیما می خوست چیزی بگوید که ترجیح داد آن را به زبان نیاورد من در کنار نیما به طرف منزل روان شدم جلوی در منزل نوید و احمد و امید را دیدم که احساس کردم آنها نیز از دیدن من در خیابان آن هم آن وقت شب تعجب کرده اند با سلام کوتاهی به داخل رفتم و با شتاب خودم را به اتاقم رساندم ، پردیس در اتاق نبود اما لحظاتی بعد او نیز به  اتاق آمد و مشغول باز کردن موهایش شد ، لباسم را عوض کردم و به رختخواب رفتم و پتو را تا زیر گلویم بالا کشیدم با وجودی که دیر وقت بود اما خوابم نمی آمد و تا مدتها در فکر شهاب بودم آنقر که متوجه نشدم چه وقت چشمانم گرم شد و به خوب رفتم . صبح روز بعد با صدای پردیس از خواب بیدار  شدم اما آنقدر خسته بودم که حال بیرون امدن از رختخواب را نداشتم . بدون توجه به پردیس که مرا صدا می کرد چشمانم را بستم و دوباره به خواب رفتم وقتی بیدار شدم ساعت ده و نیم صبح بود ، پردیس در اتاق نبود بعد از مرتب کردن تخت و تعویض لباس به طبقه پایین رفتم تا ساعت دو بعد از ظهر که با بیتا قرار آرایشگاه داشتم مشغول کارهای خودم از جمله ررفتن به حمام بودم ، بعد از آن حاضر شدم تا به اتفاق پردیس به آرایشگاه برویم . وقتی از در آرایشگاه بیرون هوا رو به تاریکی می رفت اما خوشختانه بیتا از قبل با سام هماهنگ کرده بود و مشکلی برای پیدا کردن وسیله نداشتیم ، هنگامی که از در آرایشگاه بیرون اومدیم سام را منتظر دیدیم بیتا در جلوی اتومبیل را باز کرد و داخل شد و من و پردیس هم روی صندلی عقب جا گرفتیم ، پردیس از سام تشکر کرد و او گفت که رساندن ما افتخاری برای اوست . نمی دانستم از دیشب تا به حال بین او و سام چه پیش آمده بود اما معلوم بود که بیتا هنوز او را نبخشیده است زیرا خیلی صاف و شق و رق روی صندلی نشسته بود و به ور برویش نگاه می کرد چند بار سام از او چیزی پرسید اما بیتا خیلی کوتاه و مختصر پاسخ داد به طوری که پردیس به من نگاه کرد و سرش را تکان داد و من نیز شانه هایم را بالا انداختم و نشان دادم از چیزی بر ندارم . وقتی به باشگاه برگزاری جشن رسیدیم فهمیدیم که هنوز پریچهر از آرایشگاه نیامده اما تا ما مانتوهایمان را در آوردیم صدای دست و صوت نشان از آمدن عروس و داماد داشت ، هنگامی که پریچهر و صادق دست به دست وارد مجلس شدند ناخوداگاه آهی از تحسین کشیدم . خواهرم در لباس سفید عروسی بی نهایت زیبا و خواستنی شده بود صادق نیز با کت و شلواری به رنگ مشکی و بلوزی به رنگ سفید ابهت خاصی پیدا کرده بود ، دوست داشتم ساعتها به آن دو موجود دوست داشتنی و باوقار خیره می شدم در حالی که برایشان آرزوی خوشبختی می کردم جلو رفتم تا به آن دو تبریک بگویم . سالن پذیرایی باشگاه با وجود مسا حت زیادی که داشت شلوغ و کوچک به نظر می رسید هم از طرف ما و هم از طرف آقا صادق مهانان زیادی دعوت شده بودند از اقوام هر کسی را که فکرش را می کردیم به جشن عروسی پریچهر آمده بودند ، من و بیتا سر میزی که مادر او به همراه خواهرش نشسته بود رفتیم و برای خودمان جایی برای نشستن پیدا کردیم ، در طول مراسم اتفاق خاصی نیفتاد و مراسم به خوبی اداره میشد اما به نظر من جشن شب گذشته شور و حال و همچنین صفای دیگری داشت که آنن به خاطر وجود شهاب بود که شب عروسی پریچهر را برای من دوست داشتنی و خاطره انگیز کرده بود . بعد از صرف شام مهمانن با خداحافظی از عروس و داماد یکی یکی سالن را ترک کردند . ما نیز صبر کردیم تا مهمانان بروند رو به مادر کردم و گفتم آیا ما هم به دنبال عروس و داماد می رویم مادر سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت که این رسم نیست پدر عروس به دنبال عروس راه بیفتد در این فکر بودم که ای کاش می شد ما هم گشتی در شهر می زدیم ، پردیس آماده شده بود تا به اتفاق سروش با اتومبیل سینا به دنبال عروس بروند و من نیز تا دیدم که عروس راه افتاده خواسته ام دو چندان شد . پدر دست پریچهر را در دست صادق گذاشت و روی هردویشان را بوسید مادر هم پری را به صادق و هردویشان را به خدا سپرد . پریچهر هق هق گریه می کرد اما من فرصتی برای تماشای گریه او که به نظرم خیلی بی معنی میرسید نداشتم . با شتاب از در سالن بیرون آمدم بیتا کنار خودروی سام ایستاده بود و مادر و خواهر او در حال سوار شدن بودند . با ناامیدی به او نگاه کردم و برای خداحافظی با آنها جلو رفتم . مادر بیتا با دیدن من لبخند زد و برایم آرزوی موفقیت کرد . رو به بیتا کردم و گفتم : دنبال عروس نمیای ؟ اشاره ای به مادرش کرد و گفت : مامان را که می بینی حالش زیاد خوب نبود فقط به خاطر تو اومد . ومینا را هم باید برسونیم خونشون . و بعد آهسته سرش را جلو آورد و گفت : تقصیر خودته بهت گفته بودم که نمی خواد دعوتشون کنی ؟ خندیدم و دستم را برای گرفتن او دراز کردم با سام نیز خداحافظی کردم و آنان به راه افتادند ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم این از این برم ببینم کسی و پیدا می کنم بتونم همراهشون برم . ضرفیت اتومبیل سینا که تکمیل بود و بیشتر از خودش و همسرش و خواهرش و پردیس و سروش جای دیگری نداشت . نگاهی به اتومبیل عمو انداختم و متوجه شدم و زن عمو و عمو به همراه یلدا که بچه کوچک داشت و همچنین عمه عازم رفتن به منزل هستند ، خودرو نیما هم پر بود نیشا  و نوشین و یاسمین و نرگس به همراه چند بچه ریز و درشت فضای خالی برای خودرو نگذاشته بود . از قرار معلوم بود که نوید هم رانندگی خودرو را به عهده دارد زیرا پشت فرمان نشسته بود و منتظر بیرون امدن عروس و داماد بود . دقایقی بعد پریچهر و صادق از در باشگاه بیرون آمدند اما من هنوز کسی را پیدا نکرده بودم تا با او دنبال ماشین عروس بروم . دیگر از رفتن و گشت زدن در شب ناامید شدم و خودم را برای رفتن به منزل با اتومبیل پدر آماده کردم . همانطور که به طرف خودرو یپدر می رفتم با حسرت به کاروان عروس که آماده حرکت بود نگاه می کردم  لحظاتی بعد پوریا نیز به سمت خودروی پدر آمد و در حالیکه در خودرو را باز می کرد گفت : نگین تو نمی ری دنبال عروس ؟  سرم را تکان دادم و گفتم : خیلی دلم می خواست ولی کسی نیست منو ببره . پوریا روی صندلی عقب خزید و با کشیدن خمیازه ای گفت : ولش کن برای چی می خوای بری من که الان دلم می خواد برم تو رختخوابم تا یک سال دیگه هم بیرون نیام . به او که روی صندلی عقب خودرو دراز کشیده وبد نگاه کرددم و گفتم : خوش بحالت . صدای نیما که مرا به نام می خواند باعث شد رویم را به سمت او بچرخانم .

" نگین تو نیم خوای بیای ؟ "

به نبما که کنار خودرواش ایستاده بود نگاه کردم و گفتم : دلم که می خواد اما کسی نیست باهاش بیام . صدای پیروز را از پشت سر شنیدم : برو تو ماشین من . به جهت صدا چرخیدم و پیروز را دیدم . برای اولین بار در طول روز او را می دیدم . پیروز خیلی برانده و خوب لباس پوشیده بود . کت و شلواری مشکی به همراه بلوزی سفید رنگ به تن داشت و کرواتی به رنگ  قرمز به یقه لباسش زده بود . با لحنی که نشان می ذداد تعارف است گفتم : خیلی ممنون . مزاحم نمیشم .  پیروز قدمی به جلو برداشت و گفت : خوشحال میشم مزاحم بشی . از حرفش خنده ام گرفت . پدر به طرف ما آمد و با دیدن پیروز به او لبخند زد . پیروز به پدر گفت : پسر دایی می خواستم نگین رو با خودم ببرم دنبال بچه ها یک دوری بزنیم اشکالی که نداره ؟ پدر با لبخند نگاهی به من انداخت و گفت : نه دایی جون اشکالی نداره . مواظب خودتون باشین . باورم نمیشد پدر اجازه داده باشد که به همراه پیروز به دنبال عروسش بروم . دلم می خواست از خوشحالی فریاد بکشم . از ماشین پیاده شدم و به طرف اتومبیل نیما رفتم . می خواستم به نیشا بگویم که من هم به دنبال عروس می ایم اما در همان لحظه اتومبیل نیما که نوید راننده آن بود به راه افتاد . نیما به طرف من آمد و گفت : خوب چی شد ؟ به او گفتم که پدر اجازه داده با آنان بروم . در این موقع صدای پیروز را شنیدم که می گفت : بچه ها سوار شید . به طرف خودروی پژوی پیروز رفتیم و نیما در عقب را باز کرد تا من سوار شوم . خودش کنار پیروز روی صندلی جلو جا گرفت . احساس می کردم خیلی معذب هستم بخصوص به خاطر اینکه با دو مرد جوان تنها بودم ، نمیدانستم واکنش دیگران از اینکه مرا در اتومبیل پیروز ببینند چیست ؟ اما از فکر اینکه نیشا چه حالی می شود وقتی مرا ببیند خنده ام گرفت با این وجود دوست داشتم نیشا هم کنارم بود تا اونوقت راحتتر می توانستم دستم را از پنجره خودرو بیرون برم و برای عروس و داماد دست تکان بدهم . زیرا به تنهایی مانند مجسمه ای ساکت و صامت نشسته بودم و به صدای آهنگی که از خودروی ماشین می امد گوش می کردم . خودروی عروس پس از طی خیابانها که در آن  وقت شب خلوت بود به طرف میدان بزرگ آزادی رفت و پس از دور زدن به سمت فلکه صادقیه و بعد از آن به طرف بزرگراه شهید همت به راه افتاد و بعد از توقفی کوتاه در حاشیه یکی از خیابان ها به سمت منزل صادق که در یکی از خیابانهای فرعی حوالی سید خندان بود رفتیم . در فاصله ای که در کنار خیابان توقف کردیم نیشا پیش م آمد و از آن لحظه به بعد احساس راحتی و حتی لذت بیشتری می کردم . پس از رساندن عروس و داماد به منزلشان وتوقفی چند دقیقه ای سوار شدیم و به طرف منزل به راه افتادیم . وقتی رسیدیم ساعت از دو نیمه شب گذشته بود . پیروز ابتدا نیما و نیشا را جلوی در منزلشان پیاده کرد و بعد به طرف منزل ما به راه افتاد . هنوز به خیابان منزلمان نرسیده وبودیم که پیروز گفت : نگین خوش گذشت ؟ با لبخند به او نگاه کردم و گفتم : خیل یخوب بود متشکرم . پیروز از اینه نگاهی به من انداخت و گفت : دوست داری گاهی اوقات بریم بیرون ؟ معنی کلام او را نفهمیدم برای اینکه کلام او را بی پاسخ نگذارم با سردر گمی گفتم : نمی دونم . پیروز خودرواش را کنار در منزل متوقف کرد و در حالی که به طرف من برمیگشت گفت : خب رسیدیم به من که خیلی خوش گذشت می خوای بدونی چرا ؟ سرم را به نشانه سوال تکان دادم . پیروز ادامه داد : چرای آن را بعد به تو می گویم اما همین قدر می خوام بدونی که حضور تو در این خوشی بی تاثیر نبود . کلام غیر منتظره اش باعث شد تا از دهانم بپرد بگویم : حضور من ؟ !  پیروز با لبخند به من نگاه کرد و سرش را تکان داد دوست داشتم در خودرو را باز می کردم و خود را از زیر بار نگاهش خلاص می کردم دستم را به طرف در بردم اما متوجه شدم قفل است پیروز همچنان با لبخند نگاهم می کرد وقتی متوجه شدم تا او قفل را باز نکند نمی توانم از خودرواش خارج شوم بی حرکت نشستم و سرم را به زیر انداختم ، صدای او را شنیدم که گفت : نگین می تونم یک چیز ازت بپرسم ؟  به او نگاه کردم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم .

" دوست دارم بهم بگی درباره من چطور فکر می کنی ؟ "

به نظرم سوال سختی بود به راستی نمیدانستم چه پاسخش بدهم زیرا دیگر به او فکر نمی کردم یعنی از وقتی که به شهاب علاقه مند شده بودم نسبت به او توجهی نداشتم اما نمی توانستم این را رک و صریح به او بگویم همانطور که در فکر بودم صدای او مرا به خود آورد بدون اینکه سرم را بلند کنم صدایش را شنیدم که گفت : خب اگر پاسخ این سوال برایت سخت است از ان بگذر فقط به من بگو می توانی مرا دوست داشته بباشی .  احسای کردم پارچ آب یخی بر سرم ریخته شد اگر این سوال را چند ماه قبل از من پرسیده بود می توانستم پاسخش را با صراحت بدهم اما آن لحظه تمام فکرم یک چیز بود و آن اینکه از خودروی او خارج شوم یک لحظه به فکرم رسید شاید پیروز سر به سرم می گذارد و از سادگی من استفاده کرده و قصد اذیت کردنم را دارد سرم را بلند کردم و مانند انسان گنگی به او نگاه کردم اما او لبخندی به من زد و با لحن شوخی به من گفت : مغزت را برای اینکه معنی حرفم را درک کنی خسته نکن . معنی کلامم خیلی واضح است به نظرت اینطور نیست ؟ سپس مکثی کرد و ادامه  داد : از خیلی وقت پیش تصمیم به ازدواج داشتم  اما هر دفعه این کار را به وقت دیگه ای می انداختم اما با حضور در جشن امشب تصمیم گرفتم قبل از اینکه سنم بیشتر از این بالا بره ازدواج کنم  اما قبل از اون باید ببینم پدرت با ازدواج دخترش با مری که هفده سال از او بزرگتر موافقت می کند یا نه .

نمی دانستم باید چه واکنشی نشان بدهم . چند لحظه بعد بدون گفتم کلامی با دستانی لرزان دستگیره اتومبیل را گرفتم و آن را کشیدم . در با صدای نرمی باز شد . و من با پایی بی حس از ان خارج شدم. پیروز هم از اتومبیل خارج شد و زنگ در منزل را به صدا در آورد . بعد از ینکه در منزل باز شد حتی نتوانستم با او خواحافظی کنم شاید این کلام را گفتم اما صدایی از گلویم خارج نشد و به گوش پیروز هم نرسید . اما صدای پیروز را شنیم که می گفت : خداحافظ خوب بخوابی . در کوچه توسط او بسته شد و من مانند خواب گردی به طرف اتاقم رفتم . پردیس هنوز نیامده بود . به طرف آینه رفتم و روسری را از سرم برداشتم . چهره ام آنقدر وارفته و بی رنگ و رو بود که گویی از سرداب مرگ برخاسته بودم . به تصویر خودم در آینه خیره شدم و دکه های مانتو را یکی یکی باز کردم و از باز کردن موهایم از شر گره های سفت و محکم به طرف رختخواب رفتم و در حالی که دراز میکشیدم به فکر معنی کلام پیروز بودم . معنی کلام پیروز از نظر خودش خیلی واضح بود اما درک آن باری من خیلی دشوار و دور از ذهن بود . نمی دانستم آیا او با من شوخی کرده یا کلامی جدی در قالب طنز به زبان آورده است . آخرین کلام او در گوشم زنگ می زد : باید ببینم پدرت با ازدواج دخترش با مردی هفده سال از او بزرگتر است موافقت می کند یا نه ؟  پاسخ آن مثل روز برایم مشخص بود ، پیروز کسی بود که پدر و عمو آرزو داشتند او دامادشان باشند . ازدواج با پیروز از بزرگترین فرصت هایی بود که برای دختری به وجود می آمد . پیروز هم در این مدتی که ایران بود نشان داده بود که پانزده سال دوری از وطن تغییری در منش و اخلاق ذاتی او نداده است و جز خصیصه ی خوش گذرانی که این عیب هم به نظر خیلی ها جز محاسنش به شمار می رفت . صدای زنگ منزل باعث شد از رختوخاب بیرون بیایم . حدس میزدم پردیس بود که از گشت شبانه برگشته بود . می دانستم مادر از طبقه پایین در باز می کند . منتظر امدن پردیس شدم ، بلند شدم و به کنار پنجره اتاق رفتم و چشم به سیاهی شب دوختم . دوست داشتم با کسی صحبت کنم . کسی که بتواند درکم کند و از روی مصلحت اندیشی سخن نگوید . پیروز همانطور که برای تمام خانواده محترم بود برای من هم ارزش داشت و نظرم در مورد او بد نبود . او مرد خود ساخته ای بود که می توانست تکیه گاه محکمی باشد مردی که عقل و ثروت را با هم داشت . نمی توانستم خود را گول بزنم دوست داشتم با خودم روراست بودم . من حتی او را دوست داشتم اما نه به عنوان همسر . پیروز زمانی در رویای من بود و رسیدن به او از آرزوهای محالی بوده که از ترس مورد تمسخر قرار نگرفتن حتی آن را در دفتر خاطراتم که سنگ صبورم بود ننوشته بودم . من پیروز را دوست داشتم اما این مربوط به زمای بود که احساس دختر تازه بالغی در حال شکل گرفتن بود و شاید هر کس دیگری بجای پیروز بود من نسبت  به او  همین احساس را داشتم . زمانی که قلبم متعلق به خودم بود نه حالا که قلبم در گرو محبت شهاب بود . با به خاطر آوردن شهاب گوی امید تازه ای به کالبد خسته ام دمیده شد . من او را می پرستیدم و او هم مرا دوست داشت و همین مرا به این امیدوار میکرد که هیچ چیز نمی تواند پیوند قلبی ما را از هم جدا کند . خیلی طول کشید تا پردیس به اتاق بیاید و در این مدت من توانسته بودم خیلی فکر کنم . اما به نتیجه ای که می خواستم نرسیدم . با ورود پردیس به اتاق سعی کردم دیگر به چیزی فکر نکنم . حتی نمی خواستم در مورد پیروز و آنچه بین منو او اتفاق افتاده بود با پردیس صحبت کنم چون در اون صورت باید در مورد خیلی چیزها به او توضیح می دادم . پردیس به محض ورود به اتاق چشمش که به من خورد شروع کرد .

" تو هنوز نخوابیدی ؟ کی اومدی ؟ "

" حدود نیم ساعتی میشه . "

پردیس نگاهی به سر تاپایم انداخت و گفت : خب خوش گذشت . منظورم ماشین پژوی پیروزه .
" بد نبود "

" یعنی چی ؟ "

" یعنی اینکه اگه تو هم تو ماشین بودی خیلی بیشتر خوش می گذشت . "

" کسی از من دعوت نکرد . "

" والا از وقتی که با سروش نامزد کردی شدی ستاره سهیل . پیدات نکردم تا ازت درخواست کنم . "

پردیس خندید و گفت : مسخره بازی درنیار چی شد که رفتی تو ماشین اون . اونم یکه و تنها . برای پردیس تمام ماجرا را توضیح دادم البته به جز صحبتهای پیروز و او در حالی که لباسهایش را عوض می کرد با دقت به حرفهایم گوش می داد در آخر نفس عمیقی کشید و گفت : پس اینطور . لبخندی زدم و گفتم : چیه خیالت راحت شد ؟ پردیس نگاه ماتی به من انداخت و گفت : نه راستش وقتی تو اتوبان ماشین پیروز از جلومون رد شد و تو برامون دست تکون دادی سحر بلند گفت : خوبه تکلیف این یک خواهرت هم معلوم شد . راستش خیلی از سحر حرصم گرفته بود کم مونده بود از دهنم بپره بگم تا کور شود هر آنکه نتواند ببیند . اما به خاطر سروش چیزی نگفتم . اما تا برگشتن به خونه همش تو این فکر بودم . لبخندی زدم و گفتم : سحر تقصیرنداره به هر حال جاریه دیگه . چه میشه کرد باید از این به بعد تحملش کنی .

" تحملش کنم ؟ صبر کن به موقع دمشو می چینم . منو نشناختی . گفتم : مطمئنم که این کارو می کنی . فعلا شب بخیر ."  عروسی  پریچهر هم تموم شد و تا چند روز بعد از آن مشغول جمع و جور ریخت و پاشهایش بودیم . ناهید به خاطر داشتن بچه مدرسه ای به  سنندج برگشت اما نرگس چهار روز ماند تا به مادر کمک کند . یاسمن و زن عمو هم خیلی کمک می کردند . پردیس هم مشغول بشور و بمال در و دیوار و پله ها بود ، لذت تمام خوشی هایی که در این چند وقت با سروش داشت از دلش بیرون اومد . این وسط باز هم من بودم که بار زیادی روی دوشم سنگینی نمی کرد و عذرم هم موجه بود زیرا سال آخر بودم و درسهایم سنگین بودند . اما خودم هم می دانستم تمام اینها بهانه است . این را پردیس خوب می دانست و هر وقت مرا می دید که کتاب به دست بهانه درس خوندن کرده ام می کفت : صبر کن تو عروسی من تلافی همه این تنبلیات درمیاد . و من شانه بالا می انداختم و می گفتم : تا اون موقع خدا بزرگه .  دو روز بعد از عروسی پریچهر به همراه صادق به منزلمان آمد . در عرض همین دو روز دلم خیلی برایش تنگ شده بود ، مطمئن بودم او هم همین احساس را داشت چون موقعی که می خواست ما را ببوسد مانند مادری که چند روز فرزندش را ندیده بود رفتار می کرد . اما به هر حال باید عادت می کردیم . قرار بود فردای آن شب پریچهر به مدت دو هفته به عنوان ماه عسل به مشهد و از آنجا به شمال برود .

ذیدار های من و شهاب کماکان ادامه داشت . در این مدت پیروز را فقط یک بار دیدم که برای دیدن پدر و مادر به منزلمان آمده بود و در آن دیدار هم اتفاق خاصی نیفتاد که باعث پریشانی خیالم شود .  پیروز کاملا عادی و معمولی رفتار می کرد و مثل این بود که هیچ وقت چیزی به من نگفته است و من که در ابتدای ورود او از روبه رو شدن با او گریزان بودم با دیدن رفتار معمولی و ساده اش متوجه شدم شب سر به سرم می گذاشته و حرفهایش زیاد جدی نبوده و از بابت اینکه موضوع آن شب را برای کسی تعریف نکرده بودم خوشحال بودم . ماه اسفند به چشم به هم زدنی به پایان رسید و من که تازه از شر امتحانات خلاص شده بودم در فکر بیرون کردن خستگی در طول روزهای عید بودم . از یک جهت هم از تعطیلی مدارس ناراحت بودم و آن به خاطر این بود که مثل قبل آزاد نبودم تاهر زمان که خواستم به بهانه دیدن بیتا شهاب را ببینم . هنوز سال نو شروع نشده بود که دوست داشتم سیزده روز تعطیلی به پایان برسد و من به مدرسه برگردم .   


نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور 1390 ساعت 06:14 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم