تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل بیستم ...

رمان ایرانی بوسه تقدیر

هفت ماه از آمدنم به سوئد می گذشت . کم کم به محیط زندگیم عادت کردم و پذیرفتم که زندگی جدیدی را آغاز کرده ام . اوایل سفرم این پذیرش آسان نبود . گاهی اوقات به قدری دلتنگ می شدم و دلم هوای ایران را می کرد که هیچ چیز نمی توانست راضی ام کند . در این موقع آنقدر می گریستم که پیروز مجبور می شد برای دلداریم به هزار حیله متوسل شود و مانند کودکی به من وعده و وعید دهد . البته او به وعده هایش عمل میکرد و همسر خوبی بود . من با او هیچ مشکلی نداشتم تنها مشکل من با او دوستان زنی بودند که داشت . بخصوص از زمانی که از کارهایش در شرکت و همچنین مارتینا صحیت می کرد احساس می کردم نمی خواهم چیزی بشنوم . اوایل زیاد حساسیت نشان نمی دادم اما کم کم حس می کردم تحمل خنده ها و صحبت های او را با مارتینا ندارم بخصوص که گاهی اوقات از خانه با او تماس می کرفت و برای مدت طولانی با او صحبت میکرد . از حرفهایش چیزی سر در نمی آوردم چون هنوز نتوانسته بودم زبان سخت آن کشور را که تلفیقی از چند زبان بود یاد بگیرم . این جور مواقع روی مبل می نشستم و با اینکه چشم به تلوزیون دوخته بودم از درون حرص میخوردم . گاهی پیروز کنارم می نشست و همونطور که دستش را دور شانه ام می انداخت و مرا به خود می فشرد به صحبتش با او ادامه می داد . در این حال آنقدر از دستش شاکی می شدم که دلم میخواست سرش فریاد بکشم اما تنها کاری که میکردم این بود که خودم را از آغوشش بیرون بکشم و به بهانه ای به اتاق بروم . در این مدت چند بار با پدر و مادر و پوریا تلفنی صحبت کرده بودم اما مکالمه هایم در حد سلام و احوالپرسی و خبر گیری از سلامتی آنان و دادن خبر سلامتی خودم بود . در تمام این مدت فرصتی نشد که با مادر مفصل صحبت کنم . البته من نیز حرفی برای گفتن نداشتم . کسی اطرافم نبود که بخواهم از آن صحبت کنم . هر بار که تلفن میکردم از مادر می خواستم به پریچهر و پردیس و صادق و سروش هم سلام مرا برساند . دلم برای مادر می سوخت طفلی یکی از دخترانش به شهر دوری رفته بود و دختر دیگرش به کشوری دورتر . فقط خواهر بزرگم پریچهر بود که خانه او هم با مادر فاصله داشت اما همان دلم را گرم میکرد دست کم یکی از دخترانش نزدیکش است . پریچهر به تازگی برایم نامه فرستاده بود . البته خبر هایی که پریچهر در نامه اش نوشته بود از خودش و کودکش و صادق و پدر و مادر بود . او مثل همیشه آنقدر متانت داست که جز خودش و چیز هایی که مجاز به گفتن بود چیز دیگری نمی کفت . پریچهر عکسی از پدرام کوچکش را برایم فرستاده بود که در ان عکس پسرش خیلی به صادق شبیه بود . عکس پدرام خواهر زاده ام را بوسیدم و آن را در قاب کوچکی گذاشتم و کنار میز ارایشم قرار دادم . بعد از مدتها انتظار نامه ای از پردیس به دستم رسید که چهار صفحه بود . از رسیدن آن نامه به قدری خوشحال شدم که چندین بار برتا را بوسیدم و به او گفتم : متشکرم . متشکرم . نامه پردیس را مانند شی گرانبها به قلبم فشرم و از ضخیم بودن آن دچار هیجان شدم . می دانستم پردیس مام چیزرهایی را که مایل به شنیدن هستم برایم نوشته است . او بر خلاف پریچهر همه چیز را کامل تشریح میکرد . بطوریکه خودم را در بین آنها احساس می کردم . پردیس بعد از کلی سلام و احوالپرسی برایم نوشته بود اوضاع در خانواده عادی و مثل همیشه است . هنوز پوریا با توپ به درختان بیچاره ضربه میزند و هنوز مادر همان تکیه کلامش را بر زبان دارد : وا حاج آقا مگه میشه ؟ و پدر با خنده میگوید : چرا نمیشه خانم . از این نوشته پردیس کلی خندیدم بطوریکه ناخوداگاه اشک از چشمانم جاری شد . او اوضاع خانواده را طوری نوشته بود که مو به مو آنچه را میخواندم احساس میکردم . پردیس از خودش و سروش نوشته بود که سروش مثل کسی که بخواهد دنیا را بگیرد کار میکند و او برای اینکه شلوار سروش دو تا نشود مرتب خرج میکند . البته جلوی آن نوشته بود زیاد جدی نگیر و سپس نوشته بود که هنوز از بچه خبری نیست و در ادامه اضافه کرده بود که نه که فکر کنی نازا هستم بلکه هم من هم سروش ، البته بیشتر من فکر میکنیم هنوز یکم زوده . بذار عمه تا فرصت میکنه برام حرف دراره بعد با آوردن یک پسر کاکل زری و یک دختر پیرهن زری حالش رو میگیرم . نامه پردیس مجموعی از طنز و شوخی بود و عجیب اینجا بود که با اینکه سنندج بود اما از تهران بهتر از هرکسی خبر داشت . پردیس نوشته بود : نیشا با مردی که افسر نیروی هواییست به نام اردشیر نامزد کرده و قابل توجه خواهر خوبم که خانواده اردشیر اصفهانی هستن و سر مهریه با عمو کلی چک و چونه زدن بطوریکه عمو از دادن نیشا به انان دل چرکین است . اما نیشا که احمد پسر توران خانم رو دیده بود از ترس اینکه مبادا زن آن غول بی شاخ و دم شود پایش را کرده در یک کفش که اردشیر را می خواهد و عمو حریف خیره سری او نشد ، عاقبت رضایت داده و آن دو نامزد کردند و قرار است بعد از محرم و صفر عقد کنند . نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم : باز خدا رو شکر که عمو به زور او رو به احمد نداده . پردیس از نوید هم نوشته بود که روی دست نیما بلند شده و به زن عمو گفته برایش دست بالا کنند و همسر محبوب او کسی نیست به جز شیدا خانم گل که با زبانش پسر عموی رشید ما را تور کرده و خواسته به این طریق از نربان موفقیت بالا برود اما بیچاره خبر نداره که این نردبان فقط مخصوص دزدهاست و خبری آن بالا ها نیست . به اینجای نامه که رسیدم از ته دل خندیدم . پردیس استعداد خوبی برای انتقال احساساتش داشت . دیگر نوشته بود که چطور عمه را دست انداخته و یا چطور دم جاری اش را که قصد فضولی در کارش داشته چیده است . پردیس در آخر نامه اش از من خواسته بود جواب نامه اش را بدهم و بگویم که زندگی ام با پیروز چطور است و آیا اینکه خبری از بچه هست یا نه و جمله اش را با این جمله پایان داده بود که در انتظار جواب نامه ات روز و شب ندارد و خواب و خوراک را برای خودش و همسرش حرام میکند . پردیس . حتی خداحافظی اش هم با طنز بود و می داستم که او سروش را بیشتر از آن دوست دارد که بخواهد خواب و خوراک را از او بگیرد . همان لحظه جواب پردیس را نشوتم . برای او نوشتم که از زندگی ام راضی هشتم و اوضاعم بد نمیگذره . کمی از وضعیت زندگی ام و همچنین از اخلاق خوب پیروز نوشتم اما برای او ننوشتم که به تازگی به تلفن هایش حسودی میکنم زیرا می دانستم از پردیس بعید نیست به پیروز زنگ بزند و در این مورد به او سفراش کند . هر چقدر تواسنتم از خوبی ها برایش نوشتم اما دوست نداشتم به او بگویم مکه گاهی دلم برای هوای تهران و حتی دیدن کسی را میکند که هنوز نتوانستم فراموشش کنم . نامه من برخلاف نامه پردیس یک صفحه بود . در اخر برای او نوشتم از چیزی که پرسیده بود خبری نیست و فکر هم نمیکنم حالا حالاها خبری باشد . به او اطمینان دادم به محض اینکه خبری شود قبل از هر کس او را در جریان بگذارم . پس از اتمام ان ، ان را به تام دادم و از او خواستم که همان لحظه آن را پست کند . بعد از ظهر وقتی پیروز به خانه آمد نامه پردیس را برای او خواندم البته نه همه قسمتهای آن را و پیروز از شدت خنده ریسه میرفت .

چند ماه دیگر گذشت و در این مدت من پیسرفت خوبی در یاد گیری زبان کردهب ودم به طوریکه صحبت ها را کم و بیش متوجه میشدم اما هنوز خیلی کامل و خوب نمی توانستم صحبت کنم و بیشتر ترجیح می دادم ششنونده باشم . در این مدت به جشنی دعوت شدیم که جشن سال نو بود . آن شب لباس بلندی به رنگ مشکی به تن کردم و پالتویی از پوست روی آن پوشیدم اما همینکه از خانه خارج شدم احساس سرمای شدیدی کردم . سرمای کشور سوئد تنها چیزی بود که هنوز به آن عادت نکرده بودم .با اینکه بخاری ماشین روشن بود اما بریام کافی نبود . تا به مهمانی که در کاخی بزرگ و زیبا بود برسیم لب و ددانم از سرما کبود شده بود . پسروز وقتی دید که دندانهایم ا ز سرما به هم می خورد یک دستش را دور شانه ام گذاشت و مرا تنگ در اغوش گرفت و با دست دیگرش ماشن را هدایت . او عقیده داشت که آنقدر خودم را در خانه حبس کرده ام که حتی برای قدم زدن از خانه خارج نمی شوم و به خار همین بدنم هنوز به سرما عادت نکرده است . اما خوبی میدانستم میدانستم همیشه از سرما عاجز بوده ام و این کارها فرقی به حالم نداشت . تعدادی از مهمانان را میشناختم زیرا آنان را در مهمانی خانه پیروز دیده بودم . مارتینا هم آمده بود او لباس بابا نوئل به تن کرده بود و لبها و گونه هایش را به طرز خنده آوری سرخ کرده بود . موهای طلایی و درخشانش زیر نور پرژکتورهای بزرگ سالن میدرخشید . او به محض دیدن من و پیروز جلو آمد و پس از دست دادن با من ، صورت پیروز را بوسید . فکر کردم اشتباه میبینم . پیروز متوجه تعجب من شد و گفت : عزیزم این یک رسمه که در شب کریسمس مثل سال نوی خودمان کسانی که تعلق خاصی نسبت به هم دارند ، همدیگر رو میبوسند . بعد در حالی که به رویم لبخند میزد گفت : عشق من زیاد تعجب نکن چون من و تو هم باید طبق این رسم همدیگر رو ببوسیم و من بی صبرانه منتظر تحویل سال هستم . پیروز میخواست کار مارتینا را توجیه کند . اما برای من این توهین بزرگی بود به خصوص که او خیلی ساده میگفت کسانی که تعلق خاصی نسبت به هم دارند . سعی کردم رفتارم عادی باشد اما قلبم تیر میکشید . پیروز دستش را دور کمرم انداخت و مرا به طرف دوستان دیگرش برد تا به این ترتیب اثر بدی را که رفتار مارتینا در ذهنم گذاشته بود در ذهنم پاک کند . اما از حالت عصبی اش می خواندم که او نگران فکری است که من درباره او و مارتینا میکنم و دقیقا این همان چیزی بود که من در حال انجام آن بودم . از مارتینا با آن خنده های بی تکلف و ساده اش و لباسی که او را چون دلقکی نشان میداد ، متنفر شده بودم . از پیروز هم دلزده و نارحت بودم با این وجود حتی خم به ابرورم نیاوردم و سعی کردم رفتارم خیلی عادی باشد . نیمه شب برای لحظه ای چراغها خاموش شد و بعد روشن شد و این نشانی برای تحویل سال نو میلادی بود . اما من عید خودمان را که همه دور هفت سین می نشستیم ، به آن ترجیح میدادم . همانطور که پیروز گفته بود افرادی که در سالن بودند همدیگر را میبوسدند و با شادی سال نو را به هم تبریک گفتند . پیروز خم شد تا من را ببوسد و من ناخوداگاه سرم را چرخاندم . دوست نداشتم به او اجازه بدهم مرا ببوسد و به خصوص اینکه هنوز به خاطر کار مارتینا توجیه نشده بودم ، او خیلی عادی و بدون اینکه اتفاقی افتاده باشد جلوی چشم من همسرم را بوسیده بود و من نمی توانستم مطمئن باشم که دور از چشم من آن دو چه رابطه ای با هم دارند . پیروز لحظه ای به من نگاه کرد ، نشان دادم که متوجه او نیستم اما کاملا احساس میکرم که میفهمد ناراحتی من از چیست . لحظاتی بعد باز مارتینا نزدیک من و پیروز آمد . این بار در دستش ظرفی میوه بود ، ابتدا با خنده ظرف را به طرفم گرفت و من دست او را رد کردم و گفتم میلی به خوردن ندارم . او بدون اینکه اصرار کند به طرف پیروز رفت و با خنده و شوخی می خواست اولین خوراکی سال نو را خودش در دهان پیروز بگذارد . کاملا مشخص بود پیروز از رفتار او جلوی من راضی نیست اما در عین حال نمی تواست به او چیزی بگوید . مرتب با لبخندی که می دانستم طبیعی نیست از مارتینا می خواست دست از لودگی بردارد و او را به حال خودش بگذارد . اما او طوری با پیروز رفتار میکرد که گویی همسرش و یا کس نزدیکش است و این نشا میداد که میشه رفتاری خودمانی با او دارد . تا نیمه شب که برای دیدن مراسم آتش بازی از ویلای کاخ مانند خارج شدیم و تا زمانی که وارد ماشین شدیم تا به خانه برگردیم ساکت و صبور بودم اما از درون می سوختم . آنقدر به خود فشار آورده بودم که تمام دیده هایم را ندیده بگیرم مغزم در حال ترکیدن بود . در آن لحظه سرمایی احساس نمیکردم و قلبم چون کوه آتشفشان مواد مذاب به جای خون به رگهایم میریخت . احساس فریب خورده ای را داشتم که راهی دیگر برایش باقی نمانده است . دست پیروز به کمرم خورد . او میخواست مانند زمانی که به جشن میرفتیم مرا به خود بفشارد اما من خود را کنار کشیدم و بدون اینکه به او نگاه کنم سرم را به جهت مخالفش چرخاندم و از پشت به سیاهی شب چشم دوختم . صدای پیروز را شنیدم که از من معذرت می خواست و کار مارتینا را به حساب سادگی و از روی حماقتش می خواند . اما این چیزی را تغییر نمی داد . حدود یازده ماه بود که همسر او بودم و در این مدت به این اندازه از او متنفر و زده نشده بودم . به منزل که رسیدیم پالتو را ازتن کندم و آن را روی مبل هال انداختم سپس بدون اینکه کلامی با او صحبت کنم از پلکان بالا رفتم و خود را به اتاق خواب رساندم و در را از داخل قفل کردم و بعد از تعویض لباس به رختخواب رفتم . اما عجیب بود که خیلی زود خوابم برد و ان طور که فکر میکردم بی خوابی به سرم نزد . صبح روز بعد وقتی چشمانم را باز کردم متوجه شدم که آن شب را بدون پیروز سر کرده ام . برای اینکه بدانم کجاست از تخت پایین آمدم و در اتاق پایین آمدم و در اتاق را باز کردم و از روی پلکان سرک کشیدم . هیچ صدایی به گوش نمی رسید . برتا و تام دو هفته مرخصی داشتند و به خانه دخترشان در نروژ رفته بودند . نمی دانستم پیروز کجاست . یک لحظه فکر کردم که نکند او شب گذشته را خارج از خانه سپری کرده و همین فکر مرا از طبقه بالا به پایین کشاند . به اطراف نگاه کردم و او را دیدم که روی کاناپه اتاق پذیرایی به خواب رفته و به جای پتو پالتوی مرا روی خودش کشیده بود . از اینکه اینگونه به خواب رفته بود دلم برایش سوخت . بریا جبران کاری که کرده بودم به آشپزخانه رفتم و صبحانه مفصلی فراهم کردم و چون رویم نمی شد او را صدا کنم تلوزیون را روشن کردم تا سر و صدای آن او را بیدار کند . همین طور هم شد . پیروز بعد از برخاستن از خواب به حمام رفت و بعد از دوش و اصلاح با ظاهری مرتب و اراسته به آشپزخانه آمد . او در مورد جریان شب گذشته هیچ چیز به رویش نیاورد چویی چنین چیزی اتفاق نیافتاده بود . با خوشحالی نگاهی به میز صبحانه انداخت و بعد لبخندی به من زد و گفت : عزیزم صبح اولین روز سال نو مبارک . من نیز به او تبریک گفتم و این اولین آشتی قهر بی سر و صدایمان بود . پیروز گردنبندی زیبا که با سنگهای قیمتی تزیین شده بود به مناسبت سال نوی میلادی به من هدیه داد و من هم کروات گران قیمتی به رنگ طوسی به او هدیه دادم . با وجود مبود برتا و تام من و پیروز خودمان به کارهای خانه می رسیدیم و این تجربه شیرینی برای من بود . پیروز از پس کار خانه به خوبی بر می آمد و بیشترین قسمت کار را او انجام میداد . من فقط آشپزی می کردم و غذاهایی را که یاد گرفته بودم می پختم . با وجودی که تمام سعی ام را می کردم که غذاهایم به خوشمزگی غذاهایی باشد که برتا می پزد اما فکر میکردم اینطور نیست و همیشه یک چیز کم دارد اما پیروز با چنان اشتهایی دست پختم را میخورد و به به و چه چه می کرد که فکر میکردم بهترین آشپز در تمام جهان هستم . در این مواقع به او نگاه میکردم تا متوجه شوم که دستم انداخته یا نه . اما وقتی میدیدم کم مانده ته ظرف غذا را بلیسد یقین میکردم که به من دروغ نمیگوید . دو هفته از تعطیلات کریسمس از بهترین روزهای سال بودند اما با تمام شدن و برگشتن پیروز به سرکار باز هم آن احساس لعنتی به سراغم آمد . از مارتینا متنفر بودم و کار کردن پیروز در محیطی که او بود ، برایم زجر آور بود . برای گمراه کردن افکارم سعی کردم کتابهایی به همان زبان بخوانم تا هم زبانم را تقویت کنم و هم اینکه بتوانم سرگرمی داشته باشم . سه روز بعد از تمام شدن تعطیلات نامه پردیس به دستم رسید و من آن ا باز هم به قلب فشردم . برا خواندن نامه به اتاقم رفتم تا برتا و تام شاهد ذوق های بچه گانه من به هنگام خواندن نامه نباشند . به محض رسیدن به اتاق روی تخت شیرجه دم و نامه را باز کردم . پردیس کارت پستالی با منظره زیبای شیرازو حافظیه برایم فرستاه بود و سال نو میلادی را به من تبریک گفته بود . برایم آروزی شادمانی کرده و پیشاپیش سالگرد ازدواجم را با پیروز تبریک گفته بود . همان لحظه به یاد آوردم که چند وقت دیگر سالگرد ازدواجم با پیروز است . نامه پردیس برخلاف قبل دو برگ بود اما همان هم برای من خیلی ارزش داشت . پردیس از حال پدر و مادر پوریا و پریچهر و صادق و پدارم کوچک نوشته بود و بعد نوشته بود که نیشا و ارشیر عقد کرده اند و قرار است بعد از عید نیشا به خانه بخت برود . نوید هم با شیدا نامزد کرده بود . یاسمین هم باردار بود . نامه پردیس خیلی زود تمام شد اما خوبی اش این بود که میدانستم چه خبرهایی است . هر وقت دیگر بود از شنیدن اینکه یکی از دختر عموهایم قرار است ازدواج کند ذوق زده می شدم و به فکر تهیه لباس می افتادم اما با بعد مسافتی که وجود داشت می دانستم نباید برای عروسی نیشا و نوید دلم را خوش کنم . سه هفته بعد سالگرد ازدواجم بود ، پیروز از قبل میزی در رستوران رزرو کرده بود که برای گرفتن جشن دو نفره ای به آنجا رفتیم . او می خواست مانند سال قبل جشنی در خانه بگیرد که من مانع انجام این کار شدم چون دوست نداشتم به غیر او خودمان افراد دیگر هم در جشنمان حضور داشته باشند . آخر شب وقتی به خانه برگشتیم متوجه شدم هال خانه به کاغذ رنگی و چراغهای چشمک زن تزئین شده و شمعی زیبا روی میز گذاشته شده و دو هدیه نیز کنار شمع قرار دارد . فهمیدم جز برتا و تام کسی این محبت را به من و پیروز نمیکند به پیروز نگاه کردم و از اینکه آن دو موجود دوست داشتنی را در جشنمان شریک نکرده بودم خیلی متاسف شدم . فردای ان روز پیروز جشن دیگری در خانه به پا کرد و من و خودش برتا و تام تنها مهمانان آن بودیم . ماهها پشت سر هم می گذشتند و زمستان سپری شد . عید نوروز من با کمک برتا سفره هفت سین چیدم . خیلی دوست داشتم برای دیدن خانواده ام به ایران بروم اما چیزی به پیروز نگفتم . پیروز قصد داشت مرا برای دیدن کشور ایتالیا ببرد . او از آثار دیدنی آن کشور و کلیسای واتیکان و برج معروف پیزا و خلی جاهای دیگر برایم حرف زد و من از اینکه می توانستم کشوری را که پیروز آن را مهد باستان می نامید از نزدیک ببینم خوشحال و ذوق زده بودم . چهار هفته به کشور ایتالیا رفتیم و در این مدت آنقدر به من خوش گذشت که دلم نمی خواست این چهار هفته تمام شود اما وقتی به خانه خودمان برگشتیم به پیروز گفتم هیچ کجا خانه خودمان نمی شود . پیروز مرا در آغوش گرفت و حرفم را تایید کرد . بعد از برگشتن پیروز به سرکار من نیز بی کار ننشستم و با خواندن کتابهایی که او در خانه داشت و متعلق به زمان دانشگاهش بود می خواستم اطلاعاتم را زیاد کنم . پیروز مرتب تشویقم می کرد برای رفتن به دانشگاه خودم را آماده کنم و من نیز بدم نمی آومد تحصیلات دانشگاهی ام را ادامه بدهم . بعضی اوقات هم خود او کمکم می کرد . اوایل ماه جولای که به عبارتی تیر ماه خودمان بود پیروز می خواست بریا انعقاد قرار دادی به دانمارک برود و این کار چون مربوط به کارهای شرکتش بود قرار نبود مرا همراه خودش ببرد . پیروز مدت سفرش را دو هفته تخمین زده بود . او سفارش مرا خیلی سفت و سخت به برتا و تام کرد و از آنان خواست نگذارد زیاد تنها بمانم . به تام گفت که گاهی مرا برای گردش با اتومبیل بیرون ببرد اما من کارهای مهمتری داشتم . آخر همان ماه قرار بود برای دادن آزمون به یکی از دانشگاهای همان شهر بروم و هنوز کلی درس بود که باید میخواندم . پیروز رفت و من با خودم فکر می کردم که این دو هفته را چگونه برنامه ریزی کنم که تمام مدت مشغول باشم و تنهایی حاصل از نبود او آزارم ندهد . این اولین بار بود که مرا برای مدت طولانی تنها میگذاشت . همان شب پیروز به من تلفن کرد و گفت که به سلامت به دانمارک رسیده و به هتلی در شهر راندرس رفته و شماره اتاق و تلفن هتل را به من داد تا در صورت بروز مشکل بتوانم با او تماس بگیرم . شب اولی که او به دانمارک رفته بود تا پاسی از شب بیدار بودم و به او فکر می کردم . دوری اش با اینکه هنوز یک روز از آن نگذشته بود آزارم می داد و احساس می کردم دلم برایش تنگ شده است . از اینکه دو هفته باید بدون او سر می کردم با کلافگی خودم را روی تخت انداختم و سعی کردم بخوابم . هر دو روز یک بار سر ساعت مشخصی به او در هتل زنگ می زدم و با او صحبت می کردم . بعد از هر تلفن فکر میکردم که دلم خیلی هوای دیدارش را میکند و دوری اش بی تابم کرده است . یک هفته از سفر او گذشته بود و من برخلاف اینکه فکر میکردم خیلی کار برای انجام خواهم داشت حوصله هیچ کاری را نادشتم . دوست داشتم پیروز کنارم بود تا با او صحبت میکردم . دلم برای صحبت به زبان خودمان تنگ شده بود . به طرف تلفن رفتم تا به کسی زنگ بزنم . ابتدا تلفن خانه پدر را در ایران گرفتم اما نتواستم تماس بر قرار کنم . همین که خواستم تلفن را سر جایش بگذارم به یاد پیروز افتادم . فکر نمیکردم آن روز او در هتل باشد اما ناخودآگاه شماره تلفن هتل را گرفتم . با خود گفتم بریاش پیغام می گذارم به محض اینکه برگشت با من تماس بگیرد . برخلاف تماس با ایران خیلی زود توانستم شماره هتل را بگیرم . از مردی که گوشی را برداشت خواستم ارتباطم را با اتاق او که شماره آن سی و سه بود بر قرار کند . بعد از چند بوق ارتباط برقرار شد و من با خوشحالی فکرکردم صدای پیروز را خواهم شنید . اما شنیدن صدای زنی که تلفن را جواب داد یک لحظه فکر کردم اشتباه کرده ام و یا اطلاعات هتل اشتباه تلفن را وصل کرده است . با تردید و صدایی که کمی لرزش داشت به زبان سوئدی که تازه آن را یاد گرفته بودم گفتم : اتاق سی و سه ؟

" بله با چه کسی کار دارید ؟ "

نام پیروز را به زبان آوردم و او گفت که گوشی را نگه دارم . دستهایم از بازو بی حس شده بود و بی جهت سعی میکردم گوشی را در دستم نگه دارم . اما آن را چون جان شیرین در گوشم چسبانده بودم و به صداهایی که از طرف دیگر به گوش می رسید دقت میکردم . صدای زن را شنیدم که نام پیروز را بدون پسوند و پیشوند صدا کرد و مطمئن شدم که آن زن نمی تواند خدمتکار هتل باشد که بریا نظافت به اتاق او رفته است . نمی دانستم ایا باید با او صحبت کنم یا تلفن را قطع کنم . گلویم خشک شده بود و دلم از ضعف مالش رفت . هنوز ارتباط برقرار نشده بود و من دعا میکردم کسی که گوشی را بر میدارد غیر از پیروز باشد . دوست نداشتم صدای او را بشنوم و آروز می کردم مسئول هتل اشتباه کرده باشد و آن زن نیز متوجه نشده باشد که من با چه کسی کار دارم . در این افکار بودم که صدای پیروز را از پشت خط شنیدم : بله بفرمایید ؟ لبم را به دندان گرفتم و چشمانم را بستم . پیروز بار دیگر گفت : بله . اما من نتوانستم حتی صدایی از خودم در بیاورم . پیروز شخصی را مخاطب قرار داد و گفت : کی با من کار داشت ؟ نفهمیدم آن زن چه گفت اما صدای زن را از پشت گوشی شنیدم که گفت : الو ، الو . وبعد گوشی قطع شد . گوشی را قطع کردم و خودم را روی تخت رها کردم . فکر کار نمیکرد . به جایی مات زده بودم و در ذهنم صحنه چند لحظه قبل را مرور میکردم . صدای زن آشنا نبود اما به طرز آشنایی صحبت میکرد . خدای او چه کسی می تواسنت باشد . پس دلیل اینکه پیروز اصرار نکرد با او بروم این بود که زنی همراه بود . اما چه کسی ؟ ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد . ناخودآگاه از روی تخت بلند شدم و دوباره سرجایم نشستم و در همان حال با صدای بلندی گفتم : اره خودشه . همون زنیکه کثافت بد ترکیبه . امکان نداره اشتباه کنم . فقط اونه که لهجه ای این چنین می تونه داشته باشه . اما چرا پیروز ؟ با دست سرم را گرفتم و مدتی به همان حال ماندم . هزار فکر به سرم زد که باز هم مثل همیشه فکر خودکشی از همه آنها عملی تر و کارسازتر به نظر میرسید . از جا بلند شدم و به جلوی میز آرایشم رفتم . نگاهم روی نوشته ای که پیروز روی آینه اتاقم نوشته بود : نگین عشق و رویای من ، دوستت دارم برای همیشه . پوزخندی زدم و با خودم گفتم : کثافت ، منم میتونم تو رو اینجور دوست داشته باشم . از روی حرص و عصبانیت گریه گرفت و با حرص برس گرانبهایی را که از عاج بود و با قطعات طلا تزئین شده بود و پیروز آن را به مناسبت سالگرد ازدواجمان برایم خریده بود ، برداشتم و آن را محکم به روی نوشته او روی شیشه کوبیدم . صدای شکستن آینه گوشم را آزرد اما این بدتر از شکستن قلبم نبود . به این قانع نشدم و باز هم برس را بردشاتم و ان را آنقدر به لبه آهنی میز کوبیدم که صد تکه شد . دلم میخواست باز هم خشم خود را با شکستن چیزهای دور و برم خالی کنم اما از دستم خون میچکید و خون آن به روی موکت سبز رنگ اتقا خواب می چکید اما من تلاشی برای بند آمدن خون آن نداشتم . دستم میسوخت اما قلبم بیشتر جریحه دار شده بود . بازهم به یاد ایران و عمو و جدایی ام از شاب افتاد م . با صدای بلند به گریه افتادم و همان لحظه صدای برتا را شنیدم که پشت از در اتاق خواب مرا صدا میکرد . با گریه به او گتم مرا تنها بگذارد و بدون اینکه ناراحت این باشم که صدایم به گوش او می رسد گریه کردم آنقدر که احساس سبکی کردم اما خشم و نفرتم به پیروز هنوز سرجایش بود . برتا ساعتی بعد به اتاقم امد و زا دیدن دستم که بریده شده بود و خونش تمام لباسها و قسمتی از موکت و رویه تخت را آلوده کرده بود . به سرعت دستم را پانسمان کرد و مرا به رختخواب برد و با دادن مسکنی مرا وادار به خوابیدن کرد . با اینکه خسته و افسرده بودم . اما دلم نیمخواست خواست بخوابم اما قرص مسکنی که فکر میکنم خواب آور هم بود خوب اثر کرد و من تا شب خوابیدم . برتا شام را به اتاقم آورد اما من میلی به خوردن نداشتم و او بود که به زور چند لقمه به خوردم داد . شب پیروز به خانه زنگ زد اما من به برتا گفتم که بگوید خوابیده ام . یپروز از برتا حالم را پرسد و برتا برای اینکه او را نگران نکند گفت که حالم خوب است . صبح روز بعد از خرده های شیشه خبری نبود اما برس خرد شده در پلاستیکی جمع شده بود در کشوی میزم قرار داشت . با نگاه کردن به ان با حرص کشوی میزم را بستم و از اتقا خارج شدم . پیروز روز بعد بار دیگر به خانه زنگ زد و من باز هم به برتا گفتم که به او بگوید که با تام از خانه خارج شده ام . اما برتا به پیروز گفت که خانم مال نیست که با شما صحبت کند . پیروز ار برتا خواست که تلفن را به من بدهد اما من باز هم حاضر نشدم که با او صحبت کنم . دو روز بعد با اینکه هنوز سه روز به پایان مدت سفرش باقی مانده بود بیخبر به خانه برگشت . من در هال نشسته بودم و در افکارم غرق بودم که پیروز با چمدانی وارد شد . با دیدن او نگاهی به سرتا پایش انداختم . دلم فشرده شد . شاید هر وقت دیگر بود با گریه خودم را به آغوشش می انداختم تا باور کنم هنوز تکیه گاهی دارم اما او دلم را شکسته بود و نمی تواستم گناهش را ببخشم . پیروز با لبخند چمدانش را به زمین گذاشت و دستانش را بریا من باز کرد . شاید توقع داشت مانند سگ خانگی با دیدن او دم تکان دهم و به طرفش بدوم و خود را به پاهایش بمالم . از جا بلند شدم و بدون اینکه به او محل بگذارم از پله ها بالا رفتم و به اتاقم پناه بردم . لحظه بعد پشت سرم وارد اتاق شد و در حالی که به طرفم می امد گفت : عزیزم این شایسته خوش آمد گویی به مرد عاشقی نیست که از دوری همسر کوچک و عزیزش نوانست طاقت بیاورد و کار را نیمه کاره رها کرده و دیوانه وار به سوی او شتافته است . دندانهایم را به هم فشار دادم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم . اما از درون می لرزیدم . پیروز نزدیکم آمد و خواست مرا در آغوش بگیرد . با خشم فریاد زدم : دست به من نزن کثافت . دستهایش روی هوا خشکید و هاج و واج نگام کرد . باورش نمی شد که چنین استقبالی از او بکنم . لحظه به من نگاه کرد و بعد به خود آمد و گفت : نگین چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ و بعد مثل اینکه تازه متوجه باند دستم شده بود قدمی به جلو برداشت و گفت : دستت چی شده ؟ تو این خونه چه اتفاقی افتاده ؟ خواست دستم را بگیرد که آن را کشیدم و با همان عصبانیت گفتم : در این خونه خبری نبوده اما بدون شک تو اون هتل خراب شده ای که جنابعالی مهمان آن بودی حتما خبرهایی بوده . پیروز گنگ به من نگاه کرد و گفت : تو هتلی که من بودم ؟ نمی فهمم چی می گی . با فریاد گفتم : باید هم نفهمی چی می گم . منو به این خراب شده آوردی که بتونی راحت تر به کثافت کاری هات ادامه بدی . چهره پیروز در هم شد اما به آرامی گفت : عزیزم تو الان عصبانی هستی . بهتره کمی ارام باشی . ما در این مورد صحبت میکنیم . من منظورتو نمی فهمم اما باور کن برای بستن قرار داد مجبور شدم به این مسافرت بروم . قسم میخورم این مسافرت همانقدر سخت بود که تنها ماندن در این خانه باعث آزار تو شده . اما عزیزم جبران میکنم . دوست داری با هم به مسافرت بریم ؟ هر چقدر پیروز خونسرد و ارام بود من به نهایت انفجار رسیده بودم به خصوص که نمی فهمید من چه میگویم یا اینکه خودش را به آن راه زده بود . خواست دستم را بگیرد که با فریاد گفتم : بهت گفتم به من دست نزن . دیگه نمی خواد ادای همسران خوب رو برام در بیاری . تو فکر میکنی من از تنهایی جنون به سرم زده ؟ نخیر آقا من به تنهایی عادت دارم درد من اینه که یا خودت رو به خریت میزنی یا فکر میکنی من اونقدر خرم که چیزی را که گفتی به راحتی قبول کنم . پیروز نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد و گفت : نگین خودتو کنترل کن . آروم باش عزیزم ، خوب نیست تام و برتا صدای جر و بحث من و تو بشنون .

" هر کی می خواد بشنوه بذار بشنوه که من تو چه جهنمی زندگی میکنم . بذار به غیر از من اونا هم بدونن شوهر کثافت و نامردم به بهانه کار و بستن قرارداد با زنی بلند میشه می ره جای دیگه کیفشو بکنه . پیروز من از این ناراحت نیستم که تو اینقئدر هرزه و پست باشی اما دلم یم سوزه که فکر میکنی که من اونقدر احمق و کودنم که به خودت زحمت نمی دی بهم راستشو بگی . بهم بگی که آغوش یک زن اونم زن احمقی مثل من برات کمه و دوست داری زنای دیگه رو هم تجربه کنی . پیروز خیره و ثابت به من نگاه میکرد گویی تازه متوجه شده بود که من از چه حرف میزنم و عصبانیت من از کجا آب میخوره . با ناراحتی دستی به صورتش کشید و سرش را چرخاند و تازه متوجه شکسته شدن آینه میز آرایش شد . نگاهی به دستم انداخت و آهی کشید و بعد لبه تخت نشست . ناراحتی از چهره اش میبارید و چشمانش تیره تر از حد معمول شده بود . مدتی سکوت کرد و بعد گفت : روز سه شنبه به هتل زنگ زدی ؟ نمی خواستم جوابش را بدهم ما به خاطر اینکه بداند من صدای زن دیگری را از اتاق او شنیده ام گفتم : بله همون موقع که غیر از خودت کس دیگری به تلفن جواب داد من پشت خط بودم و هم صدای تو و هم صدای مارتینا را شنیدم . باز هم نفس نفس میزدم و احساس میکردم دچار حمله عصبی شده ام . دوست داشتم می تواسنتم خودم را بکشم اما بعد از تجربه ای که از مرگ پیدا کرده بودم می ترسیدم حتی به ان فکر کنم . پیروز با دیدن حالم بلند شد و به طرفم امد . لرزش تمام وجودم را گرفته بود با وجود گرمی هوا و با اینکه سردم نبود می لرزیدم . پیروز نزدیکم آمد و گفت : نگین قسم میخورم به تمام مقدسات به هر چیز که تو به اون اعتقاد داری اینطور که تو فکر میکنی نیبست . مارتینا برای من فقط یه همکاره نه چیز دیگه . اما در این مورد من از تو معذرت میخوام حق داری عصبانی باشی من به تو نگفتم که در این سفر مارتینا با من است چون میدونستم که حتما نارحت میشی اما باور کن سوئیت او از من جدا بود آن روز هم اتافاقی به اتاقم اومده بود تا گزارشی از قراردادهایم را به من بده . نگین باور کن من به تو دروغ نمیگم . دوست داشتم باور کنم اما این چند روز به حدی عذاب کشیده بودم که حد نداشت . پیروز جلو آمد . دستانش را دورم پیچید . این بار مقاومت نکردم . به پناهگاهی احتیاج داشتم تا ارامشم را باز یابم و جز آغوش او پناه دیگری وجود نداشت . هفته ها از آن موضوع گذشت . من کم و بیش او را بخشیده بودم . پیروز هم سعی میکرد کارش را با مارتینا در همان شرکت مختوم کند و دیگر از خانه با او تماس نمیگرفت اما من دوست داشتم که حتی دیگر با او کار کند . بی خود و بی جهت از مارتینا متنفر بودم . روزی برتا صدایم کرد و گفت از ایران تلفن دارم . سراسیمه به طرف گوشی دویدم و آن را برداشتم ابتدا فکر میکردم که مادر است و با توجه به اینکه حدود دو ماه می شد که از او خبر نداشتم حتما شده بود و به سوئد زنگ زده بود اما وقتی به تلفن جواب دادم فهمیدم که پردیس پشت خط است از خوشحالی فریاد کشیدم . پردیس از سنندج زنگ میزد و گفت که همه خوب هستند . پردیس مثل همیشه نبود و مثل این بود که ناراحت است . من چهره اش را نمی دیدم اما از طرز صحبتش فهمیدم که باید اتفاقی افتاده باشد که او چنین بی حال و ناراحت صحبت میکند . از او پرسیدم : خبری شده ؟

" نه چطور مگه ؟ "

" آخه احساس میکنم ناراحتی . "

" شاید دیروز سرما خوردم فکر میکنم به خاطر این باشه . "

هنوز قانع نشده بودم . سرماخوردگی چیزی نبود که بتواند پردیس را چنین افسرده و غمگین کند . بار دیگر حال پدر و مادر و پوریا را پرسیدم و او مرا مطمئن کرد که همه خوب هستند . پردیس بعد از چند کلمه مختصری از احووال نیشا و نامزدش گفت و همچنین خبر عقد نوید و آمدن خواستگار برای نوشین را داد و چیز دیگری نگفت . بعد از گذاشتن گوشی به فکر فرو رفتم . یک سال و نیم بود که خانواده ام را ندیده بودم . دلم برایشان خیلی تنگ شده بود . کم کم باید به این فکر می افتادم که سفری به ایران داشته باشم و به دیدن خانواده ام بروم . تصمیم گرفتم همان شب این موضوع را با پیروز در میان بگذارم . پیروز از این موضوع استقبال کرد و گفت که در فرصت مناسبی به اتفاق هم به ایران خواهیم رفت . او این فرصت مناسب را تعطیلات کریسمس عنوان کرد که چیزی به آمدن آن نمانده بود و من نیز موافق بودم . پس از مکالکه کوتاهی که به پردیس کردم به خانه پدرم زنگ زدم و احوال آنان را جویا شدم . مادر بیشتر دوست داشت از حالم بپرسد تا اینکه خبری به من بدهد . می دانستم که دلش خیلی برایم تنگ شده بود . من نیز دلم برای آنها تنگ شده بود حتی برای زن عمو اما هر وقت که به عمو فکر میکردم متوجه میشدم که هنوز او را دوست ندارم و هنوز از دستش دل چرکینم . از مادر حال پریچهر و پردیس را پرسیدم . مادر گفت که امروز هر دو برای خرید لباس بیرون رفته اند . پرسیدم مگر خبریست که مادر گفت تا چند وقت دیگر مراسم عقد کنان نوشین و عروسی نیشا است . خندیدم و گفتم : مثل اینکه زن عمو خیلی به شما خندیده بود که حالا دو تا دو تا باید دختر شوهر دهد . مادر حرفم را تایید کرد اما زیاد خوشحال نبود . پس از خداحافظی از او به یادم افتاد که از او نپرسیده ام که چه کسی قرار است داماد آخر عمو بشود . با خودم گفتم عاقبت معلوم می شود . اما به فکر نوشین افتادم . او امسال دیپلم میگرفت و نسبت به نیشا که مدت زمان طولانی در خانه پدرش مانده بود خیلی زود ازدواج کرد . نمی دانستم آیا هنوز همان طور بی دست و پاست و سر به هواست یا اینکه یک سال و خورده ای که او را ندیده بودم اخلاقش را عئض کرده است . به یاد نیشا افتادم که نام نوشین را لاک پشت گذشاته بود از بس که کند کار میکرد صدای همه را در میاورد اما در عوض خیلی خونسرد و حرف گوش کن بود . همه خانواده عمو به خصوص نوید به او زور میگفتند . امیدوار بود دست کم شوهرش دیگر به او زور نگوید . صدای برتا را شنیدم که به پیروز خوش آمد می گفت . به خودم آمدم و از جا بلند شدم و بعد از کشیدن دستی به موهایم به استقبال او رفتم . کم کم به دومین سالگرد ازدواجمان نزدیک میشدیم و من برای رسیدن به آن لحظه شماری میکردم زیرا قرار بود پیش از سالگرد ازدواجم که کریسمس بود به همراه پیروز به ایران بروم . از همان موقع برای تمام خانواده هدایایی خریده بودم که به عنوان سوغات برایشان ببرم . این بار سالگرد ازدواجمان را پیش از کریسمس برگزار کردیم که پیروز به مناسبت آن سرویس جواهر زیبایی به من هدیه کرد که با خود فکر کردم وقتی به ایران رفتم آن را با خودم ببرم . همان شب هم دو بلیط که تاریخ آن دو هفته دیگر بود همراه هدیه اش به من تقدیم کرد . نمی دانستم از هدیه اش تشکر کنم یا ذوقم را از دیدن بلیط ایران نشان دهم . من نیز گردنبندی به پیروز هدیه کردم که رویش نامم نوشته بود و پیروز ازدیدن آن به حدی خوشحال شد که فکر نمیکردم این واکنش را نشان دهد. او همان لحظه از من خواست گردنبند را به گردنش بیاویزم و گفت که تا لحظه مرگ ان را از خودش جدا نخواهد کرد . دو روز بعد از مراسم سالگرد ازدواجمان نامه ای از پردیس به دستم رسید که با دیدن آن خیلی خوشحال شدم اما بعد از خواندن آن دنیا را پوچ و بی معنی دیدم . همه چیز خراب شده بود . تمام ذوق و شوقم از بین رفته بود . صدای شکستن روحم را شنیدم و از همه متنفر شدم . از همه آدمهای دنیا . احساس میکردم همه کسانی که دوستشان داشتم در توطئه ای بر ضد من شریک بوده اند و همه برای نابود کردنم نقشه کشیده بودند . این احساس تنفر از نزدیکترین کسانم مرا از درون فرو می پاشید . نیست میکرد و دوباره می ساخت اما دیگر آن ساخته شده من نبودم بلکه موجودی بود به نام تنفر . اولبن کاری که بعد از خواندن نامه پردیس کردم این بود که دو بلیطی که هر روز بریا رسیدن تاریخش لحظه شماری میکردم پاره کردم و تکه های آن را روی سرم مانند نقل عروسی پخش کردم . نامه پردیس را هم پاره کردم و با آن هم همین کار را کردم و بعد به سراغ چمدان های بسته شده ام رفتم و سوغاتی هایی را که با عشق و علاقه برای خانواده ام خریده بودم جمع کردم و بعد از صدا کردن تام به او گفتم که همان لحظه آنها را به صندوق کمک به بی سرپرستان تحویل دهد . بعد به طرف پارکی که در نزدیکی خانه بود رفتم و روی نیمکتی نشستم و به فکر فرو رفتم . هنوز کلمه به کلمه نامه پردیس را به یاد داشتم گویی آن را در روحم حک کرده بودند . پردیس نوشته بود :

هفته بعد قسمت آخر ...


نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 02:53 ب.ظ توسط محبوبه ... محبت دوستان |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم