تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل شانزدهم و هفدهم ...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

زندگی برایم جهنمی شده بود که بدتر از آن را سراغ نداشتم . بارها خواستم دست به خودکشی بزنم و خود را از شر این دنیا خلاص کنم اما احساس عاطفه ای که نسبت به پدر و مادرم احساس می کردم مانع از انجام این کار می شد . مرگ من جز گرفتاری و بدبختی و بی آبرویی سودی به حال آنان نداشت . حال آنکه وجودم برای آنها سودمندتر و پر ارزش تر بود . شبی که عمو با من صحبت کرد تا صبح نخوابیدم و فقط فکر کردم ، به خودم ، به پدر و مادرم و خاونواده ام . انتخاب بین خانواده  و دلم آسان نبود . شهاب عشق من بود . سلطان قلبم بود . خوشبختی ام در زندگی با او بود . اما خانواده ام چه ؟ آیا می توانستم کانون قشنگی برا ی خودم بسازم در حالیکه پدر ورشکسته و بیمار بود و هر آن ممکن بود که طلبکارها حم جلبش را بگیرند ؟ شهاب یک مرد واقعی بود . زیبا و دوست داشتنی بود . می توانست با انتخاب دختری بهتر از من زندگی اش را بسازد . او عاقبت مرا فراموش می کرد اما خانواده ام چه ؟ آیا می توانستم آنان را برای همیشه به فراموشی بسپارم ؟ پدرم که تمام دلخوشی اش سعادت فرزندانش بود و در این راه جوانی اش را به خزان پیری تبدیل کرده بود آیا میتوانستم او را ندیده بگیرم ؟ نه نمی توانستم به قیمت از هم پاشیدن خانواده ام با او زندگی کنم . صبح روز بعد در حالی که قلبم شکسته بود و چشمانم در اثر کم خوابی و گریه به خون نشسته بود به محل کار عمو زنگ زدم و به او گفتم که قلبم را ندیده گرفته ام و سعادت خانواده ام را به خودم ترجیح داده ام . عمو سفارش کرد که اگر شهاب زنگ زد با او صحبت نکنم و گفت که خودش به منزلمان می اید . خوشبختانه و یا بدبختانه تا موقعی که عمو به خانه مان آمد شهاب تماسی با من نگرفت . شاید به محض شنیدن صدایش خود را می باختم و از بازی شومی که قرار بود نقش اولش را بازی کنم منصرف میشدم . عمو زمانی به خانه ما آمد که پدر و مادرم به خرید رفته بودند . شاید این نقشه ای بود بین پدر و عمو تا به جز من شاهدی برای آمدن او نباشد . آن روز عو مرا چون حیوان دست آموزی تعلیم داد . او به من گفت که در برابر تمام صحبت هایی که می شنوم سکوت کنم و فقط یک جمله بگویم : شهاب را نمی خواهم . آه لعنت به این جمله . دروغ بود آن هم دروغی کثیف و شرم آور . مسخره بود سالها به من تعلیم داده بودند که تلخی راستی را با شیرینی دروغ عوض نکنم اما حالا می بایست دروغی تلخ می گفتم . دروغی که قلبم را صد تکه می کرد . عمو به این هم قانع نشد و از من خواست نامه ای را که او به من دیکته می کند به خط خود برای شهاب بنویسم . نمی توانستم این کار را بکنم . تنها چیزی که برای شهاب می توانستم بنویسم این بود که دوستش دارم . عمو وقتی دید در این مورد نمی خواهم با او همکاری کنم بار دیگر نطقی غرا از فداکاری و عاطفه و این جور چیزها بیان کرد که حالم را از هرچی دوستی  و درست بودن بود به هم می زد . هرکار کردم نتوانستم حتی کلمه ای برای او بنویسم و عمو که دید در حال جان کندن هستم در حالی که احساس می کردم حسابی شاکی شده است عاقبت دست از سرم برداشت و از من خواست که تلفن های شهاب را بی جواب بگذارم . عصر همان روز شهاب با دسته گلی به خانه مان آمد تا یادآوری کند که صبح فردا برای آزمایش خون برویم اما من در اتاقم را به روی خودم قفل کرده بودم . پشت به در داده بدم و می گریستم . مادر بی خبر از همه جا چند بار از پایین پله ها  مرا صدا کرد . اما من پاسخی ندادم تا اینکه عاقبت به طبقه بالا آمد و با صدای آهسته ای از پشت در گفت : نگین چه مرگته ؟ چرا در اتاقت رو قفل کردی ؟ نشنیدی گفتم آقا شهاب آمده . اشکهایم را پاک کردم و گفتم : بگو نگین نیست . بگو خوابیده . بگو مرده . صدای عصبانی مادر را شنیدم که گفت : باز کن درو ببیینم چی میگی ؟ آخه چی شده ؟

" شما به او بگویید برود . بعد میگم چی شده . "  صدای آهسته مادر را شنیدم که گفت :  خدا ذلیلت نکنه دختر . آخه من چطور بهش بگم بره ؟ بیا بیرون انقدر منو حرص نده . چیزی نگفتم و مادر بعد از اینکه دید من نه جواب می دهم و در را باز می کنم ، پایین رفت . از پشت پنجره رفتن شهاب رو دیدم و به صورتم چنگ کشیدم . فدای اون رفتنش که سرش به زیر خم شده بود و شانه هایش افتاده بود و شاید غرورش نیز شکسته بود . اما این لازم بود . شهاب هر چقدر بیشتر از من متنفر بشه بدون اینکه قلبش بشکند فراموشم می کرد . برای این عشق یک قربانی کافی بود . بعد از رفتن شهاب در اتاق رو باز کردم و منتظر مادر شدم . چون می دانستم که به سراغم می آید . همین طور هم شد . مادر خشمگین و ناراضی به اتاقم آمد . به او نگاه کردم از خشم دندانهایش را به هم فشار میداد . گفت : چرا این کارو کردی ؟ مثل ظبط صوت حرفهایی را که عمو یادم داده بود تکرار کردم :

" من شهاب رو نمی خوام "  ابتدا مارد مات و حیران نگاهم کرد و بعد که گویی معنی این حرف رو تازه فهمیده بود . قدمی جلو گذاشت و گفت : چی ؟ غلطی که کردی یک بار دیگه بگو . چشمانم را بستم و مثل طوطی تکرار کردم : شهاب رو نمی خوام . نفهیمدم چه شد . اما در یک لحظه سوزشی روی لبهایم احساس کردم . کشیده مادر مستقیم به دهانم زده شده بود تا دیگه از این غلطها نکنم . شوری خون را از لبم که حس میکردم در جا باد کرده احساس می کردم . صدای مادر چون غرش رعدی در گوشم پیچید : غلطی که الان کردی دیگه تکرار نشه . ذلیل شده بی آبرو . کی زورت کرده بود ؟ خودت خواستی ، نخواستی ؟ مگه این همون پسره نبود که بخاطرش فکر آبروی من و پدرت رو نکردی ، فکر کردی من نفهمیدم تو و اون ...     فهمیدم که می خواهد با هم دیده شدن من و او را در میدان انقلاب که نوید شاهد آن بود را به رخم بکشد . با دست خونی را که لبم را رنگین کرده بود پاک کردم و باز گفتم : حالا دیگه اون رو نمیخوام . چشمانم را بستم تا وحشت و درد را با هم تجربه کنم . ساعتی بعد با موهایی آشفته که دسته هایی از ان هم کنده شده بود گوشه اتاقم کز کرده بودم . هنوز جای گازی که مادر از بازویم گرفته بود ( !!!!!) می سوخت . وقتی استین بلوزم را بالا زدم کبودی بزرگی مانند جای مهر روی بازویم بود . ارزو کردم ای کاش هیچوقت جای آن از بین نرود تا همیشه یادم بماند که گفتم شهاب را نمی خواهم به خاطرش چه کتکی خوردم . هنوز حرفها و تمت هایی که مادر در حالی که کتکم میزد نثارم میکرد به یاد داشتم . او مرا بی آبرو و بی همه چیز و خیلی چیزای دیگر خوانده بود امانمی دانست تمام اینها به خاطراو و پدر بوده است . عصرهمان روز شهاب تلفن کرد تا با من صحبت کند اما من با او حرف نزدم .  ان شب حتی برای لحظه ای پایین نرفتم . می دانم مادر جریان را برای پدر تعریف کرده بود یا فکر کرده بود که با همین کتک مرا سرعقل آورده است اما وقتی سر و کله عمو و زن عمو به خانه مان پیدا شد همه موضوع را فهمیده اند . مادر به اصطلاح از عمو و زن عمو برای سرعقل اوردن من کمک گرفته بود . زن عمو به اتاقم امد و کلی نصیحتم کرد که با این کار ابروی پدر و مادرم را نبرم و خودم را انگشت نمای مردم نکنم . با تمام دردی که در وجودم بخصوص قلبم احساس میکردم اما خنده ام گرفته بود . همان لحظه یاد شعری افتادم که در دفترچه بیتا خوانده بودم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ، کارم از گریه گذشته که چنین می خندم .  و به راستی خنده ای تلخ بر لبم نشسته بود . عمو گفت که اگر شهاب را بخواهم ابروی خانواده ام می رود و زن عمو برعکس این را میگفت . دلم می خواست فریاد بزنم و. به انها بگویم که بروند گم شوند . اما سکوت کردم و هیچ نگفتم . از فردای ان روز از هر کسی را که می شناختم برای نصیحت و سرعقل اوردن من به خانه مان امد . حتی نیشا مرا از ان کار منع کرد و گفت : نگین عقلت و از دست دادی ؟ حیف شهاب نیست ولش کنی . دیگه چه کسی رو می خوای از اون بهتر باشه ؟ اما بدتر از همه جواب دادن به خواهرانم بود . پریچهر با اینکه پا به نه ماهگی گذاشته بود و حرکت برایش خیلی سخت شده بود برای نصیحت کردن من به خانه مان امد و بدون نتیجه و در حالی که از دستم ناراحت بود به خانه اش برشگت . بدتر از او پردیس بود که به خاطراین موضوع به تهران امد تا با من حرف بزند و بفهمد چه مرگم شده است که بی خود و بی جهت پشته پا به ابروی چندین و چند ساله پدرم میزنم . پردیس تمام خاطره های او را به یاد اورد .خوبی های او را به من یاد اوری کرد . نصیحتم کرد و اخر سرم فریاد کشید .و شاید دلش می خواست مانند بچگی ها کتکم بزند اما این کار را نکرد در عوض با من قهر کرد و گفت که دیگر دلش نمیخواهد خواهری به نام نگین داشته باشد . تنها جواب من برای تمام انها سکوت بود . خبر به خانواده شهاب هم رسیده بود که نگین کور شده شهاب را نمی خواهد . خاله شهاب به خانه مان امد اما من در اتاق را قفل کردم تا بااو رو به رو نشوم . هر که ازخانواده اش به خانه مان زنگ می زد تا با من صحبت کند قبول  نمی کردم اما وقتی بیتا به خانه مان زنگ زد دلم نیامد بری اخرین بار صدایش را نشنوم . گوشی را برداشتم . او گریه می کرد ، التماس می کرد و گفت که این کار را با شهاب نکنم بیتا گفت که شهاب گفته که من حتی حاضر نشدم تا با او صحبت کنم و دلیل نخواستنم را به او بگویم . بیتا قسمم داد که دلیل این کارم را به او بگویم اما من فقط گریه می کردم و تکرار کردم او را نمی خواهم و بعد بدون خداحافظی تلفن را قطع کردم . بعد از یک هفته که تمام تحقیرها و توهین ها را با درد شکسته شدن قلبم تحمل کردم عاقبت شبی پدر سر مادر و پردیس که با مرا دوره کرده بودند فریاد کشید و گفت : راحتش بذارید ، کشتینش از بس بهش سرکوفت زدید . دلم ترکید از بس جلوم بچمو تیکه پاره کردید . گوش کن پروین . دیگه دوست ندارم کسی به این به توهین کنه . مش تقصیر من گردن شکستس . پدر نتونست ادامه دهد کاملا مشخص بود که بغضش سرباز کرده اما نمی خواست جلوی ما غرور مردانه اش را بشکند . پشتش را به ما کرد و به اتقش رفت . اما همین کلامی بود برای تمامی سرزنش ها ، گویی با پذیرافتن این موضوع از طرفپدر پرونده من و شهاب نیز بسته شد . دو روز بعد با وکالت من به عمو صیغه ام فسخ شد . حلقه نشان نامزدی و چادر نیم کاره ای را که تازه ان را با نخ کوک کرده بودیم به همراه هدایایی که در این مدت شهاب برایم خریده بود و سکه ای را که خاله اش به من هدیه داده بود  در بسته ای گذاشتم ،حتی گردنبندی را که به عنوان مهریه عقد موقتم از شهاب گرفته بودم در ان جای دادم و ان را به دست عمو دادم تا به شهاب برگرداند . عصرهمان روز که عمو واسطه بین من و شهاب بود به خانه مان امد و پاکتی به دستم داد . در پاکت بسته بود اما مشخص بود جسمی حجیم به همراه کاغذی داخلام است . دیگر ماموریت عمو تمام شده بود و این اخرین یادگار از عشق نافرجامم بود . به اتاقم رفتم و نامه را باز کرم . گردنبندی که مهریه ام بود داخل پاکت قرارداشت به همراه یک نامه به خط او ، نامه را بوییدم و روی قلبم گذاشتم . جرات باز کردن تای ان را نداشتم . می دانستم نباید انتظار نامه ای عاشقان داشته باشم اما همین که به خط شهاب بود با تمام دنیا برابری می کرد . شهاب در نامه نوشته بود : (وای بچه ها نوشتن این تیکه اش خیلی برام سخته کاش میشد ننویسمش ... )  :

قتل این خسته به  شمشیر تقدیر نبود     ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم     هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیر نبود

سلام ، شاید این کلمه مقدس لایق چنین خداحافظی تلخی نباشه زیرا خداوند عالم به بشر نامی از نامهایش را هدیه کرد تا به وقت دیدار هم امن را تکرار کنند و برای هم مهر و سلامت  را بطلبند . شاید من و تو هیچ گاه در خط مستقیمی از سرنوشت قرار نگیریم  اما من اخرین طلب سلامتی را خواهانم . ان هم برای تو که حتی مرا لایق کلامی ندانستی تا خطای ناکرده ام را به من بگویی و مرا از این سرگردانی و عذاب برهانی . از لحظه ای که از هم جدا شدیم مرتب از خودم می پرسم که چه کرده ام که به چشمان تو گناهی نابخشودنی به حساب امد . بارها با امید به استانت روی اورده ام تا و گناه نکرده ام را ببخشی و رسته محبتت را نگسلی اما افسوس که تو حتی حرمت عشق را نگه نداشتی . حتی نخواستی پیش رویت زانو بزنم و از تو بخواهم مرا بخششی  و حتی خداحافظی نکردی  . اما چرا ؟ به چه جرمی محکوم به شکست شدم و پیش چشم خانواده و دوستانم خوار و حقیر جلوه کردم . بعد از گذشت هفته ای از جداییمان ، هنوز جوابی برای دل پرسشگرم نیافتم . آیا این تقدیر بود یا تقصیر؟ کدام یک ؟ نمی توانم نامت را به زبان بیاورم و قلبم را از این زخم ریش نبینم اما تو بگو جرم من بیشتر بود که نخواستم حرمت عشق را با گرمی لذت هوس لکه دار کنم یا تو. که عشق مرا به بهای اندکی فروختی ؟ کدام یک ؟ تو با من چه کردی ؟ تو بگو با این قلب زمی چه کنم ؟ چطور به او بفهمانم که همه دختران عشق را با پول مبادله نمی کنند . چطور باید دیگر به زنی اعتماد کم و قلبم را خانه عشقش کنم ؟ اما چه سخت است اسیر دروغ بودن ، عشق به رویا داشتن و دلبه سراب بستن . تو چون سردابی در مسیر زندگیم پیدا شدی تا بعد از مرگ  عزیز تراین کسانم امید از دست رفته ام را به من بازگردانی اما افسوس باید می دانستم سراب فقط سراب است و هیچ گاه به حقیقت نمی پیوندد . برایم سخت است بارو کنم الهه ای که هر شب در محراب عشقش سربر سجده می گذاشتم بتی تراشید ه از سنگ باشد . بتی زیبا که عشق و احساس در قلب سنگی اش یک بازیچه است . چیزهایی که برایم پس فرستادی برای همیشه حفظ خواهم کرد تا درس عبرتی باشد برای یاد اوری حماقتم که هیچ گاه از یاد نبرم که نباید قلبم را خالصانه تقدیم به دختری کنم که مفهوم عشق را نمی داند . اما گردنبند را برمی گردانم . چون مهریه ات برای زندگی کوتاهت با من بود و ان متعلق به توست زیرا نشان مهری بود که به تو داشتم و امید وارم ان هم برای تو یاداور بازی شومی باشد که با قلب یک جوان عاشق کردی .

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام    برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام      تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو     هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سایه شدی    به جرم ان داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود           ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای نساز              از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من  نیازمند بخششت         چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام

گناهکار هرکه بود کیفر ان مال من است      به جرم ان داغ عطش برلب خود نشانده ام

به آرامی نامه شهاب را تا کردم و ان را روی لبه پنجره گذاشتم و خودکاری از روی میز برداشتم و پشت نامه اش نوشتم : حالا دیگه تو رو داشتن خیاله ، دل اسیر آرزوهای محاله ، غبار پشت شیشه میگه که رفتی ، ولی هنوز دلم باور نداره . حالا راه تو دوره ، دل من چه صبوره ، کاشکی بودی و میدی زندگیم چه سوت و کوره ، اسمون از غم دوریت ، حالا روز و شب میباره ، دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا میذاره ، خاطره مثل یه پیچک میپیچه رو تن خستم ، دیگه حرفی ندارم دل به خلوت تو بستم .

 

فصل هفدهم

به پیروز پیغام داده شد من حاضرم با او ازدواج کنم . این خبر دو هفته بعد از جدایی من و شهاب در خانواده پیچیید . احساس می کنم بهت و ناباوری تمام افراد فامیل را گرفته بود شاید همه حساب دیگری روی من باز کرده بودند . نمی دانم که چه قضاوتی در باره ام می کردند اما هیچ چیز برای من اهمیتی نداشت . پردیس هنوز به سنندج برنگشته بود و قرار بود تا بعد از عروسی یاسمین که قرار بود به زودی برگزار شود تهران بماند . در طول این دو هفته که سخت ترین و بحرانی ترین دوران زندگیم بود و احتیاج داشتم کسی دلداریم بدهد پردیس با من سر سنگین بود اما وقتی شنید می خواهم با پیروز ازدواج کنم کم کم قهرش را فراموش کرد شاید هم کنجکاوی ذاتی اش باعث شد که از قهرش دست بکشد . کنجکاوی حاصل از این موضوع که چرا در ابتدا به پیروز پاسخ مثبت ندادم و بعد از نامزدی ام با شهاب به این فکر افتادم . این نخستین پرسشی بود که پس از آشتی کردن از من پرسید .شاید فکر می کرد فقط خود من می توانم به این پرسش پاسخ دهم . شانه هایم را بالا انداختم و با لبخند تلخی گفتم : این بوسه تقدیر بود . شاید خداوند گل شهاب رو مناسب گل من نیافریده بود .  پردیس مات نگاهم می کرد . شاید باورش نمی شد خواهر کوچکش که هر نکته ای را باید بریا او شکافت فیلسوفانه پاسخش را بدهد . پیروز دو روز بعد از شنیدن خبر مثبت از جانب من به منزلمان زنگ زد تا با من صحبت کند . احساس می کردم هنوز  آمادگی پذیراش او را ندارم اما جلوی چشمان کنجکاو خانواده ام نمی توانستم بگویم که نمی خواهم با او صحبت کنم . به طرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم . مادر به اشپزخانه رفت و پردیس به پوریا که چشم به دهان من دوخته بود تا ببیند چگونه می خواهم با پیروز صحبت کنم اشاره کرد که هال را ترک کند . صدای پیروز خیلی واضح و خوب به گوش می رسید ، با شنیدن صدای او لرزشی وجودم  ار فرا گرفت . فکر اینکه با کسی صحبت می کنم که به زودی همسرش خواهم شد دلم را آشوب می کرد . باید فرصت بیشتری برای پذیرش او به من می دادند . هنوز فکر و ساد شهاب قلبم را ترک نکرده بود تا به فکر جایگزینی برای آن باشم . صدای پیروز گرم و دلنشین بود اما این قلب سرد مرا گرم نمی کرد .

" سلام عزیزم . "

" سلام "

" چطوری ؟ "

" خوبم "

" مزاحمت که نشدم ؟ "

" نه کاری نداشتم "

" درسات در چه حالیست ؟ "

" هی . دیگه درس نمی خونم . "

" چرا ؟ "

" همین جوری دیگه حوصله ندارم . "

" نگن از درس بیایم بیرون . زنگ زدم حالت رو بپرسم و اینکه به خودم و خودت تبریک بگم . بیشتر به خودم که تونستم عروسک خوشگلی مثل تو رو مال خودم بکنم . "

چشمانم را بستم و سوزشی را در قلبم احساس کردم هنوز ابراز محبت از کس دیگری را خیانت به شهاب می دانستم . پیروز بدون هیچ منظور و از سر محبتی که نسبت به من احساس می کرد مرا عروسک میخواند . خودم نیز منظور او را فهمیدم اما دوست داشتم کلام او را به نوع دیگری تعبیر کنم با خود گفتم : پیروز تو بهای گزافی بخاطر من به پدرم پرداختی بدون اینکه بدونی منم از این معامله خبر دارم . تو عشقم رو ازم گرفتی و انتظار داری قلبم رو خالصانه بهت ببخشم اما فقط می دونم که تو ، تو این معامله ضرر کردی ، قلب من متعلق به شهابه . پیروز صحبت میکرد اما من صدای او را نمی شنیدم زیرا در افکار شومی غرق شده بودم . در این فکر بودم کاری کنم که دست او هیچ وقت به من نرسد . از آرامش پدر م یفهمیدم که حواله پیروز به دستش رسیده و خیالش را راحت کرده است . پس اگر برای من حادثه ای پیش می امد چون قبول کرده بودم که با او ازدواج کنم هیچگاه پولی به عنوان وام برای پرداخت دیون پدر به او داده بود پس نمی گرفت . لبخندی شیطانی به لبم نشسته بود . با یان افکار می توانستم به همه کسانی که باعث شده بودند با ترک شهاب به خواسته هایشان برسند دهن کجی کنم . البته بیشترین ضرر را پیروز میکرد اما او که گناهی نداشت وحتی نمیدانست که من و شهاب نامزد کرده بودیم . به یاد چشمان طوسی و پراحساس پیروز افتادم . به یاد سرگذشت پردردش و به یاد رژینا افتادم . مرگ من با او چه می کرد ؟ آیا می توانست نگین دیگری برای خود پیدا کند ؟ بی شک تنها نگین دنیا نبودم و او هم مانند شهاب به این نتیجه میرسید که فراموشم کند . صدای پیروز مرا به خود آورد .

" نگین هنوز گوشی دستته ؟ "

" بله ... بله بفرمایید . "

" خوب پس هنوز اونجایی . اما فکر می کنم حرفم رو نشنیدی . "

" بله ... راستش نشنیدم چی گفتید . "

" مهم نیست وقتی ببینمت بازم حرف میزنیم اما میخواستم بگم من چهارشنبه عصر به ایران پرواز میکنم . "

سکوت کردم تا چهرشنبه فقط سه روز دیگر باقیمانده بود . با خود فکر کردم آیا این وقت کمی برای اجرای نقشه ام نیست ؟   

" نگین میخوام خودت این خبر رو به خونواده بدی . باشه . "

" بله ، بله چشم "

" خوب تو با من صحبتی ، کاری نداری ؟ "

" نه خداحافظ "

" خداحافظ عزیزم . به امید دیدار در تهران . فرودگاه مهرآباد . "

گوشی را سر جایش گذاشتم و به طرف آشپزخانه رفتم . پردیس روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و در حال پاک کردن برنج بود . روی صندلی کنار پردیس نشستم و با انگشتانم با برنجها بازی کردم . بدون اینکه به کسی نگاه کنم گفتم : پیروز چهارشنبه شب میاد.

از جا بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم . هنوز به وسط حال نرسیده بودم که صدای پردیس را شنیدم که به مادر گفت : پس خودمون رو برای عروس باید آماده کنیم .

" تا خدا چی بخواد "

آهی کشیدم و پا روی پلکان گذاشتم تا به اتاقم پناه ببرم . باید در مورد مسئله مهمی فکر میکردم . روز بعد موقعیتی پیش آمد تا به همراه پردیس به خرید برویم . قرار بود به مناسبت آمدن پیروز بریا خرید چند دست لباس بیرون بروم . آن روز بعد از مدتها که خودم را در خانه حبس کرده بودم پا به خیابان گذاشتم . دیدن کوچه و خیابان بیرام تازگی داشت از همان اول از بیرون آمدن پشیمان شده بودم . اواسط بهمن بود . هوا سوز سردی داشت . میدان را به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب چراغانی کرده بودند . پردیس پیشنهاد کرد برای خرید به سمت جمهوری بروسم . مخالفتی نداشتم برایم فرقی نمی کرد از کجا لباس بخرم . وقتی به جمهوری رسیدیم به طرف پاساژ میلاد رفتیم و از سر پاساژ شروع کردیم به تماشای مغازه ها . من فقط نگاه میکردم و پردیس نظر می داد و مرتب صحبت میکرد . خیلی دلم میخواست بگوسم که کمتر صحبت کند تا بتوانم افکارم را متمرکز کنم اما دلم نیامد ناراحتش کنم . چند لباس چشم پردیس را گرفت و از من خواست تا آنها را پرو کنم اما من حوصله این کار را نداشتم و به بهانه اینکه از آنها خوشم نیامده از این کار سرباز میزدم . پردیس بدون اینکه حتی ناراحت شود از این مغازه به مغازه دیگر میرفت و با صبر و حوصله مخالفتهای مرا  تحمل میکرد و. هرچثدر او خوشحال و سرحال بود من کسل و بی حوصله بودم . عاقبت با اصرا پردیس دو دست  لباس خریدم . از در پاساژ بیرون آمدیم و هنوز قدمی نرفته بودیم که از دیدن شهاب خشکم زد در یک لحظه خواستم خود را پشت پردیس نهان کنم اما بی فایده بود زیرا او هم مرا دیده بود . مانند سنگ در جایم ایستاده بودم و توان حرکت نداشتم . مانند معتادی بودم که بعد از چند هفته ترک مواد مخدر ، به محض دیدن آن وسوسه تمام وجودم را گرفته بود . هرکار کردم نتواسنتم چشم از او بردارم . خدای من این همه تغییر در عرض سه هفته ؟ شهاب لحظه ای ایستاد و چنان به من چشم دوخت که احساس ترس و وحشت کردم اما نمیدانستم ترس از چه و وحشت از که ؟ نگاهش چون مته ای از عمق چشمانم می گذشت و حتی روحم را سوراخ می کرد . در عمق نگاهش تاسف ، تنفر ، خشم ، عشق ، مهر همه باهم وجود داشت . اما نگاهش فقط یک لحظه بود به اندازه یک نفس . سپس نفس عمیقی کشید و چشمانش را به زیر انداخت و از کنارم رد شد . اما من چون مجسمه ای طلسم شده سر جایم خشک شده بودم . پردیس هم او را دید و هم مرا اما او نمیدانست چه کند . او نیز وامانده شده بود اما حالش به مراتب بهتر از من بود زیرا خیلی زور به خود آمد و مرا که وسط پیاده رو سد معبر کرده بودم به مناری کشاند و در حالیکه دستم را میکشید مرا که چون آدمکی سرد و بی حس بودم به دنبال خود کشاند . دیدن شهاب انگیزه مرگ را در من تقویت کرده بود در آن لحظه به تنها چیزی که می توانستم خوب فکر کنم مرگ بود . همانطور که به دنبال پردیس کشیده میشدم به خیابان ولیعصر رسیدیم . پردیس ایستاد تا چراغ سبز شود و همراه با مسافرانی که قصد عبور از خیابان داشتند برویم . به اتوبسی که از سمت خیابان انقلاب به پایین می آمد نگاه کردم ودستم را از دست پردیس بیرون کشیدم و در یک لحظه رویم را به سمت دیگر کردم و قدمی به خیابان گذاشتم . ابتدا صدای ترمز سپس جیغ پردیس و اخر دست عابری که مرا عقب کشاند . تمام اینها در یک لحظه اتفاق افتاد . لرزش تمام وجودم رو فرا گرفته بود و چمانم سیاهی میرفت به خصوص صدای راننده که فریاد میکشید و مرا دیوانه میخواند ودر گوشم میپیچید . آدمهای اطرافم نگاه میکردند و من جرات نگاه کردن به آنها را نداشتم . پردیس دستم را محکم میفشرد و مرا به دنبال خود می کشید . من با پاهایی که وحشت مرگ و تحقیر آنها را بی حس و حال کرده بود به همراه او در میان مردمی که به طرف دیگر خیابان میرفتند کشیده شدم و صدای پردیس را شنیدم و او را دیدم که بریا ماشینی دست دراز کرد و گفت : دربست . چند لحظه بعد من و پردیس روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم و او سر مرا روی سینه اش گذاشته بود ومن  مانند عزیز از دست داده ای می گریستم. پردیس از من چیزی نمی پرسید ، سینه او نیز تکان می خورد و احساس می کردم که او هم می گریست . شاید گریه او از ترس بور یا شاید متوجه شده بود که من هنوز شهاب را میپرستم . با آن حال به خانه نرفتیم و پردیس به رانند گفت که ما را به پارک لاله ببرد . بعد مدتی به پارک رسیدیم و بدون کوچکترین کلامی روی صندلی پارک نشستیم . سرما پایم را کرخ  کرده بود و دلم تا حدودی آرام شده بود اما هنوز وحشت مرگ را که در دوقدمی ام احساس کرده بودم به یاد داشتم . به پردیس نگاه کردم ، به جایی خیره شده بود . دستم را روی دستش گذاشتم و آرام گفتم : معذرت میخوام . پردیس به من نگاه کرد . تاثر در چشمانش موج میزد اشک چشمانش را مانند شیشه ای شفاف کرده بود . سرم را تکان دادم و گفتم : بهتره بریم خونه ، مامان نگران میشه . خواستم از جایم بلند شدم که پردیس دستم را گرفت و گفت : صبر کن ، کارت دارم . نشستم . پردیس با کمی مکث گفت : نگین به من راست بگو . هنوز شهاب رو دوست داری ؟

" نه "

پردیس به طرفم چرخید و گفت : داری دروغ میگی . چشماتو ندزد ... به من نگاه کن . من پردیسم . می دونم که منو خوب میشناسی پس سعی نکن منو هم مثل بقیه خر کنی . همون بار اولم که به من گفتی شهاب رو نمی خوام فهمیدم دورغ میگی چون چشمات داد میزد که عاشقشی اما هر چه فک رکردم دیدم این مخافت از طرف خودته و با اینکه همه تو رو از این کار منع میکردند تو پاتو کرده بودی تو یه کفش که اونو نمی خوای . اون موقع فکرکردم شاید اشتباه کردم اما امروز برام یقین شد که هنوز دوستش داری . اما چرا پا روی عشق و علاقه ات گذاشتی و همه چیزو به هم ریختی ....


نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1390 ساعت 04:32 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم