تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت اول فصل دوازده

رمان ایرانی بوسه تقدیر

 

این داستان مربوط به زمانی است که تازه آغوش گرم و پر مهر مادر بزرگ را ترک کرده و به دیار غریب و سردی مثل سوئد سفر کرده بودم . اون موقع جوانی نوزده بیست ساله بودم . اوایل سفر خیلی سخت می گذشت چون کشوری بود که همه چیزش برام بیگانه بود حتی هوای سرد و منجدش و از همه بدتر زبان اون کشور را نمی فهمیدم و برای کوچکتری خواسته ام با ایما و اشاره صحبت می کردم . زبان انگلیسی که خیلی هم به آن مسلط  بودم زیاد به کارم نمی آمد و می بایست زبان سوئدی یاد می گرفتم که آن موقع به نظرم سخت ترین زبلن دنیا می رسید . تا با کمک مباشر مادربزرگ منزلی اجاره کنم و برای پاییز سال بعد تو دانشگاه ثبت نام کنم و تا حدودی با شهر و منطقه  ای که در آن زندگی می کردم اشنا بشم سه ماه گذشت . سه ماهی که فکر میکنم به اندازه قرنی برایم طول کشید . در این سه ماه بارها به سرم زد که قبل از دانشگاه سوئد را ترک کنم و به کشور آلمان یا انگلیس بروم اما کم کم به زندگی در اون کشور عادت کردم و با شهری که محل اقامتم بود خو گرفتم . فقط گاه گاهی که نامه مادربزرگ و یا نیما که از همان کودکی با هم دوست بودیم به دستم می رسید . باز یادم فیل هندوستان می کرد و دوست داشتم به وطنم برگردم اما این هم فقط چند ماه بود بعد کم کم چنان به اون کشور عادت کردم که دیگر دوست نداشتم اونجا رو ترک کنم . دیگه روزها و شبها برایم سخت نمی گذشت و تو این مدت دوستهای زیادی هم پیدا کرده بودم که اکثرا وقتم را با اونها پر می کردم . بودن با این دوستها که چندتا از آنان سوئدی بودند باعث شد کم کم در یاد گیری زیان پیشرفت کنم و تا وقتی که دانشگاه شروع شد مشکلی برای زبان نداشتم . رفتن به دانشگاه از بهترین دوران من در سوئد بود . دیگه برنامه زندگیم کامل شده بود . هفته ای پنج روز دانشکده می رفتم و باقی اوقات یا با دوستانم بودم و یا روزهای تعطیل برای دیدن شهرهای دیگه تور می گرفتم . نیم سال اول به همین ترتیب گذشت تا اینکه در تعطیلات کریسمس به پیشنهاد دو نفر از دوستانم که یکی از آنها ایرانی و دیگری اهل آسکارا بود برای دیدن دریاچه وترن به شهر کارستاد رفتم . هوا سرد بود و دریاچه یخ زده بود . بعضی از مردم در محدوده هایی که از طرف شهرداری بی خطر شناخته شده بود اسکیت می ردند . روبن رفیق سوئدی ام پیشنهاد کرد برای بازی روی دریاچه برویم ام من نه بلد بودم  و نه دوست داشتم . من و حامد ترجیح دادیم داخل بار هتلی به انتظار او بمانیم . با اینکه حامد حدود یک سال میشد که به سوئد آمده بود اما چند بار به کارستاد آمده بود و به همین خاطر به گوشه و کنار آنجا آشنا بود .  حامد با خنده گفت : جایی میبرمت که هر شب تو خواب آرزو کنی کاش اونجا بودی . با اینکه می دانستم حامد این حرف را به شوخی عنوان می کند اما چیزی نگفتم و منتظر بودم که و مرا به جایی که می گفت ببرد ، اما وقتی جلوی در مسافرخانه کوچکی ایستاد با تمسخر نگاهش کردم و گفتم یعنی تو هر شب آرزوی آمدن به چنین جایی رو داری ؟  حامد خندید و گفت : آره تو هم اگه صبر کنی به حرف من میرسی .    یا وجودی که رستورانها و هتل های خیلی قشنگ و زیبایی در گوشه و کنار دیده میشد اما حامد اصرار داشت تا به این مسافر خانه برویم و این خیلی باعث تعجب من شده بود . به همراه او داخل شدم با دیدن فضای خفه و تاریک باز نگاه عاقل اندر سفیهی به حامد انداختم و فکرکردم که او می خواهد با این کار مرا دست بیندازد  . میز و صندلی های چوبی و فرسوده ای در فضای کوچک چیده شده بود که نور کمی از پنجره های غبار گرفته آن داخل را روشن می کرد چراغهای فانوسی از سقف آویزان شده بود که مرا به یاد قهوه خانه های قدیم ایران می انداخت . بار کوچکی گوشه سالن بود با تعجب به اطراف نگاه می کردم و منتظر بودم که چه وقت حامد این بازی را خاتمه خواهد داد . حامد که گویی بارها به این مسافر خانه کوچک و عجیب آمده بود مانند کسی که سالها در آن زندگی کرده باشد به طرف دری رفت که از آنجا به پشت بار راه داشت و کسی را صدا کرد و بعد به طرف صندلی های پایه بلند جلوی بار رفت و نشست . بعد به طرف من برگشت و با دیدن من که سرگردان ایستاده بودم خنده بلندی کرد و گفت : چیه چرا اونجا خشکت زده بیا تو . با قدمهای نامطمئنی داخل شدم و وقتی که کاملا نزدیک او رسیدم گفتم : تو واقعا می خوای اینجا بمونی ؟  حامد صندلی کنار خود را کنا ر کشید و گفت : بشین کارت نباشه . خواستم چیزی دیگری بگویم که ورود زنی مسن مرا از ادامه صحبت منصرف کرد . حامد او را ماری صدا کرد و خیلی گرم با او احوالپرسی کرد و مرا به عنوان یکی از دوستانش به او معرفی کرد و گفت که برایمان دو لیوان نوشیدنی بیاورد . ماری زن مهربان و خوشرویی بود و تقریبا پنجاه ساله به نظر می رسید قدش بلند و به نسبت فربه بود . وقتی برای اوردن نوشیدنی رفت حامد را دست انداختم و به او گفتم که زودتر به من می گفتی که عاشق ماری شدی   اما حامد مانند آدمی که هیچ چیز نمی شنود سکوت کرده بود و با لبخند به من گاه می کرد . چند لحظه بعد که ماری با دو لیوان برگشت . حامد از او تشکر کرد و حال شخصی به نام پی یر را از او پرسید و ماری برای او توضیح داد که حال او خوب است اما نه چندانکه سرپا بایستد و آنجا را بگرداند . از صحبت هایشان فهمیدم که پی یر همسر ماری است و در حال حاضر بیمار می باشد . از کار حامد سر در نمی آوردم و نمی دانستم ماری و پی یر چه نسبتی با او دارند که او این چنین نگران حالشان است اما وقتی حامد از ماری پرسید رژینا کجاست ؟ فهمیدم انگیزه آمدن او به این مسافرخانه چیست . ماری گفت او بالا مشغول پرستاری از پی یر است و حامد از ماری خواست تا او را صدا بزند و سپس اسکناسی در دست او گذاشت . ماری با لبخند سرش را تکان داد و لحظه ای بعد از در کوچکی که متصل به بار بود خارج شد . ماری را تا نقطه آخر دید دنبال کردم و سپس به حامد نگاه کردم . با خنده به من خیره شده بود . آهسته به او گفتم : دخترشه ؟   حامد سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت : نه رژینا خواهرزاده پی یر است . خواهر او در فرانسه با مردی ایرانی ازدواج می کند که حاصل این ازدواج این دختر است که تا چند لحظه بعد او را خواهی دید . مادر رژینا اینطور که ماری می گفت زن قشنگی بود که تو تئاتر کار می کرده . پدر رژینا یکی از هموطنان خوش مراممون که با دیدن کاترین عاشقش می شه . بعد هم یک ازدواج از روی عشق و هوس زود گذر و بعد از اینکه عشقش ته میکشه فیلش یاد هندستون میکنه و میذاره میره . وقتی اون به اصطلاح مرد کاترین رو ول می کنه اون هفت ماهه حامله بوده که از قرار معلوم با وجود فرزندی که در شکم کارش رو هم از دست می ده . خلاصه خسته ات نکنم کاترین بعد از پشت سر گذاشتن سختی هایی که می کشه رژینا رو به دنیا میاره . اول می خواسته اونو بذاره یتیم خوه اما وقتی می بینتش به خاطر شباهتی که به پدرش داشته دلش نمیاد این کارو بکنه و تصمیم می گیره بزرگش کنه . به این ترتیب رژینا پیش اون میمونه . از قراری کاترین هنوز عاشق شوهرش بوده و انتظار داشته که یک روز اون برگرده چون با وجود اصار پی یر و ماری قبول نمی کنه که فرانسه رو  ترک کنه و به سوئد برگرده . اما تامین مایحتاج زندگی برای یک زن تنها توی یک کشور غریب خیلی مشکل بوده . به خصوص که کاترین هنوز زیبا و جوان بوده . اما گویا با وجود داشتن فرزند کار خوبی نمی تونه بدست بیاره و مجبور میشه توی یک بار کار کنه به خاطر همین رژینا رو توی یک پانسیون می ذاره تا بتونه راحتتر کار کنه . اما کار توی محیط آلوده و ناسالم بار ، کم کم در زیبایی و سلامتی اون تاثیر بد میذاره به طوری که اون زن زیبا و سالم رو تبدیل به موجود فاسد و ناسالم می کنه . تنها چیزی که در کاترین دست نخورده بود همون احساس علاقه اش نسیت به فرزندش بود تا اینکه وقتی رژینا دوازده ساله میشه کاترین بر اثر بیماری سختی فوت میکنه . اما قبل از اینکه از دنیا بره چون می دونسته از بیماری که داره جون سالم به در نمی بره ، رژینا رو به سوئد میاره و او را به پی یر و ماری می سپاره و از اونا می خواد که سرپرستی او را قبول کنند و خودش هم به فرانسه برمی گرده و همون جا میمیره .بعد از صحبتهای حامد به خودم اومدم و متوجه شده چنان تحت تاثیر کلام او قرار گرفته ام که از شدت ناراحتی دلم می خواهد مردی که اینچنین بی رحمانه و ناجوان مردانه زندگی زنی رو به بازی می گیره با دستان خودم خفه کنم . بدون اینکه رژینا رو ببینم دلم به حال اون می سوخت و از همه بیشتر برای کاترین که زندگیش رو اینچنین مفت از دست داده بود ناراحت بودم . رو به حامد کردم و گفتم : کاترین مجبور بود مشتریان کافه رو سرگرم کنه چون در کشوری غریب بود و پشتیبانی نداشت اما دخترش چی آیا او هم مجبور با وجودی که پیش دایی اش زندگی می کنه ... و نتوانستم حرفم را تمام کنم . اما حامد متوجه منظورم شد و لبخندی زد و گفت : نه اشتباه نکن . پی یر از سالها پیش حتی قبل از اتفاقاتی که برای کاترین بیفته این مسافر خونه و این بار کوچیک رو اداره می  کرد و کاترین وقتی اونو به پی یر می سپرد از اون قول گرفته بود که هیچ وقت در هیچ شریطی نذاره اون سر میز مشتریان بره و از آنها پذیرایی کنه و خواسته بود که اون فقط پشت بار و دور از مشتریان کار کنه . مشتریای اونم از قماش ادمایی هستن که به زحمت دستشون به دهنشون میرسه . اکثر اونها کارگرانی هستن که از دست غرغر های زن و سر و صدای بچه های بیشمارشون به اینجا میان تا لبی تر کنن اما رژینا هیچوقت از پشت بار خارج نمی شه .       با تمسخر به حامد نگاه کردم و گفتم : اما اگر یه مشتری به پست این مسافر خونه بخوره چی ؟ مثل حالا که پول خوبی به ماری دادی . اون وقت رژینا حق داره به هر جا که مشتری خواست بره ؟    حامد چیزی نگفت اما من پاسخ سوالم رو گرفتم . انقدر در فکر بودم که متوجه آمدن دختری از در متصل به بار نشدم . حامد دستی به شانه ام زد و مرا متوجه او کرد .

با دیدن او یک لحظه احساس کردم قلبم تکان خورد . دختری ظریف و زیبایی را پیش رویم دیدم که باورم نمی شد چنین موجود زیبایی هویت زمینی داشته باشد . چنان به او خیره شده بودم که اگر حامد بازویم را تکان نمی داد حالا حالا ها به خود نمی آمدم . دختر با دیدن حامد لبخند زد و جلو آمد و با زبان فارسی دست و پا شکسته ای گفت سلام .  حامد به من نگاه کرد و گفت : رژینا در کودکی در پانسیونی زندگی می کرده که اون رو یک ایرانی می چرخونده و به خواست مادرش فارسی رو به اون یاد  میده . حامد دست رژینا رو گرفت و به من اشاره کرد و گفت : رژیا این پیروز دوست منه . و او به من نگاه کرد خدای من چقدر چشمانش پر احساس و زیبا بود . او سرش را خم کرد و به سختی گفت : پیروز دوست حامد خوشبخت هست من .   لحظه ای فکر کردم زبانم را گم کرده ام در حالی که دستپاچه شده بودم به زبان سوئدی به او گفتم : از آشنایی با تو خوشبختم .   رژینا همچنان به من نگاه می کرد و شکر خند بر لب داشت . چشمان سیاهش دنیایی راز در خود داشت و ظرافت و زیبایی اش دلم را لرزاند . او روی صندلی پشت پیشخان بار نشست و  در حالیکه یک دستش در دست حامد بود شروع کرد به صحبت با او .حامد اصرار داشت با زبن فارسی با او صحبت کند و رژینا با ابنکه تکلم با این زبان برایش سخت بود اما با کلماتی که با شیرینی خاصی همراه بود با او همکلام بود .  گاه گاهی به من نگاه میکرد و با همین نگاه اتش به جانم می زد . وقتی حامد گفت باید به هتلی که روبن در آنجا منتظرمان بود برویم دلم میخواست سرش فریاد بکشم . احساس می کردم مرا به صندلی پایه بلند بار زنجیر کرده اند و تازه انوقت بود متوجه شدم چند ساعت است یا سخنان شیرین و جادویی آن دختر ظریف و کوچک چون مسخ شده ای چشم به دهان او دوخته ام . برخلاف میلم از جا برخاستم و نشان دادم که آماده رفتن هستم اما دلم نمی خواست لحظه ای از کنار پیشخان بار دور شوم .  حامد به نرمی صورت او را نوازش کرد و به او گفت که بعد او را خواهد دید . به اتفاق حامد از در مسارخانه به بیرون امدم اما همچنان در فکر رژینا بودم . حامد وقتی دید خیلی تو فکرم به من گفت : چیه هنوز تو فکر دختره ای ؟ به اون نگاه کردم و سرم را تکان دادم . حامد با لحن چندش اوری گفت : می خوای امشب با اون باشی . با اخم نگاهش کردم و گفتم : بیشتر از اون دختر به فکر تو هستم .

" چرا من ؟ "

" تو این فکرم که پدر رژینا هم یکی مثل تو بوده . "

    " چرا اینطور فکر می کنی ؟ "

" از آدمهایی که از بی کسی یه زن سو استفاده می کنن حالم بهم می خوره "

" اشتباه نکن من هیچوقت به رژینا قول ازدواج ندادم اون تعهدی نسبت به من نداره . خیلی راحت میتونه منو فراموش کنه و زندگیش رو اونطوری که دوست داره ادامه بده . "

" راستی تو نمی خوای با اون ازدوج کنی ؟ "

" پسره احساساتی . فقط همین مونده دست اونو بگیرم ببرم ایران به ننه بابام نشونش بدم بگم این عروستونه که با اون تو یه بار اشنا شدم و پیش از عقد شرعی با اون رابطه داشتم . هه . پیروز فکر می کنم عقلت پاره سنگ برمیداره . من با صد تا خوشگلتر و خانواده تر از او دوست بودم . البته قبول دارم اون یه چیزی غیر از اونای دیگه است اما سر و تهشون از یه کرباسن . این دخترا برای ازدواج ساخته نشدن . تو فکر می کنی من تنها پولدار این شهر بی در و پیکرم ؟ "

اون لحظه دلم می خواست با مشت تو صورت حامد بکوبم اما میدانستم که حقیقت را می گوید . خودم را کنترل کردم  و بدون اینکه صحبت دیگری کنم در سکوت تمام راه را طی کردیم و به هتل مجهزی که چند خیابان با مسافرخانه فاصله داشت رفتیم . روبن در رستوران هتل منتظرمان بود . بعد از شام حامد بلند شد تا بیرون برود . قبل از رفتن نگاه معنی داری به من کرد و گفت ک ایا دوست دارم با اون بروم . می دانستم که اون به مسافرخانه برمی گردد . سرم را به نشانه منفی تکان دادم و حامد رفت . من و روبن به اتفاق به سوئیت سه تختخوابه ای که برای آن شب اجاره کرده بودیم رفتیم . روبن خیلی زود برای خواب به تختش رفت اما من خوابم نمی برد . گویی دیو خشم و حسادت و شاید غیرت در درونم سر بر آورده بود و کلافه ام کرده بود . انقدر در هال کوچک سوئیت قدم زدم که تقریبا از پا افتادم و روی کاناپه ای که برای استراحت نشسته بودم خوابم برد . صبح روز بعد وقتی از خواب بلند شدم حامد برگشته بود و روی تختش خواب بود . با نفرت به اون نگاه کردم و از هتل بیرون زدم . خودم را به کنار دریاچه یخ بسته وترن رساندم . شعاع خورشید به یخها می خورد و بازتاب آن مانع از دید دوردستها می شد . هوا سرد و منجمد ود و از اسکیت بازانی که محوطه طرق کرده بودند . خبری نبود . دلم گرفته بود و دوست داشتم از اونجا برم شاید بخاطر اینکه دوست داشتم خاطره دیدار آن دختر رو به فراموشی بسپارم . تقریبا ظهر شده بود که برای ناهار به هتل برگشتم اما حامد باز هم رفته بود . به اتفاق روبن برای صرف غذا به رستوران هتل رفتیم و هنوز پیش خدمت غذا رو نیاورده بود که حامد برگشت و ناهار را با ما صرف کرد . بعد از آن با اصرار مرا به مسافر خانه کوچک برد . با وجودی که مخالفت کردم اما ته دلم راضی به رفتن بودم و دلم می خواست حامد به زور هم که شده مرا به آنجا ببرد که همین طور هم شد . برای بار دوم رژینا رو دیدم . ان روز لباس صورتی یقه بازی به تن داشت و گل صورتی زیبایی هم به یقه لباسش سنجاق شده بود . خرمن موهای مشکیش با پوست سفید بدنش تضادی دلخواه به وجود آورده بود . چنان شیفته نگاهش کردم که گویی خودش هم متوجه این شد که مورد توجه ام قرار گرفته است به خاطر همین با هیجان چشمانش را به من دوخت و لبخندی وسوسه گر بر لبانش نقش بسته بود . با خود فکر می کردم ای کاش او را چنین جای و در چنین شرایطی ملاقات نمی کردم . ان روز حامد من و او را تنها گذاشت تا با هم آشنا شویم . اما من و او چیزی برای گفتن به هم نداشتیم و در چند ساعتی که با هم بودیم فقط همیدگر را نگاه میکردیم . همچنان که به او خیره شدم بودم در دل زیبایی اش را می ستودم اما کلامی برای ابراز احساسی که در عرض این مدت کم در من به وجود آمده بود در ذهن نداشتم . حتی نتوانستم به او  بگویم که دوستش دارم چون فکر می کردم که روزی پدر او در قالب چنین کلماتی باعث بدبختی مادر او شده است . بخصوص که آن مرد هم ملیت من بود و بی شک او هم می دانست پدری که او هیچگاه ندیده بود ایرانی بوده است . آن روز بدون هیچ کلامی از رژینا جدا شدم و صبح روز بعد به شهر محل اقامتم اوربرو برگشتم . اما فکر او لحظه ای مرا رها نکرد . تا اینکه بعد از دو یا سه ماه به اتفاق گروهی دیگر از دوستان به شهر کارستاد رفتم و به محض ورود برای دیدن رژینا به مسافرخانه رفتم . اتفاقا ماری مشغول پذیرایی چند مشتری بود و به محض دیدن مرا شناخت و ا خوشرویی حالم را پرسید و از حامد خبر گرفت . به او گفتم که حامد برا ی تعطیلات به ایران برگشته است . ماری نوشیدنی خنکی برایم اورد و بدون اینکه ازاو بخواهم خودش رژینا را صدا کرد . با دیدن رژینا احساسی که به او داشتم سر به طغیان گذاشت . در یک هتفه ای که برا ی ملاقات به کارستاد رفته بودیم فقط شبها دوستان را میدیدم و روزها تمام مدت در مسافر خانه اطراق کرده بودم . با سخاوت تمام به ماری پول می دادم تا او اعتراضی به ماندن من در مسافرخانه نداشته باشد در صورتی که ماری با اصرار از من می خواست شب نیز همان جا بمانم و هربار اگه می خواستم به هتل برگردم با نگرانی می پرسید که ایا روز بعد هم به انجا خواهم رفت یا نه . اما من دوست نداشتم رژینا فکر کند رفت و آمد من به ان مسافر خانه به خاطر تصاحب جسم اوست . در این یک هفته به اندازه سالها با روح لطیف و اسیب دیده او اشنا شدم و از زبان خودش ماجرای زندگیش را شنیدم . اخر هفته از او جدا شدم و به دانشگاه رفتم اما دو هفته بعد باز هم به خاطر دیدن او به کارستاد رفتم و دو روز در مسافرخانه ماری اتاقی اجاره کردم و مبلغی که برای اجاره به او دادم برابر با اقامت بک هفته در هتل لوکسی در همان منطقه بود . اما ان مسافرخانه برای من از تمام هتل های پنج ستاره که می شناختم پرارزش تر بود . من عاشق رژینا شده بودم و ماری هم این را خوب می دانست اما عشق من هوا و هوس نبود . من اورا به خاطر زیبایی و حرارت اغوشش نمی خواستم او را دوست داشاتم چون روح لطیف و شکننده ای داشت  .عاقبت وقتی به خودم آمدم که عشق ان دختر در تمام تار و پودم ریشه دوانده بود . دوست داشتم با او ازدواج کنم و او را از محیطی که می دانستم عاقبت خوبی در انتظار او نیست نجات می دادم . اما مشکل اینجا بود که نمی توانستم بدون رضایت مادر بزرگ و بدون اطلاع او ازدواج کنم چون او را دوست داشتم و و او بیش از هر کس دیگر در بزرگ کردن و تربیت من زحمت کشیده بود . مدام یک فکر مرا آزار میداد و آن اینکه همیشه به یاد حرف حامد می افتادم . من چطور می توانستم به مادر بزرگ پاک و متعصبم که در زندگی اش فقط یک مرد آن هم مردی که همسرش بود . به خود دیده بود بگویم که می خواهم با دختری ازدواج کنم که زیبایی و اغوش گرمش مامن مردهای هرزه و خودپرستی ست که او را فقط برای راضی کردن هوسهای ناپاکشان می خواهند نه برای روح لطیف و آسیب دیده اش . پیروز نفس عمیقی کشید و سکوت کرد . گویا زنده کردن خاطرات گذشته برایش زیاد راحت نبود چون چون چهره اش خیلی غمگین و گرفته به نظر می رسید . من آنقدر غرق در شنیدن صحبتهای او بودم که حتی خودم را هم فراموش کرده بودم چه برسد به اینکه فکر سر هم کردن داستانی برای آزادی شهاب باشم . دوست داشتم بدانم عاقبت این عاشقی چه خواهد شد . هرچند که می دانستم اگر پیروز با رژینا ازدواج کرده بود زحمتی به خود نمی داد تا برای من از گذشته اش حرف بزند . اما به هر صورت دوست داشتم بدانم چه بر سر آن دختر آمده و الان کجاست .

پیروز بلند شد و به آشپزخانه رفت . حدس زدم برای آوردن لیوانی آبی رفته باشد و من مات و مبهوت کلامش منتظر آمدنش بودم . به یاد آوردم روزه که با پردیس و نیشا و نوشین آلبوم او را می دیدیم در میان انبوه عکسهای او عکس کوچکی از یک دختر چشم و ابرو مشکی را دیدم که پشت عکس نوشته شده بود : تقدیم به پیروز عزیز. از طرف رژینا . و چون با پردیس سر نام او بحث کرده بودم این نام در خاطرم مانده بود . آرزو می کردم که ای کاش بار دیگر آن عکس را ببینم . با آمدن پیروز صاف نشستم و او با لبخند ظریفی میوه و پارچی اب روی میز گذاشت و گفت : عزیزم ببین از اومدنت اونقدر هول شدم که رسم مهمون نوازی رو هم پاک فراموش کردم و به جای پذیرایی با صحبت هام خسته ات کردم .  در لیوانی که روی میز بود مقداری آب ریخت و ان را به طرف من گرفت . با آنکه تشنه نبودم اما لیوان از دستش گرفتم و جرعه ای از آن را نوشیدم و لیوان را روی میز گذاشتم . پیروز با لبخند نگاهم می کرد و نمی توانستم معنی لبخندش را بفهمم . همانطور که به او نگاه می کردم به فکر روح بلند و تربیت صحیحی که عمه پدر در مورد او اعمال کرده بود ، فکر می کردم . در همان لحظه پیروز دستش را دراز کرد و لیوان آبی را که جلوی رویم بود برداشت و بعد آن را چرخاند و لبانش را جایی روی لیوان گذاشت که لبان من با آن تماس پیدا کرده بود و بعد هم چشمانش را بست و یک نفس تمام آب را سر کشید . از اینکه او نیم خورده مرا آن هم به این طرز سرکشیده بود با خجالت سرم را به زیر انداختم . در همان لحظه احساس کردم از شدت گرما خیس عرق شده ام و مطمئن بودم این عرق به خاطر گرمی هوا نبود زیرا هوای خانه کاملا خنک و مطبوع بود . در آن لحظه دوست داشتم از جایم بلند شوم و خود را از دید او پنهان کنم . با خود فکر کردم که نباید واکنشی نشان دهم که پیروز بفهمد که من متوجه کار او شده ام اما مطمئن بودم صورت سرخ شده ام چیزی را پنهان نمی کرد . صدای پیروز مرا به خود آورد : نگین این شرم و حیای وجودت بیش از زیبایی چهره ات تو رو خواستنی جلوه میده . من عاشق همین شرم و سرخی چون گل چهره ات هستم . از حرف پیروز خوشحال نشدم . من به خانه او نیامده بودم تا کلام عاشقانه ای از او بشنوم . کلامی که در نظرم خیانت به عشقم بود . سرم را بلند نکردم و همچنان جدی و سرد به میز خیره ماندم . صدای پیروز را شنیدم که گفت : نگین مرا ببخش . گاهی اوقات یادم میره تو رسم قشنگ خودمون یک دختر قبل از عقد دریچه قلبش رو به همسرش باز نمی کنه . انقدر از حرف پیروز جا خوردم که ناخودآگاه به او نگاه کردم و با وحشت فکر کردم نکند آمدن من به خانه پیروز این باور را به او داده که من موافق ازدواج با او هستم . خدای من اگر چنین چیزی بود باید چه خاکی به سرم میکردم . در صندلی جابه جا شدم و با لکنت گفتم : ف .. فکر می کنم سوء تفاهمی شده .من ... تا اینجا اومدم تا ... .   أه لعنت به من تا این به لحظه ای می رسیدم که میبایست از پیروز بخواهم تا تدارک آزادی شهاب را فراهم کند ، زبانم قفل میشد . با عجز به میز خیره شدم و در افکار شلوغم به دنبال واژه ای بریا تکمیل صحبتم می گشتم . مدتی گذشت و من در حالی که هنوز نتوانسته بودم جمله ام را کامل کنم و با خودم کلنجار می رفتم . صدای پیروز مرا به خود اورد :

" مایلی ادامه سرگذشتم رو بشنوی ؟ "

 

در حالی که به او نگاه میکردم سرم را تکان دادم و نشان دادم راغب شنیدن هستم . پیروز شروع به صحبت کرد .   

تا چند وقت به این موضوع فکر می کردم . هر چقدر بیشتر فکر میکردم دلم بیشتر خواهان ازدواج با رژینا می شد . در آن زمان فکر می کردم بهترین تصمیم را گرفته ام . خوب جای سرزنش نیست . جوانی بیست ساله در کشوری غریب ممکنه پا به راهی بگذاره که به بیراهه ختم بشه . منم از این قاعده مستثنی نبودم . عاقبت پس از تردید و دو دلی نامه ای به مادربزرگ نوشتم و از او خواستم با ازدواج من موافقت کند اما هر کار کردم شهامت نوشتن ماجرا را در خود نیافتم . به مادر بزرگ نوشتم که با دختری که هم دانشگاهیم است آشنا شده ام و می خواهم با او ازدواج کنم . بخصوص از نجابت و تربیت خانوادگی آن دختر برای مادر بزرگ نوشتم و گفتم که پدر او ایرانیست و حتی یکی از عکسهای رژینا ا برای مادربزرگ فرستادم تا زیبایی و معصومیت چهره او مادر بزرک را تحت تاثیر قرار دهد و بعد با دستی لرزان و قلبی امیدوار نامه را پست کردم و بی صبرانه منتظر رسیدن پاسخ نامه آن شدم . هفته ای که منتظر رسیدن خبری از ایران بودم بریام چو سالی گذشت با اینکه خیلی راحت می توانستم با تلفن از مادر بزرگ خبر بگیرم اما شهامت شنیدن صدای او را نداشتم و ترجیح دادم منتظر رسیدن جواب نامه اش باشم . بلاخره بعد از نه روز نامه مادربزرگ به دستم رسید . با دستانی بی حس نامه را باز کردم . مادر بزرگ ابتدا از حالم پرسیده بود و خواسته بود که پیشرفت درسهایم را برایش بنویسم . من خطهای اول را یکی در میان رد می کردم تا به جایی برسم که پاسخ مثبتنی از مادر بزرگ دریافت کنم که در برگه دوم نامه چشمم به دست خط مادربزرگ افتاد که نوشته بود : پیروز . پسر عزیز و نو چشمم تجربه زندگی ناکام پدرت و همچنین خلا نبودن مادر در زندگی تو که مطمئن هستم حتی با وجود محبت خالصانه ام نسبت به تو نتوانستم آن را جبران کنم . آنقدر برایم شکنجه و عذاب در بر داشته که هر گاه به آن فکر می کنم خودم را به خاطر اجازه دادن به پولاد برای ازدواج با زنی غیر ایرانی سرزنش می کنم اما با به یاد آوردن تو که ثمره این ازدواج بودی روحم از عذاب رها می شود و چشم و دلم به یاد دیدن رویت روشن می شود . اما عزیزم ، امیدم ، چراغ فروزان زندگی تاریکم این وجود پربرکت که سالهای پربار زندگیش را پشت سر گذاشته و این چراغ بی سو که چیزی به خاموشی اش نمانده دیگر نمی تواند چندی بعد ثمره ازدواج نو چشمانش را سرپرستی کند .

نمی دانم در نوشته مادر بزرگ چه غمی پنهان بود که بیش از ده ها بار آن را خواندم به طوری که کلمه به کلمه اش را از بر شدم و چنان که میبینی بعد از پانزده سال آن را بدون جا گذاشتن کلمه ای برایت بازگو کردم . اما این کلامی نبود که بتواند آنش ئدلم را که زبانه اش به روحم نیز رسیده بود . خاموش کند نامه او مرا به فکر فرو برد . من تا آن لحظه خلا وجود مادر را در زندگیم حس نکرده بودم و محت مادرانه مادربزرگ به حدی بود که یاد نداشتم کمبودی از نظور عاطفی در زندگی احساس کرده باشم . اما پس از خواندن نامه او به فکر افتادم که مادر چطور زنی بوده و هم اکنون کجاست . آن شب برای اولین بار در زندگیم دوست داشتم اورا ببینم . شاید مادر بزرگ حق داشت و من تا آن لحظه آن را درک نکرده بودم . راستی اگر سرنوشت من نیز مانند پدرم میشد چه از فرزندم نگه داری می کرد . مادر بزرگ در ادامه نامه اش از من خواسته بود برای ازدواج عجله به خرج ندهم و نوشته بود اگر قصد ازدواج دارم حتما با دختری که شناختش برایم به اثبانت رسیده ازدواج کنم . دختری که هم ملیت خودم باشد و دین و مذهبش نیز با من یکی باشد . جالب اینجا بود که نام و حتی وصف دختران نوجوان فامیل را برایم نوشته بود و می خواست هر کدام از آنها را که پشندیده برایم خواستگاری کند . پس از خواندن نامه مادر بزرگ دلم هوای محبت بی شائبه اش را کرد دوست داشتم او را ببوسم . نمی توانستم بدون اجازه و رضایتش ازدواج کنم حتی اگر ترک رژینا به قیمت جانم تمام شود شاید گریه من بیشتر بخاطر این بود که ته دل قانع شده بودم که رژینا وصله هماهنگ من نیست و باید از او جدا شوم . اما از یک نظر خیالم راحت بود که در تمام طول مدت دوستی ام با او هرگز بدنش را لمس نکرده بودم تا دچار عذاب وجدان شوم و فکر کنم من نیز مانند مردانی که آنها را پست و هوسباز می نامیدم رفتار کرده ام . کم کم سعی کردم او را فراموش کنم اما اقرار میکنم چنین چیزی اسان نبود . بارها شد که چمدانم را بستم تا به کارستاد بروم و به دیدار او بشتابم اما نگاه مهربان مادر در قاب عکسی که روی میز کارم بود مانع رفتنم می شد . این پرهیز تا بیماری مادربزرگ که منجر به فوتش شد ادامه داشت . وقتی دایی قادر تلگرافی برایم ارسال کرد که خودم را به ایران برسانم فهمیدم که چراغ زندگی عزیز ترین کس زندگی ام رو به خاموشی است و بخاطر همین بی فوت وقت از دانشگاه مرخصی گرفتم و به ایران برگشتم . زمانی که مادربزرگ را دیدم چند ساعت قبل از فوتش بود شاید آنقدر زنده مانده بود تا یکبار دیگر مرا ببیند تا سفارشهایی که لازم بود به من بکند . لحظه هایی که دست پر مهر و پر چروکش را در دست می گرفتم به وضوح سردی مرگ را احساس می کردم و بی اختیار می گریستم . مادر بزرگ از من خواست تا خوب به سخنانش گوش دهم وآن را آویزه گوشم کنم او خواست حالا که فرصتی به دست آمده و به ایران آمده ام از بین دختران دم بخت دورو برم یکی را برای ازدواج انتخاب کنم . آن موقع نر گس و یلدا هنوز ازدواج نکرده بودند و نسبت به پریچهر و یاسمین که دختران نوجوانی بشمار می رفتند . ارجحیت بیشتری داشتند . مادر بزرگ گفت که به برادر زادگانش سفارش مرا کرده که دختر هرکدام از آنها را خواستم با ازدواجم موافقت کنند . آن لحظه در آن شرایط صحبت او برایم هذیان پیش از مرگ بود اما این را هم می دانستم که او نگران آینده من است . برای ارامش او قول دادم که این کار را بکنم اما این قول فقط برای ارامش او بود و من بعد از مرگ او در طول مراسم سوم و هفتم یک بار هم به دوشیزگانی که به عنوانهای مختلف قصد پذیرایی من را داشتند نظری نینداختم . پس از فوت مادر بزرگ با وجود اصرا دایی قادر و بقیه نتوانستم ایران بمانم و شاهد جای خالی مادربزرگ باشم و به همین خاطر قبل از مراسم چهلم برگشتم تا غم مرگ او را با غم غربت از یاد ببرم . وقتی به سوئد برگشتم زندگی معمولی ام را از سر گرفتم اما وجود یک خلا در زندگی آزارم می داد . نامه های زاده ها و دوستانم مرتب می رسید اما بدون مادربزرگ وابستگی من به ایران کمتر و کمتر شده بودئ . کم کم ارتباطم را با دوستانم در ایران قطع کردم . پس از فوت پسر دایی قادر که حدود یک سال بعد از فوت مادر بزرگ بود به ایران نرفتم زیرا فایده ای هم نداشت چون وقتی خبر فوت او به من رسید تقریبا بیست روزی از مرگ او می گذشت تنها کاری که کردم به پسر دایی ها و  دختر دایی ها تلفن زدم و به انها تسلیت گفتم . در این مدت با دختری اهل یوگسلاوی که هم دانشگاهی ام بود دوستی ساده ای برقرار کردم که فقط در حد ناهار خوردن و گردش در محوطه دانشگاه و گاهی اوقات رفتن به سینما بود اما در تمام مدت دوستی ام با هلنا علاقه ای را که نسبت به رژینا در خود احساس می کردم وجود نداشت . از وقتی که مادر بزرگ با زدواجم مخالفت کرده بود دیگر خبری از او نداشتم و شاید دوستی ام با هلنا انگیزه ای بود بریا اینکه ته مانده محبتی که از او احساس می کردم فراموش کنم . تا اینکه روزی به حامد برخوردم . از او حدود یک سال میشد که خبری نداشتم . درست از وقتی که برای مرخصی به ایران رفته بود . خیلی تغییر کرده بود اما او مرا شناخت . از احوالش جویا شدم و او گفت که بعد از رفتنش به ایران پدرش فوت میکند و عهده دار سرپرستی کارخانجات پدرش میشود و به همین دلیل از ادامه تحصیل انصراف میدهد و به سوئد آمده بود تا هم مدارمش را از دانشگاه بگیرد و هم سری به دوستان بزند . حامد با دختری از فامیلش ازدواج کرده بود و هم اکنون فرزندی در راه داشت برای خوردن غذا با هم به بیرون از دانشکده رفتیم . در حین خوردن غذا حامد پرسید از رژینا چه خبر دارم. به او گفتم که هیچ خبری از او ندارم اما در آن لحظه دوست داشتم بدانم او کجاست و چه می کند . حامد گفت اگر فرصتی به دست آورد. حتما سری به کارستاد خواهد زد و به دیدار او خواهد رفت .    

وقتی حامد از او صحبت می کرد دلم میخواست بر سرش فریاد بزنم و او را از ادامه صحبت بازدارم . همان شب حامد از من خداحافظی کرد و به استکهلم رفت . اما شاید همین دیدار کوتاه احساس اینکه بخواهم به دیدار رژینا بروم را در من  تقویت کرد . آخر هفته چمدانم را بستم و به کارستاد رفتم . مسافر خانه پی یر درست مثل روز اولی که او را دیده بودمش ، همچنان باقی مانده بود . ماری با دیدن من با خوشحالی جلو آمد و به گرمی دستم را فشرد . اما از دیدن من هیچ تعجب نکرد . پشت بار پیرمردی به عصایی تکیه داده بود و چرت میزد . حدس زدم پی یر است . اما نمی دانستم رژینا کجاست . ماری مرا به طرف صندلی اختصاصی بار برد و برایم نوشیدنی خنکی آورد و خود روبه رویم نشست و در سکوت به من خیره شد . به چشمان او نگاه کردم اما شهامت آنکه از او سراغ رژینا را بگیرم در خود نیافتم . در سکوت نوشابه ام را سر کشیدم و پول آن را کنار لیوان گذاشتم و از جا برخاستم تا از مسافرخانه خارج شوم که صدای ماری را شنیدم که گفت : نمی مانید تا رژینا بیاید . چنان ناشیانه به طرف او برگشتم که او هم متوجه شد منظور من از آمدن به ان مسافر خانه دیدن او بوده است نه چیز دیگر . بدون آنکه مخالفت یا موافقتی نشان دهم به ماری نگاه کردم و او با لبخند گفت که تا ساعتی دیگر رژینا از خرید باز خواهد گشت و تا آن موقع من می توانم در اتاقی که دفعه قبل به من اختصاص داده شده استراحت کنم . می دانستم ماری نمی خواهد مرا از دست بدهد و به خاطر این خوش خدمتی اش اسکناسی دیگر کنار  نوشابه اش گذاشتم و گفتم که تا زمانی که بیاید ترجیح می دهم گشتی در شهر بزنم . اما هنوز صحبتم با ماری تمام نشده بود که او به در اشاره کرد و گفت ببین چه کسی اومده . به سمت نگاه او چرخیدم و او را دیدم . با دیدن چهره جوان و زیبای او که در این مدت خیلی زیباتر و شادابتر شده بود دلم فرو ریخت . خرمن گیسوان مشکی و انبوهش با آشفتگی روی شانه های سفید و برهنه اش ریخته بود و لباس پر چین و شکنش که یقه ای باز  داشت او را به هویت یک دختر کولی و زیبا درآورده بود که البته به نظر من از هر زن دیگری بیشتر رویایی و خواستنی جلوه می کرد . دختر رویایی من هم اکنون با سبدی جلوی در ایستاده بود و نگاه چشمان سیاهش آتشی را که در زیر خاکستر قلبم پنهان شده بود به زبانه کشیدن واداشته بود . در ان لحظه احساس می کردم هیچ نیرویی قادر نخواهد بود محبتی که نسبت به او در قلبم احساس می کردم از بین ببرد . رژینا با دیدن من لبخندی زد و جلو آمد و در حالیکه سبد را به دست ماری می داد به او گفت که به همراه من به طبقه بالا خواهد رفت . همین چند کلام رژینا به من فهماند که او نه تنها از نظر زیبایی چهره اش تغییر زیادی کرده بلکه از نظر اخلاقی هم دچار تغیرات زیادی شده است . دختر کم رو و خجالتی که هنگام صحبت با من نگاهش را به زیر می دوخت تبدیل به زنی پر جنب و جوش و رو باز شده بود که البته زیاد خوشایند من نبود اما چون بعد از این همه مدت از دیدارش به هیجان آمده بودم اهمیتی به آن نمی دادم . من و رژینا به اتاقی که ماهها قبل چند روز در آن اقامت داشتم رفتیم . رژینا کنارم نشست و دستم را گرفت و با سرخوشی خندید . رفتارش برامی کمی عجیب بود . رفتار او مثل این بود که گویی روز قبل مسافرخانه را ترک کرده بودم و اکنون برگشته بودم . حتی نپرسید در این مدت کجا بوده ام و چه کرده ام . رژینا خیلی زیبا بود و منبار دیگر خود را اسیر زیبایی نفس گیر او میدیدم . متاسفانه رفتار او برخلاف زیبایی اش تو ذوقم زد اما من کورتر از آن بودم که از رفتار او بخواهم در ذهنم خللی ایجاد کند . من او را میخ استم و تصمیم گرفته بودم با او ازدواج کنم . شاید فکر می کردم اگر او را از محیط بی بند و باری که در آن است بیرون ببرم می تواند سلامت اخلاقی اش را باز یابد . آن روز به صحبتهای معمول گذشت زیرا نمی توانستم در همان دیدار حرف دلم را به او بگویم و می بایست به او فرصتی می دادم تا شناخت کاملتری در مورد من پیدا کند . دو روز تعطیل را در کنار او بودم و بعد به دانشگاه برگشتم اما در اولین فرصت که چند روز بعد بود به دیدن او رفتم و با رژینا صحبت کردم واز او خواستم روابطش را با مردان دیگر محدود کند . رژینا به من قول داد که به گفته ام عمل خواهد کرد و چنان با صداقت این قول را داد که شادی زیادی را در وجودم احساس کدم . عاقبت ماه ژانویه از راه رسید و تعطیلات کریسمس آغاز شد . من نیز تصمیم گرفتم تمام تعطیلات را کنار او سپری کنم و عاقبت شبی که هر دو به اتفاق از کنار رود یخ بسته وترن به مسافرخانه برمیگشتیم به او پیشنهاد ازدواج دادم . ابتدا فکر کرد که شوخی میکنم اما وقتی فهمید که خیلی جدی این پیشنهاد را به او کردم خندید . آن هم چه خنده ای از شدت خنده اشک از چشمانش جاری شد . با حیرت به او که همچنان می خندید نگاه می کردم و رفتارش برایم بی معنی و زننده بود و خنده اش برایم گران تمام شد . هر فکری می کردم جز اینکه پیشنهاد صادقانه ام را به تمسخر و ریشخند بگیرد . وقتی که خودش هم از خنده خسته شد در حالی که با لودگی کلام مرا تکرار می کرد گفت که من و او همینطوری خوشبخت زندگی می کنیم و اگر مشکل من ر روابط نزدیکتر با اوست او هیچ اشکالی نمی بیند که روابطمان به نزدیکی یک زن و شوهر باشد . رژینا منظور کلامش را واضح و بی پرده بیان کرد . برایش توضیح دادم که به خاطر اینکه او را دوست داشتم و عاشقش بودم این پیشنهاد را کرده ام . گفت که مرا خیلی دوست دارد به طوریکه تاکنون مردی را چنین دوست نداشته است و هرگز هم نمیخواهد مرا از دست بدهد اما ازدواج را چیز بی معنی و مسخره ای می داند . هر کار که کردم او را قانع کنم که با ازدواج روابط زن و شوهر مستحکم تر و زیباتر شکل می گیرد نتوانستم تصویر زیبایی از این واژه در ذهن او به وجود بیاورم . گویی از بیخ و بن با این شیوه زندگی مخالف بود . آن شب بعد رساندن او به مسافر خانه به بهانه قدم زدن از او جدا شدم .سر خورده و ناراحت به هتلی نزدیک مسافر خانه رفتم . تا نزدیکی صبح در خلوت اتاقم فکر کردم و آخر به این نتیجه رسیدم که شیوه دوست داشتنم را تغییر بدهم و. و او را به همان ترتیبی که او می خواهد دوست بدارم . ماهها گذشت ومن و رژینا در تعطیلات آخر هفته تنها بودیم . او نیز به وجود من خیلی عادت کرده بود و به خوبی می دانستم هیچ رابطه ای با مرد دیگری ندارد اما هنوز نتوانسته بودم او را راضی به ازدواج با خودم بکنم . در آخرین باری که تقاضای ازدواجم را تکرار کردم او گفت که از تجربه ازدواج مادرش خاطره تلخی برای او باقی مانده است و خواست که فرصت بیشتری برای درک این موضوع به او بدهم و من به او قول دادم تا زمانی که او به آن درجه باور برسد که نمام ازدواجها به ناکامی ختم نمی شود تحت فشار قرارش ندهم . با شروع امتحانات اخر ترم چند هفته ای نتوانستم به دیدن او بروم اما گاهی مکالمه کوتاهی در حد خبرگیری از حال هم داشتیم . در این احوال فهمیدم که حال پی یر خیلی بد است و به علت فشار شهرداری برای تخریب و بازسازی کار مسافر خانه کساد است و او و ماری از نظر مالی در مضیقه هستند . به همین خاطر مبلغی پول برای او حواله کردم . دو هفته دیگر هم گذشت و من مترصد فرصت بودم به محض اتمام امتحانات برای دیدن او به شهر محل اقامتش بروم . که شبی با صدای زنگ آپارتمانم با تعجب پیش خود فکر کردم که چه کسی ممکن است آمده باشد . وقتی در را باز کردم از دیدن رژینا درجا خشکم زد . او با لباسی تیره در حالیکه چمدانی در دست داشت پشت در آپارتمان منتظر بود تا به او اجازه ورود بدهم .به خود آمدم و به او خوش امد گفتم و به داخل دعوتش کردم . رژینا با تعجب به اطراف نگاه میکرد گویی باورش نمی شد یک دانشجو به غیر از خوابگاه بتواند جای دیگری ساکن باشد . دستم را دور شانه اش گذاشتم و او را به داخل اتاق پذیرایی بردم اما تصمم گرفتم تا خودش علت آمدنش را بیان نکرده از او چیزی نپرسم . برای آوردن قهوه به آشپزخانه رفتم . وقتی برگشتم او کتش را درآورده بود و با لباس ساده ای که حالت دختر کوچکی را به او بخشیده بود خیلی مظلوم روی مبل نشسته بود . قهوه را روی میز گذاشتم و به کنارش رفتم . وقتی در آغوشش گرفتم آرزو کردم که او فقط مال خودم باشد تا بدون هیچ تعصبی بتوانم مالکش باشم . سر رژینا روی سینه ام بود و او برایم گفت که که پی یر فوت کرده وماری مجبور شده مسافرخانه را بفروشد و خود  پیش اقوامش به دانمارک بازگردد . ماری از او خواسته بود که به  هرماه او به دانمارک برود اما رژینا نمی خواست سوئد را ترک کند و چون هیچ آشنایی دیگری را نمی شناخت به من پناه آورده بود . سر او را که چون کودکی به سینه ام تکیه داده بود بلند کردم و به چشمانش نگاه کردم و به او گفتم مهم اینجاست که خانه قلبم متعلق به اوست .
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 03:46 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم