تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت آخر فصل دوازده

رمان ایرانی بوسه تقدیر

. از آن پس رژینا با من همخانه شد و من از اینکه مجبور نبودم برای دیدن او مسافت طولانی را طی کنم خوشحال بودم . من و رژینا مثل زن و شوهری با هم زندگی می کردیم اما او هوز راضی نشده بود این رابطه را به نام ازدواج در سندی ثبت کنیم . به عکس او که تمایلی برای اینکار نشان نمی داد من دوست داشتم رابطه شرعی و حلالی یا او داشته باشم و بعد از ان صاحب فرزندی شویم اما رژینا از بچه هم بیزار بود و حتی صحبت از ان هم او را ناراحت می کرد . ده ماه از زندگی مشترک من و او گذشته بود که از دانشگاه فارق التحصیل شدم . در جشنی که به همین مناسبت برگزار کردم اکثر دوستان و آشنایم را دعوت کردم . اکثر دوستانم من و رژینا را زن و شوهر می دانستند و من نمی خواستم که آنها بدانند که من و او هنوز با هم ازدواج نکرده ایم . فقط چند تا از دوستان خیلی صمیمی ام می دانستند که ما هنوز ازدواج نکرده ایم . آن شب متوجه نگاه خیره رژینا به یکی از دوستان شدم و همین باعث شد که نتوانم لذت جشنرا احساس کنم . حس می کردم رژینا با منظور خاصی به سامان نگاه میکند و این برای من قابل تحمل نبود اما نخواستم مسموم افکار ناخوشایندی شوم که در ذهنم ایجاد شده بود . پس  از رفتن مهمانان با حالت ناراحتی به گوشه ای خزیدم و در افکارم غرق شدم اما او که تازه سرحال شده بود مرتب سربه سرم می گذاشت تا عاقبت مرا از ان حال بیرون اورد . برای اولین بار از او خواستم که قبول کند و همسرم شود اما او باز هم موضوع را به شوخی گرفت. به طوریکه سرش فریاد کشیدم و او نیز با اوقات تلخی و قهر گفت که اگر بخواهم او را تحت فشار قرار بدهم مجبور می شود ترکم کند . راستش از این حرف نمیدانم چه احساسی به من دست داد که کوتاه آمدم . شاید از اینکه گفته بود ترکم می کند وحشت کرده بودم اما خودم را باز به این هوا که باز هم به او فرصت بدهم راضی کردم . آن شب گذشت تا اینکه یک ماه بعد یکی از دوستان صمیمی ام را ملاقات کردم و او به من گفت که رژینا را با سامان در باری دیده است و نصیحتم کرد که تا دیر نشده خودم را از حصار حماقتی که به دور خود کشیده ام نجات بدهم . با وجودی که به او اطمینان داشتم و می دانستم بی جهت نمی خواهد رژینا را خراب کند اما نخواستم با اولین بدگویی ذهنم را نسبت به او خراب کنم و تا از این بابت اطمینان حاصل نکردم او را توبیخ کنم . اما کم کم تخم شک در دلم کاشته شد و رفتار مشکوک او باعث شد تا چند وقت او را زیر نظر بگیرم و عاقبت یک روز در بار هتلی نه چندان لوکس او را کنار سمان و و رفیقش غافلگیر کردم اما در آن لحظه چیزی به او نگفتم و صبر کردم تا به منزل برسیم وقتی تنها شدیم سکوت کردم تا خودش توضیحی در این باره بدهد اما او با جسارت لباسش را عوض کرد و در همان حالت چنان قیافه ای گرفته بود که گویی به جا او من با زنی خلوت کرده بودم . هنگامی که از او خواستم به من توضیح بدهد در چشمانم نگاه کرد و با خشم گفت که من و او هیچ تعهدی نسبت به هم نداریم و او خود را ملزم به پاسخ گویی نمی داند . همیشه از همین می ترسیدم . این حرف او مثل پتکی به سرم فرود آمد . ناخودآگاه دستم بالا رفت و کشیده ای روی صورتش نشاندم . فکر می کنم خیلی محکم به صورتش زدم چون مانند نهالی از زمین کنده شد و به زمین پرت شد اما من عصبانی تر از آن بودم که بخواهم از روی زمین بلندش کنم . بدون هیچ کلامی از خانه خارج شدم . نیمه شب وقتی به خانه برگشتم او را ندیدم . با همان چمدانی که شبی به خانه ام پا گذاشته بود رفته بود . حتی نامه ای هم باقی نگذاشته بود تا دلم را به آن خوش کنم . دوری اش برایم خیلی سخت بود بخصوص که دیدنش برایم اعتیاد شده بود . نمی دانستم کجاست و چه می کند اما از تصور اینکه او را کجا می توانم پیدا کنم خون درون رگهایم می جوشید و اگر همان لحظه او را میدیدم چه بسا می توانستم دستم را به خونش آلوده کنم . من دیوانه ای بودم که عشق و تنفر را یکجا با هم داشتم . از او متنفر بودم اما در عین حال او را می خواستم و دوری اش عذابم می داد . به همین ترتیب سه ماه از رفتن او گذشت . با اینکه در این مدت خیلی غذاب کشیده بودم اما قبول کرده بودم که رفتنش را بپذیرم . تا اینکه شبی تلفن به صدا درآمد . بعد از اینکه گوشی را برداشتم صدای کسی را نشنیدم . ابتدا فکر کردم اشتباهی رخ داده و گوشی را سر جایش گذاشتم اما بعد از لحظه ای باز هم تلفن زنگ زد و کسی جواب نداد . فهمیدم که اشتباهی در کار نیست و کسی پشت خط است که می خواهد صدای مرا بشنود . ناخودآگاه به یاد رژینا افتادم و قلب لعنتی ام شروع به تپیدن کرد . تملم تمرین های فراموش کردن او از خاطرم رفت . آهسته نام او را به زبان آوردم و در همان لحظه صدای گریه اش را شنیدم . از شنیدن صدای گریه اش متاثر شدم و آرام آرام با او صحبت کردم . به او گفتم که به خاطر همه چیز او را بخشیده ام و او می تواند به خانه اش برگردد. شاید باز هم حماقت کرده بودم اما من هنوز او را دوست داشتم . رژینا حتی یک کلام هم صحبت نکرد حتی به سوالم که پرسیدم هم اکنون کجاست پاسخ نداد فقط می گریست و بعد از چند لحظه تلفن را قطع کرد . آن شب گذشت اما وقتی فردا از سر کار به خانه آمدم  او برگشته بود . چنان که گویی هیچ وقت آنجا را ترک نکرده بود . خیلی دوست داشتم بپرسم این سه ماه کجا بوده و چگونه زندگی کرده اما این کار را نکردم چون لازم به پرسش نبود خیلی واضح بود در این مدت خیلی به او سخت گذشته است زیرا پای چشمانش حلقه ای سیاه افتاده بود و خیلی لاغر شده بود . اخلاقش تغییر نکرده بود و همچنان می خندید و سروش بود اما من دیگر پیروز قبل نبودم . دوستش داشتم اما دیگر به او اطمینان نداشتم . گاهی که فکر می کردم این مدت سه ماهی را که او دور بوده و در اغوشهای متعددی سپری کرده دلم می خواست خفه اش کنم . گاهی از او چنان متنفر می شدم که دوست نداشتم ببینمش اما لحظه ای هم طاقت دوری اش را نداشتم . بارها با کوچترین بهانه ای او را زیر مشت و لگد می گرفتم اما حتی یکبار هم به کارم اعتراض نکرد . شاید فهمیده بود که در این مدت دوری اش تا چه حد عذاب کشیده ام . رفتار رژینا برخلاف من که پرخاشگر و عصبانی شده بودم خلی آرام و متین شده بود او مانند زنی وفادار رفتار می کرد . روزهایی که خانه نبودم از خانه ارج نمی شد و تا حد زیادی رفتار توهین آمیز مرا تحمل می کرد تا اینکه روزی در حال صرف صبحانه بدون مقدمه گفت که اگر هنوز مایل باشم می خواهد با من ازدواج کند . این بار نوبت من بود که او را به تمسخر بگیرم اما او اشک ریخت و گفت که خوبی من به او ثابت شده و عاقبت فهمیده که با وجود اینکه شایستگی همسری مرا ندارد آما تنها آرزویش این است که با مردی مثل من زندگی کند . آن روز پاسخ درستی به او ندادم اما مرا به فکر فرو برد . دو دل بودم . هنوز او را دوست داشتم اما دیگر عاشقش نبودم و بدتر از همه اینکه به او اطمینان نداشتم و می دانستم سایه یک عمر شک و تردید زندگی ام را خدشه دار خواهد کرد . اما از طرفی نمی توانستم او را طرد کنم زیرا او کسی را غیر از من نداشت . نمی داستم چه کار باید بکنم . هرشب تا دیر وقت در محل کارم باقی می ماندم و هنگامی که به خانه برمی گشتم او مانند کدبانویی شام را گرم نگه داشته بود تا آن را با من صرف کند . اما اکثر اوقات یا شام خورده بودم یا میلی به خوردن نداشتم . دست خودم نبود و نمی خواستم زنی که به من پناه آورده بود را مرود ازار و اذیت قرار بدهم اما نمی توانستم مثل قبل به او اطمینان داشته باشم . من به زمان احتاج داشتم تا بار دیگر او را باور کنم . اما افسوس که برای باور دوباره من فرصتی باقی نمانده بود . یک روز صبح قبل از ترک خانه هنگامی که برای خداحافظی به اتاقش رفتم دیدم که از درد به خود می پیچد . خلی زود او را به بیمارستان رساندم و آنجا بود که متوجه شدم او سه ماهه باردار است . از شنیدن این خبر متحیر شدم لحظه خوشحالی تمام وجودم را گرفت اما هنوز لحظه ای نگذشه بود باز هم دیو شک و دو دلی در وجودم سر برآورده بود . نمی داستم فرزندی که او در بطن دارد از من است یا ...   پیروز سکوت کرد و با کلافگی به پیشانی اش فشار آورد . کاملا واضح بود برای ادامه دادن خیلی تلاش می کند . با ناباوری به او خیره شده بودم . پیروز داستانی را برایم تعریف می کرد که اطمینان  داشتم غیر از من کسی از ان خبر ندارد . خدای من چگونه می توانستم باور کنم مردی که فکر می کردم ثروتمند و خوشبخت است این چنین سرگذشتی داشته باشد . پیروز از روابطش با آن دختر خیلی راحت صحبت می کرد و قاعداتا می بایست از خجالت اب میشدم اما عطش شنیدن سرگذشت او خجالت را از یاد من برده بود . صدای او که کمی اهسته تر از معمول بود باعث شد از خودم بیرون بیایم و تمام توجه ام را به او معطوف کنم .

" دکتر عقیده داشت قلب او مریض است و بارداری برای او خطر جدی در بر دارد بخصوص که بیماری قلبی او مادرزادی تشخیص داده شد . دکتر عقیده داشت که تا دیر نشده و بچه بزرگتر از این نشده رژینا کورتاژ کند و قبل از آن رضایت پدر بچه و همچنین خود او لازم است .من و رژینا هنوز با هم ازدواج نکرده بودیم بنابراین از نظر قانونی من نمی توانستم رضایت بدهم . می ماند خود او که او هم مخالف شدید و صد در صد این کار بود . دیگر دیوانه شده بودم زمان یکبار دیگر به عقب برگشته بود و اخلاق من و او کاملا به عکس هم شده بود . زمانی من بچه می خواستم و او از بچه کتنفر بود و حالا من از او می خواستم رضایت بدهد تا بچه را کورتاژکند و او به هیچ عنوان راضی به این کار نمی شد . بعد از دو هفته استراحت رژنا از بیمارستان مرخص شد . قبل از مرخص کردن او دکتر خیلی مفصل با من صحبت کرده بود که تا دیر نشده او را راضی به سقط جنین کنم و من با ناامیدی به دکتر گفتم که سعی خودم را خواهم کرد . وقتی او را به خانه بردم . با اینکه نمی خواستم اما برای اینکه نسبت به او اطمینان حاصل کنم از او خواستم تا واقعیت ماجرا را برایم تعریف کند و به من بگوید که پدر این بچه کیست . او در حالی که اشک می ریخت قسم خورد که بچه از آن من است . برای اولین بار بعد از مدتها احساس کردم باز هم می توانم به او اطمینان کنم و حرفش را باور کنم . از رژینا خواستم با من ازدواج کند و با کمال تعجب دیدم باز هم او مخالف این کار است با وجودی که به توصیه دکتر باید رعایت حالش را می کردم اما ظاقت نیاوردم و سرش فریاد کشیدم که حالا چه بهانه ای داری . او در حالیکه به شدت اشک می ریخت گفت می داند که دلیل ازدواج من با او این است که رضایت بدهم تا او فرزندش را سقط کند . نمی توانستم به او دروغ بگویم اما من برا ی نجات جان او چاره دیگری نداشتم . به ناچار حقیقت را به او گفتم که دچار بیماری قلبی است و بچه بریا او به منزله خودکشی است . در کمال تعجب دیدم که در حالیکه چشمانش اشک الود بود خندید . لحظه فکر کردم که دچار شوک شده است وقتی با عجله برخاستم تا برایش لیوانی آب بیاروم با دست اشاره کرد که حالش خوب است و وقتی خوب آرام شد در حالیکه ارام ارام اشک می ریخت گفت که او از بیماری قلبی اش خبر داشته است و حتی میدانست که این بیماری مادرزادی است و پرونده بیماری اش هم اکنون در شهر کریستی محفوظ است و این موضوع را هم ماری و هم پی یر می دانستند و او هیچگاه نمی تواند ازدواج کند و اگر ازدواج کند هرگز نباید باردار شود . با ناباوری به او خیره شدم و نمی توانستم باور کنم که او این چیزها را می دانسته و از این بابت تاکنون چیزی به من نگفته است . برای اولین بار نتوانستم تکیه به غرور مردانه ام کنم و در حالیکه حتی سعی نمی کردم تا جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم به او گفتم که چرا چیزی به من نگفته و اینطور با جانش بازی کرده است . رژینا در حالی که سرش را در سینه ام پنهان کرد گفت : که از روزی که مرا دیده احساس کرده عاشقم شده اما بخاطر اینکه تجربه تلخی از عشق ناکام مادرش و همچنین از سابقه بیماری اش مطلع بوده نخواسته خود را درگیر عشق من کند و سعی کرده تا مرا فراموش کند اما هر بار با دیدن من این عشق رو به فزونی گذاشته تا اینکه با زندگی در خانه ام از این عشق احساس خطر می کند و به دنبال راه چاره ای می گردد . با دیدن سامان از خاطرش می گذرد که اگر عشق جدیدی پیدا کند می تواند کم کم مرا به فراموشی بسپارد . با سامان دوست می شود اما عشق را در وجود او پیدا نمی کند و سامان بعد از یکماه از خسته شده و روزی بی خبر او را ترک می کند . رژینا اقرار کرد که به غیر از من کسی او را صادقانه دوست نداشته و مردان دیگر صرفا بخاطر زیبایی و جوانی اش او را می خواهند . بعد از اینکه دوباره او را پذیرفته و گناهش را بخشیده بودم او برای جبران گذشته خواسته با فداکاری عشقش را به من ثابت کند . رژینا می دانست که من عاشق بچه هستم و به همین خاطر خواسته بود با آوردن فرزندی خط بطلانی بر زندگی گذشته اش بکشد و برای همیشه به من وفادار بماند . اشکهای رژینا سینه ام را خیس می کرد و اشکهای من بر روی موهای چون شبش فرو می ریخت و در آن فرو می رفت . بار دیگر عشق او را تجربه می کردم و آرزویی جز سلامتی او نداشتم . بار دیگر با اطمینان و حتی خواهش از او خواستم تا با من ازدواج کند و او موافقتش را مشروط به دنیا آوردن بچه اعلام کرد . هر کار کردم نتوانستم نظرش را برگردانم با پزشک معالجش تماس گرفتم و جریان را به او گفتم و سپس با ارسال تلگرافی خواهان کپی پرونده اش از شهر کریستی شدم . دو دکتر متخصص و مجرب پیدا کردم و او تحت مراقبت پزشکی قرار گرفت . پزشکان عقیده داشتند به شرطی که قلب او طاقت بیاورد و بتواند تا هفت ماهگی کودکش را نگه دارد می تواند با عمل سزارین بچه را به دنیا بیاورند و او را در دستگاه رشد بدهند و او نیز از بار سنگین هشت و نه ماهگی که بیشترین فشار را به قلب می آورد نجات خواهد یافت . من از پزشکی سر در نمی آوردم اما پزشکان و خوش بین بودند و با اطمینان می گفتند که این کار عملیست . حال عمومی رژینا هم خوب بود اما از اینکه بجای خانه در بیمارستان به دیدن او می رفتم دلگیر بود و مرتب می خواست تا او را به خانه ببرم و من به شوخی به او گفتم اگر با من ازدواج کند در اولین فرصت این کار را خواهم کرد او می خندید و می گفت ترجیح میدهد تا به دنیا آمدن بچه اش صبر کند . هر ماهی که او پشت سر می گذاشت با دلشوره و تشویش من همراه بود . به راستی نگران حالش بودم . وقتی چهار ماهگی را پشت سر می گذاشت یک روز که به دیدنش رفتم با خوشحالی گفت که تکانهای بچه را احساس می کند . او خوشحال بود و شادی می کرد اما این خبر برای من نگران کننده بود . زیرا تکان های شدید کودک به منزله ی خنجری برای قلب او بود به همین دلیل پزشکان با دادن داروهای آرامبخش جنین را در حال استراحت نگه می داشتند . با وجودی که رژینا روزی چهار ساعت مستلزم پیاده روی بود و همچنین تحت رزیم غذایی خاصی بود اما اضافه وزن پیدا کرده بود و دست و پاهایش باد کرده بودند . خودش عقیده داشت که خیلی زشت شده است اما من  طور دیگری او را می دیدم . او مادر فرزندم بود هرچند ازدواج ما هنوز ثبت نشده بود اما فرقی هم نمی کرد و او بعد از به دنیا آوردن آن طفل همسرم میشد . وقتی رژینا پا به پنج ماهگی گذاشت در سلامت کامل بود . پزشکان معالجش از وضعیت او کالا راضی بودند و نگرانی من نیز تا حدودی تخفیف پیدا کرده بود . اما روحیه او بر اثر ماندن در بیمارستان خیلی کسل کننده شده بود بخصوص که کریسمس نزدیک بود . رژینا برای برگشتن به خانه خیلی بی تابی بی تابی می کرد بخاطر همین برای تعطیلات کریسمس به اصرار او به رضایت پزشکانکه ماندن در بیمارستان را برا یروحیه و مضر می دانستند او را به خانه بردم و قرار شد به محض کوچکترین تغییری در حال او پزشکانش را مطلع کنم . حال او کاملا خوب بود و من نیز با کمال دقت مواظب او بودم تا داروهایش را سر وقت و به موقع مصرف کند . شب عید کریسمس به خوبی سپری شد ما روز بعد دیدم رنگ او کمی پریده است . این نکته را به او متذکر شدم و از او خواستم به بیمارستان برویم اما او گفت که حالش خوب است و دوست دارد روز اول سال نو را در خانه و د رکنار من باشد . عصر روز اول ژانویه بود و من در حال صحبت تلفنی با یکی از دوستان بودم . رژینا کنار شومینه روی صندلی راحتی نشسته بود و چشمانش را بسته بود . می دانستم خواب نیست اما گذاشتم استراحت کند و برای دقایقی از اتاق خارج شدم تا فنجانی قهوه برای خودم آماده کنم . رفتن و برگشتن من دقایقی بیشتر طول نکشید اما وقتی به هال برگشتم او را دیدم که در حالیکه دستانش را روی شکمش گذاشته خم شده است . فنجان قهوه از دستم رها شد و خودم را به او رساندم و از دیدن رنگش که به کبودی می زد وحشت تمام وجوم را گرفت . به سرعت به اورژانس بیمارستان تلفن کردم و تقاضای آمبولانس کردم و خواستم دکتر او را خبر کنند . تا رسیدن امبولانس و دکتر او فقط بیست دقیقه طول کید . دکتر به محض مشاهده او بدون اینکه حتی او را معاینه کند با تماس تلفنی با بیمارستان خواست که اتاق عمل را آماده کنند . نمی دانستم چه پیش آمده اما به خوبی مشخص بود که فرزندم را از دست داده ام اما این برایم مهم نبود مهم خود رژینا بود که آرزو داشتم جان سالم به در ببرد . بعد از گذاشتن او در آمبولانس و حرکت آن خود را به ماشین رساندم و با سرعت برق به بیمارستان حرکت کردم . زمانی به آنجا رسیدم که او را به اتاق عمل برده بودند و چون بیهوشی برا ی او مضر بود با بی حسی موضعی مشغول عمل سزارین بر روی او بودند . به من نیز اجازه دادند به اتق عمل بروم تا او که به هوش بود با حضور من احسا س ترس نکند . اما خود من هم روحیه خوبی نداشتم . دیدن خون و چاقوهای مختلفی که مغول بریدن عضوی از زن مورد علاقه ام بود و همچنن احساس اینکه هم اکنون فرزندم را از دست خواهم داد حالم را بد می کرد و دلم می خواست از ان محیط دردآلود فرار کنم اما من می بایست میماندم و در این شرایط بحرانی او را تنها نمی گذاشتم . با لبخندی غیر واقعی و درد آور به چشمان زیبا و پراز نگاه رژینا که به چشمانم خیره شده بود نگاه میکردم و دست او را در دستان گرفته بودم . عاقبت کودکم را مرده خارج کردند . علت مرگ چرخش و پیچ خوردن بند ناف به گردن نوزاد بود . من نتوانستم طاقت بیاورم و تکه خونین و کوچکی که دکتر به عنوان بچه از شکم او خارج کرد ببینم . چشمانم را بستم و از درون فریاد کشیدم . فشار دست رژینا را در دستم احساس کردم و به او نگاه کردم . از فشاری که به خودم آورده بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود قطره اشکی را که از گوشه چشم رژینا به طرف موهایش می چکید را دیدم و با سر انگشتم صورت او را نوازش کردم اما نمی توانستم او را دلداری بدهم که بار دیگر بچه دار خواهد شد چون می دانستیم دیگر چه امکانی وجود نخواهد داشت . در آن لحظه فقط آروزی سلامتی او را داشتم و چیز دیگری نمی خواستم . اما حال رژینا به دلیل خون ریزی و ضعف جسمانی رو به وخامت گذاشت . به سرعت کیسه ای خون به رگهای او وصل شد اما برای همه چیز خیلی دیر شده بود خیلی خیلی دیر . قلب ضعیف او با مرگ فرزند من و خودش شکسته شده بود و قلبی که شکسته شود مطمئنا از تپیدن دست برخواهد داشت . رژینا به آرامی یک خیال مرا ترک کرد . هنگام مرگ دستش در دست من بود و من آنقدر ان را نگه داشتم تا کاملا سرد شد . تازه آنوقت بود که باور کردم او مرده است و من او و فرزندم را با هم از دست دادم . تا آخرین لحظه بالای سرش بودم و بخند مات او نشان از راضی بودن به سرنوشتی بود که از وقوع آن خودش اطلاع داشت . جسد او و بچه را تحویل گرفتم و هر دو را در گورستان شهر کریستی که می دانستم به آن شهر علاقه خاصی دارد دفن کردم .      


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1390 ساعت 12:00 ق.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم