تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت دوم فصل یازده ...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

ساعتی از صحبت من با بیتا گذشته بود با اینکه کلی گریه کرده بودم اما هنوز آرام نشده بودم . صدای پردیس به گوشم  خورد که با شادی به سمت اتاقمان می امد . در همان حال با صدای بلند با کسی صحبت می کرد . دوست نداشتم پردیس بفهمد گریه می کرده ام اما می دانستم چشمان خون افتاده و صورت سرخم مرا لو می دهد . به طرف پنجره رفتم و وانمود کردم به حیاط نگاه میکنم . پردیس وارد اتاق شد و با دیدن من با صدای بلندی گفت : إ نگین تو اینجایی ؟ فکر می کردم رفتی بیرون . برای اینکه به من بند نکند با صدایی که سعی می کردم اروم باشد به او سلام کردم و او جوابم را داد و گفت : نگین کارت عروسیمو گرفتم بیا  بیرم پایین ببین چطوره . بدون اینکه سرم را به طرفش برگردانم گفتم : مبارکه میام می بینم . گویا پردیس عجله دات و فقط آمده بود لباسش را عوض کند زیرا به طرف کمدش رفت و به سرعت لباسش را عوض کرد و گفت : نگین یه زحمت بکش و مانتو و روسری من رو آویزون کن . سروش پایین منتظره . می خواهیم کارتها رو بنویسیم . تو نمی یای ؟  آرام گفتم : چرا تو برو من بعد میام . 

" راستی مامان کارت داشت . امشب عمو اینا میان خونمون . اگر کارت تموم شد بیا پایین کمک . پاسخی ندادم . پردیس در حالی که موهایش را برس می کشید متوجه کاغذهای پاره روی زمین شد و پرسید : نگین به سرت زده اینا چیه پاه کردی ؟

" کاغذ باطله "

پردیس در حالی که از اتاق خارج میشئ گفت : نگین دیر نکینی مامان دست تنهاست . وقتی از تاق خارج شد نفس عمیقی کشیدم و خودم را آماده کردم تا از اتاق خارج شوم . آن شب برای اولین بار دوش به دوش مادر در آشپزخانه مشغول کار بودم و حتی فرصت سرخاراندن نداشتم . با تمام اینها حتی یک لحظه از فکر شهاب بیرون نیامدم . وقتی کارها تا حدی تمام شد مادر گفت : به عنوان اولین درس از خانه داری بعد از پخت و پز در آشپزخانه به اتاقت برو و لباست را عوض کن . لباس یک کدبانوی خوب نباید بوی آشپزخانه بدهد . با وجودی که این درس را قبلا آموخته بودم برای اطمینان مادر سرم را تکان دادم . از فرصتی که به دست آمده بود استفاده کردم و به اتاقم رفتم و دیگر دوست نداشتم از انجا خارج شوم . با شنیدن زنگ خانه که خبر از آمدن مهمانها می داد با سستی از جا برخاستم لباسم را عوض کردم و از اتاق خارج شدم . اولین مهمانان دختر عموهایم بودند که به محض رسیدن مشغول نوشتن اسامی پشت کارتها شدند . به پذیرایی رفتم و با انها سلام و احوالپرسی کردم . هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود که عمو و زن عمو به همراه نیما به خانه مان امدند . از نوید خبری نبود و من امیدوار بودم که او نیاید و چشمم به او نیفتد زیرا نمی توانستم نگاه تمسخر آمیزش را تحمل کنم اما از انجا که دعاهایم بی اثر شده بود ساعتی بعد او هم آمد و از قضا من در را به رویش باز کردم . نوید با دیدن من لبخندی زد و من بدون توجه به لبخند او بدون اینکه محلش بگذارم به آشپزخانه رفتم . همان لحظه مادرم ظرفی به دستم داد تا به زیر زمین بروم و مقداری زیتون و خیارشور بیاورم . لحظه ای که از پله های زیرزمین بالا می آمدم صدای باز شدن در را شنیدم . وقتی به طرف در نگاه کردم پیروز را دیدم که با سبدی گل وارد خانه شد . پیروز با دیدن من لبخندی زد و سرش را خم کرد و گفت : سلام .  سعی کردم خشک برخورد نکنم . به زحمت لبخندی زدم و گفتم : سلام . پیروز کاملا به من نزدیک شده بو.د و در حالی نگاهی که به سرتاپایم می انداخت گفت : نگین امروز چقدر تغییر کردی تو همیشه من رو به یاد کسی می اندازی که یک زمانی خیلی علاقه داشتم اما ...  پیروز ادامه نداد و با نگاه متفکری به من خیره شد . با اینکه خیلی کنجکاو شده بودم تا بدانم او را به یاد چه کسی می اندازم اما بدون توجه به حس کنجکاوی ام نگاهم را از چشمانش گرفتم و گفتم : خوش آمدید . بفرمایید داخل . پیروز قدمی جلوتر گذاشت و گفت : نگین انقدر خشک و رسمی رفتار نکن . با من راحت باش حتی اگر دوست نداشتی تحملم کنی راحت بگو اما هیچ وقت نقش بازی نکن چون چشمای قشنگت نمی تونه چیزی رو تو خودش قایم کنه . اینو می فهمی ؟   مانند شاگردی مودب سرم را به زیر انداختم صدای پیروز را شنیدم که گفت : نگین حاضری ظرفی رو که دستته با این دسته گل عوش کنی ؟ آخه می دونی من عاشق زیتونم . سرم را بلند کردم و ظرف زیتون را به او تعارف کردم . پیروز با لبخند زیتونی برداشت و آن را به دهان گذاشت و با لذت سرش را تکان داد . منتظر بودم تا باز هم زتون بردارد اما او ظرف زیتون را از من گرفت و دسته گل را به طرفم دراز کرد و گفت : تقدیم به نگین قشنگی که خیلی بیشتر از زیتون عاشقشم .  ناخئآگاه به چشمانش نگاه کردم . خیلی عمیق و گیرا بود . اما از هیجانی که باید در وجودم حس می کردم خبری نبود . کلام او نه هیجان زده ام رکد و نه خجالت زده . گویی هیچ حسی در وجودم نبود . لحظه ای مکث کردم و بعد گل را از او گرفتم . پیروز ظرف خیارشور را هم از من گرفت و اشاره کرد تا داخل بروم و در همان حال گفت : نگین می خوام باهات صحبت کنم .  ایستادم و رویم را به طرف او کردم تا حرفش را بزند . پیروز خندید و ابتدا به راهرو و بعد به ظرفهای دستش اشاره کرد و گفت : نه اینجا و نه اینجور . می خوام باهم بریم بیرون . البته خیلی طول نمی کشه اما دوست دارم یه چیزهایی رو بهت بگم که حتما لازمه بدونی . چیزی نگفتم واو ادامه داد : موافقی ؟ بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم : نمی دونم ! پیروز لبخندی زد و بعد اشاره کرد که به منزل برویم . وقتی با دسته گل وارد هال شدم مادر و پدر را دیدم که منتظر هستند تا از او استقبال کند و فهمیدم علت نیامدن کسی به حیاط برا ی استقبال او من بوده ام . لبخند رضایتی که روی لب مادر بود که احساس می کردم خونم را به جوش می اورد . مادر را دوست داشتم اما نمی توانستم رفتار او را تحمل کنم . آن شب تا زمانی که سفره چیده شد پردیس و سروش به همراه نیشا و نیما و نوید و همچنین پیروز مشغول نوشتن اسمای مهمانان پشت کارتهای عروسی بودند . گاهی صدای نوید می امد که لطیفه ای را تعریف می کرد و خنده آنان من را می ازرد به خصوص که من در حال جان کندن بودم و آنان مشسته بودند و سر خودشان را با نوشتن کارت گرم می کردند . با اینکه پریچهر و یاسمین در چیدن سفره به من کمک می کردن اما از بس خم و راست شده بودم کمرم درد گرفته بد . بعد از شام هم کلی ظرف شستم و آشپزخانه را هم تمیز کردم . آن شب اولین تجربه کار در خانه را به دست آوردم که به نظرم ناخوشایند  رسید . هنگام خواب آنقدر خسته بودم که گویی کوه کنده بودم اما با تمام خستگی خوابم نمی برد و فکر شهاب لحظه ای آرامم نمی گذاشت . صبح روز بعد قتی از خواب بیدار شدم شوقی برای رفتن به کلاس نداشتم و تصمیم گرفتم آن روز را هم به کلاس نروم . وقتیس مادر علت رفتنم را پرسید . خستگی و سردرد را بهانه کردم . قرار بود فردا که پنجشنبه بود جهیزیه پردیس را با خاور به سنندج بفرستند . بعد زا ظهر کارگران شرکت و حمل و نقل به منزلمان آمدند تا وسایل او را یسته بندی کنند . در تمام این مدت من در اتاق مشترکمان بودم و به پردیس بریا بسته بندی اثاثیه اش کمک می کردم . اتاق مشترکی که تا چند روز دیگر تنها به من تعلق می گرفت اما من خوشحال نبودم . از همان موقع دوری از او به قلبم فشار می اورد . پردیس در حال جمع کردن چیزهایی بود که قرار بود با خود به سنندج ببرد این وسایل شامل لوازم شخصی و لباسها و کفشها و کتابهایش می شد . خیلی دوست داشتم گریه کنم اما نتمی خواستم با گریه او ار هم ناراحت کنم . اتاقمان مانند بازار شام شلوغ بود . تمام .وسایلی که در کمد و کتابخانه اش بود بیرون اورده شده بود و روی تخت و میزو صنلی و حتی جلوی پنجره پخش بودند . پردیس چند تا از لباسهایش را به من هدیه داد و من در این فکر بودم که هر وقت برای او دلتنگ شدم لباسا را در اغوش خواهم کشید . وقتی کار بسته بندی تمام شد هوا کاملا تاریک شده بود . آن شب با دلی پر از غم به رختخاواب رفتم . دوری از شهاب و بعد از آن پردیس و ازدواج بیتا بهترین دوستم مرا خیلی تنها می کرد و من از همان موقع مزه تلخ تنهایی را می چشیدم . صبح پنجشبه کارگران وسایل پردیس را بارگیری کردند و این کار برخلاف دیروز خیلی زود تمام شد و ساعت ده ونیم کامیون حامل جهیزیه در میان صلولت و دود اسپند حرکت کرد مادرم را دیدم که در حالیکه قران در دستش بود در حال زمزمه دعا بود و اشکهایش روی چهره اش نشسته بود . زن عمو هم در حال دعا خواندن بود و به کامیون فوت می کرد . بعد از رفتن کامیون به اتاق برگشتم و احساس کردم که اتاق خیلی بی روح و خالی شده .   

با اینکه هنوز کمد و تخت و کتابخانه پردیس سر جایشان بود اما آنها نیز به زودی به جای دیگری منتقل می شدند . با خودم فکر کردم بیشتر وسایل اتاق را وسایل پردیس پر کرده بود و با رفتن انها اتاق خالی و قلبم خالی تر می شد . نفس عمیقی کشیدم و دلم می خواست دل سیر گریه کنم اما اشکهایم در نمی آمد و در عوض بغضی به اندازه سیب درشتی گلویم را می فشرد . بعد از ظهر پردیس به اتفاق سروش با هواپیما به سنندج پرواز کرد زیرا می خواست خودش در چیدن وسایل منزلش نظارت داشته باشد . این کار پردیس مثل کارهای دیگر او غیر از بقیه بود . وسایل پریچهر را دختر عموهای بزرگم بدون حضور او چیدند اما پردیس اصرار داشت که با سلیقه خودش وسایلش چیده شود . بعد از رفتن پردیس مادر و پدر به منزل عمو رفتند و من و پوریا هم منزل ماندیم . پوریا به حیاط رفت تا مانند همیشه به دور از چشم پدر با توپ به در و دیوار و درخت بکوبد و مثلا گل کوچیک بازی کند و من در هال نشستم و تلوزیون را روشن کردم اما حوصله تماشای هیچ برنامه ای را نداشتم . آن را خاموش کردم و به طرف ظبط صوت رفتم و کاستی را که مورد علاقه ام بود داخل آن گذاشتم و صدای آن را دور به دور از اعتراض پدر و مادر بلند کردم و خود را روی مبل رها کردم

چی بگم از دست تو ای روزگار     

  ای که در ناپایداری پایدار

دیگه دستت رو بذار تو دست من     

  به تو چی می رسه از شکست من ؟

ازم ارامو بگیرید راحت دنیامو بگیر 

  ازلبم جامو بگیر و دلخوشیهامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر

اگه گنجی سر راهه جلوی راهو بگیر 

  اگه دنیا همه کامه همه دنیامو بگیرو دلخوشیهامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر

ای فلک بر سر من یه دنیا منت بگذار

واسه عاشق شدنم بازم یه فرصت بگذار

تو دیار بی کسی در نمیاد باز نفسم

من گذشتم از خودم برای او دلواپسم

 

گره از بغضم بازشده بود وارام ارام می گریستم گویی صدای خواننده صدای قلب من بود . چهره زیبای شهاب را از لای مژگانم می دیدم و دلتنگی ام برای او بیشتر می شد . صدای زنگ تلفن باعث شد از آن حال و هوایی که داشتم خارج شوم . گوشی را برداشتم با شنیدن صدای بیتا دلم بیشتر گرفت . بیتا فهمید گریه کردم صدای او هم غمگین بود . با شنیدن صدای او با گریه جریان بردن جهیزیه پردیس را برای او تعریف کردم به او گفتم که خیلی دلم گرفته و احساس تنهایی میکنم . بیتا گفت که سالنی را باری هفته بعد رزور کرده اند و من وقتی فهمیدم که روز عروسی او با روز عروسی پردیس در یک روز است دلم بیشتر گرفت . همیشه دوست داشتم او را در لباس سفید عروسی ببینم و بهانه دیگرم برا ی رفتن به جشن او دیدن شهاب بود . بیتا هم گریه می کرد اما نمی دانم دلیل گریه او چه بود شاید از شنیدن صدای گریه من ناراحت شده . سعی کردم خودم را آرام کنم . بعد از لحظاتی سکوت بی مقدمه از او پرسیدم که پیغامم را به شهاب رسانده یا نه . بیتا با گریه گفت که به سام گفته تا او این کار را بکند . چشمانم را بستم و گفتم : بیتا شهاب کجاست ؟

بیتا لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت ک نمی دونم .

" با اینکه می دونم دروغ می گی اما بهم بگو حالش خوبه . بیتا باز هم سکوت کرد اما بعد از لحظاتی گفت : نگین میام خونتون در این مورد با هم صحبت می کنیم . "

" کی ؟ "

" سعی می کنم فردا بیام . البته قول نمی دم اگر شد حتما میام . "

" باشه منتظرم . "

فردای ان روز هرچه منتظر بیتا شدم نیامد . جمعه با همه دلتنگیهای خودش گذشت و شنبه از راه رسید . عصر ان روز قرار بود پردیس به منزل برگردد. در حالی که از رختخواب بیرون می امدم با خود گفتم پایان این هفته پردیس برای همیشه از من جدا خواهد شد هم او هم بیتا . ان روز مادر باری خرید مواد غذایی به همراه پوریا به بازار رفته بود و من کاری در خانه نداشتم که انجام دهم . بار اینکه کاری کنم به حیاط رفتم و مشغول شستن حیاط شدم . این کاری بود

که خیلی ان را دوست داشتم . همانطور که با فشار اب گرد را از روی موزاییک های حیاط می شستم صدای زنگ در خانه را شنیدم . شیر را بستم و برای باز کردن در رفتم و از دیدن بیتا با خوشحالی او را در آغوش گرفتم . بیتا با دسته گلی به دیدنم امده بود . با لبخند به او نگاه کردم و گفتم که خودت گل بودی چرا زحمت کشیدی ؟ بیتا لبخند غمگینی زد و گفت : گل رو برا یگل اوردم از طرف گل . از این نغز او خندیدم اما متوجه منظورش نشدم و او را به داخل تعارف کردم . بیتا وارد حیاط شد و نگاهی به دو رو بر انداخت و گفت : داشتی حیاط میشستی ؟

" از بی کاری . "

در حالیکه به طرف داخل می رفتیم بیتا پرسید : کسی خونه نیست ؟

"  نه پردیس که هنوز برنگشته . مامان و پوریا هم رفتن خرید . "  بیتا لبخندی زد و نفس عمیقی کشید . احساس کردم بیتا مثل همیشه سرحال نیست و از چیزی ناراحت است . با خودم گفتم که شاید چون این اخرین دیدارمان است دلش گرفته است . سعی کردم غمم را فراموش کنم و از این دیدار خاطره خوبی برایش به جا بگذارم . بیتا روی مبل نشست و من نیز با دسته گلی که بیتا آورده بود یه اشپزخانه رفتم تا انها را در گلدانی بگذارم . همانطور که به غنچه های زیبای گل سرخ نگاه می کردم ناخوداگاه جمله ای را که بیتا کنار در حیاط گفته بود بخاطر اوردم . گل رو برای گل اوردم از طرف گل . این کلمه مرا تکان داد . از طرف گل ! خدای من یعنی بیتا خودش را گل وصف کرده یا از این کمه منظور دیگری داشته . نکند ...

سعی کردم ارامشم را حفظ کنم اما دلم بی قرار تر از آن بود که بتوانم آرامش کنم . با گلدان گل و ظرفی میوه به هال برگشتم و همانطور که بشقاب میوه و گل را روی میز می گذاشتم گفتم : بیتا کلمه های رو که کنار در گفتی رو میشه یه بار دیگه تکرا کنی .

"  چی گفتم ؟ "

" تو گل رو به من دادی گفتی گل اوردم برای گل از طرف گل .  "  بیتا سرش را تکان داد به چشمانش نگاه کردم و گفتم : بیتا گل از طرف خودته ؟   بیتا نفس عمیقی کشید و گفت : اره از طرف خودمه اما به سفارش ....

نفس را در سینه ام حبس کردم و گفتم : به سفارش...

" آره به سفارش همون که خودت می دونی . "

" شهاب ؟ "

" آره "

" اون برگشته ؟ "

" از کجا ؟ "

" مگه نگفته بودی رفته دبی ؟ "

بیتا نفس عمبقی کشید و به گل خیره شد و گفت : خودتم می دونستی که بهت دروغ گفتم . مگه همینو بهم نگفتی ؟

" بیتا پس به من بگو اون چرا خودشو از من قایم می کنه ؟ "

بیتا با لحن غمگینی گفت : اون خودشو قایم نمی کنه . نمی تونه با تو تماس بگیره .

" آخه چرا ؟ "

بیتا پشت سر هم نفس عمیق می کشید و من احساس می کردم با این کار می خواهد نگذارد اشکهایش سرازیر شود زیرا تجمع اشک را در چشمانش به وضوح می دیدم . او سکوت کرده بود و من بار دیگر پرسیم : بیتا بگو چرا شهاب نمی تونه با من تماس بگیره ؟

" نگین بهت می گم چرا اما قسم بخور به کسی نمی گی من بهت چی گفتم و یا از ن چی شنیدی . هیچ وقت . نگران شدم و در یک لحظه دلم هزار جا رفت اما خیلی زود افکارم را متمرکز کردم و به بیتا گفتم : بیتا چیزی شده ؟ بیتا با صدای بغض الودی گفت : تو قسم بخور تا من بهت بگم . چشمانم را بستم و گفتم : بیتا به خدا به جون همون شهاب قسم می خورم به کسی نگم تو چی به من گفتی .

" هیچ وقت . "

" باشه هیچ وقت به کسی چیزی نمی گم حالا بگو چی شده . چونم به لبم رسید .

" سام بفممه من به تو چبزی گفتم خیلی ناراحت میشه چون شهاب ازش خواسته این موضوع هیچوقت به گوش تو نرسه . "

" شهاب ؟ آخه برای چی ؟ "

" چند وقت پیش شهاب دسته چکش رو گم میکنه . حالا نمی دونم چطور . یا ازش می دزدن یا اونو گم می کنه اما به هر صورت بعد از چند وقت دو تا چک که یکیش سیصد هزارتومن و یکیش به مبلغ پونصد هزارتومن بوده برگشت می خوره . شهاب هم که می دونست تو این مدت چکی نکشیده تازه اون موقع میفهمه دسته چکش رو گم کرده . سر او چکها یه مدت تو جریان دادگاه و باز پرسی و اینجور برنامه ها بود اما به هر حال اون مشکل با هزار مصیبت حل میشه . تا اینکه اون شبی که نسرین خانم برای سومین بار با مادرت صحبت می کنه و اون می گه که با ازودواج تو و شهاب موافق نیست شهاب باز هم به خاله اش اصرار میکنه اما او زیر بار نمی ره . شهاب بعد از جر و بحث با عصبانیت از خونه خارج میشه . همون شب با ماشین یکی از دوستاش که دستش بوده تصادف میکنه .

دستم را روی قلبم گذاشتم و لبم را به شدت زیر ندان گرفتم اما برای اینکه بیتا را از صحبت باز ندارم هیچ نپرسیدم . بیتا ادامه داد : شهاب زخمی میشه و ماشین کلی خسلرت میبینه اما ماشینی که شهاب با اون تصدف می کنه با اینکه خسارت زیادی نمی بره اما ....  بیتا لحظه ای مکث کرد . من حتی نفس هم نمی کشیدم تا مبادا مانع صحبت کردن او شوم اما درونم مانند کوه آتشفشانی در حال فوارن بود. بیتا نفسی تازه کرد و نگاهش را از چشمانم گرفت و در حالیکه با نارحتی به گلدان گل خیره شده بود با صدای اهسته ای گفت : پیرمردی که بغل دست راننده نشسته بود سرش به لبه داشبورت برخورد می کنه و بهحالت اغما فرو میره .

احساس کردم تمام تنم فلج شده بود . در همان حال فکر می کردم تمام این صحبتها را در خواب می شنوم و آرزو می کردم که هر چه زودتراز خواب بیدار شوم . با این وجود تلاش می کردم تا ارام باشم تا بیتا حرفش را تمام کند . بیتا مثل کسی که دویده باشد نفس بلندی کشید و گفت : شهاب بعد ازدو سه روزی که در بیمارستان بستری بوده مرخص میشه اما پیرمرد هنوز از حالت کما خارج نشده بود . وقتی شهاب مرخص میشه . خودش رو به نیروس انتظامی معرفی میکنه . روز بعد با سندی که شوهر خاله اش می گذاره موقتا ازاد میشه اما بدبختانه فردای همان روز پیرمرد در حالت کما فوت میکنه و شهاب به جرم قتل غیر عمد بازداشت میشه . الان هم که سام و و شو هر خاله اش درگیر دادگاه و گرفتن رضایت از خانواده اون پیرمرد هستن ما هم نمی خواستیم حالا عروسی بگیریم اما این اصرار بزرگای فامیل و خود شهاب بود چون ماه دیگه محرم و صفر شروع میشه . چون بعد از عروسی سام ازیه سری گرفتاریها خلاص میشه و می تونه دنبال کار شهاب رو بگیره . بیتا خودش بلند شد تا از اشپزخانه لیوانی اب برای خودش بیاورد . من که مانند مجسمه سنگی سر جایم خشک شده بودم و فقط به یک چیز فکر می کردم . به اینکه شهاب هم اکنون به عنوان قاتل در بازداشت است . خدای من حاضر بودم بمیرم اما این خبر را نشنوم . ای کاش دلیل ندیدن شهاب همان رفتن به دبی و حتی تنفر از من بود اما نمی شنیدم که او اینک          

 

پشت میله های زندان است . سرم را بلند کردم و نفس کشیدم . یغض گلویم به قدری بزرگ بود نفسم را بسته بود. درقلبم احساس سنگینی داشتم . احساس می کردم در گرفتاری شهاب من مقصرم وهمین فکر بود که اشکم را سرازیر کرد . به بیتا که با لیوانی آب از اشپزخانه خارج مشد نگاه کردم و گفتم : بیتا همش تقصیر من بود . تقصیر من نحس . خاک بر سر من . من زنگی اونو خراب کردم . و دستهایم را جلوی صورتم گرفتم و با صدای بلند گریه کردم .بیتا کنارم نشست و دستانش را دور شانه هایم انداخت ودر حالیکه مرا وادار به خوردن اب می کرد گفت : نه نگین هیچکس تو رو مقصر نمی دونه . به خدا راست میگم .    اما من حرف اونو قبول نداشتم و همچنان خودم را مقصر می دانستم وجود نحس من باعث شده بود شهاب گرفتار شود . بیتا اصرار می کرد کمی آب بخورم اما من لیوان را از دست او گرفتم و گفتم : بیتا اون روزکه من شهاب روبا ماشین شوهر خاله اش دیدم ...

" آره اون روز قبل از مرگ  پیرمرد بوده . شهاب همون روز ازاد شده بود . " به یاد آن روز افتادم شهاب دست راستش بسته بود و باندی روی قسمت بالای ابروی راستش زده شده بود نتوانستم خوب ببینمش اما آثار خراش روی صورتش دیده می شد .خدای من باید همان روز می فهمیدم که او تصادف کرده است . ( واقعا که خیلی باهوشی... )  به بیتا گفتم : بیتا من می خوام اونو ببینم . بخدا دلم براش یه ذره شده تو رو خدا یه کاری کن که من بتونم برم ملاقاتش . بیا لبش را به دندان گرفت و گفت : نگین تو به من قول دادی اگه سام بفهمه اومدم اینجا وهمه چیز و بهت گفتم مطمئن باش زنگیم خراب میشه . نگین بفهم ؟ سام از من قول گرفته بود می دونی این کار تو یعنی چی ؟ یعنی اینکه من نمی تونم راز شوهرم رو حفظ کنم . یعنی اینکه دیگه سام هیچ وقت به من اعتماد نمی کنه .می دونی چی می گم ؟

می فهمیدم او چه می گوید اما بیتابی من برای دیدن شهاب به این خاطر بود که یقین داشتم من باعث گرفتاری او شده بودم و همین وجودم را به آتش می کشید .به شدت گریه میکردم بیتا سعی می کرد مرا آرام کند .

" نگین گوش کن . با گریه منو از اینجا اومدن پشیمون می کنی . اگه آروم نشی بهت نمی گم شهاب به سهام چی گفته .  همان لحظه اشکهایم را پاک کردم و صاف نشستم . با این وجود هنوز دلم می خواست گریه کنم . بیتا لبخندی زد و گفت :آفرین دختر خوب .شهاب به سام گفته نزاره تو بفهمی که اون رفته زندان چون نمی خواسته این خبر به گوش پدر ومادرت برسه . اینو کسی به من نگبفت اما حدس میزنم شهاب هنوز امیدوره بعد از اینکه از زندان بیرون اومد و کارا رو به راه شد تو رو از پدرو مادرت خواستگاری کنه .

" بیتا حالا چی میشه ؟ "

" انشاا...  که چیزی نمی شه . اینوطوری که سام می گفت اون پیرمرد دچار سرطان کبد بوده و دکترا از زنده بودنش قطع امید کرده بودن اما خب قسمتش این بوده که طی اون تصادف بمیره . راننده ماشین خسارتش رو گرفته و رضایت داده فقط مونده رضیت خانواده پیرمرد . "

" مگه نمی گی دکترا از زنده موندن اون قطع امید کرده بودن خوب چرا هنوز رضایت نگرفتن . "

بیتا پوزخندی زد و گفت : پیرمرد بیچاره پیش پسرو عروسش زندگی می کرده وضع پسرش خوب نیست . از قرار معلوم برای مریضی پدرش خیلی دوا و درمون کرده . حالا کاری نداریم که فایده داشته یا نه اما به هر حال پدرش بوده و به همین سادگی رضایت نمی ده اما سام می گفت پافشاری پسر پیرمرده برای اینکه راحت رضایت نده و کار و به دادگاه بکشونه اینه که دیه بگیره .

با وحشت به بیتا نگاه کردم و گفتم : دیه ؟

" آره فکر می کنم هفت میلیون باشه . "

با پنجه هایم شقیقه هایم را گرفتم . فکر می کردم مغزم در حال انفجار است . هفت میلیون پول کمی نبود . صدای بیتا مرا به خود آمورد . او در حالیکه سرش را به زیر انداخته بود با صدای آرامی گفت : اگه خدا بخواد و فقط با پرداخت دیه مشکل شهاب حل بشه سام گفت بعد از عروسی ماشینش رو می فروشه . خود شهاب هم یکی دو میلیون سرمایه داره بریا بقیشم خدا بزرگه .

به بیتا نگاه کردم حرفهای او امیدوار کننده بود اما میدانستم موضوع به این سادگی نیست . با صدای درآمدن در خانه حدس زدم مادرم است که از خرید برگشته . حدسم درست بود .مادربا دیدن بیتا با گرمی با او سلام و احوالپرسی کرد . بیتا همان لحظه کارت عروسی اش را از کیفش درآورده و رو به مادر گفت نگین گفت عروسی پردیس خانم با جشن من افتاده . با این وجود کارتم رو اوردم خدمتتون . البته خیلی خوشحال میشدم قدم سر چشم ما می گذاشتید وتشریف می اوردید . مادر لبخندی زد و گفت : ما هم دوست داشتیم شما هم برای عروسی پردیس می آمدی . اما مثل اینکه قسمت نیست . انشاا... خوشبخت بشی . بیتا از مادر تشکر کرد و از جا برخاست تا به خانه شان برود . در حالیکه بیتا را تا دم در حیاط بدرقه می کردم به او گفتم : بیتا منو بی خبر نذاری . تو رو به خدا هر خبری شد به من زنگ بزن. بیتا یک بار دیگرمرا قسم داد که به کسی چیزی نگویم و من در حالیکه  او را در آغوش می کشیدم و می بوسیدم  مطمئن کردم . بیتا رفت و من همانطور که دور شدنش را نگاه می کردم در دل برایش آرزوی خوشبختی کردم . سپس اهی کشیدم و درخانه را بستم . لحظه ای ایستادم  و در حالیکه به باغچه کوچک و پر گل خیره شده بودم به فکر فرو رفتم . صدای پوریا را شنیدم که از من خواست به عنوان دروازه بان جلوی تیرک دروازه اش بایستم به او نگاه کردم در خوشی کودکانه اش غرق بود . به حالش غبطه خوردم و به طرف خانه رفتم اما صدای التماس او را می شنیدم که می خواست چند دقیقه با او بازی کنم . مادر مشغول جابه جا کردن وسایلی بود که خریده بود و به محض اینکه چشمش به من افتاد گفت :  نگین بیا می خوام مرغ پاک کنم صبر کردم بیای دست منو نگاه کنی یاد بگیری دندانهایم را فشار دادم تا مبادا فریاد بزنم . دلم می خواست به اتاقم برم و در خلوت اتاقم به فکر چاره ای باشم . با کلافگی به طرف آشپزخانه رفتم و منتظر شدم تا مادر تعلیمات خانه داری اش را آغاز کند . مادر با مهارت تکه های مرغ را جدا می کرد و بعد از پاک کردن جهار مرغ دستش را شستو چاقو را به من داد تا آخری را مانند او خرد کنم . با اینکه درسم را خوب یاد گرفته بودم اما چون حواسم خوب جمع نبود با چاقو دستم را بریدم . مادر با ناراحتی دستم را بست و بعد از کمی صحبت و سرزنش و رهایم کرد تا به اتاقم بروم . وقتی به اتاق رسیدم خودم را روی تخت انداختم و به سقف اتاق خیره شدم اما این فقط چند دقیقه بیشتر نبود زیرا با ورود پردیس و سروش که از سننج برگشته بودند به پایین رفتم و بعد از آن رفتم کمک مادر برای تهیه ناهار . بعد از ناهار پدر و مادر و پردس و سروش داخل هال نشسته بودند و از هر دری صحبت می کردند . پردیس برای مادر تعریف می کرد که لوازمش را چطور چیده و چه کارهایی کرده است . احساس کردم حضور من دیگر لازم نیست از طرفی آرزوی ساعتی تنهایی را داشتم . بنابراین از جا برخاستم و به بهانه خواندن درسم به اتاقم رفتم . وقتی وارد اتاقم شدم رفتم جلوی پنجره آفتاب سوزان تابستان تمام سطح حیاط را پوشانده بود و فقط قسمت کوچکی از حیاط سایه افتاده بود می دانستم تا چند ساعت دیگر که خورشید رو به غروب برود مادر حیاط را شسته و بساط چای پدر را روی تختی که جلوی باغچه کوچک حیاط گذاشته بود رو به رو می کرد . همیشه دیدن این منظره برایم لذت بخش بود اما آن لحظه فکر می کردم زندگی چقدر تکراری و خسته کننده است . آهی کشیدم و از کنار پنجره کنار رفتم و روی صندلی میزتحریر نشستم و کتابی پیش رویم باز کردم . نمی دانم چرا این کار را کردم زیرا به هیچ وجه قصد درس خواندن نداشتم دیگر دلم نمی خواست درسم را ادامه بدهم اما شاید این بهانه ای بود که اگر کسی سر زده داخل اتاقم می شد و مرا در حل مطالعه می دید دیگر مزاحمم نمی شد و به بهانه یاد گیری مسائل خانه داری مرا به طبقه پایین نمی فرستاد. جشمم به خطهای کتاب بود اما روحم به قصد رفتن به جای دیگری به پرواز در آمده بود . در خیال برای دیدن شهاب به زندان رفتم . شهاب من که همیشه سلیقه اش را برای پوشیدن لباس می ستودم هم اکنون با لباس راه راه مشکی و طوسی زندان یا علامت ترازو مجلس بود . خدای من تمل هر چیز آسانتراز این بود که شهاب را با قد و اندام قشنگش در لباس زندانیها ببینم . بی اختیار اشکهایم روان شده بودند.اما بغض همچنان به گلویم فشار می آورد . سرم را روی کتاب گذاشتم و گریستم . خدای من کمکم کن . خدایا وسیله ای فراهم کن که شهابم آزاد بشه . خدایا کاش اونقدر پول داشتم که همین امروز می تونستم اونو آزاد کنم . با بیچارگی می گریستم و در دل از خدا می خواستم اراده کند تا او از زندان ازاد شود . صدای باز شدن در اتاق را شنیدم اما سرم را بلند نکردم . می دانستم پردیس است . پردیس با صدای بلندی که احساس می کردم خوشحالی در آن موج می زند گفت : نگین از داشتن اتاق مستقل چه احسای داری . همانطور که سرم روی میز بود مخفیانه اشکهایم را پاک کردم تا پردیس نفهمد که گریه کرده ام اما چشمانم مانند چشمه ای که آب از درونش بجوشد باز هم پر از اشک می شد . برای پنهان کاری دیر شده بود پردیس فهمید گریه کرده ام کنارم آمد و در حالیکه با دستش صورتم را بالا می آورد گفت : چی شده ؟

" هیچی ولم کن "

" هیچی یعنی چی ؟ چرا گریه می کنی ؟ "

از ناچاری گفتم : خسته شدم . از درس هیچی نمی فهمم . دیگه نمی تونم درس بخونم .  پردیس خندید . طنین صدای خنده او مرا عصبی میکرد .

" خوب خنگه . اینکه غصه نداره . حالا کی گفته تو خودتو برا ی کنکور بکشی . یه کم به خودت استراحت بده . و بگو که فکر کردم چی شده .   و دستش را روی سرم گذاشت . با ناراحتی سرم را چرخاندم و گفتم : پردیس برو سر به سرم نذار اصلا حوصله ندارم . پردیس می خواست با خنده و شوخی ما از آن حال و هوا بیرون بیاورد نفهمیدم چه شد با صدایی که تاکنون به یاد نداشتم آنطور با او حرف زده باشم . سرش فریاد کشیدم :  گفتم برو سر به سرم نذار . برو بیرون می خوام تنها باشم .  پردیس یکه خورد و سپس بدون اینکه حرفی بزند اتاق را ترک کرد . رفتن پردیس با این حالت دردم را بیشتر کرد من باید به او که دیگر چیزی به ماندنش در خانه باقی نمانده بود و تا پنج روز دیگر با سروش ازدواج کرده و به کردستان می رفت مهربان تر بودم اما این فکر لعنتی که احساس می کردم شهاب را از دست داده ام دست از سرم برنمی داشت . ای کاش می توانستم این موضوع را با پردیس در میان بگذارم و از او راه چاره ای طلب کنم . مطمئن بودم پردیس راهی به ذهنش می رسد اما بیتا خواسته بود این راز را فقط پیش خودم حفظ کنم و بار سنگین ان را به تنهایی به دوش بکشم . مطمئن بودم اگر شهاب نمی خواست من یا خانواده ام بفهمیم که او زندانی است به خاطر این بود که دوست نداشت ذهنیتی بد از خود بریا ما به جا بگذارد . پس شهاب هنوز دوستم داشت و هنوز مرا می خواست . هیچ چیز از این بهتر نبود اما هیچ چیز هم از این بدتر نبود که من نتوانم کاری برای او انجام دهم بخصوص که مطمئن بودم علت این گرفتاری من بودم . خدایا چه کسی می توانست به من کمک کند . ای کاش می توانستم از کسی کمک بخواهم . یک لحظه به یاد نیما افتادم . همیشه رابطه ام با او خوب بود و اطمینان داشم که محرم اسرار خوبی است ولی آیا می توانستم ازاو برای آزادی شهاب کمک بگیرم . آیا می توانستم از او بخواهم هفت میلیون به من قرض بدهد . هفت میلیون ! نه این امکان نداشت . وضع نیما بد نبود اما فکر قرض از او آن هم این مبلغ تقریبا دیوانگی محض بود . در ناامیدی محض به این فکر می کردم که فقط معجزه ای می تواند شهاب را از بند برهاند . درست لحظه ای که فکر می کردم هیچ راه امیدی نیست معجزه ای در مغزم به وقوع پیوست . در همان لحظه به فکر پیروز افتادم . شک نداشتم اگر بعد از خدا حل این مشکل به دست انسانی قابل حل بود آن انسان فقط پیروز بو . یاد پیروز مانند روحی دوباره بود که به کالبد خسته من دمیده شد گویی نیرویی دیگر گرفتم و احساس آرامشی عمیقی تمام وجودم را فرا گرفت . مغزم به کار افتاده بود و به سعت این مسئله را تجزیه و تحلیل می کرد . پیروز مرا دوست داشت حتی آنطور که خودش بهم گفته بود عاشقم بود . او خیلی  ثروت داشت  خرج کردن برایش راحتتر از آب خوردن بود . خدای من او به چشم بر هم زدنی می توانست شهاب را از زندان بیرون بیاورد . من باید او را میدیدم و این درخواست را از او می کردم اگر واقعا انطور که ادعا می کرد مرا دوست داشت نه نمی گفت . آرنجم را به دسته های صندلی گذاشتم و به این فکر می کردم که چطور از او بخواهم و چه عنوانی روی این اقدام بگذارم . ساعتی بعد با امید از اتاق خارج شدم . موقع بیرون رفتن از اتاق روحیه ام صد و هشتاد درجه تا زمانی که به اتاق می آمدم فرق داشت  . به طبقه پایین رفتم کسی در هال نبود فقط پردیس جلوی تلوزیون نشسته بود و به آن نگاه می کرد . پردیس با دیدن من با قیلفه نگاهم کرد . لبخندی زدم و به طرفش رفتم و او را در آغوش گرفتم و صورتش را بوسیدم . و از رفتارم عذر خواهی کردم . پردیس با اخمی که می دانستم زیاد هم جدی نیست گفت : چیه دعاتو پیدا کردی ؟   سرم را تکان دادم و با خنده گفتم : آره قول میدم دیگه گمش نکنم . پردیس خنده اش گرفت و مرا بخشید .

آن شب باز هم خوابم نمی برد اما این بی خوابی از ناراحتی نبود . دوست داشتم زودتر صبح شود و من به دیدن پیروز برم . آن شب تا نیمه های شب به فکر سر هم کردن داستانی بودم که باید برای پیروز تعریف می کردم .

 

 


نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1390 ساعت 11:38 ق.ظ توسط محبوبه ... محبن دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم