تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل دهم ...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

فصل دهم

با شروع تیر ماه کم کم  زمزمه عروسی پردیس بلند شد و عمه به اتفاق پدر و مادر روز بیستم شهریور را برا ی مراسم ازدواج او و سروش انتخاب کردند . در این مدت یاسمین و امید هم نامزد کرده بودند و قرار بود بعد از عید آنان نیز به خانه بخت بروند . در این میان برای نیشا نیز کم و بیش زمزمه هایی شنیده میشد اما چیزی که کاملا علنی شده ود خواستگاری احمد پسر توران خانم از او بود هر چند عمو تاکنون جواب صریحی به او نداده بود اما من بعید میدانستم که نیشا او را قبول کند . از وقتی که خواستگاری پیروز را رد کرده بودم رابطه ام با نیشا بهتر شده بود و باز هم مثل سابق صمیمی شده بودیم . از وقتی مدرسه ها تعطیل شده بود بهانه ای برای بیرون رفتن از خانه و همچنین دیدن شهاب نداشتم اما کماکان تلفنی با او صححبت می کردم . بیتا و سام هم کم کم در فکر تدارک مراسم ازدواجشان بودند و آنطور که بیتا می گفت عروسیشان مثل پردیس در ماه شهریور برگزار می شد . این بریا من که به او خیلی عادت کرده بودم کمی رنج آور .بود . با اینکه دو کاه از شهریور مانده بود اما من دوست داشتم هیچگاه شهریور نیاید زیرا دو نفر از بهترین کسانم را از دست می دادم . خواهرم پردیس که همواره سپر بلایم بود و دوستم بیتا که بهترین دوست دوران تحصیل و جوانی ام بود . هفته اول تیر ماه من و بیتا به اتفاق برای گرفتن کارنامه رفتیم . خوشبختانه توانسته بودم با معدل خوبی فارغ التحصیل بشوم . وقتی پددر کارنامه ام را دید با خوشحالی صورتم را بوسید و پس از دادن شیرینی کارنامه ام که پنجاه هزارتومان پول نقد بود گفت برای شرکت در آزمون سال بعد در هر کلاسی که خواستم ثبت نام کنم . من هم در کلاس آمادگی کنکور ثبت نام کردم . آخر همان هفته به همراه پردیس بریا ثبت نام در کلاس کنکور در آموزشگاهی واقع در خیابان سهروردی رفتم . بعد از آن هم از فروشگاهی در همان حوالی لباسی برای عروسی پردیس خردیم . وقتی برگشتیم پریچهر آمده بود . پس از رو بوسی و خوش و بش با او مادر گفت بیتا زنگ زده و کارم داشته . منو و بیتا قبل از بیرون رفتن از منزل کلی صحبت کرده بودیم و تماس دوباره او برای من کمی غیر منتظره بود و حدس زدم درباره شهاب می خواهد صحبت کند و با این فکر بدون معطلی و قبل از اینکه لباسم را بپوشم تا مادر و بقیه آن را ببینند به طرف تلفن رفتم تا با بیتا تماس بگیرم . خود بیتا تلفن را برداشت ، بعد از احوالپرسی از او پرسیدم که چه شده که باز تماس گرفته .  گفت : چی میخواستی بشه دلم برات تنگ شده بود . گفتم زنگی بزنم  . می دانستم که سر به سرم می گذارد و این روزها آنقدر سرش شلوغ است که وقت سر خاراندن ندارد چه برسه به اینکه دلش فرصت تنگ شدن داشته باشد . اما نمی خواستم تا خود او صحبت نکرده چیزی عنوان کنم . بنابراین خندیدم  و گفتم : دل منم برات تنگ شده . بیتا جون فکر میکنم از آخرین فرصتها خوب استفاده می کنی . راستی رفتم اسمم رو نوشتم . تو هنوز تصمیمت رو نگرفتی ؟     بیتا گفت : الان که حتی فکرش رو نمی کنم . شاید بعد از ازدواج وقتی  ببینم حوصله ام تو خونه سر میره یک کارایی بکنم . می دانستم که بیتا به کلی قید درس و دانشگاه را زده و این را فقط برای دل خوشی من می گوید .  بیتا هنوز نگفته بود که برای چه با من تماس گرفته بود ، عاقبت طاقت نیاوردم و گفتم : از درس و کنکور بیرون بیایم . بیتا فکر نمی کنم با اون اوضاع شلوغی که تو خونتون هست فقط بخوای حال و احوال منو بپرسی . بگو چکارم داری ؟   بیتا با صدای بلند خندید و گفت : خیلی تیزی باور کن اگه به زبون نمیومدی بهت نمی گفتم که کی منتظره باهات صحبت کنه بخصوص که کم مانده تلفن را از دستم بقاپه . در همان لحظه صدای خنده دو مرد را از پشت گوشی شنیدم و فهمیدم که بیتا تلفن را روی آیفون زده و صدایی که میشنیدم متعلق و به شهاب و سام است . خدارو شکر کردم که حرفی نزدم که بعد باعث خجالتم شود . بیتا گفت : نگین فعلا خداحافظ . گوشی رو میدم به شهاب . لحظه ای بعد صدای شهاب را از پشت گوشی شنیدم .

" سلام "

" حالت چطوره خوبی ؟ "

" ممنون "

" نگین چرا تلگرافی جواب می دی ؟ "

" شهاب تلفن رو آیفونه ؟ "

" مگه بچه ای کی جرئت داره وقتی من با عشقم حرف می زنم استراق سمع کنه . "

" راست می گی ؟ "

" تو چی فکر می کنی ؟ به نظرت بهت دروغ می گم ؟ "

" نه خیالم راحت شد . خوب حال تو چطوره ؟ "

" خیلی بد . "

" چرا ؟ "

" از بی معرفتی بعضی ها . "

" از بی معرفتی من ؟ "

" عزیزم خدا نکنه تو بی معرفت باشی از دست این زمونه شکایت دارم . بخصوص از دست مدرسه ها که تا چشم به هم می زنی تعطیل می شن . "

خندیدم و در دل قربون صدقه اش رفتم .  شهاب بار دیگر با لحن گله مندی ادامه داد :  خلاصه گله دارم از روزگار و از دست بعضی هایی که یادشون می ره یک قلبی براشون می تپه .

" این حرف و نزن خودت می دونی من دوست دارم ببینمت اما می دونی که .... "

" من هیچی نمی دونم فقط اینقدر می دونم که خواستن توانستنه اگه دوست داری فقط باید بخواهی . درست نمیگم ؟ "

" چرا "

" خوب بگو کی ببینمت ؟ "

فکری کردم با اینکه نمی دانستم موقعیتی به دست می آید یا نه اما دلم را به دریا زدم و گفتم : فردا چطوره ؟

" با اینکه هر لحظه بریا من یک قرن به حساب میاد چون می دونم این انتظار با تمام سختیش شیرینه قبول . به قول یکی از شعرا :  در انتظار رویت ما و امیدواری      در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی     

        مخمور آن دو چشم آیا کجاست جامی    بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی

خوب چه شد ؟ فردا ساعت چند ؟ کجا ؟

فکری به خاطرم رسید صبح فردا می خواستم برای خرید کتابهایی که آموزشگاه داده وبد به میدان انقلاب بروم و این بهترین فرصتی بود که می توانستم شهاب را ببینم .  گفتم : فردا صبح وقت داری ؟ می خوام برم میدون انقلاب . 

" آره عزیزم وقت من بیست و چهار ساعته در خدمت شماست . "

" خوبه پس فردا ساعت نه صبح سر میدان به سمت ولیعصر . خوبه . "

" بهتر از این نمیشه "

" شهاب می خوام بدونی که ... "  با بیرون امدن مادر و پریچهر از آشپزخانه باقی کلامم در دهانم ماسید . پریچهر نگاهی به من انداخت و لبخند زد و اشاره کرد که بعد از تلفن کارم دارد . مادر و او روی صندلی نهار خوری داخل هال نشستند و فرصت ادامه صحبت مرا با شهاب غیر ممکن ساختند .  صدای شهاب را شنیدم که گفت : نگین بگو می خوام بدونم که دوستم داری . همین رو می خواستی بگی ؟   با حالت معذبی گفتم : آره بیتا جون باشه بعد می بینمت .  شهاب فهمید که دیگر نمی توانم صحبت کنم .  گفت : نگین موتوجه شدم اما می خوام به جای خداحافظی بهت بگم دوستت دارم . دوست دارم . دوست دارم . آهسته گفتم : منم همینطور تا بعد . بعد گوشی را گذاشتم . همانطور که روی صندلی نشسته بودم به شهاب فکر می کردم که صدای پریچهر مرا به خود آورد .

" نگین برو لباست رو بپوش ببینم بهت میاد ؟ "

برای پوشیدن لباس بلند شدم تا به اتاقم بروم اما هنوز به شهاب فکر میکردم و به اینکه چقدر او را دوست داشتم .  صبح روز بعد زودتر از همیشه از رختخواب بیرون آمدم تا فرصت کافی برای انجام کارهایم داشته باشم . بعد صرف صبحانه مادر رو به پردیس کرد و گفت که امروز قرار است به منزل پریچهر برود تا به اتفاق هم به پزشک مراجعه کنند . با تعجب به مادر نگاه کردم . روز قبل که پریچهر منزلمان بود نشانی از بیماری در چهره اش نبود . پردیس با لبخند به مادر نگاه کرد و گفت : وای به این زودی ؟ مادر سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت : نه هنوز خبری نیست اما باید پریچهر را پیش پزشک خودم ببرم تا با او آشنا شود . هر چند که زود است اما دیروز پریچهر می گفت که حاج خانم در صحبت هایش خیلی سربسته از او خواسته تا زنده است بتواند نوه اش را ببیند .    پردیس نفس بلندی کشید و با قیافه گفت : اوه این حاج خانمم چه توقع هایی که نداره . اول که می گفت تا زنده است می خواد عروسی تنها پسرش رو ببینه . حالا هم می خواد نوه اش رو ببینه ، معلوم نیست بعد چی  می خواد . حتما عروسی نوه هاشو و نتیجه هاشو ، نبیره هاشو و ندیده هاشو . خیلی سیاست داره با این حرفها می خواد سر عزرائیل رو هم شیره بماله .  مادر لبش را به دندان گرفت و با اخم به پردیس نگاه کرد . می دانستم مطب پزشک مادر در حوالی خیابان شریعتی است و خیالم راحت بود که مسیر مادر به میدان انقلاب نمی خورد . قبل از آمدن تاکسی تلفنی که مادر خواسته بود از منزل خارج شدم . به پردیس گفته بودم که می خواهم با شهاب بیرون بروم اما نگفته بودم که برای خرید کتاب به میدان انقلاب می روم . سر میدان هفت تیر به سمت ولیعصر شهاب را دیدم که کنار خودروی دوو سی یلو مشکی رنگی ایستاده بود . به محضی که چشمش او به من افتاد سوار شد . من نیز به سمت خودرو رفتم و با دلی لرزان سوار شدم . با اینکه فقط دو هفته بود که او را ندیده بودم اما فکر می کردم سالها از او دور بوده ام به طوری که دلم نمی خواست چشم از او بردارم . به شهاب سلام کردم و او به گرمی سلامم را پاسخ داد . بار دیگر با دیدن او تمام حرفها از ذهنم پاک شده بود و تمام وجودم پر از احساس نامفهومی بود . دلم می خواست بگریم ، بخندم و با صدای بلند فریاد بزنم و به تمام مردم دنیا بفهمانم که با تمام وجود او را می پرستم . اما به جای این خواسته ها لبخندی به او زدم و گفتم : خوشحالم که می بینمت .   شهاب نگاه عمیقی به من انداخت که تمام وجودم را به آتش کشاند .

" نگینم من خوشحالترم . باور کن در این مورد به پای من نمی رسی . " چشم از او گرفتم و به راهی که می رفتیم نگاه کردم . صدای شهاب مرا در دنیایی از خلسه فرو می برد . به عکس من که حرف زدن را فراموش کرده بودم او دنیایی از حرف داشت . سکوت کرده بودم و فقط می شنیدم . آنجا احتیاجی به زبان نداشتم . فقط گوش می دادم و با قلبم خوب حفظ می کردم .

" نگین عزیزم ، عشق من ، محبوبم ، فرشته خوشگلم ، دلم می خواد داد بزنم ، مثل مجنون خودم رو آواره کوه و بیابون کنم ، مثل فرهاد تیشه به دست بگیرم یک کوه بیستون دیگه رو بکنم . اما نه چرا مثل مجنون ، لیلی من که فقط مال خودمه پس باید خیلی دیوونه تر از مجنون باشم که وقتی لیلی مال خودمه سر به بیابون بزنم . چرا مثل فرهاد بخوام با تیشه زدن به کوه ، عشقمو به شیرینم ثابت کنم . شیرین من اونقدر نازنینه که نمی خواد با کندن کوه بیستون منو از سرش وا کنه . می خوام مثل خودم باشم . شهاب پژوهش . کسی که امروز میخواد به نگین گرانبهاش بگه آخر همین هفته ، می خواد بیاد اونو مال خودش بکنه . تا پایانی باشه برای کابوسهای شبانه اش . تا دیگه تو خواب نبینه که نگینش رو گم کرده . به شهاب نگاه کردم تا باور کنم که حرفهای او نثری عاشقانه نیست . شهاب با لبخندی شیرین و جذاب بازتاب کلامش را در چشمهای من جستجو می کرد . چشمانم را از او گرفتم و به رو به رو خیره شدم . در آن لحظه نمی دانستم چگونه باید رفتار کنم . آیا می بایست با شرم سرم را به زیر می انداختم و نشان می دادم که آمادگی شنیدن این حرفها رو آن هم به طور ناگهانی ندارم . یا می بایست قهر و ناز ممی کردم . اما من هیچ کدام از این کارها را دوست نداشتم چون نمی خواستم نقش بازی کنم و به او دروغ بگویم . من از مدتها پیش منتظر این لحظه بودم . از خیلی پیشتر حتی از لحظه ای که احساس کردم شهاب جایی درون قلبم باز کرده منتظر بودم تا روزی زنگ منزلمان توسط او به صدا در بیاید . خیلی دوست داشتم فریادی از شوق بکشم . پنجره را با و با سر دادن فریاد شادی عابرانی را که گوشه و کنار خیابان خود راه می رفتند را در شادی ام شریک کنم . از تصور چنین کاری لبخندی گوشه لبم نقش بسته بود . صدای شهاب مرا از افکار عجیب و غریبم بیرون آورد .

" نگین چرا ساکتی ؟ "

به او نگاه کردم : " چیزی بگم ؟ "

" هر چی دلت می خواد حتی شده یک کلمه . "

" چی باید بگم ؟ "

" اینو که من نباید به تو بگم . خودت باید بدونی که چی بگی "

" شهاب . دوستت دارم "

" آه این دنیایی حرف تو چند کلامه . نگین منم دوستت دارم . "   شهاب ماشین را در یکی از فرعی های انقلاب پارک کرد و هر دو پیاده شدیم  . بعد از پیاده شدن تازه به خاطر آوردم که از او بپرسم که ماشین مال چه کسیست . شهاب گفت که متعلق به شوهر خاله اش می باشد که برای مدتی به مسافرت خارج از کشور رفته . به همراه شهاب برای خریدن کتابهایی که لازم داشتم به فروشگاهی که رو به روی در اصلی دانشگاه بود رفتیم و بعد از خرید چند کتاب از فروشگاه بیرون آمدیم . چند قدم جلوتر وقتی چشمم به پرده سر در سینما افتاد متوجه شدم نظر شهاب هم جلب شده و به آن نگاه می کند . او به سمت سینما اشاره کرد و گفت :  تعریف این فیلم رو خیلی می کنن اما هنوز نرفتم ببینمش . وقت داری با هم بریم ؟  به ساعت نگاه کردم . ساعت ده و ربع بود . با تردید به شهاب نگاه رکدم و گفتم : به نظرت چند ساعت طول میکشه ؟  

" تقریبا یک ساعت و نیم اگه دوست داری بریم . الان وقت خوبیه چون هنوز شروع نشده . چون می دانستم مادر بعد از رفتن به پزشک به منزل پرچهر می رود و نهار هم آنجاست تردید را کنار گذاشتم و موافقتم را اعلام کردم . به سمت دیگر خیابان رفتیم . شهاب بلیط گرفت و داخل سینما شدیم. شهاب درست می گفت  وقت مناسبی بود و تا چند دقیقه دیگر فیلم شرع میشد  . شهاب از بوفه مقدار زیادی خوراکی خرید . چند دقیقه بعد من و او روی صندلی های لژ خانواگی نشسته بودیم و فیلم را تماشا می کردیم . گاه گاهی شهاب پاکت چیپس یا پفکی را جلویم می گرفت و با اصرار مرا وادار به خوردن می کرد . به طوری که وقتی فیلم تمام شد و ما از سینما بیرون آمدیم فکر می کدم کلی به وزن اضافه شده بود . وقتی به شهاب این حرف را گفتم خندید و گفت : برای اضافه کردن وزن حالا حالا ها جا داری . از در سینما که خارج شدیم شهاب پیشنهاد کرد برای خوردن غذا به رستورانی برویم که مخالفت کردم .  سپس هر دو قدم زنان به سمت دانشگاه رفتیم تا از خط کشی جلوی در دانشگاه به سمت دیگر خیابان برویم . از کنار جدول کنار خیابان رد شدم و هنوز به ابتدای نرده های دانشگاه نرسیده بودم که شنیدم کسی صدایم می کرد . شنیدن نامم با صدایی که به خوبی میدانستم متعلق به چه کسی است بند از بند وجودم باز کرد . نفس در سینه ام حبس شد به طوری که جرئت نداشتم به طرف صدا برگردم . شهاب هم متوجه شد و با نگرانی به من نگاه کرد . کتابهایی که خریده بودم در نایلکسی دست شهاب بود و برای اینکه نشان بدهم تنها بوده ام خیلی دیر شده بود .   شهاب با شتاب گفت : نگین بگو من مزاحمت شده بودم . به او نگاه کردم و لبخندی زدم و گفتم : یادت باشه هر اتفاقی بیفته دوستت دارم .   و با اطمینان از عشق او به طرف صدایی که متعلق به نوید بود برگشتم . نوید نبش خیابان شانزده آذر ایستاده بود جایی که من و شهاب هر دو از کنار ان

ان رد شده بودیم . اما متعجب بودم که چرا او را ندیده بودم . شاید او پشت ما بوده و مارا تعقیب می کرده شاید هم همان لحظه و اتفاقی ما را دیده بود اما هر چه بود امیدوار بودم ما را هنگامی که از سینما خارج شده بودیم ندیده باشد چون در آن صورت معلوم نبود چه پیش می آمد . به سمت نوید حرکت کردم . با وجودی که سعی می کردم قدمهایم محکم باشد اما لرزش زانوانم را به وضوح احساس می کردم . تمام شهامتی که چند دقیقه پیش در دلم احساس می کردم مبدل به ترسی مبهم شده بود آن هم از کسی که هیچگاه رابطه خوبی با او نداشتم . نوید یک دستش را در جیب شلوارش فرو برده بود و با قیافه خشنی به من خیره شده بود . چهره اخم الود نوید که در آن لحظه شباهت عجیبی به عمو پیدا کرده بود هزار اندیشه برای خلاصی و فرار از بار اتهام در ذهنم به وجود می آورد . با خود گفتم : به او می گویم اتفاقی شهاب را دیده ام . در یک لحظه بعد فکر دیگری به سراغم آمد . به او می گویم شهاب پسر عمه دوستم هست و او بعد از شنهاختن من می خواسته به من کمک کند . با وجودی که می دانستم تمام بهانه هایی که به نوید خواهم گفت حتی نمی تواند خودم را قانع کند اما نا امیدانه به دنبال راه نجاتی می گشتم . صدای خشن نوید که کاملا مشخص بود می خواست به من بفهماند که نمی توانم منکر چیزی شوم حواسم را سر جایش اورد .

" اینجا چه غلطی می کنی ؟ "

لحن بی ادبانه نوید احساس شهامتی را که گم کرده بودم به من برگرداند . " غلطی نمی کنم آمدم چند تا کتاب بخرم ." صدای شهاب شهاب از پشت سرم باعث شد دندانهایم را به هم بفشارم . در آن لحظه ارزو می کردم کاش شهاب بدون موقعیت من آنجا را ترک می کرد تا من بتوانم منکر آن چیزی که نوید دیده بود شوم اما می دانستم چنین کاری از شهاب غیر ممکن است .شهاب با صدای محکمی گفت : سلام نوید من اتفاقی دختر عمویت را دیدم و مزاحمش شدم .  به طرف شهاب برگشتم و با شتاب گفتم : نه اصلا اینطور نیست ایشان خیلی به من لطف کزدند .  همان موقع فکری به خاطرم رسید و گفتم : اگر آقای پژوهش نبود معلوم نبود بتوانم کیفم را از دو موتور سواری که می خواستن کیفمو بدزدن پس بگیرم .  نوید به حالت مشکوکی ابتدا به شهاب و سپس به من نگاه کرد و با لحنی که نشان میداد حرفم را باور نکرده است گفت : کیفت رو زدند ؟    قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم : آره . یعنی نه . می خواستن کیفم رو بزنن . اما ایشان که همان لحظه از ماشینشان پیاده میشد متوجه شد و ...    نوید نگذاشت بیش از این ادامه بدهم . حرفم را قطع کرد و گفت : خب بسه . من از لطف ایشان بی نهایت متشکرم . بعد دستش را به طرف شهاب دراز کرد تا با او دست بدهد . اما حالت صورتش به هیچ وجه   دوستانه نبود گویی می خواست بگوید که حرف مرا باور نکرده است . به شهاب نگاه کردم . نمی دام او هم همین احساس را داشت یا چیز دیگری فکرش را مشغول کرده بود . رنگش به سرخی میزد و نگاهش را به زیر دوخته بود . وقتی متوجه شد نوید دستش را به طرف او دراز کرده به اکراه به او دست داد  . نوید به من اشاره کرد که برویم و من به اجبار سرم را به زیر انداختم و نشان دادم در این مورد با او مخالفتی نخواهم کرد . شهاب نایلکس کتاب را به سمت من دراز کرد و آهسته گفت : از مزاحمتی که برایتان ایجاد کردم عذر می خوام .    هنوز دستم را دراز نکرده بودم که نوید پیش دستی کرد و نایلکس را از شهاب گرفت و بدون کوچکتری صحبتی به من اشاره کرد که حرکت کنیم .  پیش از حرکت به شهاب نگاه کردم و گفتم : بابت زحمتی که به شما دادم عذر می خوام . وآهسته تر از قبل ادامه دادم : و همچنین متشکرم . خدانگهدار .  جرئت نداشتم به نوید نگاه کنم چون می دانستم در حال حرص خوردن است . بدون اینکه او را نگاه کنم قدمی برداشتم . چند قدم که رفتم صدای نوید را شنیدم که خطاب به شهاب می گفت : خداحافظ رفیق .  لحن نوید کنایه آمیز بود اما صدای شهاب را نشنیدم که به او پاسخ بدهد . حالا دیگر فهمیده بودم که نوید با این طرز رفتار به اصطلاح دوستانه خواسته او را شرمزده کند . از نوید بی نهایت بدم آمده بود و خیلی دوست داشتم با تمام وجود نفرتم را به او نشان بدهم . به او که خواسته بود شهاب را سکه پول کند . اما می دانستم الان وقت مشاجره و جر و بحث با او نیست . فقط باید دعا می کردم که او آنقدر مرد باشد که این موضوع را به گوش پدر نرساند چون در آن صورت ممکن بود شهاب پیش پدر جور دیگری جلوه کند . با خودم گفتم ای کاش این چند روز هم بگذرد تا شهاب به خواستگاری ام بیاید . بعد از آن نوید به هر کس هر چه دلش خواست بگوید مهم نیست . صدای نوید را شنیدم که با لحن خشن گفت : برو به سمت بالا . احساس می کردم در دست او اسیرم .و از اینکه هر چه او بگوید می بایست گوش کنم خون خونم را می خورد اما چاره دیگری نداشتم . نوید کنارم قدم برمیداشت و من سرم را به زیر انداخته بودم و در فکر آخر ماجرا بودم . بعد از طی مسافتی او به طرف خوردوی عمو که رو به روی تالار مولوی پارک شده بود رفت و بعد از سوار شدن در جلو را باز کرد تا من سوار شوم . تا آن لحظه نوید به من نگاهی نینداخته بود به طوری که گویی وجود خارجی نداشتم اما همین که سوار اتومبیل شدیم نگاه خشمناکی به من انداخت و گفت : تا الان فکر می کردم سرت به کار خودته و فقط به درس خوندن فکر می کنی . اما نمی دانستم اینقدر آب زیر کاه و موذی باشی.  می دانستم اگر به نوید میدان بدهم ولکن معامله نخواهد بود بنابراین من نیز متاقبلا اخمی کردم و گفتم : چیه مگه چکار کردم ؟  چپ چپ نگاهم کرد و گفت : راستی که خیلی پرویی . هیچی بهت نمی گم روتو زیاد نکن .   با عصبانیت گفتم :   گفتم مگه چکار کردم ؟ اصلا به تو چه مربوطه . تو چکاره ای که به خودت حق می دی با من اینجور صحبت کنی .  با همان اخم دندانهایش را به هم فشار داد و گفت : بهت می گم چه کاره ام صبر کن عمو رو ببینم . از تهدیدی که کرد به نهایت عصابنیت رسیده بودم و دلم می خواست با ناخن پوست صورتش را می کندم کاری که تا آن لحظه حتی فکرش را نمی کردم . دست بردم تا دستگیره در را بگیرم و از خودرو خارج شوم که دستش را دراز کرد و بازویم را با خشونت به طرف خودش کشید و در همان حال با عصبانیت فریاد زد : بتمرگ سر جات . بخدا اون در باز شه له و اوردت میکنم . هر چی هیچی نمیگم از رو نمی ره . در آن لحظه نمی دانم از تهدیدش ترسیده بودم و یا از خارج شدن از خودرویش منصرف شده بودم اما به هر صورت سر جایم باقی ماندم . دستم به فشاری که او به بازویم داده بود درد می کرد . از نوید بعید نبود که بخواهد دستش را رویم دراز کند بخصوص که می دانستم رگ غیرتش زیادی به جوش آمده است . با وجودی که می خواستم سر به تنش نباشد اما خشمم را فرو خوردم و بدون صحبت به رو به رو خیره شدم زیرا بیش از این نمی خواستم رویش به رویم باز شود . نوید خودرو را به حرکت درآورد . با عبور از سمت بلوار کشاورز فهمیدم که به سمت خانه می رویم . جلوی در منزل نوید خودرو را نگه داشت تا من پیاده شوم . من نیز بدون هیچ صحبتی پیاده شدم و او رفت . نمی دانستم چه خواهد شد فقط این را می دانستم که هر لحظه باید منتظر حادثه ای باشم . به منزل رفتم مادر هنوز نیامده بود اما پردیس ناهار را درست کرده بود و منتظر من و پوریا بود تا با هم غذا بخوریم . به او گفتم میل به خوردن ندارم و به طرف اتاقم رفتم . ساعتی بعد پردیس به اتاقم آمد و بعد از اینکه در مورد حالم پرس و جو کرد به او گفتم که چه اتقای افتاده . پردیس ابتدا از اینکه به همراه شهاب به آن نقطه از شهر که درست مرکز رفت و آمد خیلی از آشنایان بود رفته بودم سرزنشم کرد . اما بعد دلداریم ذداد و گفت : عیب نداره به هر حال اتفاقیه که افتاده ، دیگه نمیشه کاریش کرد . تو هم انقدر پکر نباش . دیر یا زود می فهمیدن که تو و شهاب همدیگر رو دوست دارید . با نگرانی به پردیس نگاه کردم وگفتم : یعنی چی میشه ؟ پردیس شانه هایش را بالا انداخت و گفت : هیچی فوقش نوید جریان رو به بابا می گه . تو هم اون و شیدا رو لو می دی بعد هم هر دو تون از اینکه لو رفتین حالتون گرفته میشه . بعدم ماجرا تموم میشه . همین .   از اینکه پردیس اینقدر راحت با هر موضوعی برخورد می کرد به حال او غبطه می خوردم . پردیس جسور بود و در بدترین شرایط میدان را خالی نمی کرد اما من نی تواستم مانند او باشم . صدا زنگ تلفن باعث شد پردیس از جایش بلند شود و برای پاسخ دادن به آن برود . چند لحظه بعد در حالی که گوشی سیار را در دست داشت به اتاق برگشت و آن را به طرف من گرفت و گفت : بیتاست . مثل اینکه شهاب از وقتی از تو جدا شده دست به دامن او شده تا خبری از تو بگیره . حدس پردیس درست بود . شهاب بعد از جدا شدن از من به منزل خاله اش رفته و آز آنجا به بیتا زنگ زده بود و بعد از گفتن جریان از او خواسته بود تا به من زنگ بزند  و اگر حالم خوب بود با منزل خاله اش تماس بگیرم . به بیتا اطمینان دادم که اوضاع رو به راه است و بعد از خداحافظی از او با شماره تلفنی که بیتا داده بود تماس گرفتم . خوشبختانه خود شهاب گوشی را برداشت و بعد از اینکه فهمید من پشت خط هستم شروع کرد قربان صدقه رفتن من . با شنیدن صدای شهاب تمام نگرانی هایی که فکر می کردم خیلی وحشتناک است از خاطرم محو شد و فقط به او فکر می کردم . به او که خیلی دوستم داشت . شهاب گفت : نگین چطوری ؟ نوید که اذیتت نکرد ؟ 

" خوب فرصت نکرد اذیتم کند ، اما دیر نشده خودش که می گفت بذار باباتو ببینم . "

" گوش کن ، اگه هر چی گفت بزن زیرش . "

" نگران نباش ، به قول پردیس اول و آخر بابا اینا می فهمیدن . "

" به پردیس جریان رو گفتی ؟ "

" آره اما تو که انو می شناسی هیچی نمی تونه اونو بترسونه یا نگران کنه . "

" عزیزم تو هم نباید نگران چیزی باشی . دست کم تا زمانی که منو داری ، باشه ؟ "

" نه شهاب من نگران چیزی نیستم ، حداکثر تا زمانی که تو رو دارم . "

" نگین خیلی دوستت دارم خیلی خیلی زیاد . خودت می دونی چقدر . راستی تا یادم نرفته ، همین چند دقیقه پیش با خاله ام مفصل صحبت کردم و قرار شده امروز یا فردا به منزلتون زنگ بزنه و بعد از اینکه با مادرت صحبت کرد قراره روزی رو بریا خواستگاری بذاره . هر چند که خیلی دوست داشتم قرارمون برای امشب باشه ولی باید خیلی صبر کنیم تا شوهر خاله ام از مسافت برگرده . اینطور که خاله ام می گفت فکر می کنم چهارشنبه شب بیاد . حدود نیم ساعت با شهاب صحبت کردم و بعد از خداحافظی از او با دلی پر از امید به طبقه پایین رفتم تا با خیال راحت تلوزیون تماشا کنم . تا شب هر زنگی که تلفن می خورد دلم را می لرزاند و فکر می کردم خاله شهاب است که به منزلمان زنگ زده ، از طرفی هر چه به آمدن پدر نزدیک می شد دلشوه ی م از جانب نوید بیشتر میشد . اما خوشبختانه آن شب اتفاقی نیفتاد . گویا نوید هنوز فرصت نکرده بود با پدر صحبت کند . بعد از ظهر فردای آن روز وقتی صدای ماشین پدر را شنیدم که وارد حیاط شد ، قلبم به تپش افتاد . نمی دانستم پدر چه حالتی دارد . آیا نوید توانسته بود با او صحبت کند یا نه ؟! خوشحال بود یا ناراحت ؟! جرات نکردم پایین بروم و از همان روی پله ها خم شدم تا چهره پدر را ببینم که با جعبه ای شیرینی وارد منزل شد تا حدودی خیالم راحت شد که نوید هنوز فرصت نکرده با او صحبت کند . مادر به استقبال او رفت  و جعبه شیرینی را از او گرفت . پشت سر پدر پورای با جعبه ای میوه وارد شد و در حالی که مانند آمبولانس آژیر می کشید به سمت آشپزخانه رفت . آنقدر صدای آژیر پوریا بلند و گوشخراش بود که نفهمیدم پدر به مادر چه گفت فقط صدای مادر را شنیدم که گفت : به سلامتی . کی انشاالله .

" خدا بخواد فردا شب . "

" میاد بمونه ؟ "

" نه از قرار معلوم شرکتی که قرار بود ایران بزنه یک مقدار کار داره . باید بیاد کاراشو درست کنه . تازه یک خبر عالی پروین ، اینجا رو گوش کن ، تلفنی که باهاش صحبت می کردم می گفت درس پوریا که تموم شد در حینی که تو دانشگاه تحصیل میکنه میتونه شرکت رو هم بچرخونه . می دونی یعنی چی ؟    صدای شاد مادر کنجکاوی ام را از اینکه بدانم در چه مورد صحبت می کنند بیشتر کرد .

" وای خدا رو شکر . "

برای سلام کردن به پدر از پله ها پایین آمدم و به طرف آشپزخانه رفتم . پردیس هم که تازه از  حمام آمده بود شت سر من وارد آشپزخانه شد . با تردید جلو رفتم و بعد از سلام به پدر صورتش را بوسیدم . پدر با خوشحالی با من و پردیس صحبت کرد و حالمان را پرسید . روی صندلی خودم پشت میز آشپزخانه نشستم و پدر رفت تا لباسهایش را عوض کند . مادر به پردیس گفت : شنیدی پدر چی گفت ؟

پردیس سرش را تکان داد و گفت : نه همین الان از حمام آمدم چه شده ؟

" آقا پیروز فردا شب میاد ایران . "

پردیس ناخودآگاه به من نگاه کرد و گفت : آه چه خبر خوبی و سرش را تکان داد .   متوجه منظور پردیس نشدم اما حدس میزدم این خبر برای هرکس که خوب باشد برای من نمی تواند دلنشین باشد زیرا شاید با وجود پیروز پدر نخواهد جواب مساعدی به خواستگاری شهاب بدهد . همانطور که در فکر بودم از پیروز که با آمدن بی موقعش موقعیت شهاب را خراب می کرد بدم آمده بود . از طرفی هنوز خاله شهاب به منزلمان زنگ نزده بود تا با مادر صحبت کند و از طرف دیگر نوید مرا نگران می کرد . چون می دانستم او کسی نیست که بخواهد در این مورد گذشت کند و اگر هم تاکنون حرفی نزده حتما دلیلی داشته که من از آن بی خبر هستم . دلیل آن را  شب بعد فهمیدم . نیمه شب روز بعد پیروز به ایران آمد . برای استقبال از او این بار برخلاف دفعه قبل فقط پدر و مادر و عمو و زن عمو و نیما به فرودگاه رفتند . صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم سر میز صبحانه مادر را سرحال ندیدم . ابتدا حدس میزدم بی خوابی شب گذشته او را کسل و بی حوصله کرده زیرا وقتی از فرودگاه به منزل برگشتند هوا روشن شده بود . نمی دانستم پیروز به منزل عمو رفته یا به منزلی که خودش اجاره کرده بود و می گفتند هنوز آن را دارد رفته بود اما هر طور که بود پا روی کنجکاوی ام گذاشتم تا بعد از پردیس بپرسم . بعد از اینکه صبحانه را خوردیم مشغول جمع کردن وسایل روی میز شدم که صدای خشن مادر را شنیدم . نگین پردیس سفره را جمع می کند بیا تو اتاقم کارت دارم .  من و پردیس با تعجب به هم نگاه کردیم نمی دانستم چه شده اما هر چه بود باید اتفاقی افتاده باشد که مادر چنین بد اخلاق شده است . مادر از آشپزخانه خارج شد و من با نگرانی از پردیس پرسیدم : به نظرت چی شده ؟ پردیس که معلوم بود از چیزی خبر ندارد گفت : نمی دونم اما فکر می کنم که خبری شده که مامان اینجوری بهم ریخته . آه فهمیدم چه شده شاید نوید جریان را به گوششان رسانده . آره غیر از این نمی تونه چیزی باشه . و بعد قیافه متفکری به خود گرفت و ادامه داد : آره به خدا راست میگم مارمولک رفته جریان را به زن عمو گفته و اونم دیشب که مامانو تنها گیر اورده گذاشته کف دستش . با وحشت به پردیس نگاه کردم . با صدای مادر که مرا به نام می خواند از جا پردیم و با صدای بلندی گفتم : بله اومدم . همانطور که از در آشپزخانه خارج میشدم صدای پردیس را شنیدم که گفت : نگین به مامان بگو چون اونو با دوست دخترش دیده بودی دست پیش گرفته که پس نمونه . خوب همینو بگی ها . نگاه گذاریی به پردیس کردم و سرم را تکان دادم . وقتی وارد اتاق مادر شدم او را دیدم که روی تخت نشسته و چشم به در دوخت بود . با ورد من مادر نگاه تلخی به من انداخت و گت : بیا بشین اینجا . کنار مادر روی تخت نشستم و او با لحن غضبناکی گفت : چند روز پیش که می خواستم برم دکتر تو هم می خواستی بری کتاب بخری چه اتفاقی افتاد ؟  فهمیدم حدس پردیس درست بوده . به مادر نگاه کردم و گفتم : چطور مگه ؟ مادر با همان اخم گفت : سوالی که ازت پرسیدم جواب بده ؟    بری اینکه وضعم رو از اینی که هست بدتر نکنم مجبور شدم دروغ بگویم . به مادر گفتم وقتی از در کتابفروشی بیرون آمدم دو موتور سوار می خواستند کیفم رو بزنند که مردی مانع از انجام این کار شد . دیگر به مادر نگفتم که آن مرد پسر عمه سام نامزد بیتا بوده است . مادر نگاهی به چشمانم انداخت و گفت : داری راست می گی ؟   سرم را تکان دام و گفتم : بله همان موقع نوید را دیدم که صدام کرد نمیدونم اون به شما چی گفته اما جریان همینی بود که گفتم .  در آن لحظه آنقدر مسلط صحبت می کردم که خودم هم باورم شده بود که قرار بوده کیفم را بزنند و شهاب نگذاشته بود اما گویی مادر پر تر از این حرفها بود که حرفم را باور کند . صدای مادر مرا از فکر بیرون آورد . 

" چرا همون روز چیزی به من نگفتی ؟ "

" نمی دانستم موضوع انقدر مهمه . اما وقتی اومدم خونه شما نبودید و من به پدریس گفتم که چه اتفاقی افتاده . "  نگاه مادر مانند خنجری بر قلبم فرو نشست به طوری که احساس می کردم تمام واقعیت را با نگاهش از ذهنم بیرون کشیده است . مادر بدون مقدمه پرسید : پسره رو می شناختی ؟  با اینکه به خوبی متوجه منظورش شده بودم اما خودم را به نفهمبدن زدم و گفتم : کدوم پسره ؟ 

" همون که می گی نگذاشت کیفتو بزنن . "

فکری کردم . می دانستم که نوید گفت که او کیست . سرم را تکان دادم و گفتم : آره فکر می کنم دوست نویده چون حال نوید را از من پرسید .

" اون تو را از کجا می شناخت ؟ "

" نمی دونم "

صدای تقه ای به در خورد و پردیس وارد شد . مادر با اخم به او نگاه کرد اما پردیس نگاهی به من کرد وگفت : نگین به مامان گفتی همون روز نوید رو با یک دختر تو ماشین دیده بودی که دل می دادن و قلوه می گرفتن. لبم را به دندان گرفتم و در دل گفتم : خدا لعنتت کنه پردیس کارو خرابتر کردی آخه من کی نوید رو با دوستش دیده بودم . مادر لحظه ای به پردیس خیره شد و بعد نگاهی به من کرد و گفت : آره نگین پردیس راست میگه ؟  به ناچار سرم را تکان دادم و گفتم : آره . پردیس گفت : از قراره معلوم همون دختریه که می گن اسمش شیداست و خونشون همون طرفای خونه پیروزه ، اینطور که میگن زن عمو جون هم از این موضو خبر داره به شما چیزی نگفته ؟  مادر سکوت کرد و در فکر بود .  پردیس ادامه داد : خوبه والله زن عمو چیزایی رو که به صرفش نیست به روز نمیده . مادر نگاهی غضبناکی به پردیس کرد و گفت : بسه دیگه بلند شین جفتتون برید بیرون . نگین تو هم از این به بعد حواستو خوب جمع کن بیرون میری اتفاقی برات نیفته و اگه موضوعی پیش اومد قبل از هر کسی به من بگی فهمیدی ؟  سرم را تکان دادم وگفتم : بله فهمیدم به هر صور قائله ای که هنوز آغاز نشده بود با تدبیر پردیس و دروغی که با همکاری هم بافتیم خاتمه یافت . اما تا چند ساعت  بعد از زدروغی که به ممادر گفته بودم احساس خجالت می کردم . بعد از ظهر آن روز داخل هال با پوریا مشغول بازی فوتبال دستی بودم که تلفن زنگ زد ف مادر گوشی را برداشت و اشاره کرد کمتر سرو صدا کنیم . از طرز صحبتش فهمیدم که کسی که چند روز منتظر تلفنش بودم به منزلمان زنگ زده است بله اشتباه نمی کردم کسی که با مادر صحبت می کرد خاله شهاب بود .  

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت 07:25 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم