تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل نهم...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

فصل نهم

طبق هر سال با تحویل سال نو به اتفاق پوریا و پردیس از در منزل خارج شدیم و پس از بستن در کوچه بلافاصله زنگ منزل را زدیم . پدر طبق سنت هر ساله دوست داشت که فرزندانش اولین کسانی باشند که در سال جدید پا به منزلش می گزارند و همیشه می گفت قدمهای ما برای او خوب بوده است . تا جایی که به یاد داشتم هر سال این کار را می کردیم . البته امسال با سالها قبل فرق داشت . سالهای قبل پریچهر هم با ما می آمد اما حالا او زندگی مستقلی  داشت و هنوز از ماه عسل برنگشته بود . پوریا سه بار زنگ در منزل را زد و متعاقب آن صدای پدر را شنیدیم که گفت : بفرمایید بابایی ها خوش آمدید . منزل خودتان است . و در را باز کرد . من و پوریا برای اینکه زودتر داخل شویم همدیگر را هول می دادیم و پردیس با هیس هیس کردن سعی می کرد که یک کدام از ما کوتاه بیایم . من که زورم به پوریا می چربید او را هول دادم و جلوتر از او داخل شدم . پوریا که از کارم حسابی شاکی شده بود پشت سرم دوید و برای اینکه مانع از رفتنم شود برایم پشت پا انداخت . در یک لحظه نفهمیدم چه شد که کله پا شدم و به شدت به زمین خوردم . زانویم هم به کنتور آب برخورد کرد و یک لحظه درد شدیدی را در ناحیه پا و دستم احساس کردم . لحظاتی بعد احساس کردم که صورتم خیس شد . با دیدن قرمزی خون فهمیدم که سرم نیز با برخورد به زمین شکاف برداشته . پوریا که از افتادن من وحشت زده شده بود لحظه ای مرا بر و بر نگاه  کرد و بعد به سرعت به طرف منزل دوید . در همان حال پدر را صدا می کرد . پردیس به طرفم دوید تا به من در بلند شدن از زمین کمک کند که درد دستم ناله ام را به هوا بلند کرد . فکر می کردم دستم شکسته بود زیرا دردش جانم را به لب می آورد . با دیدن پدر که سراسیمه به حیاط می دوید و همچنین مادر که بر سر زنان پشت او می آمد بریا اینکه او را نترسانم خواستم از جا بلند شوم اما سوزش شدید زانوی راستم مانع از تکان خوردنم شد . پدربا دمپایی و بدون کت به طرف در حیاط رفت تا در را برای بیرون بردن ماشین باز کند و مرا به درمانگاه برساند . مادر کنارم نشسته بود و با دستمالی که پردیس به دستش داده بود به زخم گوشه پیشانی ام فشار می اورد تا خونریزی آن را به بند بیاورد و در همان حال من و پوریا را سرزنش می کرد . طفلی پوریا که چند قدم دورتر ایستاده بود با حالت مظلومی می گریست . دلم برایش سوخت می دانستم که نمی خواست این طور شود . پدر با سرعت به طرفم آمد و با کمک پردیس و مادر مرا که از شدت درد بی طاقت شده بودم داخل ماشین برد و با وجود اصرار مادر که او هم می خواست با ما بیاید خودش به تنهایی مرا به درمانگاه برد . وقتی به درمانگاه رفتیم بعد از پانسمان سر و زانویم برای تشخیص اینکه دستم شکسته یا نه گفتند که باید به بیمارستان برویم . از اینکه از همان ابتدای سال پدر را مجبور کرده بودم که پایش به درمانگاه و بیمارستان باز شود از خودم شرمنده و ناراحت بودم . به همراه پدر به بیمارستان رفتیم . از دستم عکس گرفتیم . خوشبختانه دستم نشکسته بود و درد بی امان دستم بر اثر در رفتگی استخوان کتف و ضرب دیدگی استخوان بازویم بود که دکتر پس از معاینه و جا انداختن استخوان . دستم را از بالای بازو گچ گرفت و توصیه کرد تا ده روز با آن کنار بیایم . در طول مدتی که پزشک دستم را گچ می انداخت . پدر به خانه زنگ زد و تا  مادر از نگرانی در بیاید . با اینکه آسیب جدی ندیده بودم اما از اینکه در تمام مدت دید و بازدید عید می بایست دستم داخل گچ باشد احساس بدی داشتم . پس از اتمام کار با پدر به خانه رفتیم و متوجه شدیم که نیما و نوید و یاسمین و و نوشین و نیشا چند لحظه قبل برای گفتن تبریک عید به خانه ما آمده اند . البته این رسم هر سال بود که ابتدا فرزندان عمو برای تبریک سال نو به دیدن پدر می آمدند و بعد پدر و مادر و ما بچه ها برای دیدن عمو و زن عمو برای بازدید به منزلشان  می رفتیم . فردای آن روز هم عمو و زن عمو برای بازدید ما به منزلمان می امدند .

هنگامی که به همراه پدر با سر و کله بسته و دست گچ گرفته لنگان لنگان وارد خانه شدم همه هاج و واج به من نگاه می کردند و من در حالیکه لبخند می زدم برای روبوسی و تبریک سال نو به طرف دختر عموهایم رفتم . نیما از مادر پرسید که این حادثه چگونه اتفاق افتاده که مادر نگاه ملامت باری به من و پوریا کرد و گفت : بهتره از خود نگین بپرسی چی شده . من که رویم نشد جریان را تعریف کنم اما وقتی پردیس ماجرای زمین خوردنم را تعریف کرد در چهره همه آنها تعجب به همراه خنده موج میزد . نیما با تاسف به سر و دستم نگاه کرد اما نگاهی که در چشمان نوید بود حالت تمسخر داشت که بیشتر از هر چیز حالم را می گرفت چون احساس می کردم دلش خیلی خنک شده است . دختر عموهایم نیز هرکدام به نوعی تاسفشان را ابراز می کردند . بعد ا ز اینکه دختر عمو ها و پسر عمو هایم یک ساعتی منزل ما نشستند و پدر عیدی همه را داد به اتفاق حرکت کردیم تا به دیدن عمو و زن عمو برویم . عمو و زن عمو با دیدن من هراسان شدند و سراسیمه جویای حالم شدند . پدر برای آنان توضیح داد که چه اتفاقی افتاده است . این برای من خیلی ناراحت کننده بود احساس می کردم الان همه پیش خود فکر می کنند که من چقدر بچه ام که هنوز هم سر چیزهی خیلی بیخود با پوریا که سه سال از من کوچکتر بود جنگ  وجدل راه می اندازم . در صورتی که اتفاقی که افتاد فقط یک شوخی بین من و پوریا بود .  هنوز یک ساعت از ورود ما به خانه ما عمو نگذشته بود که پیروز برای دیدن عمو به آنجا آمد . خیلی دوست داشتم خانه خودمان بودیم و من خودم را در اتاقم پنهان می کردم چون تحمل پرس و جوی او را در مورد چگونگی این اتفاق نداشتم . پیروز آن روز با همه دست داد و یکی یکی به همه عید را تبریک گفت . من از ابتدای  ورود او از کنار مادر تکان نخورده بودم و دست گچ گرفته ام را کنارم مخفی کرده بودم . پیروز همین که جلوی من رسید با لبخند دستش را جلو آورد تا با من هم مثل بقیه دست بدهد که ابتدا متوجه باندی شد که بالای ابروی راستم زده بودند و بعد چشمش به دستم افتاد که در گچ بود . با نگرانی ابتدا به من و بعد به مادر نگاه کرد . مادر لبخندی زد و گفت : الحمدالله جای نگرانی نیست دستش مختصری ضرب دیده . در چهره پیروز نگرانی شبیه به نگرانی یک پدر به خاطر آسیب دیدن فرزندش مشاهده می شد که این برای من خیلی تعجب آور بود . وقتی پیروز فهمید که علت حادثه چه بوده است . برخلاف انتظارم که فکر می کردم خنده اش میگیرد . نخندید و با ناراحتی به فکر فرو رفت . آن شب شام خانه عمو بودیم وضعیت من هنگام شام خیلی ناراحت کننده بود زیرا با دست چپ نمی توانستم راحت غذا بخورم . پردیس زیر گوشم آهسته و به شوخی گفت : نگین می خوای غذا رو توی دهنت بذارم . به او نگاه کردم و خندیدم . در همان هنگام چشمم به پیروز افتاد که با حالت ناراحتی به من نگاه میکرد . چشمانم را از او گرفتم و سعی کردم با دقت بیشتری قاشق را به دهانم ببرم . بعد از خوردن شام با وجودی که کاری از دستم بر نمی آمد به آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم و به یاسمین  و نیشا و پردیس که مشغول شستن و خشک کردن ضرفها بودند نگاه کردم . همان شب بود که فهمیدم امید پسر عموی بزرگم که در دانشگاه سنندج درس می خواند طلسم را شکسته و قرار است از یاسمن خواستگاری کند . از اینکه باز هم عروسی در پیش داشتیم خیلی خوشحال شدم اما از چیزی که همان شب شنیدم دلم می خواست قطره ای ابی شوم و به زمین بروم . موضوعی که باعث شد آن شب تا موقع رفتن از خجالت سرم را بلند نکنم این بود که بعد از شستن ضرفها همه با هم به جای رفتن به پذیرایی به داخل هال برویم و به دور از جمع مردان با خیال راحت گپ زنانه بزنیم  . زن عمو و مادر و بقیه  روی زمین نشسته بودند و مشغول صرف چای و میوه بودند و من که به خاطر آسیب دیدگی زانویم روی صندلی نشسته بودم . زن عمو داشت برای مادر تعریف می کرد که چطور جاری بزرگشان زن عمو قادر صحبت خواستگاری امید را مطرح کرده و من با لذت به این تعریف گوش میکردم که زن عمو ابتدا نگاهی به من کرد و لبخند زد و بعد به مادر گفت : حالا می خوام یه موضوعی رو بهت بگم . می دونم هنوز خستگیت از عروسی پریچهر در نرفته اما دختر عمویم قسم داده که حتما این حرف  رو بهت بگم . مادر که کنجکاو به زن عمو نگاه می کرد منتظر بود تا او صحبت کند که زن عمو برای دیگر به من نگاه کرد و خندید . از نگاه زن عمو دلم فرو ریخت با خودم گفتم نکنه کسی در مورد من حرفی به زن عمو زده . در آن لحظه به فکر هیچ چیز نبودم به جز اینکه نکنه کسی به رابطه من و شهاب پی برده باشد . زن عموبعد از مکثی که احساس می کردم جانم را به لب رسانده است گفت : روز عروسی پریچهر توی تالار وقتی دختر عمویم نگین را می بیند از او خوشش می آید و وقتی فهمید نگین خواهر عروس و دختر برادر شوهر من است پیش من آمد و خواست که شما برای خواستگاری از شما برای خواستگاری از نگین اجازه بگیرم . راستش از اون روز تا به حال دو سه بار زنگ زده و منم گفتم به محض دیدن شما این پیغام را می رسانم . حالا خودتان می دانید . مادر که با تعجب به صحبت های او گوش می کرد گفت : کدام دختر عموت ؟ زن عمو با خنده گفت : شیرین خانم زن آقای صالحی . مادر سرش را تکان داد و با نگاهی به من گفت : واسه نگین می خواهند بیایند خواستگاری ؟ در این کلام مادر هزاران حرف ناگفته بود که من به خوبی معنای آن را درک می کردم . کلامی پر از تعجب و سر زنش و یا آوری اینکه من بزرگ شده ام . زن عمو خندید و گفت : اما پسرش آقا هادی عجب پسر خوبیه . برخلاف آقا مهدی که پدر و مادر و شهر و زندگیشو ول کرده رفته انگلیس همونجا موندگار شده . اون دوش به دوش باباش کارخونه رو می چرخونه . خدا وکیلی حاج آقا همیشه تعریفش رو می کنه . می گه هادی دست راست منه اگه اون نباشه کارخونه فلج میشه . زن عمو از هادی تعریف می کرد و بقیه نیز به آن گوش می کردند و من نیز سرم را به زیر انداخته بودم و احساس عجیبی داشتم . احساس گنگ  و نامطبوعی که دلم می خواست گریه کنم . صدای زن عمو برایم زمزمه نامفهومی شده بود و معنی کلامش را نمی فهمیدم اما قلبم لحظه به لحظه یه سمت سینه فشرده می شد و آماده شدن برای گریه پیش می رفت . آنقدر در فکر بودم که وقتی نیشا سینی چای را جلویم گرفت یکه خوردم . سرم را بلند کردم و به نیشا نگاه کردم او که با لبخندی به من گاه کرد و گفت : چای نمی خوری ؟ چای برداشتم و تشکر کردم . خوشبختانه صحبت های مادر و زن عمو به جریان دیگری افتاده بود اما من هنوز در خجالت صحبت زن عمویم بودم  . بعد از بازگشت به منزل وقتی در اتاقهایمان تنها شدیم پردیس مشغول تجزیه و تحلیل صحبت صحبت زن عمو شد و من که حوصله نداشتم حتی حرفش را بزند با ناراحتی از پردیس خواستم که دیگر حرفش را هم نزند . با اخم در رختخوابم دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم . فردای آن روز برای من روز دیگری بود . برای تبریک عید به بیتا زنگ زدم و کلی برای او صحبت کردم به طوری که کسی مشکوک نشود حال شهاب را پرسیدم . بیتا از شهاب خبر نداشت اما گفت که هر وقت او را دید خبرش را به من می دهد . ماجرای دستم را برای بیتا گفتم و کلی هر دو به آن خندیدم ، بیتا گفت واجب است برای دیدنم بیاید و من با خوشحال یگفتم که منتظر آمدنش هستم . قبل  از ظهر عمو و زن عمو و بچه ها برای دیدنمان آمدند و بعد از ظهر هم پیروز به منزلمان آمد و دسته گلی پر از گلهای نرگس به همراهش بود که مناسبت آن را عیادت از مریض عنوان کرد اما نگاه پدر به عمو که خیلی تابلو بود واقعیت دیگری را نمایان می کرد . واقعیتی که فقط من از آن بی خبر بودم . همان شب مادر که با پدر مشورت کرده بود به زن عمو گفت که به طرز محترمانه ای از طرف او و پدر به دختر عمویشان بگوید که نگین فعلا درس میخواند و قصد ازدواج ندارد . مادر و پدر فکر می کردند که ازدواج فعلا برا ی من زود است و بهتر است عجله به خرج ندهند . . با این تصمیم پدر و مادر که البته حرف دل من هم بود نفس عمیقی کشیدم و خیالم تا حدودی راحت شد .     همچنین قرار شد پدر و عمو به همراه مادر و زن عمو به مدت دو روز به کردستان بروند تا از عمه و اقوام دیدن کنند . روز سوم عید نیما ، پدر و مادر و عمو و زن عمو را به فرودگاه برد . آنان اجازه ندادند ما برای بدرقه شان به فرودگاه برویم و ما از همان منزل با پدر ومادر خداحافظی کردیم . این نخستین بار بود که پدر مادر ما را تنها می گذاشتند و خودشان به تنهایی به مسافرت می رفتند . پس از رفتن آنان قرار بر این بود که دختر عمو هایم شب هنگام برای اینکه تنها نباشیم به منزل ما بیایند و همانجا بخوابند. نیما هم که شب اول کشیک بود ونوید هم باید منزل خودشان می ماند تا منزلشان تنها نباشد . در این میان پوریا بود که باید نقش تنها مرد خانواده را اجرا می کرد که احساس می کردم با این کار او چقدر احساس بزرگی خواهد کرد . آن شب به هر ترتیب گذشت . روز چهارم بیتا به منزلمان آمد و من با شوق او را به اتاق پذیرایی راهنمایی کردم . رو به بیتا کردم و گفتم : خوب دیگه چه خبر ؟ بیتا لبخندی زد و گفت : خبر از کی ؟ خندیدم اما چیزی نگفتم ، بیتا نگاهی به در اتاق انداخت وقتی خیالش راحت شد از کیفش کاغذ کوچکی بیرون آورد و گفت : اینو شهاب داده . بعد بخونش . نفهمیدم چطور تکه کاغذ را از دست بیتا قاپیدم که او با خنده گفت : چه خبرته . همش مال خودته اینقدر هول نزن . برا یمریضیت خوب نیست . کاغذ را کنار قلبم گذاشتم و گفتم : بیتا با سام آشتی کردی ؟

" آره . اونقدر بهم گفت غلط کردم ، جوونی کردم ، اشتباه کردم که دلم نیومد بیشتر از این غرورش را بشکنم . "  

" بهت که گفتم چیز زیاد مهمی نبود تو بیخود مسئله رو بزرگ کردی . "

" مسئله کوچیکی هم نبود که بشه ازش راحت گذشت . "

برای اینکه صحبت را عوض کنم به بیتا گفتم میوه پوست بکند و خودم مشغول خوردن سیبی با پوست شدم . بعد از رفتن بیتا به اتاقم رفتم تا کاغذی را که شهاب داده بود بخوانم . شهاب در ورقه کوچکی نوشته بود :

  سلام عشق من ....   سال نو بر وجود پر بهایت مبارک باد .

نگین من ، عزیزترین کسم . بیتا به من گفت که قرار است به منزلتان بیاید من هم آنقدر هول شدم که یادم رفت چی باید بنویسم . همیشه از عید خوشم می آمد اما حالا روزهای عادی را ترجیح می دهم چون می دانم در تعطیلیها نمی توانم ببینمت . نگین عزیزم . در روزهای عید اغلب مغازه را باز نمی کنیم اما به خاطر اینکه بتونی راحت با من تماس بگیری از روز ششم عید به امید تلفنی که از جانب تو باشد به مغازه می رم . البته بعد از ظهر از ساعت چهار تلفن همراهم را هم خاموش نمی کنم اما سعی کن از اون استفاده نکنی چون نمی خواهم از طریق قبض تلفنی که میاد لو بریم . دوستت دارم خیلی بیشتر از همیشه . شهاب تو .

نامه ی شهاب را به لبانم نزدیک کردم  و آن را بوسیدم . می دانستم برای صحبت با او دو روز دیگر باید صبر کنم اما احساس می کردم که طاقتم تمام شده و هر لحظه دلم می خواهد صدای گرم و شیرینش را بشنوم . صدای زنگ در منزل باعث شد نامه ی شهاب را جایی میان جلد دفترچه خاطراتم پنهان کنم و از اتناق خارج شوم . پردیس با صدایی که خوشحالی و شعف از آن پیدا بود با کسی احوالپرسی می کرد و برای اینکه ببینم آن شخص کیست از پله ها پایین رفتم . اما در یک  لحظه با صحنه ناخوشایندی رو به رو شدم که برای عقب گرد کردن از پله ها خیلی دیر شده بود . آن لحظه حتی سرم را نتوانستم بچرخانم تا پردیس و سروش را نبینم که همدیگر را می بوسند . البته آن دو عقد کرده و به هم محرم بودند اما آن لحظه از خودم به خاطر اینکه سر زده مزاحم آن دو شده بودم متنفر شدم . پردیس با حضور من به سرعت خودش را عقب کشید اما برای اولین بار دیدم که رنگ صورتش از خجالت سرخ شده بود . طفلی سروش هم که غافلگیر شده بود مانند لبوی سرخ وسط زمستان سرش را زیر انداخته بود . این وسط فقط من بودم که مانند احمقها لبم را به دندان گرفته بودم و بین ماندن و رفتن سرگردان بودم . عاقبت پردیس بود که جو را از آن حالت عوض کرد و خطاب به سروش گفت : خب خیلی خوش اومدی . کی رسیدی . و سروش با من من گفت : از فرودگاه یکراست به اینجا اومدم . پردیس به من که هنوز خشکم زده بود گفت : نگین آقا سروش اومده . او رو نمی بینی ؟ با این حرف می خواست به من بفهماند که هنوز به او سلام نکرده ام . او که مثلا نشان می داد که تازه مرا دیده در حالیکه هنوز صورتش سخ بود گفت : به سلام نگین خانم . سال نوی شما مبارک . بعد در حالیکه جلو می آمد به دستم اشاره کرد و گت : راستی دستتت چطوره . زن دایی تعریف کرد چه اتفاقی برات افتاده . خیل ناراحت شدم .      من که می خواستم نشان بدهم چیزی از صحنه قبل یادم نمانده گفتم : وای حتا ححالا تمام مردم سنندج می دونن که دست من بخاطر چی در رفته . سروش خندید وگفت : نه زندایی به من گفت . منم به هیچکس چیز ینگفتم . خندیدم و آن دو را تنها گذاشتم . آن شب یاسمین شام درست کرده بود و به پردیس گفت که شام به منزلشان برویم . نیما هم شب آزادیش بود و سروش هم که به جمع ما اضافه شده بود . نیما زنگ زد تا پیروز را هم دعوت کند . اما او منزل نبود و نیما برا یاو پیغام گذاشت . درست مانند همیشه همه دور همه دور هم جمع بودیم با این تفاوت که پدر و مادر هایمان نبودند . آن شب برای خوابیدن من و پردیس منزل عمو ماندیم  و پوریا به همراه سروش و نیما به منزل ما رفتند . و نوید هم پیش ما ماند تا تنها نباشیم . بعد از رفتن مردها یاسمین و پردیس و نیشا برای شستن ضرفها و تمیز کردن آشپزخانه رفتند و من و نوشین هم داخل هال نشسته بودیم و به تلوزیون نگاه میکردیم . بعد از چند لحظه نوید هم آمد و روی راحتی نشست و مشغول دیدن تلوزیون شد . من به صفحه تلوزیون نگاه می کردم بدون اینکه به فیلم سینمایی که پخش می شد توجه داشته باشم . نوشین هم مشغول تماشای فیلم بود و در همان حال چرت میزد . نوید نگاهی به او انداخت و گفت برود بخوابد . نوشین بدون سرو صدا بلند شد و به اتاقش رفت . همانطور که به صفحه تلوزیون نگاه می کردم احساس کردم نگاه نوید بر رویم سنگینی می کند . به او نگاه کردم و متوجه شدم حدسم درست بوده است و او به من خیره شده است .

نیشخندی زدم و گفتم : شناسنامه بدم خدمتتون ؟     نوید که به خود آمده بود نگاهش را از چهره ام گرفت و گفت : لازم نیست خوب میشناسمت .   لحن نوید ناخوشایند بود و مثل این بود که از من خیلی نفرت دارد . پیش خودم گفتم : به جهنم دل به دل راه داره منم از تو نفرت دارم . برا یاینکه نشان بدهم تحملش برایم سخت است از جا بلند شدم تا از یاسمین بپرسم که کجا باید بخوابیم . چون خیلی خوابم گرفته بود .  صدایی را شنیدم که می گفت : می خوای بگی خیلی از من بدت میاد و نمی تونی منو تحمل کنی ؟ به طرفش برگشتم و گفتم : من همچین چیزی نگفتم اما اگه تو اینطور فکر می کنی مشکل از خودته . نوید خیره نگاهم کرد و من که کاری آنجا داشتم به آشپزخانه رفتم . دلیل نفرت نوید را نمی دانسستم اما از اینکه رابطه ام با او خوب نبود ناراحت وبدم زیرا دوست نداشتم خصومت او با من برایم دردسر ساز شود . زیرا به هرحال او دوست شهاب بود و همین مرا ناراحت می کرد . فردای آن روز حدود ساعت یازده پدر ومادر به وسیله خودروی نیما که برا ی آوردنشون  به فرودگاه رفته بود به منزل آمدند . پردیس برایشن اسفند دود کرد و هر سه مان آنقدر ذوق زده شده بودیم که گویی سالها بود از آنان دور بودیم . مادر گفت : عمه سوزه سلام رسوند و خواست که اگر عمری برایش باقی بود نگین را تابستان پیشش بفرستیم . و من به امید اینکه خداوند او را سلامت نگه دارد در دلم برایش دعا کردم . با اینکه فکر می کردم خیلی طول می کشد تا ششم فروردین از راه برسد اما عاقبت ششم فروردین از راه رسید و خوشبختانه ساعت سه و نیم بود که پدر مادر و پوریا آماده شدند تا به دیدن یکی از اقوام دور مادرم بروند . پردیس هم که باز سروش را دیده بود و با او به گردش رفته بود . من مانده بودم و دو خط تلفن که با هر کدام که اراده می کردم می توانستم با شهاب تماس بگیرم . ساعت چهار و پنج دقیقه به او زنگ زدم . ومثل همیشه خودش گوشی  را برداشت و من و او تا ساعت پنج و بیست دقیقه که زنگ درمنزل به صدا درآمد در حال صحبت بودیم . در حالی که هنوز دلم نمی آمد اما به ناچار از او خداحافظی کردم و برای باز کردن در منزل به طرف آیفون رفتم . وقتی در را باز کردم از دیدن پریجهر و صادق کم مانده بود پر در آوردم . آنقدر خوشحال بودم که یادم رفت دستم در گچ است و نباید آنرا زیاد تکان بدهم . پریچهر وقتی فهمید علت آسیب دیدگی من چه بوده درست مثل مادری که چند وقت از فرزندش دور بوده مرا سرزنش کرد و از من قول گرفت که از این پس عاقلانه تر رفتار کنم . بر خلاف انتظارم تعطیلی ها به سرعت سپری شدند و این برای من که از همان ابتدا منتظر باز شدن مدرسه بودم بد نبود . روز دهم فروردین گچ دستم را باز کردم اما هنوز مختصر دردی در کتف و بازویم احساس می کردم . صبح روز چهاردهم با شوق و علاقه و بدون اینکه دردی احساس کنم راهی دبیرستان شدم . ماه طولنی فروردین تمام شده بود و وارد ماه اردیبهشت شده بودیم . هوا روز به روز گرمتر می شد  و من که از بوی بهار و دیدن درختانی که لباس سبز به تن می کردند با تمام وجود لذت می بردم سعی می کردم قدر لحظه لحظه این روزهایم را بدانم و ارزش آنها را با تمام احساسم درک کنم .  بخصوص که عشقی که نسبت به شهاب در دلم احساس می کردم رزو به روز شدیدتر و پر حرارت تر می شد و گاهی اوقات حرارت آن قلبم را می سوزاند . حالا دیگر احساس می کردم دیدنش و شنیدن صدایش درست مانند نفس کشیدن لازم و ضروریست و اگر دو روز مداوم از او خبر نداشتم درست مانند آدم مریضی گوه اتاق کز می کردم . پردیس از جریان دوستی من و شهاب کاملا خبر داشت و بیشتر اوقات کشیک می کشید تا من بتوانم با شهاب تلفنی صحبت کنم . حتی یک بار به اتفاق او با شهاب به کافی شاپ کوچکی در حوالی میدان آرژانتین رفیتم . آن روز چون پردیس با من بود بهتر از روزهای دیگری بود که به تنهایی با شهاب بیرون می رفتم اما بدی آن این بود که هم شهاب و هم من در حضور پردیس خیلی معذب بودیم و نتوانستیم انطور که دلمان می خواست با هم صحبت کنیم .    اواسط اردیبهشت بود  و من می بایست کم کم برای امتحانات پایان سال اماده می شدم دوست داشتم امسال هم مانند سالهای قبل با رتبه خوبی قبول شوم به خصوص که سال آخر هم بودم . هرچند که مثل سالهای قبل به ادامه تحصیل و حتی دانشگاه فکر نمی کردم اما دوست داشتم با معدل خوبی دیپلم بگیرم . امتحانات معرفی م شروع شده بود و من سعی می کردم تا حد امکان افکارم را از سایر مشغولیاتی که داشتم ازاد کنم و تنها به درس فکر کنم حتی قرار شده بود که با شهاب کمتر تماس بگیرم تا بتوانم با تمرکز بیشتری امتحانام را بدهم .   درست شب پانزدهم اردیبهشت بود و من فردای آن شب امتحان بینش داشتم . چون از قبل خوانده بودم هراسی نداشتم . آن شب مادر ، خانواده عمو را دعوت کرده بود البته این چیز تاره ای نبود و ماهی دو یا سه بار خانواده عمو را برای شام دعوت می کرد . آن شب پیروز هم دعوت داشت . وقتی آمد در دستش سبد گل زیبایی به شکل تاج بود . که گلهای گرانبهایی هم داخل آن بود . البته این کار پیروز هم تازگی نداشت زیرا او هروقت به خانه ما یا عمو می رفت با خودش گل می آورد . اما آنشب رفتار او مثل گذشته نبود . هنگامی که با او سلام و احوالپرسی می کردم احساس می کردم مثل همیشه نیست . رفتار او برایم کمی عجیب بود بخصوص که کاملا مشخص بود فکرش جایی مشغول است و تمرکزی برای پاسخ به سوالاتی که پدر و عمو از او می کردن ندارد . حتی بر خلاف دفعات پیش که گاهی اوقات با نگاه بخصوصی به چهره ام خیره میشد . آنشب حتی نگاهی به طرفم نینداخت وخیلی زود بعد شام رفت . حدس می زدم این جریان مربوط به دو هفته قبل می باشد که شنیده بودم وکلای پیروز از سوئد با او تماس گرفته اند و خواسته اند برای انجام بعضی کارهایش که فقط باید شخص خودش داشته باشد به سوئد برود . او در تدارک گرفتن بلیط و اخذ ویزا و سایر کارهای اداری اش بود . اما چیزی که نمی فهمیدم این بود که چرا رفتار پیروز اینقدر تغییر کرده بود . آن شب من و پردیس تا پاسی از شب در اتاقمان مشغول تحلیل رفتار عجیب او بودیم و آخر بدون اینکه نتیجه ای بگیریم به هم شب بخیر گفتیم و خوابیدیم . روز بعد وقتی از مدرسه برگشتم مادر در منزل تنها بود . پدر هنوز از سر کار برنگشته بود و پوریا هم مدرسه بود . پردیس برای دیدن جهیزیه ی یاسمین به منزل عمو رفته بود . خانه در سکوت کامل بود و من نیز پس از تعویض لباسم برای صرف نهار به آشپزخانه رفتم . چند لحظه بعد هم مادر به آشپزخانه آمد و خود را مشغول کار کرد ابتدا آنقدر گرسنه بودم که متوجه نشدم مادر بدون دلیل به اشپزخانه نیامده است و در حقیقت کاری آنجا ندارد اما وقتی سیر شدم حواسم سر جایش آمد به نظرم کارهای مادر کمی بی معنی آمد . او  گاهی  بشقاب را از قفسه بیرون می آورد و پس از لحظه ای آنرا سر جایش می گذاشت و به سمت قفسه ی دیگری می رفت و لیوانی بیرون می آورد . با خودم فکر می کردم که کار مادر چه معنی می تواند داشته باشد اما در این مورد زیاد کنجکاوی نکردم . پس از نهار سفره و وسایل را جمع کردم وقتی می خواستم از آشپزخانه خارج شوم مادر صدایم کرد و گفت می خواهد با من صحبت کند . فهمیدم که حدسم درست است و او بخاطر کاری آنجاست . سر میز نشستم و منتظر شدم . رفتار مادر برایم خیلی عجیب بود انگار می خواست چیزی را بگوید که از حصول آن اطمینان نداشت . حدس میزدم خبری شده و او نی داند چطور آنرا بیان کند . چشم به مادر دوختم و در دلم حدسهایی می زدم . بعد از مکثی طولانی مادر شروع به صحبت کرد من نیز افکارم را از حدس و گمان رها کردم و با دقت به حرفهای او گوش کردم .  مادر بعد از مقدمه چینی در مورد ازدواج پریچهر و عقد پردیس گفت که هر دختری روزی باید به دنبال بخت خودش برود حالا دیر و یا زود این اتفاق می افتد و انسان باید قدر موقعیتهای خودش را بداند و با تصمیم گیری صحیح آینده خوبی برای خودش بسازد . حرفهای مادر برایم نامفهوم بود و در فکر بودم که این چه بحثی است که مادر پیش گرفته و چه ربطی به من دارد که ناگهان فکری به ذهنم رسید قلبم فرو ریخت . مادر صحبت از آینده و ازدواج می کرد به ذهنم رسید که شاید خواستگاری برای من پیدا شده است . همان لحظه حرهای زن عمو را روز عید که به منزلشان رفته بودیم بخاطر آوردم با خودم فکر کردم شاید دختر عموی او از جواب ردی که زن عمو به او داده بود قانع نشده بود و بار دیگر مسئله خواستگاری را عنوان کرده بود . خیلی دوست داشتم مادر این بحث را خاتمه می داد و من را رها می کرد تا به اتاقم برود زیرا از بحث های این چنینی به هیچ وجه خوشم نمی آمد . صدای مادر مرا از افکاری که در آن غرق بودم بیرون آورد .

" نگین جان من و پدرت هر دو خوشبختی شماها را می خواهیم و خودت می دونی که در این مورد از هیچ چیزی دریغ نکرده ایم . سرم را به نشانه تصدیق تکان دادم ام چیزی که بخواهم به آن اضافه کنم به ذهنم نرسید . مادر پس از مقدمه چینی زیاد کم کم داشت حوصله ام را سر می برد . گفت که خواستگار شایسته ای برای من پیدا شده و من که از همان ابتدا حدس میزدم صحبت مادر راجع به چه می تواند باشد نفس عمیقی کشیدم و با صدای آرامی گفتم : مامان من فکر نمی کنم الان وقت مناسبی برای طرح کردن این چیزا باشه . خودتون که می دونید امتحانای من شروع شده . مادر آه بلندی کشید و گفت : اره می دونم اما خودت که می دونی وظیفه یه مادر اینه که مثل یه امنت داری ، صحبت هایی که در مورد آینده ات می شه به گوشت برسونه . حالا دیگه تصمیم با خود توست اما دوست دارم قبل از اونکه به سرعت جواب بدی خوب فکر کنی .  سرم را تکان دادم و خواستم که از جایم بلند شوم که مادر گفت : نمی خوای بدونی خواستگارت کیه ؟  مردد سر جایم ایستادم و سرم را به زیر انداختم ، شاید مادر فکر می کرد که شنیدن نام خواستگارم مرا ذوق زده و مشتاق می کند اما خبر نداشت تنها نامی که مشتاق شنیدنش بودم نامی بود که از مدتاها قبل در قلبم نقش بسته بود . مادر بعد از مکثی کوتاه گفت : نگین آقا پیروز تو رو از پدرت خواستگاری کرده .  با شنیدن این کلام از دهان مادر گویی سیم سه فاری به تنم وصل شد . این خبر مانند شوک برقی تمام وجودم را تکان داد . حتی یکه ای که خوردم دور از انتظار مادر و حتی خودم بود . با ناباوری به مادر نگاه کردم و او را دیدم که با نگرانی به من خیره شده است .  صدای ضعیفی از حنجره ام بیرون آمد : شوخی می کنید / مادر که فکر می کرد خوشحالی حاصل از خبر مرا بهت زده و حیران کرده نفص عمیقی از روی رضایت کشید و گفت : نه عزیزم چه شوخی . از چند وقت پیش این موضوع را می دانستیم اما نی دانستیم تا چه حد حققت دارد اما بعد از عید وقتی عمو به پدرت گفت که از او خواسته راجع به تو با پدرت صحبت کند ما فهمیدیم که بخت دخترم آنقدر بلند بوده که پیروز از بین تمام دختران ، او را خواسته است .      کلام آخر مادر مانند نیشتری قلبم را شکافت . یعنی او و پدرم نهایت سعادت مرا در ازدواج با پیروز می دیدند ؟ این کلام مادر نشان می داد که او و پدر با این مسئله مخالفتی ندارند و در این بین تنها من هستم که باید مخالفتم را سخت و سفت نشان بدهم و یک تنه به مبارزه برخیزم . مادر بعد از اتمام حرفهایش از  جا بلند شد و نشان داد که من هم می توانم به اتاقم بروم و مسئله را از دید خودم تجزیه و تحلیل کنم . به اتقم رفتم اما نمی توانستم به چیزی فکر کنم . افکارم بهم ریخته و آشفته بود . لحظه ای به فکر پیروز افتادم  و لحظه ای به یاد شهاب بودم .  نمی توانستم بفهمم دلیل پیروز از انتخاب من چه می توانسته بادشد در صورتی که از نظر خودم خواهران و حتی دختر عموهایم خیلی زیبا بودند و هم اینکه تفاوت سنی شان با او مناسبتر از من بود که هفده سال از او کوچکتر بودم . به یاد شب عروسی پریچهر  و حرف پیروز افتادم :  یاد ببینم پدرت با ازدواج دخترش با مردی که هفده سال از او بزرگتر است موافقت می کند یا نه . اگر احمق نبودم باید می فهمیدم که آن شب پیروز اول از همه این مسئله را با من عنوان کرده بود و شاید اگر عاقلتر از این بودم همان شب می بایست نظرم را در مورد پیروز به خودش می گفتم که نمی توانم به عنوان همسر دوستش داشته باشم . چهره پیروز پیش چشمانم جان گرفت . نگاه نافذ و پر از راز او صحبت های دو پهلو و معنی دارش . از اینکه خود را به عنوان همسرش تجسم کنم چندشم می شد و احساس بدی به من دست می داد . به خوبی می دانسانم به زودی این خبر چون انفجار بمب در میان فامیل می پیچید . لحظه ای پر از حسادت نیشا در نظرم مجسم شد و لحظه ای دیگر نگاه نگران بیتا را از شنیدن این خبر به یاد آوردم . با اینکه هنوز اتفاقی نیفتاده بود و قرار نبود کسی مجبور به قبول این پیشنهاد کند اما نمی دانم چرا دلم شور افتاده بود و هراس عمیقی بر قلبم چنگ انداخته بود . وقتی به خودم آمدم متوجه شدم ساعتهاست جلوی پنجره ایستاده ام و در فکر های جو واجوی دست و پا می زنم . ورود پردیس به اتاق باعث شد به طرف او بچرخم . پردیس با ناباوری به من نگاه می کرد و لبخند معنی داری روی لبانش بود . متوجه شدم چند لحظه قبل از این ماجرا باخبر شده و قبل از هر چیزی به سراغم آمده تا بفهمد چه حالی دارم . به طرف تختم رفتم و روی آن نشستم . پردیس هم جلو آمد و کنارم نشست و گفت : نگین باورت میشه ؟  سرم را تکان دادم و گفتم : چی رو ؟ این که اینقدر بداقبال باشم / پردیس خنده بلندی سر داد و با لحن شوخی گفت : برو دیوونه بخت در اتاقمون رو زده ، منتها من تو اتاق نبودم و تو اشتباهی در رو باز کردی . نیشخندی زدم و گفتم : هر جور تو بگی حاضرم این اشتباه را جبران کنم .  پردیس که دوست داشت زودتر از هر کسی نظر مرا بداند گفت : این حرفها رو ولش کن . خوش بحالت عجب فرصتی برایت پیش آمده !

" فرصت ؟ "

" آره پس چی ؟ فرصت از این بهتر که مردی با این شخصیت و اعتبار خواهانت شده . وای دختر فکرش را بکن کی فکر می کرد پیروز از تمام دخترانی که دیوانه اش بودند تو را بخواهد ؟   اخمی کردم و گفتم : پس تکلیف شهاب چی میشه ؟ من اونو دوست دارم .   پردیس پوزخندی زد و گفت : برو بابا گرسنه نشدی که عاشقی یادت بره عشق تو این زمونه مثل کیمیاست . عاشق واقعی زمان لیلی و مجنون بود .  لحن پردیس طوری بود که گویی اگر پیروز او را میخواست قید سورش را میزد . این برای من که محبت سروش را نسبت به او دیده بودم ناگوار آمد . با حرص از کنار پردیس بلند شدم و برای اینکه او دیگر به این بحث احمقانه اش ادامه ندهد کتاب درسی ام را به دست گرفتم و نشان دادم که می خواهم درس بخوانم . در آن لحظه مطمئن بودم که پردیس حرفم را درک نمی کند زیرا او به خواسته اش رسیده بود و به قول معروف پیش آدم سیر صحبت از گرسنگی مفهومی ندارد . همین قوه درکش را ضعیف کرده بود . اما من شهاب را ا تمام وجودم می پرستیدم و عطای ازدواج با پیروز را به لقایش می بخشیدم . من شهاب را دوست داشتم و این را به همه آنهایی که فکر می کردند عشق قرن بیستم مانند سرابی در بیابان است ثابت می کردم . دو هفته از مطرح کردن خواستگاری پیروز از من گذشته بود و در این دو هفته به اندازه یک عمر حرف شنیده بودم . از همه به جز پدر که در تمام این مدت حتی یک بار هم حرفی از این جریان به میان نکشید . دو روز بعد وقتی توسط پردیس به گوش مادر رساندم تمایلی به این ازدواج ندارم گویی مرتکب عمل خلافی شده بودم زیرا مادر که تا آن لحظه فکر می کردم تصمیم گیری به این موضوع را به خودم واگذار کرده مرا احظار کرد تا با صحبت فکرم را باز کند . برایم توضیح داد که بخت فقط یکبار در هر خانه ای را می زند و این ازدواج تنها خوشبختی است که در طول زندگی ام ممکن است وجود داشته باشد . صحبت های مادر با خواند هایم از کتابها مغایرت داشت . او مستقیم و غیر مستقیم  از من می خواست باز هم خوب فکر هایم را بکنم و این بار حتما جوابم مثبت باشد . از مادر تحصیل کرده ام انتظار چنین چیزی را نداشتم اگر او مادرم نبود فکر میکردم پیروز او را اجیر کرده تا مرا قانع کند اما در مورد مادرم نمی توانستم فکر بدی به خودم راه بدهم چون او بی شک خواهان خوشبختی ام بود اما متاسفانه این را نمی دانست که هر کس باید خودش بداند خوشبختی در چه چیزیست . پس از چند روز مادر از من خواست اگر فکر هایم را کرده ام پاسخ بدهم . خودم به او گفتم که به این زودی تصمیم به ازدواج ندارم . مادر گویی چاره ای نمی دید دست به دامن زن عمو و بعد از آن پریچهر شد . اما پاسخ من به همه آنان همان بود که به مادرم گفته بودم . شاید همه فکر می کردند که من دیوانه شده ام اما فقط پردیس می دانست که دلیل مخالفتم با این ازدواج چیست . ظاهرا پس از چند باری که من به تک تک ارشاد کنندگانم پاسخ منفی دادم قضیه خاتمه پیدا کرد و دیگر کسی در این مورد صحبت نکرد . پیروز هم هفته بعد از آن جریان به قصد ترک ایران راهی فرودگاه شد اما پیش از آن به منزلمان آمد . در ابتدا از رو به رو شدن با او کمی احساس ترس می کردم اما بعد از دیدن او متوجه شدم تغییری در رفتارش به وجود نیامده و همانی که بود . او درست مثل گذشته که به منزلمان می آمد و سر به سر پوریا می گذاشت و با پردیس درست مانند قبل شوخی می کرد و حتی هنگام صحبت با من واکنشی مبنی بر اینکه از پاسخ ردی که به او داده ام کینه ای به دل دارد نشان نمی داد و من از این بابت خیالم راحت بود و در دل تصدیق می کردم که او مردی فهمیده و با شخصیت است . همان شب پیروز ایران را به مدت نامعلومی ترک کرد و من این مسئله را تمام شده می دانستم و نفس راحتی کشیدم . و از همان لحظه خودم را از آن شهاب می دانستم . می دانستم بعد از پیروز هر خواستگار دیگری که به منزلمان بیاید می توانم به بهانه ادامه تحصیل او را رد کنم هر خواستگاری به جز شهاب .

 


نوشته شده در یکشنبه 3 مهر 1390 ساعت 07:21 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم