تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل یازده ...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

فصل یازدهم

اواسط  مرداد ماه بود و گرما بیداد می کرد . دو هفته از تماس تلفنی من با شهاب می گذشت اما هنوز نتوانسته بودم فرصتی هر چند کوتاه برای بیرون رفتن با او پیدا کنم . روزهایی که کلاس داشتم به آموزشگاه میرفتم و چون مادر از ساعت ورود و خروجم اطلاع داشت سر موقع به خانه برمیگشتم . چند روزی بود که سروش به تهران آمده بود و راه امید را برای من که منتظر فرصتی بودم تا به همراه پردیس به دیدن شهاب بروم بسته بود . بعد از روزی که با شهاب از خانه بیتا تلفنی صحبت کرده بودم . یک بار ان هم چند دقیقه با او صحبت کردم و او در همان مکالمه کوتاه از من خواست که هر طور می توانم از خانه خارج شوم تا برای لحظه ای مرا ببیند . به هر دری زدم که برای ساعتی هم که شده از خانه خارج شوم نتوانستم گویا از بعد از اتفاقی که در میدان انقلاب افتاده بود حس اعتماد مادر از من سلب شده بود و فقط برای رفتن و آمدن به آموزشگاه می توانستم تنها بروم . با این رویه ای که مادر پیش گرفته بود مطمئن نبودم که جاسوسی برایم گمارده نشده باشد . هر جا که می خواستم بروم یا باید با پردیس می رفتم و یا مادر ، پوریا را به من زنجیر میکرد . بعد از اخرین تلفن کوتاهی که با شهاب داشتم چند روزی بود که از او خبر نداشتم . در این مدت یک بار هم به مغازه تلفن کردم اما گفتند که او بیرون رفته است . هر چقدر که شماره موبایلش را می گرفتم میگفت که شماره مورد نظر در دسترس نمی باشد . از دوری شهاب حسابی کلافه بودم و کم کم نگران حالش می شدم . یک بار فرصت کردم تا خانه را خالی گیر بیاورم و با مغازه شهاب تماس بگیرم . بعد از چند بوق  تماس برقرار شد و من منتظر بودم صدای کسی را بشنوم که از او سراغ شهاب را بگیرم . صدای زیادی از گوشی شنیده میشد و مثل این بود که کسی گوشی را برداشته خواسته صدای زنگ آن را قطع کند و یادش رفته به آن پاسخ بدهد . در بین صداهایی که مانند جر و بحث بود صدای شهاب را شناختم که مشغول صحبت بود . ابتدا فکر کردم اشتباه می کنم وقتی دقت کردم شنیدم که گفت :   ببین عزیز من اینطور نیست . من برات توضیح می دم ... .   با اینکه صدای شهاب عصبانی بود اما از طرز صحبتش متوجه شدم که خودش می باشد . چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم . می دانستم تا لحظاتی بعد صدای دلنشینش را می شنوم و خود را آماده کرده بودم تا با کلماتی عاشقانه دلتنگی این چند روز را از دل دربیاورم . صداهایی که می شنیدم مبهم بود و معلوم نبود که آنجا چه خبر است . کسی هم جوابم را نمی داد گویا فراموش کرده بودند کسی پشت خط است . با خود فکرکردم شاید وقت مناسبی برای صحبت با او نباشد اما من دیگر فرصتی بهتر از آن پیدا نمی کردم تا با او حرف بزنم . باید به او می گفتم که بعد از ظهر همان روز قرار بود به همراه پردیس و سروش به خرید بروم و پردیس گفته بود می تواند طوری ترتیب رفتنمان را بدهد که در حینی که او و سروش بیرون هستند من بتوانم با شهاب دیداری داشته باشم . البته سروش نباید کوچکترین بویی از این ماجرا می برد و با قابلیتی که پردیس داشت می دانستم که این کار شدنی بود . در حال مرور حرفهایی بودم که باید به شهاب می گفتم که شنیدم کسی از پشت خط گفت : الو الو . قبل ا زاینکه تلفن را قطع کند گفتم : الو . سلام آقا . ببخشید من با آقای پژوهش کار داشتم .

" با کی ؟ "

" آقای پژوهش . شهاب پژوهش . "

" شما ؟ "

" من دختر خالشون هستم . "

شخصی که پشت گوشی بود لحظه ای مکث کرد و بعد گفت : ببخشید خانم ایشون نیستند . .     حال عجیبی شدم احساس کردم از بلندی به زیر افتادم . من لحظاتی قبل صدای شهاب را شنیده بودم . گفتم : ببخشید نمی دونید کی تشریف میارن ؟

" والله چه عرض کنم نمی دونم خانم . یعنی اطلاعی ندارم . "

با حالتی وارفته تشکر کردم و گوشی را سر جایش گذاشتم . اما صدایی در گوشم زنگ میزد که شهاب آنجا بود اما چرا نخواست با من صحبت کند . شاید از اینکه گفته بودم دختر خاله اش هستم مرا نشناخته بود . با خودم گفتم ای کاش اسمم را می گفتم . ای کاش می گفتم به او بگویید نگین کارش دارد . نمی دانستم چه باید بکنم . همان لحظه تلفن زنگ زد و من به خیال اینکه شهاب باشد با شتاب جواب دادم . از بدشانسی پیروز پشت خط بود . با شنیدم صدایم سلام کرد و من که شوقم از شنیدن صدای او فرو کش کرده به آرامی جوابش را دادم . پیروز گفت :  مثل اینکه منتظر کسی بودی . از طرز صحبتش جا خوردم اما خودم را کنترل کردم و گفتم : بله . نه . چطور مگه ؟

" اولش با خوشحالی گوشی را برداشتی اما بعد ... "

" آه بله راستش منتظر تلفن دوستم بودم . "

" خوش به حال این دوستت که دست کم با لحن خوش با او حرف می زنی . ما که از وقتی اومدیم یک روی خوش ازت ندیدیم . چیزی نداشتم تا در جواب او بگویم و ترجیح دادم سکوت کنم .

" نگین هنوز اونجا هستی ؟ "

" بله . "

" مثل اینکه حواست اونجا نیست . "

" نه داشتم فکر می کردم اگه دوستم بخواد زنگ بزنه تلفن اشغاله . "

" خب فهمیدم یعنی اینکه زحمت رو کم کنم . "    از اینکه منظورم را متوجه شده بود به هیچ وجه ناراحت نشدم . پیروز گفت : یک پیغامی برای زندایی دارم بهش می رسونی ؟

" بله بفرمایید . "

" به زندایی بگو برای فردا شب جایی قرار نذاره چون به همراه دایی ناصر و بچه ها می خواهیم برویم بیرون . می خوام قبل از عروسی پردیس سور شرکت تازه تاسیسم رو بدم .  با کنایه گفتم : زحمت می کشید .  پیروز خندید و گفت : اما یک پیغام هم برای خودت دارم گوشت با منه ؟    چیزی نگفتم و پیروز ادامه داد : نگین . من هنوز سر حرفم هستم . دوست دارم ان رو هم بدونی که مخالفتی با درس خوندنت ندارم . خودتم بهتر از هر کس دیگه ای اینو می دونی اما تو بهانه دیگری داری که پشت درس اونو پنهون کردی دوست دارم بهم بگی . لبم را گزیدم و با نگرانی چشمانم را بستم . صدای پیروز مرا به خود آورد : خداحافظ . بدون اینکه پاسخی بدهم گوشی را سر جایش گذاشتم سرم را به مبل تکیه دادم و چشمانم را بستم . تا بعد از ظهر یک بار دیگر به مغازه شهاب زنگ زدم به امید آنکه مثل ان موقع ها خودش جواب تلفن را بدهد اما وقتی صدای نا آشنایی را شنیدم بدون اینکه جوابی بدهم تلفن را سر جایش گذاشتم . خیلی کلافه و سردر گم بودم و در این مدت هم از بیتا خبری نداشتم . همان لحظه به بیتا زنگ زدم اما او خانه نبود و مادرش گفت که به همراه سام برای دیدن تالاری رفته که  قرار است برای جشن ازدواجشان رزرو کنند . به شایسته خانم گفتم که هر وقت بیتا به منزل برگشت با من تماس بگیرد . شب ساعت هشت و نیم بود که بیتا زنگ زد و من بعد از احوالپرسی از او احوال شهاب را پرسیدم که او گفت خبری از شهاب ندارد و گفت چند وقتی است به دلیل گرفتاری و کارهایی که مربوط به عروسی شان است حتی فرصت نکرده به من هم تلفن کند . سام هم در مورد شهاب چیزی به او نگفته است . از بیتا خواستم که در مورد شهاب از سام خبر گیری کند و بعد به من اطلاع دهد . بعد از صحبت با بیتا تا حدودی خیالم راحت تر شد زیرا می دانستم که بیتا در مورد خواسته ام کوتاهی نخوهد کرد . عصر روز بعد به همراه تمام اعضای خانواده که شامل پریچهر و صادق و سروش و همچنین خانواده عمو که امید هم دیگر عضوی از آن  شده بود با پنج ماشین به سمت پارک ملت رفتیم و بعد از آن برای شام به رستوران مجلل هتل استقلال رفتیم که پیروز از قبل برایمان میز رزرو کرده بود . آن شب بعد از مدتها   احساس سر حالی و نشاط می کردم و این احساس خوشایند در رفتارم نیز تاثیر گذاشته بود . پیروز آن شب توجه زیادی به من نشان می داد و این کار پیروز موجب حسادت نیشا و نگاه های چپ چپ نوید میشد . راستش از این موضوع نه تنها بدم  نیامده بود بلکه برای اولین بار دوست داشتم نسبت به محبت پیروز احساسات به خرج دهم اما این تا زمانی بود که زن عمو در موقعیتی آهسته زیر گوشم گفت : نگین نمی دونستم اینقدر بلایی . با دست پس میزنی . با پا پیش میکشی ؟ بیچاره پسر مردم .( عفریته ! )  لحن زن عمو موقعی که می گفت پسر مردم حالتی داشت که گویی منظور او کس غیر از پیروز است . حالت کلامش مثل این بود که می خواست مرا به یاد کسی بیاندازد . به هر صورت نفهمیدم در این کلام چه سری نهفته بود که دلم می خواست بزنم زیر گریه .   شاید نفهمیده به شهاب خیانت کرده بودم اما این کار من فقط به خاطر احساس کینه نسبت به نوید و فخر فروشی به نیشا بود . اما همین کلام زن عمو آبی بود که روی احساست من ریخته شد و از همان لحظه باز به لاک خودم فرو رفتم . وقتی به خانه رفتیم هر چقدر مادرپاپی ام شد که زن عمو چه به من گفت که اخلاقم صد و هشتاد درجه تغییر کرد چیزی نگفتم . اما از زن عمو که با این حرف شهاب را به یادم آورده بود متشکر بودم . روز بعد بیتا به من زنگ زد و گفت که زا سام حال شهاب را پرسیده و او با حالت طنز گفته بود که حالش بد نیست اما کشتیهایش غرق شده و چک هایش برگشت خورده . بیتا از او پرسیده بود که معنی حرفش چیست اما سام برای دادن جواب طفره رفته بود و بیتا ترسیده بود اگر زیاد کنجکاوی کند سام فکر هایی کند . دل به دریا زدم و از بیتا خواستم تا به سام بگوید که می خواهم با شهاب صحبت کنم و بیتا قول داد که ترتیب این کار را بدهد . اما تا چند روز هر چه منتظر تلفن بیتا شدم بی فایده بود به ناچار خودم با او تماس گرفتم و او گفت که گرفتاری های پیش از مراسم عروسی وقتی برایش نمی گذارد تا با من تماس بگیرد  با اینکه رویم نمی شد اما از بیتا پرسیدم : بیتا جون به سام گفتی من می خواهم با شهاب صحبت کنم ؟

" آره بخدا یک بار نه سه چهار بار این موضوع رو یادآوری کردم اما هر دفعه یک بهانه می آورد تا آخر که دیروز خیلی جدی این موضوع رو عنوان کردم و سام گفت که شهاب برای مدتی به دبی رفته . "

" دبی ؟ برای اوردن جنس ؟ "

" والله نمی دونم . اما مثل اینکه سام گفت برای کار رفته . "

" کار ؟ اونجا ؟ "
" نگین بخدا نمی دونم . سام که اینجور می گفت . "

احساس کردم بیتا از چیزی ناراحت است فکر کردم شاید با سام جر و بحث کرده و یا شاید گرفتاری های قبل از ازدواج او را خسته کرده است . بیتا کسی نبود که در مکالماتی که می کردیم برای خداحافظی پیش قدم شود .   پرسیدم :

" بیتا چیزی شده ؟ "   اول کمی از صحبت کردن طفره رفت  ولی وقتی اصرا کردم گفت : از دستت یه کم ناراحتم .

" از دست من ؟ برای چی ؟   "

" فکر می کنم تو با من صادق نبودی . "

" بیتا معلومه چی می گی ؟ "

" اره نگین . می فهمم چی می گم . "

" بیتا تروخدا درست حرف بزن ببینم چی می گی ؟ "

" نگین تو به من نگفته بودی نامزد داری . "

" نامزد ؟! بسم الله معلومه چی میگی ؟ "

" باور کن دروغ نمی گم . پسر عموت به شهاب گفته نامزد داری تازه عکسی را که با هم انداختید هم بهش نشون داده .    مغزم کار نمی کرد گویا صدای بیتا را در خواب می شنیدم . من ؟ نامزد ؟! خدای من نکند شهاب حرف نوید را باور کرده بود و آن روزی که به مغازه تلفن کردم و صدای او را شنیدم و آن مرد گفت که او نیست به خاطر این بوده که او نخواسته با من حرف بزند . با صدایی که از ناراحتی می لرزید گفتم :  بیتا گوش کن تو رو به خدا کاری کن که من با شهاب صحبت کنم . بهش بگو نگین گفت به همون که می پرستی نوید دروغ گفته و نامزدی در کار نیست . بیتا به خدا راست می گم .

" نگین نمی خواد خودتو ناراحت کنی من همون موقع به سام گفتم که این امکان نداره و تو اگه نامزد کرده باشی اولین نفر من با خبر میشوم اما سام گفت که مامانت به عمه اش گفته که قراره ازدواج تو را با کس دیگری گذاشته اند . 

کم مانده بود دیوانه شوم : " مامانم ؟! عمه سام ؟! کی ؟ "

" نگین بیچاره من مثل اینکه تو از چیزی خبر نداری . عمه سام همون خاله شیرین شهابه که با مامانت صحبت کرده بود تا قراره خواستگاری رو بذاره که مامانت گفته بود ببخشید ما به هر کسی که از راه برسه دختر نمی دیم به پسرتون بگید سر راه دختر ما سبز نشه چون اون موقع طور دیگه ای رفتار می کنیم .  "

  سرم گیج  می رفت اما می بایست می فهمیدم دور و برم چه خبر است . به بیتا گفتم : اما روزی که خاله شهاب به خونمون زنگ زده بود پردیس شنیده که مامان گفته دخترم داره درس می خونه فعلا قصد ازدواج نداره . یعنی پردیس بهم دروغ گفته ؟ آخه مامانم چطور میتونه چنین چیزی رو بگه ؟

" اون دفعه رو نمی گم . "

" چی ؟ "

" نگین فکر میکنم نمی دونستی که نسرین خانم بعد از اون دو بار دیگه هم به خونتون زنگ زده و از مامانت خواسته که اجازه بدهند اونا به منزلتان بیایند تا بیشتر با خانواده آنها آشنا بشین ؟ "

این کلام بیتا مانند آب یخی بود که رویم ریخته شد :

" دو بار دیگه ؟ "

" آره سام می گفت بعد از اینکه برای اولین بار نسرین خانم به خونتون زنگ میزنه و مامانت جواب رد می ده شهاب باز هم به خاله اش اصرار می کنه تا باز هم زنگ بزنه و از مامانت خواهش کنه تا اجازه بدهد یک ملاقات حضوری با او داشته باشه تا بتونه او را قانع کنه اما مثل اینکه مامانت از جریان دوستی تو و شهاب خبر داشته که به نسرین خانم می گه ما تو فامیل از این برنامه ها نداشتیم و پدر نگین اجازه نمی ده هر کسی بخواد خودش رو خواستگار دخترش جا بزنه . نمی دونم نگین اما مثل اینکه مامانت فکر میکنه شهاب از این پسرهای خیابونیه که بگرده دنبال یه دختری که وضع مالیش خوب باشه بخواد ازاین راه آینده شو تامین کنه . "   بیتا صحبت می کرد و من بی صدا اشک میریختم . بیتا گفت که خاله شهاب بعد از سومین باری که به خانه مان زنگ میزنه و مادرم به او می گوید که نگین نشون شده کسیست خواهش می کنم دیگر به اینجا زنگ نزنید . با ناراحتی به شهاب گفته که از فکر این دختر بیرون بیاد و یا دیگر از او نخواهد خودش را خوار و سبک کند و شهاب بعد از اینکه موفق نمی شود خاله اش را قانع کند تا بار دیگر بریا خواستگاری از تو اقدام کند با قهر منزل خاله اش را ترک می کد و حتی برای دیدن شبنم هم به منزل آنها نمی رود .   با  اینکه سوالات زیادی  در ذهنم بود که باید از بیتا می پرسیدم اما گریه مجال صحبت را به من نمی داد گویا غم با خبر شدن از این اتفاقات و دوری از شهاب دست به دست هم داده بود تا زمینه را برای گریه بی امان فراهم کند . بدون خداحافظی گوشی را گذاشتم و همانطور که سرم را روی دستم می گذاشتم به این فکر می کردم که چقدر بدبختم . بعد از اینکه خوب عقده دلم را خالی کردم و تا حدودی آرام شدم به فکر فرو رفتم . حالا معنی خیلی چیزها را می فهمیدم . حرفهای ضد و نقیض سام که یک بار به بیتا گفته بود که شهاب مشکل چک پیدا کرده و حالا هم که می گفت برای کار به دبی رفته همه برای این بود که شهاب دیگر نمی خواست مرا ببیند و یا شاید آنها می خواستند که من دیگر شهاب را نبینم تا او کم کمک مرا از یاد ببرد . آخرین حرفی که به بیتا زدم این بود که اگر شهاب را دید به او بگوید که هر چه شنیده دروغ بوده و جز اینکه من دوستش دارم و می خواهم او را ببینم . در حالی که باز هم دلم می خواست بگریم اما امیدوار بودم که در روزهای بعد خبر از او به دست آورم . دو روز بعد هنگامی که بعد از اتمام کلاس با اتوبوس به خانه برمی گشتم همانطور که از پشت پنجره اتوبوس به رفت و آمد ادم ها و ماشینها نگاه می کردم چشمم به ماشینی افتاد که به نظرم خیلی اشنا آمد . همان لحظه به یاد آوردم که زمانی نه چندان دور به همراه شهاب سوار این ماشین شده بودم . اشتباه نمی کردم این همان سی یلویی بود که شهاب می گفت مال شوهر خاله اش است . همان موقع اتوبوس ایستاد تا مسافرانی را پیاده کند . و من فرصت کردم تا شخصی را که پشت فرمان نشسته بود را ببینم . مردی مسن با موهای جوگندمی پشت فرمان نشسته بود . حدس زدم که او شوهر خاله شهاب باشد ، متوجه شدم مرد از ماشین پیاده شد و با نگاهی نگران به سمتی نگاه  کرد و سرش را تکان داد واز حرکت لبهایش خواندم که گفت : چی شد ؟  ناخودآگاه مسیر نگاه مرد را دنبال کردم و سرم را به سمتی که مرد اشاره چرخاندم از چیزی که می دیدم کم مانه بود فریاد بکشم . شهاب را دیدم که به سمت ماشین می آمد و سرش را با تاسف تکان میداد . خدای من چقدر تغییر کرده بود

 احساس کردم در این مدت کمی لاغرتر شده بود و ته ریشی در صورتش نمایان بود که برایم خیلی تازگی داشت . موهایش را کوتاه کرده بود . چهره شهاب مثل همیشه دوست داشتنی بود . اما چیزی که باعث نگرانی ام می شد دست راستش بود که با باند سفیدی بسته شده بود وقتی دقت کردم باندی هم قسمت راست سرش روی پیشانی بود . همین که  خواستم بعجزئیات صورتش که به نظرم می رسید آثار زخم و خراشیدگی بود دقت کنم . اتوبوس به راه افتاد با به حرکت درمدن اتوبوس احساس کردم دیر بجنبم او را از دست خواهم داد . با شتاب به اتوبوس زدم و بی توجه به مسافرانی که هاج و واج مرا نگاه می کردند فریاد زدم : شهاب . شهاب .   اما او صدایم را نشنید و اتوبوس از او دورتر و دورتر شد . همانطور که با عجله جمعیت را میشکافتم و به سمت در خروجی می رفتم با صدای بلندی گفتم : آقای راننده لطفا نگه دارید .  ابتدا صدایم به گوش راننده نرسید اما چند نفر از قسمت مردها به راننده گفتند که نگه دارد و لحظه ای بعد اتوبوس ایستاد . در حالی که صدای راننده را می شنیدم که غر میزد از اتوبوس پیاده شدم و در جهت مخالف شروع به دویدن کردم در همان حال فکر میکردم که در حضور شوهر خاله او چه می توانم به او بگویم و بدون اینکه پاسخی به پرسش خودم بدهم گفتم هر چه بادا باد . واقعا برایم مهم نبود که شوهر خاله شهاب در موردم چه فکری خواهد کرد . تنها چیزی که برایم مهم بود دیدن شهاب و شنیدن صدایش بود . همین و بس . هنوز به ایستگاهی که شهاب را دیده بودم نرسیده بودم که از دور ماشین شوهر خاله او را دیدم که حرکت کرد و دور شد . ناامید ایستادم . نفسم در حال بند آمدن بود و عرق از سر و رویم می چکید . به راهی که ماشین در آن گم شده بود انداختم و آهی کشیدم و آرام آرام به سمت ایستگاه رفتم تا با اتوبوس بعدی به خانه بروم . وقتی به خانه رسیدم بدون اینکه اشتهایی برای خوردن داشته باشم به بهانه خستگی به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم . این روزها رابطه ام با مادر و بقیه کمی سرد شده بود اما نمی توانستم سردی رفتارم را آشکارا نشان بدهم  زیرا مادر هنوز نمی دانست من از تمام ماجرا خبر دام . با اینکه دوست نداشتم با پردیس هم که چندی بعد از پیشم می رفت رفتار سردی داشته باشم اما گویی این احساس دست خودم نبود . دلیل دیگر این سردی نسبت به پردیس وجود سروش بود و حقیقت این بود که هر ابر پردیس و سروش را می دیدم که دست در دست هم به تفریح و خرید می روند و کسی نیست تا به عشق آنها اعتراض کند حرص می خورم . می دانستم به پردیس حسادت می کنم اما این حسادت هم دست خودم نبود . من شهاب را می خواستم با تمام وجود می دانستم شهاب هم فقط خودم را دوست دارد و آنطور که بقیه فکر می کردند چشمش به دنبال مال و اموال پدرم نیست . حالا می فهمیدم اصرار شهاب برای اینکه می خواست از خودم بشنود که ایا قرار است با کس دیگری ازدواج کنم یا حرفهای نوید بی اساس بوده است . هر وقت یاد نوید و کاری که کرده بود می افتادم او را نفرین می کردم . وقتی چند روز گذشت و دیدم از بیتا خبری نیست به این فکر افتادم که باید خودم دست به کار شوم و از شهاب خبری بگیرم . صبح روز دوشنبه وقتی از خواب برخاستم طبق برنامه هر روز به قصد رفتن به آموزشگاه از خانه خارج شدم . دیگر چیزی به عروسی پردیس نمانده بود و این روزها سر مادر شلوغ بود اما برخلاف عروسی پریچهر این بار شش دانگ حواسش پیش من بود و رفت و آمدمو دقیق کنترل می کرد . وقتی به سر میدان رسیدم به جای سوار شدن به اتوبوسهایی که به  طرف خیابان سهروردی می رفت سوار تاکسی هایی شدم که به طرف میدان ولیعصر می رفت . نمی دانستم این شهامت را از کجا آورده ام اما میبایستی میفهمیدم شهاب کجاست . در حینی که تاکسی به طرف میدان ولیعصر می رفت با خودم فکر کردم اگر آشنایی مرا دید چه چیزی به او بگویم . وقتی راننده گفت : خانم میدان ولیعصر به خودم آمدم و به سرعت کرایه راننده را پرداختم و از تاکسی پیاده شدم . با اینکه رفت و آمد خیلی عادی و مانند همیشه بود اما من احساس می کردم همه مردمی که از کنارم می گذرند از کاری که می خواهم انجام بدهم باخبرند . وقتی ورودی پاساژ را دیدم از ترس عرق کرده بودم و پاهایم بی حس شده بود ند . نمی دانستم اگر با شهاب مواجه شوم چه به او بگویم فکر اینکه او دیگر نخاهد مرا ببیند دیوانه ام می کرد . در آن لحظه ها تمامی صحنه های برخوردم با او را از ابتدای آشنایی مرور کردم و در تمام این مدت اتفاقی که باعث سرد شدن او از من شود وجود نداشت . شهاب حتی دستم را لمس نکرده بود . سام به بیتا گفته بود او برای کار به دبی رفته حال آنکه روز گذشته من او را در خیابان دیده بودم این چه معنی می توانست داشته باشد جز اینکه شهاب خود را از من دور می کند . در این افکار غرق بودم که با صدای مردی به خود آمدم . خانم لطفا برید کنار . متوجه شدم که درست وسط پلکان ایستاده ام . خودم را کنار کشیدم و با قدم هایی لرزان از پله های پاساژ یکی یکی پایین می رفتم . با هر قدمی که برمی داشتم بی حسی پاهایم بیشتر میشد به طوریکه حس می کردم قدم دیگری نمی توانم بردارم . نفس عمیقی کشیدم و به سمت مغازه او رفتم با دیدن آنجا و تصور دیدن او ضربان قلبم وحشتی در وجودم ایجاد کرد . بدون تردید قدمی برای رفتن به داخل مغازه برداشتم . انقدر در هول و هراس دیدن او بودم که متوجه نشدم اجناس داخل دیترین به سبک دیگری چیده شده است . پس از ورود لحظه ای احساس پشیمانی کردم اما با شنیدن صدای سلامی ترس را فراموش کردم و به طرف پیشخان مغازه برگشتم . مرد جافتاده ای را دیدم که با لبخندی ورودم را خوش آمد گفت : بفرمایید خانم . نمی دانستم چه بگویم . بعد از مکثی قیمت لباسی را که همان لحظه به چشمم خورد پرسیدم . ان مرد با لبخند و لحنی که نشان می داد متوجه شده است که من به دنبال جنسی وارد مغازه نشده ام پاسخم را داد . تشکر کردم و چرخی زدم تا از مغازه خارج شوم که صدای مرد مرا در جایم نگه داشت .

" دوشیزه خانم می تونم کمکتون کنم ؟ "

لحظه ای مکث کردم اما بعد تردید را کنار گذاشتم و گفتم : ببخشید من با اقا شهاب کار داشتم .    مرد نگاهی به سرتاپایم انداخت نگاهی که هزاران نکته ناگفته در آن بود اما هر چه بود از طرز نگاهش خوشم نیامد . کلاسورم را به سینه ام فشردم . مرد لحظه ای مکث کرد و با لبخندی که به نظرم خیلی کریه و زشت بود گفت : آقا شهاب ؟   دندانهایم را به هم فشردم تا حقارتی را که در وجودم احساس می کردم مهار کنم . در آن لحظه احساس دختر ولگردی را داشتم که به دنبال مردی که قالش گذاشته راه افتاده است . شاید این فکر درست نبود اما نگاه مرد این حس را به من القا می کرد . از میان دندانهای به هم فشرده ام گفتم : بله آقا ایشون قبلا اینجا بوتیک داشت.

" شما چه نسبتی با ایشون دارید ؟ "

اخمی کردم و گفتم : ببخشید مثل اینکه من اشتباه آمده ام . و قدمی برداشتم تا از مغازه خارج شوم که مرد گفت : خانم صبر کن . بدون اینکه تغییری در چهره ام بدهم برگشتم و او را نگاه رکدم . مرد لبهایش را جمع کرد و گفت : من که چیزی نگفتم شما ناراحت شدید . نمی دونم شما چه کسی رو میخواید اما نشونی اونی که قبلا اینجه کار می کرد رو می تونم بهتون بدم . ولی فکر کنم اسم اون آقا کاظم معینی بود . البته شاید اسم دیگه اش شهاب باشه حالا خودتون می دونید . سرم را به زیر انداختم و گفتم : ممنونم لطف کنید نشونی رو بهم بدید . می دونستم کاظم شریک شهاب بوده است و چند بار نامش را شنیده بودم . مرد روی کاغذ چیزی نوشت و بعد آن را به طرف من گرفت . کاغذ  را از او گرفتم و بدون آنکه بخوانم آن را در جیب مانتویم گذاشتم و بعد از تشکر به سرعت از مغازه بیرون آمدم . سوار خودرویی شدم که به طرف میدان هفت تیر می رفت و تازه آن وقت کاغذ را از جیبم در آوردم و به نشانی نگاه کردم . نوشته بود : خیابون رفاهی ، فروشگاه لاله . شماره تلفنی هم پایین آدرس بود که با دیدن آن نفس راحتی کشیدم . زیرا این شماره تلفن من را از رفتن به مکانی که به هیچ عنوان با آن آشنایی نداشتم ، می رهاند . وقتی به میدان هفت تیر رسدم ساعت یازده و نیم ظهر بود و می بایست طبق روال هر روز ساعت دوازده و ده دقیقه خانه می بودم . نمی دانستم این مدت را چه کنم . به فکرم رسید تلفنی به مغازه ای که آدرسش را داشتم بزنم . به طرف کیوسک تلفن سرخیابان رفتم اما از ترس اینکه کسی مرا ببیند منصرف شدم و به طرف سوپرمارکتی که تلفن سکه ای داشت رفتم . . وقتی شماره تلفن را می گرفتم دستانم می لرزید و مواظب بودم مبادا توسط آشنایی غافلگیر شوم . بعد از سه چهار بوق تماس برقرار شد . در همان لحظه اول صدای کاظم را شناختم .

" الو بفرمایید . "

با صدایی که از خوشحالی می لرزید گفتم :

" سلام "

 " ببخشید من با آقا شهاب کار دارم . "    کاظم لحظه ای مکث کرد و بعد گفت : شما ؟  میدانستم راه گریزی ندارم و باید خودم را معرفی کنم با صدای آرامی گفتم : من....

نمی دانستم خودم را به چه عنوانی باید معرفی کنم دلم را به دریا زدم و گفتم : می تونم با خودشون صحبت کنم ؟

" خانم نمی دونم کی این شماره رو به شما داده . اما شهاب مدتیست که دیگر با من کار نمی کند . دلم می خواست روی زمین بنشینم . صدای مرد را شنیدم که گفت : ببخشید شما نگین خانم هستین ؟   لبم را گزیدم . نمی دانم مرا از کجا شناخته بود اما دیگر برایم فرقی نداشت  به هر حال شهاب دیگر آنجا نبود :

" بله خودم هستم . "

" پس می تونم راحت با شما صحبت کنم . راستش شهاب از وقتی که دسته چکش را گم کرد به مشکل مالی برخورد که خودش از من خواست جدا بشیم . باور کنید خیلی بهش اصرا کردم که یک جوری ترتیب بدیم که با همین سرمایه کار را ادامه بدیم اما او به خاطر اینکه من متحمل ضرر نشم ، قبول نکرد . الان هم چند وقتیست که ازش خبر ندارم فکر میکنم خونشو عوض کرده چون هر چی به خونه اش زنگ میزنم کسی جواب نمی ده . منم با او کار واجبی دارم . اما نمی دونم چطور پیداش کنم . با صدایی که دیگر رمقی در آن نمانده بود گفتم : از لطفی که کردید ممنونم .

" نگین خانم اگر شهاب با شما تماس گرفت بهش بگید که کاظم گفت با من حتمت تماس بگیره . من نشونی و شماره تلفنمو به مغازه قبلی دادم و گفتم که اگز شهاب تماس گرفت بهش بدن . "

" آقا کاظم من شماره رو از همون اقا گرفتم . اگر ایشان را دیدم چشم حتمت پیغام شما رو بهش می دم .   گوشی را گذاشتم و در حالی که به شهاب فکر می کردم به طرف خانه رفتم . شریکش می گفت دسته چکش را گم کرده پس سام درست می گفت که مشکل چک پیدا کرده . اما چرا گفته بود که برای کار به دبی رفته . نکنه قرار بود به دبی برود . باید از بیتا می پرسیدم . حتما به من می گفت قضیه از چه قرار است . وقتی به خانه رسیدم هنوز به ساعت ورودم کمی ماند بود اما من خسته تر و بی حوصله تر از آن بودم که بخواهم دقایقی دیگر را صبر کنم . عصر همان روز به بیتا زنگ زدم امت او گفت که هنوز شهاب را ندیده است و همچنین خبری از او ندارد فقط می داند که او به دبی رفته تا کار کند و معلوم نیست کی به ایران برمی گردد . از بیتا پرسیدم که از کجا مطمئن است که شهاب به دبی رفته و او گفت که او خودش از عمه اش پرسیده است . حالا من نیز مطمئن بودم که بیتا به من دروغ می گوید . در آن لحظه آنقدر احساس ناامیدی کردم که ناخودآگاه زدم زیر گریه . بیتا که معلوم بود از گریه من خیلی متاثر شده با ناراحتی گفت : نگین تورو به خدا گریه نکن . دلم اینجوری ریش میشه . تو که می دونی چقدر دوستت دارم .

" چرا گریه نکنم در حالی که می دونم بهم دروغ می گی . "

" من بهت دروغ می گم ؟ یعنی تو باور نداری دوستت دارم و از گریه ات ناراحت میشم . "

" نه اونو نمی گم  . بیتا تو به من می گی که مطمئنی که شهاب رفته دبی اما خودم دیروز اونو دیدم . " 

بیتا مکث کرد و همین به من فهماند که او خبرهایی دارد که نمی خواهد من چیزی بدانم .  صدای بیتا که حدس زدم گریه می کند لرزید :  نگین حتما اشتباه کردی شهاب مدتیه که رفته دبی . .

اشک مجال صحبت را به من نمی داد اما من باید حرف می زدم . اشک هایم را پاک کردم و گفتم : به من نگو که کس دیگری رو با شهاب گرفتم . خودش بود . شهاب بود . شهاب من می فهمی ؟ اما اگه دیگه نمی خواد من رو ببینه این چیز دیگه ایه . بیتا تقصیر من چیه که پدر و مادرم بدن توجه به خواسته من به اون جواب رد دادن یا پسر عموم یا اونای دیگه هزار تا دروغ به هم بافتن و تحویلش دادن . بیتا به من بگو باید چیکار کنم تا اون بفهمه که من هیچ وقت بهش دروغ نگفتم و به جز او کس دیگه ای تو زندگی من نبوده . بیتا نگو نه چون می دونم به شهاب دسترسی داری اگه دیدیش بهش بگو نگین گفت رسم مردی و مروت این نبود که دلی رو که بهت بسپارن و قبل از اینکه اونو به صاحبش برگردونی بذاری بری . بیتا ...    دیگر نتوانستم ادامه بدهم و در حالی که با صدای بلند گریه می کردم تلفن را قطع کردم . مدتی گریستم . احساس آرامشم را به دست آوردم اما از تمام دنیا بیزار بودم و در همان حال چشمم به میز تحریر و جزوه های کنکوری که روی آن بود افتاد . به طرف میز رفتم و نگاهی به برگه ها جزوه انداختم . با اینکه برای نوشتن آنها خیلی زحمت کشیده بودم اما با حرص پاره پاره شان کردم گویی آنها در جدایی شهاب از من مقصر بودند با تمام اینها دلم آرام نشده بود . می خواستم از شهاب متنفر باشم اما نمی توانستم و همین مرا بی تاب می کرد ، من هنوز او را دوست داشتم و ندیدن او بدون اینکه خللی در علاقه ام به وجود بیاورد آتش غشقم را به او تیز تر کرده بود . گریه هم دردی از دلم دوا نمی کرد . عاقبت تکه کاغذی برداشتم و با خودکار روی آن نوشتم :

بی وفا بین . پس از رفتن م نپرسید کجا رفت ؟

چرا رفت ؟ چه آمد به سرش ؟

از اول وفا نمودی چندان که دل ربودی .

چو مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

دوست می دارم که اگر روزی فراق افتد

تو دوری از من توانی کرد و من دوری از تو نتوانم نمود

ای رفته به قهر وعده های تو چه شد ؟

 مهر تو کجا رفت و وفای تو چه شد ؟

مهر تو کجا رفت و وفای تو چه شد ؟

این تیرگی آخر ز کجا روی آورد ؟

آن آینه رخسار صفای تو چه شد ؟ 

 


نوشته شده در سه شنبه 12 مهر 1390 ساعت 07:20 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم