تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل هجدهم و نوزدهم...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

ین سوالیه که فقط خودت باید به اون جواب بدی . حالا به من بگو شهاب چیکار کرده بود که با تمام دوست داشتنت به یه کلکه همه چیز رو خراب کردی ؟

" پردیس من و شهاب برا ی هم ساخته نشده بودیم . باور کن اینو وقتی فهمیدم که با هم نامزد کرده بودیم . خواستم تا دیر نشده راهم رو جدا کنم . "

بچه جون خر خودتی . من تو رو از زمان به دنیا اومدنت میشناسم پس راستشو بگو و خودت رو خلاص کن . شهاب رو نمی خواستی که وقتی تو خیابون دیدیش میخواستی خودت رو بکشی .  می دانستم پردیس چون باز پرسی تا ته و توی قضیه رو از زبانم بیرون نکشد دست از سرم برنخواهد برداشت از طرفی سرما و خستگی عذابم میداد . چشمانم را بستم و به طرف پردیس برگشتم و دستش را گرفتم و گفتم : پردیس بهت راستشو می گم اما تو ور خدا باز هم مثل همیشه باش . نمی خوام کسی از این موضوع باخبر بشه . قسم خور . پردیس چشمان اشک آلودش را به دوخت و گفت : بهت قول می دم . به جون مامان و بابا . به مرگ سروش قسم می خورم که چیزی به کسی نمی گم . سرم را خم کردم و گفتم : آره بهت دروغ گفتم . هنوز شهاب رو دوست دارم و اونو میپرستم .

" خب ؟ "

" دیگه چی دوست داری بدونی . "

" یعنی با اون لجبازی کردی ؟ حرفتون شده ؟ چیزی بهت گفته بود ؟ "

" نه اون خوب تر از این بود که بخواد کاری کنه که من ناراحت بشم . "

" خوب چی شد که گفتی نمی خوایش ؟ "

" گفتنش بی فایده س . همه چیز تموم شده . "

" نگین من میرم با اون حرف میزنم . بهش میگم تصمیمت بچه گانه بوده . اشتباه کردی . اونم تو رو دوست داره اینو از نگاه امروزش فهمیدم . "

" نه پردیس تو این کارو نمی کنی . "

" چرا ؟ "

" م حالا نامزد پیروز هستم . یادت رفته ؟ "

پردیس با حالت کلافه ای دستش را به صورتش کشید و گفت : تو واقعا پیروز رو می خوای ؟

لبخند زدم و گفتم : اگه این بار هم بگم پیروز رو  نمی خوام بابا سرم رو می ذاره گوشه باغچه گرد تا گرد میبره .  اخمهای پردیس درهم شد و گفت : نگین راستشو بگو اگه پیرزو رو نمی خوای من تا آخرش پشتت هستم . نمی ذارم کسی به تو زور بگه .

حرف پردیس تعارف نبود می دانستم او به هر قیمت که شده این کار را می کند اما بریا هر کاری دیر شده بود شاید اگر همان روز اول صحبت پدر و عمو را شنیده بودم این موضوع را با پردیس در میان می گذاشتم او راه حلی برای مشکلم پیدا میکرد اما حالا خیلی دیر شده بود و این دیگر چیزی را عوض نمی کرد . سرم را تکان دادم و گفتم : پیروز مرد خوبیه . میتونم اونو دوست داشته باشم . شاید فراموش کردن شهاب خیلی طول بکشه اما با تکیه به پیروز اونو فراموش می کنم . اره حتما فراموشش می کنم . پردیس نفس عنیقی کشید و گفت : نگفتی چرا ... .  حرفش رو قطع کردم و گفتم که پردیس دیگه چیزی نپرس همه چیز رو می گم اما حالا نه چون می خوام . نم یتونم چیزی بهت بگم . بعد . بعد حتما همه چیز رو بهت میگم . پردیس حال خرابم رو درک کرد و دیگر چیزی نپرسید . به همراه او به خانه رفتیم . سردرد و سرگیجه ام نشان می داد که باز هم مریض شده ام و بدون اینکه میلی به خوردن شام داشته باشم به اتاقم رفتم تا بخوابم . آن شب کابوس تا سپیده صبح همراه من بود . تا چشمم را به هم می گذاشتم خواب میدیدم که اتوبوسی غول پیکر از روی بدنم رد می شود ، حتی صدای خرد شدن استخاون هایم را میشنیدم و سراسیمه از خواب می پریدم . تا صبح چند بار این کابوی تکرار شد به طوری که می ترسیدم چشمانم را ببندم و آندر به سیاهی شب از پنجره اتاقم نگاه کردم که به سپیدی تبدیل شد و ان وقت می توانستم با خیال  راحت چند ساعتی بخوابم .

پیروز به ایران آمد و من از معدود کسانی بودم که برا ی استقبالش به فرودگاه رفتم . به غیر از من و پردیس که او هم همراه سروش آمده بود دختر دیگری از فامیل به فرودگاه نیامده بود . عمو و زن عمو نیما هم آمده بودند . پیروز بعد از روبوسی  با پدر و عمو و نیما  و سروش و سلام و احوال پرسی با مادر و زن عمو به طرف من و پردیس آمد . بعد از خوش و بش با پردیس نگاهی به من کرد و با لبخند گفت : سلام و سپس دستش را به طرفم دراز کرد .غمگین و دلشکسته بودم اما لبخندش را پاسخ گفتم و دستم را در داخل دستش گذاشتم . دو روز وقت داشتم تا به او فکر کنم ، به او که در این بازی شوم گناهی جز دوست داشتن من نداشت . مقصر او نبود ، سرنوشت من اینگونه رقم خورده بود پس دلیل نداشت گناه دیگران را به گردن او بیندازم . او دستم را فشرد و گفت : نگین تو این مدت خیلی تغییر کردی .  نپرسیدم چه تغییری فقط سرم را تکان دادم و حرف او را تایید کردم . همراه او از سالن فرودگاه بیرون آمدیم . پدر او را دعوت کرد به خانه مان بیاید اما پیروز ترجیح داد به همراه نیما به منزلش برود . نیما و پیروز در توقفگاه فرودگاه از ما جدا شدند . ما و خانواده عمو هم به طرف خانه برگشتیم . بعد از رسیدن به منزل رفتم تا در اتاقم چن ساعتی استراحت کنم .  

فصل هجدهم

آنقدر به سرعت مقدمات عقد من فراهم شد که خودم نیز به حیرت افتادم . گویی زمین و زمان همه دست به دست هم داده بودند تا هر چه زودتر سرنوشت مرا تایین کنند . من نیز مانند کسی که در سراشیبی تندی قرار گرفته باشد و از طرفی باد تند از پشت سرش بوزد تن به قضا داده بودم و خودم را به دست تقدیر سپرده بودم . به فاصله یک هفته بعد از مراسم عروسی یاسمن و امید وقتی مانند خواب زده ای به خودم آمدم که لباس عروسی به تن داشتم و منتظر پیرو زبودم که با اتفاق او به هتلی که قرار بود عقدم نیز انجا برگزار شود بروم . پیروز با خودروی پاترول مشکی رنگی که با حصیرهایی به شکل پاپیون و گلهایی سرخ و زیبایی تزئین شده بود به دنبالم آمد . لحظه ای که او از در آرایشگاه داخل شد بغض شدیدی گلویم را می فشرد و دلم میخواست بگریم . او کت و شلواری به رنگ مشکی و بلوزی سفید به تن دشات و کراواتی به رنگ سفید و مشکی به یقه آن زده بود . به محض وردش بوی ادکلن خوشبویی که زده بود فضا را معطر کرده بود . پیروز خیلی برازنده بود اما یان دلم را راضی نمی کرد . هنوز نمی توانستم او را به چشم همسرم نگاه کنم . دلم را می خواستم تا بتوانم او را بپذیرم اما دلم سرجایش نبود . من دلم را جایی گذاشته بودم که نمی دانشتم کجاست اما نمی توانستم به سراغش بروم . این موجب آزارم بود . نمیخواستم به پیروز خیانت کنم اما دوست داشتم به جای او شهاب بود که از زیبایی چهره ام بهره می گرفت و او بود که تو روی صورتم را پس میزد . او با آن چشمان سیاه شیطان که دنیایی حرف در آن بود به رویم لبخند میزد . احساس می کردم بی تاب شده ام و دوست دارم و تور را از روی سرم بکشم و لباس عروسی را به تنم پاره کنم و چون دیوانه ای گیسو پریشان کرده و فریاد کنم : دلم به من برگردانید . عشقم را از من نگیرید . دلم میخواست آنقدر فریاد کنم که روحم دست از کالبد خاکی ام بردارد . پیروز با نگاه مهربانی که به چشمانم دوخته بود مستقیم به طرفم امد . نگاهم را از چشمانش که عشق و تحسین از آن می بارید گرفتم و به زیر دوختم . از او خجالت می کشیدم زیرا احساس میکردم به او خیانت میکنم . او نگینی را می خواست که روح و جسمش از آن خودش باشد . مانند عروسکی ایستاده بودم تا او جنسی را که برایش بهای گزافی پرداخته بود ببیند و این بیشتر از هر چیز باعث عذابم بود . پیروز مهربان بود و با لطافت و ظرافت با من رفتار می کرد اما این فکر لحظه به لحظه

اما این فکر لحظه به لحظه در من بیشتر شکل می گرفت که عمو مرا از شهاب دزدیده و پیروز این جنس دزدی را خریده و فکر میکردم در این معامله فقط او ضرر کرده است . به همین جهت دلم برایش می سوخت . پیروز تور را از روی سرم برداشت . اما به او نگاه نکردم . دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را به طرف خودش بالا کشید . باز هم به او نگاه نکردم و نگاهم را از او دزدیدم . او بدون شک می توانست از نگاهم بخواند که هنوز نتوانسته است رضایت قلبم را جلب کند . پیروز خم شد و بوسه ای به لبانم نشاند . تکان سختی خوردم . گویی شوک بزرگی به من وارد شده بود خواستم خودم را عقب بکشم اما او با دستش مرا  نگه داشته بود . سرم را پایین انداختم و با تنفر دندانهایم را بهم فشار دادم اما او متوجه این حرکت من نشد . صدایش را شنیدم که با احساس و مهربان بود : نگینم ، عزیزم ، همسر کوچولوی دوست داشتنیم . فکر میکنم رو ابرا قدم بر میدارم . بهت قول می دم که هیچ وقت نخوام از این احساس بیرون بیام . بهت قول میدم که همیشه مثل حالا دوستت داشته باشم . و بعد دوباره دستش را به زیر چانه ام برد و گفت : نگین تو نمی خوای به من قول بدی ؟ به رنگ چشمان طوسی و خوش رنگش نگاه کردم و مانند گنگی پرسیدم : چه قولی ؟

" اینکه همیشه دوستم داشته باشی . به من وفادار بمونی و همیشه متعلق به من باشی .  "   بیشتر احساس گناه کردم . کمی مکث کردم باید همان لحظه به او جواب میدادم . من دیگر متعلق به شهاب نبودم . پس روا نبود بازی خطرناکی را با پیروز شروع کنم . اگر او را نمی خواستم باید همان لحظه این را به او می گفتم و اگ رقرار بود گذشته ام را فراموش کنم و آینده ام را با تکیه بر او اغاز کنم باید به او میگفتم که تا آخر به او وفادار خواهم ماند حتی اگر آن لحظه هم نمی توانستم به او بگویم که دوستش دارم اما می بایست سعی می کردم که دوستش داشته باشم . به پیروز نگاه کردم و گفتم : قول میدم روزی اونطور که باید دوستت داشته باشم . از همین لحظه و برای همیشه . یعنس تا جاییکه زمان اقتضا کنه به تو وفادار خواهم بود . پیروز با لبخند به من نگاه  کرد و معلوم بود که در حرفم تامل می کند .

در اتاق عقد مجللی که متعلق به هتل بود و خیلی زیبا آذین بندی شده بود کنار پیروز نشستم و عاقد خطبه عقد را جاری کرد . عاقد با صدایی پر ابهت صیغه عقد را می خواند و طنین صدایش به قلبم فشار می آرود . ندایی از دورن تلنگری بر احساسم می زد که نگین تو از این پس متعلق به پیروزی . فقط اوست که می تواند فرمانروای لبت باشد . این ازدواج تقدیر توست . . پس بوسه تقدیر را بر پیشانی ات بپذیر و راضی به این تقدیر باش . انقدر طنین این صدا در گوشم بلند بود که صدای عاقد را نمی شنیدم که به عربی جملاتی را می خواند اشک در چشمانم حلقه زد . با گفتن بله برای همیشه باید دلم را فراموش می کردم . نمی بایست این بله فقط  در زبانم جاری میشد . بلکه با تمام قلب و روحم می بایست پیروز را قبول می کردم . صدای عاقد را شنیدم که گفت : دوشیزه مکرمه . محترمه . سرکار خانم نگین فروغی صبیه گرامی اقای نادر فروغی . ایا به بنده وکالت می دهید که شما را با مهریه معلوم یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات و عداد هزار و چهارده سکه تمام بهار آزادی به نیت چهارده معصوم متبرک و پاک به عقد دائم آقای پیروز بهزاد فرزند مرحوم پولاد بهزاد در بیاورم ؟ آیا وکیلم ؟       هنوز زور بود این خطبه باید دو بار دیگر خوانده میشد . پردیس به من یاد داده بود که بعد از سه بار خواندن خطبه بگویم : با اجازه پدر و مادر عزیزم و عموی گرامی ام و دیگر بزرگان فامیل بله . اما دلم نمی خواست این خود شیرینی را بکنم . اگر خواست پدر عزیز و عموی گرامی ام نبود پس من اینجا چه غلطی میکردم . چشمانم را بستم . دو قطره اشک از روی چشمام به وری گونه هایم سرید . پیروز متوجه اشکی که از چشمانم می چکید شد زیرا از داخل اینه بزرگ مقابلم مرا نگاه میکرد . اهسته سرش را جلو اورد و گفت : نگین حالت خوبه ؟  سرم را تکان دادم و نشان دادم که هیچ مشکلی وجود ندارم . بار دیگر خطبه خوانده شد . در حین خواندن خطبه دوم سرویسهای طلا و جواهری که به عنوان زیر لفظی از طرف اقوامی که در اتاق بودند به من داده شد . بدون اینکه صحبتی رد و بدل شود یکی یکی داخل سبد بزرگی که به شکل قو بود و کنار سفره عقد گذاشته بود سرازیر می شد . با وجودی که دلم لبریز  از غم و نگرانی بود اما از این کار خنده ام گرفته بود به نظرم می رسید که آنها نیز سهم مرا از این بازی پرداخت می کنند . برا ی دومین بار هم جوابی ندادم . به محض شروع خطبه سوم پردیس سرش را جلو اورد و گفت : این دفعه یادت نره . همون جور که گفتم بگو . باشه ؟ سرم را تکان دادم اما به هیچ وجه قصد نداشتم کلامی را که پردیس سر هم کرده بود بگویم . همانطور که عاقد خطبه را می خواند با خودم گفتم : به خاطر خوبی پیروز ، بخاطر مهربانی اش . بخاطر اینکه مرا دوست دارد و بخاطر اینکه شهاب در تقدیر من نبود . در همین موقع عاقد با صدای کشداری گفت : عروس خانم وکیلم ؟  نفس عمیقی کشیدم و لحظه ای چشمانم را بستم و سپس گشودم  و در حالیکه به پیروز که او هم چشم به من دوخته بود نگاه می کردم گفتم : بله . صدای دست و مبارک باد بلند شد . پدر و سپس عمو صورتم را بوسیدند و بعد از آن مادر مرا در آغوش گرفته بود اما من احساسی در برابر شادی آنان نداشتم . دوست داشتم این بازی زودتر پایان بگیرد . از بس از این و ان تشکر کرده بودم و سرم را تکان داده بودم سرگیجه گرفته بودم . بعد از عقد من و پیروز مدت کوتاهی با هم تنها شدیم . پیروز دستم را گرفت و روی صندلی نشاند و خودش کنارم نشست . لبخند دلنشینی روی لبهایش بود . در ان لحظه مانند سر داری بود که از فتح بزرگی باز گشته باشد . ناخود آگاه من نیز لبخند زدم . همه چیز تمام شده بود . شام در هتل صرف شد و بعد از گشتی در شهر به خانه پدر برگشتیم . به محض رسیدن به خانه لباسم را از تنم خارج کردم و ارایش صورتم را تا حدی پاک کردم . اخر شب بود و معدودی از مهمانان که همه از اقوام نزدیک بودند و بعد از گردش به خانه مان آمده بودند برخاستند تا برای خواب به خانه ی عمو بروند . هیچ کس قرار نبود در خانه ما بماند و این موجب تعجب من شده بود اما وقتی که فهمیدم قرار است پیروز امشب در خانه مان بماند و در اتاق مهمان بخوابد و همچنین فهمیدم که قرار است من نیز برای خواب به اتاق او بروم . انقدر احساس بدی به من دست داد که ناخودآگاه سر پردیس که این موضوع را به من گفته بود . فریاد کشیدم . پردیس که خیلی هول شده بود با دین مرا به آرامش

دعوت کرد و گفت : نگین عاقل باش این رسمه . تو دیگه از این به بعد همسر قانونی پیروز هستی . با عصبانیت گفتم :  پردیس روی سگم را بالا نیاور . من به رسم و رسومات احمقانه شما کاری ندارم . اما اینجا خونه پدرمه و من تا موقعی که خونه پدرم هستم تو اتاق خواب خودم نه جای دیگه تنها و بدون مزاحم . پردیس می خواست حرفی بزند که به او اجازه ندادم و و گفتام : همین که گفتم دیگه نمی خوام چیزی بشنوم . پردیس نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد . همان شب فهمیدم که پیروز هم موافقت نکرده که آن شب را در خانه ما بماند و ترجیح داده به خانه خودش برود . صبح روز بعد پیروز به خانه مان زنگ زد تا حالم را بپرسد و خواست که بعد از ظهر آماده باشم تا به گردش برویم . پیروز به مدت یک ماه بعد از عقد ایران بود و بعد از آن به سوئد برگشت تا ترتیب کارهای اقامت مرا بدهد . از این طرف پدر نیز برای گرفتن گذرنامه من مرتب به اداره گذرنامه و اداره ثبت و غیره رفت و آمد می کرد . پریچهر به تازگی صاحب پسری شده بود و ماد راو را به خانه مان آورده بود تا از او بهتر نگهداری کند . نوزاد او خیلی کوچک و شیرین بود و با وجود کوچکی موهای بلند و مشکی داشت . پدر که برای اولین بار پدر بزرگ شده بود در پوست خود نمی گنجید و مادر با وجود شادی حاصل از به دنیا امدن فرزند او به فکر تهیه جهیزیه برای من بود و بیشتر نگران این بود که چگونه جهیزیه من را به یک کشور دیگر انتقال دهد . هر چقدر پدر به او میگفت که احتیاجی به این کار نیست و پیروز قبول نخواهد کرد که نگین چیزی با خودش ببرد . مادر با ناراحتی به او نگاه می کرد و می گفت : خدا مرگم بده حاج آقا و دختر بدم بدون جهیزیه ؟ مگه همچین چیزی میشه ؟ من کاری به این چیزها و حوصله جر و بحث با مادر را نداشتم . اکثر  اوقاتم را با پریچهر و کودک او سر میکردم و گاهی که خیلی دلم میگرفت به پردیس زنگ میزدم و با او صحبت میکردم . صحبت های من و پردیس گاهی اوقات بیشتر از یک ساعت طول می کشید . او با من صحبت میکرد و راه و رسم زندگی را یادم می داد و من از دلتنگی هایم برایش میگفتم . پردیس یادم میداد چگونه بدون اینکه بخواهم خودم را گول بزنم شهاب را فراموش کنم او این تجربه را به خوبی کسب کرده بود . به چشم به هم زدنی تمام کارهایم برای اقامت در سوئد ردیف شده بود و زمانی که پیروز به خانه مان زنگ زد و گفت بی صبرانه روزهای باقی مانده تا ورودم را می شمارد . احساس عجیبی به من دست داد . عاقبت روزی رسید که وسایل شخصی ام را داخل آن گذاشته بودم از اتاق خارج شدم تا برای همیشه آنجا را ترک کنم . به محض خروجم از اتاق بوی خوش اسپند به مشامم خورد و من این بو را با نفس عمیقی فرو دادم . از شب قبل سر فرصت و یکی یکی با تلفن و حضوری با اقوام خداحافظی کرده بودم . حتی با عمه سوزه مهربانم چند کلامی صحبت کردم و از اینکه نتوانسته بودم بعد از عقد به دیدنش بروم عذر خواستم . اکنون اقوامی که برای بدرقه ام از سنندج به تهران آمده بودن پایین منتظرم بودند تا با انها نیز خداحافظی کنم . خواسته بودم کسی برای بدرقه ام به فرودگاه نیاید حتی پدر و مادرم . اما با امدن پردیس برای بدرقه ام مخالفت نکردم . او با همه فرق داشت می خواستم تنها شاهدم برای ترک همیشگی وطنم باشد . او و سروش قرار بود مرا به فرودگاه برسانند . آخرین نگاه را به اتاق انداختم و آهی کشیدم و سپس در اتاقم را بستم و بدون اینکه بخواهم دوباره به آن نگاه کنم پله ها را طی کردم . از بین ان همه ادم چشمم به مادرم افتاد که قرانی در دست داشت و با چشمانی اشک آلود با حالتی مظلومانه گوشه ای ایستاده بود . چشم از او برداشتم زیرا نم یخواستم هیچ چیز مرا تحت تاثیر قرار دهد . با عمه و زن عمو و دختر عموهایم روبوسی کردم . بعد سراغ پدر رفتم . برای بوسیدن دستم را دور گردنش انداختم . پدر مرا در اغوش گرفت و بدون خجالت جلوی ان همه ادم با صدای بلند گریست . دندانهایم را به هم فشار دادم تا مانع از جمع شدن اشک در چشمانم شوم و بعد ارام خود را از اغوشش بیرون کشیدم . عمو پدر را به گوشه ای برد تا او را ارام کند . به طرف پریچهر و کودک قشنگش رفتم و ان دو را هم بوسیدم . پوریا به اتاقش رفته بود و وقتی به اصرار نیما بیرون آمد از چشمان سرخش فهمیدم که گریه کرده است . او را که تازگی قدش کمی از من بلند تر شده بود و پشت لبش هم سبز شده بود در اغوش گرفتم و صورتش را چند بار بوسیدم . سپس با نیما و صداق دست دادم . برای اولین بار دستم را بریا نوید دراز کردم  و با او هم دست دام و برایش ارزوی موفقیت کردم . نوید بدون اینکه لبخندی به لب داشته باشد دستم را فشرد و برایم آرزوی خوشبختی کرد . جلوی در حیاط از زیر قرانی که مادر به دست گرفته بود رد شدم و یک بار دیگر برگشتم و ان را بوسیدم . بعد صورت مادر را بوسیدم و به طرف ماشین سروش رفتم و عقب نشستم . پردیس هم سوار شد و سروش بعد از گذاشتن چمدان در صندوق عقب به راه افتاد . نمی خواستم نگاهی به مادر و بقیه بیاندازم اما ناخودآگاه سرم به طرف عقب چرخید و ناهید دختر عمویم را دیدم که کاسه ای آب پشت سرم خالی کرد و مادر را دیدم سرش را روی قرانی که در دستش بود گذاشته و بدنش تکان می خورد . کنارش پوریا ایستاده و با حالتی که دلم را ریش میکرد سرش را به طرفی خم کرده بود . پدر را ندیدم می دانستم هم اکنون عمو در حال دلداری دادن به پدر است و به او اطمینان میدهد به سوی خوشبختی میروم . از یک چیز دلم خنک شده بود و آن اینکه نه با عمو خداحافظی کردم و صورتش را بوسیدم . شاید در آن هیر و ویر کسی متوجه این موضوع نشده بود اما من از همان ابتدا حواسم بود که این کار را نکنم . هنوز احساس میکردم که از او کینه به دل دارم و نتوانسته بودم او را ببخشم . به فرودگاه رسیدم سروش از قسمت اطلاعات پرواز ، ساعت پروازم را پرسید . هنوز وقت کافی داشتیم . به همراه پردیس و سروش به طرف صندلیهای سالن انتظار فرودگاه رفتیم . سروش برای گرفتن آبمیوه رفت و من  و پردیس در کنار هم نشستیم و او دستم را گرفت و برایم حرفهایی زد که به هیچ وجه مایل به شنیدنش نبودم . خواستم اعتراض کنم او گفت حالا وقت قد بازی نیست . او می خواست برایم از مسائل زناشویی صحبت کند و من انقدر دلزده و متنفر شده بودم که کم مانده بود همان لحظه قید همه چیز را بزنم و به همراه او به خانه پدرم برگردم . به پردیس گفتم مایل نیستم حتی یک کلمه دیگر بشنوم و اگر در این باره کوتاه نیاید ترجیح میدهم در سالن ترانزیت منتظر اعلام پرواز باشم . پردیس رضایت داد که این بحث را خاتمه دهد و مرا بیشتر از ان از زندگی متنفر نکند . هنوز ابمیوه ای را که سروش خریده بود تمام نکرده بودیم که از بلند گو اعلام شد که مسافران هواپیمای سوئیس ایر برای تحویل بار و عملیات گمرکی به سالن ترانزیت مراجعه کنند . وقت خداحافظی بود . پردیس را بوسیدم و لحظه ای در اغوش گرم و پر محبت او ماندم . احساس ترس و دلهره ای که بعد از جدا شدن از اغوش او تجربه کردم هیچگاه از خاطرم بیرون نخواهد رفت . ترک اغوش او حتی از ترک اغوش پر مهر مادرم بریام سخت تر بود . سروش نیز دستم را گرفت و گونه ام را بوسید . بوسه او مانند بوسه برادری هنگام ترک خواهرش بود . سروش را خیلی دوست داشتم دلم نیامد به سادگی از او جدا شوم قدمی به جلو برداشتم  و دستم را دور گردنش انداختم و گونه اش را بوسیدم . پردیس میگریست و اشک در چشمان سروش حلقه زده بود و این بیش از بیش مرا متاثر میکرد . لبم را به زی دندان گرفتم تا چند دقیقه ای دیگر را تحمل کنم . سپس از داخل در شیشه ای بین سالن انتظار گذشتم و و وارد سالن ترانزیت شدم با کمک مهماندار شماره صندلی ام را پیدا کردم و روی ان نشستم . صندلی ام کنار پنجره بود و من می توانستم از انجا بیرون را ببینم . اما چیزی برای دیدن وجود نداشت جز چراغهای قرمز  و زرد باند چیزی دیده نمی شد . اسمان شب سیاه و بی ستاره بود اما هنوز دلم خوش بود که روی خاک زادگاهم قرار دارم .  هواپیما به حرکت درامد و کم کم اوج گرفت .احساس کردم تاری از قلب من که هنوز به ان خاک تیره و سرد پیوند داشت همراه با اوج هواپیما کشیده و پاره شد . دیگر هیچ امیدی باقی نمانده بود . من به سوی دیاری میرفتم که نه میدانستم چگونه جاییست و نه میدانستم چه سرنوشتی در نتظارم خواهد بود . تنها و غریب با دلی شکسته از پنجره به ابرهای سفدی که در سیاهی شب مانند تکه های پنبه در فضا معلق بودند نگاه میکردم . دلم میخواست بگریم و این تنها نیازی بود که در خود احساس میکردم . تصویر مادر و پوریا جلوی در خانه مانند احساس درد به گلویم فشار می اورد . در این موقع مهماندار حوله ای گرم و نمناک را به دستم داد . نمی دانستم باید با ان چکار کنم اما چشمم به زن مسنی که کنارم نشسته بود افتاد . او حوله را روی صورتش انداخت و تازه  فهیمدم این حوله کمپرسی بریا رفع خستگیست . من نیز به تقلید از او حوله را روی صورت انداختم و خوشحال از اینکه پوششی برای صورتم پیدا کرده بودم که کسی متوجه گریستنم نشود . سیل اشکهایم را رها کرد . قطره های گرم اشک از کنار چشمانم به طرف موهیام می رفت اما نرسیده به موهایم  

اما نرسیده به موهایم جذب حوله روی صورتم میشد . تا توانستم گریه کردم از قفس تنگی که سینه ام را میفشرد رها شدم .

فصل نوزدهم

هواپیمای سوئیس ایر پس از توقف کوتاهی در زور یخ به سمت استکهلم پرواز کرد به محض پیاده شدن از هواپیما سردی هوا را با تمام وجود احساس کردم . اسمان استکهلم برخلاف آسمان تهران ستاره بارانی بود . با وجودی که چراغهای زیادی محوطه فرودگاه را روشن کرده بودند اما روشنایی اسمان انرا تحت تاثیر قرار می داد . هر کار کردم ناخودآگاه نگاهم به سمت اسمان کشیده میشد . برایم دیدن چنین چیزی عجیب و باور نکردنی بود . اسمان آن شهر و ان کشور را بیش از هر جای دیگری خواستنی یافتم . با راهنمایی شخصی به طرف سالن ترانزیت رفتم . چیز زیادی بریا تحویل از قسمت گمرک نداشتم اما برای گرفتن همان یک چمدان کلی معطل شدم و بعد به همراه مسافرانی که همسفرم بودند به قسمت خارج از فرودگاه راهنمایی شدم . می دانستم که تا چند لحظه بعد پیروز را خواهم دید . بخاطر همین احساس ترس گنگی بین ترس نگرانی داشتم . وقتی پا به داخل سالن انتظار گذاشتم با گنگی به اطافم نگاه کردم آدمهای اطرافم چهره های غریب و نا آشنا داشتند . زبان هیچ کدام از آنها را نمی فهمیدم . احساس می کردم ترسیده ام اما خودم را نباختم . همانطور که به این طرف و آنطرف نگاه میکردم دستی از پشت به کمرم خورد . تکانی خوردم و به عقب برگشتم . از دیدن پیروز با خوشحالی نفس راحتی کشیدم . پیروز لبش را به زیر دندان گرفته بود و با خوشحالی نفس نفس میزد و سپس در یک لحظه حتی بدون اینکه فرصتی بدهد تا به او سلام کنم دستش را دور کمرم حلقه کردم و با حرکتی مرا از جا کند . چرخی زد و بعد بوسه ای بر روی لبانم نشاند . انقدر از کار او حیرت زده شدم و خجالت کشیدم که حدی بریا ان متصور نبودم . خودم را از میان بازوانش بیرون کشیدم و با بهت و ناباوری قدمی عقب برداشتم و در همان حال جرات نگاه کردن به اطراف را نداشتم فکر می کردم تمام مردمی که در فرودگاه هستند به ما چشم دوخته اند و حرکت ناشایست پیروز را دیده اند . با احتیاط نگاهی به اطراف انداختم . آنطور که من فکرمیکردم نبود. هر کس در حال خودش بود گویی هیچ کس هیچ کس را نمی دید . تازه به یاد اوردم که هنوز سلامی به پیروز نکرده ام . با خجالت گفتم : سلام . پیروز دستش را به دور شانه ام انداخت و در حالیکه مرابه خود می فشرد گفت : سلام عزیزم به سوئد خوش اومدی . به همراه پیروز به خانه اش رفتیم . خانه ای زیبا و مجلل که همه نوع وسایل یک زندگی راحت در آن یافت میشد . به یاد مادر بیچاره ام افتادم که چقدر ناراحت این بود که مبادا من از از این بابت دچار مشکل شوم . پیروز خانه را به من نشان داد . تمام وسایل حکایت از سلیقه بی نقصش داشت . پیروز بعد از نشان دادن تمام خانه در مرحله اخر اتاق خواب را به من نشان داد . سرویس اتاق خواب خیلی زیبا و مجلل بود . سرویس خوابی به زنگ سبز و طلایی که حتی پرده ها و و کت اتاق نیز با رنگ تخت هماهنگ بود . تابلویی در ابعاد بزرگ در قابی به رنگ طلایی و سبز در بالای تخت نصب شده بود که در ان عکسی از من و پیروز بود که روز عقد انداخته بودیم  . روی میز ارایش که کنار تخت بود ، وسایل آرایشی با حسن سلیقه و زیبایی چیده شده بود که بعید میدانستم بدون سلیقه یک زن انتخاب شده باشد . لباس خوابی به رنگ سفید درون جعبه ای بود که به محض دیدن ان به سرعت چشم از ان برداشتم . پیروز هم متوجه شد و با لبخند به من نگاهکرد . برای اینکه فکرش را منصرف کنم از او خواستم یکبار دیگر اشپزخانه را به من نشان بدهد . پیروز با خنده برایم توضیح داد که دو مستخدم در منزلش کار می کنند که او در حال حاضر به هر دوی آنها یک هفته مرخصی داده است تا مزاحمی نداشته باشیم . و بعد به شوخی گفت : فقط در طول این یه هفته بایداز خودمون پذیرایی کنیم و بعد از اون لازم نیست از نظر امور خونه نگران چیزی باشیم . نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت . ناراحت از اینکه این همه تعلیم برای پخت و پز همه کشک بود و خوشحا ل از اینکه از سوزاندن و شفته کردن غذا راحت شده بودم . با وجودی که شب قبل استراحت کافی نداشتم اما خسته نبودم واحساس سر حالی میکردم . به پیشنهاد پیروز بیرا رفع خستی به حمام رفتم ، حمام زیبا و مدرنی که حتی وسایلش با حمام خودمان قابل مقایسه نبود . پس از حمام لذت بخشی که نیرویم را به من بازگرداند لباسی از چمدانم بیرون اوردم و ان را به تنم کردم سپس نگاهی به اتاق خواب زیبا و بزرگ خانه انداختم . باورش خیلی سخت بود که آنجا محل زندگی همیشگی ام باشد . هنوز نتوانسته بودم قبول کنم که به خانه ام پا گذاشته ام . به طرف پنجره اتاق رفتم . در یک لحظه انتظار داشتم منظره حیاط خودمان را با همان درخت خرمالوی بزرگ و پر شاخه ببینم . اما به جای آن چشمم به منظره زیبای پر درختی افتاد که با وجود سرمای هوا درختان سرو و کاج همچنان با سر سبزی  قامت راست کرده بودند . احساس میکردم از دیدن خانه 

احساس می کردم از دیدن خانه که محوطه سبز و زیبایی جلوی آن بود به وجد آمده ام اما این احساس به محض رسیدن تاریکی شب به احساس گنگی از ترس و وحشت تبدیل شد . ترس از تنها بودن با پیروز . با وجودی که شب گذشته در سفر بودم و تمام روز ذره ای استراحت نکرده بودم اما هنوز میل نداشتم برای استراحت بروم . احساس نا امنی وجودم را احاطه کرده بود و هیچ گونه آمادگی برای پذیرش پیروز در خود احساس نمی کردم . بدون اینکه چیزی به پیروز بگویم خودش به خوبی این احساسم را درک کرده بود و ارام به من اطمینان داد تا زمانی که آمادگی پذیراش او را پیدا نکرده ام مزاحمتی برای من ایجاد نخواهد کرد . با اطمینان از اینکه می توانم به قول او اطمینان کنم برای خواب به اتاق رفتم و به محض اینکه سرم روی بالش رفت نفهمیدم کی خواب برد و تا نیمه های روز بعد مانند مرده ای بی حرکت خوابیدم . روزها یکی بعد از دیگری می گذشتند و من در حال وفق دادن خودم با محیط زندگی تازه ام بودم . مستخدمانی که در خانه مان کار می کردند زن و مردی سیاه پوست اهل کشور موریتانی بودند که ابتدا از دیدنشان چنان ترسیدم که کم مانده بود فریاد بزنم . پیروز مرا به آنان معرفی کرد و من از فکر اینکه بخواهم با ان دو در خانه تنها باشم وحشت سر تا پایم را گرفت . وقتی فکرم را به پیروز گفتم ابتدا از خنده ریسه رفت و بعد به من اطمینان داد که اگر ان دو را خوب بشناسم از فکری که در موردشان کرده ام خنده ام خواهد گرفت . البته او حق داشت . تام و همسرش برتا هر دو خوب و مهربان بودند و من خیلی زود توانستم آنها را دوست داشتنی و قابل اعتماد بیابم . بهتر از همه اینکه ان دو می توانستند فارسی صحبت کنند . البته نه خیلی درست و فصیح اما همین که کلماتی را می توانستند ادا کنند برای من دنیایی از نعمت بود . دو هفته بعد از اقامتم پیروز جشن بزرگی به مناسبت ازدواجمان ترتیب داد تا مرا با با دوستان و همکارانش اشنا کند . در آن مهمانی با اشخاص زیادی اشنا شدم که یکی از آنها دختری بود به نام ماریتینا که یکی از کارمندان شرکت بود و نسبت به دیگران رابطه نزدیکتری با پیروز داشت . مارتینا دختری سفید رو و قد بلند بود که به همراه ماردش در خانه ای در حومه ی شهر اوربرو زندکی میکرد اصلیت او یوگسلاو بود و یکی از ده مهاجری بود که پدر و مادرش از زمان تولد او به سوئد آمده بودند . مارتینا زیبا نبود اما چهره ای مناسب و دلنشین داشت و از همه مهمتر یکی از مهره های اصلی شرکت بود . او ازدواج نکرده بود و به شدت مخالف ازدواج بود و به قول پیروز ژن زن بودن را در خود نداشت . او با لهجه غلیظی صحبت میکرد که اگر پیروز کنارم نبود حتی یک کیلمه از حرفهایش را متوجه نمی شدم . در تمام مدت مهمانی پیروز مرتب صحبت های دوستانش را برای من ترجمه می کرد و من مانند آدم گنگ ( این کلا نصف عمرشو در گنگی بوده ) و بی سوادی چشم به دهان پیروز دوخته بودم و فقط برای آنها لبخند میزدم . ان شب بعد از رفتن مهمانان پیروز با خنده مرا در آغوش گرفت و در حالیکه به طرف اتاق خواب می رفت گفت : خانم کوچولوی من . از فردا باید سعی کنی زبان این کشور رو یاد بگیری . امشب از بس حرفهای چرت این و اون رو ترجمه کردم فکم درد گرفته . دفعه ی دیگه باید خودت بتونی با اونا صحبت کنی . این حرف پیروز مرا به فکر انداخت که این کار را بکنم زیرا از ترس اینکه مبادا گم شوم و نتوانم از کسی نشانی خانه را بپرسم حتی پا از خانه بیرون نمی گذاشتم و وقتی به پیروز گفتم می خواهم این زبان را یاد بگیرم آنقدر خوشحال شد که حد نداشت . از فردای آن روز معلمی به خانه می آمد تا این زبان را به من یاد بدهد . همان روز اول انقدر از یادگیری این زبان مستاصل شدم که از اینکه گفته بودم می خواهم زبان یاد بگیرم به خودم دشنام می دادم . پیروز برای اینکه زبانم تقویت شود در خانه با من فارسی صحبت نمی کرد و تمام وقت به ان زبان مزخرف با من صحبت میکرد و گیج و گنگ به او نگاه میکردم . اوایل انقدر گیج بازی در میاوردم که حد نداشت . یک بار سر میز ناهار او به من چیزی گفت که فکر کردم ظرف سالاد را می خواهد و آن را برداشتم تا به او بدهم . پیروز با لبخند اشاره کرد که آن را نمی خواهد و بار دیگر جمله اش را تکرار کرد . این بار ظرف نان را به طرفش گرفتم باز هم اشاره کرد که نه و در همان ال از اینکه متوجه نمی شدم چه میگوید می خندید . زمانی که برای بار سوم جمله اش را تکرار کرد با ناراحتی به او نگاه کردم و به فارسی به او گفتم : من نمی فهمم چی می گی .  اما او قصد نداشت به زبان خودمان بگوید که منظورش چیست . وقتی بار دیگر ان جمله را تکرار کرد با عصبانیت از سر میز بلند شدم و به اتاقم رفتم . راستش ان روز دلم برای وطنم تنگ شده بود و این کار پیروز هم مزید بر این بود که مانند کودکی بهانه بگیرم و دلم بخواهد گریه کم . با دلتنگی لبه تخت نشستم و سرم را روی دستانم گذاشتم و مهار اشک را رها کردم . پیروز وقتی به اتاق آمد و ما در آن ال دید کنارم نشست و دستش را دورم پیچید و مرا در آغوش گرفت . در حالی که موهایم را نوازش میکرد با لحن ارامبخشی به زبان شیرین فارسی گفت : عزیزم ، کوچولوی دل نازکم . نمی خواستم اذیتت کنم . منو ببخش . من سر میز بهت گفتم : دوستت دارم بهار شیرینم . باور کن همین جمله رو گفتم البته قبول دارم که مقصر بودم و نباید اذیتتت می کردم . حالا بلند شدو دست و صورتت رو بشور بریم بیرون . می دونم حوصله ات سر رفته . بهت قول می دم دیگه با این زبان حرف نزنم . تو خیلی وقت داری این زبان رو یاد بگیری . اشکهایم را پاک رکدم و نشان دادم که او بخشیده ام . پیروز کمک کرد تا حاضر شوم  و بعد به همراه او به رستورانی رفتیم که بیشتر مشتریانش ایرانی بودند البته کسی به فارسی صحبت نمیکرد اما وقتی پیروز با کلمه ای فارسی حالشان را می پرسید آنها نیز فارسی پاسخ می دادند . همین باعث دلگرمی ام شد و فهمیدم که تنها نیستم . پیروز وقتی متوجه شد که با رفتن به این رستوران تا چه حد روحیه را به دست آورده ام اغب اوقات مرا به آنجا میبرد . با اینکه در آن رستوران کسی با کسی دوست و همنشین نبود به هر حال بوی وطنم را میداد و همین مرا راضی میکرد .

 


نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 01:06 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم