تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت آخر فصل دهم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

بله اشتباه نمی کردم کسی که با مادر صحبت می کرد خاله شهاب بود . اما لحن مادر خیلی سرد بود و مرا نگران می کرد . نمی دانم خاله شهاب به مادر چه گفت که مادر به من نگاه کرد . طرز نگاه مادر زیاد خوشایند نبود . خودم را به راهی زدم که اصلا متوجه صحبت های مادر نیستم اما گوشم یا بهتر بگویم تمام حواسم به مکالمه مادر بود هرچند که مادر سکوت کرده بود و فقط گوش می داد و گاهی کلمه کوتاهی می گفت مانند ک بله ، نه خواهش می کنم والله چه عرض کنم . نمانم مکالمه مادر چقدر طول کشید اما شنیدم که می گفت : بله خواهش می کنم اجازه بدهید قبل از آن با پدر صحبت کنم بعد به شما اطلاع می دهم . بعد از اینکه مادر گوشی را گذاشت بدون توجه به من و پوریا به طرف اشپزخانه رفت . خیلی دوست داشتم از او بپرسم که با چه کسی صحبت می کرد اما میدانستم با طرز سوال کردن و رنگ و روی پریده ام هنگام صحبت با مادر خودم را لو می دهم و مادر می فهمد که از همه چیز خبر دارم . آن شب هر چه انتظار کشیدم مادر حرفی در رابطه با تلفنی که شده بود به پدر نزد . فکر کردم شاید نخواهد جلوی بچه ها به خصوص پوریا با صحبت خواستگاری از من را عنوان کند و این موضوع را وقتی با پدر تنها می شد عنوان می کند . به یاد خواستگاری از دیگر خواهرانم افتادم . بله بدون شک همینطور بود و ما بعد از اینکه پدر و مادر خوب صحبت هایشان کرده بودند از موضوع خواستگاری آنان مطلع میشدیم . شب هنگام خواب آرام و قرار نداشتم زیرا فردای آن روز پنجشنبه بود و اگر پدر اجازه می داد شاید فردا شب شهاب به منزلمان می آمد . سراسر روز پنجشنبه برای من روز دلهره آوری بود . هر روز تلفنی که زنگ زده میشد قلب من تکان می خورد و با خود می گفتم : خاله شهاب است که می خواهد جواب بگیرد . اما هر چه منتظر بودم نا امیدتر میشدم به خصوص که فهمیدم آن شب شام منزل عمو هستیم و می دانستم که پیروز هم منزل عمو می آید . بعد از ظهر همان روز تقریبا ساعت شش و نیم بود که با پدر و پوریا برای خرید کفش بیرون رفتیم و خریدمان بیش از یک ساعت طول نکشید . وقتی به خانه رسیدیم ساعت هفت و نیم بعد از ظهر بود . مادر به من و پوریا گفت که حاضر بشویم تا به خانه عمو برویم . پوریا با فریاد شادی اش را نشان داد و به سمت اتاقش دوید . اما من که اصلا دوست نداشتم به خانه عمو بروم و با نوید و پیروز رو به رو بشوم ترجیح دادم خانه بمانم اما نمی توانستم با رفتن مخالفت کنم . با بی میلی به اتاقم رفتم تا لباسم را عوض کنم . هنوز لباسم را از تنم بیرون نیاورده بودم که پردیس به اتاق آمد و روی تختش نشست . چهره پردیس مثل همیشه نبود و انگار حرفی داشت که می خواست به من بگوید . فکر می کردم ناراحتی اش بخاطر دوری سروش است . زیرا حدود یک ماهی میشد که او را ندیده بود . البته ان دو یک روز در میان حدود یک ساعت با یکدیگر با تلفن حرف می زدند . لباسم را عوض کردم و جلوی آینه نشستم تا موهایم را برس بکشم  و بعد از پردیس خواستم که موهایم را ببافد . پردیس بدون حرف موهایم را در دست گرفت و مشغول بافتن شد . از آینه به او نگاه کردم . چهره اش خیلی افسرده بود بطوریکه طاقت نیاوردم و از او پرسیدم : پردیس چت شده ؟ چرا ناراحتی ؟   پردیس از آینه به من نگاه کرد و گفت : همین طوری . لبخندی زدم و گفتم : خیلی دلت براش تنگ شده . نه ؟

" نه موضوع این نیست . " پردیس موهایم را با کش بست  و بدون اینکه به من نگاه کند گفت : خاله شهاب زنگ زد . با عجله گفتم : کی ؟ 

" همین که با بابا رفتی ده دقیقه بعد زنگ زد . من خودم گوشی را برداشتم وقتی که گفت من مهرتاش هستم با خانم فروغی کار دارم . بدون اینکه بدونم فامیل خاله شهاب چیه فهمیدم که باید خودش باشه . مامان رو صدا کردم . وقتی مامان گوشی رو گرفت سلام و علیک کرد و به من اشاره کرد به غذا سر بزنم خودم فهمیدم که می خواد من رو از سر باز بکنه . رفتم آشپزخانه اما گوشم با مامان بود . شنیدم که به خاله شهاب گفت .....پردیس مکث کرد و من که قلبم به سرو صدا افتاده بود با عجله پرسیدم : چی گفت ؟  پردیس در حالی که به میز تکیه می داد گفت : مامان گفت راستش باید با پدرش صحبت می کردم اما هم من هم پدرش معتقدیم که ازدواج برای دخترم زوده . دخترم می خواد به درسش ادامه بده . خدا بخواد قراره سال دیگه در کنکور شرکت کنه و در حال حاضر قصد ازدواج نداره . با ناباوری به پردیس نگاه رکدم و گفتم : راست می گی ؟ پردیس سرش را تکان داد وگفت : آره وقتی مامان به آشپزخانه اومد ازش پرسیدم که کی تفن کرده بود گفت یکی از دوستامه که تو نمی شناسی .

نمی دانم چه حالی داشتم که دلم می خواست جیغ بکشم . مادر حق نداشت بدون اینکه چیزی به من بگوید خواستگاری را که برایش جان می دادم رد کند . آن لحظه با خود گفتم که ای کاش به جای نوید گشت نیروی انتظامی مرا با شهاب گرفته بود و قضیه طوری لو می رفت که پدر و مادر نتوانند خواستگاری شهاب را رد کنند . مادر حتی از من نپرسیده بود که چه نظری دارم . شاید او هنوز مرا بچه می دانست اما چطور او وقتی که چند ماه قبل پیروز به خواستگاری ام آمد مخالف نبود و معتقد بود که من دیگر بزرگ شده ام و می توانم تشکیل زندگی مستقلی را بدهم . آه که انقدر عصبانی و مستاصل بودم که نمی دانستم چه باید بکنم . از سر ناامیدی اشک در چشمانم حلقه زده بود اما نمی توانستم بگریم . فقط بغضی خفه کننده گلویم را می فشرد . صدای پردیس را شنیدم که گفت : نگین بلند شو مامان صدامون می زنه .  صدای مادر به گوشم رسید : پردیس ، نگین ، بابا منتظره . د بجنبین . دیر شد .   برای اولین بار از مادر با تمام خوبیهایش متنفر شدم و از این موضوع هیچ احساس گناه هم نکردم . پردیس از کمد مانتویی برایم بیرون آورد و مانند کودکی آن را به تنم کرد و بعد از آن روسری زرشکی رنگی را به سرم کرد . آنقدر بی اراده بودم که نمی توانستم فریاد بزنم و به او اعتراض کنم تا دست از سرم بردارد . با وجودی که پردیس گناهی نداشت و در تمام لحظه ها حامی ام بود اما از او هم متنفر بودم . این تنفر شامل خودم هم می شد که مانند عروسکی آمده شده بودم تا با مادر و پدر به مهمانی بروم بدون آنکه به آنها اعتراضی بکنم . دوست داشتم کاری کنم تا به این مهمانی که از تمام آدم های آن نفرت داشتم نروم . دوست داشتم فریاد بزنم و با گریه و لج به انها بفهمانم من نیز انسانم و من نیز می توانم از کمترین حقم که انتخاب سرنوشتم است دفاع کنم . اما هیچ کاری نکردم . بغضم را فرو خوردم و سرم را به زیر انداختم و جلوتر از پردیس از اتاق خارج شدم تا مثل بچه خوبی همراه مادر و پدر به مهمانی بروم . چند لحظه بعد در ماشین نشسته بودم و به سمت خانه عمویم رفتیم . هماطور که به خیابان نگاه می کردم در فکر بودم که هم اکنون شهاب در چه حالیست و چه فکری می کند  . با به یاد اوردن اینکه چقدر منتظر بودم که شبی از شبها شهاب به منزلمان بیاید و با به یاد آوردن این آرزو احساس بی قراری کردم و برای اینکه اختیار از دست ندهم و فریاد نکشم دستهایم را به هم قلاب کردم و سرم را روی دستانم گذاشتم . فاصله خانه مان با خانه عمو نزدیک بود . بنابراین خیلی زود به مقصد رسیدیم . هنگام پیاده شدن  متوجه ماشین پیروز شدم که جلوی خانه عمو پارک شده بود . پردیس چیزی راجب پیروز به پدر می گفت ، نمی فهمیدم چه می گوید تمایلی هم به شنید ن هر موضوعی که مربوط به او باشد نداشتم . از همه متنفر بودم و ای تنفر به قدری زیاد بود که گویا روی چهره ام نیز تاثثیر گذاشته بود زیرا مادر جلو آمد و آهسته گفت : نگین باز که قیافه گرفتی . صد دفعه بهت گفتم آدم جایی میره با رووی باز میره . چته مه با مردم دعوا دداری اخماتو باز ن . اه .  بدون اینکه به مادر اهمیتی بدهم خیره  به او نگاه کردم اما مادر یا متوجه نشد و یا ترجیح داد محلم نگذارد . به طرف پدر رفت تا کیفش را از دست او بگیرد . پدر که متوجه ما شده بود روبه مادر کرد و گفت : پروین . نگین چشه ؟چه می دونم . کفشش ر که خریده ، دیگه نمی دونم چه طلبی داره که این جور بق کرده .   پدر با لبخند به من نگاه کرد و گفت : چیه بابا . چقدر طلب دای بهت بدم که بخندی ؟   لحن پدر شوخ بود  و نشان می داد که خیلی سرحال است .سرم را به زیر انداختم و بدون اینکه چیزی بگویم به طرف در خانه عمو رفتم . پوریا زنگ زد لحظاتی بد صدای زمخت و نخراشیده نوید را شنیدم که گفت : در دلم ناسزایی نثارش کردم . پوریا گفت : پسر عمو ما هستیم .  در از شد و من صبر کردم تا آخر از همه و قبل از پدر وارد شدم . به هیچ وجه دلم نی خواست چشمم به قیافه کسی بیفتد اما به هر حال می دانستم بر خلاف میلم امشب را هم دندان به جگر بگذارم و قیافه همه را تحمل کنم . نوید به استقبالمان آمدو من بدون اینکه به او  نگاه کنم همانطور که قیافه گرفته بود پشت سر پردیس وارد شدم حتی به ا سلام هم نکردم . صدای او را میشنیدم که با پدر خوش و بش می کرد و من از حرص دندانهایم را به هم فشار می دادم  عمو و زن عمو به استقبالمان آمدند .از زن عمو به شدت متنفر بودم اما نمی توانستم به او هم سلام نکنم . با عمو و زن عمو به اجبار روبوسی کردم و با دخترا دست دادم . همان اول فهمیدم که امید هم منزل عموست زیرا یاسمین ارایش کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود . پدر و مادر به طرف پذیرایی رفتند و من نیزدر حالی که دست عمو روی شانه ام بود به همن سمت هدایت شد . بعد از چند روزی که پیروز به ایران آمده بود تازه همان لحظه بود که بااو رو به ور می شدم . آهسه سلام کردم و او با لبخند پاسخم را داد . به سرعت چشم از او برداشتم و به امید سلام کردم اما حال اینکه از او حالش را بپرسم ناشتم و ماننند مهمان غریبی به سمت مبلی که در گوشه ای قرار داشت نشستم و سرم را به زیر انداختم . آن شب نیما کشیک بود  و این برای من خیلی بهتر بود زیرا حوصله حرف زدن با او را نیز نداشتم . همنطور که چشم به میز وسط پذیرایی دوخته بودم عمو مرا صدا کرد و پرسید: نگین چیه عمو وچرا اینقدر ساکت و کم حرف شدی ؟ با بی تفاوتی به عمو نگاه کردم ما جوابی ندادم . صدای مادر را شنیدم که گفت: نگین عمو جان با تو بود نشنیدی ؟  لحن مادر آمرانه بود معلوم بود که می خواهد رعایت ادب را به من کند . بدون اینکه به مادر نگاه کنم در پاسخ عمو گفتم : عمو جان حالم خوب نیست . سرم درد می کند . فقط مین . لحنم عصبی بود و کی لرزش داشت اما شاید همان عمو را قانع کرده بود و به راستی باور کرده بود که حالم خوب نیست زیرا دیگر چیزی نپرسید و صحبت را با دیگرن ادامه داد . خیلی دلم می خواست تنها باشم و به چیزی که دوست داشتم فکرکنم . به شهاب که نمی دانستم در آن وقت چه می کرد و چه حالی دارد . فکر کردن به شهاب باعث می شد بغضی در گلویم سفت شده بود  تبدیل به اشک شود اما من نمی خواستم بگریم زیرا آنجا جایی برای گریه نبود . فکرم را به جای دیگری متمرکز کردم و از جا بلند شم تا از اتاق خارج شوم .  وقتی زن عمو اعلام کرد که شام آماده است دلم می خواست سر سفره بروم زیرا نه میلی به خردن شام داشتم   و نه دیگر می توانستم آن محیط را تحمل کنم . به هر صورت که بو خخودم را قانع کردم که باید این چند ساعت را تحمل کنم  هنگام خوردن شام بدون توجه به تعارف های  زن عمو که مدام چشمش به بشقاب این و آن بود باغذایم بازی می کردم که صدای او را شنیدم که گقت : نگین جان  چی شده . دوست نداری ؟ سرم را بلند کردم و متوجه شم که همه نگاه ها به سمت من دوخته شده است . از اینکه زن عمو با این کار می خواسته به همه بفهماند من از چیزی ناراحتم خیلی لجم گرفت به خصوص که نگاهم به نوید افتاد که کنار پیروز نشسته بود و لبخند تمسخر  آمیزی روی لبش بود . با کینه چشم از او برداشن و به ز عمو گفتم : چرا دارم می خورم . بد از شام وقتی سفره جمع شد به آشپزخانه نرفتم تا کمکی کنم و در عوض داخل هال نشستم و به ظاهر  تلوزیون تماشا می کردم اما فقط چشمانم به صفحه تلویزیون بود و از آن چیزی که نشان میی داد نمی فهمیدم . حتی متوجه نشدم که نوید کانال را عوض کرد وبعد بدون توجه به من  که چشم به صفحه آن دوخته بوم تلوزیون را خاموش کرد . صدای اعتراض نوشین بلند شد :إ داشتم نگاه می کردم .

" بیخود . لازم نیست نگاه کنی . بهت گفته بودم بلوزم رو بشوری . شستی ؟ "

" خب یادم رفت . ببخشید فردا برات می شورم . نوید تو رو خدا روشنش کن ببینم چی شد  " ( أه حالم بهم خورد . خاک تو سرت نوشین )

" نه همین الان می ری می شوریش . من فردا لازمش ددارم . فهمیدی ؟ "

" خوب بذار فیلم تموم شه می رم . "

" همین که گفتم . "

حالم از خود خواهی نوید به هم خورد اگر من جای نوشین بودم به قیمت ندیدن فیلم هم که شده نه به او التماس می کردم و نه بلوزش رو میشستم . موجو خبیث ! صدای نوشین را شنیدم که گفت : نوید تو رو خدا تلوزیون رو روشن کن نگین هم داشت  ففیلم رو نگاه می کرد . صدای نوید خونم را به جوش آمورد . با لحن موذیانه ای گفت : اون که از دنیا خاج شده . فکر می کنم خیلی حالش گرفته شده . خوب حق هم داره . هر کی جای اون بود همین حال رو داشت . درست نمی گم نگین ؟ ا اینکه دوسست نداشتم حتی نگاهی به او بیاندازم اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . در حالی که دندانهایم را روی هم فشار می دادم رو کردم به او و با حرص گفتم : تو آدم خیلی کثیفی هستی . فقط همین رو می تونم بهت بگم .پس جلوی چشمان حیرت زده نوشین که باورش نمیشد من با نوید این طور حرف بزنم از جا بلند شدم تا هال را ترک کن که همان لحظه متوجه پیروز شدم که در استانه اتاق پذیرایی ایستاده بود و با تعجب ما را نگاه می کرد . چشمانم را به زیر انداتم  از کنارش رد شدم و جایی کنار مادر نشستم و تا لحظه ای که نمی خواستیم خانه را ترک کنیم از جایم تکان نخوردم . به خانه که برگشتیم مادر به خاطر قیافه ای گرفته بودم کلی سرزنشم کرد و از رفتارم انتقاد کرد اما من حتی معذرت هم نخواستم زیرا دلیلی برای معذرت خواهی نمی دیدم .

فردای ان روز اولین روز کلاسم بود  و می بایست به آموزشگاه می رفتم اما دیگر وقتی برای درس خواندن نداشتم حتی دیگر دوست نداشتم زنددگی کنم  شب گذشته خیلی فکر کرده بودم دیگر دلم نمی خواست اداممه تحصیل بدهم . دوست داشتم با همه لج کنم و حتی دلم نمی خواست به آموزشگاه بروم اما می دانستم این فقط به ضرر خودم تمام می شود و نرفتن به آموزشگاه بهانه دیدارهای گاهی اوقات را هم از من خواهد گرففت . با سستی از رختخواب بیرون آمدم و بعد زا اینکه لباسهایم را عوض کردم به طبقه پایین رفتم . مادر هنوز از دستم ناراحت بود و من نیز هنوز از او دلگیر بودم .  به او سام کردم و مادر با سنگینی پاسخم را داد . نمی خاستم نشان دهم از او دلخورم که مانع ا رففتنم به آموزشگاه شود . دوست داشتم از خانه خارج شوم و در اولین فرصت با شابتماس بگیرم . فردای آن روز ساعت ده از خانه بیرون زدم کلاسم ساعت ده ونیم بود ، سر راه از یک سوپر مارکتی که تلفن سه دقیقه ای داشت به شهاب زنگ زدم اما مردی گوشی را برداشت و گت که هنوز نیامده است . ناامدانه هبه طف کلاس راه افتادم . در این فکر بودم  که چطور او را پیدا کنم که به یاد بیتا افتادم . هرگاه شهاب می خواست با من تماس بگیرد از طریق بیتا عمل می کرد پس من هم می توانستم این کار را بکنم  . وقتی به خانه برگشتم زود از همان تلفن پایین شماره بیتا را گرفتم و با او صحبت کردم . در فرصت مناسبی به  او گفتم که می خواهم با شهاب حرف بزنم از او خواستم تا او را برایم پیدا کند . بیتا وقتی شنید مادر چه هجوابی به خاله شهاب داده خیلی ناراحت شد و قول داد هر طور که می تواد کمکم کند . بعد از صحبت با بیتا تا حدودی آرامتر شدم و گویا دلم سبک تر شده بود و آن ناامیدی شب گذشته در وجودم نبود .  بعدازظهر ساعت از پنج گذشته بود و من مشغول  شستن حیاط بوددم که پردیس صدایم  کرد و گفت بیتا پشت خط است . نفهمیدم که شیر اب را بستم یا آنرا همانطور توی باغچه رها ردم و سراسیمه به طرف داخل دویدم . پردیس جلوی در هال راهم را سد کرد و آهست گفت : چرا یورتمه میری .  مامان الان می گفت که دیگه وقتشه نگین از این دستش دست برداره چه معنی داره یه دختر باب زن شوهر دار دوست باشه . الانم تو رو ببینه با کله داری می ری طرف تلفن یه چیزی بهت می گه . ذوق و شوقم فرو کش کرد . با ناراحتی فکر می کردم اگر مادر بخواهد این دلخوشی را هم از من بگیرد حتما دق می کنم . قبل از اینکه به تلفن برسم گفت : نگین بیخود اینجا حرف نزن دارم تلوزیون نگاه می کنم . گوشی رو بردار برو تو اتاقت اینجا زیر گوش من ویز ویز نکن . بدون اینکه به پردیس نگاه کنم فهمیدم او برای اینکه بتوانم با بیتا و احیانا با شهاب راحت صحبت کنم این حرف را زده است . همانطور که در دلم قربون صدقه مهربانی اش می رفتم با اخمی ساختگی گفتم : إباشه . وقتی خودش حرف میزنه کسی نیست بهش چیزی بگه . و بعد گوشی را گرفتم و از پله ها بالا رفتم . مادر که دعوای زرگری مارا باور کرده بود گفت : حالا هی سرو کله هم بزنین به روزی آرزوی در کنار هم بودن رو می کنین . از حرف مادر دلم گرفت به خصوص که می دانستم پردیس تا چند سال به خاطر کار سروش برای زندگی به سنندج می رود . اما من همیشه قدر او را می دانستم زیرا پردیس در بدتری شرایط تنها حامی ام بود . وقتی به اتاقم رسیدم دکمه ارتباط گوشی رو زدم و صدای بیتا رو شنیدم .

" سلام بیتا جون چه خبر . "

" خبر خیر . نگین وقتت رو تلف نمی کنم . شهاب اینجاست و می خواد باهات صحبت کنه . خداحافظ . "

" خداحافظ دوست بسیار عزیزم ."

 مدت کوتاهی که به نظر من ساعتی طول کشید گذشت تا من صدای شهابم را شنیدم .

" سلام . "

سلام عزیزم . "

"خوبی ؟ "

" نه . "

" چرا ؟ "

" چون تو مرحله حساسی از زندگیم رد شدم . "

" شهاب خودتم می دونی من مقصر نیستم . مامانم حتی به من نگفت که خاله ات تلفن کرده . "

" شاید ما رو قابل ندونسته . "

" اینطور نیست . نمی دونم چرا ، اما اون جوابی که قرار بود من به تو بدم نبود . "

" نمی دونم چی بگم اما از دیشب تا حالا بدجوری حالم گرفته شده .  "

" بخدا منم دست کمی از تو ندارم . "

" باور کنم ؟ "

" یعنی باور نمی کنی ؟ "

" چا اگه تو می گی حتما باور می کنم . "

" شهاب ؟ "

" بگو عزیزم . "

" تو از دست من ناراحتی ؟ "

" از دست تو؟ برای چی ؟ "

" نمی دونم اما فکر می کنم تو منو مقر می دونی . "

" انطور نیسنت مقصر منم چون بی گدار به آب زدم  . "

" چرا ؟ "

" بعد بهت می گم .  نگین می خوام ببینمت . "

" منم دوست دارم ببینمت اما اول بگو چرا این حرفو زدی . "

" مهم نیست فراوشش کن بگو چطور ببینمت . "

" بخدا نمی دونم . اما اجازه بده بینم چیکار میتونم بکنم . فکر کنم باید دست به دامن پردیس بشم . "

" به هر حال من منظرت هستم . می تونی به بیتا بگی یا با مغازه تماس بگیری . "

" باشه . شهاب هر اتفاقی بیفته دوستت دارم . "

" اتفاق که افتاده اما منم دوستت دارم . "

" خداحافظ "

" منتظرت هستم . خداحافظ  "

ارتباطم با شهاب قطع شد اما گوشی در دستم خشکیده بود . در فکر بودم که چه باید بکنم . لحن شهاب غمگین بود و این برایم غیر قابل تحمل بود .


نوشته شده در شنبه 9 مهر 1390 ساعت 07:15 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم