تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت آخر فصل یازده...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

آن شب تا نیمه های شب به فکر سر هم کردن داستانی بودم که باید برای پیروز تعریف می کردم . صبح روز بعد به محض اینکه  چشمانم را باز می کردم با عجله از رختخواب بیرون پریدم .بعد از اینکه دست و صورتم را شستم  سریع حاضر شدم ، سعی کردم لباس زیبایی بپوشم ، برای اینکه مادر شک نکند از خیر پوشیدن روسری گذشتم و مقنعه سر کردم و بعد از برداشتن کلاسورم از اتاق خارج شدم . آن روز قرار بود ناهید دختر عموی بزرگم از سنندج به تهران بیاید تا مانند عروسی پریچهر به مادر کمک کند . از دو سه روز پیش هم اقا صادق پریچهر را برای کمک به خانه مان می آورد و شبها بعد از شام او را به منزل می برد . به اشپزخانه رفتم . مادر  حال تدارک ناهار بود با دیدن من که آماده بیرون رفتن بودم گفت : نگین می خوای بری آموزشگاه ؟

" بله اگه بشه می خوام امروز یه سری به اونجا بزنم . "

مادر به طرف میز شاره کرد و گفت : بشین صبحونه تو بخور . با عجله لقمه ای ان و کره برداشتم و راهی شدم . بعد از اینکه با صدای بلند با مادر خداحافظی کردم از منزل خارج شدم . برای اینکه مبادا با آقا صادق و پریچهر رو به رو شوم و آقا صادق نخواد من ور برسونه و همچنین وقت رو از دست ندم تا سر خیابان دویدم . ابتدا تصمیم گرفتم با تاکسی تلفنی به خانه پیروز بروم اما ترسیدم پول کافی برا یپرداخت به راننده نداشته باشم . مطمئنن پول تاکسی تا خانه پیروز که حوالی قیطریه بود پول زیادی بود . تازه باید پولی هم باری بازگشت به منزل نگه می داشتم . از اینکه پول بیشتری با خود نیاورده بودم خیلی پشیمان شدم . به طرف تاکسی های خطی که بالاتر از میدان ایستاده بودند رفتم و سوار خودرویی که از بزرگراه مدرس به سمت میدان تجریش می رفت شدم . روی صندلی عقب نشستم و کمی که رفتیم به راننده گفتم که می خواهم به قیطریه بروم و از از ائ خواستم که مرا در مسیری مناسب پیاده کند . خوشبختانه مسیر تاکسی بسیار نزدیک خانه پیروز بود . نزدیک پارک قیطریه پیاده شدم و با ماشین دیگری جلوی خانه پیروز پیاده شدم . با دلی امیدوار اما لرزان وارد وحوطه ورودی ساختمان شدم . نگهبانی با ورود من سرش را بلند کرد . شاید نگاه پرسشگر نگهبان مرا به این فکر انداخت که می خواهم چه کار کنم و همین فکر بود که حس ترس و تردید را که دیروز با ان بیگانه بودم در وجودم زنده کرد . در یک لحظه تصمیم گرفتم عقب گرد کنم و از ساختمان خارج شوم اما یاد شهاب و حضور مرد نگهبان مانع از انجام این کار شد . مرد از جا برخاست و با خوشرویی پرسید : سلام خانم می تونم کمکمی به شما بکنم ؟ آنقدر در فکر بودم که فراموش کردم به آن مرد که هم سن و سال پدرم بود سلام کنم با لحن پوزش خواهانه ای سلام کردم و گفتم : با آقای بهزاد کار داشتم . آقای پیروز بهزاد . نگهبان به فتری که جلوی رویش بود نگاهی انداخت و گفت : می خواهید ورودتان را به ایشان اطلاع بدهم ؟ فکر بدی نبود بهتر از این بود که سرزده جلوی در خانه اش ظاهر شوم . با تکان دادن سر به شانه تایید از او خواستم که این کا را بکند و نگهبان تلفن را برداشت  و شماره آپارتمان او را گرفت . کسی گوشی را جواب نمی داد . از این فکر که پیروز خانه نیست و بایستی این همه راه را بدون نتیجه برگردم ناامیدی تمام وجودم را گرفت . اما بعد از چند لحظه که به نظرم خیلی طول کشید گویا پیروز گوشی را جواب داد که نگهبان با لحن محترمانه ای گفت : سلام اقا صبح عالی به خیر . با عرض معذرت از اینکه مزاحمتان شدم خانمی تشریف آورده اند که با شما کار داردند لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد : بله چشم ایشان را به بالا راهنمایی می کنم خدانگهدار .  نگهبان مرا به طرف آسانسور هدایت کرد و کلید طبقه سوم را فشار داد . احساس می کردم کم کم شهامتم را از دست داده ام و فکر رو به رو شدن با پیروز تنم را می لرزاند . سادگی کاری که می خواستم انجام دهم در نظرم به دشواری عملی سخت تبدیل شده بود و نمی دانستم چه باید بکنم . وقتی آُانسور ایستاد با قدمهایی لرزان و و قدمی لرزان تر از آن خارج شدم و طمانی به خود آمدم که خود را جلوی در خانه او دیدم .راهی برای بازگشت نبود و به ناچار زنگ آپارتمان را به صدا درآوردم . چند لحظه بعد که برایم به مدت عمری طول کشید گذت تا پیروز در را باز کرد . به محض دیدن او فهمیدم که او را از خواب بیدار کرده ام زیرا چشمانش هنوز خواب آلود بود و ربدوشامبری به تنش بود که معلوم بود آن را همان لحظه به تن کرده است . زیرا در حال بستن کمربندش بود . پیروز با دیدن من ابتدا کمی مکث کرد و بعد دستی به چشمانش کشید و با ناباوری گفت : اشتباه نمی بینم ؟ نگین تو هستی ؟

نگاهم را به زیر انداختم تا فکری برای حضور بی موقع ام کرده باشم . با صدای آرامی گفتم : سلام . همان لحظه نگاهم به پاهای او افتاد که سرپایی مردانه ای به پا داشت و برهنه بود از اینکه به او فرصت پوشیدن لباس نداده بوم ، با خجالت چشم از پاهای یرهنه و پر موی او برداشتم و ترجیح دادم به جای آن به چشمانش نگاه کنم . از اینکه با این وضعیت رو به رو شده بودم خیلی به حال خودم تاسف می خوردم . صدای پیروز را شنیدم که با هیجان می گفت : نگین . بیا تو  . باورم نمیشه تو رو اینجا میبینم . باور کن فکر میکنم هنوز دارم خواب میبینم .   واز جلوی در کنار رفت تا من وارد شوم . برخلاف پیروز که بدون خجالت با لباس خواب جلوی رویم ایستاده بود من از خجالت دوست داشتم قطره ابی بودم و به زمین فرو می رفتم . بعد از لحظه ای مکث وارد شدم پیروز طبق عادتی که داشت دستش را دراز کرد و من با او دست دادم و او همانطور که دست من در دستش بود دست دیگرش ا به کمرم گذاشت و مرا به طرف مبلهای که اخل هال گرد و زیبایش یود هدایت کرد . از احساس دست پیروز به روی کمرم دچار احساس غریبی بین ترس و وحشت گیر کرد بودم اما چون برای منظوری به خانه او آمده بودم بایستی وجود این احساس را تحمل می کردم . به طرف مبلها رفتم و روی ان نشستم پیروز هم روی بلی رو به رویم نشست و چند لحظه در سکوت نگاهم رد و بعد دستی به موهایش کشید و گویی تازه یادش افتاده بود گفت : راستی تنهایی ؟

" بله "

پیروز لبخندی زد و گفت : نگین چند لحظه تنهات می ذارم تا لباسم را رو عوض کنم . منو ببخش نمی دونستم قراره به اینجا بیای . امروز هم کمی دیر از خواب بیدار شدم چون دیشب تا نزدیکی های صبح بیرون بودم و در حالی که از جایش بلند میشد گفت : چه خوب امروز صبحونه رو با هم می خوریم . و بعد بدون اینکه رو در بایستی کند گفت : نگین تا من دوش بگیرم و لباسم را عوش کنم برای اینکه حوصله ات سر نره زحمت درست کردن صبحانه رو بکش و بدون اینکه منتظر دیدن واکنش من شود به طرف ضبط رفت و کاستی داخل آن گذاشت و رو به من کرد و لبخندی زد و بدون صحبت برای تعویض لباسایش رفت . صای آهنگ ملایمی که از دستگاه بلند می شد تاثیر خوبی در ارامش روانم داشت . نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم چرا پیروز از اینکه مرا در خانه اش می بیند متعجب نشده . حتی از من نپرسیده آنجا چه می کنم چرا تنها به خانه او آمده ام . رفتار پیروز خیلی برایم عجیب بود او با من طوری رفتار می کرد که انگار نه انگار برای اولین بار به منزلش پا گذاشته بودم و گویی سالهاست که مانند دوستی به خانه او رفت و آمد داشته ام . او حتی از من خواسته بود صبحانه را فراهم کنم و من شک نداشتم که با این کار می خواسته من هم احساس راحتی بیشتری در خانه اش داشته باشم . کیفم را روی مبل گذاشتم و از جا برخاستم و به طرف آشپزخانه رفتم . قبل از ورود چشمم به ساعت بزرگ دیواری افتاد از دیدن ساعت ده و چهل دقیقه لبم را به دندان  گرفتم تا بیست دقیقه دیگر ساعت کلاسهای آموزشگاه تمام می شد و اگر تا یک ساعت دیگر به خانه نمی رفتم مادر بی شک نگرانم می شد . فقط یک ساعت وقت داشتم اما من هنوز هیچ صحبتی با پیروز نکرده بودم به سرم زد از  غیبت پیروز استفاده کنم و از خانه او خارج شوم ام این فکر فقط چند لحظه بود می دانستم در آن صورت کار را خرابتر خواهم کرد . با کلافگی نفس بلندی کشیدم و به طرف اشپزخانه  رفتم . آشپزخانه زیبایی بود که با وجودی که مرد مجردی در آن خانه زندگی می کرد از تمیزی برق میزد. سرویس کابینت و هر چه داخل آن دیدم حتی کاشیها و لوازم   و لوازم برقی و همچنین میز چهار نفره داخل آشپزخانه همه به رنگ لیمویی و آبی بود و این رنگها با هم هماهنگی خاصی داشت که حتی فکرش را هم نمی کردم . هر نوع وسیله برقی مورد نیاز در دسترس بود . نگاه حیرت آوری به اطرافم انداختم و از دیدن چنین مکان زیبایی با خود فکر کردم که با داشتن  چنین آشپزخانه ای ذوق هنری و اشپزی حتی بی ذوق ترن آدم ها تحریک می شود . برای پیدا کردن کتری نگاهی به اطراف انداختم و آن را کنار اجاق گاز دیدم . کتری را از شیر آب پر کردم و آنرا روی اجاق گاز گذاشتم و به دنبال کبریت به اطراف نگاه کردم و خیلی زود متوجه شدم با کلید فندک گاز می تئانم آنرا روشن کنم. در مدتی که کتری به جوش بیاید روی صندلی اشپزخانه نشستم و با شنیدن صدای موسیقی ملایم که از بلندگوهایی که روی دیوار اشپزخانه نصب شده بود به گوش میرسید به فکر فرو رفتم . متوجه شدم که صدی سوت از کتری است که آبش جوش آمده . مئتی طول کشید تا قوری و ظرف چای خشک را پیدا کردم و چای را دم کردم . تا دم کشیدن چای مشغول اماده کردن میز صبحانه شدم . داخل یخچال وسایل یک صبحانه مفصل از کره و خامه و سایر مخلفات بود . میز را چیدم و یک فنجان چای ریختم و روی میز گذاشتم فقط نمی دانستم ظرف نان را از کجا باید پیدا کنم . همانطور که فکر می کردم صدای پیروز را شنیدم که گفت : نان تو سبده . برگشتم و پیروز را دیدم که دستانش را به سینه زده و با لبخند به من نگاه میکرد . لباس کامل به تن داشت که بلوزی مردانه و استین کوتاه به رنگ سفید و شلوار جین به پایش بود . صورتش را هم اصلاح کرده بود . به طرف سبدی که به آن اشاره کرده بود رفتم و آن را روی میز گذاشتم . پیروز نگاهی به میز انداخت و با لبخند گفت : به خیلی عالی و اشتها برانگیزه . و بعد با دیدن یک فنجان چای گفت : چرا یه فنجان ؟

" من صبحانه خوردم . "

پیروز به طرف گنجه رفت و بعد از برداشتن فنجانی آن را پر از چای کرد و رو به روی خودش روی میز گذاشت و گفت : قرار نشد منو از لذت کامل این صبحانه محروم کنی .     اشتهایی  برای خوردن نداشتم اما به ناچار پشت میز نشستم . پیروز هم رو به رویم نشست و چند لحظه نگاهم کرد . طاقت قرار گرفتن زیر نگاه نافذش را نداشتم به خصوص که فکر می کردم از نگاهم می خواند که اگر مجبور نبودم هیچ وقت پا به منزلش نمی گذاشتم . پیروز در حال خوردن صبحانه بود و من در حالی که با فنجان چایم بازی می کردم در فکر این بودم که چطور سر صحبت را باز کنم . صدای پیروز را شنیدم که گفت : نگین کسی می دونه ؟    با نگاه استفهام آمیزی به او نگاه رکدم . متوجه منظورش نشدم . بدون پرسشی خودش گفت : منظورم اینه که مامان و بابا می دونن اینجا هستی ؟

نگاهم را از او گرفتم و سرم را یه نشانه منفی تکان دادم . پیروز ابروانش را بالا برد و مدتی سکوت کرد و سپس گفت : قبل از هر چیز اجازه بده من به خونه اطلاع بدم که تو اینجا هستی . با نگرانی نگاهش کردم اما نتوانستم از او بخواهم که این کار را نکند زیرا تا چند دقیقه دیگر تمام منزل از غیبت من آگاه میشدند  و ان وقت ممکن بود کار به جاهی باریکتری بکشد . چشمانم را بستم و سعی کردم نگرانی را از خودم دور کنم شاید بعد می توانستم فکری برای حضورم در منزل پیروز پیدا کنم و عذر موجهی برای پدر و مادرم بتراشم. پروز از جا برخاست و تلفن همراهش را از روی میز برداشت و شماره تلفن منزلمان را گرفت . بدون اینکه بدانم چه

 

کسی گوشی را بر خواهد داشت قلبم به تپش افتاده بود . وقتی پیروز گفت : سلام دایی جان . متوجه شدم که او شماره تلفن محل کار پدر را گرفته تا با او صحبت کند . با نگرانی به پیروز نگاه رکدن . می خواستم ببینم حضور مرا در منزلش چطور مطرح خواهد کرد . همانطور که نگاه پیروز به من بود گفت : دایی جان می خواستم اگر اجازه بدید چند ساعتی با نگین باشم . صدای پدر را نشنیدم اما از طرز صحبت پیروز فهمیدم که پد رمخالفتی با این کار ندارد . پیروز به او گفت که هم اکنون برای بردن من به اموزشگاه خواهد رفت و به اتفاق هم ناهار را در خارج از منزل صرف خواهیم کرد و بعد از ظهر مرا به خانه برمی گرداند . نمی دانستم واکنش پدر در مقابل خواسته او چه بود اما از خنده پیروز و طرز صحبت کردنش با پدر فهمیم که پدر موافق صد در صد این برنامه است . پیروز بعد از خداحافظی با پدر ارتباط را قطع کرد و گفت : خوب هم خیال تو هم خیال من از خونتون راحت شد . حالا دیگه همه می دونن که با منی پس دیگه راحت باش .    من به راستی نفس راحتی کشیدم و به پیروز گفتم : از اینکه به پدرم نگفتید که خودم به خونتون اومدم متشکرم . پیروز لبخندی زد و گفت : با اینکه دوست نداشتم به پدرت دروغ بگم اما حتما دلیلی برای اومدن تو به اینجا وجود داره . دلیلی که مطمئنم دوست نداشتی کسی از ان مطلع باشه . اینطور نیست ؟

از اینکه انقدر صریح و انتقال بود جا خوردم درست به لحظه ای رسیده بودم که بایستی درخواستم را عنوان کنم اما هنوز آمادگی صحبت پیدا نکرده بودم . سرم را به زیر انداختم و به فکر فرو رفتم . پیروز از جا برخاست و مشغول جمع کردن میز و برداشتن وسایل از روی آن شد . به خودم آمدم و از جا برخاستم تا به او کمک کنم . در حال شستن فنجانهای صبحانه بودم و پیروز کنار ظرفشویی به کابینت تکیه داده بود و به من خیره شده بود . هنگامی که کارم تمام شد حوله کنار ظرف شویی را برداشتم و دستم را خشک کردم که همان لحظه او رو به رویم قرار گرفت و گفت : نگین با مانتو و مقنعه ای که سر کردی احساس خفگی و چطور بگم احساس خوبی ندارم . اگه اشکالی نداره اجازه بده اون رو از سر بردارم . دوست دارم راحت باشی .   با اینکه گرما مرا آزار نمی داد و اینطور خیلی راحتتر بودم اما سکوت کردم و سرم را به زیر انداختم . پیروز لبه مقنعه ام ا گرفت و گفت : نگبن اجازه می دی ؟   بازهم چیزی نگفتم و صدای او را شنیدم که گفت : از قدیم سکوت را به نشانه رضا تعبیر کردن . و مقنعه را مانند تور عروسی از روی سرم برداشت . نمی دانم موهایم در آن لحظه چه حالی بود آیا با نیروی مغناطیسی پارچه سیخ شده بود یا همانطور که صبح آن را شانه کرده بودم صاف و مرتب سر جایش بود.  همچنان سرم به زیر بود و واکنش پیروز را زمانی که مقنعه را از سرم برداشت نگاه نکردم فقط لحظه ای سرم را بلند کردم و او را دیدم که در حال تا کردن آن بود اما مثل اینکه هنوز قانع نشده بود و منتظر بود تا من مانتویم را از تنم دربیاورم . خدا رو شکر کردم که مثل همیشه تاپ به تن نداشتم و ان روز بلوز یقه مردانه و استین بلندی به تن کرده بودم . بعد از درآوردن مانتویم پیروز گفت که آشپزخانه جای مناسی برا ی صحبت نیست و بهتر است به داخل هال برویم . با اینکه محیط زیبای آنجا را برای صحبت ترجیح میدادم اما به همراه پیروز از اشپزخانه خارج شدم . به سمت میزی که گوشه اتاق بود رفتم و صندلی را بیرون کشیدم و پشت آن نشستم . پیروز بعد از آویزان کردن مانتو و مقنعه ام به ست میز آمد و صندلی رو به رویی را بیرون کشید و روی آن نشست و به من خیره شد .بین من و او فقط صدای موسیقی ملایمی به گوش می رسید و من مانده بودم که به او چه بگویم آیا می توانستم بدون مقدمه ازا او بخواهم مقدمات آزادی شهاب را فراهم کند . تمام داستانهایی که شب گذشته تا نزدیکی های صبح سر هم کرده بودم در نظرم مسخره و پوچ جلوه می کرد بایستی مقدمه ای فراهم می کردم تا بتوانم سر صحبت را باز کنم اما هر چه فکر می کردم چیزی به نظرم نمی رسید . پیرو زهمچنان منتظر بود تا من شروع کنم و من مانند آدم گنگ و لالی فقط به میز چشم دوخته بودم . احساس عجزی که به من دست داده بود دلم می خواست گریه کنم . شاید پیروز احساسم را درک کرد که گفت : نگین عزیزم نمی خواد برا ی حرفی که می خوای بزنی به خودت فشار بیاری . تا تو امادگی صحبت پیدا کنی من برات حرف میزنم چطوره ؟ با قدر شناسی به پیروز نگاه کردم و سرم را تکان دادم . لبخند زیبایی روی لبانش نقش بسته بود و چشمانش تیره تر به نظر می رسید در همین موقع زنگ تلفن به صدا درآمد و پیروز نفس بلندی کشید و در حالیکه شانه هایش را بالا می انداخت با خنده گفت : البته اگر مهلت بدن . و برای پاسخ دادن تلفن برخاست و با چند کلام صحبتش را با مخاطبش تمام کرد و به او گفت بعد تماس می گیرد . بعد از گذاشتن گوشی تلفن سیم ان را از پریز در آورد و در حالیکه به سمت میز برمی گشت تلفن همراهش را هم خاموش کرد و گفت : خوب این هم از این امیدوارم مزاحم دیگری نداشته باشیم .  و بعد نفس عمیقی  کشید و خود را با صحبت آماده کرد و من با اینکه نشان می دادم آماده گوش کردن صحبتهای او هستم اما در فکر پیدا کردن بهانه ای برا ی مطرح کردن خاسته ام بودم .

" نگین قبل از هر چیز از اینکه اینجا هستی بی نهایت خوشحالم . واقعا می گم بی نهایت . وقتی نگهبان زنگ زد و گفت که خانمی کار داره اصلا فکر نمی کردم اون خانم تو باشی اما وقتی جلوی در دیدمت نمی دونم چطور بگم . خیلی جا خوردم . اصلا فکرش رو هم نمی کردم اینجا ببینمت . اگه یادت باشه اونروزی که مهمونی اومدم خونتون بهت گفتم که می خوام باهات صحبت کنم . فکر کنم الان وقت مناسبی برا یاین کار باشه . پیروز سکوت کرد و به جایی خیره شد . اما خیلی زود به خود آمد و در حالیکه به چشمانم خیره شده بود گفت : نگین تو هنوز به من نگفتی که میتونی دوستم داشته باشی یا نه اما من دوست دارم قبل از اینکه جواب این سوال رو بهم بدی چیزهایی رو بهت بگم که یک بار و اون هم فقط به تو می گم . پیروز سرش را بالا گرفت و نگاهی به سقف انداخت و بعد ارانجش را روی میز گذاشت و سرش را به آن تکیه داد و در حالیکه به چشمام چشم دوخته بود شروع به صحبت کرد .

" نگین ... نگین . اسمت خیلی قشنگه رست مثل خودت مثل نگاهت . نگاه قشنگی که نمی تونه دروغی و تو خودش پنهان کنه . این چشمها و این نگاه منو یاد زنی می ندازه که یک زمانی عاشقش بودم . البته نمی شه گفت عاشق بهتره بگم دیوانه اش بودم . "

از کلام پیروز خیلی جا خوردم اما سعی کردم آن را به رویم نیاورم . پیروز مرا نگاه کرد اما مطمئن بودم حواسش جای دیگریست . می دانستم که او به گذشته رفته شاید به زمانی که زنی را دوست داشت که به گفته خودش شبیه من بود . تازه علت انتخاب خودم را بین این همه دختر متوجه میشدم . پس پیروز مرا می خواست چون شبیه زنی بودم که خیلی دوستش داشت . صدای پیروز مرا از فکر بیرون آورد .
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 05:46 ق.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم