تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل پانزدهم...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

من صدای شهاب را از میلیون ها صدای دیگر تشخیص می دادم . صدای بیتا ضعیف به گوشم می رسید اما شنیدم که می گفت : باشه بابا نکش سیمش پاره میشه . و بعد صدای افتادن گوشی و خنده سام را شنیدم . شنیدم که بیتا به او می گوشد : خدا رحم کرد نشکست و گرنه مامان حسابی به خدمتمون می رسید . و بعد خنده سام . حالتی بین خواب و بیداری پیدا کرده بودم . می دانستم بیدارم اما باور این بیداری برایم سخت بود . صدای شهاب را شنیدم که گفت : سلام . نمی دانم گفتم سلام و یا به جای سلام نام او را صدا کردم .

" فدای سلام کردنت ، فدای ریتم قشنگ صدات . فدای وفات . "

" شهاب !؟ "

" شهاب برات بمیره "

" کجا بودی ؟ "

بلااصله از بیان حرفم پشیمان شدم . اما دیر شد . شهاب مکثی کرد و با صدای گرفته ای گفت : تو جهنم بودم . جریانش مفصله . بعد بهت می گم .

با خوشحالی گفتم : تو هرجا باشی اونجا بهشته اما اصلا مهم نیست کجا بودی . مهم اینه که الان صدات رو میشنوم .

" آره عزیزم مهم اینه . مهم اینه که بیشتر از پیش دوستت دارم و بیشتر از هر وقت دیگه می خوامت . "

" شهاب دوستت دارم . "

" بگو . بازم بگو . "

" دوستت دارم بیشتر از هر وقت دیگه . بیشتر از هر کس دیگه . بیشتر ا ز هر چیز دیگه . "

" آخ نگین نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده . "

" منم همینطور ، به خدا کم مونده بود دق کنم . "

" مگه شهاب مرده باشه تو اینطور حرف بزنی . "

" نگین می خوام ببینمت . "

" کی ؟ "

" هر روز . هر ساعت . همیشه . الان چطوره ؟ "

به وسایل روی میز نگاه کردم و بعد نگاهی  به هوا که رو به غروب می رفت  انداختم و گفتم : الان ؟

" نگو الان نه . چون چیزی به شب نمانده . اما فردا صبح چطوره ؟ "

" خوبه من فردا بعد از کلاس آزمون آزمایشی دارم . "

" بعد از کلاس وقت داری ؟ "

" تمام کلاسهای دنیا فدای سرت . فردا اصلا سر کلاس نمی رم . یاعت نه و نیم سر میدان خوبه ؟ "

" عالیه . "

و بعد با صدای بلند خندید . با لذت چشمانم را بستم و قربان صدقه صدای خنده اش رفتم . . دلیل خنده او بیتا و سام بودند .

" نگین اگه بدونی این دوتا چکار می کنن از خنده ریسه می ری . "

" مگه چکار میکنن ؟ "

" هیچی بیتا رو بیرون می کنم سام کله میکشه . سام رو دک می کنم . بیتا کنار تلفن کار داره . خلاصه از همون اول خی اونا رو بیرون می کنم درو می بندم اما مگه از رو می رن . حالا هر دوتا کله هاشونو از لای در کردن تو اتاق به من زل زدن می خوان ببینن من به تو چی می گم . ندید بدید ها انگار نه انگار که تازه عروس و داماد هستن عوض اینکه ما به اینا حسودی کنیم اونا به ما حسودی می کنن . صدای بیتا را شنیدم که می گفت : صبر کن بازم میای منتم رو بکشی به نگین تلفن کن من باهاش حرف بزنم . اگه دیگه تلفن کردم . شهاب خندید و گفت : نه ببخش نوکر جفتتون هستم . نگین این بیتا و سام نبودن روح دو تا آدم شرور بود که می واستن مزاحم تلفن تو بشه . صدای خنده سام و اعتراض بیتا را شنیدم و من نیز خندیدم . وقتی شهاب خداحافظی کرد و گفت که نمی خواهد مانع کارم شود دلم میخواست به او بگویم که که تلفن را قطع نکند تا باز هم صدایش را بشنوم . اما هوا کاملا تاریک شده بود و من هنوز شام را آماده نکرده بودم . با وجودی که دلم نمی خواست ،  به امید دیدار او در صبح روز بعد ارتباط را قطع کردم . آن شب شام معجونی شده بود که لنگه نداشت با وجودی که حواسم را جمع کرده بودم غذای خوبی درست کنم اما یادم رفته بود به ان نمک بزنم و شامی بدون نمک معلوم است چه از آب در خواهد آمد . در عوض حتی یک عدد از ان را نسوزانده بودم . ان شب پدر بخاطر شامی بی نمکی که پخته بودم ، خیلی سر به سرم گذاشت و من با سرخوشی خندیدم . بعد از مدتها آن روز بهترین روزی بود که داشتم . اما شب از ذوق رسیدن صبح روز بعد خوابم نمیبرد . صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم به یاد شهاب افتادم . درست مثل روزی که میخواستم به دیدن پیروز بروم بی تاب بودم . اما آن روز کجا و این روز کجا . ان روز دلهره و ترس داشتم اما حالات هیچ چیز برایم مهم نبود حتی اگر تمام عالم می فهمیدند که به دیدن شهاب می روم برایم اهمیت نداشت فقط به شرطی که بتوانم بار دیگر او را ببینم و بعد از ان دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت فقط به شرطی که بتوانم بار دیگر او را ببینم و بعد از آن دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت .  طبق معمول هر روز بعد از خداحافظی با مادر به  بهانه رفتن به کلاس از خانه خارج شدم و باز مثل روزی که به دیدن پیروز می رفتم تا سر خیابان دویدم اما نه ، پرواز کردم چون نفهمیدم کی به سر میدان رسیدم . سر خیابان به اطراف نگاه کردم و بعد از چند لحظه سر خیابان بهار شیراز شهاب را در رنوی مشکی رنگی منتظر خود دیدم . تمام شتاب و چابکی که در خود احساس می کردم به یکباره تبدیل به لرزش زانوانم شد . به طرف رنو رفتم و سوار آن شدم . خدای من شهابم کمی لاغر شده بود اما این لاغری او را تغییر نداده بود . همان چشمان زیبا . همان صورت خوش ترکیب و همان موهای مشکی و موج دار و همان لبخند جذاب و دوست داشتنی . شهاب دستانش را دراز کرد و من به راحتی دستم را در میان دست او گذاشتم . با گرمی دستش خون تازه ای در رگهایم جریان پیدا کرد و مانند نهالی که بعد از مدتها به آب رسیده باشد جان تازه ای گرفتم . صدای گرم و طنین سلام او که نشان از سلامت عشقمان داشت لذت خلسه عمیقی را به من می چشاند . چشمانم را بستم و گفتم سلام . شهاب چشم از من بر نمی داشت . به میدان اشاره کردم و به خنده گفتم : مثل اینکه اینبار قراره سر خیابئن خودمون دیده بشیم .

شهاب خندید و گفت : اگه اینبار کسی مارو با هم دید چاره ای جز فرار نداریم . خندیدم و به او گفتم که حرکت کند . شهاب دستم را روی دنده گذاشت و دست خودش را روی دستم گذاشت و ماشین را به حرکت درآورد . قرار بود جای دوری نرویم زیرا بیشتر از دو ساعت نمی توانستم از خانه غیبت کنم . نزدیکترین پارک هم به ما پارک ساعی بود که از ترس اینکه مبادا مثل دفعه قبل کسی ما را ببیند به آنجا نرفتیم . شهاب دوست داشت جایی بایستیم تا او هم بتواند مرا خوب بیند اما نمی دانست کجا بایستد که جلب توجه نکنیم . خیلی حرفها بود که دوست داشتم به او بگویم اما بیشتر از امن دوست داشتم صدای او را بشنوم . او هم از من می خواست که حرف بزنم . لحظاتی که با او بودم شیرین ترین لحظات زندگیم به شمار میرفت .

وقتی به خانه آمدم یک ربع از ساعت ورود همیشگیم گذشته بود اما مادر متوجه تاخیرم نشد . من سرخوش از دیدار شهاب خودم را برای پیدا کردن راهی برای ملاقات بعدی مشغول کردم .

فصل پانزدهم

نگین بجنب . کجا موندی . الان مهمونا میان .

" همین الان میام . پری جون سر پایی ام رو پیدا نمی کنم . "

" اخ امان از گیجی تو . اونو که پایین گذاشتی . "

" وای آره یادم افتاد . اونقدر عجله داشتم که نمی دانستم چکار کنم . اتاقم تا به ان لحظه رنگ شلوغی را به آن صورت ندیده بود . اکثر لباسهای کمدم روی تختم ریخته شده بود اما هنوز لباسی را که دوست داشته باشم پیدا نکرده بودم . و کمدم را زیر و رو میکردم . عاقبت بلوز سفید بقه توری را نتخاب کردم و آن را با دامن مشکی بلندی که چاک بلندی نیز در پشت آن بود به تن کردم . مثل کسی که مرض وسواس گرفته بود به خودم در آیینه نگاه کردم . فکر می کردم چیزی کم دارم . صدای پریچهر به گوشم رسید که اومدی نگین ؟

" آره . آره اومدم . "

هنوز ا زدر بیرون نرفته بوم که یادم افتاد جوراب پایم نکرده بودم . به طرف کشوی کمدم رفتم وبعد از برداشتن جوراب به طرف در رفتم تا به طبقه پایین بروم . قبل از خارج شدن از در نگاه دیگری  در ایینه به خودم انداختم . موهایم مرتب و صاف با گره ای پشت سرم بسته شده بود و دنباله آن تا روی کمرم میرسید . جلوی موهایم کوتاه بود و تقریبا تا چانه ام می رسید آن را از فرق باز کرده بودم . بد نشده بود دو تکه لخت لوی موهایم مانند قاب عکسی سیاه اطراف صورتم را قاب گرفته بود . بعد  از اینکه مصمئن شدم همه چیز مرتب است از اتاق خارج شدم . پریچهر یک پایش را روی پله ها گذاشته بود و روی آن تکیه داده بود و با صبوری منتظر من بود . می دانستم نباید زیاد به خودش فشار بیاورد . او چهر ماهه باردار بود و من تا پنج ماه دیگر خاله می شدم اما از همان موقع احساس عشق و عاطفه نسبت به فرزند او در دلم ریشه داوانده بود در حالی که نمی توانستم با دامن تنگ و بلندی که به تن داشتم قدمهای بلند بردارم اما تند تند از پله ها پایین رفتم و وقتی که به کنار پریچهر رسیدم دستی به شکم او کشیدم و گفتم : خاله جون ببخشید اذیتت کردم .

پریچهر خندید وگفت : نگین این منم که اذیت میشم نه اونکه تو جای گرم و نرمش خوابیده . و بعد دستش را پشتم گذاشت و در حالیکه مرا به طرف آشپزخانه هل می داد گفت : بدو خانم دکتر دیگه مامان حسابی حرصی شده . سرم را تکان دادم و آهسته گفتم : مامان هنوز ناراحته ؟

پریچهر مثل مواقعی که نمی خواست جواب بدهد شانه هایش را بالا انداخت  و گفت : والله چه عرض کنم .

نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم . مامان اگه شهاب رو ببینه حتما از اون خوشش میاد . وقتی به آشپزخانه رفتم مادر مشغول دم کردن چای بود . بلور و دامن شیکی به تن داشت که به تنش خیلی برازنده بود . به او سلام کردم تا حضورم را اعلام کنم . مادرم به طرفم برگشت و نگاهی به سر تا پایم اندخت . اما چیزی نگفت بعد به طرف کابینتها رفت تا لیوانهای شربت را داخل سینی بچیند . آهسته گفتم : مامان همین جوری خوبه ؟ بار دیگر برگشت و گفت : آره خوبه . چادر سفید رو گذاشتم روی مبل هال بیارش اینجا . از دهانم پرید و گفتم : باید چادر سر کنم ؟

" پس می خوای همین جوری بری جلوی مهمونات . "

خاری در قلبم خلید . مادر مهمانهایی که تا ساعتی دیگر از راه می رسیدند را مهمانان من میدانست . طوری لفظ مهمان را بیان کرد که گویی آنان را به عنوان مهمانان خودش قبول ندارد . از طرفی هیچ کدام از خواهرانم برای مراسم خواستگاریشان چادر به سر نداشتند . حتی پریچهر که خودش خیلی خجالتی بود با روسری از مهمانانش پذیرایی کرد و پردیس که حتی روسری هم نداشت . اما مادر از من می خواست که چادر به سر کنم . شهامت به خرج دادم و گفتم : مامان اشکالی داره چادر سر نکنم ؟ مادر با اخم نگام کرد و گفت : خالی از اشکال هم نیست . ما اونا رو نمیشناسیم . از کجا معلوم شاید این وصلت سر نگرفت . دلم بدجوری گرفت . برای اوردن چادر از اشپزخانه خارج شدم اما در حقیقت این بهانه ای بود که مادر جمع شدن اشک در چشمانم را نبیند . در همان حال در دلم گفتم : مادر عزیزم اگه بدونی لحظه های وصل دو عاشق چقدر با شکوهه اینقدر با دختر عاشقت لجبازی نمی کردی . مادر خوبم میدونم که سعادت منو می خوای اما باور کن سعادت من تو زندگی با شهابه و اگه بدونی شهاب چقدر خوبه ازش بدت نمی یاد و سعی می کنی جای مادر از دست رفته اش رو پر کنی . در همان حال به باعث و بانی آنکه این تخم تنفر را در قلب مادرم کاشته بود لعنت می فرستادم . مادرم بدون آنکه شهاب را ببند از او خوشش نمی آمد . نمی  دانم چرا اما معلوم نبود نوید پست فطرت شهاب را چطور شناسانده بود که مادر وقتی شنید که او می خواهد به خواستگاری ام بیاید خیلی جوش آورد . شاید در نظر مادر ، شهاب پسری لات و آسمان جل بود که بخاطر ثروت پدر من جلوی راهم دام پهن کرده بود . به هال رفتم و چادر سفید تا شده ای را ری صندلی دیدم . چادر را برداشتم در همان موقع پدر در حالی که اصلاح کرده بود و کت و شلوار به تن داشت از اتاقش خارج شد و با دیدن من لبخندی زد  و گفت : چطوره بابا ؟ خوبه ؟

" وای بابا جون محشر شدید . "

آخ که چقدر پدر را دوست داشتم . شبی که خاله بزرگ شهاب یعنی مادر سام به خانه مان زنگ زد و اجازه گرفت تا به منزلمان بیاید . این پدر بود که به مادر اشاره کرد که به او بکوید که می توانند تشریف بیاورند و با اینکه مادر نظر مساعدی نسبت به خواستگارانم نداشت اما خیلی بزرگ منشانه به مادر گفته بود که تا نمی دانیم آنها چطور آدمهایی هستند درست نیست در موردشان قضاوت نادرست کنیم .

همه چیز آماده ورود مهمانان بود اما عمو هنوز نیامده بود و من از تاخیر او با حرص دندانهایم را به هم فشار می دادم . در همان لحظه زنگ به صدا در آمد و من تکان شدیدی خوردم . پدر لبخندی به من زد و دست روی شانه ام گذاشت و گفت : نترس بابا . این باید داداش باشه .  حدس پدر درست بود . عمو و زن عمو آمده بودند . زن عمو از همان حیاط با اشاره پرسید : نیامدند ؟ پدر سرش را تکان داد و سلام کرد و گفت : قرارمون تا نیم ساعت دیگه است . جلو رفتم و با عمو و زن عمو احوالپرسی کردم . زن عمو با لبخند به من نگاه کرد و گفت : به به عروس خانم . و بعد صورتم را بوسید مادر که گویی این کلمه به مزاجش خوش نیامده بود با لحن جدی خطاب به من گفت : نگین برو برای عمو و زن عمو شربت درست کن . در سکوت به آشپزخانه رفتم اما فکرم به گذشته نه چندان دور افتاد.   به دو ماه و نیم قبل یعنی درست سه روز قبل از ماه محرم . روز سه شنبه بود و دو روز از ملاقات من و شهاب می گذشت . فردای آن روز قرار بود پردیس و سروش برای اولین بار بعد از ازدواجشان به تهران بیاد . مادر و پدر برای خرید بیرون رفته بودند  و طبق معمول من و پوریا در خانه تنها بودیم . چیزی به باز شدن مدارس نمانده بود و پوریا از آخرین فرصتهایش برا ی بازی استفاده می کرد و طبق معمول در حیاط مشغول کوبیدن توپ به دیوار بود . و من نیز تدارک شام را دیده بودم و برات یآن شب قورمه سبزی گذاشته بودم و در هال مشغول تماشای تلوزیون بودم . ساعت از چهار گذشته بود که تلفن زنگ زد . می دانستم چه کسی پشت خط است . تلوزیون را خاموش کردم و گوشی را برداشتم . حدسم درست بود شهاب بود . در حال حرف زدن با شهاب بودم که زنگ خانه به صدا در آمد . به سرعت از شهاب خداحافظی و تلفن را قطع کردم ابتدا فکر کردم پدر و مادر هستند و آیفون را زدم . اما زنگ یک بار دیگر به صدا در آمد و من فهمیدم که پدر و مادر نیستند و در راهرو را باز کردم و دیدم که پوریا به طرف در می ررود . پوریا در را کاملا از کرد و به کسی تعارف کرد تا وارد شود . نمی دانستم چه کسی آمده که پوریا او را به داخل دعوت می کند . اما چند لحظه بعد پوریا داخل شد و با عجله به من گفت : آقا پیروز آمده . با دستپاچگی گفتم : چی ؟

" نشنیدی ؟ آقا پیروز . آقا پیروز آمده . "

" کو ؟ "

" داره میاد تو "

"  اما آخه ...  " می خواستم بگویم اما آخه مامان و بابا که نیستند اما پوریا به حیاط برگشت تا او را به داخل راهنمایی کند . تا به حال پیش نیامده بود که پیروز سرزده به خانه مان بیاید . می دانستم این آمدن بدون اطلاع به چه منظوریست . با عجله نگاهی به سرتاپایم انداختم . لباسم بد نبود . اما وقتی هم برای تعویض نداشتم . به سرعت به اتق خواب پدر و مادرم دویدم و عطر مادر را به تمام قسمتهای لباسم اسپری کردم . بعد از اتاق بیرون دویدم و خود را به آشپزخانه رساندم تا اگر پیروز آمد از در آشپزخانه بیرون بیایم . صدای صحبت پریا می آمد و بعد در هال باز شد و پوریا که دیگر بزرگ شده بود با صدای دو رگه ای به تقلید از پدر گفت : یاالله . از آشپزخانه خارج شدم و گفتم : سلام . بفرمایید . خوش آمدید .  سبد گلی زیبا در دست پیروز بود . همچنان که به سبد خیره شده بودم جلو رفتم تا ان را از دست او بگیرم . پیروز قدمی به سمت من برداشت و سبد را به طرفم دراز کرد و گفت : قابل شما رو نداره و لبخندی زدم و به او نگاه کردم و گفتم : خیلی ممنون . خیلی قشنگ است . پیروز به من نگاه کرد و لبخند می زد . گویا می خواست چیزی بگوید که ملاحظه پوریا را می کرد . سبد را از او گرفتم و به او تعارف کردم تا به اتاق پذیرایی برود . پیروز  و پوریا به اتاق پذیرایی رفتند و من بعد از گذاشتن سبد گل در روی میز برای آوردن لیوانی شربت از اتاق خارج شدم  . پوریا پشت سرم به اشپزخانه امد و با اخم گفت : چرا اینجوری اومدی جلوی اون ؟ نگاهی بیه سر تا پایم کردم و گفتم ک چه جور ؟ با قیافه ای اشاره ای به سر تاپایم کرد و گفت : همین جور .

" مگه بده ؟ "

اخمی کرد و گفت : آره خواستی بیای چادر سرت کن .  و بعد بیرون رفت . فهمیدم رگ غیرت و تعصب پوریا گل کرده . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : اینم واسه ما دم در اورده . شربت را درست کردم و چادرم را زیر بغلم زدم و با سینی به پذیرایی رفتم .پوریا و پیروز مشغول صحبت بودند که با ورود من قطع شد . به پیروز نگاه کردم و دیدم که صورتش را به دستش که روی مبل بود تکیه داده است . احساس کردم پیروز از اینکه چادر به سر کرده ام خنده اش گرفته و برای اینکه این خنده را نشان ندهم دستش را به چانه اش کشید . از پوریا که اینطور مرا به مسخره گرفته بود خیلی حرصم گرفت اما گویی او از اینکه مرا مجبور به سر کردن چادر کرده بود خیلی راضی بود . چون بلند شد و سینی شربت را از من گرفت و به پیروز تعارف کرد. هر سه سکوت کرده بودیم و تا پیروز چیزی نمی پرسید صحبت نمی کردیم . حرفی هم نداشتیم شاید پیروز ملاحظه بودن پوریا را می کرد زیرا می دانستم که اگر او نبود زیاد صحبت می کرد . خوشبختانه هنوز دو سه دقیقه ای نگذشته بود که زنگ در به صدا در آمد . مطمئن بودم این بار پدر و مادر هستند . پوریا برای باز کردن در بلند شد و من با چشم قدمهای او را دنبال کردم و بعد به پیروز نگاه کردم او نیز به من نگاه کرد و لبخند زد و سرش را تکان داد . پوریا بعد از باز کردن در برای خبر دادنن به پدر و مادر به حیاط رفت و پیروز به شوخی گفت : آخیش . جذبه پوریا من رو هم گرفته بود . تو چطوری ؟ من که جرات نکردم جلوی داداشت حالت رو بپرسم . خندیدم و گفتم : اون زورش فقط به من می رسه . بلاخره باید یه جور نشون بده

برای خودش مردی شده . صدای پدر به گوشمون رسید : به به خوش اومدی . صفا اوردی . چراغ خونمون رو روشن کردی . چه عجب .

پیروز به احترام پدر از جای برخاست و من تا او با پیروز احوالپرسی کند برای دیدن مادر رفتم . مادر با دیدن من که چادر به سر داشتم گفت : چرا چادر سر کردی ؟ به پوریا اشاره کردم و گفتم : از این آقا بپرس . مادر با خنده به پوریا اشاره کرد و گفت : قربون پسرم برم . مادر جون آقا پیروز که از خودمونه . پوریا که از قربان صدقه مادر خودش را گرفته بود گفت : حالا که شما هستید اگه می خواد چادر سرش نکنه . با عصبانیت گفتم : خیلی ممنون . من همین طور راحت ترم . مگه من مسخره تو هستم هر وقت بگی سرم کنم و هر وقت بگی در بیارم . تا پوریا خواست چیزی بگوید مادر گفت : هیس . با جفتتون هستم . نگین تو هم بس کن . و بعد به طرف اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند . پوریا به طرف اتاق پذیرایی رفت و من به آشپزخانه رفتم . دلیل امدن پیروز با آمدن پدر و مادر مشخص شد . او آمده بود تا با من صحبت کند زیرا قرار بود تا دو سه هفته دیگر به سوئد برگرددد و می خواست چنانچه من راضی به ازدواج با او بودم در مدت دوماه صفر و محرم به سوئد برود و بعد از انجام کارهایی که داشت بازگردد و مقدمات عقد و ازدواج را فراهم کند . من روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم که مادر داخل شد و بعد از گفتن این موضوع از من خواست که این بار بدون فکر جواب ندهم و گفت که پدر خواسته که من به اتاق پذیرایی بروم . مادر می خواست ان شب پیروز را برای صرف شام نگه دارد و به من گفت که خیالم بابت آماده کردن باقی شام راحت باشه . بدون آنکه رغبتی داشته باشم اما چون پدر خواسته بود از جا بلند شدم و به اتاق رفتم . پدر مرا کنار خود نشاند و بعد از مقدمه چشنی به من گفت که پیروز مرا خواستگاری کرده و او و مادر موافق این وصلت هستند و در این بن من هستم که باید تصمیم نهایی را بگیرم . سرم را به زیر انداخته بودم و به حرفای پدر گوش می کردم اما به حقیقت روحم آنجا بود . پدر بعد از صحبتهایش از اتاق خارج شد تا پیروز با من صحبت کند . در طول صحبت با پیروز به او فکر کردم . از او بدم نمی آمد حتی او را دوست داشتم و به هیچ وجه نمی خواستم که او بار دیگر در زندگی با ناکامی مواجه شود اما عشق من کس دیگری بود و قبول من برا ی زندگی با او خیانتی بزرگ بود . پیروز به من گفت که نمی تواند تا مدتی در ایران زندگی کند و بعد از ازدواج مرا به سوئد خواهد برد . او رفتاری که از همسرش انتظار داشت بیان کرد و خصوصیات اخلاقی خودش را چه خوب چه بد بیان کرد . او می خواست چسز ناگفته ای قبل از جواب بله یا نه من باقی نمانده باشد . پیروز با صداقت همه چیز را به من گفت حتی از دوستیهای خود با دخترانی که همکارانش بودند و با در کافه با آنها آشنا شده بود . سخن می گفت . ای کاش من نیز مثل او شهامت داشتم به او میگفتم اگر چه مثل او با ادمهای متعددی دوست نیستم اما عشقی در دل دارم که با دنیا و تمام خوبی های آن برابری نمی کند . اما هیچ نگفتم یعنی نتوانستم چیزی بگویم . پیروز خیلی خوب بود . خیلی مرد بود . با معرفت و با وفا بود . تمام خصوصیات یک مرد را داشت از نظر جذابیت و زیبایی حرف نداشت و از نظر ثروت برای خیلی از دخترانی که خیلی بهتر از من بودند آرزو بود اما من او را نمی خواستم . در تمام مدتی که پیروز با من صحبت می کرد سرم را به زیر انداخته بودم و فقط گوش میدادم . پیروز بعد از اینکه حرفهایش را زد با صدای آرامی گفت : نگین تو نمی خوای چیزی بگی ؟ همانطور که سرم پایین بود آهسته گفتم : نه من چیزی ندارم که بگم .

" خوب این خیلی خوبه . اما به چه معنی میتونه باشه ؟ چیزی نگفتم و پیروز وقتی سکوت مرا دید گفت : سکوت تو رو به چه چیز معنی کنم ؟ باز هم سکوت کردم چون چیزی برای گفتن نداشتم . نمی تونستم صریح و رک به او بگویم با ازدواج با او موافق نیستم اما ای کاش می توانستم بگویم . صدای پیروز را شنیدم که بعد از کشیدن آهی گفت : برخلاف چیزی که همیشه به اون اعتقاد داشتم همیشه نمی تونه دلیل بر رضا باشه . این طور نیست ؟  مانند آدم لالی که چیزی هم نمی شنود بی حرکت نشسته بودم و به لبه پایین بلوزم چشم دوخته بودم .

" لااقل بگو دلیل مخالفتت چیه ؟ "

حتی نتوانستم پاسخ این حرفش را هم بدهم . پیروز نفس عمیقی کشید و گفت : دوست داری باز هم فکر کنی ؟   آهسته سرم را تکان دادم . پیروز از جایش بلند شد و به طرفم آمد و در حالیکه کنارم می نشست گفت : نگین خوب گوش کن . شاید اصرار بیش از حد من برای ازدواج با تو به درجه حماقت رسیده باشه . اما باور کن دوستت دارم . فقط تو رو . فکر نکن بعد از مخالفت تو با این ازدواج من با کس دیگری ازدواج می کنم نه ، من بعد از تو با هیچ کس ازدواج نمی کنم . و بعد با پوزخندی گفت : گناه این تجرد هم به گردن تو . متوجه منظورش نشدم و نفهمیدم  این حرف را جدی زد یا به شوخی . بعد در حالیکه بلند میشد گفت : من تا دو هفته دیگه ایران هستم . تو این مدت خوب فکراتو بکن. من منتظر جوابت هستم چه مثبت چه منفی . در صورتی هم که پاسخت منفی بود می خوام دلیلت رو بدونم . با وجود اصرار پدر و مادر پیروز شام نماند و رفت . هنگام رفتن چهره اش عادی بود و حتی لبخند هم بر لب داشت  . اما نگاهش غمگین بود و این برا ی من که خود را مدیون او می دانستم خیلی زجر آور بود . بعد از رفتن پیروز مادر به من بند کرد که چه به او گفته ام که او شام خانه مان نماند و هر چه من قسم می خوردم که من هیچ چیز به او نگفتم او باور نمی کرد . عاقبت آنقدر سرزنش کرد و سرکوفت زد که صدای پدر را دئرآورد . پدر خودش زیاد خوشحال نبود اما نمی خواست مرا به آن حال و روز ببیند شاید هم دلش به حالم سوخت و با لحن آمرانه ای به مادر گفت : بسه خانم زور که نیست . دلش نخواسته دیگه دلیل نداره این چیزا رو بگی . پاشو بابا تو هم برو تو اتاقت استراحت کن امشب بیش از حد حرف شنیدی .  از جا برخاشتم و همانطور که سرم پایین بود به طرف پلکان رفتم . صدای پدر را شنیدم که در مورد رفتار مادر با من انتقاد می کردئ . اما صبر نکردم و بعد از رساندن خودم به اتق در را بستم و در حالیکه ناراحتی به وجودم چنگ انداخته بود روی تختم دراز کشیدم . آن شب به بعد رفتار مادر با من کمی سنگین بود اما این چیزی را عوض نمی کرد . من نیز حقی داشتم و باید زندگیم را خودم انتخاب می کردم . بعد از رفتن پیروز به سوئد رفتار ماد رکمی بهتر شد . شاید دور شدن او این فرصت را به مادر داده بود که کمی منطقی تر بیندیشد و خیال داشتن دامادی مانند پیروز را از سرش بیرون کند . اما این آرامش بیش از طوفان بود . در طول ماه محرم و صفر من و شهاب یکبار هم نتوانستیم خارج از خانه یکدیگر  را  ببینیم . زیرا دوره کلاسهای کنکور من به اتمام رسیده بود و دیگر هیچ بهانه ای نداشتم . با این حال کم و بیش تماسهای تلفنی برقرار بود . با تمام شدن ماه صفر کم کم هوا نیز سرد شد . در این مدت نتوانسته بودم به دیدن بیتا بروم که یکی از همین روزها این کار را بکنم . تا اینکه یک شب که میز آشپزخانه را  برای شام آماده می کردم . تلفن زنگ زد . پدر سر میز نشسته بود و با مادر صحبت میکرد . پوریا برای جواب دادن تلفن از آشپزخانه بیرون رفت . مادر به پدر گفت : فکر کنم حاج آقا ناصر باشه . پوریا به اشپزخانه برگشت و در حالیکه به پدر و ماد ر اشاره می کرد گفت : یک خانمی هست که با شما کار داره . مادر و پدر به هم نگاه کردند و مادر گفت : با من یا با پدرت ؟ پوریا با گنگی گفت : نمی دونم . چیزی نگفت . فقط گفت پدر و مادرتون تشریف دارن . مارد به پدر نگاه کرد و گفت : شما می ری حاج آقا ؟ (أ حالا یه تلفن میخوان جواب بدنا )

" نه خانم . شما برید بهتره . "

مادر برای جواب دادن تلفن رفت و من مشغول کشیدن شام شدم . آمدم مادر کمی طولانی شد وقتی برگشت خیلی در فکر بود . پدر پرسید : کی بود خانم ؟

"چیز مهمی نبود الان بهتره شام بخوریم . بعد میگم .

خیلی راحت فهمیدم که نیم خواهد جلوی من و پوریا چیزی بگوید . بعد از صرف شام پدر و مارد به هال رفتند من نیز میز را جمع  کردم  و ضرفها را شستم وبعد براتی پدر و مادر چای ریختم و به هال بردم . پدر در فکر بود و مادر درحال بافتن شالی برای پوریا بود . پوریا هم مشغول تماشای تلوزیون بود . و با دیدن من به طرز معنی داری به مادر اشاره کرد . از معنی کارش سر در نیاوردم اما وقتی شب برای خوابیدن  به اتاقهایمان میرفتیم از او پرسیدم که چه چیزی میخواست به من بگوید و او در حالیکه موذیانه می خندید گفت : به سلامتی مثل اینکه تو هم رفتنی شدی . از این حرف او قلبم فرو ریخت . معنی ان را به خوبی می دانستم گویا برایم خواستگاری پیدا شده بود . با اینکه دلم نمی خواست  از پوریا چیزی بپرسم اما گفتم : نمی دونی کی زنگ زده بود ؟

´گفتم که مثل اینکه می خواد برات خواستگار بیاد . "

" اینو که فهمیدم . پرسیدم نمی دونی کی قراره بیاد ؟ "

" نمی دونم . اما هر کی هست  مامان زیاد خوشحال نبود چون به بابا می گفت که مردم آنقدر پرو شدن که از در میرونیشون از پنجره می خوان بیان تو . با تعجب به پوریا نگاه کردم و گفتم که مطمئنی که مامان درباره اونکه تلفن زده اینو گفت ؟

" اره بابا خودم شنیدم که گفت به این می گی نه یکی دیگه زنگ می زنه . "

دیگر چیزی نگفتم و بعد از شب بخیر گفتن به پوریا به اتاقم رفتم . معنی کلام مادر چه بود جز اینکه این خانم بار دیگر هم به خانه مان زنگ زده بود ومادر به او جواب منفی داده بود . جرقه ای در مغزم زده شد و در یک لحظه کم مانده بود قلبم از حرکت بایستد . به یاد نسرین خانم خاله شهاب افتادم . خدای من یعنی امکان داشت که او باشد . من دو روز قبل با شهاب صحبت کرده بودم . اما او هیچ چیز به من نگفت . به طرف پنجره رفتم و ان را باز کردم . هوا سرد بود و نسیم خنکی می وزید  . به آسمان نگاه کردم و پیش خودم گفتم : خدا جون کاری که اون باشه . خدایا من بنده خوبی برای تو نبودم اما تو بزرگ  وخوبی . خدا جون کاری کن که شهاب به خواستگاریم بیاد . منم قول می دم به خاطر اون همیشه شکر گذارت باشم . نمی دونم تا چه وقت مشغول راز و نیاز بودم که وقتی به خودم آمدم شب از نیمه گذشته بود . به رختخواب رفتم و با امید چشمانم را روی هم گذاشتم .

صبح  روز بعد هر چقدر منتظر شدم مادر مرا صدا نکرد تا دراین رابطه با من حرف بزند .سعی کردم تا فکرم را از این موضوع منحرف کنم و ببینم چه پیش میاید.اما عصر همان روز مادر با لحنی که برای شنیدنش جان میدادم گفت : نگین بیا بشین کارت دارم  . به خوبی میدانستم اینکار چه میتواند باشد .با اینکه خیلی تلاشکرد مخونسرد باشم اما رنگ سرخ چهره ام چیزی دیگری را بیان میکرد.چهره مادر خیلی جدی وسرد بود اما قلبم آنقدر گرم بود که این سردی را احساس نمیکرد.مادر گفت که خاستگاری برای مپیدا شده است وبه آنان زیاد خوشبین نیست ومیخواهد که من جواب سرسری واحساسی به آنها ندهم.مادر با زبان بی زبانی به من فهماند که باید به آنها جواب منفی بدهم  .همان شب باز تلفن زنگ زد و مادرکه گویی میدانست چه کسی پشت خط است اشاره کرد که خودش گوشی را برخواهد داشت .بعد در حضور منو پوریا در حالی که با دلخوری به پدرنگاه میکرد با لحن سردی گفت :خانم من با حاج اقا صحبت کردم وایشان اشکالی ندیدند که شما تشریف بیاورید ...بله ...تا خدا چه بخواهد ...بله پنجشنبه شب خوبیست..چشم سلام شما را میرسانم...خدا نگهدار .اگر ملاحظه مادر و پدر نبود دلم میخواست  ازخوشحالی فریاد بزنم  اما خودم را خیلی مهار کردم واین هیجان را تا اتاقم  بروز ندادم .من هنوز نمیدانستم که شهاب  قرار است به خواستگاریم  بیاید یا نه اما دلم گواهی میداد که روزگارهجر به سرآمده و مهمانان دوشب دیگرکسی جزشهاب  نیست  و نمیتواند باشد.

بله خواستگار من همان شهاب بود و این را یکروزقبل از امدن انها فهمیدم . بیتا به خانه مان زنگ زد تا قبل از هر کس به من تبریک بگوید . منو بیتا خیلی کم با هم صحبت کردیم اما او در چند کلمه گفت که شب پنجشنبه مادر سام و دوخاله  دیگرش  به همراه دایی بزرگش و همسرانشان خواهند آمد .خیلی اهسته  از بیتا پرسیدم  که آیا خود شهاب هم خواهد  آمد یا نه؟ بیتا خندید وگفت : اگه شهاب جلوتر از همه وارد خونتون نشه باید خدا را شکرکرد .من نیزخندیدم  واین خنده ای بود از ته قلب . بعد از بیتا خداحافظی کردم و او هنگام  خداحافظی گفت : خداحافظ عروس خاله .با لبخند گوشی را سرجایش گذاشتم .حرف بیتا در ذهنم تکرا ر :عروس خاله .عروس خاله .عروس خاله .

صدای پریچهر صدای بیتا را در ذهنم محوکرد : نگین رفتی دوتا لیوان شربت بیاری ؟ به خودم آمدم و متوجه شدم با دو لیوان در دست وسط اشپزخانه ایستاده ام و به گذشته فکرمیکنم.با عجله به طرف یخچال رفتم .پریچهر نفس عمیقی کشید و درحالی که آهسته صحبت میکرد گفت :توچت شده ؟ چرا اینقدر گیجی ؟ بروکنار من خودم شربت درست میکنم .حالا خوبه عمواینا هستند .حواست روجمع کن خوب نیست مثل دست و پا چلفتی ها رفتار کنی . اولین بارت نیست که از مهمون پذیرایی میکنی فکرکن خواستگار هم مثل مهممونای دیگه هستند .اگه این فکر رو بکنی مثل حالا انقدر هول نمیشی .دراین موقع زنگدر به صدا درامد ومن با وحشت به پریچهر نگاه کردم .در این موقع زنگ در به صدا در آمد ومن با وحشت به پریچهر نگاه کردم. پریچهر با ارامش نگاهی به ساعت اشپزخانه انداخت وگفت :نترس فکر کنم اقا صادق باشد .درست میگفت .آقا صادق بود ومن یک لیوان دیگرهم برای صادق آوردم و هر سه شربت را بیرون بردم.عمو با خنده به من نگاه کرد وگفت : ببین چطور هوای دامادشان را داره .تا او نیومد برای ما هم شربت نیاورد .با خجالت به عمونگاهرکردم وگفتم:عموجون ببخشید معطل شدید داشتم یخ باز میکردم.نگاه تیز مادر به من فهماند که متوجه شده است دروغ میگویم.به آشپزخانه برگشتم تا مثلا کاری انجام دهم اما روی صندلی نشستم و به ساعت چشم دوختم .ضربان قلبم با عقربه های ساعت شدت میگرفت .با اینکه منتظر شنیدن صدای زنگ بودم اما وقتی ساعت شش بعد از ظهر زنگ در خانه به صدا درامد از جا پریدم و برای آنکه جیغ نکشم با دست جلوی دهانم را گرفتم . پشت دیوار اپن اشپزخانه نشستم و به دیوارتکیه دادم اما با تمام وجود گوشهای مرا تیز کردم.صدای سلام و احوالپرسی درهم وشلوغ به نظر میرسید این صدا حالتی بین خواب و بیداری برایم به وجود آورده بود .نمیدانم چقدر در اینحال و بودم که با ورود پریچهر تکان خوردم .پریچهر به من که روی زمین نشسته بودم انداخت و.گفت : پاشو کمک کن شربت درست کنیم.از جا برخاستموبه پریچهر کمککردم.ارزوکردمکه ای کاش پردیساینجا بود تا دلداری امبدهد اما مادر فکرنمیکرد این خواستگاری آنقدر ها هم مهم باشد چون نمیخواست او سروش را اسیر کند و از کار و زندگی اش بیندازد تا او را به تهران بیاورد .اما میدانستم . وقتی پردیس بفهمد که خواستگارم شهاب است مادر را به ستوه میاورد از بس که به او نق میزند  که چرا به اوخبرنداده است . صدای پریچهر مرا به خود آورد : نگین کم کم وسایل چای رو اماده کن هروقت گفتم با سینی باید بیای تواتاق پذیرایی  . سعی کن دستت روتکون ندی تا فنجان ها سر ریز بشن .خیلی سنگین و متین راه برو . اول از همه هم سینی را از مادر داماد شروع کن.هرچند که من نفمیدم مادرداماد کدوم یکی ازآن خانمهاست . ازحرف پریچهرخیلی دلم گرفت وآهسته گفتم:داماد مادرنداره ! پریچهربا ناباوری به من نگاه کرد وگفت :جدی میگی ؟

"  اره پدرمادرش تو تصادفی در راه شمال کشته شده اند فقط یه خواهر داره که شانزده هفده سالهاست .فکر میکنم آن خانمها خاله هایش هستند .پریچهر از حرف من وا رفته بود .با دهانی باز و چشمانی مات زده به من نگاه کرد .اما خیلی زود به خود آمد وگفت : آخ. چرا کسی چیزی به من نگفت ؟ چشمانم را از او گرفتم و گفتم که مامان وبابا از این موضوع خبر ندارن . بار دیگر پریچهر حیرت زده به من نگاه کرد وگفت : پس تو ازکجا اینو میدونی ؟ برای بار اول احساس کردم که با او راحت هستم . لبخند معنی داری زدم و گفتم:خوب دیگه .با لبخند به اونگاه کردم و او بعد از چند لحظه ای درچشمانم خندید و گفت : وای که چقدر بلا بودی و من نمیدونستم اما یه چیزی رو بهت راست میگم پسرخوشتیبی را تور زدی .خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم : بهتره بگی پسر خوش تیب منو تور زده . پریچهر آهسته خندید و متقابلا مرا بوسید . زمانی رسید که باید با سینی چای به پذیرایی میرفتم.استکانهای کمر باریک لب طلایی در سینی ردیف شده بودند .خوشرنگی چای را مدیون پریچهر بودم.چهارده استکان در سینی بود که تعدادشمرا به وحشت می انداخت . از این بابت که می باست جلوی چهارده نفر بایستم . میدانستم که یکی از استکانها متعلق به شهاب عزیز ماست و دلم برای لحظه ای که جلوی اومی ایستادم تا به او چای تعارف کنم میلرزید . صدای مادر را شنیدم که گفت : نگین جان .همین دوکلمه کافی بود که متوجه شوم لحظه ایفای نقشم فرا رسیده است .نفس عمیقی کشیدم وچادر را آنطور که پریچهر یادم داده بود به سر کردم و سینی چای را به دست گرفتم و با قدمهایی که سعی میکردم موزون باشد به طرف اتاق پذیرایی به راه   افتادم.


نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت 03:32 ب.ظ توسط محبوبه ... محبا دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم