تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - قسمت آخر فصل پانزدهم...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

فکر کردم گوشهایم اشتباه می شنود و یا این چیز ها را در خواب می بینم ، تمام بدنم بی حس شده بو به طوری که هر کار کردم نتوانستم خودم را حرکت دهم و تصور کردم که فلج شده ام . پیروز مرا خواسته بود به ازای پرداخت دیون پدرم ؟ او گفته بود که نمی خواهد معامله کند اما چیز دیگری نمی شد اسمش را گذاشت . چون چیزی کمتر از یک معامله کلان نبود همانند تجارت پرسودی که قرار بود سود سرشارش زندگی پدرم را از این رو به آن رو کند . حال جنس این تجارت دختری بود به نام نگین که عقد کرده مردی بود به نام شهاب . شهابی که نگین او را می پرستید ، کسی جز خدا نمی دانست که در چه برزخی دست و پا می زدم . صدایی از پدرم درنمی آمد و نمی دانستم در چه حالیست ، یک لحظه از اینکه شاید این خبر بیشتر از خبر از دست رفتن سرمایه اش او را ناراحت کرده و او هم اکنون در شرایط روحی بحرانی قرار دارد . چنان ترسیدم که ناخودآگاه فشاری به خود آوردم تا از جا بلند شوم و در صورت لزوم به کمک او بروم که صدای او مرا ازبلند شدن منصرف کرد .

" خدایا کمکم کم . نادر باید چه کار کنم ؟ "

" خودت باید تصمیم بگیری . یا باید پیشنهاد پیروز را قبول کنی یا ... " می دانستم یا باید زندان برود و آبرویش ریخته شود و زنش دق کند . صدای درمانده پدر به گوشم رسید : نمی تونم ناصر . شهاب پسر خوبیه ، از همه مهمتر اونا بهم علاقه دارن . می تونم به خاطر خودم ، به خاطر حماقتم ، به خاطر بلند پروازیم اونا رو بدبخت کنم .

" چی می گی مرد بدبخت کدومه ، فکر می کنی اگه نخوای قبول کنی کی بدبخت می شه ؟ نه تنها به اون بلکه به اونای دیگه هم صدمه می خوره بخصوص به پوریا که تازه باید بیاد زیر دستت کار رو یاد بگیره نه اینکه زندون بیاد ملاقتت . تازه فکر می کنی همون نگین می تونه وقتی تو زندون باشی خوشبخت زندگی کنه ؟ به خدا هر دختری آرزو داره زن مردی مثل پیروز بشه . خودت که اونو می شناسی . شاید اگر نگین هم بفهمه از خوشحالی بال دربیاره . کدوم دختره که نخواد یا آرزو نداشته باشه بره خارج . بابا منطقی فکر کن کار یه قرون دوزار نیست . والا وقتی پیروز به من گفت این مبلغ رو می پردازه ، تازه یه چیزی هم می ده تا سرمایه کنی . به خدا قسم فکر کردم پسره عقلش پاره سنگ برمیداره . اخه خودت فکر کن کی میاد این کارو به خاطر دلش انجام بده ؟

تمام بدنم به لرزه افتاده بود عمو چه  می خواست بکند . چطور داشت پدر را متقاعد می کرد تا سر زندگی من قمار کند . ای کاش شهامت داشتم از مخفی گاهم بیرون بیایم و سر عمو و هر کس دیگر که می خواست خوشبختی مرا به تارج ببرد فریاد بکشم و با ناخن هایم تکه تکه اش کنم . اما مثل کرمی بی دست و پا همانجا نشسته بودم و منتظر پاسخ پدر بودم . گویی تعیین کننده مرگ و زندگیم بود . صدایی از پدر درنمی امد و در عوض من صدای عمو را می شنیدم که گفت : ببین بخدا اگه پیروز هر کدوم از دخترای منو خواسته بود به جان خودشون قسم اگه خودشون هم نمی خواستند با زور و کتک روانه شان می کردم .

در این شک نداشتم چون به خوبی می دانستم که پیروز چطور مثل یک بت مقبول خانواده عموست . احتیاجی به زور و کتک نبود . صدای از ته چاه درآمده پدر را شنیدم که گفت : ناصر نگین عقد کرده ست .  عمو گفت : آخه این چه حرفیه . عقد کدومه . اونا فقط یه صیغه محرمیت خوندن . یلدا یادت رفته . مگه اون دختر من نبود . تازه عقد کرده اون پسره جوالق ، محمود بود . مگه من گفتم چون عقد کرده ست باید بدبخت بشه . الان یلدا چه زندگی داره . به نظرت اون پسره معتاد یه لاقبا بهتر بود یا علی آقا که الان دامادمه . خیلی از دختر ها تا مرحله عقد پیش می رن و بعد عقدشان بهم می خوره . حالا خدارو شکر کن که مال تو هنوز عقد نکرده و توهمین مرحله ست . تو از چه علاقه ای حرف میزنی ؟ هنوز که ازدواج نکردن نتونن از هم دل بکنن .. اون علاقه ای رو هم که تو از اون حرف میزنی ، کم کم فراموش میشه . بخدا داداش من نگین رو مثل دخترای خودم دوست دارم . تو فکر می کنی ، اونم خوشبخت میشه . تو که نمی تونی اونو در حالی عروس کنی که هر لحظه ممکنه طلبکاری حکم جلبتو بگیره . از کجا معلوم که تو اون عروسی پلیس با دستبند وارد نشه . تازه غیر از این تو پیروز رو با شهاب مقایسه می کنی ؟ شهاب کجا به پای اون می رسه . نگین بچه س . هنوز خوب و بدشو نمی دونه . شهاب چی داره ؟ درسته نمی گم پسر بدیه اما یه کاسب که سرمایه کلانی هم نداره چطور می خواد آینده دخترتو تامین کنه ؟

مثل سرمازده ای لرزیدم می لرزیدم و فقط گوش می کردم . ای کاش عمو می فهمید که عشق من و شهاب قبل از اینکه به عقد هم دربیاییم ، شکل گرفته . شهاب قابل مقایسه با نامزد اول دختر عمویم که معتاد و آسمون جل بود ، نبود . از اینکه عمو شهاب رو با نامزد اول دخترش مقایسه می کرد دلم می خواست بکشش . طفلی شهاب نازنین من طوری به عمو احترام می گذاشت که گویی او ناجی همه انسانهاست . از اینکه عمو در مورد شهاب اینطور صحبت می کرد خیلی ناراحت شده بودم . شهاب تمام تلاشش را می کرد که متکی به کسی نشود . روی پای خودش بایستد . اما کسانی مثل عمو که همه چیز را با پول مقایسه می کردند نمی توانستند خوبی شهاب را انطور که باید ببینند . نمی دانستم به خودم و شهاب فکرکنم یا به پدر که می دانستم با آن هیکل درشتش اکنون مانند گنجشکی خیس شده در باران می لرزد و یا به مادر ، خواهران و برادرم فکر کنم .  دستم را جلوی صورتم گرفته بودم اما گریه نمی کردم . چون گریه فایده ای نداشت و کار من از گریه گذشته بود . صدای عمو رو شنیدم : نادر من دیگه نمی دونم چی بگم . بخدا من هر چی داشته باشم در طبق اخلاص تقدیمت می کنم . اما موجودی و سرمایه اندک من تا چه حدی می تونه کمکمت کنه ؟ حالا خود دانی بهتره خوب فکراتو بکنی . البته تا هنوز دیر نشده .

" دیگه چطور می خواد دیر بشه ؟ "

صدای لااله الا الله گفتن عمو به گوشم رسید و شنیدم که به پدر گفت : منظورم اینه که تا هنوز اتفاقی بین اونا نیفتاده و اسم شهاب تو شناسنامه نگین نرفته میشه کاری کرد .

طاقتم تمام شده بود . احساس سوزشی در  قلبم می کردم همین الان قلبم از حرکت می ایستاد . خدایا چرا پدر چیزی نمی گفت تا من را راحت کند . چرا به عمو نمی گفت برود گم شود و او را مانند شیطان تحریک نکند . صدای پدر را شنیدم که گفت : نمی دونم باید چکار کنم . ناصر ، پیروز هفده سال از نگین بزرگتره .  صحبت پدر طوری بود که گویی اختلاف سن من و پیروز تنها مسئله باقی مانده است . احساس بدی داشتم و کم مانده بود فریاد بکشم . فریادی از خشم و درد ، سر کسانی که احساسات جوانانشان را ندیده میگیرند . آه من چه می خواستم . یا چه انتظاری داشتم . این تنها راه پدر بود اما او حق نداشت بدون توجه به احساس و علاقه ام برای من تصمیم بگیرد . آن لحظه برای اولین و اخرین بار از پدر متنفر شدم و کینه عمو را برای تمام عمر به دل گرفتم . نفرت از پدر شاید خیلی زود از  دلم بیرون شد زیرا در آن لحظه  او ناتوان و بدبخت بود . اما کینه و نفرت از عمو با شیرازه جانم در هم آمیخت زیرا به خوبی می دانستم شاید راههای دیگری برای نجات دادن پدر وجود اشت که او از کم خطرترین آن استفاده کرده بود و آن پیش پا گذاشتن این راه جلوی پدرم بود یعنی به گرو دادن من به پیروز برای دادن بدهی هایش . صدای پدر آخری صدایی بود که می توانستم تحمل کنم : نادر نگین و شهاب چی ؟ اونا رو چطوری راضی کنم ؟ شهاب رو چطوری راضی کنم دخترم رو رها کنه ؟

" صحبت با نگین با من . راضی کردن شهاب هم با من . من خود با اونا صحبت می کنم .

مانند گذبه ای به روی شکم چرخیدم و خزیده خزیده از پله ها بالا رفتم و به آرامی وارد اتاقم شدم و به طرف دیگر تختم که بین دیوار بود رفتم و روی زمین نشستم . جاییی که نشسته بودم طوری بود که اگر کسی از در وارد می شد مرا نمی دید . سرم را روی زانوانم گذاشتم و به فکر فرو رفتم . شاید ساعتها در همان حال بودم . وقتی به خود آمدم متوجه شدم هوا کاملا تاریک شده و اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته است . دلم نمی خواست از جایم بلند شوم . نمی دانستم عمو هنوز آنجاست یا به خانه اش رفته اما دلم نیم خواست هیچ وقت دیگر با او رو به رو شوم . از جا بلند شدم و مانتویم را پوشیدم و از اتاق خارج شدم . احتیاج داشتم مدتی در هوای آزاد قدم بزنم و یا شاید با کسی حرف بزنم . بیش از هر کسی آرزوی دیدن پردیس را داشتم چون نیم توانستم شهاب را ببینم و از این اتفاقات برای او صحبت کنم . می دانستم تا سه ماه متعلق به شهاب هستم و هیچ کس نمی تواند مرا از او جدا کند . اما بعد از سه ماه چی ؟ با خود گفتم : به کسی این اجازه را نمی دهم تا برای زندیگ پر از عشق و علاقه ام تصمیم بگیرد حتی اگر آن کس پدرم باشد . در همان لحظه که این حرفها را برای خودم دیکته می کردم به یاد چهره پژمرده پدر و صرت مهربان مادرم افتام و احساس کردم که دوست دارم گریه کنم اما اشکم درنمی امد و مرا در همان برزخ عذاب گذاشته بود . در خانه هیچ کس نبود و معلوم بود که در هم از خانه خارج شده است . زنگ تلفن مرا به طبقه پایین کشید . منتظر تلفن شهاب نبودم چون برای خرید جنس به بندر عباس رفته بود . با بی میلی به سمت تلفن رفتم و ان را برداشتم . مادر بود که نگران برنداشتن گوشی شده بود . با نگرانی حال پدر را پرسید . به او گفتم که در اتاقم خوابیده بودم و وقتی بلند شدم پدر خانه نبد و گفتم شاید برای  قدم زدن تا خانه عمو رفته . به او نگفتم که عمو به خانه مان آمده بود زیرا نمی خواستم در این باره از پدر چیزی بپرسد و پدر بفهمد که من خانه بودم . مادر دستوراتی در مورد پختن غذای شب به من داد و گفت تا نیم ساعت دیگه به خانه بر میگردد . برای پختن غذا به اشپزخانه رفتم اما حوصله ای برای پخت و پزی که تازه شروع به فرگیری آن کرده بودم نداشتم . وقتی مادر به خانه آمد من هنوز روی صندلی نشسته بودم و در فکر بودم . مادر از اینکه من تا آن لحظه هنوز شروع نکرده بودم متعجب شده بود . با ناراحتی گفت که باید کم کم احساس مسئولیت کنم و تن به کار بدهم تا بتوانم مانند دو خواهرم خانه دار قابلی شوم  . از جا بلند شدم و گفتم : سرم گیج میره . فکر کنم مریضیم برگشته . می رم تو اتاقم بخوابم . شام هم نمی خورم . مادر سرش را تکان داد و بعد گفت : آره الان می تونی به من بگی چون خودم شام نمی خورم درست هم نمی کنم اما پس فردا که خونه شوهرت رفتی چه شام بخوری چه نخوری باید غذا درست کنی و از این حرفها خبری نیست .  بدون اینکه چیزی بگویم به طرف پلکان و به اتاقم رفتم . آن شب تا نیمه های شب بیدار بودم و فکر می کردم که چه باید بکنم . گفتگوی عمو و پدر را که مخفیانه شاهد آن بودم بار دیگر مانند فیلمی وحشتناک به یاد اوردم و مشغول باز بینی آن شدم . آخرین کلامهای عمو را به یاد آوردم که به پدر گفت که تا دیر نشده ... پس ممکن بود دیر هم بشود . بله این امکان داشت که پیروز دختری دست خورده را نپسندد . ار هر موقع دیگری بود باید از خجالت خیس عرق می شدم اما می دانستم بعد ها وقت خواهم داشت که خجالت امروز را بکشم اما حالا موقعیت فرق داشت و من باید کاری میکردم تا دیگر نشود روی من قرارداد بست . اگر پیروز قبول کرده بود به ازای داشتن من مبلغ پانصد میلیون به پدر بدهد پس میشد با او صحبت کرد و به او گفت که من و شهاب مدتی است با هم ازدواج کرده ایم . شاید وقتی او فهمید من دیگر آن نگینی که او میشناخت نیستم قبول می کرد بدون اینکه در این قمار بردی داشته باشد به پدرم کمکم کند  حتما هم اینطور بود زیرا پیروز مرد بد طینتی نبود و مطمئن بودم با وجود این همه زنی که دور و برش یافت میشد نبوده دختری مانند من اذیتش نکند . با این فکر جرقه ای در مغزم زده شد اما مشکلی در این بین بود و آن اینکه من چطور می توانستم به شهاب بگویم دست به چنین کاری بزند . فکر اینکه خودم این پیشنهاد را به او بکنم نفسم را می برید اما میدانستم این تنها فکر مغز کوچکم می باشد . دلم نمی خواست حقیقت را به شهاب بگویم زیرا نمی خواستم او تصویری زشت از پدر و عمویم در ذهن داشته باشد . صدای پوریا پشت در اتاقم مرا از فکر و خیال بیرون کشید :

" نگین ، آقا شهاب پشت خط منتظرته . بدو تا قطع نشده . "  مثل فنر از جا پریدم و با هیجان به طرف در دویدم چنان با ضرب در اتاقم را باز کردم که طفلی پوریا یک قدم به عقب جهید . از اینکه او را ترسانده بودم معذرت خواستم و خواستم از پلکان پایین بدوم که پوریا گفت : کجا گوشی رو برات آوردم بالا . راه رفته را بازگشتم و گوشی را از دست پوریا قاپیدم . پوریا با تعجب به رفتار من که هیچ کدام در اختیارم نبود نگاه می کرد و در حالیکه زیر لب می خندید به طرف پایین رفت . گوشی را به اتاقم بردم و در اتاقم را بستم و بعد آن را به گوشم نزدیک کردم .

" بله شهاب جان خودتی ؟ "

" سلام عزیز دلم خوبی ؟ "

" سلام از کجا زنگ می زنی ؟ "

" از بندر ، دلم طاقت نیاورد که صبح برسم تهران باهات تماس بگیرم . "

اشکم سرازیر شده بود و با دلتنگی گفتم : دلم برات تنگ شده ، می خوام ببینمت . "

" منم همینطور ، امشب راه می افتم ، شاید فردا صبح تهران باشم . " 

بااو خیلی کم صحبت کردم اما همان چند کلام دلم را از غم پر کرد . صدای خش خش تلفن آنقدر زیاد بود که شهاب متوجه نشد گریه می کنم . اینطور خیلی بهتر بود زیرا نمی دانستم دلیل گریه ام را چه عنوان کنم . همان بهتر که او از هیچ چیز خبر نداشت . روز بعد شهاب از بندر مراجعت کرد . با وجود خستگی راه بعد از اینکه به خانه رفته و سر و صورتش را اصلاح کرده بود به دیدنم آمد . شهاب به محض دیدنم فهمید که ناراحت و کسلم  و من دلیل آن را بیماری عنوان کردم . شهاب برایم بلوز خوش نقش و زیبا از بندر آورده بود که از من خواست آن را بپوشم تا آن را به تنم ببیند . در حالیکه لباس را به تنم می کردم اشک در چشمانم حلقه زده بود . هر شب از دیدار عمو و پدر می گذشت دلشوره ی من بیشتر میشد . پدر به راستی مریض شده بود  و با اینکه مادر قرص و دواهایش را مرتب به خوردش می داد اما بهبودی در  حالش پیدا نمی شد و در این بین فقط من می دانستم او چه دردی دارد . زمانی که پدر در اتاقش را می بست تا مثلا دور از سر و صدای تلوزیون استراحت کند می دانستم در چه برزخی دست و پا میزند . نمی دانستم چکار باید بکنم . هر کار بجز از دست دادن شهاب و متاسفانه فقط این کار می توانست او را نجات دهد . اما همین کار مرا نابود می کرد زیرا بدون او نمی خواستم زندگی کنم . دو روز از ان روز شوم گذشته بود و من خیلی به این موضوع فکر کرده بودم . تنها کاری که به نظرم عملی رسید این بود که باید کار از کار میگذشت تا پدر و عمو از فکر اینکه به وسیله من پیروز را راضی به پرداخت دیون پدرم کنند بیرون بیایند . مطمئن بودم وقتی پیروز می فهمید من متعلق به کس دیگری هستم از فکرم بیرون می آمد و بدون چشم داشتی به پدر کمک می کرد و اگر همه دیونش را پرداخت نمی کرد دست کم مانع رفتن او به زندان می شد . من پیروز را می شناختم او انسان تر از این بود که بخواهد مانند حیوانی طعمه را از دهان کس دیگری بیرون بیاورد . ای کاش شماره تلفن او را داشتم و می توانستم خودم با او صحبت کنم . شاید این صحبت سخت تر از صحبت برای آزادی شهاب نبود . به یاد روزی که برای آزادی شهاب به خانه او رفته بودم ، افتادم . آن روز او با متانت و بزرگواری به سخنانم گوش داده بود و برای خواسته ام ارزش قائل شده بود در صورتی که خیلی راحت می توانست با آن مخالفت کند . بدون شک این بار هم او به خاطر علاقه ای که به من دشات حتما کمکم میکرد دلم برای پیروز هم می سوخت زیرا باز هم می خواستم از علاقه او به خودم سواستفاده کنم . اما چطور می توانستم با او تماس بگیرم ؟ این بیاد قبل از صحبت عمو با من صورت می گرفت . آن روز عصر من در خانه تنها بودم . پدر به سرکار برگشته بود تا شاید امید یا راهی بریا از هم نپاشیده شدن زندگی اش پیدا کند . مادر هر چقدر اصرار کرده بود که مدت دیگری هم استراحت کند تا سلامت کاملش را پیدا کند پدر قبول نکرده بود تا در خانه بماند و مادر را قانع کرده بود که هوای خانه او را کسل و افسرده کرده و بریا بدست آوردن سلامتش باید از خانه خارج شود . آن روز پدر بعد از چند روز خانه نشینی به سر کار رفته بود و مادر بیچاره ام که فکر می کرد پدرم سلامتش را بدست آورده با خیال راحت رفتهب ود تا سری به پریچهر بزند . پوریا هم که مطابق معمول به مدرسه رفتهب ود . من نیز افسرده و غمگین بریا پیدا کردن راه حل به جایی خیره مانده بودم . صدای زنگ خانه مرا به خود آورد . قرار نبود کسی به خانه بیاید در حالی که این زنگ بی موقع تعجب کرده بودم ، ایفون را برداشتم .

" کیه ؟

صدای شهاب را شنیدم : سلام منم .

با شنیدن صدایش گویی دنیا را به من داده بودند با خوشحالی گفتم : بفرمایید تو . سپس در را باز کردم . اما خوشحالیم فقط یک لحظه یود . به یاد گرفتاری پدر و صحبت های عمو افتادم و خوشی حاصل از آمدن او زایل شد اما همان موقع جرقه ای به مغزم زده شد و همان لحظه را برای اجرای نقشه مناسب دیدم . بخصوص که می دانستم کسی از خانواده ممکن نیست به خانه بیاید . ترس حاصل از کاری که می خواستم انجام دهم ، طاقت را از من گرفت و لحظه ای روی مبل کنار در هال نشستم . از طرفی میدانستم شهاب بدون اجازه وارد خانه نخواهد شد . برای اینکه وقت را از دست ندهم از جا بلند شدم و در راهرو را باز کردم و بدون اینکه پوششی روی سرم بیاندازم به سمت در کوچه دویدم . شهاب با دیدنم لبخند زد و به شوخی گفت : نگین پس چادرت کو ؟ نکنه برای هر کسی همین طور به استقبال میای . خندیدم و گفتم : نترس این استقبال فقط مخصوص توئه .

" مامان و باب خونه اند ؟  "

" نه کسی خونه نیست . "

شهاب چند برگه از جیبش بیرون کشید و گفت : این برگه رو از محضر گرفتم . اینم ورقه نوبت ازمایش خونه . اومدم بگم پس فردا صبح آماده باش و مواظب باش این دفعه مریض نشی . چون باز کارمون عقب می افته . و بعد لبخندی زد و گفت : البته این رو هم می تونستم از پشت تلفن بگم اما راستش دلم برات تنگ شده بود . دنبال بهانه ای برای دیدنت بودم که با یان برگه ها اون رو پیدا کردم . از جلوی در کنار رفتم و او را به داخل دعوت کردم . او گفت چون پدر و ماردم نیستند درست نیست داخل شود . یک لحظه دستش را کشیدم و گفتم ک بیا تو . کارت دارم . شهاب نگاهی به اطراف انداخت و قدمی به داخل گذاشت و در حیاط را پشتش نیمه بسته کرد . همانطور که دستش را گرفته بودم گفتم : بیا بریم تو . شهاب دستم را کشید و با خنده گفت : نگین چکار میکنی ؟ می خوای بدبختم کنی ؟ می دونی اگه الان کسی سر برسه چه فکری میکنه اونم بعد از اون حرفهایی که پیش اومده . عصر میام خونتون . بابا و مامان باشن بهتره . اون وقت باهم صحبت میکنیم . با لجبازی دستش را کشیدم و گفتم : بریم تو . کارت دارم . مطمئن باش کسی نمیاد . شهاب با حالتی معذب دستی را که ازاد بود به موهایش کشید و گفت : باور کن من از خدا می خوام بیام تو اما این درست نیست . نگین خودت می دونی چی میگم .   میدانستم دیگر فرصتی از این بهتر پیدا نخواهم کرد . نمی خواستم کار از کار بگذره . امروز حتما عمو می خواست که با من صحبت کند و من باید قبل از آن راه هرگونه شرط و معامله را بر روی خودم  می بستم . شاید فکرم درست نبود اما این تنها راهی بود که به ذهنم رسیده بود . راه دومی هم نداشتم جز اینکه واقعیت را به شهاب بگویم اما نمیتوانستم این کار را بکنم . نگاهی به شهاب کردم و گفتم ک اگه الان نیای تو دیگه هیچ وقت نمی تونی پا به خونمون بذاری و شهاب فکر کرد که شوخی میکنم و خندید . اما من کاملا جدی بودم . جدی و سرد . شهاب به دقت به من نگاه کرد و گفت : نگین امروز چت شده ؟ حالت سر جاش نیست . پشت به او کردم و گفتم : بیا تو کارت دارم . شهاب با یک حرکت خود را به من رساند و در حالی که مرا به سمت خود می چرخاند گفت : خانم خوشگله نمی شه کارت رو همین جا بگی ؟

" شهاب زشته ممکنه کسی مارو اینجا ببینه . " شهاب خندید و گفت : باور کن اگه بام تو از اینی که میگی زشت تره . تو امروز خیلی عوض شدی میشه دلیلش رو به من بگی ؟ دکمه یقه ام را باز کردم و گردنبندی که او برایم را گرفته بود را نشانش دادم و گفتم : شهاب من و تو بریاسه ماه صیغه محرمیت خوندیم و این مهریه منه . پس کار خلافی انجام نمی دیم .

" اما این عقد موقت فقط برای انجام کارهای قبل از عقدمونه . صبر کن وقتی شدیم یک ساک لباس برمیدارم میام هیمن جا میشم داماد سرخونه بابات خوبه ؟

شهاب شوخی میکرد اما من میدانستم اگر نتوانم نقشه ام را عملی کنم او را از دست خواهم داد خیلی سرد  و خشک به او نگاه کردم . یک لحظه با ناامیدی به او نگاه کردم و با حرکتی دستانش را از بازوهایم جدا کردم و در حالی که عقب عقب به سمت خانه می گشتم گفتم : باشه برو . دیگه حرفی با هم نداریم اما بدون خوت خواستی . از پله ها بالا رفتم و او را که مات و مبهوت به من نگاه میکرد را همان جا رها کردم . در هال را باز کردم و داخل شدم . اما آن را نبستم چون می دانستم که او پشت سرم خواهد آمد . حدسم درست بود و شهاب با قدمهای بلندی از پله ها بالا آمد و با حالت معذبی وارد خانه شد . نارحتی از تمام وجودش پیدا بود و من این را از نگاه خیره و ابروان گره خورده اش فهمیدم . او همان پشت در هال ایستاد و گفت : خوب خانم لجباز و بداخلاق اینم از این . حالا بفمایید چکار با این بنده حقیر دارید . اما خیلی زود چون خوش ندارم کسی من رو اینجا ببینه . اما نمی خوام فکر کنی که این رو برای خودم میگم . فقط به خاطر تو ناراحتم . اگه کسی سر برسه  و من رو اینجا ببینه برای تو خیلی بد میشه . می دونی که چی میگم . نفس بلندی کشیدم و گفتم : نه نمیدونم . نمیخوام هم بدونم  . من ناراحت نیستم . بهتره تو هم ناراحت نباشی . شهاب چشمانش را بست و گفت : خب حالا کارت رو بگو  . ابروانم را بالا انداختم و گفتم : اینجا نه . باید بیای تو اتاقم .

شهاب دستی به صورتش کشید و گفت : نگین تو رو خدا کوتاه بیا . ای چه کاریه که تو از من می خوای . تااینجاشم خیلی زیاد اومدم . باور کن برای من چیز ی نیست که حتی تو اتاق خوابت پا بذارم اما بفهم این برای تو خیلی بده . می فهمی چی میگم ؟ خدای من کاش پردیس اینجا بود تا حرف من رو برای تو معنی کنه  . لبخندی زدم و گفتم : خودم معنی حرفت رو می فهمم اما فقط تو اتاقم می تونم اونی رو که میخوام رو بگم . شهای نفس عمیقی کشید و در حالی که به ساعتش نگاه می کرد گفت : خوب زود باش . من جای تو دلم داره می ترکه . باور کن اکه الان کسی زنگ خونتون رو بزنه شاید از ترس سکته کنم .

" نترس مطمئن باش کسی نمیاد . اگر کسی هم اومد بگو من تو رو به زور به خونه اوردم . در ضمن بهت نمیاد این قدر ترسو باشی . گویا این حرف من برایش خیلی سنگین بود چون خیلی جدی گفت : من نه ترسو هستم و نه این نامردی رو می تونم بکنم . اما حالا که تو می خوای بگو کجا باید برم ؟ پلکان را نشان دادم و گفتم : اتق من بالاست دنبالم بیا . و به سرعت از پله ها بالا رفتم . وقتی وارد اتاق شدم در را نگه داشتم تا او هم  داخل شود . شهاب نگاهی به اطراف اتاقم انداخت و گفت : اتاق خوشگلی داری .  در را بستم و گفتم : قابلی نداره . می خوای مال تو باشه .  نگاهی به سر تاپایم انداخت و گفت : تو برای من باشی کافیه . تو رو با تموم چیزی خوشگل دنیا عوض نمی کنم .  او را به نشستن دعوت کدم . نمی دانم چه مرگم شده بود مانند آدمی که مست باشد . از خود بی خود بودم . آن لحظه عقلی در سرم نبود . شاید فکراز دست دادن شهاب تمام عقلم را زایل کرده بود زیرا دست به کاری زدم که شاید بعدها به خاطرش خودم را نکوهش می کردم اما در این لحظه درست ترین کاری بود که به ذهنم رسیده بود . برایم مهم نبود که شهاب چه فکری می کند من مانند کسی بودم که خود را درون مرداب می دیدم و بریا آنکه در ان بیشتر فرو نروم به هر چیزی که مرا نگه می داشت چنگ میزدم . شهاب به طرف میز تحریرم رفت و صندلی آن را بیرون کشید و یک طرفه بر روی ان نشست و در حالیکه به چشمانم خیره شده بود گفت : حالا بفرمایید امرتون چیه ؟ سرم را خم کردم و با تمام احساس نگاهش کردم و گفتم : شهاب چقدر دوستم داری ؟

" خیلی زیاد اونقدر که به خاطرت خودم رو لب پرتگاه می ینم . البته منظورم همین الانه .  کنارش رفتم و به میز تحریر تکیه دادم و گفتم : چرا پرتگاه ؟   شهاب کلافه بود اما سعی میکرد خونسردیش را حفظ کند اما گردش چشمها و نفسهایی که میکشید نشان از آشوب درونش داشت . بریا خود من هم سخت بود که نقش بدی بازی کنم اما مرتب به خودم یآداوری می کردم که این آخرین راه است و باید تا آخر ادامه دهم .

" این معنی رو بعد سر فرصت بهت می گم . حالا بگو چی میخواستی به من بگی .  فکری به ذهنم رسید . به طرف کمد لباسهایم  رفتم و لباس سبزی را که او به من هدیه کرده بود از ان بیرون آوردم . ان را جلوی بدنم گرفتم و گفتم : یادت هست بهم گفتی دوست داری این لباس رو تو تنم ببینی ؟  شهاب نگاهی به لباس انداخت و با لبخند گفت : آره خوب یادمه . هنوز هم همینطوره . می خوای اونو بپوشم ببینی ؟

" الان ؟ "

" مگه اشکالی داره ؟ "

" اشکالش اینه که فکر نمی کنم وقت مناسبی باشه . "

" به نظر من که الان بهترین وقته . "  شهاب با نگرانی به من نگاه کرد و گفت : نگین تو حالت خوبه ؟

" هیچ وقت به این خوبی نبودم . می خوای لباسم رو بپوشم یا اینکه اونقدر می خوای با من بحث کنی تا کسی بیاد .  شهاب نفس عمیق کشید و در سکوت روی صندلی چرخید و در حالی که ارنجش را روی تکیه گاه صندلی می گذاشت سرش را روی دستش گذاشت و گفت : خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه . زود بپوش ببینمش . پشت شهاب به من بود . بلوزم رو در آوردم و لباس رو پوشیدم و بعد به طرفش رفتم و گفتم : لطفا زیپ لباس رو بالا بکش .  شهاب از جا بلند شد در نگاهش آتشی را می دیدم که طاقت قرار گرفتن زیر آن را نداشتم . خواستم بچرخم تا او زیپ را بالا بکشد که او مرا به سمت خودش چرخاند و گفت : نگین

نتوانستم به چشمانش نگاه کنم اما او مرا تکان داد و گفت : معنی این کار چیه ؟ لحظه ای به او نگاه کردم . برای اولین بار عصبانی بود . نگاهم را از چشمانش گرفتم  و آرام آرام از صورتش به یقه لباسش بردم . آرام گفتم : از لباس خوشت نیومد یا اندامم رو نپسندیدی ؟ آرام گفت : همینطور که انتظار داشتم این لباس به اندام زیبایت برازنده است . اما احساس میکنم با این کار می خواهی چیزی رو به من بفهمونی . این طور نیست ؟

" شهاب فکر میکردم دوست داری لباسم رو ببینی به خاطر همین ...  خوب حالا که لباس رو دیدی . بذار درش بیارم بعد با هم صحبت میکنیم . بازوانم رو فشرد و گفت : نگین حرف رو عوض نکن . بریا کاری می خواستی من به اتاقت بیام و خوب حالا بگو چکارم داری ؟  نیشخند زدم و گفتم : تو یک اتاق ، یک زن تنها چه توقعی می تونه از یه مرد داشته باشه . "  ناخودآگاه اخمی روی چهره اش نشست :

" یک زن ؟ اما تو نمی تونی اون یک زن باشی . اینو می فهمی ؟ تو نگینی . همون نگین قشنگ و محبوب که نمی تونه نقش یه دختر بد رو بازی کنه . می دونم منظورت از این بازیا چیه اما امیدوارم نخواسته باشی فکر کنم تو همانقدر که خوب هستی می تونی بد هم باشی . می فهمی چی میگم ؟

شاید نتیجه ای رو که می خواستم به دست بیاورم غلط از اب درآمده بود وبه جای بدست آوردنش او را از خود متنفر کرده بودم . آهی کشیدم و گفت : معذرت می خوام . نمی خواستم ناراحتت کنم .  صدای شهاب مهربان تر شد و گفت : احتیاجی به معذرت خواهی نیست اما دوست دارم بهم بگی برای چی ؟

ناخودآگاه بدون بدون آنکه عاقبت حرفم رو بسنجم گفتم : می خواستم بدونم تا چه حد مردی ؟ فک شهاب سفت شد . جرات نداشتم به چشمانش نگاه کم اما صدایش آرام بود که گفت : درجه مردانگی من از چه لحاظ ؟ اگه منظورت اینه که بدونی چقدر میتونم در مقابلت مقاومت کنم بهت می گم که دارم از درون منفجر میشم و می دونم اگر تا چند دقیقه دیگه در این اتاق بمونم دست به کار ناشایستی خواهم زد که عاقبت خوبی نخواهد داشت . اینو خودتم خوب می دونی اما از لحاظ اینکه تا چه می تونم پست و نامرد باشم که بخوام از غیبت پدر و مادرت سواستفاده کنم و به تو دست درازی کنم باید بگم که این از من برنمیاد . نگین من تمام مشکلاتی که برای رسیدن به تو سرراهم بود رو کار زدم تا شرعی و حلال تو رو از آن خودم کنم . اگه قرار بود بخوام نامرد باشم تو مدتی که به من اطمینان کردی و با من بیرون می اومدی خیلی راحت میتونستم با وعده و وعید فریبت بدم و تو رو به راهی بکشونم که خیلی از دخترا ندونسته پا به اون راه گذاشته اند . اگر درجه مردانگی من رو سنجیدی اجازه می خوام بذاری ترکت کنم . سرخورده ، تحقیر و مستاصل شده بودم . شهاب مرد بود . یک مرد واقعی . اما بهتر بود من بک راه دیگر را امتحان می کردم شاید راههای دیگری هم بود و من بدترین آن را انتخاب کردم . اما چه راهی ؟ شهاب به آرامی بازوانم را رها کرد و یک قدم برای خارج شدن از اتاق برداشت . تحمل سنگینی وزن بدن خودم رو نداشتم . روی لبه تخت نشستم و به او که در را باز کرده بود نگاه میکردم . می دانستم بعد از این بازگشتی نخواهد داشت و این رفتن همیشگی خواهد بود . آهسته صدایش کردم . به طرفم برگشت و مدتی نگاهم کرد . شاید اگر می دانست که این آخرین نگاه است . کمی بیشت تامل می کرد . شاید به خیال خودش مرا تنها می گذاشت تا به حرفهایش فکر کنم و رفتار شایسته تری را پیش بگیرم . شهاب رفت و من سرگردان و بدبخت در حالی که هنوز لباس سبزم را نیمه کاره به تن داشتم . به بدبختی خود می گریستم . غروب همان روز وقتی عمو بی خبر به خانه مان آمد حسی از ترس و دلهره ناخودآگاه تمام وجودم را فرا گرفت . عمو به ظاهر آمده بود که ما را برای شام دعوت کند مادر نیز از امدن او متعجب بود زیرا بی سابقه بود که عمو برای یک همچین کار بی اهمیتی به خانه ما بیاید . پدر هنوز به خانه نیامده بود  و من به خوبی علت تاخیر او را می دانستم . مادر با نگاهی پرسشگر به عمو چشم دوخته بود تا منظور اصلی او را بفهمد . وقتی عمو گفت که می خواهد چند کلامی با من صحبت کند به راستی وحشت سر تا پایم را گرفت . مادر ابتدا به من و بعد به عمو نگاه کرد و گفت : اتفاقی افتاده حاج آقا ؟ عمو لبخندی زد و گفت : نه زن داداش . من همیشه با دخترام صحبت میکنم . نگین هم مثل نیشا برم عزیزه . عیبی داره اگر بخوام گپی دوستاه با او بزنم ؟ زهر خندی زدم و در دلم گفتم : تاراج زندگی و عشق من یعنی گپ دوستانه ؟

عمو به مادر گفت که با پوریا به خانه شان بروند و من و نگین و هم نیم ساعت دیگه میایم خونه . راستی تا یادم نرفته به داداش زنگ زدم که شام بره خونه ما . مادر چیزی نگفت و بعد از اینکه آماده شدند به همراه پوریا به خانه عمو رفتند . با التماس به او نگاه کردم و با زبان بی زبانی از او خواستم که مرا هم با خود ببرد . وقتی مادر و پوریا رفتند خواستم تا فنجانی چای برای عمو بیاورم که گفت دیگر میلی به چای ندارد و به مبل کنار خودش اشاره کرد و گفت بنشینم تا با من صحبت کند . با دلی ملتهب روی مبل نشستم و نشان دادم که آماده شنیدن هستم . حدس می زدم عمو چه می خواهد بگوید . او تمام چیزی هایی را که خودم می دانستم با این اضافه که دکتر در مورد قلب پدر اظهار نگرانی کرده است که اگر به همین ترتیب پیش برود خطر سکته او را تهدید می کند و دکتر عصبانیت و غصه را برای او منع کرده بود . عمو نفس عمیقی کشید و گفت : لا اله الا الله . می دانستم این کلمه زمانی بر زبانش جاری می شود که به نهایت درجه ناراحتی رسیده است . لحظه به لحظه سکوت بین من و عمو طولانی تر می شد . شاید عمو در این فکربود که چگونه آن چیزی که از شنیدنش متنفر بودم عنوان کند اما بلاخره آن را گفت : خیلی صریح و بی پرده ، بدون ذره ای رحم . با ناباوری به چهره عمو نگاه کردم . انتظار داشتم گفتن این کلام برایش خیلی سخت تر از این باشد . اما او نگاه نافذش را به چشمانم دوخته بود . آن  لحظه ها کابوسی بود که ان را ز چند روز پیش احساس میکردم . ای کاش واقعا کابوس بود  اما افسوس و صد افسوس این بوسه ای بود که تقدیر بر پیشانی ام زده بود . عمو از جا برخاست و گفت : نگین من از تو می خوام بعد از رفتنم خوب فکر کنی . به فکر پدر ، مادر ، برادر و خواهرانت باشی . ا زهمه مهمتر سلامتی پدرت را در نظر بگیر . حالا که سعادت خانوادت به دست توست پس ان را تضمین کن . عمو مرا ترک کرد و مرا در برزخی از در و عذاب رها کرد . دردی که احساس می کردم سنگینی ان تا اخر عمر با من باقی خواهد ماند .

ادامه دارد ...


نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390 ساعت 02:55 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم