تبلیغات
رمان ایرانی بوسه تقدیر - فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )

رمان ایرانی بوسه تقدیر

سلام به خواهر خوب و دوست داشتنی ام . امیدوارم هر روزت بهتر از روز قبل باشد و هیچ کسالت و نگرانی وجود نازنینت را نیازارد . نگین جان دل همه ما برایت تنگ شده است و لحظه ها را بریا دوباره دیدنت می شماریم نمی خواهم از حال خانواده برایت بگویم چون می دانم که خبرشان را داری . حال همه خوب است . اما مطلبی که باعث شد بریات نامه بنویسم این بود که می خواستم چیزی را برایت بنویسم ، که نتوانستم پشت گوشی مستقیم به تو بگویم . بارها از اینکه این ماموریت را به عهده گرفته ام از خودم متنفر شده ام اما این ماموریتی بود که هیچ کس به عهده من نگذاشت و من خودم خواستم قبل از آنکه خودت بفهمی خودم آن را به تو بگویم . نگین جان خوشحالم که آنجا نیستم تا واکنش تو را بعد از شنیدن خبری که می خواهم بریات بنویسم بینم اما فراموش نکن من این تجربه را پبش از تو کسب کرده ام . قبول میکنم فراموش کردنش سخت است اما غیر ممکن نیست . حرف خودت را به یادت می آورم . از تقدیر گریزی نیست . نگین مرا ببخش بدون اینکه خبر را به تو می دهم دلداری ات می دهم اما می دانم با هوش سرشاری که تو داری متوجه شده ای که این خبر از چه کسی می تواند باشد . نگشن شهاب ماه گذشته با دختری ازدواج کرده است . شاید فکز کنی دیوانه شده ام که هخبر ازدواج او را طوری می دهم که گوی خبر مرگش را می دهم اما این مهم نیست که او ازدواج کزده است مهم این است که همسر ا.و نوشین دختر عمویمان است . مرا ببخش که این خبر را به تو دادم اما تو خودت دیر یا زود می فهمیدی . سعی کن خوب فکر کن . به زندگیت و به پیروز فکر کن . امیدوارم نخواهی با شنیدن این خبر عشق و علاقه پیروز را نسبت به خودت نادیده بگیری . کانون زندگیت را خراب کنی . تو را هم به خدا می سپارم و منتظر نامه ایت هستم . قربانت پردیس .

مدتها روی صندلی پارک نشستم و فکر میکردم . شاید این نهایت خودخواهی ام بود اما من از ازدواج شهاب ناراحت نبودم . چه بسا که وقتی از او دل می کندم وقوع آن را پیش بینی میکردم . اما چرا ؟ چرا نوشین ؟ شاید شهاب می خواست با این کارش به من نیشخند بزند اما چرا عمو موافقت کرده بود ؟ چرا پدر جلوی این کار را نگرفته بود ؟ چرا نوشین او را قبول کرده بود ؟ وقتی به خودم آمدم هوا تاریک شده بود و من هنوز روی صندلی نشسته بودم و به دریاچه کوچک یخ بسته پارک چشم دوخته بودم . حتی متوجه نشدم با وجود لبا سکمی که در تن داشتم بدنم در حال یخ بستن است . نمی خواستم از جا بلند شدم . آنقدر خسته و افسرده بودم که دوست داشتم همانجا دراز بکشم . به راستی خوابم گرفته بود اما فکرم راحت تر شده بود . در آن لحظه به تنها چیزی که فکر می کردم لحظه ای خوابیدن بود . با خودم فکر کردم که چشمانم را می بندم و لحظه ای استراحت میکنم و بعد از جا بلند می شوم و به خانه بر میگردم . می دانستم هم اکنون پیروز بریا پیدا کردنم به تمام جاهایی که فکر میکرده می توانم باشم سر زده است . دوست نداشتم او را نگران کنم اما تمایلم به خواب آنقدر شدید بود که با خودم گفتم فقط یک دقیقه به چشمانم استراحت میدهم بعد به خانه میروم . سرم را روی سینه ام خم کردم و چشمانم را بستم . در حالتی بین خواب و بیداری بودم که صدای پیروز در گوشم طنین انداخت : تا بیا اینجاست . سپس درستان او را دور بدنم حس کردم و در یک لحظه احساس کردم در فضا معلق هستم . اخرین صدایی که شنیدم صدای آشنای پیروز بود که گفت : خدای من . نگین عزیزم بلند شو . تو نباید بخوابی . تام سریعتر ماشین رو بیار باید هر چه زودتر او رو به بیمارستان ببریم . و بعد زا آن دیگر هیچ چیز نشنیدم فقط صذای جویباری را می شنیدم که برایم چون نوای لالایی خواب آور و لذت بخش بود .

از خطر بزرگی جان سالمبه در برده بودم . مدت دو هفته کامل در رختخواب بودم تا تواسنتم سلامت اولیه ام را بدست بیاورم . پیروز هیچ وقت از من نپرسید که چرا بلیطها را پاره کرده بودم و چرا به آن پارک رفته بودم در حالیکه لباس کمی به تنم بود و چرا تا حد مرگ در سرما باقیمانده بودم . شای خودش فهمیده بود و شاید نامه ریز ریز شده پردیس را سر هم کرده بود و خوانده بود . به هر صورت او چیزی نپرسید و من نیز چیزی نگیفتم . پیروز حتی دیگر برای رفتن به ایران صحبتی به میان نیاورد و گذاشت تا خودم از او بخواهم مرا به ایران ببرم . اما من دیگر قصد برگشت نداشتم کسی را ببینم . قید همه خانواده ام را زده بودم اما هنوز نمی توانستم بگویم که از پردس هم بریده ام چون او را دوست داشتم . فکر میکردم تنها انسان صداق با من اوست . با این حال به نامه او پاسخ ندادم . به زمان بیشتری احتیاج داشتم شراط را آنطور که هست بپذیرم .

فصل بیست و یکم

دو سال و نیم بود که به سوئد آمده بودم . اکنون دیگر به طور کامل با زبان آن کشور آشنا شده بودم و تا حدودی نیز به اطرافم آشنایی پیدا کرده بودم . اکنون می تواسنتم برای خرید ه مرکز شهر بروم . کم و بیش دوستانی پیدا کردهبودم که یکی از آنها یارانی و نامش مینا بود . او اهل رامسر وبد و در فروشگاهی با او اشنا شدم . طریقه اشناییمان به این صورت بود که وقتی گوشه سبدش به دست من خورد معذرت خواس . البته این کلمه را به سوئدی گفت اما من ناخودآگاه به فارسی گفتم اشکالی نداره . او با تعجب به من نگاه کرد و من حرفم را تصحیح کردم و به زبان سوئدی به او گفتم که مهم نیست . اما او به زبان فارسی گفت : شما ایرانی هستید ؟ من نیز از دیدن کسی که فارسی صحبت میکرد ذوق زده شده بودم گفتم : بله . و او با خوشحالی با من دست داد . وقتی شب این خبر را به پیروز دادم در حالیکه به شوخی نفس عمیقی می کشید گفت : خدا رو شکر دیگه کمتر نق میزنی . حالا با این دوستت می تونی رفت و آمد کنی . و کمتر به پر و پای من بپیچی . منم می تونم یه نفس راحت بکشم . به پیروز نگاه کردم . با اینکه معلوم بود به شوخی این حرف را زده اما من از حرفش ناراحت شدم . بدون اینکه محلش بگذارم از جا بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا این خبر را به برتا بدهم . پیدا کردن دوستی مانند مینا افسردگی ام را کمتر می کرد . او زن خوبی بود . همسن پردیس بود و همسر مردی سوئدی شده بود . زندگی اش خیلی خوب بود اما هنوز بچه دار ننشده بود گویا مشکل از همسرش بود با این وجود او و همسرش همدیگر را خیلی دوست داشتند و یا دست کم اینطور وانمود میکردند . صحبت با مینا ناراحتی ام را کمتر میکرد زیرا احساس میکردم اخلاق پیروز تغییر کرد و کمتر به من توجه نشان میدهد . از طرفی از وقتی نامه پردیس را خوانده بودم نه به ایران زنگ زده بودم و نه نامه ای برایشان نوشته بودم . یک بار پدر به محل کار پیروز زنگ زده بود و جویای حال من شده بود که پیروز به او گفته بود که حال من خوب است و مشکلی در کار نیست . همان شب پیروز از من خواست تا با خانواده ام تماس بگیرم . اما من به بهانه های مختلف از آن کار سرباز میکزدم . روزی تازه از بیرون برگشته بودم که برتا گفت چند دقیقه پیش از امدنم مادرم به خانمان زنگ زده است . با شنیدن این خبر ناخودآگاه به طرف تلفن رفتم و شماره تلفن خانمان را گرفتم . دلم هوای شنیدن صدایش را کرده بود . ارتباط بدون هیچ مشکلی برقرار شد و من صدای مادر را شنیدم . مادر با شنیدن صدای من ذوق زده شده بود من نیز کینه ام را فراموش کردم . مادر گله مند بود که دوبار به من زنگ زده است که نبودم و پیغام گذاشته که با او تماس بگیرم اما هر چه منتظر شده خببری از من نشده و ناچار شده به پیروز زنگ بزند . با خنده به او گفتم حالا که زنگ زدم شما هم من را خجالت ندهید . از او حال همه را پرسیدم و مادر گفت : نگین چرا یه سر نمیای ایران . نکنه میخوای خبر مرگ ما رو بشنوی بعد بیای .

" اینطور حرف نزنین مامان . میام ... شاید بهار سال دیگه . "

" اوه تا اون موقع شاید من مرده باشم . "

" انشاالله که صد سال زنده باشید . پوریا چطوره ؟ "

" اونم خوبه . دیگه بریا خودش حسابی مرد شده . یک وقتهایی می ره به پدرت کمک می کنه ، تازگیها هم شده وردست عموت . " با شنیدن نام عمو خونم به جوش آمد و گفتم ک مگه پسرای عمو چه غلطی میکنن که پوریا رفته زیر دست اون . مگه نمی تونه به بابا کمک کنه .

" نه نگین جان این حرف رو نزن . طفلی عموت مریض احواله . نیما که نمی تونه چون خودش مطب داره . تازه مگه پوریا و نوید و نیما چه فرقی با هم میکنن . "

" خیلی فرق می کنن مگه بابا خیلی حالش خوبه که احتیاج به کمک نداشته باشه . "

" خدا نکنه نگین جان ، حال بابات خیلی خوبه اما عمو حالش بده . ماه پیش چند روزی تو بیمارستان خوابیده بود . "

با بی تفاوتی پرسیدم : چش بود ؟

" درست نمی دنم اما مثل اینکه کبدش ناراحته . "

شانه هایم را بالا انداختم حرف را به جای دیگر نشاندم . چند شب بعد پیروز هم خبر بیماری عمو را به من داد . مثل اینکه بیماری اش خیلی جدی بود که پدر به پیروز زنگ زده بود . اما من مایل به شنیدن خبری از او نبودم و با بی تفاوتی آن را ندده میگرفتم . اما هنوز یک هفته از آن موضوع نگذشته بود که بار دیگر پیروز از من خواست که اگر مایل هستم به ایران بروم . ب حالت مشکوکی به او نگاه کردم و پیروز در حالیکه دستهایش را به حالت تسلیم بالا کرده بود با خنده گفت : عزیزم باور کن هیچ منظوری ندارم . اما گفتم شاید دلت بخواد یک سفر به ایران بری .

از اینکه چنی از او زهر چشم گرفته بودم خنده ام گرفتهبود پرسیدم : جنابعالی در این مدت چکار خواهید کرد؟ پیروز لبخندی زد و گفت: اول اینکه دعا به جونت و بعد اینکه به محض تموم شدن کارم یک بلیط میگیرم و با کله خودم رو به تو میرسونم . لبخندی زدم و گفتم : صبر میکنم کارت تموم بشه با هم بریم . این چطوره ؟

" خوب این خیلی خوبه اما شاید دیر بشه . "

" اشکالی نداره . دو سال و نیم به ایران نرفتم این دو سه ماه روی اون . پیروز نفس عمیقی کشید و گف : گوش کن نگین . ایین از نظر من اشکالی نداره اما امروز پدرت به شرکت زنگ زده بود و از من می خواست که ترتیبی بدم حتی برای چند روز هم که شده به ایران بری . با نگرانی گفتم : بریا پردم اتفاقی افتاده ؟ پیروز با آرامش لبخندی زد و گفت : نگران نباش عزیزم . اتفاقی نیفتاده اما مثلا اینکه حال عمو خوب نیست و پدرت می خواد بریا دیدن او به تهران بری . لبخند تمسخر آمیزی به لبم نشست گفتم : از کی تا حالا اینقدر عزیز شدم که عمو مایل به دیدن من است . پیروز با حالتی جدی گفت : دائی داصر در استانه مرگه . اون سرطان کبد داره و دکترها از اون قطع امید کردن . هنوز هم نیم خوای به ایران بری ؟ لحظه ای به فکر فرو رفتم . ترس وجودم را گرفت . به پیروز نگاه کردم او نیز با نارحتی به نقطه ای چشم دوخته بود . بدون صحبت به اتاقم رفتم و از پشت پنجره به منظره بیرون چشم دوختم . عمو در آستانه مرگ بود . آن عظیم الجثه و خود رای حالا محتاج به بخشش و رضایت من بود . هم او که یک بار قلب مرا شکسته بود و مرا چون کالایی قابل خرید و فروش دانسته بود . هم او که نامزدم را از من گرفته بود و مرا در مقابل دیون پدرم به پیروز واگذار کرد اما به همین هم راضی نشد و نامزد مرا به عنوان داماد خودش قبول کرد ، یعنی همسر دخترش . چگونه می تواسنتم او را ببخشم ؟ چگونه میتوانستم به دیدنش بروم ؟ چگونه میتوانستم با داماد او روبه رو شوم . با شهاب که هم اینک عضوی از خانواده شدهب ود . سرم را به زیر انداختم و با خودم گفتم نه ، من به ایران نمی روم . بگذار عمو با این درد بی درمانش بسازد . به من مربوط نیست که او مریض است و چیزی به مرگش نمانده . نه نمی خواهم به ایران بروم . آن شب به پیروز گفتم که نمی خواهم به ایران بروم . او ناباورانه به من نگاه کرد و گفت : نگین لج بازی نکن . تو باید به دیدن عموت بری . شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : نمی خوام زور که نیست . پیروز صحبتی نکرد اما لحظه ای فکر کرد و گفت : نگین چرا اینقدر از پسر دایی ناصر نفرت درای ؟

" نفرتی در کار نیست اما حوصله دیدن کسی رو ندارم . "

" اما من میدونم چرا . "

به پیروز نگاه کردم فکر کردم ائ این کلام را بدون منظور گفته است . اما پیروز در حالیکه از جایش بلند میشد و به طرفم آمد و کنارم نشست . او دستش را دور کمرم انداخت و بعد سرم را روی سینه اش گذاشت و آرام آرام شروع کرد به صحبت . او از همه چیز خبر داشت حتی میدانست که من قبل از او با شهاب نامزد بوده ام و شهاب هم اکنون داماد عمویم بود . قلبم به تپش افتاده بود . باورم نمی شد که پیروز تمام راز زندگیم را بداند اما او همه چیز را میدانست . مانند گناهکاری که مچم را گرفته باشند جرات نداشتم سرم را از روی سینه اش بردارم و به او نگاه کنم . اما او با انگشتانش موهایم را نوازش میکرد و با کلماتی زیبا میگفت که دانستن این موضوع هیچ چیزی از علاقه اش نسبت به من کم نمیکند و هنوز مرا دوست دارد . پیروز مکثی کرد و از من معذرت خواهی کرد . از شدت خجالت چشمانم را بستم . بجای اینکه من بخاطر اینکه با او صادق نبودم از او معذرت بخواهم او بود که از من می خواست او را ببخشم . علت معذرت خواهی اش را این عنوان کرد که او روحش هم از نامزدی من و شهاب خبر نداشته

و نمی دانسته که من شهاب را دوست داشته ام و سوگند خورد که اگر از این موضوع خبر داشت هرگز نمیگذاشته کسی در حق من ظلم کند زیرا عقیده داشت که عشق یعنی ترجیح دادن خواسته معشوق به نیاز خود .  پیروز خیلی زیبا و قشنگ سخن میگفت . او روح بلندی داشت که من تا آن لحظه آن را نشناخته بودم . پیروز تنها کسی بود که می توانست تکیه گاه محکمی برایم باشد و من تا آن لحظه آن را نشناخته بودم . پیرزو تنها کسی بود که می توانست تکیه گاه محکمی برایم باشد و من تا آن لحظه این را نمی دانستم . خودم را از آغوش او بیروز  کشیدم و به طرف اتاق خواب رفتم . باید مدتی تنها میبودم تا فک رمیکردم . از خودم شرمگین بودم . خودم را شمشی از طلا تصور میکردم که خریدارش بهای گزافی به خاطرش پرداخته باشد اما وقتی ورقه ای از طلای روی آن را کنار میزند متوجه میشود که پر از ناخالصی است . من آن شمش بودم که پیروز بهایی بیش از ارزش آن پرداخته بود . باید میرفتم تا شرم حاصل از این ناخالصی مرا نکشد . من لایق مردی مانند او نبودم . دو روز بعد از این موضوع باز هم پدر به خانه زنگ زد . این بار پیرو.ز خودش خانه بود و بدون اینکه از من بخواهد تا با پدرم صحبت کنم به او اطمینان داد که مرا به تهران خواهد فرستاد . این را شنیدم اما اعتراضی نکردم . در دل گفتم : بله پدر عزیز پیروز جنس بنجلی را که به او انداخته بودی برایت پس میفرستد . برای همیشه . فردای آن روز پیروز بلیطی به دستم داد که تاریخ آن برای سه روز بعد بود و از من خواست که چمدانم را ببندم . در سکوت سرم را تکان دادم و موافقتم را نشان دادم . درست مثل روزی که به خانه او آمده بودم با همان یک چمدان اناده بودم تا او مرا به فرودگاه استکهلم ببرد . بریا خداحافظی برتا را بوسیدم و با تام دست دادم . میدانستم دلم برای آنها تنگ خواهد شد اما ناگزیر به رفتن بودم . پیروز مرا به فرودگاه برد و هنگام خداحافظی دستانش را دور کمرم گذاشت و صورتم را بوسید . با صدای گرمی که لبریز از عشق و محبت بود گفت : نگین کوچک عزیزم . نم یخوام با همراهیت یک زندانبان باشم . با وجودی

وجودی که می تونم به ایران بیام اما در این سفر تو رو تنها می ذارم تا این بار اجباری در کار نباشه و خودت حقیقت رو با چشم باز انتخاب کنی . اما قبل از اینکه بری دوست دارم بدونی که قلب من کنار قلب تو می تپه و داشتنت نهایتاروزی منه . از همین لحظه برا یبرگشتت لحظه ها را خواهم شمرد . از اغوشش بیرون امدم و چند قدمی دور شدم اما دلم نیامد  که برای اخرین بار به او نگاه نکنم . به عقب برگشتم و او را دیدم که دستهایش رابه سینه گذشاته بود و به مننگاهمیکرد . چشمانش مثل دو تیکه الماس می درخشید اما این چشمان مخملی او نبود که زیر نفوذ نور نئون می درخشید . قطره های اشکی بودند که فضای خوش رنگ چشمانش را گرفته بودند . چمدان را روی زمین گذاشتم و چند قدم رفته را برگشتم و خود را در اغوشش انداختم سپس روی نوک پا بلند شدم و بوسه ای بر روی گونه هایش گذاشتم . شاید ان لحظه فکر میکردم این آخرین بوسه بر گونه مردیست که عاشقانه دوستم داشت و من لیاقتش را نداشتم . شاید پیروز هم این را احساس کرده بود که با دستانش لحظه ای مرا نگه داشت و به چشمانم نگاه کرد . از گوشه یکی از چشمانش قطره اشکی زببا غلتید و از روی صورتش بر روی گونه من چکید . فشاری به خود اوردم و از آغوشش جدا شدم و بعد بدون اینکه لحظه ای درنگ کنم از سالن ترانزیت گذشتم تا به قسمت پرواز بروم . هنوز نم اشک او را بر روی گونه ام احساس میکردم اما چند لحظه بعد این نم در میان اشکهایم گم شد . همین که هواپیما از زمین بلند شد با فریادی از درون که فقط خودم آن را شنبدم گفتم ک خدا حافظ پیروز عزیزم .

فصل بیست و دوم

چشمانم را گشودم و متوجه شدم بیشتر از دو ساعت است که مانند مرتاضی چشمانم را بسته ام و غرق خاطرات شده ام . باز هم به دفتر خاطراتم ناه کردم و با صدای ارامی شعری که بیتا اول دفترم نوشته بود را خواندم :

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز     کان سوخته را جان شد و اواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند        کان را خبری شدخبری باز نیامد

اهی کشیدم و از جایم بلند شدم و دفتر را در میان کتابهای کتابخانه ام جا دادم  بار دیگر نگاهی بهاتاقی که در گذشته متعلق به من بود انداختم و با خود فکر کردم ایا می توانم باز هم مثل سابقدر آن زندگی کنم  ؟ خسته بودم اما خوابم نمی امد . به خاطر رفع خستگی بلند شدم تا دوشی بگیرم و خستگی ام را با اب گرم از بدنم خارج کنم . وقتی از حمام بیرون امدن احساس سر حالی بیشتری کردم و متوجه شدم که خورشید در حال بالا امدن است . موهایم رابا حوله خشک کردم و بعد از اتاق خارج شدم . صدایی از پایین شنیده نمی شد . نمی دانستم پوریا چه میکند . فکر نمیکردم دوباره به رختخوابش بازگشته بود برای اینکه مطمئن شوم به طرف اتاقش رفتم و او را انجا ندیدم . در حال پایین آمدن از پلهها بودم که او را دیدم که اهسته در هال را باز کرد و در دستش نان سنگک پر از کنجدی بود که هنوز از روی ان بخار بلند میشد  و بوی دلچسب آن هوس خوردن را در انسان بر میانگیخت . پوریا با دیدن من لبخندی زد و گفت : چقدر زود بیدار شدی ؟

" خوابم نبرد رفتم دوش گرفتم تا اگر هنوز مایلی به من فنجانی چای بدهی . "

" بفرما آبجی تو جون بخواه . "

پوریا همچنان که ایستاده بود به من که در حال خشک کردن موهایم بودم نگاه میکرد و لبخند میزد. متوجه شدم به موهیام خیره شده است . حوله رااز روی سرم برداشتم و در حالی که با دست موهایم رامرتب میکردم گفتم : چیه پوریا جان ؟ موهای کوتاه به من نمیاد ؟

پوریا به چشمانم خیره شد و گفت : نگین تو صاحب قشنگترین موهای دنیایی . چه کوتاه چه بلند فرقی نمی کنه . حوله را روی نرده ها گذاشتم . کاری که میدانستم مادر را تا سر حد جنون عصبانی خواهد کرد و بعد ناخوداگاه دو پله رفتهرا برگشتم و حوله را برداشتم . در همان حال فکرکردم چه لزومی دارد که منهنوز دربند قیوداتی باشم که قبلا داشته ام و باز حوله را همانجا روی نرده انداختم . بعد از خوردن صبحانه که اتفاقا اشتهایم خوب باز شده بود . پوریا رفت تابه مادر تلفن کند و به او بگوید که من برگشته ام . مننیز چمدانم را با خودم به اتاقم بردم تا همان چند دست لباس را که با خود آورد بودم در کمدم آویزان کنم . بعد روی تختم نشستم و با چشمانی بسته به دنیای مورد علاقه ام برگشتم . تا اینکه ساعتب بعد مادر سراسیمه به خانه آمد و از همان داخل هال باصدای بلندی مرا به نام خواند . چشمانم راباز کردم و به طرفدر رفتم . مادر نفس زنان از پله ها بالا می آمد و با دیدن من دستانش راباز کرد و با گریه مرادرآغوش گرفت . درست مانند قدیم خود را در آغوشش جادادم اما با تعجب متوجه شدم که دیگر نمی توانم گریه کنم . فقط چشمانم را بستم و بوی تنش را که همیشه تداعی کننده مهربانی بود باتمام وجود بالا کشیدم . از ورای اغوش پر مهر مادر برادرم را دیدم که با لبخند و بغض به این صحنه چشم دوخته است. ساعتی بعد مادر به پدر تلفن کردو خبر ورود مرا به  او داد . پدر به مادر سفارش کرد بدون فوت وقت و تا دیر نشده مرابه همراه خود به بیمارتسان ببرد تا عمو را در آخرین لحظه ها ببینم . مادر فک رمیکرد عمو مرا حتی از چهار دخترش بیشتر دوست دارد که مرتب سفارش کرده بود تا نمرده است مرا بالی سرش برسانند مرتب از محبت او و اینکه چقدر حیف است که او از دست برود سخن میگفت . بطوریکه احساس کردم اگر لحظه ای دیگر انجا بمانم ممکن است سر فریاد بکشم که بس کند ... کاری که تا ان وقت انجام نداده بودم . در حالی که از جایم بر می خواستم خاستم به طرف پله های طبقه بالا رفتم که صدای مادر را شنیدم : نگینم کجا میری مادر ؟

" میرم اتاقم تا حاضر شم . "

" عجله کن گلم . عمو منتظردیدن توست . "

از پله ها بالا رفتم اما اصلا عجله نداشتم  . دلم نیمخواست به بیمارستان بروم و عمو را بینم . برایم فرقی  نمیکرد او زنده بماند یا بدون دیدن من بمیرد. من به ایران آمده بودم زیرا پیروز اینطور خواسته بود دلیل آن هم این بود که پدر از دوماه پیش مرتب به او زنگ میزد و سفرش میکرد تا مرا به ایران بفرستد و من نیز هر بار با بهانه ای از زیر این بار شانه خالی میکردم تا اینکه خود پیروز باگرفتن بلیط مرا به فرودگاه برد . من به ایران آمده بودم بریا اینکه پیروز از من خواسته بود بروم و بعد از درک حقیقت با چشم باز آن راانتخاب کنم . هیچ مردی این ازادی را به همسرش نمیداد اما او مثل هیچ کس نبود . پیروز فقط جسم مرا نمیخواست او قلب و روحم را همراه جسمم میخواست ای کاش میتواسنتم خیلی زودتر از ان او را یشناسم قبل از اینکه او  خودش به من یاداوری کند که برخلاف خودش هرگز با او صداق نبوده ام . من میبایست خیلی زودتر از این درک میکردم که پیروز عاقبت روزی واقعیت را خواهد فهیمد و قبل از اینکه با گفتن راز زندگی ام مرا شرمنده خود کند میابیست همه چیز را به او میگفتم . به او که عاشق دلباخته ام بود . صدای مادر مرابه خود آورد . با حرص نفس عمیقس کشیدم و بعد بارانی ام را از روی تخت برداشتم و ان رابه تن کردم و به همراه مادر و پوریا به بیمارستان رفتم .

پدر راخارج از بخشی که عمو در آن خوابیده بود ، دیدم . خدای من از دیدن پدر قلبم فشرده شد در عرض همین سه سال چقدر از موهایش سفید شده بود و چروکهایی که قبل از رفتنم در چهره اش کمرنگ بود عمیق تر شده بود . پپدر دستاستنش را باز کرد . خودم را در آغوشش انداختم او باز هم گریست اما این بار عمو نبود که او رادلداری بدهد . پدر بعد زا مدتی ساکت شد و در حالی که اشکهایش را پاک میکرد بالبخندی که بعد از گریه کمی نامعول بود گفت : بابایی دلم خیلی برات تنگ شده بود . ما رو یادت رفته بود . دستش را گرفتم و ان رابه طرف لبم بردم و بعد از بوسیدن دستش گفتم : نه بابا جون اون سردنیابودم اما حالا دیگه اومدم پیشتون .  نیما به همراه پورای به طرفم آمد . نیما هم در این مدت خیلی تغییر کرده بود موهای شقیقه اش یکی در میان سفیدشده بود . بااو دست دادم و او ورودم را خوش امد گفت . پدر می خواست هر چه زودتر مرا پیش عمو ببرد . هنوز وقت ملاقات نبود و تا ساعت دو بعد از ظهر سه ساعت دیگر مانده بود اما من نمی خواستم اقوام رادر بیمارتسان ملاقات کنم. دوست داشتم زودتر عمو را نشانم بدهند و مرا رها کنند تا به خانه برگردم . به همراه نیما و پدر  به بخش رفتیم . نیما برای او اتاق اختصاصی گرفته بود و خود مراقبت از او را به عهده داشت . با دیدن عمو فک رکردم اشتباه میبینم . از آن قد رشید و هیکل درشت و چهارشانه چیزی جز پوست و استخوان باقی نمانده بود . نه تنها لاغر شده بود بلکه گویی قدش هم کوتاه شده بود . دیدن عمو بریام خیلی متاثر کننده بود چشمانم را از ان تکه استخوان زرد و لاغر گرفتم و به نیما نگاه کردم او باتاسف سرش را تکان داد . معنی نگاه او را میانستم . از همان هنگام عمو را از دست رفته میدیدم . پدر به من اشاره کرد که جلوتر بروم اما میترسیدم که این کار ار بکنم. هیبت عمو مرا به وحشت انداخته بود نیما کنارم آمد دستش را پشتم گذاشت تا به این وسیله حس راه رفتن را که از دست داده بودم ، به من بازگرداند . کنار پدر رفتم و به عمو نگاه کردم رنگ پوستش زرد بود و چشمانش به نهایت گودی افتاده بود . عمو چشمان نیکه باز ش را به من دوخت و با صدای خفه ای گفت : نگینه ؟  پدر سرش را جلو بردو گفت : داداش این نگینه . زن پیروز . اومده تو رو ببینه  .  عمو گفت : پیرو زکجاست ؟

" اونم میاد . اما نگین زودتر از او اومده . "

عمو بار دیگر نگاهش را به من دوخت و گفت : نگین ... من ... میخوایتم ... بگم منو ببخشی .  به عمو نگاه کردم نیمداستم چه باید بگویم  ایا میتوانستم به او دروغ بگویم / به او که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد . سرم را جلو بردم وگفتم : سلام عمو . عمو بار دیگر جمله اش را تکرار کرد . پدر با نگاهی ملتماسنه سرش راتکان داد به این معنی که به او بگویم بخشیدمش . به نیما نگاه رکدم . او نگاهش رااز من گرفت و در حالی که دستش را در موهایش فرو میبرد پشتش را به ما کرد و به طرف پنجره رفت . سرم رابه جلو بردم و باصدای اهسته ای گفتم : عمو من بخشیدمت . صدای عمو را شنیدم کهبه پدر گفت : نادر نگین منو بخشید ؟ پدر اشک چشمانش را پاک کرد سپس سرش را خم کرد و گفت : آره داداش نگین تو رو بخشید . خیالت راحت باشه . از اتاق بیرون رفتم . نیما جلوی ر اتاق دستش را روی شانه ام گذاشت و آهسته گفت : نگین متشکرم . نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق خارج شدم و یکراست به خانه برگشتم . همان شب عمو چشم از دنیا فرو بست . برای تشییع جنازه اش رفتم اماتمام مدت مانند کودکی به پردیس که شب قبل از مرگ عمو به همراه سرش به تهران امده بود چشبیده بودم . میدانستم هر لحظه ممکن است با شهاب رو به رو شوم و نمی داستم که چگونه میتواستم این دیدار را تحمل کنم. جمعیت زیادی بریا تشییع جنازه آمده بودندو با عزت و احترام پیکر عمو را به خاک سپردند . من  روی تلی از خاک میان عده ای زن که شیون و فریاد میکردند کنار پردیس نشسته بودم و از ترس اینکه مبادا چشمم به کسی بیفتد نگاهم را به زیر دوخته بودم . در یک لحظه چشمم از لا به لای چادر های مشکی زنان به اندام رسید مردی افتاد که خیلی خوب میشناختمش . عاقبت شهاب را دیدم . باهمان قد بلند و اندام قشنگ. همانطور خوش قیافه و زیبا . چهره اش تغییر زیادی نکرده بود اما چرا . حالا ریش داشت و به نظرم چهره اش خیلی مردانه تر شده بود . لباس مشکی به تن داشت که موهای بلند و خوش حالتش روی یقه ان را گرفته بود.کسی جلویم امد . ناخوداگاه برای اینکه او را ببینم در یک لحظه از جابلند شدم و چیزی نمانده بود که با تمام قوا او را فریاد کنم که پردیس که از همان جا متوجه حالم بود دستم رابه شدت از روی چادر مشکی ام به طرف خود کشید . صدای فریادم به زوزه ای تبدیل شد و بعد سرم میان سینه پردیس بود وبا صدای بلندتر از صداهای اطرافیان به شدت میگریستم . شاید اگر کسی مرامی دید تصور میکرد که انقدر به عمویم علاقه داشتم که در مرگش حتی بیشتر از دخترانش شیون و زاری میکنم و بی شک از چنین علاقه گرم و صمیمانه ای غرق شگفتی میشد اما در آن لحظه من فقط به خاطر این میگریستم که با وجودی که نزدیک سه سال بود که شهاب را ندیده بودم و در این مدت نیز فرسنگها از او دور بوده ام و تصور میکردم که در طول این مدت توانسته ام او را فراموش کنم اما هم اکنون میددیم تصوراتم همه پوچ و بی اساس بوده استوبا وجود تمام تلاشم بریا فراموش کردن او . هنوز هم باتمام وجود او را میخواستم و این با داشتن همسری مانند پیروزبریام از هر مصیبتی سختتر بود . شام غریب عمو در منزلش برگزار شد اما پردیس مرا که خلی بی تابی میکردم به خانه آورد و هر دو در تنهایی گریستیم . تا روز سوم به منزل غمو نرفتم . اما بریا مراسم سوم او نمی تواسنتم خانه بمانم و به همراه پردیس بهمنزلعمو رفتم . هنگامی که وارد خانه شدم شهاب همراه با نوید داخل حیاط خانه ایستاده بود . قدمی به عقب برداشتم و خواستم که عقب گردکنم اما پردیس که دستم را گرفته بود مانع از این انجام این کار شد . نوید با دیدن من وپردیس سرش را به نشانه سلام تکان داد و شهاب را متوجه ورود ما کرد . شهاب به طرف ما برگشت . نه میتوانستم به عقب برگردم و نه میتوانستم بجز او به جای دیگری نگاه کنم . اما شهاب گویی که عضوی از خانواده رامیبیند خیلی عادی با پردیس سلام و احوالپرسی کرد و بعد نگاهی به من انداخت وخیلی معمولی گفت : سلام خانم رسیدن به خیر . لحنش بیشتربه تحقیر شبیه بود تا احوالپرسی با دختری کهزمانی نامزدش بود یا دست کمدختر عموی همسرش . بریا اینکه جلوی نوید کاری نکنم که خودم رابیشتر از ان تحقیر کنم زیرلب گفتم : متشکرم . سپس سرم را به زیر انداختمو بدون کوچکترین صحبت دیگری بههمراه پردیس به داخل خانه رفتم . گوشه ای نشستم و به فکر فرو رفتم . نیشا و نوشین مشغول پذیرایی از مهمانان بودند . به نوشین نگاه کردم . در این مدت قد بلند تر و چاقتر شده بود اما هنوز نیشا زیباتر از او بود . نوشین بلوزو دامن مشکی به تن داشت ومن با دیدن او به یاد شهاب افتادم که هم اکنون از ان او بود . نگاهم را از نوشین برداشتم و به گلهای قالی دوختم .مراسم هفت عمو به همین ترتیب سپری شد در فاصله بین مراسم هفت و چهلم عمو ، همه به سنندج رفتند تامراسم ختمکی هم آنجا برگزار کنند و من در تهران ماندم و پوریا هم به دلیل اینکه سرباز بود نتوانست برود . محل خدمت پوریا تهران بود و او هر بعد از ظهر بهخانه برمیگشت . این خیلی خوب بود که من تنها نبودم . بااینکه خیلی دوست داشتم به دیدن عمه سوزه بروم اما شرایط روحی ام اجازه نمیداد مسافرت کنم . باز هم تنشهای روحی ام شروع شده بود و دوباره مصرف قرصهای ارمبخش را شروع کرده بودم . نمیدانم چه میخواستم . دیگر از دیدن شهاب واهمه نداشتم اما ازاینکه او همسر نوشین بود چیزی از درون مرا میخورد . اگر شهاب همسرهر کسی دیگری بود برایم فرقی نمیکرد اما از اینکه او انقدر نزدیک بود احساس عذاب میکردم . شهاب مرا فراموش کرده بود این را از نگاهش خوانده بودم اما چرا من نیمتواستم او رافراموش کنم ؟ این چیزی بود کهمانند سوهان روحم رامی سایید . در این مودت بهخودم تلقین میکردم که او همسر دختر عمویم است و به این وسیله از او متنفر شوم . شاید توقع زیادی بود که از او داشتم . دور از انتظارم بود که او بعد از من کسی دگری را دوست داشته باشد  .

شاید توقع زیادی بود که از او داشتم . دور از انتظارم بود که او بعد از من کسی را دوست داشته باشد . شاید شهاب مرا به بی وفایی متهم کرده و از من متنفر شده است اما من هیچ گاه نمی خواهم او بفهمد علت سردی یک شبه من از او به خاطر چه چیز بوده است . پدر و اقوام فقط سه روز در سنندج ماندند . روز سوم پدر به من زنگ زد تا به پوریا بگویم ترتیب ورود زن عمو و نیما را بدهد و حجله عمو را قبل از ورود آنان جمع کند و من به او گفتم که سفراشش را حتما به پوریا خواهم گفت . آن روز هوا حسابی گرفته بود و اسمان را تیره کرده بود اما چراغی روشن نکرده بودم ف ترجیح میدادم در فضای نیمه تاریک خانه فکر کنم . صدای زنگ باعث شد از جا بلند شوم . به ساعت نگاه کردم . پوریا به پادگان رفته یود و ـا آمدنش وقت زیادی مانده بود . فکرکردم پوریا است که دو سه ساعت مرخصی گرفته و به خانه آمده است . اما وقتی در هال را باز کردم با دیدن قد بلند و باریک شهاب فکر کردم که اشتباه میبینم . شهاب مکثی کرد و بعد به داخل آمد . قلبم بهرقص درامده بود اما نمی دانستم برای چه . نه من ازاد بودم که بخواهم وعده ای به خود بدهم و نه او ازاد بود که امیدی برای وصل باشد پس این تپش شادی برای چه بود؟ شاید قلب بیچاره ام به دیدن لحظه ای هم راضی بود . سرگردان وسط هال ایستادم ، نمی دانستم که آیا شهاب میدانست که من با بقیه به سنندج نرفته ام . اگر اینطور بود او از من چه میخواست ؟ اندام شهاب جلوی در ظاهر شد با وجودی که فضای نیمه تاریکی در هال حکم فرما بود اما من برق چشمان شهاب را میدیدم . اما نترسیدم و حتی نخواستم تکانی بخورم . شاید از اینکه با او تنها بودم و به دور از چشم دیگران می توانستم او را خوب برانداز کنم خوشحال بودم . شهاب قدمی به جلو برداشت و با جسارت سر تا پایم را کاوید . با اینکه لباس مناسبی به تن داشتم اما از نگاه او احساس خجالت کردم . شاید او میخواست ببیند در این مدت چه تغییری کرده ام . شهاب پوزخندی به لب داشت . در یک لحظه احساس کردم در نگاهش کینه ای عمیق نهفته است . اما نه کینه که اینطور نبود . دقت بیشتری به طرز نگاهش کردم او با نگاهی چون تشنه ای که چشمه آبی دیده باشد به من نگاه میکرد . خدای من او چه منظوری میتوانست داشته باشد . شهاب قدم به قدم به من نزدیک میشد و من دعا میکردم مبادا کاری از او سر بزند که پیش وجدانم شرمنده شوم . با این حال در حسرت آغوش او می سوختم . نمی دانستم اسن چه مخاطره ای بود که او کرده بود . من و او هیچ کدام آزاد نبودیم و سر رسیدن کسی در این موقع به قیمت سنگینی تمام میشد . شاید طرد او از فامیل و قطعا ریختن ابروی من . زیرا او بود که به خانه ما آمده بد . شهاب کاملا نزدیک من ایستاده بود . صدای نفسهایش تند و کشدار بود اما هرچه فکر میکردم احساس ترسی از بودن با او نداشتم . من نیز به او نگاه میکردم و منتظرپایان رسیدن این تراژدی بودم . در همان لحظه صدای کشیده شدن دندانهایش را روی هم شنیدم . سپس صدای گرم و اشنایش در عمق طنین انداز شد . دوست داشتم صدایش رابشنوم حتی اگر شده سرم داد میکشید و یا با نفرت با منصحبتمیکرد . شهاب با صدای آهسته ای گفت : نگین تو نباید برمیگشتی قکر میکنم سه سال است که متنر چنین روزی بودم تا کلام اخری رو که در دلم انباشته شده بود به تو بگم . شهاب نگاهش را از من برداشت و نفس عمیقی کشید . نگاهش مانند کسی بود که زجر میکشد وبعد دوباره به من که مانند مجسمه ای از سنگ به او چشم دوخته بودم نگاه کرد و گفت : نمی دونم چرا، شاید حقت این است که به ازای هر باری که در آغوش همسر پولدارت خوابیده ای بکشمت و دوباره زنده ات کنم . تو این مدت خیلی با خودم فکر کردم تا اگر باز هم تو رو دیدم چطور با تو رفتار کنم . فقط یک چیز هنوز قلبم را میسوزاند و ان اینکه تو هنوز نفهمیدی یه مرد به سوگندی که میخورد تا پای جان وفادار میمونه و تو پس زدن منو از جسمت به چیز دیگری نسبت دادی . نگاه شهاب عوض شد و رنگ تاثر و محبت از نگاهش رخت بربست و نفرت در چشمانش نشست .فکش سفت شد . اما این فقط یک لحظه بود حاضربودم قسم خورم که او میخواست نقش یک آدم پست رو بازی کنه اما نمیتوانست . زیرا برا یبازی کردن این نقش ساخته نشده بود . او در مرز بین عشق و نفرت مانده بود ومن باتمام وجود به این موضوع اطمینان داشتم . شهاب قدمی دیگر برداشت و در یک لحظه دستش راجلو اورد و موهایم را در چنگ خودش گرفت وسرم رابالا کشید .پوست سرم کنده شده بود و دردی در سرم ایجاد شده بود اما لرزش دستان او را روی پوست سرم احساس میکردم . از اینکهموهایم میان پنجه هایش بود هیچ اعتارضی نکردم حتی صدایم نیز درنیامد . شهاب به موهایم فشار وارد کرد و سرم را روبه روی صورتش نگه داشت . چشمان جذاب و سیاهش که حالا از خشم به دو چشم خونین تبدیل شده بود و به چشمانم  خیره شده بود. من از نگاهش نترسیدم ، گویی حسی به نام ترس در من مرده بود . صدای او را شنیدم و نفسش روی صورتم پخش شد :

" نگین ... بریا من نداره که حیثیت زنی چون تو رو لکه دار کنم تا ایم بار درجه نامردی ام رو به تو ثابت کنم اما هر چی فکر میکنم میبینم توارزش این خطررو نداری چون یه آشغالی . یک آشغال که در چهره دلفریبی پنهان شده . آشغالی که تو کله کوچیکش پول جای عشق و محبت رو میگیره . "

او به من دشنام میداد و مرا به باد تحقیر گرفته بود . او همان شهابی بود که من بخاطرش زندگی ام را تا مرز نابودی کشانده بودم . یعنی من اشتباه کرده بودم ؟ هنوز محبت کسی را به دل داشتم که تشنه خونم بود و مرا نفرت انگیز و اشغال می خواند . یغضی از شدت تاثر و تحقیر در گلویم جمع شده بود اما نمی بایست بازی اخر رو می باختم بایستی با شهامت تمام میکردم . او در این مدت زجر زیادی کشیده بود شاید با این حرف عقده اش را خالی میکرد و علف هرز نفرت را از زمین وجودش ریشه کن میکرد . با این فکر لبخند زدم و چشمانم رابستم اما دیگر ان راباز نکردم چون در پس پلکهای بسته ام اشک جمع شده بود و من نمیخواستم شهاب اشکهایم راببیند . شهاب فشاری دیگر به موهایم وارد کردو بعد دستش را پس کشید . نفس عمیق و بلند شهاب نشان از ازادی روحش ازچنگ فشار بود .

نفس او مانند این بود که خیالش دیگر راحت شده است . با چشمانی بسته و موهایی پریشان سر جایم ایستاده بودم تا شهاب که حالا دیگر فارق و راحت شده بود ترکم کند همانطور هم شد او با قدمهای محکم و بلندی از در هال خارج شد و لحظاتی بعد صدای بهم خوردن در کوچه راشنیدم . تازه آن لحظه بود که چشمانم را باز کردم . اشکهایم که راهی به بیرون پیدا کرده بود مانند چشمه ای جوشان از دیدگانم فرو میریختند . من نیزعقده دل خالی کردم.در همان حال زیر لب گفتم : آره شهاب من اشغالم اما نه اونی که تو فکر میکنی . همین اشغال مثل کودی که پای درختی مریض بریزند تا باعث نجاتش شود باعث نجات پدرش از ورشکستی شد . هنوز چراغی در هال تاریک روشن نکردهبودم و احتیاجی هم بهاین کار ندیدم . به طرف اتاقم رفتم وکیف دستی ام را برداشتم وبعد از به هم ریختن ان قوطی قرصهای ارامبخش را پیدا کردم . وقتی آن را باز کردم پنج عدد بیشتر داخلش نبود . اما همان پنج عدد کافی بودتا مرااز دنیایی که به اجبار در ان زندگی میکردم نجات بخشد . به یاد حرف پزشکی که این قرصها را بریام تجویز کرده بود افتادم . او تاکید داشت شبی نصف قرص مصرف کنم اما من پنج تای آن را یکی یکی بلعیدم و سپس بدون اینکه احساس ناراحتی یا عذاب وجدان کنم روی تختم دراز کشیدم .

فصل بیست و سوم

وقتی چشمانم را باز کردم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم . گویا پوریابعد از آمدن به خانه به سراغم امده بود . فهمیدم چگونه فهمیده بود که من خودکشی کرده ام اما خیلی زود مرا به بیمارستانی میرساند و سپس به پدر اطلاع میدهد من مسموم شده ام . کسی متوجه نشد که من خودکشی کرده ام همه فکر میکدند بر اثر خوردن غذایی مسموم شده ام . فقط پوریا و بعد از او پردیس از ان موضوع خبر داشت . مدت دو شب در بیمارستان بستری بودم . در هیمن مدت چشمم به کتابی در دست یکی از پرستارن کشیک افتاد که نامش خیلی به دلم نشست . از پرستار خواستم تا آن را برای خواندن به من امانمت دهد . پرستار که دختری جوان و خوشرو بود این قول روبه من داد . تا روزی که میخواستم مرخص شوم دیگر او را ندیدم . اما وقتی که دکتر ورقه ترخیص مرا امضا کرد و گفت که مرخص هستم او را دیدم که بسته ای به دست کنارم آمد و از اینکه مرخص شده بودم به من تبریک گفت و بعد بسته رابه طرفم دراز کرد و گفت : این هم امانت عشقی که قولش را داده بودم . می خواهم این رو از دختری که روزی پرستارت بود قبول کنی و قول بدی که دیگه بجز بریا بدنیا اوردن فرزندی به بیمارستان نیایی . می دانستم که او با خواندن پرونده ام فهمیده که میخواستم خودم رابکشم . لبخندی به رویش زدم و هدیه اش را قبول کردم و به او قول دادمکه دیگر حتی فکر مردن را هم نکنم . فردای آن شب در اتاقم شروع به خواندن کتاب کردم ، خوب به یاد دارم در تمام طول شب بیداربودم وهمراه با سپیده بر سرگذشتش گریستم ( کتاب امانت عشق نوشته همین نویسنده خانم فریده نجفی ... خیییییلی داستانه قشنگیه ) و همان انگیزه ای شد برا یاینکه دفتر نیمه تمام خاطراتم را کامل کنم و ان را توسط پردیس به نویسنده این کتاب بسپارم . هنوز سپیده صبح سر نزده بود که من کتاب رابه اتمام رساندم . وقتی برای شستن دست و صورتم به جلوی ایینه دستشویی رفتم پلکهایم از شدت گریه ورم کرده بودند . به اتاقم برگشتم وجلوی آیینه اتاقم چهره ام را کاویدم . وجه تشابهی بین خودم و قهرمان داستانی که خوانده بودم احساس میکردم . عشق اول او در دنیای خاکی نبود و او بریا همیشه عشقش را از دست داده بود در عوض توانسته بود با تکیه بر شانه های استوار همسرش زندگی اش را باز یابد . من چه کرده بوم ؟ عشق شهاب تمام وجودم شده بود پس پیروز در کدام نقطه از زندگی من قرار داشت ؟ او نیز مرا عاشقانه دوست داشت و در مدت دو سال زندگی مشترکمان به عناوین مختلفی عشقش را ثابت کردهب ود پس چرا منسعی نکرده بودم روح بلند عشق او را درک کنم ؟ چرا همیشه عشقرا در گذشته جستجو میکردم ؟ من عشق و محبترایکجا در کنارم داشتم اماچرا ان را نمی دیدم .او بود که پناهگاهی بریا دلتنگی هایم و بهانه های من بود . فقط او بود که مراخوب میدید و عمق وجودم را درک میکرد . احساس میکردم دریچه ای به روشنایی در ذهنم پیدا شده است . گویی تارهای سیاه نفرت از خانه های مغزم پاک شده بود تاراه تازه ای راپیش پایم بگذارد . عجیب بود مغزمخوب کار میکرد و میتواسنتم خوب فکرکنم . خدای من تازه میفهمیدم چرا شهاب این خطر بزرگ را به جان خریده بود و به منزلمان آمده بود و چرا یک چنین رفتاری با من داشت . اه بله من اشتباه نمیکردم . شهاب بی شک از همه چیز خبر داشت . بله بله او میدانست چرادست رد بهسینه اش زده ام . عمو بی شک از او هم بخشش خواسته بود و تمام ماجرا رابه او گفته بود . عمو خودش نوشین را به او پیشنهادکرده بود تاشاید به این طریق از بار گناهش کم کند . شهاب نیزدر زجری که من میکشیدم شریک بوده . اما چرا به من توهین کرد دلیلش خیلیواضح بود او با این کار میخواست به من بفهماند که هر دو راهی را که انتخاب کرده ایم که میبایست تا به اخر آن را طی کنیم . بی شک شهاب هنوز مرا دوست داشت اما حاضر نبود به هیچ قیمتی زندگی ام از هم پاشیده شود . بله او بامردانگی نم یخواست زندگیه هر دویمان خراب شود . خدای من حالا میفهمیدم که او با این کار به من فهماند کههر دو باید عشق گذشته مان را به فراموشی بسسپاریم . تا بتوانیم زندگی اینده مان را بسازیم . شهاب میدانست که من هنوز دوستش دارم و این را هم میدانست که به هیچ طریقی نمی تواند قلب مرا از مهرش خالی کند بجز اینکه کاری کند تا از او متنفر شوم . یعنی همان کاری که من با او کرده بودم . اما حالا چه ؟ یعنی هنوز بریا من دیر نشده بود که بتوانم عشقم را بهپیروز نشان بدهم ؟ آایا او را از دست داده بودم؟ به یاد پیروز افتادم  احساس کردم بیش از حد دلتنگم . بریا اولین بار لبخندی از ته قلب وجودم را فرا گرفت من به آن حقیقتی که پیروز گفته بود دست پیدا کرده بودم . عاقبت عشق واقعی ام را جسته بودم و تپش قلبم را کنار قلب همسرم که تازه فهمیده بودم می توانم عاشقانه دوستش داشته باشم احساس کرده بودم . مانند کسی که وقت را از دست داده باشد از جا بلند شدم و سراسیمه به طرف تلفن دویدم . ندایی از درونم میگفت دیر نمیشود اما صدای دیری که دلنشین تراز صدای اول بود میگفت : حتی یک دقیه تاخیر از فرصت زندگی می کاهد . لحظه ها راغنیمت بشمار و بشتاب . با قلبی پر التهاب کد سوئد را گرفتم وبعد کد شهر اربرو را گرفتم و بعد شماره تلفن شرکت پیروز را گرفتم . صدای قلبم تند تر از صدای بوق تلفن بود . بعد از چندبار تلاش عاقبت توانستم با محل کار او ارتباط برقرار کنم . چند بوق ممتد و بعد زنی گوشی را برداشت . میدانستم مارتینا ست . جای تعجب بود که دیگر از او هم بدم نمی امد . با زبان سوئدی به گرمی با او صحبت کردم و او باهمان خنده شادی که من روزی اان را تنفر اور می خواندم با من احوالپرسی کرد . از حال پیروز پرسیدم و او گفت که فکر میکرده پیروز با من به ایران امده است زیرا از قبل از کریسمس او به شرکت نرفته است . با اینکه نگران شدم اما با گرمی از مارتینا خداحافظی کردم و او با گفتن اینکه دوست دارد باز هم مرا ببیند خداحافظی کرد . باز هم شماره شهر سوئد و شهر اوربر را گرفتم واین بار به خانه زنگ زدم حتما تام و برتا از پیروز خبر داشتند . در مدتی که تماس با خانه برقرار شود هزار فکر و اندیشه از سرم گذشت که پیروز کجا ممکن است رفته باشد . در حال دلشوره و نگرانی بودم که تماس برقرار شد و صدایبرتا به گوشم رسید که گفت : بفرمایید . از خوشحالی با دودست گوشی را گرفتم و به برتاسلام کردم.برتا به محض شنیدن صدایم با من احوالپرسی کرد . با اینکه خیلی عجله داشتم از حال پیروز خبر بگیرم اما دلمنیامد به گرمی بااو صحبت نکنم . تا امدم لب به سخن باز کنم و از پیروز بپرسم :برتا گفت : خانم ، آقا از دوری شما حسابی کلافه است ، خواهش میکنم زودتر بیایید زیرا هرگز او را چنین پریشان و بداخلاق ندیده ام  . باتعجب پرسیدم : برتا مگر اقا خانه است ؟ برتا خنده ای کرد و گفت : از وقتی شما رفته اید او خودش را در خانه حبس کرده . کاری ندارد انجام دهد تنها کارش این است که مرتب از غذای ایرار بگیرد . دلم لرزید . ایا درست میشنیدم ؟ پیروز در خانه مانده بود تا به من ثابت کندکه او نیزلحظه به لحظه به خاطر من بی تاب است . به برتا گفتم : ایا میتونم با او صحبت کنم ؟

" بله خانم  حتما . فکر میکنم خواب باشد اما به سفارش کرده که اگر شما زنگ زدید حتی اگر خواب بود بیدارش کنم . برتا رفت تا پیروز را خبر کند ومنبه او فکر میکردم . لحظه ای بعد صدای پیروز راشنیدم . صدای او مرا به خلسه برد . باتمام وجود احساسش را درک کردم و خودم را چون پرنده ای سبک و رها میدیدم . چشمانم را ستم و کلمات شیرین و دلچسب او را به جان خریدم . به پیروز گفتم که حقیقت را در چشماتن خوشرنگش دیده ام و دلم هوایش راکرده . به او گفتم که دیر فهمیدم اما عاقبت فهمیدم که دوستش دارم و از او پرسیدم که ایا هنوز هم مانند قبل مرا دوست دارد که گفت دوستم دارد حتی بیشتر از قبل و حتی بیشتراز تمام چیزهایی که روزی دوست داشته است . حدود دو ساعت و خورده ای باپیروز صحبت کردم و کاری بهاین نداشتم که قبض تلفن مکالمه ام با خارج از کشور کمر پدرم راخم میکند . در این مکالمه برای اولین بار بدون تردید به او ابراز علاقه کردم و باتمام وجود گفتم که دوستش دارم . پیروز از من خواستکه تلفن راقطعنکنم و باز هم به مکالمه ام بااو ادامه بدهم اما من با خنده گفتم که بریا گرفتن بلیط هواپیما لازم است که تلفن راقطع کنم و از خانه خارج شوم . بعد از قطع ارتباطم با اوبه همراه پوریا به یک اژانس هواپیمایی مراجعه کردم و بریا اولین پرواز بلیطی گرفتم . سه روز بعد در میان بدرقه خانواده ام که همگی به فرودگاه آمده بودند به مقصد سوئیس پرواز کردم . به پردیس علت تغییر صد وهشتاد درجه ایم را گفتم و گفتم که این بار با اطمینان از اینکه پیروز همان عشق واقعی ام است به سوی او میروم و از او خواستم مرتب به من نامه بنویسد . به پدر و مادرم نیز قول دادم که سالی یک بار برای دیدنشان سفر کنم . باز هم شب بود که ایران راترک میکردم اما دل من به سپیدی ماه درخشانی بود که به زیبایی اسمان را روشن رکده بود . از ته قلب عمو را هم بخشیده بودم و برایش ارزوی بخشش و مغفرت داشتم . در همان حال به یاد حرف پیروز افتادم : انسان ممکن است بارها عشق را تجربه میکند اما فقط یکبار عشق حقیقی اش را پیدامیکند  . عشقحقیقی مننیز کسی بود که با دلی پر امید و قلبی سرشار از مهر به سویش می شتافتم . همسرعزیز و مهربانم پیروز . به یادش لبخندی زدم  و زیر لب زمزمه کزدم : سلام بر بوسه زیبای تقدیر .

پایان 


نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 01:48 ق.ظ توسط محبوبه ... نظرات |

اخرین مطالب
فصل بیست و یک و بیست و دوم , بیست و سه ... ( قسمت آخر )
فصل بیستم ...
پارازیت...
فصل هجدهم و نوزدهم...
فصل شانزدهم و هفدهم ...
قسمت آخر فصل پانزدهم...
قسمت دوم فصل پانزدهم
فصل پانزدهم...
فصل سیزده و چهارده...
قسمت آخر فصل دوازده
قسمت اول فصل دوازده
قسمت آخر فصل یازده...
قسمت دوم فصل یازده ...
فصل یازده ...
قسمت آخر فصل دهم