تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل سیزده و چهارده...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

فصل سیزدهم

پیروز لیوانی آب برای خود ریخت و آن را یک نفس سر کشید . من مانند ماتم زده ای درحال پنهان کردن قطره های اشکم بودم . دلم برای رژینا خیلی سوخت . البته بیشتر برای پیروز متاثرشدم اما به هر حال اتفاقی  بود که افتاده بود و از آن سالها گذشته بود و پیروز کاملا با آن کنار آمده بود . به  او نگاه کردم لحظه ای با چشمان بسته درفکر بود اما بعد چشمانش را باز کرد و لبخند آشنایش را برلب آورد . اما لب  من به خنده باز نمی شد . پیروز گفت : عزیزم قصه  تلخی بود اما دوست داشتم تو از اون خبر داشته باشی . بعد از مرگ رژینا سعی کردم دیگه عاشق نشم . و همینطورهم شد . در طول دوازده سالی که بعد از مرگ اون درسوئد بودم و همچنین مسافرتهایی که به کشورهایی دیگه داشتم هرگز زنی را نیافتم که بتواند قلبم را به تپش در بیاورد و فکرم را مشغول خود کند . از مدتها قبل از تجرد خسته شده بودم و تصمیم گرفته بودم ازدواج کنم اما این تصمیم هر روز به روز دیگر موکول می شد تا اینکه به یاد مادربزرگ افتادم و تصمیم گرفتم برای ازدواج دختری از ایران و تا حد امکان از اقوام انتخاب کنم . همانطور که به پیروز نگاه میکردم به یاد اولین  روزی افتادم که شنیدم قرار است  او به ایران  بیاید . همان شب پردیس به من گفته بود که پیروز بی شک همه نوع زن را امتحان کرده و به  نتیجه رسیده  که  با وفا ترین زن را درایران می شود پیدا کرد . پردیس آن شب به شوخی این حرف را بیان کرد اما حالا از خود او می شنیدم که چنین چیزی حقیقت دارد . به خود آمدم و متوجه شدم که به او چشم دوخته ام ،پیروز چانه اش را به دستش تکیه داد بود و با لبخند به من نگاه می کرد . به سرعت چشمانم را از او برگرفتم و به میز نگاه کردم . اما صدای او را شنیدم که گفت : وقتی به ایران برگشتم دربرخورد اولم با تو ابتدا از سادگی ات خوشم اومد اما این خوش امد فقط در حد یک علاقه معمولی و حس خوشایند خویشاوندی فراتر نرفته بود . راستش درابتدا به نظرم بی دست و پا و خجالتی آمدی اما کم کم متوجه شدم هوش سرشارت را پس چهره ساده ات پنهان کرده ای . اما هرگز با وجود اختلاف فاحش سنی بینمان فکر نمی کردم روزی برسد که دوست داشته باشم به تو فکر کنم و یا به تماشایت بنشینم . هر گز حتی درمخیله ام نمی گنجید که روزی عاشقت شوم اما بعد از پانزده سال فهمیدم برخلاف تصورم آن روز سرد همراه با جسد رژینا قلبم را خاک نکرده ام و هنوز قلبم می تواند عشق کسی را درخود جایی بدهد و با یاد کسی بتپد . آه نگین ، نگین ، باور کن وجودت ، نگاه پر حرفت و چشمان زیبات کم کم این احساس را درمن به وجود آورد که می توانم عشق بورزم . زمانی به خود آمدم که فهمیدم عاشقت شدم . پیروز سکوت کرد . من مانند گنگ و لالی به صندلی چسبیده بودم و فقط صحبتهای پیروز را می شنیدم . پیروز ادامه داد : من خیلی به این موضوع فکر کردم و سعی کردم دراین انتخاب علاوه بر قلب و احساس عقلم را نیز شریک کنم و این انتخاب حاصل سازگاری عقل و قلبم بود . نگین شنیده بودم نخستین عشق هیچ گاه از خاطرمحو نخواهد شد اما من عقیده دارم که انسان ممکن است بارها عاشق شود اما فقط یک بار عشق حقیقی اش را پیدا خواهد کرد . من نیز پس از پشت سر گذاشتن شر و شور نوجوانی به این نتیجه رسیدم که شاید علاقه ام به رژینا مخلوطی از عشق و حماقت بود . این را گفتم اما یک وقت فکر نکنی حالا که او در این دنیا نیست تا از حق خود دفاع کند می خواهم خودم را توجیه کنم . من دیوانه ی او بودم بله بی شک دیوانه اش بودم چون بارها از او بی وفایی دیدم و حتی از رابطه او با نزدیکترین دوستم اطلاع داشتم اما باز هم نتوانستم غرور و تعصبم را حفظ کنم . ننگ بی غیرتی را به خود پذیرفتم و از او تقاضای ازدواج کردم . اما من دیگر نوجوانی سرگردانی نیستم که به دنبال عشقی بخواهد خلا زندگیش را پر کند بلکه مرد کاملی هستم که با دیدی باز و تصمیمی درست  انتخابم را کرده ام . مردی که پیش رویت نشسته کسیست که تکه های پازل وجودش را به هم چسبانده تا کامل شده فقط تکه ای از پازل قلبش مانده بود که با دیدن تو آن را نیزپیدا کرده . من با وجود تو کامل خواهم شد و زندگی سراسرعشق را برای تو خواهم ساخت . عشق اول من با تردید شروع شد و شک و بی اعتمادی درسراسر او سایه افکنده بود . من و رژینا از دو فرهنگ متفاوت و از دو دید جدا به زندگی نگاه می کردیم . صرف نظر از علاقه بینمان گاهی در فهم یکدیگر دچار مشکل میشدیم اما مطمئنم در انتخاب تو اشتباه نکرده ام . مطمئنم .

پیروز سکوت کرده بود اما من تمام تنم مورمور شده بود . احساس سرما می کردم . خدای من نمی دانستم خواستن او تا این حد جدی باشد . پیروز مرا انتخاب کرده بود اما آیا نمی خواست نظر من را هم بداند ؟ بی شک پیروز می توانست مرا به خوشبختی برساند اما من چی ؟ آیا با وجود قلبی که قبل از او به گرو محبت کس دیگری رفته بود می توانستم عشق را به او هدیه کنم ؟ بی شک او مرا دوست داشت . اما شهاب هم مرا دوست و من نیزشهاب را میپرستیدم . خدای من چگونه می توانستم به مردی که طعم تلخ خیانت را چشیده بود باردیگر زهر نچشانم . چگونه می توانستم از او بخواهم مردی را که می پرستم از زندان بیرون بیاورد . شاید اگر پیروز بویی از علاقه من به شهاب می برد کاری می کرد که او هیچ وقت آزاد نشود . در جنگ افکار سختی غرق بودم و همچنان به رو به رویم خیره شده بودم . صدای پیروز برای چندمین بار مرا از فکر بیرون آورد .

" نگین چیزی بگو . من حرفهامو زدم حالا نوبت توست که صحبت کنی . اما قبل از اون باید میوه پوست بکنی تا من یه قهوه درست کنم . خودت رو آماده صحبت کن . باشه ؟ "  

به او نگاه کردم از جا بلند شده بود تا برای درست کردن قهوه برود . لبخندی روی لبانش بود . سرمک را تکان دادم . قبل از رفتن به آشپزخانه به طرف ضبط صوت رفت و نوار داخل ان را در آورد و سپس رو به من کرد و گفت ک دوست داری چه نواری بذارم ؟

آهی کشیدم و گفتم : فرقی نمی کنه .  کمی فکر کرد و بعد کاستی از روی کاستهای روی میز برداشت و آن را درون دستگاه گذاشت و بعد به طرف آشپزخانه رفت . از شنیدن آهنگ غمناکی که پخش می شد دلم گرفت و دلم می خواست بگریم . بارها این ترانه را شنیده بودم اما این بار حس کردم معنی آن برایم جور دیگریست .

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن                 دو تا بسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیواراز سنگ سیاهه ، سنگ سرد و سخت خارا        زده قفل بی صدایی به لبای خسته ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار                 همه عشق من و تو قصه است ،قصه دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو                 با همین تلخی گذشته شب و روزهای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده               تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم              واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم    توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه             میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

شاید اگر خانه خودمان بودم به راحتی در اتاقم را می بستم و اب خیال راحت گریه می کردم اما آنجا خانه خودمان نبود و هر لحظه ممکن بود پیروز سر برسد و مرا ببیند که در حال گریه کردن هستم . اما با تمام تلاشی که برا ی متقاعد کردن خودم برای گریه نکردن انجام داده بودم نتوانستم قطره های اشکی را که از شدت تاثر قلبی از چشمانم به خارج راه پیدا کرده بودن بگیرم . اما هنوز به روی گونه ام نرسیده بود که با دستانم آن را پاک رکدم . در همین موقع پیروز با دو فنجان قهوه به طرف میز آمد و در حالی که فنجانی قهوه به طرفم می گرفت گفت :

د مگه قرارنبود میوه پوست بکنی پس چرا چیزی نخوردی ؟ فکرکنم خودم باید برات پوست بکنم . خوب حالا قهوه ات رو بخور تا سرد نشده . از او تشکر کردم و قهوه را از دستش گرفتم . قهوه خوش طعمی بود که به تلخی می زد . با وجودی که خوردن قهوه آن هم از نوع تلخ عادت نداشتم اما سعی کردم ان را جرعه جرعه بنوشم . پیروز بعد از خوردن قهوه خودش را به پوست کردن میوه مشغول کرد اما معلوم بود که منتظر شنیدن صحبتهای من است . بیش از این تاخیررا جایزندانستم چون به خوبی درک کرده بودم هرچقدرحرفم را به تاخیر بیندازم بیان آن سختتر خواهد شد . تصمیم گرفته بودم کاری را که بخاطرش به آنجا امده بودم تمام کنم . میخواستم برای نجات شهاب قدمی بردارم حتی اگر این تلاش به قیمت نرسیدن به او بود . می خواستم در عالم عاشقان حقیقی جایی برای خودم باز کنم . در رمانهای تاریخی خوانده بودم که عاشقان جاوید مردانی بودند که بخاطر معشوق فداکاری کرده اند مثل مجنون مثل فرهاد . من می خواستم بدون اینکه نامم در صفحه ای از تاریخ ثبت شود به خاطر عشقم فداکاری کنم . ان لحظه به هیچ  چیز جز سعادت شهاب فکر نمی کردم . به راستی از خودم گذشته بودم و بخاطراو دلواپس بودم . شروع صحبتم سخت بود چگونه باید آغاز کنم اما شروع کردم . با صدایی که به زحمت از حنجره ام بیرون می آمد گفتم :

" من ... می خواستم از شما تقاضایی کنم . نمی دونم کارم درست ست یا نه و شما اون رو به چه چیزی تعبیر میکنید اما تنها راهی که عقلم پیش روم گذاشت این بود که پش شما بیام و با جسارت از شما بخوام که ... آب دهانم به شدت خشک شده بود و منی که تا چند لحظه پیش از شدت سرما به لرزه افتاده بودم از شدت گرما عرق کرده بودم . پیروز برای اینکه نشان بدهد با توجه کامل به صحبتهایم گوش میکند میوه ای را که پوست کنده بود جلو من گذاشت و با دقت کامل به چشمانم خیره شد . شاید اگر او همچنان به کارش مشغول بود من نیز راحتتر صحبت میکردم اما نگاه دقیق او صحبت را برایم مشکل می ساخت اما میبایست حرفم را تمام میکردم . نگاهم را به ظرف میوه پیش رویم انداختم و ادامه دادم : یعنی از شما تقاضا کنم که یک انسان را نجات بدید . "

احساس کردم با این حرف از فشار عصبی من نیزکاسته شد . برای نفس تازه کردن سکوت کردم وهمچنین منتظرواکنش او در مقابل شنیدن این حرف بدم . پیروز که معلوم بود توجهش به این موضوع حسابی جلب شده است . گفت : من یک انسان رو نجات بدم ؟ خوب این خیلی خوبه . چکار میتونم انجام بدم.

واکنش خوب او این احساس رابه من داد که می توانم با او راحتتر صحبت کنم وشاید همین واکنش خوب او مرا هول کرد و به طرز بسیار ناشیانه ای گفتم : من از شما ... هفت میلیون ... تومن قرض می خوام . احساس کردم پیروز از حرف من خنده اش گرفت . خودم هم قبول داشتم خیلی مسخره و ابتدایی تقاضایم را مطرح کرده ام . احساس کردم جوری مبلغ هفت میلیون تومان را به زبان آوردم که  گویی به هفتصد تومان احتیاج داشتم . لبم رابه دندان گرفتم و به او نگاه کردم . احساس کردم پیروز دلش می خواهد بخندد اما شاید ملاحظه رنگ صورت مراکه  از خجالت سرخ شده بود می کرد . از اینکه در همان ابتدای کار خراب کرده بودم واز دست خودم حسابی شاکی بودم و حرص میخورم . صدای پیروز که باخنده همراه بود به گوشم رسید.

" عزیزم حرفی نیست .تمام زندگیم روبخواهی تقدیمت می کنم ( الهی بگردم ) . اما اگر اشکالی نداره می خوام بخوام بپرسم هفت میلیون رو برای چه کاری می خواهی . مثل این بود که  گفتی  اون  رو برای نجات کسی احتیاج داری . اینطور نیست . "

حواسم را  متمرکز کردم  و در حالیکه بنا به عادت اینکه هر وقت هول میشدم موهایم  را بدون اینکه درآمده باشد پشت گوشم می زدم گفتم : من این پول رو برای پرداخت دیه لازم دارم. چشمان پیروز از تعجب گرد شده بود . به من فهماند که ممکن است باز هم خرابکاری کرده باشم و فوری فهمیدم که خرابی از کجاست و در پی اصلاح حرفم گفتم : یعنی یکی از دوستام ... برادرش یا عابری تصادف کرده و او کشته شده و هم اکنون برادرش به عنوان قتل غیر عمد درزندان است .

نگاه پیروز همچنان با خنده همراه بود و با اینکه نمی دانستم چه خواهد شد اما دست کم خیالم راحت بود که باری از روی دوشم برداشته شده است وعاقبت توانسته ام با هزار جان کندن حرفم رابزنم . سکوت پیروز میرساند که او در تجزیه و تحلیل صحبت من است . اما چهره اش چیزی نشان نمی داد . هر چقدر سکوت بین من و او طولانی تر میشد نگرانی من نیز شدت میافت . عاقبت پیروز سکوت را شکست و گفت که بخاطرمن این کار را خواهد کرد اما کنجکاو بود که بداند انگیزه من برای اینکار چیست و من حدس زدم او دریافته که شاید چیزی در این بین هست که باعث شده من بخاطر برادردوستم به هر دری بزنم . برای اینکه او از کمک به شهاب منصرف نشود به او گفتم که او برادرصمیمی ترین دوستم است من چون او را خیلی دوست دارم نتوانستم ناراحتی اش راببینم وخواستم تا برایش کاری انجام دهم . پیروز نام دوستم و همچنین نام برادرش را پرسید . فکر اینجایش را نکرده بودم . ابتدا قصد داشتم نام بیتا را ببرم اما ممکن بود بعد ها قضیه لو برود و دستم رو بشود بنابراین نام شبنم ا به پیروز گفتم و هنگامی که خواستم نام شهاب را بگویم خیلی مراقب بودم صدایم لرزش نداشته باشد .پیروز نام شهاب پژوهش را وی ورقی نوشت و آن را در کیف جیبی اش گذاشت . من نیز نفس راحتی کشیدم به ظاهر توانسته بودم او را قانع کنم زیرا دیگر چیزی نپرسید و بعد از اینکه مقداری از میوه پوست کنده بشقاب جلوی مرا برداشت به من اشاره کرد تا میوه ای را که برایم پوست کنده بود بخورم . من نیز چون بچه حرف گوش کنی قطعه ای از میوه را برداشتم و به  دهانم گذاشتم. اما وقتی گفت در اسرع وقت توسط عمو ناصر و وکیلش این کار را انجام خواهد داد کم مانده بود  میوه به داخل مجرای تنفسی ام بپرد. به زحمت میوه را فرو دادم و برای اینکه جلوی سرفه ام را بگیرم دستم را جلوی دهانم گذاشت . پیروز از جا برخاست و با لیوانی اب کنارم امد و در حالیکه دستش را روی شانه ام گذاشته  بود می خواست اب را به خوردم بدهد . آب را از دستش گرفتم و با دست اشاره کردم که حالم خوب است . او نیز اصرار نکرد . از زیر دستش شانه خالی کردم وخودم را جمع و جور کردم و او سر جایش برگشت . وقتی حالم خوب جا امد با نگرانی به او گفتم که نمیخواهم کسی از خانوده از موضوع  باخبرشود حتی اگر نتوانم به دوستم  کمک کنم و نمیخواهم پدر و عموفکرکنند که از شما و اخلاقتان سو استفاده کرده ام . پیروز بعد از شنیدن این حرفم قول داد بدون اینکه کسی ازاین موضوع  با خبر شود ترتیب این کار را بدهد و طوری با عمو ناصر صحبت کند که او و یا دیگران کوچکترین  بویی از اینکه من پیروز را وادار به پرداخت دیه کرده بودند نبرند . خدای من همانطور که انتظار داشتم پیروز در کمال سخاوت قبول کرده بود هفت میلیون برای آزادی شهاب بپردازد . پس شهاب آزاد می شود . بعد چه پیش می آمد دیگر خدا بزرگ بود . دیگر کاری در منزل او نداشتم و دوست داشتم به خانه برگردم و آزادی شهاب را در اتاقم جشن بگیرم . به ساعت دیواری رو به رویم نگاه کردم . ساعت دو بعد از ظهر بود . پیروز از جا برخاست و گفت که برای صرف ناهار به رستورانی در همالن نزدیکی برویم و گفت که اگر مایل باشم می تواند سفارش دهد غذا را به خانه بیاورند . از او تشکر کردم و گفتم ترجیح می دهم بیرون برویم . به اتفاق او از خانه خارج شدیم و بعد از صرف غذا با هم به پارک نیاوران رفتیم و ساعت شش بعد از ظهر به همراه او به خانه برگشتم .

اوضاع خانه عادی بود بود با این فرق که نرگس از سنندج آمده بود و با نگاه معنی داری که خنده و شادی از آن موج میزد به من و پیروز که از در وارد شدیم نگاه می کرد . این نگاه در چهره تک تک اعضا خانواده ام مشهود بود . همه سعی می کردند رفتارشان عادی باشد اما در چشمان همه حتی پوریا برادرم می خواندم چه فکری می کند و این به قلبم آتش می زد . من به پیروز احترام می گذاشتم و با جوانمردی او این احترام صد چندان شده بود اما نمی توانستم عاشقش باشم زیرا دلم را به کسی دیگری سپرده بدم و نگاه های پر معنی اطرافیان که هنوز پردیس نرفته بود منتظر ازدواج من بودند به روحم چنگ می اناخت . دلم میخواست از زیر بار نگاه آنان فرار کنم و خودم را در اتاقم حبس کنم اما تا زمانی که پیروز در خانه مان بود نمی توانستم این کار را بکنم چون او به خاطر من آنجا آمده بود و من احساس میکردم به او مدیونم . بله من به او مدیون بودم . مدیون آزادی شهاب

فصل چهارده

عروسی پردیس برگزار شد و او به همراه سروش به سنندج رفت تا زندگی جدیدی را اغاز کند . از شب حنابندون چیزی نفهمیدم زیرا در انتاقم خودم را حبس کرده بودم و می گریستم . صدای ارگ و نوای شاد موسیقی برایم مارش عذا می مانست . صدای شادی و دست زدن مهمانها دلم را به درد می آورد . ( بسکه دیوونه ای ) . با خود فکر می کردم آنها چه می دانند من چه می کشم . همه خوشحالند اما آیا خبر دارند برا ی کسی مثل من از دست دادن خواهری که عمری همدم و و هم نفسم بوده و در شادی و غم شریکم بوده چقدر سخت است ؟ خدای من شب عروسی پردیس چقدر با شب عروسی پریچهر فرق داشت . آن شب بیتا کنارم بود و شهاب هم حضور داشت . آن شب خیلی زیبا بود . اما حالا چی ؟ شهاب کجاست ؟ بیتا چه می کند ؟ تکلیف ن چیست ؟ بخصوص که دو ماه و نیم بود که شهاب را ندیده بودم و دلم خیلی برایش تنگ شده بود . این افکاری بود که آزارم می داد و اشک را چون سیل از چشمانم روان می ساخت . صدای تقه ای به در خورد . با شتاب اشکهایم را پاک کردم و بعد با صدایی که سعی می کردم عاری از بغض باشد گفتم : بله . بفرمایید .  با ورود پریچهر به اتاق احساس کردم که سرچشمه اشکهایم دوباره سرباز کرده است . پریچهر به محض ورود نگاهی به من انداخت و کنارم روی لبه تخت نشست و چون مادری دستهایش را باز کرد تا مرا در آغوش بگیرد . خود را در آغوشش انداختم و او را در حالی که مرا سخت در آغوشش می فشرد گفت : خواهر کوچک و شیرینم . نگین عزیزم .  در آغوش او می گریستم و او آرام دلداری ام  می داد . به او گفتم : امشب شب عروسی بیتاست و با رفتن پردیس من خیلی تنها میشم . پریچهر مرا آرام کرد و بعد کمک کرد تا لباسم را عئش کنم . از بین لباسهایم لباس یاسی رنگی که به همراه شهاب خریده بودم را به تن کردم زیرا او لباس را به تنم دیده بود و من احساس می کردم که یاد او در این لباس پررنگ تر است . موهایم را هم دورم رها کردم و از اتاق خارج شدم . برخلاف عروسی پریچهر در اتاق پذیرایی مانند مهمانی کم رو گوشه ای کز کردم و مشغول تماشا شدم . پردیس لباسی زیبا به رنگ سبز ، درست همرنگ چشمانش ب تن داشت و مانند ملکه ای پرشکوه و زیبا بود . نسبت به شب عروسی پریچهر مهمانان کمتری داشتیم . کم کم جشن مختلط شد و جوانان فامیل سر ازجشن زنها در آموردند . بریا تن کردن مانتویی روی لباسم که یقه باز و آستین کوتاه بود از جا بلند شدم تا به اتقم بروم . نیشا که او نیز مثل من لباس آستین کوتاهی به تن داشت آهسته گفت مثل اکثر دخترهایی که خیلی راحت جلوی مردان جوان لباس پوشیده بودند . بی خیال شوم . شاید اگر هر موقع دیگری بود من نیز بدم نمی آمد خود را به بی خیالی بزنم اما با ورود پیروز که به محض ورود به سر تا پایم نگاه کرد نخواستم کس دیگری غیر از شهاب از زیبایی لباس و اندامم بهره مند شود . با شتاب به طبقه بالا رفتم و مانتوی مشکی و بلندی را روی لباسم به تن کردم اما دکمه های آن را نبستم و بدون پوشش روی سر پایین برگشتم . چشمم به نیما افتاد که کنار پیروز ایستاده بود . او با دیدن من لبخند زد و من نیز به نشانه سلام سرم را تکان دادم . نیما به پیروز چیزی گفت و او به طرفم برگشت اما من خودم را به ندیدن زدم و به سمت دختران فامیل رفتم . پردیس با لباس سبز دنباله دارش مانند طاووس می خرامید و جلوی چشمان عمه که سعی می کرد لبخند را از لبانش دور نکند با اکثر مردان جوان فامیل رقصید . عاقبت موفق شدم شیدا دوست نوید را ببینم . از انتخاب نوید کم مانده بود شاخ در بیاورم . او که این همه ادعا داشت با دختری دوست شده بود که به جای زیبایی از زبان زیادی بهره مند بود . او طوری قربان صدقه زن عمو می رفت که گویی به حقیقت می خواهد خود را فدای آنها کند گویا نوید به عین عاشق و شیدای او شده بود زیرا با چنان شیفتگی به او نگاه می کرد که شک نداشتم انتخابش را کرده است و از همان لحظه او را عروس زن عمو می دانستم . بارها نگاهم به پیروز افتاد و او را دیدم که با لبخند به من نگاه میکرد و من نیز متقابلا به او لبخند میزدم اما خدا میداند از درون چه میکشیدم . نمی خواستم پیروز را امیدوار کنم اما ناچار بودم روی خوش به او نشان بدهم چون از مروت دور بود . حال که او اینقدر خوب و بزرگوار بود همین یک لبخند را از او دور کنم . از فرصت استفاده کردم و هنوز جشن تمام نشده ود به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم . خوشبختانه کسی مزاحمم نشد و من دیگر به پایین برنگشتم .

روز عروسی پردیس خاطره خوبی برایم باقی نگذشات . پذیرایی در تالار زیبایی در میوان آرژانتین برگزار شد اما من نه از زیبایی آن چیزی فهمیدم و نه از شادی آن بهره بردم .  با این وجود سعی می کردم در تمام طول برگزاری جشن لبخند بزنم اما زمانی که بعد از دست به دست دادن پردیس و سروش آن دو برای خداحافظی مرا بوسیدند نتوانستم طاقت بیاورم و اشکهایم سرازیر شدند . آن شب برخلاف عروسی پریچهر با وجود اصرار نیشا حوصله  گشت زدن در شهر را نداشتم اما تا نزدیک صبح گریه کردم و بعد از شدت خستگی خوابم برد . بعد از رفتن پردیس روزها برایم خیلی سخت می گذشتند بخصوص که برداشتن تخت و کمد او و انتقال آنها به زیر زمین احساس می کردم اتاقم بیش از حد بزرگ است و صادقانه اقرار می کنم تا یک هفته شبها وحشت داشتم در اتاقم تنها بخوابم و در را باز می گذاشتم . اما کم کم باید به تنهایی عادت می کردم چون چاره ای دیگه ای نداشتم . سعی کردم سرم را با رفتن به کلاسهای کنکور که این روز ها حوصله آنها را هم داشتم گرم کنم . خیلی دوست داشتم در فرصت مناسبی به دیدن بیتا و سام بروم اما باید صبر می کردم تا چند وقتی بگذرد و زندگی آنها به روال عادی بیفتد . بیشتر از سه هفته از عروسی پردیس گذشته بود . پریچهر به خانه مان آمده بود و با مادر در هال مشغول صحبت بودند من نیز در آشپزخانه منتظر ته کشیدن آب برنج بودم و از ترس اینکه مبادا مثل دفعه های قبل که یا شفته میشد و یا ته آن می سوخت بالای سر آن ایستاده بودم تا به موقع آن را دم کنم و جلوی پریچهر خودی نشان بدهم . همانموقع صدای مادر را شنیدم مرا صدا می کرد و سپس پریچهر را دیدم که به آشپزانه آمد و در حالیکه قاشق و دمکنی را از دستم می گرفت گفت : نگین جان بدو برو مثل اینکه آقا پیروز پشت خطه و با تو کار داره . به او نگاه کردم و با تعجب گفتم : می دونی چکار داره ؟  پریچهر شانه هایش را بالا انداخت و سرش را به نشانه منفی تکان داد . به هال رفتم . مادر از پیروز خداحافظی کرد و بعد گوشی را به طرف من دراز کرد و با حرکت لب گفت : آقا پیروز .

سرم را تکان دادم و گوشی را از او گرفتم . به پیروز سلام کردم و او با گرمی پاسخ سلامم را داد . مادر به دنبال پریچهر به آشپزخانه رفت . پیروز پرسید : می تونم راحت صحبت کنم ؟

" بله کسی در حال نیست . "

پیروز ابتدا حالم را پرسید و بعد گفت : ساعتی قبل وکیلم که وکیل عمو هم هست با من تماس گرفت و گفت که مراحل قانونی کار شهاب را تمام کرده و همین امروز از خانواده پیرمرد رضایت گرفتند و به احتمال زیاد تا فردا شهاب آزاد خواهد شد .

خیلی خودم را مهار کردم تا از خوشحالی فریاد نکشم . چشمانم را بستم  و در حالی که نفسم بند آمده بود ، خدار ا رشکر کردم . آنقدر خوشحال بودم که یک لحظه فراموش کردم که پیروز پشت خط است . صدای او مرا به خود آورد :

" نگین خوشحال شدی ؟ "

" بله بله خیلی زیاد اما نمی دونم چطور از شما تشکر کنم . "

" عزیزم خوشحال کردن تو برای من بیشتر از این ارزش داره . "

پیروز پس از کمی صحبت از من خداحافظی کرد و گفت به محض آزادی شهاب خبر آن را به من خواهد داد و این یعنی آغاز شمارش معکوس برا ی قلب من . خدای من باز هم باید گوش به زنگ باشم . تا کی تلفن به صدا در می آید و خبر شهاب نازنینم رو به من می دهند ( الهی من برای پیروز بمیرم ) آنقدر در فکر بودم که متوجه نشدم گوشی در دستم خشکیده و پریچهر و مادر با تعجب به من نگاه میکنند . به خودم آمدم و گوشی را سر جایش گذاشتم . پریچهر به مادر نگاه کرد و به ظاهر حرف راعوض کرد اما لبخند معنی دار آن دو به خوبی معلوم بود می کرد که آندو چه فکر می کنند . شاید آنها پیش خود فکر می کنند من از صحبت با پیروز چنان مست وبیهوش شده ام . فایده ای هم نداشت که به انها بفهمانم که اشتباه فکرمیکنند . روز بعد به محضی که از کلاس برگشتم از مادر پرسیدم : کسی زنگ نزد ؟

" قرار بود کسی زنگ بزنه ؟ "

" نه "

مادر خندید و گفت : پردیس زنگ زد و به تو هم خیلی سلام رساند و در ضمن گفت تا آخر هفته به تهران میاد . با خوشحالی از جا پریدم و صورت مادر را بوسیدم . پردیس بعد از سه هفته که از ازدواجش می گذشت به تهران می آمد . دلم برایش یک ذره شده بود . فکر می کردم قیافه اش را فراوش کرده ام . هنوز برای تعویض لباس بالا نرفته بودم که تلفن زنگ زد . به وضوح لرزش قلبم را احساس کردم . به مادر نگاه کردم . اشاره کرد تلفن را جواب دهم . او نیز احساس کرده بود که منتظر تلفن هستم . با چند قدم خود را به آن رساندم و از شنیدن صدای پیروز با خوشحالی به او سلام کردم . وقتی به طرف مادر چرخیدم او را دیدم که خودش را مشغول کاری کرده که یعنی متوجه من نیست و بعد به طرف اتاقش رفت تا من راحتتر با پیروز سحبت کنم . این کار مادر که برایم معنی خاصی داشت اعصابم را به هم می ریخت . شاید همین احساس ناخوشایند در صدا و لحن صحبتم تاثیر گذاشت چون پیروز بلافاصله از من پرسید : کسی آمده که من معذب شده ام و من به دروغ گفتم که پوریا اینجاست . پیروز گفت : امروز صبح برادر شبنم آزاد شد و به آغوش خانواده اش بازگشت . ناخودآگاه دو قطره اشک از چشمانم چکید . پیروز عقیده داشت با دسته گل و شیرینی به دیدن دوستم بروم و در شادی اش سهیم باشم . به او گفتم : دوست ندارم  نامی ازمن به میان بیاید و ترجیح می دهم این خبر را خود او به من بدهد .   پیروز خندید و گفت : نگین اخلاق خوب و قلب پاکت پرستیدنست . 

لحظه ای سکوت کردم و آهسته گفتم : کار شما بینهایت قابل احترام و تقدیر . پیروز متشکرم با تمام وجود .   اولین بار بود که نام او را بدون پسوند و پیشوند صدا می کردم و برای اولین بار بود که دوست داشتم به او بگویم که او را دوست دارم چون خیلی بزرگوار و خیلی خیلی مرد است . پیروز سکوت کرده بود و من با گفتن خداحافظ ارتباط را قطع کردم . برای اینکه صحنه روز قبل تکرار نشود به سرعت گوشی را سر جایش  گذاشتم و به دو خودم را به طبقه بالا رساندم . دوست داشتم فریاد بزنم ، برقصم ، بگریم . اما نه گریه ای از ناراحتی بلکه از خوشحالی و شعف بیش از حد . خدایا شکرت . شهاب من ازاد شده بود و شک نداشتم که اولین کارش این است که بخواهد مرا ببیند . نمی دانم در این مورد چرا اینقدر اطمینان داشتم . صدای مادر را شنیدم و متوجه شدم که هنوز لباسهایم را در نیاورده ام . با عجله مقنعه را از سرم کشیدم و بعد از باز کردن دو دکمه بالا مانتو را از شرم ردر آوردم و روی تخت انداختم و از اتاق خارج شدم . مادر منتظرم بود تا دو نفری نهار بخوریم . از پوریا پرسیدم و مادر گفت که همراه پدر به مغازه  رفته است . هنوز غذایم را کامل نخورده بودم که با ردیگر تلفن زنگ زد تا مادر خواست از جا بلند شود از جا بلند شدم و گفتم من آنرا جواب می دهم . مادر سرش را تکان داد و من با سرخوشی به طرف تلفن رفتم . حدس میزدم پدر باشد اما با شنیدن صدای بیتا با صدای بلندی نام او را به زبان آوردم . آنقدر خوشحال شده بودم که فراموش کردم چطور باید با او احوالپرسی کنم . باورم نمی شد با بیتا صحبت می کنم شادی سراسر وجودم را فرا گرفته بود و با خود فکر می کردم امروز چه روز خوبی است . بیتا حالم را پرسید و من به جای جواب حال او را پرسیدم . بیتا خندید و گفت که بهتر است . از احوالپرسی دست برداریم و گفت که تازه سه روز است که فرصت پیدا کرده مثل ادمهای عادی زندگی کند و من به او گفتم که  نه شماره خانه اش را داشتم و نه می خواستم مزاحمش شوم . لحن بیتا درست مثل قبل بود لحظه ای احساس کردم که او هنوز ازدواج نکرده است و من و او مثل قبل به دبیرستان می رویم . از یاداوری  روزهای خوب قدیم احساس کردم دلم می گیرد و چون آن لحظه غم خوردن کاملا بی معنی بود سعی کردم به یاد خاطره های قدیم نیفتم . بیتا طوری حرف میزد که گویی در حال مقدمه چینی است احساس می کردم برای گفتن حرفی  دل دل می کند . می دانستم که زنگ زده تا خبر آزادی شهاب را بدهد . برای اینکه اذیتش کنم کنم مثل هر موقع دیگری که از او جویای حال شهاب می شدم چیزی از او نگفتم . عاقبت بیتا طاقت نیاورد و گفت : چیه چرا نمی پرسی از او چه خبر ؟   خندیدم و گفتم : آخه بعد از چند وقت صداتو شنیدم دلم نیامد جز خودت چیزی بشنوم . بیتا با صدای شادی گفت : اگه خبر خوشی نداشتم حالا حالا ها وقت نمی کردم بهت زنگ بزنم . با طعنه و شوخی گفتم : آره می دونم حالا دیگه سام رو داری بقیه رو می خوای چی کار .

" تو که جای خودتو داری اما شوخی کردم ما که تو خونه تلفن نداریم الان هم از خونه مادر شوهرم باهات صحبت میکنم . کسی خونه نیست فقط من و سام هستیم . می خوایم بریم بیرن . دوست داری بدونی می خوایم کجا بریم ؟ "

" هر جا می رید خوش بگذره . اونقدر فضول نیستم که بخوام تو کارتون دخالت کنم . "

" اما لازمه بدونی . "

" خوب دوست داری بگو . "

" داریم میریم خونه خاله نسرین سام . اگه گفتی چرا ؟ "

" بیست سوالی می پرسی بیتا ؟ شاید پا گشاتون کرده ، نه ؟ "

" بخدا اگه تو رو نشناسم باید قاطی اون آدمهایی که تو جرز دیوار چین خوابیدن باشم . یا منو خنگ گیر اوردی یا خودتو زدی به خنگی ؟ "

" منظورت چیه ؟ "

بیتا با صدای آهسته ای گفت : برو خودتی . یعنی تو نمی دونی شهاب آزاد شده ؟  حالت متعجبی به صدایم دادم و گفتم : یعنی ... ؟

" گفتم که خودتی . سام بهم گفت  که عموت ضمانت شهاب رو کرده ، یعنی تو نمی دونستی ؟ "

با وحشت صدایم را پایین آوردم و گفتم : بیتا چه کسی این رو می دونه ؟ مگه قرار نبود کسی از زندانی شدن اون خبر نداشته باشه . لحن بیتا مثل آدم گنگی بود چرا . اما همه اونایی که تو فامیل از جریان شهاب خبر داشتن می دونن کسی به نام ناصر فروغی ضامن شده و رضایت خانواده که تو تصادف فوت کرده گرفته . چطور ؟ یعنی خانواده تو خبر ندارن ؟  آهسته کفتم : نه و امیدوارم هرگز خبر دار نشن .

فکرم به جاهای دور کشیده شده بود . فکر همه جا را کرده بودم جز اینکه شهاب دوست نوید است و اگر پیروز توسط عمو آزادی او را فراهم کند ممکن  است تمام خانواده از ان باخبر شوند . بخصوص که می دانستم  عمو بدش نمی آید کارهای نیکش را رو کند. وای خدای من چرا زودتر از این فکر اینجا را نکرده بودم . ای کاش از پیروز می خواستم عمو را در این بازی دخالت ندهد و توسط کس دیگری این کار را بکند . از جانب پیروز خیالم راحت بود چون می دانستم او به قولش خیلی وفادار است . با خودم فکر کردم در اسرع وقت به پپروز زنگ بزنم و از او بخواهم به عمو سفارش کند که این موضوع حتما باید مخفی باسد . از طرفی از اینکه پول از جیب پیروز رفته بود و افتخارش نصیب عمو شده بود خیلی لجم گفت . البته فرقی هم نمی کرد بگذار فامیل شهاب فکر کنند انگیزه عمو از این عمل به اصطلاح خیر بخاطر دوستی شهاب با نوید بوده است . مهم اینجا بود که شهاب آزاد شده بود . مهم نبود بانی این عمل عمو باشد یا کس دیگری بعد از کمی صحبت با بیتا به او قول دادم که در اسرع وقت به خانه اش بروم و نشانی او را هم یادداشت کردم . سپس خداحافظی کردم .

خوشحال بودم اما خوشی ام را یک موضوع زایل می کرد و آن اینکه نکند پیرز یک وقت بو ببرد که به او دروغ گفته ام شهاب برادر دوستم است . پیروز از دروغ بدش می امد و بارها این را به من گفته بود . باید فکری به حال لو رفتن احتمالی موضوع می کردم . عصر همان روز باز بیتا زنگ زد و خوشبختانه به غیر از من و پوریا کسی خانه نبود . بیشتر خوشحال بودم که مادر خانه نیست چون با توجه به اینکه بیتا ازدواج کرده بود حتما بعد از ان می گفت چه معنی دارد دختر با زن شوهر دار دوست باشد . خوشبختانه مادر و پدر با هم بیرون رفته بودند و پوریا مشغول تماشای مسابقه فوتبال بود و من نیز در اشپزخانه مشغول درست کردن سام بودم و بر اثر رنده کردن پیاز زاز زاز می گریستم . وقتی پوریا با گوشی سیلر تلفن به آشپزخانه آمد با تعجب به من نگاه کرد و زمانی که فهمید گریه من بخاطر پیاز است گوشی را به طرفم دراز کرد و سریع از اشپزخانه خارج شد . ابتدا فک رکردم پیروز پشت خط است اما بعد از شنیدن صدای بیتا با خوشحالی با او احوالپرسی کردم . نمیدانستم چرا تلفن کرده اما مطمئن بودم می خواهد از شهاب صحبت کند . بیتا پرسید : نگین چرا صدات گرفته ؟ گریه کردی ؟  .    چشمانم را پاک کردم و گفتم : تو فکر می کنی من مرض افسردگی دارم یخود بشینم گریه کنم . الان تو آشپزخونه هستم دارم شام درست میکنم . پیاز رنده می کردم . بیتا خندید و گفت : خوب حالا چی درست می کنی ؟

" قراره شامی درست کنم . حالا نمیدونم واقعا شامی میشه یا ما رو بی شام میذاره . "

" افرین پس دیگه وقت شوهر کردنت شده . " خندیدم و به شوخی گفتم : ای بابا کو شوهر . خودم مثل برنجایی که به خورد مامان و بابام میدم شفته شدم . بیتا خندید کاملا معلوم بود دارد از من حرف می کشد و من این را موقعی فهمیدم که گفت : خوب دیگه چی ؟ از او پرسیدم : بیتا از کجا تلفن می کنی ؟ از خونه مامان .

" از خونه مامان سام . "

" کسی پیشته ؟ "

" اره سام اینجاست . "

" و طبق معمول تلفن  روی ایفونه ؟ "

بیتا خندید و من فهمیدم که حسم درست است از اینکه جلوی سام این حرفها رو زده بودم خیلی خجالت کشیدم اما به شوخی گفتم بیتا قرار نبود ابروم رو جلوی همسرت ببری اما عیب نداره یه روز تلافی میکنم . به او سلام برسون .  بیتا با صدای بلند خندید و گفت : سام هم سلام می رسونه . خوب دیگه دوست داری به کی سلام بسونم . از اینکه بیتا لودگی می کرد تعجب کردم هنوز جواب بیتا رونداده بودم که صدایی قلبم رو لرزاند .

" بیتا گوشی رو بده به من مردم از بس صبر کردم . " ناخودآگاه دستم لرزید و کم مانده بود گوشی از دستم رها شود. آنقدر زانوانم سست شدند که خود به خود تا شدند و دو زانو جلوی میز اشپزخانه به زمین نشستم . اشتباه نمی کردم صدای شهاب بود ...

ادامه دارد...


نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 02:57 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم