تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت دوم فصل پانزدهم

رمان ایرانی بوسه تقدیر

 سرم را به زیر انداخته بودم  و به بخاری که از استکانها بر می خواست نگاه می کردم موهایم در دو طرف صورتم رها شده بود و ترس من از آن بود که نکند چادرم به عقب برود . چون در ان صورت با سینی در دست نمی دانستم که چگونه باید آن را به جلو بکشم . وقتی جلوی پذیرایی رسیدم صدای صحبت به گوش می رسید و من احساس کردم که شهامتم را برای برداشتن قدمی دیگر از دست داده ام . لحظه ای مکث کردم و یاد حرف پریچهر افتادم اما هر چه کردم نتوانستم آنها را مانند بقیه مهمانها بدانم . پشت در اتاق پذیرایی رسیده بودم که صدای مادر را شنیدم .

" نگین جان بیا تو مادر "

لحن مادر گرم و صمیمی بود و شاد . این گرمی جلوی مهمانان بود اما همان قلب مرا گرم کرد و اعتماد به نفس بیش از حدی به من بخشید . با صدایی که لرزش آن را آهنگین کرده بود سلام کردم و برای یک لحظه سرم را بالا گرفتمم . اما در همان لحظه متوجه شدم که شهاب کجا نشسته است . صدای به به خوش امد از زنانی که هیچ کدامشان را نمی شناختم اما می دانستم خاله های شهاب هستنمد . بلند شد . با خجالت به طرف زنانی که همه در یک ردیف نشسته بودند رفتم و سینی را جلوی اولین آنها گرفتم . دومین زن را شناختم مادر سام بود . او را در نامزدی بیتا دیده بودم . سومین و چهارمین زن را نشناختم اما حدس زدم انکه از همه مسن تر است زندایی او باشد . چهار مرد نیز آمده بودند که شوهر خاله او را که صاحب خودروی سی یلو بود از بین آنها شناختم . شهاب بین او و آقا صادق نشسته بود . وقتی با سینی چای جلوی او ایستادم دستانم به وضوح می لرزید و احساس می کردم وزن سینی که حالا نصف بیشتر آن خالی شده بود برایم غیر قابل تحمل است . شهاب سر به زیر بود و زمانی که سینی چای را جلوی او گرفتم چای را با دستی که لرزش نداشت برداشت و آهسته گفت : متشکرم . اما حتی نگاهش را به چهره ام نینداخت . او خیلی محکم و سنگینم بود اما چهار ستون بدن من به لرزه در آمده بود . زمانی که به صادق چای تعارف کردم کم مانده بود سینی در دستم رها شود . صادق با دستش زیر سینی را گرفت و این فرصتی بود تا من تجدید قوا کرده باشم . با نگاه قدر شناسی به او نگاه کردم و او با لبخند آهسته سرش را تکان داد . بعد از اینکه سینی خالی شد می خواستم از اتاق خارج شوم که دای زن عمو را شنیدم که گفت : نگین جان بیا اینجا بشین . کم مانده بود ضعف کنم . من چگونه می توانستم با آن حال رو به روی مهمانان بنشینم . به مادر نگاه کردم  و دعا کردم تا او چیزی بگوید و مرا از نشستن در پذیرایی معاف کند اما مادر اشاره کرد تا به طرف صندلی خالی که کنار زن عمو بود بروم . با قدم هایی آرام به آنجا رفتم و روی صندلی نشستم و سرم را به زیر انداختم . حرفهای متفرقه در جریان بود و عمو با مردی از بستگان او صحبت می کرد . عمو از شهاب شغلش را پرسید و شهاب با صدای آرامی که خیلی جذاب و خواستنی بود گفت که مغازه ای را می چرخاند . می  دانستم که عمو شهاب را کاملا می شناسد زیرا خودش ضمانت او را کرده بود البته به سفارش پیروز و همچنین می دانست که او دوست نوید است . اما این رسم بود که به هر حال باید از داماد شغلش را می پرسیدند . به جای پدر عمو صحبت می کرد و من می دانستم این به خاطر احترامی است که پدر به عمو می گذارد . عمو از شهاب پرسید که میزان درآمدش چگونه است  و آیا خانه ای برای سکونت دارد یا نه . نفهمیدم شهاب پاسخ عمو را چگونه داد اما من از پرسشهای چرند و پرند عمو حرص می خوردم . به کسی چه که شهاب چقدر در آمد دارد .من راضی بودم با لقمه نان خالی هم بسازم و در یک چهار دیواری با او زندگی کنم . دوست داشتم از جا بر می خواستم و خارج میشدم . به مادر نگاه کردم و با نگاه از او خواستم تا بگذارد بیرون بروم . گویی مادر از نگاهم خواند زیرا سرش را تکان داد از جا برخاستم و بعد از جمع کردن استکان ها از اتاق خارج شدم . بعد از ساعتی مهمانان عزم رفتن کردند . پریچهر مرا صدا کرد تا آنها را بدرقه کنم . خاله ها و زن دایی او رویم را بوسیدند و به گرمی ازمن خداحافظی کردند . تا کنار در هال آنها را بدرقه کردم و بعد به اشاره پریچهر به آشپزخانه برگشتم . بعد از رفتن آنها جلسه مشورتی در خانواده برگزار شد . به خوبلی مشخص بود که خانواده او مورد تایید پدر و عمو قرار گرفته اند اما بیشترین بحث سر شغل و در آمد بود . آنجا بود که فهمیدم پدر شهاب خانه ای داشته که هنوز هم هست زیرا شهاب گفته بود که تا شبنم ازدواج نکرده و جهیزیه اش را تهیه نکرده و او را با آبرو به خانه بخت نفرستاده دست به فروش آن نخواهد زد . عاقبت معلوم شد که پدر از شهاب خوشش آمده و او را مناسب دامادی خودش تشخیص داده است . وقتی این مضوع را از پریچهر شنیدم کم مانده بود بدون ملاحظه او را بغل کنم و ببوسم . اما به محض اینکه به یاد شکم او افتادم از این کار منصرف شدم و در عوض با خوشحالی دستانم را با خوشحالی دور گردن او انداختم و اورا بوسیدم . تحقیقاتی که لازم بود درباره او شود به عهده صادق گذاشته شد و من از این بابت به حدی خوشحال بودم که حد نداشت چون صادق آدم درستی بود و پدر نیز به او اطمینان داشت . بعد از مراسم معارفه یک هفته برای جواب مهلت خواسته بودیم اما اگر به عهده من بود دوست داشتم همان لحظه جوابم را بدهم . مادر با اینکه هنوز نشان نمی داد که شهاب را پسندیده است اما دیکر چیزی نمی گفت و من می دانستم که غررو او اجازه ابراز خوشحالی اش را نمی دهد . پوریا نیز شهاب را پسندیده بود . بعد از تایید صادق که او را از همه نظر مناسب تشخیص داده بود پدر اجازه داد تا آنها بار دیگر به منزلمان بیایند . پدر به عمو گفته بود به خاطر اینکه شهاب پشتیبانی ندارد و حالا که روی پای خودش ایستاده نم خواهد شرایطی بگذارد که او را از نظر مالی در تنگنا بگذارد . مادر به پردیس تلفن کرد و جریان را گفت و فردای آن روز پردیس و سروش به تهران آمدند . شب پنجشنبه که مصادف با شب چله هم بود خانواده شهاب به منزلمان آمدند . این بار بدون چادر و با بلوز و دامنی از جنس حریر و به رنگ شیری برای پذیرایی رفتم و پردیس حتی نمیگذاشت روسری سر کنم اما مادر به او گفت که شرایط خودش فرق می کرده و سروش به هر حال فامیل بوده . عاقبت با روسری حریر شیری رنگی که به رنگ بلوز و دامن حریر گلدارم خیلی می آمد با سینی چای وارد شدم . صدای ماشاالله و به به دلم را تپش انداخته بود . این بار بدون لرز و ترس چای را تعارف کردم و حتی موقعی که به شهاب چای تعارف می کردم به او نگاه  کردم . شهاب چای را از سینی برداشت و نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت : متشکرم . چشمانش میخندید و مرا بیشتر از بیش واله و شیدای خودش کرد . وقتی در مورد مهریه و سایر تشریفات صحبت کردند من در اتاق نبودم اما پردیس به من گفت : که بدون بحث و صحبت مهریه ام به نیت چهارده معصوم پانصد و چهارده سکه تعیین شده است و قرار است بعد از آزمایش خون در محضر عقد کنیم و بعد از عقد جشن کوچکی بگیریم . قرار عروسی هم آخر تابستان سال دیگر تعیین شده بود . وقتی صدای مبارک باد از اتاق شنیده شد چشمانم را بستم و خدا را شکر کردم . پردیس به دنبالم آمد و گفت که به آتاق پذیرایی بروم . مادر سام که بزرگترین خاله شهاب بود انگشتری به دستم کرد و مرا بوسید و بعد چادری سفید سرم انداخت و با سلام و صلوات آن را اندازه زد . پس از ان پردیس به مهمانان شیرینی تعارف کرد . به پیشنهاد عمو برای اینکه من و شهاب بتوانیم راحت تر مقدمات آزمایش خون و سایر تشریفات قبل از عقد را مثل خرید و غیره را انجام دهیم به مدت یک ماه صیغه شویم . مادر که از کلمه صیغه خوشش نمی آمد ساز مخالف را زد اما پدر گفت که منظور راحتی هر دو خانواده است . می دانستم عروس و داماد بعد از خواستگاری با هم به تنهایی صحبت می کنند اما در مورد من این خبرا نبود . گویی هیچ کس لزومی نمی دید که من و شهاب با همدیگر صحبت کنیم و شاید هم یادشان رفته بود که من و او هستیم که باید به تفاهم برسیم . در مورد خانواده او می  دانستم همه آنها می دانند که شهاب حدود دو سال با من دوست بوده است اما خانواده خودم چه ؟ به نظرم جز پردیس کسی نمی دانست که من با او دوست بودم و گاهی هم مخفیانه بیرون می رفتم . شاید هم من اینطور فکر می کردم و مثل کبکی سرم را در برف کرده بودم . آن شب بعد از رفتن مهمانان فهمیدم که صبح روز بعد به محضری خوایم رفت تا بین من و شهاب صیغه محرمیتی خوانده شود و صبح روز جمعه بود . مادر ساعت هشت صبح مرا از خواب بیدار کرد . با عجله از رختخواب بیرون آمده و حاضر شدم . قرار شد پردیس هم با من بیاید . ساعت یازده بود که شهاب و شوهر خاله اش به همراه خاله بزرگ او که خاله سام بود به منزلمان آمدند . پدر به عمو زنگ زد تا از او بخواهد با ما به محضر بیاید . با اینکه این کار لزومی نداشت اما پدر در همه حال احترام عمو را نگه می داشت . من نیز به اتفاق پدر و پردیس سوار شدیم و به طرف محضری در حوالی خیابان سنایی رفتیم که سر دفتر آن دوست عمو بود و او مرا به مدت سه ماه به عقد موقت شهاب در آورد . وقتی محضر دار گفت : برای مهریه این سه ماه آقای داماد چه مهری را برای عروس خانم تعیین می کنند ؟ شهاب گردنبندی از جیب بغلش درآورد و آن را در دست من گذاشت . محضر دار لبخندی زد و گفت : ماشاالله داماد جوان فهمیده و برازنده ایست . انشاالله مبارک باشد . خاله شهاب نیز سکه ای به عنوان هدیه به من داد و بعد از بوسیدن صورتم , شهاب را هم بوسید و گفت : انشاالله سفید بخت بشید . وقتی از در محضر بیرون امدیم ، شوهر خاله شهاب به اصرار می خواست ما را به نهار دعوت کند که پدر گفت خانواده برادرم ناهار منزل ما هستند انشاالله دفعه بعد . موقع خداحافظی شهاب با پدر دست داد و گفت که برای عرض ادب بعد از ظهر خدمت می رسد و پدر با خوشرویی گفت که قدمش سر چشم .  ساعت چهار بعد از ظهر بود که شهاب با دسته گلی بزرگ به خانه مان آمد . جلو رفتم و دسته گل را از او گرفتم . مادر با لبخند به استقبال او امد و پس از دست دادن با او با لبخند صورتش را بوسید . از تعجب کم مانده بود شاخ دربیاورم اما بعد پردیس برایم توضیح داد که مادر برای همیشه محرم او شده است حتی اگر من و شهاب با هم ازدواج نکنیم . به مناسبت آمدن او لباس سفید رنگ و آستین کوتاه و یقه بازی را به همراه دامنی مشکی و تنگ به تن کرده بوردم که با ز مثل همیشه انتخاب پردیس بود اما جلوی پدر و مادر چادر سر کرده بودم . پدر بعد از مدتی که پیش شهاب نشسته بود از جا برخاست و به او گفت که می خواهد بیرون برود . شهاب بلافاصله از جا برخاست که او هم برود اما پدر با خنده به او گفت که از زمانی که او را به عنوان داماد پذیرفته او را مثل پسرش می داند و از او خواست که آنجا را منزل خوش بداند و با خنده گفت که می خواهم سری به آن یکی دامادم بزنم تا مبادا فکر کند او را از یاد برده ام . خیلی واضح بود که این کار پدر برای این بود که شهاب اگر خواست با من حرف بزند راحت باشد و شرم حضورش او را معذب نکند . مادر و پوریا هم با پدر به منزل پریچهر رفتند و فقط پردیس منزل ماند که من تنها نباشم . بعد از رفتن پدر و مادر پردیس برا ی شستن حیاط رفت تا ما راحتتر صحبت کنیم . اما قبل از رفتن چادر مرا از سرم کشید  گفت که بده به من این چادر و آخه چه کسی جلوی همسرش رو میگیره اونم اینجور که تو گرفتی . شهاب سرش را به زیر انداخت و پردیس با لبخند معنی داری به او اشاره کرد . اولین بار نبود جلوی شهاب بی حجاب قرار می گرفتم ما نمی دانم چرا منثل کسی که می خواهد کار خطایی انجام دهد وحشت زده بودم . بلوزم چسبان بود و برجستگی بدنم را به خوبی نشان می داد . خیلی از او خجالت م یکشیدم اما منو او محرم بودیم . بعد از رفتن پردیس شهاب سرش را بلند کرد و نگاهی به من کرد . سرم را به زیر انداختم و به گلهای قالی خیره شدم . صدای شهاب را شیندم که گفت : حرف بزن تا باور کنم خواب نیستم . اما من نیز چون خواب زده ای بودم که همه ی اینها را رویا می پنداشتم . هنوز مثل کودک خطاکاری ایستاده بودم شهاب اجازه نشستنم را صادر کند . شهاب از روی مبل بلند شد و به نزدیکم آمد و دستش ار زیرر چانه ام گذاشت و سرم را بالا گرفت . سپس  نگاهی عمیق به چشمانم انداخت و گفت : من به خوشبختی رسیدم و باید با تمام وجود سعی کنم تا تو رو هم خوشبخت کنم . نگین دوست دارم برات زندگی خوبی بسازم تا اونایی که فکر می کنند داماد کوچیکه حاجی وضعش مثل اون دوتای دیگه نیست از حرفی که زدن پشیمون بشن . نمی خوام کسی فکر کنه من تو رو به خاطر ثروت بابات یا موقعیت خونوادگتیتون انتخاب کردم . می خوام به همه ثابت کنم من نگین رو فقط به خاطر خودش دوست دارم . بخاطر تمام وجودش . اون چشمای خوشگلش ، اون نگاه شیرینش ، اون صورت جذاب و دوست داشتنیش ، اون لختد شیطونش ، اون لبهای خوش فرمش می خوام . شهاب مکثی کرد و با لبخند نگاهش را از رو ی لبانم برداشت و ادامه داد : دوست دارم زندگی برات بسازم که شاید بتونه لایق وجود نازنینت باشه . می خوام خونه ای داشته باشم که وقتی نگین نازنینم پا تو اون می ذاره لایق قدمهای خوشگلش باشه . و بعد لبخندی زد و گفت : حالا که بابات به ابن بچه یتیم رحم کرده و دختر خوشگلشو بهش داده منم باید نشون بدم که می تونم لیاقت داشتنشو داشته باشم . شهاب قدم دیگری به جلو برداشت و با دستانش بازوانم را گرفت .  

شهاب قدم دیگری بهجلو برداشت و بادستانش بازوانم راگرفت . احساسی شیرین از تماس دستای گرمش به بازوان برهنه ام به من دست داده بود. شها ب نیزی چنین احساسی داشت زیرا نفسهایش کشدار و عمیق بود و با هر نفسی چشمانش را می بست . با نگاهم صورت زیبایش راکاویدم و تک و تک اجزای متناسب آن را به خاطر سپردم . گاهی نگاهم به مردمک چشمان سیاهش که به من خیره شده بود گره می خرود و گاهی نیز نگاهم بهروی لبان خوش فرم ودندانها ی ریفش که پر از کلمات شیرین بود می سرید . دوست داشتم بریا اولین بار لذت اغوشش راتجربهکنم اما او همچنان بادستانش فاصله مان راحفظ کردهبود . از فکری که میکردم از خودم شرمم می شد. به خودم گفتم : نه بهاون خجالت اولتو ه بهاین بی حیایی فکرت . مدتی طولانی شهاب مرابه همان وضعیت نگه داشته بود و من هر لحظه انتظار داشتم اوبا نیروی بازوانش مرادر آغوش بگیرد که بر خلافتصورم ، نگاه شهاب کمی سخت شد و بعد سرش را به آسمان بلند کرد و گفت : نگین مقاومت در مقابل جاذبه تو خیلی سخته اما شکستن غرور نیزبرای منکه سالها سعی کردم روی پای خودم بایستم از اون سخت تره . شهاب سرش را پایین آورده بود و در حالیکه با نگاه نافذی به چشمانم خیره شده بود گفت : بنابراین تا زمانی که نتونم زندگی دلخواه یا دست کم زندگی کوچکی در شانتو برات تهیه کنم وتو رو با لباس سفید عروسی به خونه خودم نبرم به ارواح خاک پدر و مادرم قسم میخورم تا اون زمان چشم از جسمت بپوشم و تصاحبت نکنم . کلام شهاب چنان مراتکان داد که از خجالت سرم را به زیر انداختم و او بار دیگر با لبخند به دستانش تکانی داد تا من بار دیگر به او نگاه کنم . اما من نتوانستم به چشمان او نگاه کنم و به یاد بیاورم که او صحبت از جسمم کرده و همان لحظه من نیز در این فکر بودم که آیا تا زمانی که شهاب خانه ای نخریده من نیز باید حسرت آغوشش را بر دل بکشم ؟ راستش این صحبت او درست در لحظه ای که به اوج انتظار رسیده بودم ومنتظر بودم که مراکه از نظر شرعی و عرفی حلالش بودم در آغوش بگیرد کمی سرخورده کرد . اما برخلاف انتظارم شهاب با دستانش مرا جلو کشید و بعد دستانش را از بازوانم جدا کرد و یک دستش را دور کمرم انداخت و با دست دیگرش سرم را به طرف خود بالا آورد . از کار او تعجب کرده بودم چون هنوز از سوگند خوردن او چند لحظه نگذشته بود و نه تنها جسم من بلکه روح مرا به تصاحب خودش در آورده بود . بوی ادکلن ملایمی که بهصورتش زده بود با بوی خوش بدنش هوشو حواس رااز سرم بردهبود و مانند کسی کهداوی مخدری در اواثرکنددرحالگیج شدن بودم . بانیروی ضعیفی خودمراعقب کشیدم و در حالیکهسرم را کمی عقب می بردم گفتم : تو نبودی که الان قسم خوردی ؟ شهاب حلقه دستانش را تنگ تر کردو گفت : چرا خود خودم بودم .  مقاوتم رابیشتر کردم و گفتم : پس معلوم هست داری کار میکنی ؟ شهاب لبخندی زد و گفت: آره معلومه ، دارم زن خوشگل خودمو  برا ی اولین بار دراغوش می کشم . این از نظر تو اشکالی داره . اخمی کردموگفتمک پس قسمت چی میشه ؟ شهاب سرش رانزدویک صورتم آورد و در همان حال گفت : نگین تصاحب جسمبااینخیلی فرق دارهاگه خبوام از اینم پرهیز کنم اونوقت خودم هم توی مردی خودم شک می کنم . با وجودی که از حفش خجالت می کشیدم اما با سماجت پرسیدم : چه فرقی داره ؟ م یخوام بدونم . شهاب با نگاه خندانی مدتی به چشمانم خیره شد و بعد گفت : از پردیس بپرس بهت میگه. و منکهحضور او را با تمام وجود حس میکردم دست از پرسش وپاسخ کشیدم وبا خودم گفتم :حتمایادمباشهاینو از پردیس بپرسم. اولینتنهایی یعد از عقد موقتم با شهاب جربهشیرینی برایم گذاشت که تا عمر دارم هیچ گاهفراموشش نخواهم کرد. بعد از ساعتی کهمثلاحرفهایمان تمام شد و از اتاق بیرون آمدیم پردیس برایمان دو لیوان چای آورد به همراه بیسکوییت و ظرفی میوه . نگاهی به پردیسکردم و باخنده گفتم : شهابو نمی دونم اما من یادم نمیاد تا حالا لیوانی چای خورده باشم .

پردیس نگاه معنی داری بهمن کردو گفت: عیب نداره تجربه اش کن . این تجربه بعد از اون تجربه برات لازمه . متوجه حرفش نشدم و بازمثل همیشه که تا خودش معنی حرفش را نمیگفت چیزی سر در نمی اوردم سرم را تکان دادم کهیعنی چه ؟ پردیس به شهابنگاهی کردو بالبخندگفت: ریالا شهاب زندگی با نگین یک کم مشکله چون باید معنی همه حرفهاتونو براش ترجمه کنید . شهاب به من نگاه کرد و لبخند زد و بعد رو به پردیس کرد و گفت : خوب بیاید یه کار کنیم که هر حرفی من زدم شما ترجمه کنید و هر حرفی کهشما زدید من ترجمه کنم. چطوره ؟  پردیس خندید و گفت : قبول اینوطری خیلی بهتره .البته من چونمی فهمم که شما چه تکه هایی به خواهر من میندازید . صدای خنده شهاب بلند شد ومن بهلب و دهان خوش فرم او که با زیبایی به خنده باز شد  ه بود نگاه میکردم . پردیسنگاهی به من انداخت و در حالیکه از اتاق خارج می شد گفت :نگینچند دقیقه میای بالا ؟ کارتدارم . بعد از رفتن اوبه شهاب نگاه کردم وگفتم : الان بر میگردم!شهاب لبخندی زد و سرش راتکان داد وگفت : نگین یادت باشه معنی اون چیزی رو کهتو اتاقبهتگفتم از پردیس بپرسی . لبخند زدموسرم راتکان دادمو گفتم :تا تو چاییتروبخوری اومدم.پردیس در اتاقم منتظربود. وقتی وارد شدماو را دیدمکهروی تختم نشسته و به فضای بیرون خیره شده بود . به کارش رفتمو گفتم: چیه تو فکری ؟ چشمانش را دور اتاق چرخاند و گفت :داشتم بهروزهایی که تو این اتاق زندگی می کردیم فکر می کردم . یادش بخیر چهروزهای خوبی بود . کنارش نشستموگفتم : یه طور حرفمیزنی انگار سروش مرد بدیه، تو که خیلی خوشبختی .

" نگین معنی این حرف رو اون موقعی می فهمی که با خوشبختی در کنار شهاب زندگی کنی و یکزمانی از کنار اون خوشبختی بلند شی بیای خونه مامان و تو اتاقی که سالهات خاطره های جوونیتو تو اونگذروندی چند لحظه بشینی . تا حدودی حرفش رو درک کردم اما نه تا ان حد که او تجربه کرده بود .

تا حدودی حرفش را درک کردم اما نه تا آن حد که او تجربه کرده بود . نگاهی به اتاقم کردم و با خودم گفتم : من که زندگی با شهاب رو به این اتاق ترجیح میدم . با پردیس از روزهایی که با هم در این اتاق داشتیم حرف زدیم و او چنان با مزه این خاطره ها را بیان می کرد که من از خنده روده بر شده بودم . آنقدر گرم صحبت بودیم که پاک یادمان رفته بود برای چه به اتاق آمدیم . نمی دانم چطور شد که شهاب طبقه پایین منتظر من است . با عجله بلند شدم و گفتم : وای اصلا یادم نبود که هشاب پایین منتظرمه . ( زحمت کشیدی ! ) پردیس هم از جا بلند شد و گفت : منم همینطور ، به کل یادم رفت برای چی گفتم بیای بالا . حرف شهاب را به یاد آوردم و معنی کلام او را از پردیس پرسیدم . پردیس با نگاه معنی داری لبخندی زد و بعد گفت : راستی راستی شهاب گفت از من بپرس ؟

" آره باور کن خودش گفت معنی حرفم رو از پردیس بپرس . " پردیس کلام شهاب را برایم معنی کرد و من یا از معنی حرف او یا از حضور پردیس خیس عرق شدم . در حالیکه به طرف در می رفتم به شوخی خطاب به پردیس گفتم : پسره پروو ، باید برم حالش رو جا بیارم . پردیس خندید و گفت : نه تو رو خدا بشین . همون که حال تو رو جا اروده بسه . در ضمن صدات کردم یکم رژ رو لبت بمال . فکر کردم شوخی میکند و با لبخند درد اتاق رو باز کردم تا از آن خارج شوم که پردیس گفت : نگین باهات شوخی نمیکنم .

" چرا ؟ "

" معنی حرفم رو از شهاب بپرس " نفس عمیقی کشیدم و با خنده چشم از او برداشتم و پردیس گفت : اینجوری خیلی تابلویی . وقتی جلوی آینه رفتم و متوجه شدم با خجالت برگشتم تا او را توجیه کنم که متوجه شدم او از اتاق خارج شده است .

با تمام اصراری که من و پردیس برای شام به شهاب کردیم او قبول نکرد و با گفتن اینکه وقت زیاد است از من و پردیس خداحافظی کرد و خانه را ترک کرد . شهاب خیلی با ملاحظه و مقید بود . در عرض همین مدت کم چنان پیش پدر و مادر سنیگن و جاافتاده عمل کرده بود که آنان او را کاملا پذیرفته بودند . در طول یک هفته ای که عقد موقت کرده بودیم غیر از روز اول دو بار دیگر به خانه مان امده بود که یک بارش برای گرفتن کپی شناسنامه من و پدر بود که خیلی کم خانه مان ماند . اما بار دیگر که آمد مادر به او گفت که حتما باید شام بماند شهاب پیش مادر چنان سنگین و جا افتاده رفتار می کرد که رضایت را به وضوح در چشمان مادر می دیدم . اما همین مرد سنگین و جاافتاده وقتی با من در اتاق تنها می شد تبدیل به پسری سر تا پا شور و آتش می شد . او حتی نام فرزندانش را هم تعیین کرده بود که این موجب خنده و خجالت من شده بود . او نام شهیاد را برای پسرش و نام نازنین را برای دخترش انتخاب کرده بود . شهاب تمام زندگی و وجود من شده بود و لحظه لحظه حس می کردم زندگی بدون وجود او برایم کاملا بی معنی و پوچ است . پدر یکبار به او پیشهاد داده بود تا سرمایه ای برایش جور کند تا او بتواند مغازه کوچکی بخرد اما شهاب این پیشنهاد را به طرز محترمانه ای رد کرده بود و گفته بود که دوست دارد مستقل و روی پای خودش بایستد من این موضوع را از پدر که داشت برای مادر تعریف می کرد شنیدم . آن شب پدر که از عزت نفس و طرز فکز او خیلی خوشش آمده بود او را تحسین کرد و خدا را شکر می کرد که در انتخاب او اشتباه نکرده است . من چشمانم را بستم و با لذت به این فکر کردم که قبل از اینکه پدر این را بگوید می دانستم در وجود او عزت نفس و بزرگی وجود دارد که شاید دیگران فاقد آن باشند . با وجودی که لحظه های ندیدن او برایم برزخ عذاب بود اما چون می دانستم نباید مانعی برای موفقیتش یاشم دوری اش را تحمل می کردم و برای رسیدن به روزی که در محضر به عقد همیشگی او در بیایم لحظه شماری می کردم . از طرفی مادر که هنوز خستگی شوهر دادن پردیس از تنش خارج نشده بود مشغول تدارک سیسمونی برای پریچهر و خرید جهیزیه برای من بود که به نظر من که تا سال آینده که قرار بود عروسی کنم خیلی زود بود اما مادر عقیده داتش تا چشم به هم بزنم سال دیگر از راه رسیده و اگر برای تهیه جهیزیه دیر نشود هیچ وقت زود نمی شود . با وجودی که مانند دو خواهرم در مورد وسایل زندگیم نظر نمی دادم اما وقتی به هر کدام از وسایلی که مادر می خرید نگاه می کردم و فکر می کردم که ممکن است به اتفاق شهاب مشترکا از آن استفاده کنم غرق لذت می شدم . حتی روز که به اتفاق مادر بیرون رفته بودیم او جلوی فروشگاه مبلانی ایستاد و قیمت سرویس تخت و کمد را پرسید . نگاهی یه سرویس زیبای زرشکی رنگ انداختم و از فکری که کردم خجالت کشیدم یک شب که پدر خیلی سر حال بود رو به مادر کرد و گفت : خانم به اون رفیقم که لوازم خونگی داره سفارش کردم سرویس برقی نگین رو برام جور کنه . وبعد نگاهی به من انداخت و گفت : من باید بهتر از پریچهرو پردیس به نگین جهیزیه بدم . شهاب بچه خوب و با محبتیه . بخصوص که پدر نداره و دست دارم مثل پسر خودم با اون رفتار کنم . این کلام پدر مرا غرق لذت و شادمانی کرد . یک هفته از عقد موقت من می گذشت و قرار بود اواسط هفته برای آزمایش خون بروم و بعد از گرفتم جواب در همان محضری که صیغه شده بودم به عقد دائم او دربیایم و در این بین با وقت کمی که داشتیم باید خیلی کار انجام می دادیم . بیاد برای مراسم عقد لباس می خریدم و برای آرایشگاه وقت می گرفتم . با اینکه قرار نبود جشن بزرگی بگیریم اما به هر صورت خبر کردن فامیل و دیدن تدارک خودش وقت زیادی لازم دسات . در این هیر و ویر سرمای سختی خوردم که آن هم بر آثر بی احتیاطی خودم بود . زیرا وقتی از حمام خارج شدم وقتی از حمام خارج شدم بدون اینکه موهایم را خشک کنم با همن حال بیرون رفتم و همین زکام سخت وقت آزمایشگاه را یک عقب انداخت . هنوز کاملا خوب نشده بودم و بدنم حس و حال خودش را بدست نیاورده بود که اتفاق غیر منتظره ای در منزلمان افتاد . شب بود تازه شام را خورده بودیم و من که حالم هنوز بد بود از شستن ظرف معاف شده بودم و پس از خوردن سوپی که داخلش پر از شلغم بود و یادش حالم را به هم می زد در هال کنار بخاری دراز کشیده بودم و چرت می زدم . مادر در اشپزخانه بود و پوریا نیز مشغول نوشتن تکالیفش بود . پدر تلوزیون نگاه می کرد . از چند روز پیش او هم کسل و ناراحت بود و مادر عقیده داشت که بیماری من او را هم مبتلا کرده است . اما پدر هیچکدام از علائم بیماری مرا نداشت . نه عطسه می کرد و نه سینه اش درد می کرد . عصر آن روز شهاب به دیدنم آمده بود و برایم کمپوت آورده بود . تا وقتی که او پیشم بو احساس در و سر درد نمی کردم و حالم خوب بود . حتی وقتی او خواست برای خداحافظی مرا ببوسد صورتم را چرخاندم تا مانع این کار شوم چون دلم نمی خواست او را هم بیمار کنم. اما وقتی او رفت باز هم دست و پایهایم به ضعف و سستی گرفتار شد . در فکر شهاب بودم که صدای پوریا را شنیدم که گفت : بابا چی شد ؟ و بعد به سرعت از جا بلند شد و به طرف پدر دوید و در همان حال با فریاد وحشتناکی مادر را صدا کرد . تمام این صحنه ها در چشم به هم زدنی اتفاق افتاد . من نیز طوری از جا پریدم که ضعف و درد پاهایم را فراموش کردم . مادر سراسیمه از آشپزخانه خارج شد و با دیدن پدر که گردنش از روی دست پوریا خم شده بود جیغ بلندی کشید . پوریا با وحشت پدر را صدا می کرد و مادر او را تکان می داد و جیغ می کشید . من نیز از ترس لال شده بودم . پوریا با فریاد گفت : نگین بدو کسی رو صدا کن .بابا بابا

نمی دونم چطور خودم رو به حیاط رسوندم اما وقتی به خود آمدم پای برهنه وسط حیاط جیغ می کشیدم . با فریاد من همسایه دیوار به دیوارمان خود را به خانه مان رساند . او که از ما خونسرد تر بود پدر را روی زمین خواباند و بلافاصله شماره اورژانس را گرفت و تقاضای آمبولانس کرد . در این فاصله مادر نیز به خانه عمو زنگ زد تا به نیما که آن شب کشیک نبود اطلاع دهد که خودرا به منزلمان برساند . سه دقیقه قبل از رسیدن آمبولانس نیما به خانه مان آمد او کیف پزشکی اش ا هم همراه خودش آورده بود و بعد از معاینه پدر بلافاصله دهان او را باز کرد و قرصی زیر زبان او گذاشت . پشت سر نیما عمو و امید نامزد یاسمین که همان روز به تهران رسده بود به تهران آمده بود به همراه نوید سراسیمه از راه رسیدند و تا خواستند پدر را حرکت دهند و او را به بیمارستان برسانند صدای آژیر آمبولانس به گوشمان رسید . مادر و نیما همراه آمبولانس رفتند و عمو و امید و مرد همسایه و پوریا که بی تابی می کرد سوار ماشین شدند تا پشت آمبولانس خد را به بیمارستان برسانند . در ان لحظه هیچ کس به یاد من نبود که با آن حال بد با نوید تنها ماندم . همچنان که می گریستم روی پله های بالکن نشستم . سرم را میان دستهایم گرفتم . صدای نوید را شنیدم که گفت : نگین بلند شو برو تو اتاق . اینجا باشی حالت بدتر میشه . به نوید نگاه کردم . با اینکه در طول این مدت او را دشمن خود می دانستم اما در آن لحظه تمام کینه ام را نسبت به او فراموش کردم شاید به دلداری او احتیاج داشتم چون گفتم : نوید بابام چش شده ؟ نوید پروی دو پله پایین تر نشست و در حالیکه ناراحت بود گفت : انشاالله که چیزیش نیست . نیما می گفت دچار شوک شده .

" آخه چطور ؟ اون حالش خوب بود . داشت تلوزیون نگاه می رد . "

" والله چی بگم . " در این موقع زن عمو و یاسمین سراسیمه از راه رسیدند و با دیدن من و نوید که در آن سرما روی پلکان مشسته بودیم متعجب و نارحت جویای احوال پدر شدند . نوید بریا آنان توضیح داد که پدر دچار حمله قلبی شده است و من که از سرما می لرزیدم استخوانهایم آنقدر درد می کرد که گویی میان دو سنگ آسیاب لهشان کرده اند . زن عمو با کمک یاسمین مرا به داخل بردند . تبم بالا رفته بود . زن عمو رو به نوید کرد و گفت : برو ماشین بابا رو بردار نگین رو ببریم دکتر . تبش خیلی بالاست . تا نوید خواست حرکت کند به او اشاره کردم و گفتم : دکتر فایده ای نداره . قرصم در آشپزخونست . اون رو بخورم تبم پایین میاد . یاسمین قرصم رو آورد و آن را با یک لیوان آب به خوردم داد . اما فکر پدر و لینکه چه بلایی سرش آمده دیوانه ام می کرد . آن شب بدترین شب زندگیم بود . از طرفی حال ناخوشم و از طرفی فکر پدر رمقی بریام نگذاشته بود . همان شب نوید که دیگر نسبت به او تنفر نداشتم به شهاب تلفن کرد و او بعد از شنیدن این خبر به یرعت با ماشین شوهر خاله ا ش خود را به منزلمان رسیاند و بعد از اینکه مطمئن شد حال من خوب است به همراه نوید به بیمارستان رفت . آن شب همه سرگردان بودند اما شکر خدا خطر از سر پدر گذشته بود و او بعد از یک روز از بیمارستان مرخص شد . دکتر یک هفته به او استراحت داده بود و او را از کار و فعالیت جسمی و فکری کنع کرده بود . اما پدر که این روزها خودش را سخت درگیر کار و تلاش کرده بود مرتب با تلفن صحبت می کرد . مادر به من و پوریا سپرده بود که اگر کسی او را خواست بگوییم نیست . اما این پدر بود که مرتب با خارج از منزل تما می گرفت . صفلی مادر که این روزها نباید از حال پریچهر هم غافل می شد حسابی گرفتار شده بود . خوشبختانه حال من بهتر شده بود و می توانستم مراقب پدر باشم تا او به پریچهر که کم کم سنگین شده بود برسد . حال عمومی پریچهر بد نبود اما چون دست و پایش باد کدره بود دکتر به او رژیم خاصی داده بود و مسافرت را برای او منع کرده بود . برای اینکه نترسد و هول نکند حتی از بیماری پدر به او هیچ چیزی نگفته بودیم . دو روز از مرخص شدن پدر از بیمارستان می گذشت و به ظاهر حالش بهتر شده بود اما هنوز می بایست استرحت کند من نیز از بستر برخاسته بودم و کم کم سلامتیم را بدست آورده بودم . شهاب روز قبل برای آوردن جنس به بندر عباس رفته بود . پوریا ان روز به دلیل اینکه قرار بود در مدرسه شان مسابقه منطقه ای برگزار شود بدون خوردن ناهار به مدرسه رفت زیرا عضو تیم فوتبال مدرسه بود و می بایست زودتر برود . من و مادر و پدر سه نفری ناهار خورد . بعد از غذا میز را جمع کردم . مادر رو به پدر کرد و گفت که می خواهد به دیدن پریچهر برود . به او گفتم که من هم دوست دارم پریچهر را ببینم . مادر به او نگاه کرد تا حال او ار از ظاهارش تشخیص دهد . پدر که گویی متوجه نگاه او شده بود گفت : عیب نداره بذار نگین هم با تو بیاد . من تنها نیستم شاید داداش بیاد اینجا . منم حالم خوبه خیالت راحت باشه . مادر چیز دیگری نگفت اما من با خودم فکر کردم شاید شهاب بخواهد به خانه زنگ بزند و همین انگیزه ای بود که مرا از رفتن پشیمان کرد . پدر بعد از نوشیدن چای برای استراحت به اتاقش رفت مادر اتز جا برخاست که آماده رفتن شود . به من هم گفت که آماده شودپم . اما من به او گفتم که از رفتن منصرف شده ام . مادر که نگران پدر بود اصرار نکرد تا همراهی اش کنم و خودش به تنهایی رفت . من نیز به اتاقم رفتم تا دستی به اتاقم بکشم زیرا در طور مدت بیماری ام ان را تمیز نکرده بودم . یکساعت از رفتن مادر نگذشته بود که صدای زنگ در خانه به صدا در آمد . تا خواستم از جایم بلند شوم در خانه باز شد و از پنجره اتاقم سرک کشیدم . با دیدن عمو تعجب کردم . پدر گفته بود ممکن است او بیاید اما فکر نمی کردم حقیقت را بگوید و خیال می کردم به خاطر اینکه مادر مرا هم به منزل پریچهر ببرد این حرف را زده است . کاری در اتاقم نداشتم برای پذیرایی از عمو بلند شدم . هنوز قدمی روز پله ها نگذاشته بودم که صدای پدر را شنیدم که گفت : خوب شد اومدی دلم داشت می ترکید . چی شد ؟

" از صبح تا حالا بیشتر از صد دفعه به محل کارش تلفن کردم و پنج شش بار براش پیغام گذاشتم اما مرتیکه پدر سوخته معلوم نیست کدوم گوری رفته . نمی دانستم پدر و عمو از چه حرف میزنند و منظورشان از مرتیکه پدر سوخته کیست . خودم را به پله ها چسباندم و سعی می کردم صدایی از من در نیاید . پدر به عمو پیشنهاد کرد که به اتق پذیرایی بروند اما عمو گفت که ترجیح می دهد در همان حال بنشیند . عمو پرسید: چه ها کجا هستن ؟

" پروین و نگین رفتن به پریچهر سر بزنن . پوریا هم رفته مدرسه . "

" پس غیر از خودت کسی خونه نیست . "

" نه خودم تنها هستم . "

پس پدر نمی دانست من خانه هستم . با اینکه می دانستم کار درستی نمی کنم اما می خواستم سر در بیاورم که آن دو از چه صحبت می کنند . چند لحظه به سکوت گذشت با کمال تعجب صدای هق هق خفه ای شنیدم . قلبم به شور افتاده بود و حالتی داشتم که نمی دانستم چیست گویی قلبم داشت از گلویم در میامد . صدای عمو را شنیدم که گفت : نادر بس کن . یاد بچگیت افتادی . با گریه که چیزی درست نمی شه . بذار فکر کنیم ببینیم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم .

آخ خدای من پدر چش شده بود چه اتفاقی افتاده بود که اینچنین ناله می کرد . کم مانده بود از شدت ناراحتی از جا بلند شوم و خودم را لو بدهم . اما لبم را به شدت به زیر دندانم گرفتم تا احساساتم را مهار کنم . صدای خفه پدر را شنیدم که گفت : داداش بدبخت شدم . زندگیم . اینده بچه هام . تمام هستیم . همه به باد رفت . صدای غمگین عمو چون زنگ در گوشم پیچید : خدا بزرگه ، حتما قسمت این بوده ، آخه تو که عمری کاسبکار بودی نمی دونستی این یعنی خطر . چقدر بهت گفتم گول این افعی رو نخور .

" نمی دونم چی شد . تقصیر خودم بود . اون رحیم بی همه چیز هی دست دست کرد . ما باید سر موقع جنسا رو تحویل می دادیم . نمی دونم چطور شد . آخ داداش حالا باید چکار کنم ؟ "

چشمانم را بستم و سرم را به آسمان بلند کردم ، فهمیدم موضوع از چه قرار است . سرمایه پدر ، همان سرمایه ای که در اثر سالها زحمت و تلاش بدست آورده بود و این اواخر در معاملات بزرگ آن را به کار بسته بود از بین رفته بود . صدای عمو باعث شد چشمانم را باز کنم و حواسم را در گوشهایم متمرکز کنم .

" نادر صبر کن انشاالله درست میشه . حالا شاید طرف قرارداد یه قسمتی از ضرر رو قبول کنه . "

" ای دادش کجای کاری . تازه اونا اگه ادعای خسارت نکنن باید یه قربونی کنم . "

" تو که هنوز جنس رو تحویلشون ندادی "

" بدبختی همینجاست تو قرار داد نوشته شده بود اگه سر موقع جنسا تحویل داده نشه فروشنده باید ضرر و زیان خریدار رو بده . "

" لااله الاالله . آخه چی بگم . چند بار بهت گفتم این جور معامله ها رو به اهلش واگذار کن . داشتی زندگیت رو می کردی . "

از عمو خیلی حرصم گرفته بود حالا موقعی نبود که بخواهد پدرم را نصیحت کند و اشتباهش را به رخش بکشد . با خودم فکر کردم ضرر پدر هر چقدر باشد شاید با کمک گرفتن از این و آن بشود کاری کرد ، به یاد طلاهای مادرم که نزدیک یکی دو میلیون بود افتادم و بعد فکرم به آقا صادق و پدرش ، همچنین سروش و عمه و خود عمو و حتی دوستان و آشنایان پدر افتاد . تازه من و شهاب هم می توانستیم کاری کنیم . اما چکار ؟ من که بجز مقدار ناچیزی طلا چیزی برای فروش نداشتم شهاب هم که خودش گرفتار جبران ضرری بود که قبل از تصادفش به وجود آمده بود . در فکر بودم اما در همان حال خودم را دلداری می دادم . این بار اول نبود که پدر متضرر میشد اما به طور حتم باز هم می توانست ضرر رفته را جبران کند و خودش را سرپا نگه دارد . آنقدر امیدوار بودم که ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست . صدای عمو مرا از رویای شیرینم بیرون آورد .

" نادر غصه نخور بلاخره خدا کریمه . یه طوری درست میشه . "

" اه بدبختی همینجاست تا من بخوام رو پام بایستم تمان حیثیتم به هدر رفته . آخه کار یه میلیون دو میلیون که نیست . " قلبم لرزید . نمی دانستم پدر چقدر ضرر کرده که اینچنین هراسان است . صدای عمو را شنیدم که با لحن غمزده ای گفت : برآورد خسارت کردید ؟ صدای پدر همراه با هق هق گریه ا ش بلند شد : آره دیروز بعد زا ظهر نتیجه شو گرفتیم . وقتی پدر میزان ضرر را گفت چیزی نمانده بود فریاد بکشم . صدای عمو را شنیدم که گفت : واویلا این همه ؟ دو دستم را جلوی دهانم گرفته بودم و اشک در چشمانم پر شده بود . نه دیگر قابل تحمل نبود . حتی اگر دار و ندارمان را هم می فروختیم نمی توانستم نصف این مبلغ را جبران کنیم . در حالیکه دستم را جلوی بینی و دهانم گرفته بودم چشمانم را بستم . اشک روی دستانم می ریخت اما من با دست به دهانم فشار می آوردم تا مبادا صدایی از گریه ام بلند شود . صدای عمو را شنیدم که گفت: پروین چیزی می دونه ؟ گویی پدر سرش را به علامت منفی تکان داده بود چون صدایی از او نشنیدم . بیچاره مادر اگر میشنید حتما دق میکرد . او آنقدر در پی تهیه و تدارک آخرین تکه ای سیسمونی پریچهر و خرید جهیزیه من بود که از هیچ چیز خبر نداشت

پس اسن مدت که پدر مریض و افسرده بود و همچنین دو شب گذشته که دچار گرفتگی عضلات قفسه سینه اش شده بود به این دلیل بود . آنقدر از این فکر متاثر شدم که با خود فکر کردم : کاش همانجا می توانستم بمیرم تا شاهد بدبختی پدر و مادرم نباشم . اما همین که این آروزو را کردم به یاد شهاب افتادم و دلم نیامد او را حتی در خیالم نیز تنها بگذارم . صدای خفه گریه پدر را شنیدم و من نیز با صدای گریه او می گریستم . صدای ضعیف پدر را شنیدم : داداش بخدا برای خودم ناراحت نیستم . اما دلم برای پروین و بچه هام می سوزه که بعد از یک عمر آبرو داری و عزت حالا باید برای ملاقاتم باید به زندان بیان .

" لا اله الا الله "

وحشت زده به صورتم چنگ کشیدم . پدرم ؟ زندان ؟ ای کاش می توانستم فریاد بزنم . شیون بکشم و موهایم را بکشم اما فقط توانستم کف دستم را زیر دندانم کبود کنم تا صدایم در نیاید . صدای پدر مانند یک مرثیه در گوشم زنگ میزد : می دونم اون طاقت نمیاره . پدر راست می گفت او بهتر از هرکس مادرم را میشناخت و می دانست چقدر حساس و شکننده است . صدای عمو مرا به خود آورد : نادر به پروین گفتی پیروز زنگ زده بود ؟

نام پیروز جرقه ای بود درذهن افسرده و خسته ام . با خودم فکر کردم بله فقط او می تواند پدر را نجات بدهد زیرا حتی اگر این مبلغ دو برابر هم بود پیرز آنقدر ثروت داشت که پرداخت این مبلغ هیچ خللی در دارای اش به وجود نمی آورد . صدای پدر را شنیدم که گفت : نه یعنی نتونستم . چون فایده ای نداشت .

" نادر به پیروز چی گفتی ؟ "

" چی باید می گفتم داداش . روم مشد بهش بگم دیگه دیر شده و نگین نامزد کرده . " سم در سینه ام حبس شده بود . تلفن پیروز چه ربطی به نامزد شدن من داشت و چه چیزی دیر شده بود . عمو گفت : من اومدم اینجا بهت بگم پیروز صبح امروز تماس گرفت .

" چی گفت ؟ "

" والله راستش دیشب بعد از اینکه به تو زنگ زده بود پشتش به من زنگ زد . صدای عمو با سرفه ای که پدر را گرفته ود خیلی مبهم به گوش میرسید و من برای اینکه صدایش را بهتر بشنوم از جایی که نشسته بودم به دو پله پایین تر رسیدم . اینطور خیلی امکان داشت که هر لحظه کسی سر برسد و مرا ببیند اما در عوض صدایشان را واضح تر می شنیدم . نفهمیدم عمو چه گفت اما صدای پدر را شنیدم : او چی گفت ؟

تمام حواسم را در گوشم متمرکز کردم و شیندم که عمو گفت : والله چی بگم . تو که خودت بهتر می دونی اون نگین رو می خواد .

" داداش گفته بودم بهش بگی اون نامزد کرده . کاش اینو می گفتی . " از اینکه نفهمیدم عمو چه جوابی به پدر داد کلافه شدم . صدای پدر به گوشم رسید : نه ناصر تو باید بهش می گفتی . تو که میدونی نگین عقد کرده شهابه . تازه اگه هیچ خبری هم نبود من چنین کاری نمی کردم . " اولین بار بود که پدر عمو را به جای داداش ، ناصر صدا می کرد و معلوم بود که حسابی شاکی شده است . صدای عمو را شنیدم که گفت : خوب پس گوش کن همون دیروز من مشکلی رو که بریا تو پیش آمده بود به پیروز گفتم تا شاید بتونه کاری کنه . من به پیروز گفتم اگه منم تمام تلاشم رو بکم و نصف بیشتر سرمایه ام رو بدهم فقط بتونم جواب طلبکارای جزیی شو بدم و این فقط تا مدتیه . صدایی از پدر نمی آمد گویی دوباره به یاد بدهی هایش افتاده بود . بعد از لحظه ای سکوت عمو ادامه داد : دیروز به من جواب نداد اما امروز صبح زنگ زد و گفت بهت بگم تمام بدهی های تو به اضافه مبلغ هنگفتی برای سرمایه مجدد بهت می ده تا بتونی دوباره کارو از سر بگیری و هر وقت که تونستی قرضاتو به او پرداخت کنی اما ... اما یک شرط داره . صدای پدر که دو رگه و هیجان زده شده بود به گوشم رسید : چه شرطی ؟ و من چیزی نمانده بود که از شدت هیجان از جایم بلند شوم و با خودم گفتم : وای چی از این بهتر . هر شرطی داشته باشه بهتر از اینه که زندگیمون از هم بپاشه . عمو گفت : نادر پیروز به من گفت به پسر دایی بگو نمی خوام معامله کنم اما تمام این مبلغ رو بهت میده به شرطی که نگین به عقدش در بیاد ...


نوشته شده در شنبه 21 آبان 1390 ساعت 02:47 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم